| Wednesday 28 October 2020 | 07:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 6

رمان آنلاین مال من باش پارت 6

سلام دوستای عزیزم با پارت بعدی خدمتتون رسیدم . پیشنهاد و نظر و کامنت فراموشتون نشه . امیدوارم لذت ببرید .

داشتم به همینا فکر میکردم و برا خودم میبریدم و میدوختم که یه پسر خاک برسر از این مو سیخ سیخیا اومد مثل چی چسبید بهم .

-پسر : هی خانم خوشگله کارت بدم خدمتتون؟

-من : نه کارتتاتو نگه دار یه وقت یه مشتری بهت میخوره بدون کارت میمونی

-پسر : نگران نباش فعلا فقط خودت مشتریمی

-من : بروگمشو مزاحم نشو وگرنه بد میبینی

-پسر : مثلا میخوای چیکار کنی جیگر . بیا بد قلقی نکن . قول میدم بهت بد نگذره

همون موقع اومدم صدامو بلند کنم و چندتا فحش نون و اب دار بهش بدم تا دیگه هوس نکنه به دختری گیر بده که دیدم باراد داره به سرعت با قیافه ی برزخی و رگ گردن متورم شده میاد طرفمون.

-باراد : هوی مردتیکه چه خبرته ؟ تو ناموس نداری ؟ هیچی حالیت نمیشه ؟

وقتی داد میزد از شدت عصبانیت رگ روی پیشونیش متورم میشد.

بعدم گرفتش به باد کتک و اینقدر بد و با شدت میزدش که از ترس فقط خشک شده بودم و جیغ میزدم که ولش کنه . کم کم مردم جمع شدن و جداشون کردن و از دور بردیا و مانی و امیر رو با دخترا دیدم که داشتن به سمت ما میدویدن . بلاخره با کلی زور جداشون کردن . پسره که اش و لاش بود ولی خود باراد فقط از شدت کتکی که به پسره زده بود استخونای رو دستاش کبود بودن . وقتی خوب تخلیه شد بلاخره رضایت داد پسره رو ول کنه با عصبانیت و اخم های درهم اومد طرفم و بازوم رو کشید و بردم بیرون از شهربازی . یه دستمال از جیبش در اورد و گرفت سمتم و تقریبا داد زد :

-باراد : پاک کن اون رژ لبتو . همینجوری ارایش میکنی و لباس میپوشی که هر عوضی به خودش اجازه و جرات بده بهت اون حرفا رو بزنه .

میدونستم شاهد همه ی ماجرا بوده چون فقط من و باراد اونجا وایستاده بودیم و بچه ها رفته بودن دستشویی .

-من : فکر نمیکنی دلیلی که میاری مناسب نیست ؟ اون یارو یه بیشور زبون نفهم بود و هر کسی هم جای من بود باز همون حرفا رو بهش میزد ربطی به لباس و ارایش من نداشت .

حالا خودمم میدونستم دارم مثل سگ دروغ میگم و رژم بدجور توی چشم میزد ولی خب اگه کوتاه میومدم میخواست هرچقدر که توان داره داد بزنه و دعوام کنه .

-باراد: پرنو به اندازه ی کافی اعصابم خراب هست بدتر از اینی که هست نکنش بگیر پاک کن اون رژتو .

دستمال رو ازش گرفتم و رژمو کمرنگ کردم . منو برد سمت ماشینش و با لحن دستوری گفت  : بشین . اینقدر عصبی بود که سعی کردم صدام درنیاد و بی حرف حرفشو گوش کنم . وقتی نشستیم چشمم افتاد به دستش که حسابی متورم شده بود و کبود بود .

-پرنو: باراد دستت

-باراد : چیزی نیست بشین کارت دارم

-پرنو : نه صبر کن الان میام

قبل از اینکه اجازه بدم چیز دیگه ایی بگه بدو رفتم سمت بوفه ای که نزدیک پیست بود و یه چندتا یخ با یه کیسه گرفتم و به بچه ها گفتم برن رستوران و ما بعدا میریم پیششون و سوییچ ماشینمم دادم به همتا و گفتم برام ببرش و من احتمالا نمیتونم تنها بیام و باید با باراد بیام . اونم با یه لبخند مرموز سوییچ روگرفت و رفت . رفتم سمت ماشین باراد تا سوار بشم که دیدم سرشو تکیه داده به پشتی و چشماشو بسته . در ماشینو که باز کردم سرشو بلند کرد و چشماشو باز کرد .

