| Wednesday 28 October 2020 | 09:06
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۴

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۴

نگین: باید خودمون برا حرص خوردن آرشام آماده کنیم

بچه ها همه آماده شدن و رفتیم بیرون که دیدیم پسرا تو پذیرایی نشستن

وقتی آرشام دیدم اول شک شد ولی بعد آمد دستمو گرفت. وکشوندم تو آشپزخونه

شادی: چته تو

آرشام: همین الان میری واین تیپت رو درست میکنی

شادی: نه خیرم من تیپمو دوست دارم

آرشام: شادی منو سگ نکن برو این لباساتو در بیارم تا جرش ندادم

شادی: نموخوااااااممممم

آرشام دستی تو موهاش کشید و داشت نفس عمیق میکشید

که. یه باره سارا. پرید تو آشپزخونه. دستمو گرفت و زود جیم زدیم

رفتیم سوار ماشین  نگین شدیم

وحر کت کردیم

شادی: میدونید کجا میرم

نگین: اونا جایی میرن  که. ما میریم

و کنار پاساژی پارک کرد و پیاده شدیم

و پسرا هم پیاده شدند

ارشام آمد کنارم و محکم دستمو گرفت

آرشام:  از کنار من جم نمی‌خوری

شادی: باش

وارد پاساژ شدیم

یه باره همگی وارد یه مغازه می‌شدیم

و کل مغازه رو اشغال میکردیم

وارد مانتو. فروشی شدیم

من چیزی نمیخریدم چون پولشو نداشتم کارت آرشام بود ولی به اون نیاز داشتم

یه باره آرشام چنتا مانتو. انداخت تو بغلم

شادی: چیکارش کنم

آرشام با قیافه با مزه ای نگاهم کرد

آرشام: چیکار میکنم الان خب برو بپوشش دیگه

شادی: لازم ندارم خب

آرشام: خیلیم لازمه

و فرستادم تو اتاق  پرو. اون مانتو ها  روپوشیدم

ارشام آمد چنتا دیگه مانتو داد دستم

آرشام نگاهی کرد

آرشام:قشنگه ولی شلوار مشکی باهاش بپوش چنتا شلوارم بگیریم بعد

در پرو رو بستم لباس بعدی را پوشیدم

در پرو رو باز  کردم   به نظرم مانتو قشنگی بود

آرشام :زیاد جالب نیست تا

شادی :جالب نیست یا  با سلیقت جور نیست

  آرشام: گزینه دوم

و خندید در رو بستم مانتو رو یکی می پوشیدم  بهش نشون میدادم تمام مانتو ها را که پوشیدم و اومدم بیرون

آرشام برداشتشون و رفت  پیش فروشنده و بعد از حساب کردن کل مانتو ها با بچه‌ها  از اونجا  زدیم بیرون

سارا :دخترا لوازم آرایش

همه رفتن طرف مغازه که سارا اشاره کرد مغازه بزرگی بود وارد شدیم

ارشام: برو با سارا من   از این چیزا سر در نمیارم  ولی  گرفتی حق نداری  زیاد ارایش کنیا

شادی :باشه بابا

رفتم پیش سارا که رفتم جایی که پر بود از لاک نگاه می‌کردیم انتخاب می کردیم

هر کدوم از دخترا یه طرف بودن پسرم هم گوشی های ایستاده  بودند

بعد برداشتن کلی لوازم  آرایش حساب  کردیم و اومدیم بیرون

و بچه ها وارد مغازه لباس فروشی دیگه شدیم چند تا چند تا شومیز آرشام بهم داد رفتم پرو کنم

اولین شومیز رو پوشیدم در رو باز کردم آرشام چند شلوار لی و ….

