| Wednesday 28 October 2020 | 09:03
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مرگ هم عشق میخواهد پارت۲

رمان آنلاین مرگ هم عشق می خواهد پارت ۲

صدایش که از بلندگوهای اطراف بلند شد چشم بستم که اشک‌هایم رسوایی به بار نیاورند…
با بلند شدن هواپیما از خاک سرزمینم بغض کرده دفتر چرم سفید رنگم را برداشتم، روی سنگ‌های بنفش رنگش دست کشیدم و با بغض خندیدم.
این سنگ‌ها را خودش برایم روی دفتر نقش داده بود، اطمینان داشت که باعث آرامش و شادابی‌ام می‌شوند!
ولی حالا که فکر میکنم، این سنگ‌ها نه، خودش بود که بودنش آرامم می‌کرد.
از باز کردن دفتر پشیمان شدم، دلم هوای همان روزها را کرده بود…

” حال خوبی نداشتم؛ مامان دست‌هایم را گرفت و گفت:

_ چرا انقدر سردی دختر؟!

خیره به آنها زمزمه کردم:
_ چی میگن؟

با تردید نگاهم کرد و گفت:
_ دو هفته گذشت مامان از وقتی که خواسته بودی، میخوان واسه جواب بیان!

بی‌حرف راهم را به سمت خیابان کج کردم و گفتم:
_ من رفتم خونه، شما خودتون بیاید.

صدایش را کمی بالا برد و گفت:
_ بمون با هم بریم.

_ می‌خوام یکم تنها باشم مامان…تنها برمی‌گردم

حرفی نزد، سرعت قدم‌هایم را بالاتر بردم تا شاید چند دقیقه‌ای برای رفتن به پارک محبوبم وقت پیدا کنم…

زیر بوته‌های گل سرخ نشستم و زانوهایم را بغل گرفتم، تردید داشتم؛ تکلیف خودم را هم نمی‌دانستم.
چند دقیقه‌ای زیر بوته‌ها دراز کشیدم و دست‌هایم را دور زانوهایم قلاب کردم؛ چادرم را روی صورتم انداختم و چشم‌هایم را در سکوت بستم…

****

با حس کنار رفتن چادر از روی صورتم چشم باز کردم و گیج به اطرافم نگاه کردم؛ با دیدن امیرعلی بهت زده نشستم و نگاهش کردم.
موهایش شانه شده بود و با لباس‌های مرتب کنارم روی چمن‌ها نشسته بود…

دستی به صورتش کشید و گفت:
_ حاجی نگران بود، دنبالتون می‌گشت.

چادرم را روی سرم مرتب کردم و با گیجی همیشگی بعد از خوابم زمزمه کردم:
_ سلام!

خنده محوی روی لب‌هایش نقش بست و با آرامش گفت:
_ سلام جانم!

خجالتزده بلند شدم و زیرلب گفتم:
_ ببخشید مزاحمت شد براتون.

بلند شد. خاک روی شلوارش را تکاند و گفت:
_ زحمت نمیشه، بریم دیروقته.

_ چرا دیروقت؟!

نگاهش را به گوشه چادرم دوخت و از روی بوته گل و خار‌هایش جدایش کرد:
_ قراره شب با اجازه حاجی بیایم برای جواب!

بی‌حرف قدمی برداشتم که پا به پایم شد و گفت:
_ تا برسیم، میشه حرف بزنیم؟

_ بفرمایید

_ راجع به جواب…چی بگم؟میخوام بدونم!

باز هم خجالت گریبان‌گیرم شد و با صدای آرامی زمزمه‌وار گفتم:
_ مگه شب قرار نیست بیاید؟ همون موقع قراره صحبت بشه!

دستش میان موهایش فرو رفت و من دلم ریخت و او گفت:
_ من ساعت پنج صبح پرواز دارم؛ تا دو روز نیستم…این دل لامصبم بی‌قراری میکنه می‌خوام بدونم!

