| Wednesday 28 October 2020 | 09:02
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت7

رمان انلاین رویای حقیقی پارت7

_والا بعد این که تو رفتی راحله اصلا باور نمیکرد که با هزار بدبختی نشونی دادم فهمید بعدشم میخواستیم تازه خوش باشیم که مامانش اومد هووف نمیدونی که هزار تا سوال جواب کردن ولی خودمو زدم به لالی تا فرار کردم اومدم بیرون .
الانم اگه مزاحمم برم هان.

با ابروش هی به سپهر اشاره میکرد!
نه خیر همین جا وایسا الان میام.
با عجله برگشتم پیش سپهر: ببخشید شاهزاده باید برم کار پیش اومد فردا حتما میام به دیدنتون.
تعظیم کردم میخواست حرف بزنه که برگشتم میدونستم خیلی میکشه تا ما خدافظی کنیم با رایان داشتیم میرفتیم به طرف سالن جشن که دوتا سرباز جلومونو گرفتن.

_خانوما نمیگین این وقت شب تو حیاط قصر خطرناک میشه بهتره سریع برین داخل.

چشم چشم میخواستم برم که چشم خورد به اون یکی سرباز با عشق داشت به رایان نگاه میکرد رایانم سرخ شده بود .
یه نگاه به اون یه نگاه به سرباز کردم وایی خدااا خیلی باحال بود میخواستم دستشو بگیرم بریم که سریازه گفت:
_ببخشید شما ندیمه کدوم بخش هستین؟

یه خورده دیگه این جا وایمیسادم غش میکردم سریع دستشو گرفتم با عجله داشتم دور میشدم که گفتم خارج قصر تو قصر نیس.
بعد دویدیم همین که رسیدیم به در ورودی جشن از خنده پهن شدم رایانم سرخ شده بود اخماش تو هم بود .
واییییی رایان عاشقت شده بود لعنتی، نه همچینم زشتن نشدیا.
_بسه ها میزنم کلتو میشکونم به عنوان اویز شمشیرم یادگاریا اون سربازم خودم فردا حالشو جا میارم.پاشو بریم من برم دیدن راحله واقعا زن بودن سخته این همه لباسو چجور تحمل میکنین؟

با رایان وارد مجلس شدیم دیگه تقریبا اخراش بود دلم میخواست رایان نمی اومد میرفتم پیش سپهر پیشش بودن بهم ارامش میداد من واقعا دلمو باخته بودم ازحمایتاش دلم گرم میشد از نگاهاش روحم ارامش پیدا میکرد.
دوسش داشتم خیلی دوسش داشتم ،یعنی فردا چیکام داره؟
اخرای جشن بود که رایان بردم یواشکی یه خوابگاهش .
با چه مصیبتی ارایششو پاک کردیم نگم دیگه اینقده غر زد که میخواستم خفش کنم.
صبح وقتی از خواب پاشدم خیلی خوابم میومد میخواستم بازم بخوابم که یهو یاد قرارم با سپهر افتادم.
با ذوق لباسامو پوشید دستو رومو شستم یه خورده هم نون خوردم دهنم بو سگ مرده نده.
با عجله میخواستم برم به طرف خوابگاه سپهر، که ارتمیسو دیدم .
سریع پشت درخت قایم شدم منو میدید باز میخواست اذیتم کنه.
اجازه ورود خواستم سریع قبول کردن.
رفتم داخل سرش تو حساب کتاب بود ،پس واسه چی منو صدا کرد منو باش از دیشب چه فکرای رمانتیکی که نمیکنم .
میخواستم یه چیزی بگم که سرشو بلند کرد با لبخند از جاش پاشد اومد طرفم:
_بیا جانان این واسه تو.
به دستش نگاه کردم یه کاغذ توش بود ازش گرفتم میخواستم بازش کنم نزاشت:
_هر موقع تنها شدی بخون الان نه.میخواستم بگم من دارم برای دوروز میرم به خارج شهر مراقب خودت باش تا بیام باشه؟

نه نه امکان نداشت کجا میخواست بره بغضم گرفته بود دلم نمیخواست هیچ جا بره من حتی اگه پیشش نبودم میدونستم توی قصر دلم باز میشد اگه الان بره من دق میکنم با این که فقط دوروز .