-پرنو : دستت خیلی بدجور باد کرده بیا اینو بزار روش

-باراد : نمیخواد چیزی نشده

-پرنو : چی چی نشده بده ببینم دستتو

دستشو به زور گرفتم تو دستم و یخ رو گذاشتم روش . همونطور که دستش تو دستم بود و با تعجب نگام میکرد گفتم:

-پرنو : من یه تشکر بهت بدهکارم . واقعا نمیدونم اگه نبودی چی میشد .ممنونم

-باراد : از این به بعد دیگه نبینم اینطوری ارایش کنی .

بیشور دارم ازت تشکر میکنم باز دستور میده ولی خودمونیما از حرص خوردنش و غیرتی شدنش برای خودم حس شیرینی توی وجودم به وجود میومد و اگه میگفتم قند تو دلم اب میشد دورغ نگفتم . از داغی دستش تمام تنم داغ شده بود و ضربان قلبم به طرز عجیبی رفته بود رو هزار و حس میکردم هر ان ممکنه از قفسه سینم بیاد بیرون یا باراد صداشو بشنوه و تمام احساساتم لو بره . نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت حس باراد هم کم از احساس من نیست ولی با پوزخندی که به احساسم زدم ساکت شد .

-باراد : ممنون ولش کن دیگه از اولم گفتم چیز مهمی نیست نگران نباش . بریم که بچه ها منتظرن .

ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم سمت رستوران . ضبط رو روشن کرد و اهنگ گذاشت . نزدیک بود با اهنگش اشکم در بیاد .

کیه که ببینتت دلش نره برات

تو که با خنده هات

میبری هوش و حواس هر کیو دلت بخواد , دلت بخواد

نداریم نه عزیزم رو دست چشمات

با اون دلبریات

کاری کردی به چشمم هیچ کس دیگه ای نیاد

دیوونه برق نگات منو گرفت اره

بدجوری قلبم بهت گرفتاره

فکر تو یه لحظه راحتم نمیذاره

دیوونه تو تموم دنیای منی

نبینم یه روزی تو ازم دل بکنی

یا یه جایی تو بی هوا حرف رفتن بزنی

فرق داره این دفعه با هر دفعه حسم

زدم هر دری که اخر بهت من برسم

نمیخوام هیچ کسی باشه دورت اصلا

گیرته این دل وا مونده ی عاشق رسما

دیوونه برق نگات منو گرفت اره

بد جوری قلبم بهت گرفتاره

فکر تو یه لحظه راحتم نمیذاره

دیوونه تو تموم دنیای منی

نبینم یه روزی تو ازم دل بکنی

یا یه جایی بی هوا تو حرف رفتن بزنی

(کیه که ببینتت _ رضا شیری)

چه اهنگ قشنگی بود .  چرا اهنگش داشت حرف دلمو میزد ؟ چرا این روز ها هر چقدرم که سعی میکردم شاد باشم و بخندم و بیخیالی طی کنم بازم به این حال و روز دچار میشدم ؟ چرا شبا بدون تصور اون دوتا تیله ی طوسی به جای چشم توی صورت باراد نمیتونستم بخوابم ؟ چرا با کوچکترین واکنشش به خودم و توجهش به من حس شیرینی تمام وجودمو پر میکرد؟ چرا نمیتونستم دل تنگش نباشم ؟ چرا هر روز که تو دانشگاه میدیدمش انگار یه یک سال بود که ندیدمش و دلتنگش بودم؟ چرا دوست داشتم بغلش کنم و با تمام وجودم فریاد بکشم که عاشقشم؟ چرا دوست نداشتم هیچ دختریو دور و برش ببینم ؟چرا با فکر کردن به اینکه اونم یه روزی ازدواج میکنه و یه دختر دیگه کنارشه احساس ترس میکردم و میخواستم تو این دنیا نباشم ؟ و هزارتا چرای دیگه که این روزا تو سرم پر بود ازشون و برام یه معنی بیشتر نمیداد و اونم اینکه حالا دیگه قبول کرده بودم با تموم وجودم عاشق بارادم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم . البته این خودخواهیه محض بود که نخوام کسیو کنارش ببینم ولی این خودخواهی از جنس عشق بود نه چیزی که بخواد به کسی صدمه بزنه. شاید اون حسی به من نداشت. ولی فکر کردن به اینکه حتی برای یه لحظه کسی بخواد کنار باراد باشه دنیامو اتیش میزد . سعی کردم از این افکار فاصله بگیرم وگرنه همینجا اشکم درمیومد ولی مگه میتونستم برای حتی یک ثانیه هم از این فکرها دور باشم . توی اوج خوشی و خنده هم فکرم درگیر باراد بود . خدایا خودت کمکم کن .

