| Wednesday 28 October 2020 | 07:39
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 5

رمان آنلاین مال من باش پارت5

سلام به دوستای عزیزم با پارت پنجم در خدممتون هستم امیدوارم لذت ببرید . دوستان انرژی هاتون کمه اگه نظراتتون کم باشه تعداد پارت ها رو کم میکنم .

دانشگاه ها کم کم داشت باز میشد و باید میرفتیم دانشگاه . امروز هم با بچه ها برای ثبت نام رفته بودیم که در کمال تعجب دیدیم پسرا هم اومدن . من فکر میکردم فقط اینجا مانی رو میبینیم چون نیلا گفته بود که اینجا درس میخونه ولی فکر نمیکردم بقیشون هم باشن نیلا و رونیکا که حسابی ذوق کرده بودن همتا هم یکم عجیب میزد ولی بروز نمیداد اما مگه میشه من دوست چند ساله ی خودمو نشناسم . عجیب تر از اون این بود که خودمم حس میکردم خوشحالم ولی دلیل این خوشحالی رو نمیدونستم و مدادم تو ذهنم پلی بک میرفتم که ببینم این خوشحالی از کجا سرچشمه میگیره ولی بازم نمیفهمیدم و حسابی با خودم درگیر بودم . مانی و امیر هم که دیگه سر از پا نمیشناختن البته ما چون میدونستیم امیر و رونی با همن فهمیدیم وگرنه هنوز چیزی نگفته بود و ما کماکان منتظر بودیم . یه لحظه که نگاهم خورد به باراد دیدم با لبخند محو و کوچیکی بهم نگاه میکنه . بعد از کلی فکر کردن به یه نتایجی رسیده بودم در مورد احساساتم ولی هیچ رغمه نمیخواستم قبول کنم که همونه. درمورد باراد نسبت به خودمم یه حدسایی در همون زمینه میزدم ولی بازم نمیخواستم قبول کنم برای همین بیخیال شدم و منم در جواب لبخندش یه لبخند محو و کمرنگی بهش زدم که بعد نگه دختره چه بیشوره . خلاصه که صبحم با کلی مسخره بازی  و ذوق و شوق از دانشگاه رفتن البته فقط برای من بقیشون از چیز دیگه ای شوق زده بودن به پایان رسوندیم . الان هم داشتم تو اینستا بیکار و علاف میچرخیدم که رسیدم به عکسایی که نیما از جشن گذاشته بود  یکی از عکسا خودمون هشتا بودیم خداییش هم تو این مدت اکیپ خیلی خوبی شده بودیم. چشمام رو تصویر باراد خیره موند . خدایا یه ادم چقدر میتونه جذاب باشه ؟؟؟

ندا : اره خدایی خیلی جذابه-

-تو خفه لطفا باز این حرف زد

-ندا:الان چرا برا حرفی که خودت زده بودی و زدم پاچه میگیری

-چون به تو چه

-ندا: بفرما ببین من میدونم تو چه مرگته ولی هرچی میگم قبول نمیکنی که

-خب تو بیشتر از این تلاش نکن

-ندا: توام از وقتی حال و روزت این شده دیوونه شدی بابا

سریع عکس رو رد کردم که بیشتر از این از فکرهای جورواجور دیوونه نشم . بلند شدم از اتاق رفتم بیرون تا یه چیزی بخورم که دیدم پادرا داره شیرکاکائو هامو میخوره میدونست چقدر این شیرکاکائو هایی که خودم درست میکنم رو دوست دارم و به هیچ کی نمیدم و الانم فقط یکم تهش مونده بود با دیدن اون صحنه جیغغ کشیدم و گفتم :

-پادراااااااااااااااااااااااااااا . بیشوررررررررر چرا شیرکاکائوهامو خوردی؟؟من سهم خودتو بهت داده بودمممممممم