_جانان نگاهم کن؟ من فقط دوروز دارم میرم باشه!
مراقب خودت باش خواستم خودم بهت بگم تا خیالت راحت باشه نه این که چشای نازت پر اشک بشه نگاهم کن!

همین که سرمو اوردم بالا میخواستم یه چیزی بگم که گرمی لباشو روی لبام حس کردم .
خدایا چیشد اون،! اون منو بوسید!!؟
حس شیرینی سراسر وجودمو گرف راسیتش اینقدر تو شوک بودم که اصلا به بوسش جواب ندادم ولی خیلی حس قشنگی بود اولین بوست توسط کسی که عاشقشی باشه.
وقتی ازم جدا شد قلبم تن تن میزد دستام میلرزید خودمم از خجالت سرف رفت تو یقم.
_جانان ناراحتت کردم؟معذرت میخوام ولی نتونستم …..
ببخشید مواظب خودت باش باشه؟
وقتی برگشتم جواب نامه رو ازت میخواما.

واقعا هنوز تو بهت بوسش بودم خیلی قشنگ بود باز خوبه سرم پایینه وگرنه نیشمو نمیددید تا بناگوش بازه مثل ندیده ها.

یهو تو بغلش خودمو حس کردم چیشد ؟ اروم دم گوشم گفت دوستت دارم.
زمان ایستاد برای من ایستاد باورم نمیشه گفت سپهر گفت بهم دوسم داره میخواستم از خوشحالی جیغ بزنم حسم دوطرفس ولی سپهر با عجله رفت بیرون‌.
خدایا باورم نمیشه من راستی راستی دارم به کسی که دوسش دارم میرسم.؟
سپهر چرا رفت! فکر کنم خجالت کشید یا ترسید جواب منفی بشنوه.واییییی خیلی خوش حالم،باید برم خوابگاه تا این نامه رو بخونم.
ناخوداگاه دستمو گذاشتم رو لبم هنوز داغ بود انگار داشت میسوخت خودمم از گرما کل کمرم خیس عرق شده بود.
خیلی خوب بود به جرعت میگم بهترین روز عمرمه ….
داشتم میرفتم به طرف اتاقم که سپند جلو روم قرار گرفت. هووووف این میره اون میاد پسرای شاه قرار گذاشتن نوبتی بیان پیش من؟
_به به جانان خانوم ببینم چرا دیگه خبری ازت؟
همیشه میومدی یه سر کوچیک میزدی چن روزه نیستی ،ببینم اون چیه دستت بده مینم.

تا بیام به خودم بجنبم از دستم گرف لعنتی اون واسه منه.
_هیس بزار بخونم اینو کی بهت داده ؟صبر کن مینم چی نوشته.:
دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

شیخ بهایی

_واو این یه شعرعاشقانس .
میخواستم بزور ازش بگیرم که خیلی راحت داد به خودم حس کردم ناراحته چرا چیشد مگه ؟ ولی خیلی شعر قشنگی بود .

_جانان!این شعرو کی بهت داده؟
وای چیکار کنم حالا چطور جمعش کنم.اوووم اینو یکی از بچه ها داده تا برسونم به عشقش نکه خجالتی واسه اون.
_هووووف خدارو شکر باشه برو مزاحم نمیشم مراقب خودت باش شب میخوام بیام یواشکی جشن زنا رو ببینم امشب تو هم بیا پشت در سالن اخ چه کیف کنیم امشب.