………………………………………….

(باراد )

با شنیدن صدایی سرم رو ازتوی موبایلم بلند کردم و پسری رو دیدم که با پرنو حرف میزد و مزاحمش شده بود . پسره ی لندهور . خون خونمو میخورد که برم پسره رو پهن زمین کنم و با جمله ی اخرش کنترلمو از دست دادم و رفتم طرفشون و با مشتی که تو دهن پسره زدم پهن زمین شد و تا میخورد زدمش دیگه کنترلم دست خودم نبود .فقط صدای جیغ های پرنو رو میشنیدم و بعدم چند نفری که به زور از روی پسره بلندم کردن . اینقدر اعصابم خراب بود بود که به زور خودمو کنترل کردم و فقط پرنو رو کشیدم و با خودم بردم بیرون از شهربازی و از زور عصبانیت نمیدونستم به کی گیر میدم فقط دستمالی از جیبم در اوردم و دادم بهش تا رژش رو پاک کنه اول مثل همیشه جوابم رو داد ولی با دیدن اعصاب خرابم دیگه چیزی نگفت البته میدونم که اگه از همون اول کوتاه اومده بود تمام دق و دلیم رو سر اون خالی میکردم و چقدر خوب بود که کوتاه نمیومد وگرنه ممکن بود چیزی بگم که دلش بشکنه و من اینو نمیخواستم . بردمش تو ماشین میخواستم دوباره دعواش کنم تا یکم از این داغی و عصبانیتم کم بشه که رفت و چند دقیقه بعد با یه کیسه یخ برگشت . دستمو گرفت و یخ رو گذاشت روش . با گرمای دستش و همین که دستمو گرفته بود ارامش به وجودم سرازیر شد و وقتی نگاش کردم از مظلومیتش و نگاه معصومانه اش نزدیک بود برم محکم بگیرمش توی بغلم و فشارش بدم به خودم و نذارم هیچ احد و ناسی بهش نگاه چپ بکنه.  تو همین افکار بودم که دیدم اگه یکم دیگه صبر کنم کنترلمو از دست میدم و میرم بغلش میکنم برای همین سریع دستم رو در اوردم و به بهونه ی اینکه بهتر شدم راه افتادم سمت رستورانی که امیر گفته بود . تو راه فقط صدای اهنگ بود و ما در سکوت غرق در افکار خودمون بودیم . هر بیت اهنگ انگار یکی از حرفای دلمو میزد . نمیدونستم میخوام چکار کنم و این روزا گیج کننده ترین روزای زندگیمو سپری میکردم و از کلافگی چندبار دستمو کشیدم تو موهام اما فایده نداشت و تو ذهنم فقط یه چیز مثل نوار تکرار میشد و اون این بود که دیوونه وار پرنو رو میخوام .

………………………………………..

(پرنو)

اون شب با همه ی اتفاقاتش به خوشی تموم شد و بچه ها سعی کردن با وجود اتفاق افتاده دوباره جمع رو دست بگیرن و جو رو عوض کنن و بعد از شام باراد میخواست دوباره خودش ببرتم که به بهونه ی ماشینم نذاشتم و خودم رفتم چون مطمئن بودم که اگر دوباره رفتم پیشش اشکم درمیاد با این اهنگای افسردش و خودش که همه جوره میخواستمش .