بهم داد

آرشام :قشنگ

یکی  یکی پوشیدم نشونش میدادم حساب کردم و بیرون آمدیم

رایان: دخترا  کلیی خرید کردید  حالا نوبت به ما پسراست

وارد مغازه لباس مردانه شدیم حالا نوبت من بود که تلافی کنم

یکم  نگاه کردم چند تا تیشرت دست آرشام دادم  فرستادمش تو اتاق پرو چندتا کت اسپرت با شلوار جین هم بردم

در اتاق پرو در و باز کرد تیشرت مشکی خیلی بهش میاد کت های اسپرت  و شلوار هم دارم دستش

ارشام  : میشه کت و شلوار بیاری

شادی: تو

آرشام :چرا بعد

شادی :اینا بهترن

   و به کت های  اسپرت اشاره کردم

آرشام لبخندی زد و در و بست رفتم چند تا پیرهن بردارم تا پیراهن برداشتم رفتم دادم به آرشام

بعد  خریدن  چیزایی که می‌خواستیم حساب کردیم

و اومدیم بیرون با دیدن مغازه اسباب بازی فروشی با ذوق رفتم طرفش که بقیه اول خنده دختر هم دنبالم اومدن وارد شدم

از بچگی   عاشق اسباب بازی بودم  چشمم خورد به خرس بزرگ  که خیلی بزرگ صورتی خیلی باحال گرفتمش تو بغلم به زور بردمش طرف ارشام  رفتم جلوش وایسادم سرم ازون  طرف خرص  آوردم این طرف ارشام  با تعجب نگاهم کرد و بعد خندید خرس ازم گرفت

آرشام: دیگه

رفتم خرگوش سفید بزرگ هم برداشتم

به اندازه خودم  ولی خرسه  از خودم بزرگتر بود هر کدوم از بچه ها. چنتا چیز برداشتن بیشترشان خرس ولی به بزرگی مال من نمی‌رسید

حساب کردیم

آرشام برگشت طرف بچه ها

آرشام: ما بریم  وسایل بزاریم ماشین و بیایم

و از پاساژ بیرون آمدیم

لعنتی فقط خرگوش و خرس کل ماشین را گرفته بود

برگشتیم بچه ها منتظر بودند با بچه ها وارد مغازه  عطر  فروشی بزرگ شدیم

زیاد سر در نمی آوردم آرشام  دو تا عطر گرفت جلوم  که خیلی قیافه های قشنگی داشت

آرشام: فکر کنم با سلیقت جور باشه

عطر ها رو بو  کردم عالی بود

شادی: خیلی خوبه

آرشام: خب تو هم برایه من انتخاب کن

  عطر ها رو یکی. یکی بو می کردم ولی به نظرم خوب نبود

بعدی رو بو کردم   خیلی عالی بود گرفتم جلوی  آرشام

بعد خرید  عطر ها بیرون آمدیم

خسته شده بودیم حسابی

ثنا بچه ها نظرتون چیه بریم این رستوران

سارا عالیه با موافقت همه قرار شد بریم  رستوران

  شادی :آرشام چطور بریم تهران �

ارشام خندید

ماشین می‌گیریم بیارن برامون

لبخند زدم شادی :چطوری بریم پسرا کجا برشینن

آرشام: با من فقط رضا بود

وارد رستورانی شدیم  که یک کم با آونجا  فاصله داشت

تعداد زیاد بود و مجبور شدیم روی صندلی از جای دیگه بیاریم

همه سفارش دادیم

علی گفت :داداش اون دوتا خرس و خرگوش که شادی گرفت اندازه کل اسباب بازی هایی بود که دختر گرفتن