اولین باری بود که اینطور کلافه می‌دیدمش و اینطور حرف میزد؛ نفسی گرفتم و بی‌اراده گفتم:
_ امیرعلی!

چشم‌هایم را محکم بستم. دیوانه شدم! دیوانه!
از شدت شوکگی بغض در گلویم نشست و نگاهم را سمت دیوار برگرداندم…
دقیقه‌ای ایستاد، حس کردم نگاهم می کند و در آخر بلند خندید!
خندیدنش که تمام شد زیرچشمی نگاهش کردم و او با لبخند محوی گفت:
_ جانِ امیرعلی! جوابمو گرفتم…

با عجله قدم‌هایم را تند‌تر از قبل کردم و گفتم:
_ خودم میرم. دنبالم نیاید…

صدای قدم‌هایش را پشت سرم شنیدم و او گفت:
_ تنها نرو.

_ نیاید دنبالم.

بی‌توجه به حرفم پا به پایم تا خانه آمد و من می‌توانستم لبخند محو روی لب‌هایش را حس کنم.
****

روسری ساتن مشکی رنگم را مرتب کردم و بلند شدم؛ بابا نگاهم کرد و گفت:
_ برید حیاط بابا…

چشمی زیرلب گفتم و جلوتر از امیرعلی راهی شدم. لبه باغچه روی سنگ‌ها نشستم و با دست‌هایم خودم را در آغوش کشیدم؛ هوا رو به سرد شدن می‌رفت…
کنارم نشست و گفت:
_ خب…

_ چی خب؟

_ جوابت آمین‌؟!

سرم را جهت نگاهش چرخاندم و بدون نگاه کردن به او گفتم:
_ شما که فهمیدی. دیگه چرا می‌پرسی؟

_ برگرد

به سمتش چرخیدم که گل رز مینیاتوری مخملی قرمز رنگی از باغچه چید و روی پاهایم گذاشت:
_ خودت بگو؛ میخوام خودت واضح بگی!

نگاهش کردم، چشم‌هایش تیره‌تر از چند ساعت پیش بود؛ چطور می‌گفتم که من همین امروز دل به دلش باختم؟!
نفسی گرفتم و گفتم:
_ من…من امروز…

_ امروز چی؟

_ نمی‌دونم امیرعلی! می‌دونم می‌خوام کنارت باشم؛ همین. رک بگم گیجم؛ ولی می‌دونم می‌خوام باهات آشنا‌شم…

لبخند روی لب‌هایش را دوست داشتم، مهربانانه بود…
پلکی بر هم زد و گفت:
_ رو چِشَم.

کمی لرزیدم، لباس حریر تنم از زیر چادر گل‌دار سرمه‌ای رنگم هم سرما را به تمام تنم منتقل میکرد:
_ بریم؟

کمی نگاهم کرد، کت خاکی رنگش را از تن درآورد و روی شانه‌هایم انداخت. گرمای تنش از تاز و پود کت به تنم منتقل شد و خجالت‌زده سر خم کردم و لبخندی زدم…
زمزمه کرد:
_ بریم؟ سردته؟ سرما رو فکر کنم بگیره کت…

حرفی نزدم، با تک خنده کوتاهی ادامه داد:
_ همین؟ انتظاری نداری؟!

کمی از حس خجالتم کم شد و گفتم:
_ آدم خداترس نه خیانت میکنه نه اذیت میکنه نه دروغ میگه…خداترسی مگه نه پسر حا

جی؟

دستش را روی قفسه سینه‌اش کشید و خیره به چراغ‌های گوی شکل زرد رنگ حیاط گفت:
_ خدا قبول کنه، خداشناسم آمین، خداترسم هستم…

لبخندی زدم و گفت:
_ میخوای بریم؟

نگاهش کردم؛ ادامه داد:
_ دو روز نیستم، بذار ذخیرت کنم برگ‌گلم!