دانشگاه و درسا ادامه داشت و تقریبا یه روز درمیون باراد رو میدیدم و خودش نمیدونم چرا بیشتر دور و برم بود . انگار میخواست بعد از اون اتفاق بیشتر حواسش بهم باشه و منم بدون هیچ اعتراضی قبول میکردم و حس وصف نشدنی توی دلم به وجود میومد . چند روز تعطیلی پشت سر هم بود و به پیشنهاد بچه ها داشتیم میرفتیم شمال . قرار بود بزرگا برن ویلای ما که بزرگتر بود و ما جوونا هم بریم ویلای مانی اینا که کمی جمع و جور تر بود و بعد اتفاقی فهمیدیم که ویلاها یه کوچه با هم فاصله دارن و بهم نزدیکیم وگرنه محال بود که اجازه بدن ما جدا بریم یه ویلای دیگه . قرار بود تا اونجا هم با هم باشیم و بزنیم و برقصیم . پدر مادرامون با ماشینای خودشون بودن و ما هم قرار شد باراد و بردیا ماشین بیارن و دو تا از دوستای خانوادگیمون که با دخترا اشنا بودن هم قرار بود بیان و از شانس خوب من خاله سوسن و بچه هاش هم بودن . خدا این سفرو بخیر کنه . وسایلم رو جمع کرده بودم و داشتم اماده میشدم که بخوابم . برای فردا خیلی هیجان داشتم . دوستای بابا که من یادمه از بچگی با هاشون رفت و امد داشتیم و بیشتر باهاشون جور بودیم عمو مجید و عمو رضا بودن . عمو مجید یه دختر و پسر داشت که اسماشون نیما و نیکا بود و نیما پنج سال از نیکا بزرگتر بود .عمو رضا دوتا دختر داشت که اسماشون ترنم و تینا بود و ترنم سه سال از تینا بزرگتر بود و البته متاهل بود یعنی یه سه چهار ماهی میشد که نامزد کرده بود بماند که چقدر تو جشن نامزدیش بهمون خوش گذشته بود و جنگولک بازی در اوردیم کلا خیلی با هم صمیمی بودیم.  خود ترنم دوسال از من بزرگتر بود و تینا یه سال کوچکتر از من بود . نیما شش سال از من بزرگتر بود و نیکا یه سال . یعنی نیما 25  و نیکا 20 و ترنم 21 و تینا هم 18 سالشون بود  و سعید و امیر و ساینا هم بودن . قرار بود فردا سر ساعت هشت8 همه سر فلکه ی … جمع بشیم تا اونجا تقسیم بشیم تو ماشینا . از اونجاییکه فقط خانواده ها  و چندتا از پسرا ماشین میاوردن و جوونا همه میخواستن تا اونجا با هم باشن قرار شد تو ماشینا تقسیم بشیم و بزاریم خانواده ها یه نفس راحت از دست ما بکشن . بعد از جمع کردن وسایلم سریع رفتم تو تخت ولی از هیجان زیاد که خوابم نمیبرد . به هزار زور  و زحمت ساعت یک و نیم تونستم بخوابم . صبح ساعت شش و نیم بود که بیدار شدم و سریع یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و یه مانتو کوتاه و جذب راحتی سورمه ای با شلوار لی پوشیدم و یه شال ابی اسمونی و سورمه ای هم برداشتم تا خواستیم بریم سرم کنم . تند تند یکم ریمل زدم و یه خط چشم خیلی نازک کشیدم و یکم برق لب زدم و کوله ی سورمه ایم رو هم برداشتم و گوشیم و کیف پولم رو با عینک و یه سری وسایل دیگه انداختم توش و کتونی های سورمه ایم رو هم برداشتم تا دم در بپوشم . وقتی از اتاق رفتم بیرون همه داشتن وسایلو میبردن. ساکمو دادم به بابا تا بزاره تو ماشین و با پادرا رفتیم نشستیم تو ماشین . سر فلکه که رسیدیم همه بودن البته چندنفر هنوز نیومده بودن ولی کم کم اونا هم رسیدن و  بعد از کلی روبوسی و سلام احوال پرسی قرار شد راه بیفتیم . به سعید گفته بودیم دیگه ماشین نیاره هیراد و نیما هم قرار بود ماشین نیارن تا تو ماشینا با هم باشیم نه که ده تا ماشین ردیف کنیم و تو هر کدوم دو نفر باشن . یه نگاه به ماشینا انداختم . هوفففف اینا کی پر شدن . فقط ماشین باراد جا داشت که سعید جلو نشسته بود و همتا و ساینا عقب بودن فکر کنم فقط اونجا جا میشدم چون بقیه ماشینا پشتش سه یا چهار نفرم نشسته بودن . رفتم و در باز کردم و نشستم ولی تو دلم کلی برا خودم ذوق کردم که یه بهونه ای جور شده بود که برم پیش باراد .

