| Friday 23 October 2020 | 08:45
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین دایره عشقی پارت 2

رمان آنلاین دایره عشقی پارت 2

رمان آنلاین دایره عشقی پارت 2

جز عطر عشقم کارنم که بی شک من هیچ وقت نمیتونم بش برسم هیییی
سرم و بلند کردم دیدم با بغض و غم نگام می‌کنه نگاهم و که دید رفت سمته میزشون و نشست

پاشدم راه افتادم سمته میزشون اولش با تعجب نگام کردن بعدش با لبخند و غم
تو چشمایه همشون زل زدم چشمایه همشون به جز غم یه چیزه دیگه هم داشت
اونم….عشق بود ….عشق
اونا عاشقن بالاخره من یه خون اشامم و نیروهایه لازمه خودمو دارم و البته من سردسته همه خون اشامام و نیروم بیشتر از همس
رسیدم به میز با صدایه پرشوری گفتم_سلاااااام اسمم رهاعه از دیدنتون خوشبختم
وای سوتی دادم ناجور آخه یکی نیست به من بگه نونت کم بود ابت کم بود درده بی درمونت کم بود ….دیگه سره میز اومدنت و اسم گفتنت چی بود …اه اه
تازگیا شدم رها سوتی هی سوتی میدماااا

همه تعجب کرده بودن ….
امیر که از بهت دراومد با بعضی که تو صداش بود گف_ینی ….ینی تو هم اخلاقت عینه رهایه منه …هم اسمته

نمی‌فهمم رهایه اون؟؟؟
پرسیدم_بله
اهورا_ما یه خواهر داشتیم به نامه رها یه روز تو همین رستوران بودیم که ای کاش نبودیم لیندا خاست از خیابون رد شه که ….
اینجایه حرفشو استپ کرد
هیراد ادامه داد_که رها به جاش رفت زیره ماشین و. هممون و تنها گذاشت
لیندا و لاریسا و همه دخترا زدن زیره گریه همه نگاها رستوران رو ما بود نگاهاشون ترکیبی از جنس غم و افسوس و حسرت و ترحم بودن
که هرکدوم برای منو حسام یه معنی داشت
با مهربونی گفتم_گریه نکنید عزیزایه من
بعد راه افتادم قدم زدن و رفتن به وسطه رستوران و در همون حال بلند گفتم_کیا به عشق اعتقاد دارن ….من یکی به شدت بش اعتقاد دارم ….خوده منم عاشقم یه آدمه عاشق که قرار نیست هیچ وقت به عشقش برسه می‌دونید چرا …
ادامه دادم_فکر میکنید چون عشقم ترکم کرده….
پوزخندی زدم _نه بابا ترک کردن کجا بود من واسه خاطره اینکه نزارم عشقم بدبخت شه هم دوستامو هم خانوادمو هم عشقم و ترک کردم
همه رفتن تو بهت و شک
بلند گفتم_هیچ وقت به یه عشق و آدمه عاشق شک نکنید عشق همیشه معجزه میکنه عشق آرام بخشه امیدوارم شماها به عشقاتون برسید…..من که نرسیدم
با فکری که به سرم زد گفتم_همه افراد اون میز عاشقن من عشقو تو چشماشون میبینم ….
و به سمته میزه کارنینا اشاره کردم
همه دستو سوت زدن
یه دفعه یه پسر بلند دادزد _من….من چی منم میفهمی عاشقم یا نه
برگشتم سمتش و تو چشماش زل زدم اون خون اشامه پ منم شناخته
سری تکون دادم_اره تو هم عاشقی ولی عینه من ترکش کردی
با تحسین سری تکون داد
راه افتادم سمته میز کارنینا
دیگه همه مشغول شده بودن رفتم یکی از صندلیایه میزشون و کشیدم و در همون حال گفتم_اجازه هست
همه سر تکون دادن
با شیطنت گفتم_صادر نمیکردین اجازه رو بازم میشستم
همه زدن زیره خنده
رو به امیر گفتم_شما خواهرت خونی بوده یا قلبی و روحی
امیر با غم_هم خونی بود هم قلبی هم روحی ولی نزاشت بش بگم رها تو خواهره منو اهورایی رها تو عشقه کارنی رها ….
دیگه ادامه نداد تعجب کردم حالا من بودم که رفته بودم تو تعجب و بهت باورم نمیشه ینی من دوتا داداش داشتم وای نه غیره قابله فهمه باور نکردنیه
اما زود خودمو جمع و جور کردم و سره بحث و گرفتم و تغییرش دادم_تو چشمایه همتون عشقه ینی عشق موج میزنه
تعجب کردن ادامه دادم_من آدمه عاشقو از هزار کیلومتری هم تشخیص میدم
کارن بالاخره به حرف اومد_چه جوری
_دیگه دیگه …شخصیه
ادامه دادم_مثلا تو عشقت به همون دختره تو رستورانه که از پیشتون رفته

