| Thursday 22 October 2020 | 00:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین عشق تاریک♡پارت_2

رمان آنلاین عشق تاریک♡پارت_2

بعد از این که سفارشاتش رو داد نشست رو صندلی مقابلم و گفت:

_منتظرت بودم سرگرد دیرکردی

گفتم:
_شرمنده ی خورده کار داشتم

یکم خیره نگام کردو گفت:

_دشمنت شرمنده

شروع کرد به حرف زدن.

داشت حرف میزد اما من یه کلمشم متوجه نمیشدم.

با گیجی نگاش میکردم که گفت:

خانوم رستگار خوبید؟ خیلی رک گفتم: ببخشید سرهنگ اما من ی کلمشم متوجه‌نشدم.

اسماعیلی تک خنده ای کردو گفت:

_کجا سیر میکنی آخه دختر؟

دوباره شروع کرد به توضیح دادن و گفت که:

_ببین تو باید وارد باند شاهین بشی و کاری کنی بهت علاقه مند بشه حتی شده به صورت صوری باهاش ازدواج کنی تا ما بتونیم امیرارسلان شاهد رو بگیریم میدونم و بهت ایمان دارم که میتونی خوب ک بهت اعتماد کردن و تو باندش نفوذت زیاد شد ضربه آخرو بزن و تموم.

با هیچ کدوم از چیزایی که گفت مشکلی نداشتم حتی ازدواج اما خب یکم مشکل بود، سر بلند کردم و گفتم:

_حرفی نیست من مشکلی ندارم

سرهنگ با لبخند گفت:

_حتی با ازدواج با امیر ارسلانم مشکلی نداری؟

خیلی قاطع گفتم:

_نه جناب سرهنگ

با افتخار نگاهم می کرد که بلند شدم و احترام نظامی گذاشتم.

بیرون اومدم و به سمت درب خروجی اداره رفتم که نگارو دیدم.

باحالت مرموزی بهم خیره شده بود خدا میدونه که باز چه نقشه شومی داره میکشه!
با شیطنت به سمتم اومد و گفت:

_ساغر خوش گذشت؟ پیش اسماعیلی جون!

چپ چپ نگاش کردم که زد زیر خنده دوباره نگاهش کردم که خفه خون گرفت و با حالت مظلومی بهم خیره شد.
تک خنده ای کردم و سوار ماشینم شدم ماشینی ک به هزار زحمت گرفتمش.

به سمته خونم راه افتادم پامو گذاشته بودم رو گاز و توجهی به اطرافم نداشتم.

مثله برق تو رعد ازهمه ماشینایه شهر سبقت میگرفتم ماشینایی که جز آلودگی چیزی برا شهر نداشتن.

تو فکر حرفایه سرهنگ اسماعیلی بودم درست بود که رودرو ایستادم وگفتم مشکلی ندارم ولی ته ته دلم یکم وحم داشتم نه از امیر ارسلانو دارو دستش از اینکه قراره باقلب یه آدم بازی کنم برحال هرچی نباشه قلبه”

امیر ارسلان”!چه اسمه با اُبهتی تا جایی که یادمه معنیش یعنی شیر پادشاه خخ چه جالب اسمشم مثله خودش خطرناکه”
یاخدا این کیه عین جن پشتم ظاهر شداز کجا سبز شد؟!
هووووف باشه باشه باشه الان میزنم کنار،اَه چرا تو این جامعه یه قانون در وصف جریمه نکردنه مامور وضع نمیشه؟!

خدایا خودت ب خیر بگذرون !
هرچندحال روحی خوبی نداشتم اما باز هم مث همیشه با ابهت پیاده شدم.
طبق معمول ازم مدارک و میخاست.

_خانوم شما باسرعته خیلی زیادی درحال حرکت بودید متوجه هستید که؟!

_ لازم ب ذکر باشه ک من مامور هستم !
_ قانون براهمه یکسانه چه شما چه مردمه عادی !
بعد از کمی سر و کله زدن برگه جریمه گرفتم و به خونه رفتم.

ماشینمو تو پارکینگ پارک کردم و کلافه درشو بستم اروم کلیدو توی در چرخوندم وارد خونه شدم.

صدای قدم هام روی سرامیک های سفید کف سالن خونه می پیچید.

کامیپیوتر روشن کردم و موزیک ملایمی پلی کردم.

چقدر خستم امروز بالاخره بعد از یک روزکار یه قهوه داغ به ادم میچسبه.

تا درست شدن قهوه لباسای خوابم رو پوشیدم مثل همیشه رو کاناپه جلو پنجره ک اونورش یه درخت بی حال بود و من زل میزدم بهش تا این انعکاس درخت تو ایینه ببینم و ساعت ها وقتمو براش صرف میکردم صبر کردم.

با صدای ویبره گوشی بی حال و
کلافه از جام بلند شدم و با دیدن اسم این مگسه مزاحم روی صفحه موبایل تمومه
سامانه های عصبیم فلج شد و
نزدیک ترین وسیله ای ک کنارم بود رو به نا کجا اباد پرتاب کردم و تماس رو ریجکت کردم.

طبق معمول میخواست اراجیف ببافه و رومخم ک شبیه تردمیل بود براش راه بِره.

این دختر خدای انرژی مثبت بود! اما خیلی رو مخ بود و همیشه با خُضَعبلاتش حرصمو درمیاورد.

دوست داشتم یه فصل درست حسابی بزنمش خودمم نمیدونم چرا!!
با اینکه خدای انرژی مثبت بود ولی همه انرژی مثبت انتقال یافتش به من، تبدیل به انرژی منفی میشه ‌.

کمی بعد دوباره زنگ زد و من باز هم جواب ندادم.
احساس خستگی میکردم با اینکه میلی به رفتن فرودگاه نداشتم ولی مجبور بودم.
با اجبار و تنبلی زیاد از جام بلند شدم و مثل همیشه روزم با فکر های گذشته شروع شد.

اصلا تو حال زندگی نمیکردم و درآینده چه اتفاقی قراره بیفته هم برام مهم نبود فقط گذشته تلخی که هنوز مزه تلخشو تو کامم حس میکنم زندگی میکردم،
هه زندگی…
بهتره بگم حملِ جنازه متحرک…
به پارکینگ رفتم سوار ماشین شدم از شانس منه بخت برگشته بنزین تموم کرده بود
سرمو محکم ب فرمون کوبیدم و از ماشین پیاده شدم و با عصبانیت به اژانس محل زنگ زدم.
ب فرودگاه که رسیدم اولین کسی که دیدم مگس خانوم خودم بود…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: عشق تاریک♡
  • ژانر: پلیسی و جنایی
  • نویسنده: senatoor82
https://beautyvolve.ir/?p=17056
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.