| Wednesday 28 October 2020 | 07:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین به شرط عشق پارت 7

رمان آنلاین به شرط عشق پارت 7

بعد از خوندن پارت برای حمایت کردنمون حتما ما رو لایک‌‌ کنید و رمان رو به دوستانتون معرفی‌ کنید🌺

دور میز نشسته بودیم و در سکوت به هم دیگه نگاه میکردیم که بالاخره آریا به حرف اومد.

_خب به نظرم خیلی کشش ندیم این یه معامله پر سوده و من نمیخوام از دستش بدم حتی اگه قرار باشه با کسی شریک بشم.
چون معلومه جعفری نمیخواد محموله رو به یکیمون بده بهترین راه توافقه.

آیلین رفت تو فکر منم همینطور.
به نظرم قبول کردنش ضرر نداشت.

آیلین پعد از چند دقیقه گفت.

_خب من فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که قبول کنیم.
ولی با یک شرایط خاص.
.
.
.
قرادادرو امضا کردیم که جعفری گفت.

_من که راضیم امیدوارم شما هم راضی باشین مطمعنن ضرر نمیکنید.

من پیش قدم شدم و گفتم.

+قرارداد بستن با شما برای ما خوشحال کنندس اما این شراکت… بالاخره کنار میایم.

بعد از اینکه جعفری رفت من و آیلین هم قصد رفتن کردیم.

از در که رفتیم بیرون ‌گوشیم زنگ خورد.

+الو.

_سلام دختر کجایی؟

+سلام تو لباسام کجا میخواستی باشم.

_سریع میری حاظر میشی میای جشن ها.

وایی به کل جنشو یادم رفته بود.
حالا چیکار کنم.

+وای به خدا یادم رفته بود از طرف من به خواهرت تبریک بگو.

_چی چی از طرف من تبریک بگو خودت میای میگی.

+اخه من چند بار فقط خواهرتو دیدم بیام بگم دوست خواهر عروسم؟

_به خدا نیای ناراحت میشم.

با چهره ای درهم گفتم.

+اه انقدر گیر نده ملینا.

_پس نه من نه تو.

+اوفف باشه.

_عاشقتم جشن ساعت 9 شروع میشه .

+باشه بای.

_بای.

ساعت پنج بود با آیلین رفتیم خونه اونم که متوجه شده بود قضیه چیه چیزی نپرسید.
.
.
.
نگاهی تو آیینه به خودم انداختم و مانتومو پوشیدم و بعد از خداحافظی با آیلین از خونه زدم بیرون.

ساعت ده بود و منم حوصلم به شدت سر رفته بود عروسی توی یه تالار بود که باغ داشت و قرار بود آخر شب مختلط شه.

رفتم توی باغ برای خودم چند تا عکس گرفتم یک لباس یقیه دلبری با آسین های گشاد پوشیده بودم به همراه شلوار جین.

دیدم شارژ گوشیم داره میره هوا هم تاریک بود بنابراین تصمیم گرفتم با همون سر و وضع برم پاور بانک و از ماشین بیارم.

در ماشینو بستم چرخیدم که با کسی برخورد کردم که تاحالا ندیده بودمش.

میخواستم از کنارش رد شم که جولومو گرفت…
.
.
.
بالاخره راضی شدیم که باهم شریک بشیم‌.
هرچقدر که از سودمون کم میشد اما بازم کم پولی بهمون نمیرسید.

فردا ظهرم قرار بود که محموله ها رو بفرستیم.

با شنیدن صدای پیامک گوشیم از فکر در اومدم.

با دیدن اسم محسن پیام رو باز کردم.

عزیزم خودت میای یا من بیام دنبالت

وایی.
به کل دورهمی امشب رو فراموش کرده بودم.

ساعت 6.30بود و ساعت 8دروهمی شروع میشد‌.
پس زیاد وقت نداشتم.

سریع واسه محسن نوشتم که خودم میام و بعدش رفتم توی حموم.

یک ربعه‌حموم کردم و اومدم بیرون.
موهای بلندم رو سشوار کشیدم و بعد یک طرفه بافتمش.

سخت ترین بخش انتخاب لباس بود.
باید یک لباسی انتخاب میکردم که در عین زیبای هم پوشیده باشه هم خیلی مجلسی نباشه.