تعجبشون هزار برابر شد
رو به امیر گفتم_تو عشقت به …..
به لاریسا اشاره کردمو گفتم _به این دختر خانم نازه
روبه کامران و لیندا گفتم_شماهاهم عاشقه همین
روبه همیراو هیراد_شماهم همینطور
روبه اهورا و هانیه _شماهم همینطورین
شما همتون عاشقه همین ولی نمیگین …..بگین که یه وقت بعدا‌ پشیمون نشید
بلند شدم و گفتم _خدانگهدار
راه افتادم سمته دره رستوران که همون پسره که میخواست بام بجنگه و گردنبندم و بش نشون دادم و فهمید کیم؟
جلوم ایستاد یه شماره جلوم گرفت_بفرمایید خانم حتما به ما زنگ بزنید
وبا لحن ارومتری ادامه داد_ما همکاریم و زیر دسته شما و شما رییس ما فرمان برمون
سری تکون دادم و شماره و گرفتم و یه نگاه به میز بچه ها انداختم نمی‌دونم چرا عصبی به نظر میرسیدن آخه من که از نظر اونا یه فرد دیگم
اهمیتی ندادم و از رستوران زدم بیرون….

پارت 23

کارن:
روزا سخت میگذشتن و سخترم میشدن
از دست دادنه رها برام شوک بدی بود که
به این زودی عشقم نفسم دلیل زنده بودنمو از دست بدم

ولی گذشت و گذشت تا یه روز به اصرار بچه ها باشون رفتم همون رستورانی که رهامو از دست دادم
نشسته بودیم که یه دختره شیطون درست عینه رها اومد داخل رستوران
زیاد شباهت داشت به رها همه رو خندوند و دیونه بازی درآورد وقتی اومد سره میزمون و کلی درمورد عشق و عاشقی صحبت کرد و گفت من عشقو از تو چشمایه طرف میخونم و یه عاشقو میشناسم خیلی شوکه شدم

عجیب بود خیلی به بچه ها همه رو گف کی عاشقه کیه
دختره عجیبی بود هه اونم مثع من به عشقش نرسیده
اون عشقش و ترک کرده تا بدبخت نشه ولی من واسه عشقم چیکار کردم….
از رستوران داشت میرفت بیرون که یه پسر جلوشو گرفتو یکم باهم دمه گوشی حرفیدن و رها شماره رو گرفت رف
وااای خیلی جالبه اون هم اسمه عشقه منه یکم نمی‌دونم چرا واقعا نمی‌دونم ولی یکم از این کارش عصبی شدم