و خنده

عاطفه: آرشام جون زن گرفتی یا بچه  و بلند خندید

آرشام: من عاشق همین بچه بازی‌اش شدم

یه جوری شدم با حرف خیلی خوشم اومد یه لبخند زدم

تا حالا تو عمرم  اینقدر  خرید نکرده بودم

غذا را آوردن خوردیم شادی من برم دستشویی و بیام بلند شدم

و رفتم وارد سرویس شدم دستامو شستم و رژ زدم که با صدایی برگشتم

فک کردم ارشامه برگشتم که
دیدم یه پسر دیگه  هست شوکه شدم شادی بفرمایید

پسر اومد جلو پسر آشنا بشیم

شادی: منم باید برم خواستم برم که دستمو گرفت

  با صدای آرشام تنم لرزید  اینجا چه خبره �

و به پسره و من نگاه کرد

شادی :بذار توضیح بدن ارشام

آرشام:خفه شو یقه پسر رو گرفت

  به  خود می‌لرزم استرس گرفته بودم  حالم بدجور خراب بود

آرشام پسره رو ول کرد آمد طرفم

شادی: بزار توضیح بدم لطفاااا

ارشام دستش را بالا برد که صورت گرفتم

  که با شنیدن صدایش بلندی از کنارم  چشم باز کردم

ارشام  محکم زده بود به آیین خوردش کرده بود

بچه‌ها هم اومدن

پسر ها آرشام رو بردن  سارا اومد کنارم

فقط گریه میکردم اون داشت   باهام  خیلی خوب میشد خودم خرابش کردم

پسر رفتن ما هم سوار شدیم رفتیم تو ماشین فقط گریه کردم

شیما :دختر هرجایی معلوم نی  چه غلطی کرده که آرشام  جونم اینقدر عصبی شد

که سارداد زد :شیما

شیما :دختر هرزه معلوم نیست از کجا آمده

که بچه ها شیما را خفه کردن

من فقط اشک می ریختم

آرشام کلی باهام خوب  شده بود ولی خرابش کرد

رسیدیم

پیاده شدم

خودم خرابش کردم خودم داغون کردم  لعنتی یه فکری به ذهنم رسید

رفتم در خونه بی توجه به همه وارد اتاق شدم علی  داشت دست  آشام می‌بست

علی تموم که شد بلند شد رفت

  شادی: آرشام

آرشام: خفه شو خفه شو

شادی:خوب بزار  توضیح بدم

آرشام :شادی کار نکنه بلایی سرت بیارم خفه شو باشه خفه شو

سر خوردم   کنار

آرشام  دراز کشیده بود

و  اینقدر گریه کردم که   همونجا خوابم برد

چشمامو باز کردم

ولی من اصلا اونجا که  خوابیده بودم

بلند شدم به ساعت نگاه کردم  بلند شدم رفتم حمام بعد یه دوش  اومدم بیرون و لباس پوشیدم کل خریدهای دیشب  کنار اتاق بودم

رفتم پایین ولی کسی نبوده است

و فقط مستخدم ها بودند

شادی: بقیه کجان

فرشته خانم: رفتن بیرون

شادی :همگی

فرشته :نه فقط دختر پسرا

رفتم بالا   وارد اتاق شدم
خرگوش بزرگ هم براداشتم  رفتم  روی تخت محکم بغلش کردم

نمی‌دونم چه بود از طرفی میگفتم آرشام رو  دوست دارم ولی از طرف دیگه گفتم نه تکلیف با خودم روشن نبود

محکم خرگوش تو بغلم گرفته بود که در باز شد

آرشام  وارد  شد تکون نخوردم

لباسش رو عوض کرد آمد دراز کشید رو تخت

  شادی: آرشام

جوابمو نداد

شادی: آرشام  لطفاً   میتونم بپرسم کدوم  کارم  اشتباه بود که اینجوری رفتار می کنی

بازم سکوت

شادی: من فقط رفتم  رزم رو درست کنم  که اون اومد میخواستم بیام ولی اون دستمو گرفت

آرشام: هیسسس

اگه لباس اون لباس هایه  جلف رو نمیپپشیدی  اون که نمیومد هیچ این همه نگاه  روت  نبود

شادی:, ببخشید

آرشام چیزی نگفت

شادی: دیگه اون جوری لباس نمیپوشم جواب  آدما عوضیم نمیدم

آرشام گوشی را گذاشت کنار برگشت طرفم

آرشام: خب  خب چه عاشقانه دختر  این ازدواج صوریه

شادی :دوست ندارم اینجوری باشی

یا دربارم‌  فکر بد  کن

چیزی نگفت

خرگوشم انداختم پایین تخت دستشو گرفتم کشیدم که دستاشو باز کرد

شادی :خوب ‌من  که جای خودم رو پیدا کردم ناراحت نباش باشه باشه

آرشام: باشه

چشمام بستم

آرشام  هم بغلم کرد خیلی دوست داشتم آغوش همیشگی باشه اینقدر به آینده فکر کردم که خوابم برد

یه بار از خواب پریدم زدم زیر گریه

این چه خوابی بود

آرشام پرید و با دیدن من. شکه. شد

یه باره به خودش آمد بغلم کرد

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩ آرشام ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️