چیکار میخوایی کنی؟ با دهن باز به رفتنش نگاه کردم یعنی چی داشتم حرف میزدم میمون.
واییی خدارو شکر سپند خوند شعرو وگرنه باید از تارا کمک میخواستم که اونم تا نمیفهمید قضیه رو ول کن نبود.
خدایا خسته شدم من نمیدونم اینا در روز چن بار لباس عوض میکنن که این همه لباس میفته گردن من اخه مگه من چه گناهی کردم تازه برفم باید بیاد مگه نزدیک بهار نیست سردهههههه یخ زدم.
_همیشه اینجور غرغرو هستی ؟ یا الان بخاطر برف زبونت فعال شده؟

با تعجب سرمو بالا اوردم ارتمیس بود !
_چیه چرا مثل وزغ نگاهم میکنی؟ تعجب کردی اینجا هستم.
یا منتظر سپهر بودی؟
وایی یعنی چی اون چرا این حرفو زد؟ آروم از جام پاشم یه لبخند زدم :نه منتظر فضولش بودم.
_نه انگاری برف واقعا روت تاثیر میزاره.
هم سردم بود هم اب یخ هم اخلاق این یخ کلا اعصابم زیر خط فقر بود دلم میخواست یکی بگیرم بکشمش خدا رو شکر امروز با سپنناآموزش شمشیر داشتیم میتونستم خودمو خالی کنم .
سرما آوردم بالا ولی ارتمیس اونجا نبود کجا رفت پس.
راستی اون یه امانتی دست من داره باید ببرم بهش بدم حتما .
لباست دیگه آخراش بود که بعد تموم شدنشون رفتم پیش سپنا چون شب مهمونی بودم نمیشد شب برم. تانزدیک غروب تمرین کردیم منم تا میتونستم آدمک زدم دلم خنگ شد سپنتا با تعجب نگاهم میکرد می‌ترسید اونم بزنم.
خیلی سریع شب شد باید میرفتم رایان حاضر کنم بعدش پیش سپند برم.
امروز رایامو ارایششو ملیح کردم خیلی بانمک میشد رفتیم بیرون میخواستم برم تو سالن مهمونی که یکی هی صدا میزد پیس پیس .
_جانان تو هم می‌شنوی یا من توهم زدم ؟
نه میشنوم میخواستم اطرافت بگردم که یهوچشم خورد به سپند.
دست رایانو گرفتم رفتم طرفش چیکار میکنی سپند نمیدونی این جا مرد ممنوعه؟
_هیییسس امشب میخوام یکم شیطونی کنم ببینم این دوست زشتت کیه؟
آروم دم گوشم گفت خیلی زشته بیچاره شوهرش
هم خندم گرفته بود هم میخواستم ساکت کنم ولی خوب موفق نبودم سپند خیلی شیطون بود .
رایان با اخم داشت نگاهش میکرد.
_چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ خوب دروغ ندارم بگم خیلی زشتی.
بهم گفته بود ساعت نه برم پشت در سالن ولی خوب تا اون موقع باید رایانو ببرم پیش راحله.
رفتیم داخل امشبم مثل دیشب شلوغ بود با زنایی که لباسای رنگی رنگی پوشیدن.
رایانو بردم پیش راحله راحله تا رایانو دید لپاش قرمز شد الحق دختر نازی بود و همین طور بانمک
تارا رو دیدم که پیش بانو داره پذیرایی میکنه.
ساعت نزدیکای نه بود که راه افتادم بالاخره قول داده بودم رسیدم دیدم سپند دستش یه کیسه بود و داشت با لبخند شیطانی از پنجره کوچکی که بود نگاه میکنه
چیکار میکنی سپند؟
_ههههه دختر ترسیدم چته بیا بیا که کلی کار داریم.
یهو دیدم در کیسرو باز کرد پنج تا موش افتادن پایین میخواستم جیغ بزنم سپند نزاشت درو یکم باز کرد موشا خیلی سریع رفتن داخل .
_جانان خوب توجه داشته باش یک دو سه حالا.
صدای جیغ بود که داشت میومد خیلی خنده دار بود داشتم از خنده غش میکردم تصور این که اون زنای فیس افاده ای در حالی که جیغ میزنن میدون.