با بچه ها غذامونو خوردیم و از رستوران زدیم بیرون
خاستم برم ماشینم بیارم پسراهم بام اومدن دختراهم موندن
یکم دور شدیم دیدم صدا دعوا میاد
امیر_بچه ها صدا دعوا نیس
_چرا انگاری
هیراد_چیشده ینی
یه دفعه صدا جیغ اومد
کامران_به خدا صدا جیغه دختراس
همه باهم دویدیم رفتیم پیشه دخترا دیدیم دخترا دارن گریه میکنن و اشک میریزن
ترسیدم دیدم همون دختره رها داره…..داره با شیش تا پسره هرکول و گنده تره خودش مبارزه می‌کنه و میزندشون
داره چه غلطی می‌کنه
داد زدم_چه غلطی میکنی احمق
با این حرفم از حرکت ایستاد
حواسش به من بود که یکی از پسرا حمله. کرد بش و از پشت دستشو گرفت پسراهم داشتن با اون پنج تا دیگه میجنگیدن
دختره زود جمبید و قبله اینکه من بش برسم پسره رو خیلی حرفه ایی جوری که فکم روزمین افتاده بود ضربه فنی کرد و خاست بدوعه که بازوشو از پشت گرفتم
برش گردوندم سمته خودم و یه لحظه اختیارم و از کف دادم و دستم بود که خابونده شد تو صورتش
هم سکوت کرده بودن و تو بهت بودن
لیندا داد زد_چه غلطی میکنی اون به خاطره ما دخترا پسرا رو زد
لاریسا با سرزنش_وقتی شما هرکولا مارو تنها میزارین و میرین و فک نمیکنین چن تا دختر تنها یکی مزحمشون میشه و همگی با هم گورتون و گم میکنین همین میشه حالا هم جا تشکرتونه تازه طرفو میزنید
همیرا_خاکتوسرتون بی شعورا اون بخاطره ما ها زانوش آسیب دید
هانیه_رها حالت خوبه
رها با مهربونی_دخترا آروم باشید چیزی نشده که منم خوبم ینی نه من عالیم هیچ وقت نگران من نشید چون بادمجونه بم آفت نداره …..من چیزیم نمیشه
همه فکامون رو زمین بود حالا اگه یکی به جا دختره بود میزد زیره گریه گیسایه منم دونه دونه میکند چون زدمش ولی اون خیلی بیخیال و خونسرد بود خیلیییییی
امیر_تو معرکه ای
اهورا_کاش خواهره ماهم بود
کامران_درست عینه رهایی
هیراد_هم اسمشم هستی
رها_اگه رها رو دوباره ببینیدش چیکار میکنین
همه با هم گفتیم_جبران
رها_جبران هیچ وقت فایده نداره ….
ادامه داد_گر پیشیمان شوی دگر ندارد سودی
چییییی اون دقیقا حرفه رهایه منو بم زد وای خدا دارم دیوونه میشم
روشو کرد پشت به ما و گف _به درود دوستان
و رفت …..رفت…
اه
با بچه ها رفتیم خونه همه تو فکر بودیم
اهورا_کارن و امیر پس فردا مهمونی دعوتیم رییس گفته میخاد کسی که ما زیردستاشیم و اون تمام نقشه هارو میکشه و تمام باندارو اون دستگیر کرده و بالا سریه ما میشه و به همه معرفی کنه

امیر_یکم نفس چاق کن بابا خفه نشدی
امیر رو کرد سمته من و ادامه داد_و البته بهترین و حرفه ایی ترین مامور مخفی تو کله دنیا و جهان که تا الان مخفی مونده

اهورا _پس فردا میفهمیم کیه
امیر با شیطنت گف_ینی کیه دیگه….یه پیر کچله چاقه دماغو
زدیم زیره خنده
_مگه میخان باش ازداج کنین
امیر با خنده_نه داداش باس یه عمر قیافه دلرباش و تحمل کنیم
اهورا_بچه ها دختره تو رستوران خیلی عجیب بود هم آشنا بود ….
امیر_هم نا آشنا
خلاصه بعده ملی زر زدن و فکر کردن درمورد اون دختره رها رفتیم کپیدیم
اما نمیدونستیم چه چیزایی سر رامونه و پس فردا قراره چه اتفاقی بیفته….
ولی ….ولی این تازه اوله راه بود …

رها:
اوووووف نزدیک بود به گا برما شیش تا پسره دختر نما که از منم بیشتر به خودشون رسیده بودن مزاحمه دخترا شده بودن منم تا میخوردن زدمشون
پسرا رسیدن یه سیلیم از کارن خوردم من میتونستم عشقم و بزنم ولی من هیچ وقت مثه عشقم غروره کسیو خورد نمیکنم

هه پس فردا همه باید بفهمن رها زندس
پس فردا یه مهمونی ترتیب داده شده که همه باید بریم آخه رییس میخاد بزرگترین و حرفه ایی ترین مامور مخفی جهانو که بالاسری همسو همه باندا رو اون دستگیر کرده و تا الان مخفی مخفی مونده و به کله دنیا و جهان معرفی کنه