وارد  اتاق شدم شادی نشسته بود خرگوش بزرگ تو بغل بود

  بدون توجه  لباس عوض کردم

و رویه تخت دراز کشیدم گوشیم رو دستم گرفتم

که شادی  صدام  کرد

جواب ندادم

شادی: آرشام لطفاً

و حرف. میزد  میدونستم. پسره مزاحم بود آخه شادی اینجا کسیو نمی‌شناسه ولی خب بیشتر اعصابم برایه آرایش و لباساش. عصبی بودم

و  شادی همینطور سعی داشتم که توجیه کنه

  آرشام :هیسسسس

ادامه دادم   پسر دست تو  نبود  لباست که دست خودت بود اگه اون لباس نمیپوشیدی  مزاحم نمیشد  نگاه  همم روت نبود

شادی: قول  میدم  دیه نپوشم

این دختر بدجور به دلم نشسته بود بچه بازی هاش خندیدناش و …

ولی نمیخواستم ول بدم

آرشام:  خب خب که چی این یه ازدواج. سوریه

شادی: نمیخوام دربارم‌ فکر بد کنی

دستمو گرفت کشید. و خوابید تو بغلم

شادی: من که جامو پیدا کردم تو هم ببخشید باشه باشه

  آرشام: باشه باشه

خیلی خوشگل بود  بغلش کردم که لبخند زد من خوابش می‌برد

من چشمامو بستم

که یه باره  شادی و شروع کرد به گریه اینکه سکه شدم

  آرشام: شادی شادی چی شده

چیزی نمی گفت فقط گریه میکرد بغلش کردم نوازش کردم

آرشام :آروم باش آروم باش

آرشام: بگو چی شده

شادی: اومده بود اومده بود و خواست منو بکش اون تو رو  کشت
اون علی عوضی

آرشام: علی علی خودمون؟

شادی: نه

آرشام آروم باش شادی من هستم آروم باش دراز کشید نگاه کردم ساعت یک بود بلند شدم

آرشام: بلند شو بریم پایین

شادی هم بلند شد دستی به لباسش کشید رژ  قرمزی برداشت  زد

دستشو گرفتم برگشت با تعجب نگاهم  کرد

که دستم  کشیدم  روی لبهای شادی

لبخندی زدم دست دستشو گرفتم رفتم پایین  همه تو پذیرایی  بودند که رفتیم نشستیم

شادی گفت: افسانه جون و  بقیه کجان

آرشام :رفت خونه یکی از دوستای  عمو بهرام

شادی دیگه چیزی نگفت

رضا :شما دوتا دیشب  دیگه غوغا کردین

شادی دستمو محکم فشار دادم

حالا چی بخوریم

فاطمه بلند شد

فاطمه: برم ببینم چی شد

رفت  و برگشت

فاطمه: قرمه سبزی

هم رفتیم ناهار بعد  دوباره تو پذیرای جمع شدیم

علی:خسته نشدید به هم ساکت  فقط نگاه میکنید کردید

هلیا :بچه ها بیان تو حیاط بازی

رایان :فقط  با این ستم کم مونده باهاتون بیام بازی

سارا:  بچه ها بلند شید بریم دیگه

بلند شدیم رفتیم تو حیاط

رایان: خب بفرمایید حالا گرگم به هوا بازی کنیم

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩ شادی ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

سارا رفت و آمد

با یه توپ والیبال

سارا: وسط چطوره

دانیال: والیبال

داشتن بحث میکردن ما هم به دعواشون نگاه می‌کردیم

سارا: رائ می‌گیریم

دانیال :باشع

  با گرفتن رائ قرار شد وسطی بازی کنیم

وسط هایه بازی توپ بهم خورد و نشستم

که یه باره شیما خودش رو انداخت تو بغل آرشام.

