| Monday 26 October 2020 | 16:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت_5

رمان آنلاین سناریو پارت_5

– نهان دادفر هستم کلاس اقای میری و بعضی از کلاس های دیگه که فعلا دقیق تایین نشده با منه

از همین الان رک میگم از بی نظمی متنفرم هر کی بعد من حق ورود به کلاس و نداره مگه اینکه دلیل موجهی داشته باشه سعی پیچوندن کلاسام به سرتون نزنه چون هم اول و هم آخر کلاس حضور غیاب میکنم با نمک بازی و تیکه پرونی مساوی با اخراج از کلاس بگو بخند هامون سرجاش درسمون هم سر جاش هر جلسه برای امتحان آماده باشید چه کتبی چه شفاهی. امیدوارم اوغات خوبیو کنار هم سپری کنیم کسی سوالی نداره؟

یکی از دخترا دستشو برد بالا

-بفرمایید

دختر:

-استاد شما چند سالتونه اصلا به فیستون نمیخوره استاد باشید

-من بیست و شش سالمه و اینکه خوشم نمیاد راجب زندگی خصوصیم حرف بزنم

یه برگه و خودکار از تو کیفم در اوردم  و دادم به اولین نفر و گفتم

-اسماتونو بنویسید تا بیشتر آشنا شیم

همه شروع کردن به نوشتن اسماشون همین جور تو کلاس قدم میزدم به سمت اخرین نفر رفتم و برگه و گرفتم و شروع کردم به خوندن اسماشون

همونجوری اسم بچه هارو میخوندم و با دقت نگاشون میکردم تا یادم بمونن

-سرندی پیتی؟

همه خندیدن

-خودش بگه کیه تا همه و ننداختم

همون پسره دستشو برد بالا و گفت

سرندی پیتی:

-منم اُسی جون

و آدامسشو ترکوند

یکم نگاش کردم و گفتم

-چقدم شبیهشی نکه صورتی پوشیدی برا همونه؟

از رو نرفت و همراه کلاس خندید

-اسمت؟

سرفه ای کرد و با افتخار گفت

سرندی پیتی:

-شروین امیدی نیا بیست و هفت ساله از تهران

روی بیست و هفت تاکید کرد

رو صندلیم نشستم و یکم نگاش کردم

اندام ورزشی داشت موهای فرفری قهوه ای روشن باحالی داشت که اصلا به صورتش نمیومد صورتی گرد با چشای قهوهای و بینی عملی و لب های نازک

شروین:

-پسند شدیم؟

-میتونی بری

شروین:

-کجا؟

-بیرون

شروین:

-چرا؟

-میری یا این ترم و حذفت کنم؟

شروین:

-نچ

و بعدش لم داد روصندلی حالت فکری به خودش گرفت و گفت

شروین:

-خیلی آشنایی؟ یه جایی دیدمت

هیچی نگفتم و خونسرد تر از همیشه نگاش کردم تا ببینم یادش میاد یا نه چون من خوب این پسر رو یادمه

یه دفعه بشکنی زد و گفت

شروین:

-آها فهیدم تو دختر عموی سپهر نیستی؟

 یه تای ابرو مو انداختم که گفتت

شروین:

-همون معروفه؟

-گیرم که آره سوالات تموم شد حالا بفرمایید بیرون

شروین:

-او او مثه اینکه منو نشناختی من شریک سپهرما؟

-خوب؟ حالا بیرون

بی توجه به حرفم گفت

شروین:

-سپهر ازت تعریف کرده بود

– پس میشناسیم برای همین بهتره بری بیرون

شروین خندید و گفت

شروین:

-حالا که نمیتونی ازم رد شی بهتره درستو بدی؟

بلند شدم و به سمت صندلیش رفتم

دستامو رو میزش گذاشتم و خم شدم و زمزمه کردم

– من نمیدونم اون سپهر چی در گوشت وز وز کرده ولی بهتره پاشی بری بیروم و تا سه جلسه اینده جلوی چشام افتابی نشی

بلند شد و گفت

شرین:

-پا رو دم شیر گذاشتی

صاف ایستادم و با خنده گفتم

-انگاری اون شیره تویی نه؟ حتما هم شیرآب یا شیرگاو و میگی؟

همه زدن زیر خنده جز اکیپش

با عصبانیت کیفشو برداشت و رفت بیرون پشت سرش هم چهار تا پسر مثل دالتونا پشت سرش رفتن بیرون

به به طعمه جدید داریم

 روبه بچه ها گفتم

-خوب نیم ساعت وقت داریم نمیشه درس داد پس با این حال خسته نباشید

کیفمو برداشتم رفتم بیرون و به سمت دفتر مدیریت راه افتادم 

وقتی که از جلوی تریای یونی رد می‌شدم  شروین و دیدم که با نگاهش داشت نقشه قتلمو میکشید با خنده سری براش تکون دادم که صورتش بیش از حد به کبودی زد با شدت رو صندلی نشست که پایه صندلیش شکست و افتاد زمین