خب دیگه زیاد نطق کردم …دوباره تبه خونم رفته بود بالا رفتم از تو یخچال خونه ایی که اجاره کرده بودم یه بطری خون برداشتم و یه نفس سر کشیدم ….
امروز اون پسرایه تو رستوران که خون آشام بودن و یکیشون بم شماره داد دیدار کردم و باشون آشنا شدم
پنج تا پسرن که رفیقن و تو دریا تبدیل شدن و تا الان منتظره یه برگذیده که من باشم بودن اسماشونم حامد و امید و احسان و آبتین و آریا بودن
احسان و آبتین عینه خودم شیطون
آریا هم مغرور بود حامد و امیدم برادر بودن و اخلاقاشون خوب بود….
باید نقشه بریزیم برای پیدا کردن بقیه خون اشاما تا با هم متحد بشیم و کارمون و شروع کنیم

پس فردا که برسه من خیلی کارا دارم که بکنم
تازه میفهمیم اون

مامور مخفی کیه
من از عشقم دورم ولی امیدوارم همه عاشقا به هم برسن من که نرسیدم ….
برای کارن ارزویه خوشبختی میکنم
ولی نمیدونستم که من ….رها مجد قراره چه اتفاقاتی برامون بیفته …..
برام بیفته …..و چقدره دیگه باید از عشقم دور بمونم …..

بالاخره پس فردا رسید دیروزم که اتفاق خاصی نیفتاد فقط و فقط خون کوفت کردم تا از تب خونم جلوگیری کنم

شروع به آماده شدن کردم دیگه به چهره قیافه واقعی خودم برگشته بودم
یه ارایشه زیبا کردم و تیپه اسپرت زدم درست مثله همیشه
آخه من از لباسه شب و دامن و اینجور چیزا منتفرم (متنفر باهوش نه منتفر)خب حالا بابا همون
یه شلوار اسلش مشکیی و زیر سارفانی مشکی که روش نوشته بود لاو و خیلی شیک بود و با کت چرررر م مشکی پوشیدم
کفشم ..چکمه هایی که تا زانوم بود و چرم و مشکی بودن و پوشیدم و راه افتادم به سمته بیرون
رفتم به سوی جشن…..

کارن:
اوووووف بالاخره روزه جشن فرا رسید یه تیپه مشکی و ساده زدم اسلحمو بستم به کمرم بی سیمم و برداشتم و رفتم پایین
اخ رها اخ که رفتی و منم با خودت بردی
هی چه نامرده این روزگار حالا همه به عشقاشون میرسن اما….اما من نمی‌رسم هیچ وقت نمی‌رسم برای همیشه رها و از دست دادم
رها خیلی بدی خیلی ظالمی خیلیییییی
وقتی به خودم اومد
دیدم صورتم خیس از اشکه …قلبم پراز خونه و هرتیکش یه جا افتاده….
آسمون امشب ناجور ابری بود یه دفعه یه ردوبرق زد که هق هقمو بلند تر کرد ریزش اشکامم بیشتر …..
خداااااا منو میبینی اگه میبینی اگه صدامو می شنوی عشقمو بم برگردون آخه مگه من چه گناهی کردم که الان باید حسرت بخورم الان باید اشک بریزم و هق هق کنم
من محکومم ،محکومم به عذاب کشیدن تا آخره….اخررررره عمرم
اشکامو پاک کردم و از خونه ایی که دیگه بدونه رها برام صفایی نداشت زدم بیرون

حالم که بهتر شد رفتم دنباله امیرو اهورا
اوناهم اوضاشون از من بهتر نبود امیر که معلوم بود اشک ریخته زجه زده برای خواهری که دیگه نداردش اهوراهم سکوت کرده بود بغض داشت و تو فکر بود
رسیدیم به محله جشن همه بودن رییس بود اما مشکی پوشیده بود نمی‌دونم چرا
حتی اینترپولایه کشورایه خارجی هم بودن
بالاخره اون طرف مامورمخفیه ماهر و حرفه ایی تو کله دنیا و جهان

رییس بعد از خوشو بش با دیگران رفت بالاعه سن
شروع به صحبت کردن کرد ولی با چیزی که گف روح از تن هممون رف خون تو رگامون یخ بست
رییس_سلام به همگی امروز میخاستیم مامور مخفی ماهر تو کله دنیا رو به همه جهان معرفی کنیم اما….اما ایشون در یک تصادف جان باختنو ما دیگه ایشون و نداریم ولی ایشون و باید حداقل اسمی معرفی کنیم ایشون کسی نیس جز……سرکار خانم…..