داشتیم از پنجره با سپند نگاه میکردیم میخندیدیم که یهو گوشامون کشیده شد.
ترسیدم تا برگشتم چش تو چش شدم با ارتمیس.
_ای ای داداش جان غلط کردم ول کن دیگه نگاه نمیکنم.
_با نگاه کردنت کار ندارم اونو میدونم میایی هیزی میکنی ولی موش قضیش فرق داره .
_اوه اوه ببخشید باور کن همش تقصیر من بود جانان اصلا نمیدونست.
_بله میدونم برین خدارو شکر کنین خودم خوشم اومد از این قضیه وگرنه جفتتونم گوشاتونو از دست میدادین.

از زبان رایان.
با راحله مشغول حرف بودم خیلی خوش حال بودم نزدیکمه که که یهو صدای جیغ از همه جای سالن یه گوش رسید برگشتم همه جیغ میزدن میگفتن موش خوب موش دیگه ترس چی کشک چی راحله زد به پام .
_رایان جیغ بزن مامان داره میاد یکم شک کرده جیغ نزنی مطمعن میشه.
من من با این ابهتم جیغ؟ خدایا عجب غلطی کردم.
نمیدونستم چیکار کنم فقط دست راحله گرفتم دیویدم یهو دیدم پشت سالنیم و روبه رومون ارتمیس سپهر و سپند اونجان اصلا حواسم نبود با صدای خودم جانانو صدا زدم.

جانان:
سه تایی داشتیم تو رو نگاه میکردیم که یهو با صدای رایان برگشتیم با تعحب داشتم نگاهش میکردم که با اون لباس زنونه و ارایشش داشت خیلی راحت مردونه حرف میزد.
برگشتم دیدم ارتمیس سپند دارن با تعجب نگاهش میکنن که یهو سپند بلند زد زیر خنده.
ارتمیسم سعی داشت خندشو پنهون کنه اخی ندیدم تا الان بخنده.
برگشتم دیدم رایان تازه فهمیده چه گندی زده دستش جلو دهنشه حقته پسره خنگ ابرومون رفت.

ارتمیسو سپند تا میتونستن رایانو مسخره کردن راحله هم هی سرخو سفید میشد ولی خوب برای این که مادرش شک نکنه برش گردوندیم داشتیم چهار نفری برمیگشتیم که همون سربازای دیشبی جلوم قرار گرفتن ادای احترام کردن ولی یکیش که معلوم بود عاشق رایان شده هی نگاهش میکرد رایانم سرخ شده بود از عصبانیت هیچ کدوممون نمیخندیدیم چون خندیدن مساوی بود با بدبخت شدنمون.
داشتیم از کنارشون رد میشدیم که دامن رایان رف زیر پاش میخواست بخوره زمین که سربازه سریع بغلش کرد ما دیگه نتونستیم خودمو نگه داریم بلند خندیدم سربازای بیچاره هم هاج واج مارو نگاه میکردن .
رایان با حرص رفت طرف خوابگاهش سپندم با عجله رفت دنبالش میخواستم برم طرف خوابگاهم که دستم کشیده شد.
_خوب گوش کن ببین چی میگم جانان اون علامتی که روی شمشیر دید فراموش کن و اون قضیه رو کلا از ذهنت پاک میکنی وگرنه قسم میخورم میکشمت فهمیدی.؟

عایی دستممم باشه باشه اصلا یادم رفته بود خودت یادم انداختی به کسی نمیگم بزار برم.
_برو ، هه دختره چمشون پرو .
یه هفته مثل برقو باد گذشت سپهر اومده بود قصر ولی از بس کار داشتم هنوز وقت نکرده بودم برم دیدنش دلم پر میکشید طرفش خیلی دلتنگ شده بودم ولی خوب امشب مراسم ازدواج ولیهد بود و باید کار میکردیم .
تمامی وسایلای لازم برای بانوی اول رو گذاشتم تو صندوق تا ببرم به اتاقشون .
وقتی وارد شدم شاه هم اونجا بود استرس گرفته بودم نمیدونستم چی کار کنم میخواستم صندوقو بزارم روی میز که استکان چای شاه افتاد زمین شکست واییی بدبخت شدم..
افتادم به پای عالیجناب :توروخدا ببخشید شاهنشاه حواسم نبود عفو کنین خواهش میکنم.
_بلند شو دختر اشکالی نداره یه استکان بوده دیگه بیا این جا رو جمع کن کسی صدمه نبینه فقط.