-پادرا: به من چه تو نبودی منم گفتم فاسد میشه خوردمشون . اصلا دوست داشتم

-پادرااااااا خیلی بدی ایشاالله سوسک شی با دمپایی بزنم تو سرت

پادرا: خودت. ایشالله تو گربه شی منم تو کوچه بزارم دنبالت

-فعلا که نشدن بعدم اگه شدم توی سوسکو میخورم

-پادرا: اااااههههههه حالم بهم خورد سوسک خور نکبت

-چیییییییی؟ اینارو کی یادت داده بی تربیت؟؟؟؟

-پادرا : خودت

-من کی گفتم

-پادرا : همون روز

-کدوم روز؟

-پادرا: همون روز دیگه

-کدوم روز دیگه ؟

-پادرا : همون روزی که اهو ناز داره ای بله

-خب خب نمیخواد شاعر شی حالا

بعدم با بی حوصلگی برگشتم تو اتاقم . مامان گفته بود شب میخوایم بریم خونه ی خاله سوسن ولی اصلا حوصله نداشتم اخه خاله دوتا پسر داره یکیشون شش سال از من بزرگتره و اسمشم سعیده و یکیشون هم سه سال از پادرا بزرگتره و  اسمشم سورنائه . سعید چند وقت پیش بهم گفت که دوستم داره و ازم خواستگاری کرد ولی من همیشه مثل داداش میدیدمش و هیچ وقت حسی فراتر از این بهش نداشتم برای همین بهش گفتم برام همون داداش بمونه و اونم خداروشکر قبول کرد و دیگه پیله نشد و رابطمونو نگه داشت ولی هنوزم از بعضی رفتاراش میفهمم که فراموشم نکرده . یه دختر هم داره که اسمش ساینائه و یک سال از من کوچکتره و خیلی دختر خوبیه و با من جوره ولی فکر نمکینم چیزی از علاقه ی سعید نسبت به من بدونه . پادرا که عروسیش بود که داریم میریم اونجا و طبق معمول شیطنیاشون با سورنا شروع میشد و مامان هم از همین الان داشت نصیحتش میکرد منم از فکر کردن دست برداشتم . اینقدر فکر کرده بودم که نفهمیده بودم زمان چطوری گذشته . بعدم رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم. یه بلوز استین سه ربع چهارخونه سبز و سفید و مشکی پوشیدم با شلوار مشکیم و موهامم صاف کردم و کج ریختم تو صورتم حوصله ی مدل دادن نداشتم پس همونطوری گذاشتمشون و یکمم رژ قرمز گوجه ای خوشگل با یکم ریمل و رژ گونه زدم بیشتر از این حال ارایش نداشتم . پس مانتو و روسریمو پوشیدم و کیف و کفشمم برداشتم و رفتم بیرون . دیدم مامان و پادرا امادن و بابا هم جلوی اینه داشت بررسی های اخرشو میکرد . با هم سوار ماشین شدیم و رفتیم . عاشق ماشین بابا بودم یه سانتافه ی خوشگل مشکی . عاشق رنگش بودم . رسیدیم خونه ی خاله اینا . یه خونه ی ویلایی بزرگ ولی یه طبقه با چهارتا خواب و یه حیاط بزرگ و خوشگل و سرسبز عاشق حیاطشون بودم . خیلی قشنگ بود . رفتیم تو و احوال پرسی ها شروع شد .

-خاله سوسن : بهههههه سلام عشق خاله خوبی قربونت برم دیگه سر به مت نمیزنی

-من : سلام خاله جون مرسی خوبم به خدا خاله خودت که میدونی امتحان داشتم همش داشتم درس میخوندم

-خاله سوسن :اره عزیز دلم میدونم سرت شلوغ بود خبر خوشش هم که الهی شکر رسید مبارکت باشه عزیزدلم

-من: مرسی خاله جان

-پادرا : اااااااا حالا دیگه اینطوریه خاله خانم پرنو عشقته عزیزدلته ما هیچی؟

-خاله : وااااا این حرفا چیه خاله خودتو لوس کردی؟ میدونی که تو رو هم چقدر دوست دارم

-پادرا: نه دیگه قبول نیست به من درملح عام (بچه ها نمیدونم درست نوشتم یا نه ) نگفتی

-خاله: برو دیگه لوس نشو تو که ما رو تحویل نمیگیری تا میای میرین با امیر بازی میکنی

-پادرا:اااااا خالهههه

همه به ما می خندیدن و بعد ازسلام احوالپرسی نشستن .