یه دفعه یه نفر پرید وسطه حرفه رییسو بلند گف_رهااااا مجد هستم

نزدیک بود سکته و بزنم ای…این …که صدا…صدایه ….ر….رهاعه
آخه چطور ممکنه

از پشته مردم با غرورو تیپه اسپرت که عادت همیشگیش بود اومد بیرون و رفت بالا یه سن
وای نه باورم نمیشه ینی ….ینی رها ….رهایه من زندس
یه نگاه به امیر و اهورا کردم دیدم اونا اوضاشون وخیم تره منه رنگشون عینه گچ بود و هر دو تو بهت بودن

رها شروع به صحبت کردن کرد_سلام به همگی نخیر من نمردم و رها مجد هستم بزرگترین و ماهر ترین و حرفه ایی ترین مامور مخفی تو کله دنیا

نمی‌فهمم ینی ینی رها خواهره امیر و اهورا ….عشقه من بالادستی و رییسه ماها بوده
شوکه خیلی بدی بود
رها زندس و بزرگترین مامور مخفی تو کله جهانه و رییسو بالا دستی ماهاس و ما از دستور می‌گرفتیم و تمامه باندا رو اون دستگیر کرده
واااااای خدا
رییس_خانم مجد مگع شما…
رها_خیر اون یه اشتباه بوده
رییس_پ چرا گذاشتین ماها فک کنیم که شما…..
رها _شخصی بود
وایسا من یک شخصی به تو نشون بدم کیف کنی چقدر عذاب کشیدم و زجر کشیدم

رییس_خانمه مجد خداراشکررر که هستین و باید باند عقابو دستگیر کنین
اینها همه چی قاچاق میکنن میسپرمش به شما و یاراتونم…
به منو امیرو اهورا اشاره کرد
و ادامه داد_این سه نفر. هستن
رها با شوک برگشت سمتمون ‌…..نگاش که بمون افتاد با نگاهه مون واسش خطو نشون کشیدیم و اونم با لبخند سری تکون داد
رییسم یخته دیگه زر….ام …نه ببخشید حرف زد ….و رفت شرشو کم کرد
کم کم سالن خالی شد تا اینکه بعد از کلی انتظارو ماچهارتا تنها شدیم
رها برگشت بره که امیر با عصبانیت پا تند کردو رفت از پشت بازوشو گرفت و رها محکم برگردوند سمته خودشو و دقایقی بعد صدایه سیلی محکمی توفضا پیچید که امیر به رها زده بود
اهورا چشماشو بسته بود
منم از عصبانیت خون خونم و میخورد امیر خاست سیلی دومو بزنه که رها یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید و پرید بعله امیر

ینی چی رها از کجا میدونس که امیر داداشو محرمشه لعنتییییی
گیجه گیجم

امیر دستش تو هوا خشک شده بود
امیر آدمه شوخی بود ولی الان عصبی تر و جدی تر از هرموقعی بود
رها با گریه و هق هق گف_ببخش داداشی ببخش …

…چرا …چرا انقدر عصبین دوست داشتین واقعا بمیرم

هنوز حرفه رها تموم نشده بود که دوباره صدایه سیلی تو فضا پیچید …..امیر بود

با عصبانیت نعره کشید _خفههههه شو تا خفت نکردم …..رها می‌کشمت ……می‌کشمت لعنتییییی
به خاطره تو لیندا پاش به ای سیو باز شد همه داغون شدیم ده سال پیرتر شدیم اونوقت تو زنده بودی و معلوم نیس کدوم گوری بودی

رها گف _متاسفم
و برگشت ‌….

برگشت بره که امیر داد زد_یه قدم فقط یه قدمه دیگه برداری قلمه پاتو خورد میکنم
رها وایساد
امیر رفت طرفش و بلندش کرد انداختش رو کولش
رها داد زد_امیر خاهش میکنم نکن ….هی امیر
امیر ضربه ایی به باسنش زد و گف_ببند دهنتو تا بریم خونه حسابتو برسم
رها گف_بزارم زمین تا نگفتم احسا‌……
یه دفعه انگار فهمید سوتی داده جلو دهنشو گرفت
من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم_تا نگفتی چیییی؟؟
رها_هیچی
اهورا با داد گف_چه زری زدی
رها با داد_اه بسه دیگه ….هی داداشون و میزنن و زورو بازو نشون میدن من یه فوت کنم همتون رفتید هوا ولی می‌دونید چرا نمیکنم چون من غرور نمیشکنم ولی ….ولی شماها کارتونه