خیلی خیلی ممنون عالیجناب هیچ وقت لطفتونو فراموش نمیکنم.

با خجالت اون جا رو جمع کردم ولی چقد شاه مهربون بود اره یادمه تو درس تاریخم گفته شده بود که اردشیر شاه خیلی مهربونه الهی اخی.
شب همه خوشگل کرده بودیم خیلی باحال بود مراسم بلاخره تونستم از دور سپهرو ببینم انگار اونم داشت دنبال من میگشت وقتی چش تو چش شدیم خیلی خجالت کشیدم اخی هی زوم بود روم اخرشم چشمک زد اخ که چقد من دوسش دارم . داشتم تیپ شاهزاده ها رو نگاه میکردم دونه دونه وای سپندو چه بانمک شده با اون لباس رسمی بهش نمیاد هنوزم شیطونه نگاهش هی تو گردش بود انگار دنبال کسی بود وقتی چشش خورد به من یه لبخند زد دندوناش ریخت بیرون .
میترسیدم من اونو به چشم برادر میدیدم میترسیدم ضربه بخوره .
اخرای مجلس بود اینقدر بزن بکوب بود که همه خسته شده بودن فکر میکردم اخر مجلسه که شاه از جاش بلند شد.
_خیلی خوش امدید به چشن پسرم امید وارم خوشتون اومده باشه و به یاری یزدان پاک که این دوتا جوونم خوشبخت میشن .حالا که اینجاییم میخوام تکلیف یکی دیگه از پسرامم مشخص کنم این حرفم شاید تعجب اور باشه ولی خوب گوش کنید .
ترس برم داشت خدایا بعد ولیهد سپهر بزرگ تره نکنه میخواد….. نه نه خدا من میمیرم .
_میخوام کوچیک ترین پسرم با دختر فرمانده ارتش ازدواج کنع و میدونمم که خوشبخت میشه.
چییییی سپندددددد ولی سپند هنوز زوده ناخوداگاه چشم رفت روش با تعجب داشت باباشو نگاه میکرد اروم سرشو برگردوند طرف من نه نه کاری نکنه یهو من بدبخت بشم من سپهرو میخوام.
از جاش پاشد: ولی پدر این همه برادرام هستن چرا من؟ برای من هنوز زوده من نمیخوام ازدواج کنم.
_همین که گفتم این به نفع خودت و کشور حرفمم پس نمیگیرم حرف اضافه ای بشنوم تنبیه بدی در انتظارته. مراسم جشنو ادامه بدین من دیگه نمیتونم بمون خوشبخت بشین جوونا .

شاه رفت سپند هم با حرص نشسته بود پاشد با عجله رف باید برم پیشش.
دویدم دنبالش که دیدم بقیه شاهزاده ها هم اونجان .
_جانان تو برگرد .
نه سپهر منم باید پیشش باشم اون تو هر شرایطی پیش من بوده .
ولی سپند رفت داخل خوابگاهش و درو محکم بست اجازه ورود به هیچ کسم نداد .
دلم میسوخت براش نمیخواستم اینجور ببینمش میخواستم همیشه بخنده.
_اریا: واقعا نمیدونم چرا شاه این درخواستو کرد بعد ولیهد سپهر هست نه سپند ،حقو میدم من به سپند بعدشم قبل تر از اون اژان هست حالا درسته اژان زن داره وای خوب میتونست ازدواج دومشم راه بندازه مثل خود پدر.