من زیاد اهل اینجور مهمونیا نبودم ولی گاهی وقتا به اسرار محسن میرفتم.
بیشتر وقتا هم مهمونیا خونه محسن بود و همه مهمونا هم دوستای دکتر خودش بودن همراه دوست دخترا شون.

آخر سر یک تیشرت سفید که قسمتی از سرشونش لخت بود رو انتخاب کردم و همراه یک شلوار جین پوشیدمش.

آرایشمم فقط یک خط چشم‌و ریمل همراه یک رژ جیگری بود.

به ساعت که نگاه کردم دیدم دیگه وقتس نمونده.
سریع مانتو و شالم رو پوشیدم و بعد از برداشتن سویچم از خونه زدم بیرون.
.
.
.
بین محسن و فاطی نشستم و یک دونه چیپس توی‌دهنم گذاشتم.

فاطمه تنها دختر جمع بود که ازش خوشم میومد.
همین طور شوهرش.
یک مرد شوخ.
اما نه اونقدر که خز بازی در بیاره.

محسن پیکی برام ریخت و به دستم داد.
خیلی وقت بود الکل نخورده بودم.
زیادم اهلش‌نبودم.
ولی اگه پاش میشستم دیگه نمیتونستم بلند بشم.

همگی پیکاشون بالا اوردن و با گفتن به سلامتی رفتن بالا.

منم پیکمو خوردم و پشتش یک دونخ زیتون گذاشتم دهنم.
پیک اول بدجور گلومو سوزوند.

_آیلین چرا آسو رو نیاوردی.

درحالی که پیک بعدیم رو میخوردم گفتم.

+آسو جشن نامزدی دوستش دعوت بود.

_وایی آیلین این دختره رو ببین تورو خدا‌.
نمیدونم چرا هر دفعه این بابک اینو باخودش میاره.

نگاه فاطی رو دنبال کردم تا رسیدم به ساناز.
واقعا نمیدونم پسر خوبی مثل بابک چرا همچین‌ دوست دختری داره.

_عزیزم چرا تو فکری.

با صدای محسن چشم از ساناز برداشتم.

+یکم از کارام مونده.
به اونا فکر میکردم.

محسن درحالی که پیکی رو به دستم میداد گفت.

_یک امشبو بخیال کار شو.

بعد حرفش بوسه‌ی کوتاهی روی گونم‌نشوند.

.
.
.
با بچه ها مشغول بازی شدیم‌ و‌ همین جوری پشت هم پیک‌میخوردیم.
اونقدر خورده بودیم که هممون مستو پاتیل شده بودیم.

بابک بطری رو چرخوند که این دفعه افتاد به محسن و فرهاد شوهر فاطمه.

فرهاد شیطون به من نگاه کرد و بعد از محسن پرسید.

_جرعت یا حقیقت؟

_حقیقت.

فرهاد با حالت بامزه ایی گفت.

_ای بابا شما ها چقدر سوسولید همش میگید حقیقت.
یکبارم بگید جرعت دیگه.

معلوم نبود باز چه نقشه ایی داره.

_باشه بابا حالا نمیخواد مردونگی مارو زیر سوال ببری.
حالا بگو‌ من چیکار کنم.

فرهاد مثل بچه ها دستاشو کوبید بهم و گفت.

_پاشو دوست دخترتو ببوس.

با شنیدن حرف فرهاد همگی جیغ کشیدن.

+ای بابا چرا پای منو وسط میکشید.

_اگه دلت نمیخواد خب اشکال نداره.
محسن اصلا برو هرکی‌رو که دوست داری ببوس.

به محسن نگاه کردم که ناچار شونه ایی بالا انداخت.

تا اومدم‌چیزی بگم لب های محسن مهر سکوت رو روی لب هام زد.
.
.
.
امیدوارم از‌ خوندن پارت لذت برده باشید❤️
با نظراتتون به ما انرژی بدید🌼
پارت گذاری هفته ایی یک‌ بار✨

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین به شرط عشق
  • ژانر: عاشقانه_هیجانی_معمایی_راز آلود_صحنه دار
  • نویسنده: نرگس و نگار نصرالهی
https://beautyvolve.ir/?p=17180
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.