صدای تبل و سنج دسته‌های مسجد محل هنوز هم به گوشم می‌رسید!
انگار عذابم بابت گریه‌های امروزم تمام شدنی نبود…
بغض کرده زمزمه کردم:
_ فردا پدرت نذر داره. میخوای بری؟ دو روزم نمیای؟

دستش را بند گوشه کت روی شانه‌هایم کرد و گفت:
_ دست خودم نیست؛ پروازه!

کمی کنار کشیدم و بی‌اراده پرسیدم:
_ فردا ما باید بریم اونجا؟

سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:
_ امشب اگه اجازه بدید نشون کرده من میشی؛ تا منم برگردم ببینیم اوضاع چطور پیش میره…

سرما از کتش هم نفوذ کرده بود و تنم مور‌مور می‌شد:
_ میشه بریم؟ من خیلی سردمه

بلند شد و گفت:
_ بریم. یخ زدی!

کتش را به دستش دادم و پشت سرش با قدم‌های کوتاهی وارد سالن شدم؛ از سرما دست‌هایم را در آغوش گرفتم.
نمی‌دانم چرا…
شاید هم بدانم!
دلم نمی‌خواست روز خواستگاری‌ام همه سیاه‌پوش باشند و وارد که خانه که می‌شوم، با شنیدن جواب مثبتم کسی شور و خوشحالی نشان ندهد و تنها، تبریک ساده‌ای از جنس شادی‌شان به گوش‌هایم برسد!
دلم می‌خواست بی هیچ حرفی به سمت اتاق خوابم بروم و تنها به اتفاقات امروز فکر کنم و به هیچ چیزی اهمیت ندهم؛ ولی به اصرارهای مکرر ماه بانو، مادرش، کنارش روی مبل دونفره‌ای نشستم و مشغول پیچ دادن نخ اضافه گوشه لباسم با سر ناخن‌هایم شدم…
نفسم از سنگینی جو خانه به سختی از قفسه سینه‌ام خارج می‌شد، نمی‌دانم همه‌ی خاستگاری‌ها اینطور سرد و خشک بود یا…
کاش حداقل آرام هم بود…
ماه بانو که دست‌هایم را گرفت، یخ زده به صورتش خیره شدم، احساس می‌کردم همین حالاست که از جو سنگین خانه قبض‌روح شوم ولی نگاهم که به چشم‌های پر اطمینان پدرم افتاد، کمی آسوده خاطر شدم و گوش به حرف‌های ماه بانو سپردم…

انگشتر طرح گلی با سنگ‌های صورتی رنگ به دستم انداخت و پیشانی‌ام را بوسید؛ زیر چشمی به امیرعلی نگاه کردم که حاج مهدی به بابا نگاهی کرد و گفت:
_ حاج آقا میخونم با اجازتون خطبه صیغه رو! فقط یک هفته، تا هم علی از سفر برگرده و هم این ایام یکم بگذره!

بهت‌زده و ناباور به بابا نگاه کردم که باز پلک پر اطمینانی همراه با طرح لبخند مزحکی حواله‌ام کرد!

هیچ چیز از این مراسم را درک نمی‌کردم؛ فقط احساس کردم امیرعلی کنارم نشست و حاج مهدی خطبه صیغه خواند و من هیچوقت موافق صیغه شدن نبودم…
هیچوقت..!

گرمی لبخند هیچکدام از اهالی این خانه را حس نمی‌کردم؛ فقط وقتی به خودم آمدم که دستم از کنار پاهایم اسیر دست امیرعلی شد و کمی، فقط کمی آرام گرفتم…

ولی تمام اینها با صدای حاج مهدی در نطفه خفه شدند!
حاج مهدی نفسی تازه کرد و دوباره با صدای رسایی رو به بابا گفت:
_ شب عاشورایی نمی‌شد با گل و شیرینی بیایم حاجی، همین که تکلیف بچه‌ها مشخص بشه مهم بود که تو محل آبروداری کنیم، اجازه شما و حاج خانوم حکم کنه، علی که از سفر برگشت یه خطبه عقدی بین‌شون خونده شه و بعد این ایام انشالله هرچی امر کنید به دو دیده…

پدر نگاهی به من و مامان انداخت و گفت:
_ اختیار دارید، منم موافق صیغه نیستم؛ انشالله امیر‌جان که برگشتن میریم محضر…

نگاهم نگران شد و خیره نگاهشان کردم، امیرعلی اما انگار تمام حواسش به من بود که گفت:
_ حاج بابا!