سری از روی تاسف تکون دادو خیلی عادی و راحت امیرو با یه ضربه از خودش جدا کرد و راشو کج کرد گف_دیدید گفتم ….به درود

رفت سمته دره ورودی که امیر پرید دستشو برد سمته گردن رها ……که رها درکمال تعجب دستشو از پشت گرفت پیچوند
گف_داداش لطفا کاره اضافه ایی نکن
خدانگهدار

منو اهورا رفتیم سمتشون و سه نفری رها و دوره کردیم
رها_اینجوری نکنید اگه اینجور باشه من یه علامت بدم محافظام میریزن سرتون

شوکه گفتیم_محافظ
رها سری تکون دادو گف_برید کنار ….یادتون نرفته که جلو رستوران با شیش تا پسر مبارزه کردم
همه همزمان گفتیم_چیییییی؟؟؟
_تو ….تو ….بودی…اون دختره؟
رهاسری تکون داد_اره من بودم
امیر_چه جوری اون چهرش فرق داشت
رها_مثه اینکه نمیدونی من رهام بزرگترین مامور مخفی جهان
رها رفت سمته در و یه سوت حرفه ایی زد. به ثانیه نکشیده پنج تا پسر….پسرررر
پشته سره رها قرار گرفتن
اهورا با اخم_اینا کین
رها_محافظامن دیگه
خوب که دقت کردم دیدم عه…..اینا که….اینا همون پسرایه تو رستورانن که
وای خدا این چندمین شوک بود تو یه روز
آخه مگه چقدر میکشیم
_اینا که پسرایه رستورانن
امیرو اهوراهم انگار تازه متوجه شدن چون رگع گردنشون باد کرد و عینه خودم سرخ شدن
امیر رفت سمته رها_رها توضیح میخام
رها با شیطنت گف_میخای‌ خب به من چه برو از لاریسا جونت بگیر

پسرا زدن زیره خنده
رها_زهره مار ببندید نیشو
پسرا یا همون محافظایه رها زود ساکت شدن

رها _بریم بچه ها
خاست قدمه اولو برداره که گفتم_شما جایی نمیری
رها_چرا
اهورا دندون قروچه ایی کرد و گف_چون ما میگیم
رها_برو بابا
امیر با عصبانیت فریاد کشید_اولا احترامه برادره بزرگترتو نگهدار دوما تو گوه میخوری جایی بری سوما راه بیفت تا دهنتو پره خون نکرد یالااااااا

رها_بسه امیر نه شما ها داداشایه کنید نه……
هنوز حرفش تموم نشده بود که دسته قدرتمنده امیر تو صورتش نشست و پشته بندش جیغه خفه ایی که رها کشید
امیر بی توجه به ما بازویع رها و گرفت کشید و گف_خفه شو خفه شو بریم خونه نشونت میدم ببند دهنتو …..
رها با جیغ کف_ولم کن من نمیتونم بینه شماها زندگی کنم من عینه شماها نیستم من خواهر تو و اهورا نیستم من هیچ وقت حتی نمی تونم ازدواج کنم
امیر _چی…..ینی چی
رها _ینی اینکه من واقعا مرده بودم چن ساعتم مرده بودم ولی یهو زنده شدم به جون خودم دروغ نمیگم بدنم سرد بود ولی گرم شدم قلبم عاشق بودو عشقم معجزه کرد و منو دوباره زنده کرد ولی….ولی من …من دیگه ….
یه دفعه یکی از پسرا داد زد_رهاااااا
رها نگاش کرد یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید و بی صدا شروع به راه رفتن کرد و در همون حال با لحنه سردی که منم از سردیش یخ بستم گف_من با شما نسبتی ندارم …اقایونه مجد فردا یه. آدرس اس میدم بیاین برای کشیدن نقشه و دستگیر کردن باند خدانگهدار
و به ثانیه نکشیده در حده یه پلک زدن غیب شد
بهتره بگم غیب شدن
پسرا هم نبودن
اهورا با بهت گف_ینی…..ینی چی
امیر_حرفاش چه معنی میداد اون پسرا چی میگفتن اون وسط هیچ نمی‌فهمم
_به زودی میفهمیم چه بلایی سره رها اومده فعلا به بچه ها چیزی از زنده بودن رها نگید
امیر_باشه …..بی شک رها یه مشکلی پیدا کرده