– سعید : خب دیگه همه جا گیر شدن ؟ کسیو جا نزاریم؟

– پرنو : نه فکر نکنم کسی جا مونده باشه

– باراد : خب پس بریم دیگه

– همتا : باراد یه چند تا اهنگ شاد بزار تا اونجا بترکونیم

– باراد : والا من خیلی اهنگ شاد اونجوری ندارم اگه میخواین بلوتوث موبایلاتون رو وصل کنین یکیتون اهنگ بذارین .

– همتا : خب دیگه اصلا بحث و دعوا نداریم خودتونم میدونین فقط کار دی جیمونه

– سعید : به خدا اگه باز دادین پرنو اهنگ بذاره ها

– پرنو : وا بی فرهنگ مگه اهنگام چشه ؟

– سعید : هیچیش نیست فقط از سری قبل که ضبطو دادن دست تو هنوز مهره های کمرم الاکلنگ بازی میکنن همه رو با اهنگات جوگیر کردی منم زوری بردن وسط دیگه استخون سالم تو بدنم نمونده ستون فقراتم روزی سه ساعت و نیم گریه میکنن

هممون از حرفاش ریسه میرفتیم خداییش راست میگه سری قبل تولد سورنا تو خونه ی خالم اینا بود و فلش اهنگشون خراب شده بود به من گفتن اهنگ بذارم اینقدر اهنگا شاد و بندری و هیجانی بود همه ریخته بودن وسط هیچکی نمیرفت بشینه سعیدم خیلی اهل رقص نیست ولی به زور اوردنش وسط اینقدر وقتی میرقصیدن با هم برخورد داشتن بنده ی خدا اخر شب تمام بدنش کبود بود بماند که چقدر همه خندیدیم و چرت و پرت گفتیم و ادا در اوردیم.

-پرنو : خب بابا چقدرم ناز داره حالا تو نرقص اصلا میگیم این سری هیچکی محلت نذاره تو راحت بشین که ستون فقراتت  سالم بمونه.

-سعید : بخدا اگه فقط تحویلم نگرفتین

-ساینا : ااا سعید خب راست میگه دیگه هی میگی من دیسکم اوت کرد و پاره شد و مردم و از این چرت و پرتا خب اصلا همون بهتر که کسی نیاد سراغت وگرنه شب هممون از دم  اعزام میشیم بیمارستان

-سعید : باشه بابا جهنم و ضرر این یه بارم به خاطر شما چه کنم که یه دخترخاله بیشتر ندارم

-همتا : اقا سعید این مریضیایی که میگین اهیانه مال همون تولد معروف نیست که شما بعدش کلی مسدوم شده بودین ؟

-سعید : پرنو واقعا خیلی بیشوری به دوستاتم گفتی ؟ یعنی قشنگ ابرومو بردی دیگه ؟ همتا خانم شما بیخیال اون بشین اصلا بهش فکر نکنین پرنو هرچی گفته زر…

-ساینا : اااا با دخترخالم درست بحرف دیگه

-سعید : نه یعنی زیاد مسخره بازی در اورده زیاد مهم نبوده . بعدم ساینا خانم یه فکری به حال افکار فاسد شدت بکن من که نمیخواستم فش بدم داشتم قشنگ توضیح میدادم باز تو دست و رو نشسته پریدی وسط بحث .