حاج مهدی که نگاهش کرد، مصمم‌تر از قبل ادامه داد:
_ آمین جان راضی نیست!

بابا نگاهم کرد و گفت:
_ چرا باباجان؟

خجالت‌زده و پر از ناباوری گفتم:
_ میشه فردا حرف بزنیم؟

پلکی بر هم گذاشت و ماه بانو گفت:
_ پس منتظرتونیم.

بعد رو به من کرد و گفت:
_ فردا منتظر توام هستم گل دخترم؛ امسال دیگه عضو خانواده‌ای، بهونه درس نیار که نیای!

لبخند کمرنگی زدم و زیرلب گفتم:
_ چشم حتما میام…

حاج مهدی با ” یاعلی ” کوتاهی از جا بلند شد و گفت:
_ پس تا فردا الله نگهدارتون…

من هم به تبعیت از بقیه کنار مامان ایستادم که رو به ماه بانو گفت:
_ فردا مزاحمتون میشیم حاج خانوم.

ماه بانو در آغوشم کشید و با لبخند گفت:
_ مزاحمت نیست رحمته؛ گل عروسمو قراره آشنا کنم با بقیه!

دوباره طرح لبخندی مصنوعی روی لب‌هایم انداختم و تا لحظه رفتنشان بدرقه راه‌شان کردم…

بعد از رفتن‌شان، بی هیچ حرفی وارد اتاق خوابم شدم. لباس‌هایم را با بلیز و شلوار راحتی تعویض کردم و موهایم را دورم رها کردم و پشت پرده اتاق روی سکوی کنار پنجره نشستم…

گونه‌ام را به زانوهایم تکیه دادم و به چراغ‌های زرد و سفید کوچه خیره شدم.
ناخودآگاه چشم چرخاندم و نگاهم روی ویلای هفتم ساختمان‌های شمالی آن طرف کوچه ثابت ماند…
خیره و بی هیچ پلک زدنی نگاهم اسیر چهارچوب پنجره اتاقش شده بود و افکارم حوالی نگاه آبی رنگ و مهربانش می‌چرخید؛ لب‌های خشکه زده‌ام را تر کردم و زیرلب زم

زمه وار نامش را تکرار کردم:
_ امیرعلی…امیرعلی…امیر..علی…

اینبار بی‌ هیچ خجالتی تک تک اعضای صورتش را در افکارم نقش زدم، با پشت انگشت اشاره‌ام بخار روی شیشه را پاک کردم و زمزمه کردم:
_ خدایا آخه مگه میشه یه شبه عاشق شد؟!

چراغ اتاق که خاموش شد، آهی کشیدم و ادامه دادم:
_ اصلا مگه میشه یهو انقدر مهم بشه که خاموش شدن چراغ اتاقشم برام مهم باشه…
اصلا درسته؟!
واقعیه؟!

رعد و برقی که آسمان مهتابی امشب را روشن‌تر از مهتابش کرد، به حکم جواب خدا برداشت کردم!
حتی متوجه نم نم باران هم نشده بودم…

گوشه‌ای از پنجره را باز کردم و دستم را زیر قطرات باران گرفتم، نفس عمیقی از بوی خاک نم‌دار گرفتم و رو به آسمان گفتم:
_ خدایا همین بارونتو رحمت زندگیم کن، مهر امیرعلی رو یجوری تو دل و ذهن و وجودم پایدار کن که خودشم بخواد نتونه بره!