-ساینا:خب دختر چه خبر چه کارا میکنی خیلی وقته ازت خبر ندارم

-من: اره عشقم به خاطر کنکور خیلی وقته ندیدمت دلم برات حسابی تنگ شده خبر مبر که هیچی

-ساینا :پرنو میگما خیلی سخت بود کنکور؟

-من: ای کم و بیش ولی هر چقدر بیشتر بخونی همون قدر برات اسون تره

-ساینا: خداکنه من که خیلی دارم تلاش میکنم ایشا… که قبول میشم

-من: میشی دختر تو که هوشت خوبه درستم خوبه دیگه نگران چی هستی؟

-ساینا : نمیدونم ولی استرس دارم

-من: بیخیال بابا

-ساینا : خب حالا ول کن بگو ببینم تو هنوز سینگل مینگلی

-من: گمشو هنو دانشگاه وا نشده کیو تور کنم؟

-ساینا: میگما من بیشتر تو هیجان دارم که میخوای بری دانشگاه

-من: خب تو خری . بعدم این پسرا مفت نمی ارزن بذار برم خانوم دکتر بشم بعد یه فکری میکنم

همون موقع سعید اومد نشست کنارمون .

– سعید : اااا میبینم که ما پسرا رو بستین به رگبار  

– ساینا : راست میگه خب  مگه بیکاریم خودمونو گیر شما بندازیم؟

-من: اره دیگه بعدم شما کم ما رو اذیت میکنین؟

-سعید : مااااااا؟؟؟ ما اصن ازارمون به مورچه میرسه اصلا ما بدبختا به کسی کار داریم اخه ما ازار داریم؟؟

-من : خبه خبه الکی ننه من غریبم بازی درنیار شماها همتون مثل همین .

-ساینا: ایوللل عشق خودم بزن قدش

-سعید : من برم برم که اینجا بدجوری دارن تیراندازی میکنن قبول نیست بابا چندنفر به یه نفر بزار برم یه هم تیمی جورکنم برمیگردم

من و ساینا هم با خنده بدرقش کردیم . سورنا و پادرا هم که شیطونیاشون شروع شده بود و کل خونه رو روسرشون گذاشته بودن البته همه عادت داشتن دیگه ولی بازم مامان چند دقیقه یکبار یه چشم غره بهش میرفت که یعنی سر و صدا نکن ولی پادرا به خرجش نمیرفت البته میدونست وقتی پاش برسه خونه مامان به قول خودش شهیدش میکنه ولی بازم کلی فضولی میکرد . خیلی خوش گذشت و دور هم کلی خندیدیم ولی بازم متوجه حالتای عجیب غریب و مرموز سعید بودم . واییی خدا اینو چکار کنم خودت کمکم کن .

…………………………………….

امروز روز اول دانشگاه بود و دوباره کلی استرس البته با مقدار دوبرابر هیجان اومد بود سراغ بچه ها هم همینجوری بودن . قرار بود همه با هم بریم امروز برا همین باید میرفتم دنبالشون . نمیدونم چرا هر وقت یه جا میخواستیم بریم من میرفتم دنبالشون خخخخ حالا منم به چه چیزهایی فکر میکردم . مانتو مشکی تا بالای زانو و شلوار مشکی و مقنعنه مشکیمو پوشیدم کفشای ادیداس مشکی سفیدمو برداشتم و یکمم رژ صورتی کمرنگ و ریمل زدم و کیفمم با یه کلاسور و جامدادیم و گوشیم و کیف پولم و یه بسکوئیت محض احتیاط برداشتم و راه افتادم . مامان همینطورکه پشت سرم میومد برام دعا و ارزوی موفقیت میکرد و با قران و اسفند تا دم در همراهیم کرد . از زیر اسفند رد شدم و گونه ی مامانو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم و راه افتادم . بچه ها رو سوار کردم و راه افتادیم سمت دانشگاه . بماند که چقدر استرس داشتیم و جدای از اون برای اروم کردن همدیگه مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم . نیلا و رونیکا که خیلی خوشحال بودن معلومه دیگه بلاخره یه روز هم که باشه تو دانشگاه مانی و امیر رو میبینن . منم اصلا نمیخواستم به روی خودم بیارم مه چه حسی دارم برا همین کاملا احساساتمو تکذیب کردم و همراه بچه ها شدم . رفتیم پارکینگ و ماشین رو پارک کردم و رفتیم تو دانشگاه . اووووووووووهههههههههه چه خبر بود . بعضیا اینقدر به خودشون رسیده بودن که حس میکردیم اومدیم عروسی . مگه سالن مد بود؟؟؟ یه لحظه شک کردم که من اومدم دانشگاه یا اینا اومدن دانشگاه؟؟؟؟؟؟