قهقهه بچه ها بلند شد عصبانی نگاهی به همه انداخت رفت بیرون

تقه ای به در زدم و رفتم تو

-سلام وقت دارید؟

احمدی:

-سلام بله بفرمایید

-ممنون میخواستم راجب کل کلاسام باهاتو حرف بزنم

احمدی:

-البته! سه کلاس با بچه های عمران دارید با این اوضاع از کلاسای عمومی میتونید ادبیات و بردارید

-خوب عالیه

احمدی برگه ای و به دستم داد

-فقط یه نکته دیگه من برای خودم یه دفتر کوچیک میخوام که بتونم کارای متفرقمو انجام بدم همونطور که میدونید من یه شرکت صادرات و واردات مصالح ساختمانی هم دارم واینکه هر هزینه‌ای که داشته باشه یا حتی میتونم مبلغی برای رفاه دانشجوها هم پرداخت کنم

احمدی که نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت

احمدی:

-البته چرا که نه

-امکان داره که پرونده های بچه های خودمو داشته باشم؟

احمدی:

-حتما حتما براتون آماده میکنم

بلند شدم

-خیلی ممنونم پس با اجازه

احمدی:

-این چه حرفیه اجازه ما هم دست شماست به سلامت

اَی مردک خودشیرین پول پرست

از اتاقش بیرون اومدم و به برگه توی دستم نگاهی انداختم و به سمت کلاس دویست ویک راه اوفتادم…

خسته و کوفته در خونه و باز کردم

مهان:

-سلام خواهری

-سلام عزیزم

مهان:

-بشین برات شربت بیارم

با لبخند گفتم

– مرسی

مقنعم و از سرم دراوردم و رو مبل نشستم،بعد چند مین ماهی و دوقلوها همراه مهان اومدن

مهان به همه از معجون مخصوصش تعاروف کرد محتوای لیوان سر کشیدم

– دستت درد نکنه

مهان:

-نوش جونت حالا بگو ببینم امروز چیکار کردی؟

– رفتم باشگاه از اونور هم دانشگاه

مهان:

-دانشگاه برای چی؟

-تدریس

مهان:

-نه؟

-آره

سوگل:

-وای خوش بحالتون

-چطور؟

نازگل:

-آخه ماهم همیشه دوست داشتیم استادی معلمی چیزی بشیم

-خوب چرا سعیتونو برای رسیدن به آرزوتون نمیکنید؟

سوگل:

-خوب وقت و موقعیتش پیش نیومده

یکم فکر کردم و گفتم

-الان چه مدرکی دارید؟

نازگل:

-تا دیپلم خوندیم

-از امروز شما سه تا میشینید برای کنکور میخونید مهان هم امسال کنکور داره

سوگل:

-نه نهان جون دستت دردنکنه ما نمی‌تونیم مامان و دست تنها بزاریم

-نگران ماهی جون نباش من برای کارای خونه هفته‌ای کارگر میگیرم و ماهی جونم فقط کارای اشپزخونه و انجام میده شما هم باید قول بدید که تمام سعیتونو برای قبولی تو کنکور کنید

ماهی:

-من برم میز و بچینم

نازگل و سوگل اومدن و بغلم کردن و در همون حال با ذوق گفتن

دوقلوها:

-خیلی ممنونیم

-قابلی نداره هر چی باشه شما هم خواهرای کوچیکمید نه؟

مهان با جیغ گفت

مهان:

-آی خواهرمو دزدیدن

و خودشو بین ما جا کرد

با این حرکتش هممون به خنده اوفتادیم

سوگل ضربه‌ای به سر مهان زد و گفت

سوگل:

– حسود

مهان به تلافی و نیشگونی از بازوش گرفت و گفت

مهان:

-از الان باید اقدام کنم وگرنه فردا فقط…

ازشون فاصله گرفتم و به سمت آشپز خونه رفتم

ماهی جون با گوشه شال گلگلیش اشکاشو پاک می‌کرد

رفتم سمتش و گفتم

-ماهی جون چرا گریه؟ الان باید خوشحال باشی

ماهی:

-نه دخترم اشک شوق بعد از رفتن شوهرم من نتونستم تمام خواسته های دخترارو فراهم کنم با اینکه خودشونم چیزی نمیگن ولی خوب از چشاشون میخونم که چی میخوان ولی کاری از دستم بر نمی‌اومد مدیونتم دخترم

– اینجوری نگید ماهی جون اوناهم هرچی باشن مثل مهانن برام بالاخره باید برای خواهرام کاری انجام بدم یا نه؟

بغلم کرد و گفت

ماهی:

