| Wednesday 28 October 2020 | 09:13
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت۴

رمان آنلاین نوازش پارت۴

رمان آنلاین نوازش پارت۴

#نوازش

کمی با هم خوش و بش کردیم و سپس او را برای شام دعوت کردم ، از اینکه من در حال یادگیری پخت و پز بودم برایش جای سوال داشت ولی خب ، من هم دخترم و دوست دارم توانایی هایم را به رخ بکشم .

در مورد خودش صحبت میکرد که ناگهان گفت :
– خبر نداری از شوهرت ، روزی که اومد ، رفته خونتون دیده نیستی اومده خونه ما به زور گوشیمو از دستم گرفت و زنگ زده به ساناز کوچولو ، تو هم که یه پا بازیگر اونطوری بیچوندیش ، هیچی دیگه حالش خراب خراب بود ، کم مونده بود سکته کنه منم که گفتم ازش خبری ندارم زنگ زد به مامان اینات و اونا اومدن ولی دیگه به پلیس نگفتن که آبرو ریزی نشه هر کی هم سراغ تو میگیره میگن رفتن پی درس و مشق ، در کل حامد در به در دنبالت میگرده و نگران هم که هست و الهی بمیرم براش لیلیشو دزد برده !
بعد هم خنده ای سر داد ولی من همچنان در شوک حرف های درسا بودم ، مگر حامد خودش نگفت که هیچ علاقه ای به من ندارد و فقط از سر اجبار برای خواستگاری آمده ؟! خب من هم او را راحت کردم و هم خود را . ولی خدارا شکر پای پلیس باز نشد وگرنه دو روز بعد کنار حامد س سفره عقد نشسته بودم . عقد ؛ چقدر از این اسم متنفرم . درسا از جایش برخواست و به اتاق خودش رفت ولی من فکرم درگیر شده بود درگیر همه چیز و همه کار ها ، کاش میشد کاری کنم ولی چه ؟! نمیدانم ؛ از این نمیدانم ها هم خسته شدم .
خدایا خسته ام . خسته فرار از اجبار ها ، خسته بی پناهی ، خسته حسرت کشیدن ، خستگی من با نوازش پاک میشود . نوازشی بدون هیچ اجبار ، هیچ حسرت و هیچ ترحم .
خوابم دیر شده است ، بخاطر همین چرت و پرت میگویم . ولی با این حرف فقط سعی در گول زدن خود داشتم ولی می‌دانستم که این حرف ها جز حقیقت هستند .

روزها گذشت ،
گذشت
و باز هم گذشت

از جلسه امتحانی خارج شدم ، نفس عمیقی بین هوای بهاری تازه کشیدم ، اسفند ماه بود ولی باز هم حال و هوای بهاری خود را در گوشه کنار نشان میدادند ، در این دو ترم پی در پی نمراتم همیشه الف بودند و بین همه دانشجویان به عنوان خواهر کوچک به حساب می آمدم و همه کارهای خود را بر گردن من می انداختند ولی خیالی نبود ، این ها همه تک به تک لحظاتی ماندگار هستند ، صدای درسا که داشت نام مرا هوار میکشید مرا به خود آورد و سریع به طرف او پا تند کردم ….

 

+ بله
– معلوم هست کجایی ؟!
+ ببخشید حواسم نبود
دستم را گرفت و کشید و پی در پی در مورد آزمون ها و مقدار دشواری آنان صحبت میکرد . در این ایام کار درسا شده فقط خواهش و تمنا برای گرفتن نمره ارفاقی از استادان ولی من اصلا سرخم نمی‌کردم و حتی برای درخواست نمره ای هم بالای سر استاد نمی‌رفتم . فقط برای اشکالاتم پیش آنان میرفتم و تمام .
سوار اتوبوس شدیم ولی درسا همچنان صحبت میکرد . حرف هایش بی سر و ته و آزاردهنده بود . آخر هم از کوره در رفتم و با تند رویی گفتم : سخته حرف نزنی ؟!
او هم اخمی کرد و چیزی نگفت ، حقیقتا شنونده خوبی نبودم و خود نیز قبول داشتم . به خانه رسیدیم و او به اتاقش رفت و من هم به آشپزخانه رفتم تا غذایی بپزم ، کمی فکر کردم که ناگهان هوس پختن مرغ سوخاری کردم . شاید بتوانم با غذای مورد علاقه درسا ، آشتی کنم .
همه چیز را آماده کردم و شروع کردم به پخت و پز در این شش ماه خوب آشپزی را از بر شدم و مثل کدبانویی غذاهای خوشمزه ای میپزم .