به بهونه اینکه. داشت نیفتاد

داشتم منفجر میشدم

بلند شدم رفتم بالا حمام لازم بودم

وارد حمام شدم بعد یه دوش  لباس پوشیدم آمدم بیرون

آرشام  خوابش برده بود

رفتم روی تخت نشستم

لبخند خبیسی زدم

و  سالمون آوردم. گوشش که شبیه پر بود رو رویه صورتش کشیدم

که دستشو بالا آورد  و صورتش  رو خاروندن

باز هم تکرار کردم که یه باره بلند شد با دیدن من نگاهی بهم انداخت

آرشام: حالا  دیگه به من کرم می‌ریزی

که یه  باره بلندم کرد برم پایین و رفت طرف آشپزخونه محکم به کمرش میزدم

بچه هام با جیغایه من  آمدن

که برم کنار یخچال و بطری آب یخ رو روم خالی کرد

که جیغ  بلندی زدم از  سرمو به خود می لرزد محکم به سینه اش زدم  وبه حالت قهر بالا  آمدن بالا

  و لباس عوض کردم

که ارشام آمد لباس عوض کرد

دراز کشید و تخت

شادی: چرا خیسم کردی ها. حقم داری اینقدر ریلکس باشی

آرشام خندید: برایه اینکه دیگه کرم نیریزی

دراز کشیدم

وقتی با آرشام بودم حس خیلی خوبی داشتم   دلم نمی‌خواست از دست بدمش

خودمو تو بغلش جا دادم و چشمامو بستم. تا. خوابم ببره

آروم چشماموباز کردم چشمایه اونم بسته بود دستی رو صورتش کشیدم

که چشماشو باز کرد  و بهم نگاهی کرد

. منم چیزی نگفتم فقط رویه سینه برهنه اش
خطوط فرضی می‌کشیدم

شادی: یه چیز بگم. قول میدی راست بگی

ارشام: آره بگو

شادی: قول بده قول بده

آرشام: باشه قول میدم

شادی: تو واقعی واقعی. اصلا دوسم نداری

آرشام چیزی نگفت

شادی: میشه بگی

آرشام: نه فقط تو با بقیه فرق داری

نمی‌دونم افسانه جون. بهت گفته یا نه. من قبلاً به رابطه داشتم. ولی. وقتی دیدم دختره. به همه توجه داره جز من

سعی کردم فراموشش کنم ولی نوبت اینکه سوریه تمام توجهت مال کنه و این باعث شد فک کنم فرق داری

شادی: خباینم خوبه فرصتیه که وارد قلبت بشم

آرشام پوزخندی زد

ارشام:. مثل اینکه نفهمیدی  قلب من از سنگه

شادی:منم سنگ   شکن خوبیم

آرشام: دختر کم تر خیال پردازی کن

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩ یک هفته بعد ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

تند کولمو برداشتم  از اتاق بیرون آمدیم

  و از خونه بیرون آمدم

و سوار. ماشین شدم و آرشام حرکت کرد

وقتی رسیدیم زود پیاده شدم

و وارد دانشگاه شدم رفتم سر کلاسم که بعد. حدود. یک ربع. ارشام آمد

و شروع کرد به درس دادن

تو فکر بودم که با صدایی آرشام به خودم آمدم

آرشام: خانم افشار. حواستون به درس هست

شادی:  اومدم اره  استاد

آرشام: پس بیاین این  رو حل کنید

اففففف لعنتییی کلا بلد. نبودم این درس. جدید بود

آرشام تازگیا  خیلی رو درسم حساس بود اینو کلا بلد نبودم.  حالا. چه خاکی تو سرم بریزم