-خوش بخت بشی مادر

بازم همون پوزخندم روی لبام شکل گرفت زیر لب گفتم

-خوش بختی؟ ماهی جون خیلی وقته که منو خوشبختی دو خط موازی شدیم

ماهی:

-ناشکری نکن دخترم همه چی و بسپار به خدا

لبخند مصنوعیی زدم و به سمت اتاقم رفتم و دوشی گرفتم شدم از حموم که بیرون اومدم یه پیرهن چهارخونه مشکی سفید و جین مشکی پوشیدم  وسروته روی تخت دراز کشیدم سیگارم رو آتیش زدم کردم

 به عکس خودمو آتردین خیره شدم

قشنگ اون روز و یادمه اخرین سفرمون به شمال لب ساحل بودیم آتردین منو بغل کرده بود و می‌چرخوند منم دستامو باز کرده بودم و جیغ می‌کشیدم

این عکس و هم خواهرکوچیک آتردین، آمیتیس یهویی ازمون گرفته بود الان هم همراه شوهر و دختر چهارسالشون آبدیس مقیم آلمانن

به عکس بعدی نگاه کردم روی شونه‌های آتردین بودم و موهاش و میکشیدم اونم هم با خنده سعی میکرد دستم و از موهاش جدا کنه

عکس بعدی از چشای همرنگمون بود

بعدی  توی جشن تولد پونزده سالگیم بود زانو زده بود و حلقه‌ای تو دستش خودنمایی می‌کرد منم از شدت خوشحالی روپای خودم بند نبودم  از اون شب من نشون شده‌ی ‌‌‌‌‌آتردین معرفی شدم اما این خوشی دوسال بیشتر دووم نیاورد و…

اون روزا بهترین روزای عمرم بود

کل اتاقم شده بود از عکسای خودم و خودش

مگه عاشقم نبود؟ مگه نگفت عاشقمِ؟ مگ نگفت عشق مقدسِ؟ پس این خیانتش رو کجای دلم بذارم؟

سوالی که همیشه و هر کجا ذهنم و درگیر خودش کرده بود و جوابی براش نداشتم

با درد چشامو بستم

در یک تصمیم آنی بلند شدم و تمام عکسای دونفرمون و همراه کتم برداشتم و با دو به سمت حیاط رفتم

مهان که منو اونجوری دید دنبال دوید و هی صدام میکرد بی توجه بهش تمام قاب عکسارو پرت کردم و رو به امیر گفتم

-همه ی اینارو سر به نیست کن چه میدونم بسوزنشون خوردشون کن فقط اومدم جلوی چشام نباشه

به سمت موتور رفتم و کلاهمو روی سرم گذاشتم مهان دوید سمتم وبا گریه گفت

مهان:

– نرو یه بلایی سر خودت میاری

پوزخندی زدم و گفتم

-نترس هیچیم نمیشه هنوز یه کار مهم دارم تا انجامش ندم باید تحملم کنید

با پایان حرفم گاز دادم و رفتم اول به مغازه عباس رفتم و یه بطری ویسکی گرفتم و به سمت دره راه اوفتادم

سیگار کشیدم مشروب خوردم  داد زدم اما دردی و دوا نکرد

آتردین تازه رسیده بود نگاه خیرشو نمی‌تونستم تحمل کنم سوار موتور شدم و دور زدم…

آروم در خونه و باز کردم و باحالی خراب رفتم  تو

بیدار بودن

مهان تا منو دید دوید سمتم و خودشو انداخت تو بغلم که باعث شد چند قدم برم عقب وزن خودمو نمیتونستم تحمل کنم مهانم که تمام وزنشو انداخته بود رومن

کمی از خودم دورش کردم و روی راحتیا دراز کشیدم

ماهی و دوقلوها با نگرانی نگام میکردن

مهان با گریه اومد پایین مبل نشست و دستمو تو دستش گرفت

مهان:

-چرا با خودت اینجوری میکنی؟ یعنی اینقدر ارزش داره که داری تا سر مرگ میری؟ لعتنی اون اگه ادم بود که نمیرفت نکن خواهری با خودت این کارو نکن اون عوضی…

انگشت اشارمو روی لبش گذاشتم و خیلی آروم و بی جون گفتم

-نگو! اون عوضی نیست…

نفمهیدم چجوری چشمام رو هم افتاد و خوابم برد

یه خواب بی دغدغه

یه خواب بدون بیداری های شبانه از شب تا صبح

هر چند بخاطر الکل بود ولی بود…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: پلیسی-جنایی-عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
  • طراح کاور: Nani
  • برچسب ها:
  • 33 روز پيش
  • Mersede_wts
  • 2,970 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17139
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Liu
    دوشنبه 19 اکتبر 2020 | 1:12 ق.ظ

    مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.