رونیکا : وایییییی بچه ها چه خبره مگه استودیومه چقدر شلوغه

همتا : دیوونه استودیوم بود که ما رو راه نمیدادن

نیلا : بیخیال من دنبال کس دیگه ای میگردم

من : خاک تو سرت اینجوری کنی پسره میترسه فرار میکنه هاااا

نیلا : تو که میدونی چقدر وقتی پیش مانی هستم سرسنگینم و خانم برخورد میکنم و اویزونش نمیشم حالا یکم برا دل خودم دنبالش بدووم

همتا : حالا ما گفتیم . مواظب باش سر سفره عقد داماد فرار نکنه

رونیکا : آییییی امان از تجربه . دوستای گلم کی اینقدر تجربه کسب کردین ؟

ما سه تا : رونی ادم باش

جونم تفاهم ببین چقدر رو هم دیگه تاثیر های مثبت و منفی داشتیم که همزمان به یه چیز فکر میکنیم .

رونیکا : خب بابا چرا میزنی ؟

همتا : بچه ها ولی من عجیب حس میکنم وارد یه زنجیره ی عشقی شدم

نیلا : شاید وارد یه مثلث عشقی بشی ولی زنجیره نه مگه گروه مافیا اینجاس که میگی زنجیره

من : ااااااهههههه بابا بیخیال بزار ببینیم امسال دانشگاه پاس میشیم یا نه شوهر که ریخته

نیلا : اره مثل جورابات زیر تختت ریخته

من : ایییی گمشو صد بار نگفتم این جمله رو به من نگو ؟ تو نمیدونی من چقدر رو تمیزی جورابام حساسم ؟

رونیکا : خب بابا

البته خودم کاملا و به طور واضح میدونستم زر میزنم و شوهر و پسر خوب این روزا دیگه هیچ جا نریخته و از نگاه عاقل اندر سهیفانه دخترا هم باز به جدیت موضوع پی میبردم برای همین لال شدم و رسیدیم جلوی برد و اسمامونو پیدا کردیم و رفتیم که بریم تو کلاس . از اونجاییکه رشته هامون دوتا دوتا مثل هم بود باید دوتا دوتا جدا میشدیم ولی چون چهارتامون ترم اولی بودیم و بعضی واحدامون مثل هم بود و یه جوری انتخاب واحد کرده بودیم که چند تا کلاسا رو پیش هم باشیم کلی ذوق کردیم که ساعت اول با همیم و رفتیم تو کلاس . از موقعی که پامونو گذاشتیم تو کلاس تا زمانی که کلاس اخر هم تمام شد فک این استادا یه بند کار کرد و حرف زدن و چیزی از مچ های دستمون نموند . با خستگی رفتیم تو حیاط تا یه نسکافه ای بخوریم . چون ساعت اخرمون کلاسامون جدا بود من و همتا با هم و نیلا و رونیکا با هم بودن.

به بوفه که رسیدیم در کمال تعجب پسرا رو دیدیم که دور یه میز نشستن و دارن چیز میز میخورن البته تعجب هم نداشت مانی گفته بود که با هم تو یه دانشگاه هستن و خودش هم که دانشگاه تهران بود پس اونا هم بود و حالا نتیجه میگیریم که چون امروز روز اول بود پس باید مطمئن میبودیم که اونا رو اینجا میبینیم . یعنی واقعا بعضی وقتا به عقل خودم شک میکنم اخه اینا نتیجه گیری میخواست؟ خب معلوم بود دیگه. من انگار تو ذهنم مسئله ی فیثاغورس حل میکردم البته اینا که گفتم تو کمتر از سه ثانیه طول کشید و خیلی کشش ندادیم که فکر کنن حالا ما چرا تعجب کردیم . سریع سلام و احوال پرسی کردیم و …