دیگه اینقد خندیده بودم که داشت دستشوییم میگرفت برا همین سریع بلوتوثو وصل کردم و یه اهنگ شاد گذاشتم تا بیخیال بحث بشن که با بلند شدن صدای ضبط صدای هو و جیغ کشیدن دخترا هم بلند شد .

-سعید : ای زلیل نمیرین جیغ جیغو ها سه متر پریدم بالا . باراد جان به نظرم ضبطتو خاموش کن وگرنه تا اونجا میسوزه حالا من گفتم دیگه یعنی اینو تجربه ثابت کرده .

-پرنو : داداش ماشین تو قراضه شده بود ضبط خراب شد وگرنه این ماشین سالمه ضبطشم مث ساعت کار میکنه

-سعید : نچ نچ نچ بشکنه این دست که نمک نداره حالا دیگه اینجوریه اره باشه پرنو خانم باشه نه باشه نــــــــــــه باشـــــــــــــــــــــه.

-پرنو : باشه بابا غصه نخور چه کنیم که یه سعید بیشتر نداریم

-سعید : نخیر دیگه اینطوری خر نمیشم شرط داره تا ببخشمت

-پرنو : دیگه پررو نشو همینطوری هم کلی عزت سرت گذاشتم

-سعید : همین که گفتم یا شرط یا قهر

-پرنو : درک بگو ببینم چی میخوای

انگشت اشارش رو گرفت به سمت لپش که یعنی باید بوسم کنی.

-پرنو : واااا برو بده مامانت یا صاحبت بوست کنه به من چه من خودم صاحب دارم

سعید با حالت یکم عصبانی برگشت و نگام کرد و گفت :

-سعید : بله بله ؟ چیشد ؟ تو کی صاحب دار شدی که ما نفهمیدیم؟ صاحبت کیه ؟

از اینه به باراد نگاه کردم که اخماش رفته بود تو هم و لبخند چند دقیقه ی قبلش از روی صورتش پاک شده بود . البته دلیل رفتار سعیدم خوب میدونستم درسته که سعی میکرد نشون نده ولی معلوم بود که هنوزم نتونسته بود فراموشم کنه .

-پرنو : خب بابا جوش نخور چه ربطی داره مگه هرکی که ازدواج میکنه فقط صاحب داره ؟ صاحب من بابامه بخوای بیتربیتی کنی میدم با کمربند بزنت .

-سعید : باشه بابا من دیگه ساکت شدم اصلا بهتره بخوابم دیگه تا کتک نخوردم .

بازم به باراد از اینه نگاه کردم که با نگاهش غافلگیرم کرد و نگاهامون تو هم قفل شد. اینبار با جدیت رانندگی میکرد ولی هیچی تو صورتش معلوم نبود نه اخم و نه خنده هیچی . عجیب تر از همه این بود که آینش روی صورت من تنظیم شده بود . یعنی عمدی اینکارو کرده بود؟ برو بابا دلت خوشه ارهــــه حتما عمدی بود .نگامو ازش گرفتم و به منظره ی بیرون دوختم.  مثلا برا چی باید تو رو نگاه کنه اون اینقدر دور و برش دخترای خوشگل و رنگارنگ میبینه که اصلا من به چشمش نمیام . البته منم از قیافه هیچی کم نداشتم ولی اون دورش خیلی پر بود . خدایا چی میشد اگه اونم منو دوست داشت ؟ برای این که باز مثل وقت تنهاییام فاز دپرس نگیرم این افکار و کنار زدم و همراه بچه ها  شدم که دیگه نزدیک بود پیاده بشن و برقصن . یکم با بچه ها رقصیدم و اهنگ خوندم که همشون از خستگی وا رفتن و خوابیدن . فقط سعید و من بیدار بودیم . منم یه اهنگ اروم گذاشتم تا ارامش داشته باشیم.  دیگه سردرد گرفتیم از این اهنگا بس که دوپس دوپس داشت .

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

خب دوستای گلم اینم از ششمین پارت امیدوارم لذت برده باشید منتظر نظرات و کامنت هاتون هستم و مرسی که همیشه همراه من هستید .

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
  • 35 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 3,861 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17122
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • HH
    پنج‌شنبه 24 سپتامبر 2020 | 9:29 ق.ظ

    عـــــــــــــــــــــالیه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.