الان دقیقا دوروز بود که سپند از اتاقش بیرون نمی اومد همه نگرانش بودیم جواب هیچ کسو نمیداد تنها چیزی که میگفت تنهام بزارین بود ، دلم واقعا براش میسوخت اون هنوز خیلی جوون بود نمیدونم شاید تقصیر من بود .
داشتم ملافه هارو مرتب میکردم که یهو یه دختر خوشگل چش ابرو مشکی بانمک جلوم سبز شد :بفرمایین کاری داشتین؟
_سلام باهام بیا بریم اتاق سپند اصلا عیب نداره تو هم زنش بشو برام مهم نیس فقط خواهش میکنم بیا کمک کن از اتاق بیاد بیرون داره خودشو نابود میکنه.

چی دارین میگین؟
_من مریسا هستم دختری که سپند میخواد باهاش ازدواج کنه راستش من خیلی وقته عاشق سپندم هر سال تولدش براش کادو میفرستم ولی اون هیچ وقت نمیفهمید از کجا اومدن اون کادو ها خوب یادمه وقتی میخواست شمشیر زنی یاد بگیره چقد به افرادم تذکر میدادم سخت نگیرن.
افرادت؟ یعنی چی یعنی تو خیلی وقته سپندو میشناسی؟

_اره میگم که خیلی وقته من دختر فرمانده ارتشم پدرم به غیر از من بچه ی دیگه نداره برای همین من تمامی هنر های رزمی رو بلدم و الان فرمانده یه گردان کوچیکم همیشه تو جنگا با پدرم بودم وقتی پدرم موضوع ازدواجو پیش کشید رد کردم متوجه شده بود که تمام حواسم پیش سپند برای همین اون به شاه گفت ازدواج منو سپندو یه روز داشتم دنبال سپند میگشتم دیدمش کنار تو داشتین تو رود خونه لباس میشستین سپندی که حتی از جاش بلند نمیشد تا اب بخوره بخاطرت اونجور لباس شست فهمیدم از دستش دادم باور کن موقعی که پدرم به شاه داشت میگفت اصلا من دخالت نداشتم حتی عصبیم شدم چون میدونستم سپند دلش جای دیگس ولی خوب الان دیگه دستور شاه اگه هر کدوممون سرپیچی کنیم مرگ‌در انتظارمونه من نمیترسم از مرگ ولی مطمعنم برای سپند بد میشه الانم شاه نمیدونه سپند خودشو حبس کرده اگه بدونه تنبیه میشه خواهش میکنم بیا باهش حرف بزن قول میدم وقتی ازدواج کردیم کاری نداشته باشم فقط اون خوب باشه.

دلم جمع شده بود درکش میکردم دوست داشتن چطوری یه لحظه فکر کردم اگه همچین بلایی سر من میومد و سپهر دوسم نداشت چه حالی میشدم واقعا دختر قوی بود باید کمکشون کنم چون مطمعنم سپند با مریسا خوشبخت میشه.
با عجله رفتم جلوی خوابگاهش سپهر و رایان اونجا بودن بدون در نظر گرفتنشون رفتم جلوی در اتاقش.
سپند درو باز کن . درو باز کن گفتم قول میدم اگه باز نکنی دیگه حتی اسمتم نیارم به زبونم.
چن دقیقه بعد صدای تیک در اومد خوشحال شدم خدا رو شکر. 
وقتی رفتم داخل اوضاع بهم ریخته بود همه جا کثیف حال سپندم تعریفی نداشت:
این چه کاری با خودت میکنی یعنی چی درو قفل کردی ؟ چرا جواب کسی نمیدی میدونی شاه بفهمه چی میشه؟ مادرت نگرانته میگن از نگرانی به بستر بیماری افتاده چه وضعیه درست کردی سپند.
_به هیچ کس ربطی نداره شاهم اگه میخواد بکشه منو بکشه من این ازدواج زوری رو نمیخوام ،میدونی به خاطر چی اینجوری میکنم دیگه نه میدونی برات مهم نیست خیلی سخته اصلا بیا باهم فرار کنیم قول میدم خوشبختت کنم باشه.