ما هیچ کدوممون نمیدونستیم که رها چه مشکلی داره ولی مشکلش اونقدر بزرگ بود که تونس یه طوفان تو زندگی هممون بیاره
اما ما که نمی‌دونیم تقدیر چه چیزا برامون رقم زده و چه چیزایی در انتظارمونه

……………………………………………
رها:
رفتم سمته بچه ها و روبه آریا گفتم_شروع کن
همه مشغول به کار شدن تا الان ده تا خون آشام پیدا کرده بودیم ولی کم بودن برای کاری که ما میخاستیم کنیم

شاید لازم باشه تبدیل کنیم
کساییکه قلبشون سفیده و رو باید تبدیل کنیم م

ن خودم میفهمم کی قلبش سیاهه و کی سفید وخیلی نیرو هایه دیگم دارم که هنوز خودشونو نشون ندادن ولی من واقعا خبر نداشتم که یکی از نیروهام چه بلایی سره دنیا میاره و باعث میشه چه اتفاقایی بیفته ینی هیچکی نمیدونس ……هیچکی
ولی اون نیرو به زودی آزاد میشه و …..

….و کله دنیا و زیرو رو می‌کنه
چن وقتی بود یه قسمت از کمرم حدودا نزدیکا کتفم شدید می‌سوخت و درد میکرد خیلی عجیب بود ولی من پشته گوش انداختم که ای کاش نمینداختم چون…..

امروز روزیه که با عطاو اوطا دراز و کوتاه همون امیرو اهورا قرار دارم باید واسه باند عقاب نقشه بکشیم باید یه جوری واردش شیم اما همون باند لعنتی چشمه هممونو به حقیقتو اون رویه دنیا روشن کرد همون باند لعنتی زندگی منو از راه بچه ها جدا کرد منی که یه عمر کارم نفوذی شدن و باند دستگیر کردن بود حالا…..

با آریا وارده رستوران شدیم رفتیم سمته میزه امیرینا تا مارو دیدن رگ گردنشون باد کرد اخم غلیظی کردن و سرخ شدن عینه ربه تو یخچال عینه گوجه یه چی فراتر از آلبالو
رفتم سمتشون گفتم_سلام بچه ها زود باشید وقت نداریم

امیر با غضب و خط و نشون سری تکون داد برام اهورا و کارنم با نگاشون گفتن الفاتحه منم گفتم صلواااااات

لبخندی زدم و ادامه دادم_خب ایشون و معرفی کنم ….وبه آریا اشاره کردم و گفتم_اریا هستن
امیر_چه نسبتی باش داری
_دوستمه
یهو هرسه تاشون از جا پریدن امیر نعره کشید _تو گوه خوردی
هرسه نفس نفس میزدن کارن اومد جلو بازومو تو دستش گرفت بردم بیرون اوناهم پشته سرمون میومدن

رفتیم یه جا خلوت آروم به آریا علامت دادم بره و اونم به ثانیه نکشیده رفت

امیر وایساد جلوم گف_توضیح….
ادامه داد_به ارواحه خاکه بابا اگه بخوای بپیچونی و دروغ بگی و پنهون کنی هیچ وقت نمیبخشمت
_عه شورشو دراوردین اون چه آبروریزی بود تو رستوران دراوردین اه بابا من گفتم دوست اما نگفتم از چه نوع
اهورا_اونوقت از چه نوع؟..
_از نوع عادیه عادی مثلا من اوایل باشماها دوست بودم ایرادی داشت
امیر با حرص گف_احمق ما داداشات بودیم
_امیر ربطی نداره من با هیرادم قبله شماها دوست بودم اونم داداشم بود ولی خونی نبود قلبی بود خو من یقین یه مشکلی دارم که عه شماها دوری میکنم
کارن_چه مشکلی
_به شما مربو….
نگاهم که با نگاهشون تلاقی کرد فهمیدم واقعا دیگه باید یه صلوات بفرستیم
از فرصت استفاده کردم و شروع کردم دویدن نعره هر سه تاشون بلند شد
تند میدوییدم ولی کتفم یهو سوزش خیلی بدی کرد که در یه لحظه سرعتم کم شد و پرت شدم رو زمین