-مانی : خب چه خبرا ؟ دانشگاه بهتون ساخته یا نه ؟

-من : اولا مگه دانشگاه غذائه که بهمون بسازه

-نیلا : بعدم اخه من نمیدونم ما چرا اینقدر وقت گرانبها مون رو هدر دادیم که اینجا قبول شیم بابا روز اوله تازه پدرمون رو در اوردن

-بردیا : بله دیگه شما فکر کردین اینجا هم مثل مدرسس

-رونیکا : بابا بیخیال دیگه در این حد هم نبودیم میدونستیم اینجا خیلی بیشتر سخت میگیرن ولی نه دیگه تا این حد

-امیر : بیخیال بابا بزار مسئله ی مهم رو بگم شما که بلاخره عادت میکنین؟

-باراد : مسئله ی مهم چیه ؟

-امیر : من میخوام برا امروز بعداز ظهر شما رو دعوت کنم بیرون البته به صرف حله حوله و شام و خوشگذرونی و یه مسئله ای که برای من خیلی مهمه رو بهتون بگیم

-همتا : بگید ؟ مگه به جز شما کس دیگه ای هم باید بگه ؟

حالا الکیا برای اینکه تابلو نشه وگرنه چون رونی به ما گفته بود ما از همون جمله ی اول امیر فهمیدیم قضیه چیه .

-امیر : حالا خودتون متوجه میشید

-من: پس ما بریم دیگه . بریم هم استراحت کنیم و هم به درسامون و کارامون برسیم که عصری بیایم مهمونی

بعد از خداحافظی از پسرا رفتیم سوار پارکینگ شدیم و تا خود خونه کلی قر دادیم و جیغ زدیم و برا رونی خوشحالی کردیم . خودش که فکر کرده بود عروسیشه هی میگفت حالا چی بپشوم حالا فلان چیزو چکار کنم …. ما هم که کلی سربه سرش گذاشتیم و خندیدیم . قرار هم گذاشتیم که هممون بعد از ظهر یه تیپ خوشگل قرمز و طوسی بزنیم و یکم بخندیم و مهم اینکه واکنش پسرا به رنگ قرمز رو ببینیم . شاید قبلا دیده بودن که قرمز بپوشیم  ولی این فرق داشت داشتیم با هم میرفتیم بیرون و یکم حرص دادن و خندیدن طوری نبود البته بیشتر رونیکا و نیلا باید حرص درمیاوردن وگرنه منو و همتا که فعلا سرمون بی کلاه مونده بود . رفتم خونه و دوش گرفتم و طبق معمول با خانواده غذا خوردیم و راجب کل دنیا و مسائل پیش اومده صحبت کردیم و بعد هم هرکی به کار خوش رسید . به مامان و بابا هم گفتم که عصری با دخترا میریم بیرون و اجازه گرفتم و اونا هم اجازه دادن و قول گرفتن که خیلی دیر نکنم. بعد از ظهر یه مانتو خوشگل کوتاه قرمز که حالت کتی داشت و یکم جذب بود با شلوار قد نود طوسی رنگ و شال طوسی با طرح های قرمزپوشیدم و یه خط چشم باریک و یکم رژ گونه و یکم ریمل و یه رژ قرمز نزدیک به جیگری زدم . خیلی نمیخواستم ارایش کنم عادت نداشتم خیلی جلف بگردم و خیلی به خودم برسم وقتی میخوام تو شهر بگردم تو مهمونی و جشن چرا ولی بیرون نه خوشم نمیومد وقتی از بغل خیابابون رد میشم صدتا تیکه و حرف نامربوط و کلی چیز دیگه بشنوم و مثل این دخترای خیابونی شناخته بشم . موهامم که دیدم جایز نیست از شال بزارم بیرون چون دیگه خیلی جلف و باز میشد برا همین جمعشون کردم و یه تیکه کج تو صورتم ول کردم. خواستم کتونی بپوشم ولی یادم افتاد که همتا بیچارم میکنه چون کلی سفارش کرد که امشب هر کی کتونی پوشید من میدونم و اون . تازه کفش پاشنه دار خوشگل خریده بود و جشن و اینا نداشت بپوشه برا همین میخواست اینجا بپوشه . اخه یکی نیست بگه دختر تو که برنامه ای نداری برا چی کفش میخری چاقو زیر گلوته ؟ سریع کفش های خوشگل طوسی قرمزمو با پاشنه هفت سانتی پوشیدم و کیفمم برداشتم و رفتم بیرون از خونه .