جمع کن خودتو سپند تو خیلی خیلی دوست خوبی بودی واسه من اصلا دلم نمیخواد اینجوری ببینمت تو توی هر شرایطی کنار من بودی منو خندوندی شادم کردی قلبم میگیره اینجوری میبینمت من ن با تو فرار میکنم ن تو دیگه خودتو حبس میکنی خیلی قشنگ خودتو اماده میکنی سه شب مراسم حنا زنانه تموم شده امشب عروسیته باید قول بدی بهم که میایی تو مراسم مریسایی که من دیدم خیلی دختر خوشگل قشنگی حیف اگه این اخلاقای تو رو ببینه مطمعنم باهاش خوشبخت میشی.
_برای شما چقد راحته گفتنش ولی برای من نه من اولین کسی که وارد قلبم شد میخوام نه کس دیگه.

یادت میره سپند قول میدم بهت باور کن اگه بخوایی کار ناشایستی بکنی هیچ وقت نمیبخشمت الانم خودت میدونی، من دارم میرم ولی به خودت بیا لطفا و نزار تا اخر عمرم تو عذاب وجدان زندگی کنم.

از اونجا اومدم بیرون همه نگاهشون به من بود نمیدونستم چی بگم اگه سپند نمی اومد بیرون یعنی حرفام هیچ فایده ای نداشت.
به سپهر نگاه کردم با نگرانی نگاهم میکرد فکر کنم اونم یه حدس هایی زده بود ولی خوب چاره چی بود سپند باید قبول میکرد این اتفاقو مطمعن بودم مریسا خوشبختش میکنه.
میخواستم برم که صدای در اومد برگشتم سپندو دیدم که اومده بیرون خیلی خوشحال شدم همه به طرفش رفتن شاید من نباید اینجا باشم باید میرفتم ولی از ته قلبم ارزو میکنم خوشبخت بشه و همیشه بخنده.
شب موقع عروسی همه بودن مثل عروسی ولیهد مجلل خیلی خیلی شلوغ نبود ولی بازم باشکوه بود سپند همرا مریسا نشسته بودن رو صندلی با لبخند نگاهشون میکردم خیلی بهم میومدن همین جور نگاهم روشون بود که یه سردرد خیلی بدی یهو اومد سراغم چشامو محکم فشار دادم رو هم اخخخ چه دردی اخه تو اون عالم سیاهی سپندو مریسا رو دیدم که دست تو دست هم دراز به دراز افتادن و همه حا خونه همه ی سربازا کشته شدن بودن سریع چشامو باز کردم این چی بود دیدم خدایا.

چشامو باز کردم همه چیزو تار میدیم سرم داشت گیج میرفت بزور خودمو رسوندم یه یه درخت نشستم این چه حالی بود خدایا این چی بود دیدم .
چقدر سرم درد میکنه، صبر کن ببینم این صحنه واسم اشناس خیلی خیلی اشنا کجا دیده بودم.
هیییی خدایا این صحنه تو درس تاریخ بود قشنگ یادمه اونروز حوصله هم نداشتم که با گفتن داستان اردشیر شاه و پسراش از زبون معلم یکم بهتر شدم خدایا نه تو اون داستان معلم گفت همه خاندان سلطنتی به دست یکی از برادرانشون کشته میشن و اون سلطنتو میگره دستش وای از بس بی کفایت بوده زیاد طول نمیکشه و کشور به دست دشمن میفته و همه مردم با فقر نداری زندگی میکنن تا مدت های زیاد.
نه نه این امکان نداره چرا من باید اینجوری این قضیه رو بفهمم.
حالم خیلی گرفته بود من باید چیکار میکردم اگه به کسی میگفتم مطمعنن مسخرم میکردن کسی نمیدونست که من از اینده اومدم خدایا .
استرس تمام وجودمو گرفته بود وقتی بیشتر فکر میکردم ترس بیشتر ورم میداشت خدایا سپهر چی میشد .
نه نباید بزارم این اتفاق بیفته.
از جشن هیچی نفهمیدم حتی به قیافه عبوس سپندم دیگه اهمیت ندادم .
چن روزی گذشته بود از استرس نمیدونستم چی کار کنم نمیدونم چرا همه شکم به طرف ارتمیس میرفت فقط اون بود که خوی وحشی گری داشت.
خدایا سپهرم من نمیزارم خیچ اتفاقی واسش بیفته هیچی .
هر چی بیشتر میگذشت شکم به ارتمیس بیشتر میشد
ازش میترسیدم ولی مطمعنم نبودم نمیدونستم چیکار کنم سپندو مریسا برای ماه عسل رفته بودن امید وارم حال دلشون خوب باشه .
داشتم اتاقمو مرتب میکردم که چشم خورد به گل سر ارتمیس نباید میزاشتم این اینجا باشه ایی اون قاتل جانی.
واسه همون رفتم پیش تارا.
تارا یه کار واسم میکنی؟
_چیشده جانان البته هر چی از دستم بر بیاد حتما.