رفتم پایه تابلو. وایسادم

پنج دقیقه داشتم به تابلو نگاه میکردم

که ارشام ماژیک رو ازم گرفت

و حلش کرد  و توضیح داد

آرشام: بشینید خانم افشار   حواستون به درس باشه

رفتم نشستم. و بقیه کلاس رو.  گوش دادم تا آرشام نکشتم

کلاس که تموم شد  بلند شدم کلاس دیگه ای نداشتم

تاکسی گرفتم رفتم تو اتاق   و لباس عوض کردم و. دراز کشیدم و چشمامو باز کردم

به حس اینکه یکی داره  دست رو صورتم می‌کشه چشمامو باز کردم

آرشام بود

شادی: نکن دیه

آرشام: یکم به درس. گوش بدی چیزی نمیشه هارا

شادی: اومممم آره.  می‌دونم  ولی این جدید بود

آرشام: دلیل نمیشه

بلند شدم دستمو دور گردنش پیچوندم و. پاهام رو چفت کمرش کردم

که لباشورو  گذاشت و با عتش بوسید

ازم جدا شد گذاشتم رو تخت

و رفت سمت کمد لباس عوض کنه

آرشام هرروز میبوسیدم ولی اعترافی به عشق نمی‌کرد

  آرشام از اتاق بیرون. رفت
که گوشیم زنگ خورد

شادی: جان

سارا: الوشا ی چطوری

شادی:خوبم.  ممنون

سارا: شادی. امشب میای بریم مهمونی

شادی:. اومممم نمی‌دونم فک نکنم آرشام بزاره

سارا: ارشام امشب با دوستاش بیرونه

شادی: آکارسو گرفتیا

سارا: اره اول آمار گرفتم بعد به توزنگیدم

شادی: اره میام کی ؟؟

سارا: ساعت. ۹ دم درباشش

شادی: باشه خدافظ

وقطع کردم

رفتم پایین

وارد آشپزخونه شدم

صدیقه: خوابیدی. نهار نخوردی

شادی: میشه الان بهم بدی

صدیقه  برام آورد

مشغول خوردن شدم

تموم که شدم. بلند شدم رفتم دم در اتاق افسانه جون

در زدم

افسانه جون:  بیا تو

وارد شدم.
افسانه جون:سلام عزیزم بیا اینجا

رفتم. کنارش

شادی: افسانه جون. من. امشب می‌خوام با سارا برم مهمونی

می‌خوام  آرشام ندونه چون نمی‌زارم میشه بهش نگید من برم

افسانه جون: من که مشکلی ندارم ولی  آرشام بفهمه. خیلی. عصبانی میشه

شادی: امشب می‌ره بیرون.  منم بعدش میرم

افسانه جون: باشه فقط شب زود تر برگرد

صورتشو. بوسیدم و از اتاق . بیرون آمدم

رفتم تو اتاق. آرشام داشت آماده میشد

بهش نگاه میکردم.  که. گفت: جمع مردونه هست یعنی. می‌برمت

شادی: باشه

آرشام که رفت. زود آماده شدم که گوشیم زنگ. خورد

سارا بود

زود با افسانه جون خدافظی کردم و از خونه بیرون امدم

سوار ماشین شدیم و. حرکت کرد

وقتی رسیدیم پیاده شدیم

  صدایت آهنگ. خیلی بلند بود از بیرونم شنیده میشد وارد شدیم

که دختری آمد و خودش رو تو بغل. سارا انداخت. و بعد اون یکی دیگه آمد

داشتن حرف میزدم که یکیش گفت: معرفی نمی‌کنیم سارا

سارا:.  شادی این عاطفه و. اینم صدف  و اینم شادی نامزد آرشام

عاطفه: پوزخندی زد

عاطفه: چقد زود فراموشم کرد     تا یادمه نمیزاشت من اینجا ها. بیام.

سارا:عاطفه. شادی چیزی نمیدونه. ساکتشو.

عاطفه : چرا خب بزار بدون

شادی: چراگفت. گفت از بس آویزون. اینو اون شدی ولت کرد

سارا دستمو. کشید

سارا: ما بریم لباس عوض کنیم

مانتوهامون رو. داشتیم در می‌کردیم

که.  داد میزدن. پلیس.

سارا:. شادی بدوو

دویدیم و رفتیم تو کمد دیواری بزرگی که اونجابود

صدایت درآمد

وبعداون در کمد. باز. شد

پلیس: بفرمایید. خانوما

بیرون آمدیم

که سوار. ماشین پلییسمون کردن. و بردنمون. اداره آگاهی

ترس. تمام وجودم و. گرفته. بود.

آرشام. منو زنده. نمیزاشت

بردنمون تو اتاقی تا زنگ بزنیم

سارا: شادی. تو رو خدا بزنگ به آرشام.  من نمیتونم به مامانم اینا بگم

شادی: آرشام منومیکشه

بچه ها رمان ها رو هر هفته جمعه ها میزارم

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پسر مغرور دختر شیطون
  • ژانر: عاشقانه. ازدواجی. اجباری
  • نویسنده: فائزه پیرمرادی آن
  • 34 روز پيش
  • فائزه پیرمرادیان
  • 11,313 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17150
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.