بعد از گذشت چندین ساعت طاقت فرسا بالاخره کارم به پایان رسید ، همه مرغ هارا روی بشقاب پلو خوری گذاشتم و مقداری هم در پیشدستی دیگری قرار دادم تا آن را هم به همسایه بدهم ، بیشتر اوقات برایمان غذا می آورد ولی من در پاسخ فقط شکلات میدادم ولی حالا غذای خوبی آماده کردم که حتما خوششان می آید .
پیشدستی را برای همسایه بردم و سپس درسا را برای صرف نهار دعوت کردم ، او هم باشه ای گفت و کمی بعد آمد ولی اخم هایش بد در هم شده بود. من هم لبخندی زدم و عذرخواهی کردم نمی‌خواستم تنها یاورم نیز دشمن شود ولی او …..

شرطی پیش پایم گذاشت که نه راه پس داشتم نه راه پیش !
« ببین ساناز اگه بخوای ببخشمت باید با ما برای عید بیای بریم شمال ، اگر نیای نه من و نه تو »
من که دوست داشتم همراه شوم ولی فکر میکردم سربار شوم ولی حالا که خودش شرط هم پیش پایم گذاشته ، چه از این بهتر ؟!
من هم با کله قبول کردم که او هم ایوای گفت و غذایش را نصفه رها کرد تا جریان را برای مادرش بازگو کند ، هم میخواستم بروم و هم نمیخواستم . چون ممکن بود …. اصلا بیخیال من که کار اشتباهی نکردم که خانواده ام مرا ببینند ؛ ولی مگر فرار از خانه کار بدی نیست ؟! خدای من خودت رحم کن واقعا نمی دانم چه باید بگویم .
قرار شد که خاله فردا بیاید تا با همدیگر راهی سفر شویم . من که در جمع کردن چمدان هیچ مهارتی نداشتم و همه کارهایم را درسا انجام داد . باید هم انجام میداد همه آزمون هایش را با تقلب های من یکسره کرده بود .

فردا شب هم خاله رسید و با هم به سوی شمال راه افتادیم ، شاید باور نکنید ولی تاکنون پایم را در آب نگذاشته ام حتی اب چشمه های روستاهای خودمان چون حق نداشتم . در کل زندگی گذشته ام پر از مزخرفات دردناک بود که من ترجیح میدادم آن هارا با باد فراموشی همراه کنم تا آن هارا در حافظه بلند مدتم ماندگار سازم .

به ویلای روبه رو خیره شده بودم حق هم داشتم؛ چون تا کنون اینگونه بنایی را به جز بنای خان ندیده بودم . وارد شدیم ، هرچقدر هم از دلباز بودنش بگویم کافی نیست ، باید خودت رفته باشی که بدانی چه میگویم . زیبایی در عین سادگی . همگی اتاق های جداگانه انتخاب کردیم ولی من مثل همیشه اتاق پنجره دار را انتخاب کردم که هنگام تازه شدن داغ دلم سرم را روی شیشه یخ بگذارم تا از داغی دلم کم بشود .

 

چمدانم را گوشه ای انداختم و خود را هم روی تخت خواب تک نفره رها کردم . یعنی روزی میشود خودم تنهایی به یک ویلا بروم ؟! آن هم ویلای خودم ؟!

به سختی پرده چشمانم را باز کردم ولی تا چند دقیقه اول حتی نمی‌دانستم الان بعد از ظهر است یا صبح ؛ ولی کمی بعد متوجه همه چیز شدم . صدای تق و تق از آشپزخانه ، نشان میداد که خاله بیدار شده است و در حال تدارک دیدن برای صبحانه است . دلم نمی‌خواست که خاله بگوید دخترک تا لنگ ظهر می‌خوابد .

لباس های راحتی تنم کردم و موهایم را شانه کردم و دم اسبی بستم ، لوازم خاصی نداشتم پس خود را به آشپزخانه رساندم و بوسه کوتاهی روی گونه ی خاله نشاندم :
– ایوای دختر ترسیدم ، چرا اینقدر زود بیدار شدی ؟!
+ واا ، مگه ۹ زوده ؟!
– اون درسا که تا لنگ ظهر خواب هفتپادشاه میبینه ، برو استراحت کن ، صبحانه حاضر شد میگم بیاید ، برو بخواب عزیزم

چرا به حرفش گوش نکنم وقتی برای من چیزی جز سود نیست ؟ به اتاق خود رفتم ولی مگر عالم گذشته می‌گذاشت آرام بگیرم :
آرام به پشت پدرم رفتم و زمانی که او در حال تماشای فوتبال بود ، پخی کردم که از جایش پرید و با غیض به طرفم برگشت که من خنده ام بیشتر شد ولی او گویا سگی بود که هار کرده بود و به طرفم هجوم آورد و من را در اتاق انداخت و کمربندش را باز کرد و بی توجه به ضجه هایم بند بند تنم را با آن کمربند چرم سیاه کرد . من فقط چهار سال داشتم که زیر کمربند پدرم سیاه شدم . نام وحشی برازنده تر بود برای آن مردک .
از افکار گذشته ام بیرون آمدم ، متنفرم از همه انسان ها . همه آنها شخصیت مزخرفی دارند ، خودهم یکی از آنان هستم که این را میگویم .