میتونی این گل سر ببری بزاری تو اتاق ارتمیس .
_چیی نه جانان ما ندیمه به غیر روزای تمیز کاری حق رفتن به اتاقاو نداریم خودت میدونی که اگه بفهمن به جرم دزدی میکشنمون.بعدشم این واسه کیه؟ تو برش داشتی؟
نه بابا این چرندیات چیه میگی اینو فقط ببر به اتاق ارتمیس.
نترس هیچی نمیشه قول میدم حواسم هست من.

از دور حواسم به تارا بود با ترس لرز وارد اتاق شد نمیدونم چرا اینقدر طولش میداد بیا بیرون دیگه .
سرمو برگردوندم یاخدا هلن اینجا چیکار میکنه وای تارا نیا بیرون تا این رد شه وایی داره میره طرف خوابگاه ارتمیس.
اه گندش بزنن تارا اومد بیرون وای چرا گیره سرو نزاشته اخه تو دستش نگه داشته خنگ خنگ .
هلن عصبی شد اخ یه سیلی زد به تارا باید یه کاری کنم همین که میخواستم برم طرفشون تارا رو ندیمه هاش گرفتن بردن ، کجا میبرن اخه باید دنبالشون برم بخاطر من تو دردسر افتاد.
دنبالشون رفتم تارا رو بردن حیاط پشتی بستنش به میله لباس چرا دارن دستاشو میبندن هییی اون اون شلاق چی میگه نه نه میخوان شلاقش بزنن؟ یعنی هلن در این حد بیرحمه.
نباید بزارم با عجله دویدم سمتشون.
چیکار دارین میکنین صبر کنین.
این چه کاری بانو هلن واقعا میخوایین یه دخترو شلاق بزنین شمل رحم دارین اصلا؟
_درست صحبت کن احمق با شاهزاده کشورت من مسئول ندیمه های قصر هستم مباید دست از پا خطا کنن اگه خیلی نگرانش هستی تو پیتونی جاش باشی.

بله من جاش کتک میخورم.
_جانان نمیخواد از اینجا برو.
هیس تارا تو ساکت بخاطر من تو دسردسر افتادی .
دستای تارارو باز کردن و دستای منو بستن خدا خودت کمک کن.
چشامو بستم نمیخواستم داد بزنم جلوی هلن غرورمو نمیخواستم خورد کنم اولین ضربه رو که زد پشتم سوخت
خیلی درد داشت اخ.
چن ضربه پی در پی زدن خیسی خون رو کمرم حس میکردم که با صدای داد سپهر دست نگه داشتن.
_اینجا چه خبرهه هلن داری چه غلطی میکنی معلوم هست اصلا؟
_برادر این دختر از اتاق ارتمیس دزدی کرده حقش بود گردنشو بزنم ولی با شلاق میخوام قضیه رو جمع کنم تو دخالت نکن این وظیفه منه خودت میدونی که دخالت تو کارای بانوان قصر چی در انتظار داره؟ پس بهتره بری عقب.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی
  • نویسنده: Hani
  • برچسب ها:
  • 36 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 4,239 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17117
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • donya81
    سه‌شنبه 29 سپتامبر 2020 | 6:39 ب.ظ

    پارت بعدی رو کی میزاری رمان تو خیلی برام جالبه و هیجان انگیزه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.