دلگیر بودم، تا صبح روی همان سکوی سنگی پشت پرده انقدر نشستم و بابت شب گذشته و صیغه مضحکی که بینمان خوانده شده بود فکر کردم و درد به جانم انداختم که نفهمیدم کی و چطور؛ ساعت سه صبح، چراغ اتاق خوابش روشن شد و بیست دقیقه بعد، زیر باران شدید با ون سفید رنگی راهی شهر و کشوری شد که مرا دوروز از آرامشم جدا می‌کرد…
تا لحظه آخر محو شدن ون سفید رنگ، خیره به انتهای کوچه بودم و ناخودآگاه زیرلب دعا و صلوات بدرقه راهش می‌کردم…

خسته از ساعت‌های طولانی نشستنم، روی سنگ باریک و یخ‌زده دراز کشیدم و اشک‌هایم شروع به باریدن کردند!
دلگیرتر و ابری‌تر از چیزی بودم که بفهمم دلیل حال بدم‌ از چیست و باران دلم از سمت کدام کوه غم می‌آید…

****
احساس خلأ می‌کردم!
خلأ بزرگی پر از حس کرختی و فلج شدن تمام اعضای بدنی که تک به تک عصب‌هایش، وظیفه‌شان را فراموش کرده‌اند و دنبال درد دادن به جسم بیچاره‌ام هستند!
به سختی ناله کوتاهی از گلو سر دادم و با دست‌هایم خودم را با لرز در آغوش گرفتم.
پاهایم خیس میشد و پیشانی و قفسه سینه‌ام پر بود از حس چندش‌آور نم و خیسی لباس‌هایم…
چشم باز نمی‌کردم، توانایی گشودن لب‌هایم را هم نداشتم و تکانی به جسم بیجانم نمی‌دادم؛ ولی انگار از اعماق دریا صدای ناواضح پدر و مادرم به گوش‌هایم می‌رسید…

_ محمد داره آتیش می‌گیره این بچه، پاشو ببریمش درمونگاه.

دست سردی روی پیشانی‌ام نشست و اینبار، صدای بلند پدرم رعشه به تن و دندان‌هایم انداخت!
_ صد دفعه گفتم تو این بارون تا برسیم هزار دفعه تشنج کرده! چرا نمیفهمی اینو؟!

جوشش اشک‌هایم را حس کردم، حتی از نظرم اشک‌هایم سرمایی بودند بر جسم گداخته‌ام…
با تمام توانم ناله بی‌جانی سر دادم و سرم را محکم‌تر به نرمی زیر سرم فشردم…
***

با سردرد غیرقابل تحملی چشم باز کردم، گنگ بودم و هیچ چیز از این تخت و لباس‌هایم نمی‌دانستم!
سر چرخاندم و با دیدن ساعت، با سرعت سرجایم نشستم…دوازده ظهر!
با درد پیشانی دردناکم را فشردم؛ با دیدن لباس‌هایم با تعجب از جا بلند شدم و لباس مناسبی پوشیدم…
از اتاق که بیرون رفتم، مامان با سینی پر از مخلفاتی از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدنم مهربانانه و با نگرانی شماتتم کرد!
_ خوبی دردت به جون مامان؟ چرا آخه مراقب نیستی؛ پنجره رو باز می‌ذاری میخوابی رو اون سنگ یخ زده؟!

حرفی نزدم و با گنگی خیسی چشم‌هایم را پاک کردم و گفتم:
_ چیشده مگه؟

مامان با درد نگاهم کرد، سری تکان داد و من از شدت سوزش گلویم، لیوان آبلیمو و عسل داخل سینی را یک نفس سر کشیدم…
سرماخوردگی شدیدم مشخص بود؛ لقمه بزرگ داخل سینی را برداشتم و با صدای آرامی گفتم:
_ میرم حموم مامان، بیام بریم دیره…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مرگ هم عشق میخواهد
  • ژانر: اجتماعی ، عاشقانه ، غمگین
  • نویسنده: مریم کاظمی
https://beautyvolve.ir/?p=17207
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.