همه انسان ها واقعا اخلاقیات مزخرفی دارند مطمئنم تو هم یک اخلاق مزخرف داری که یا خودت از آن بیزاری یا دیگران .

با صدای خاله از روی صندلی کنار پنجره بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . صبحانه را با شوخ طبعی های درسا نوش جان کردیم ولی هیچکس از درد دل دیگری آگاه نبود .
درسا سعی داشت با شوخی هایش خود را خوشحال نشان دهد و خاله سعی داشت با خندیدن به کارهای او ، گذشته اش را از ذهنش بیرون کند و من هم سعی داشتم از زیر سایه گذشته ام فرار کنم ولی اینها همان تظاهرات معروف هستند ، بخاطر همین میگویند
” هر چقدر خنده های یکی بلند تر باشد ، درد دلش هم به اندازه آن صدای پخش شده ، زیاد است “

سفره صبحانه را جمع کردیم و راهی ساحل شدیم ، از آن فاصله که صدای دریا می آمد روحم طلب نوازش آب ها را میکرد و خود هم هیجان زده شده بودم . از ماشین پیاده شدیم و من نیز به طرف دریا پرواز کردم …..

به سختی وارد خانه شدیم ؛ همگی خسته تر از آن بودیم که بگوییم خسته ایم . از خاله و درسا تشکر کردم و وارد اتاقم شدم . باورم نمیشد ، آرزو های دوران کودکیم تک به تک برآورده میشوند . با ذوق بالا پایین پریدم ، هنوز هنوز هم نوازش آب دریا را حس میکنم . لحظه ای که موج های کوچک ، خود را به پایم میزنند ، جزو بهترین لحظات اتفاقیست . صدف هارا از جیبم بیرون آوردم و یکی از آنان را روی گوشم گذاشتم ؛ هنوز هم نمیدانم آیا واقعا صدای دریا می آید ؟! صدف هارا داخل کیف پول کوچکم گذاشتم و

خودم را روی تخت رها کردم ، عالم خیال مرا به خود میخواند ولی من حالا فقط میخواهم تک تک خاطرات دریا را مرور کنم ، کاش میشد که سایه گذشته ام با من همراه نمی شد، نمیدانم چرا این گذشته محسن دست از سرم بر نمی داشت. گویا دنیا خیال راحت گذاشتن مرا ندارد پس درد میکشم و درد می کشم ولی زبان نمیگشایم. زبان گشودن کار همه است ولی هنر اصلی شنیدن سکوت است که در هنگام بیصدایی هم ، فریاد دل آرام نمیگیرد .

از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم ، بوی قرمه سبزی مستم نمود . یادش به خیر ، زمانی که مادرم قرمه سبزی می پخت ، صدایم در نمی آمد تا بتوانم حداقل هم شده یک قاشق قورمه سبزی بخورم ! من برای همین فرار کردم ، به خاطر چه می‌ماندم ؟! به خاطر دوست نما ها یا خانواده تظاهری ام ؟! ما در تظاهر خانواده هستیم ؛ در حالی که من حتی معنی خانواده را نمیدانم . پشت میز جای گرفتم و برای خودم مقداری غذا در بشقابم ریختم ، خوشمزه و دلچسب بود میخواستم باز هم بخورم ولی اصلا توان خوردن غذا را نداشتم . این کم اشتهایی ام نیز گویا جایی به در‌د میخورد ، تصمیم گرفتیم که این هفت روز را که میشد ۲۸ و ۲۹ اسفند و یک تا پنج فروردین ، فقط خوشبگذرانیم و خاطره سازی کنیم ، من بیشتر از همه بابت این تصمیمات ذوق میکردم و بالا پایین میپریدم…..

(دوستان عزیز پارت ۶ رو از دست ندید چون شخصیت جدیدی به رمان اضافه میشه )

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نوازش
  • ژانر: اجتماعی ، عاشقانه ، غمگین
  • نویسنده: ثمین باقرزاده
https://beautyvolve.ir/?p=17099
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.