دخترا گفته بودن خودشون میان . نیلا که با مانی بود طبق معمول و رونی هم فقط ما خبر داشتیم که به خاطر خبری که بهمون میخوان بدن با امیر میاد . میخواستم با همتا برم که گفت بردیا با داداشش دوست از اب در اومدن و امروز هم خونشون بوده و حالا با اون میاد پس من موندم تنها که خودم میرم . همتا یه داداش بزرگتر از خودش داشت البته پنج سال بزرگتر بود که خیلی با هم صمیمی بودن و اسمش هم هیراد بود . ما دخترا باهاش راحت بودیم البته نه خیلی راحت ولی قبلا که خونه ی همتا اینا میرفتیم باهامون بگو بخند داشت و مثل برادر ما هم بود ولی الان دیگه خیلی نمیبینیمش چون هربار میریم نیستش و کارش حسابی رونق گرفته و سرش شلوغه . انگار با بردیا هم دوست دبیرستانی در اومدن . اینم بگم که هیراد شرکت معماری داره و تو این یکسالی که شرکت رو تاسیس کرده حسابی خوب عمل کرده و موفق شده . رسیدم به مکانی که امیر گفت . یه کافی شاپ شیک و لاکچری بود. رفتم تو و امیر و رونیکا و مانی و نیلا رو دور یک میز دیدم. مثل اینکه میز رزرو کرده بود . بچه ها هم کامل نیومده بودن خوبه باز به موقع رسیدم نه خیلی زود نه خیلی دیر .

-من : سلامممم دوستان گرامی خوبین ؟ خوشین ؟ خانواده خوبن؟

-نیلا : اااااههه بابا یه دقیقه زبون به دهن بگیر یکی یکی بپرس

-نیلا : علیک سلام خواهر به خوبی شما همه خوبن بیا بشین دیگه

چه تیپایی زده بودن کصاافطااااا ولی خوب بود امشب یه حال کوچولو از این پسرا میگرفتیم . کرم بود دیگه یه دفعه فعال میشد و میگرفت . این دفعه هم عجیب منو گرفته بود و با یه دوز پایین تر هم دخترارو گرفته بود .  رژ رونی و نیلا از من کمرنگ تر بود و معلوم بود یه موجی این وسط رد و بدل شده و رگ غیرت گرفتشون . خوش به حال خودم که از این اقا بالا سر ها نداشتم . والا ببین چه قشنگ برا خودم رژ زدم . نشسته بودیم که بردیا و همتا هم اومدن . بیشور این همتا خیلی خوب تیپ زده بود ولی از قیافه شادش معلوم بود یه کاری کرده باید بعدا تهتوش رو در میاوردم . بردیا هم معمولی مثل همیشه بود . یکم بعد جناب مغرور تشریف فرما شدن و مهمونی شروع شد . امیر اول سفارش های همه رو گرفت و بعدم شلوغ کاری ها و مسخره بازی ها شروع شد و ما کلی خندیدیم . خداروشکر کافه خیلی شلوغ نبود وگرنه از دستمون عاصی میشدن و بیرونمون میکردن .

-امیر : خب دوستان امروز اینجا جمعتون کردم که یه موضوع مهم رو بهتون بگم

-بردیا : داداش یه جوری گفتی جمعتون کردم که حس کردم از تو کلانتری جمعمون کردی

-امیر: داداش اون موضوع ها رو اصلا اینجا باز نکن که ابرو برای هیچکی نمیمونه . این یه مسئله ی حیاتیه بیخیال شو فعلا قربونت برم

-بردیا : ووییی امیر مریضی چیزی گرفتی ؟ بگو من طاقتشو دارم پس نمیوفتم . اخه میگی حیاتیه

-امیر : نه بابا مریضی چیه . البته اینم یه نوع مریضیه ولی نه از اونا که شما فکر میکنین

-مانی : وویییی پس داری میمیری؟

-امیر : ای بابا بزارین حرفمو بزنم

ما که همه روده بر شده بودیم از خنده نمیتونستیم چیزی بگیم بعد از کلی خندیدن ساکت نشستیم تا امیر حرفشو بزنه.

-امیر : خب داشتم میگفتم .  من چند وقتیه دلمو به یه نفر باختم . نمیتونم ازش دور بشم و با همه وجودم دوسش دارم . با خودش صحبت کردم و الان با همیم و خواستم خبرش رو بهتون بدم و اون دختر خوشگل رونیکای عزیزمه .

بعد از حرفاش همه تا ده ثانیه تو شوک بودن و بعد یهو صدای دست و جیغ و سوت بلند شد و همه بهشون تبریک گفتن و ما دخترا بازم مجبور به تظاهر شدیم و الکی کلی تعجب کردیم و خوشحال شدیم البته اون شادی از ته دل واسه دوستمون بود و بهشون تبریک گفتیم . خودشون که سر از پا نمیشناختن و کلی خوشحال بودن . دوباره چرت و پرت گفتن و خندیدنا شروع شد .

-مانی : خب داداش ایشاالله کی شیرینی عروسی رو میخوریم؟

-امیر : داداش مال شما رو که زودتر باید بخوریم

-بردیا : اره والا تو زودتر از همه با نیلا وارد رابطه شدی تازه ما الان باید عمو هم میشدیم ولی تو هنوز عروسی هم نکردی

با این حرف شاهد رنگ عوض کردن نیلا و سرخ و سفید شدنش بودیم

-مانی : هویی هویی خانومم رو خجالت بدین حسابی خجالتتون میدما . بعدم من یه تصمیمایی دارم همه ی سوپرایز ها رو که همینجا نباید بگم

-من : پس ما به فکر لباس برا عروسی باشیم دیگه اره ؟ چون گفتی برنامه داری

-امیر : ایششش زن ذلیل . هی خانمم خانمم میکنه

-رونیکا : چی گفتی؟

-امیر : هیچی خانومم گفتم چه کلمه ی زیبایی از این به بعد راه میرم بهت میگم خانمم ولی باید دنبال کلمات با احساس تری باشیم . مثلا عشقم عزیزم نفسم زندگیم …

-رونیکا : اها حالا شد

و با این مسخره بازی های بچه ها کلی خندیدیم . من که دیگه نفسم بالا نمیومد . بعد از اون هم امیر همه  رو برد پیست موتور و ماشین و رونیکا هم کلی خوشحال بود . امیر که به نظر میومد داره برا عروسیش خوشحالی میکنه . تو پیست هم کلی خوش گذروندیم. مخصوصا وقتی رسیدیم داخل پیست و پسرا رفتن که بلیط بگیرن و کلی ما دخترا رو مسخره کردن که شما میترسین و  نمیتونین تنها پشت ماشین بشینین و این حرفا ولی در کمال تعجبشون ما همه یک ماشین جدا سوار شدیم و حسابی خیتشون کردیم و شرط و بردیم . البته باراد نمیدونم چرا مثل همیشه نبود و همش یه چشمش به من بود و اخماش در هم بود شایدم به خاطر کرمی بود که ریخته بودیم و موجش اون سه تا رو گرفته بود ولی من که اقا بالا سر نداشتم و همون طوری که از خونه اومدم بیرون بودم . تمام سعیم رو میکردم که حواسم به باراد نباشه ولی نمیشد و اخرش یه جا گیر می افتادم و حواسم پرتش میشد .

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

اینم از پارت پنجم . دوستان منتظر نظراتتون هستم اگر انرژی هاتون کم باشه فاصله ی بین پارت ها رو زیاد میکنم .

  • اشتراک گذاری
  • 37 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 4,347 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17065
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • melika
    یکشنبه 20 سپتامبر 2020 | 9:45 ب.ظ

    تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇

  • Asal
    پنج‌شنبه 24 سپتامبر 2020 | 8:58 ق.ظ

    عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.