کارن بم رسید و بازومو تو دستش گرفت ولی من از اون درده طاقت فرسا سرم پایین بود خیلی درد داشت خیلیییییی

امیرو اهورا هم بمون رسیدن به زور بردنم سمته ماشین
سوارم کردن امیر بغله من نشست دردم آروم تر شده بود ….دستمو گذاشتم رو کتف امیرو آروم گفتم_معذرت میخام …..یکم مکث کردم و با لحنه خاصی که توش غم و ناراحتی موج میزد ادامه دادم_داداش

امیر متعجب برگشت سمتم یه نگاه به چشمام کرد وگف_رهایه من رها یه داداش نمیدونی چقدر از نبودت ناراحت بودم نمیدونی رها نمیدونی ….
بغلش کردم و از ته عمقه وجودم عطرشو بلعیدم
اهورا با خنده گف_تنها تنها
_نکبت خان تو ام میخای
اهورا_معلومه که میخام
_خب برو از لیندا جونت بگیرررر
زدیم زیره خنده
کارن با غم گفت_منم میخام
امیر زد پسع کلش.
کارن _خو چیه…. آقا دیگه کله دنیا میدونن من عاشقم
و. با تن صدایه بلند تری ادامه داد_سرکار خانم رها مجد من عاشق و شیدا ‌و شیفته شما شدم آیا شما با بنده مزدوج میشین
دلم از این همه رک و راستیش قنچ رفت ولی گفتم_نه
با تعجب نگام کردن
کارن با صدایع گرفته ای گف_حق داری ولی …..ولی تو ببخش
_کارن من بخشیدمت ولی….ولی من گفته بودم نمیتونم ازدواج کنم
امیر_دلیلت ؟
_نمیشه بگم
اهورا با خشم گف_رها به ولایه علی میرم خونه انقدر میزنمت تا صدا….
با شیطنت پریدم وسطه حرفش و گفتم_هاپو بدم
زدیم زیره خنده
با جدیت گفتم_درمورد باند عقاب من ایندفعه خودمم وارد گروه میشم همیشه مخفی بودمو فقط نقشه هارو می‌کشیدم ولی ایندفعه میام تو
کارن_تو حق نداری وارده گروه شی
_مثه اینکه من رییسما واسه من طز میدی
کارن حرصی نگام کرد که خندم گرفت
ادامه دادم_خب اونا ………..

بعداز تموم شدن صحبتام اهورا گف_تو معرکه ای
امیر_خوبه ینی عالیه
کارن_نقشت مو لادرزش نمیره

سری تکون دادم با یادآوری چیزی با غم گفتم_پسرا بچه ها میدونن من …..ام ….ز…زندم…
اه رها جون بکن دیگه لعنتی تمامه امواتم و جد و ابادم اومد جلو چشمام و رفت

امیر_نه نمیدونن فعلا
_پ نزارید هیچ وقته دیگه هم بفهمن بزارید براشون همون رهاعه مر…
حرفم تو دهنه لامصبم نچرخیده بود و نیومده بود بیرون که یه دسته قدرتمند خورد تو دهنم……کارن بود
با عصبانیت عربده کشید_ببررررر صداتو احمق ……خفه شوووو می‌دونی من چی کشیدم می‌دونی ما به کجا کشیدیم ها میدونی
امیر یخته عصبی شد

و با همون لحن عصبی گف_اگه کارن نمیزد تو دهنت خودم میزدم رها …..باره اولو آخرت باشه همچین حرفی زدی
حرفی نزدم رسیدیم خونه کارن پیاده شد اومد دره سمته منو باز کرد کشیدم بیرون
اهورا دادزد_چه غلطی میکنی
کارن با اخم_همون غلطی که باید خیلی وقته پیش میکردیم م

رفت سمته در و قفلش کرد امیر و اهورا هم از پشت عربده میکشیدن و داد میزدن و مشت میکوبیدن به در که کارن عصبی رفت سمته در و بازش کرد خیز برداشت سمتم به طرز وحشیانع ای انداختم رو کولش و راه افتاد سمته بیرون سواره ماشین شد و گازید نمی‌دونم کدوم قبرستونی
یکم بعد ایست کرد
یه نگاه به دوروبر انداختم دیدم تویه جنگلیم واااا جنگل برا چی …اصن اینجا کجاس؟؟
روبه کارن که چشماش خونیه خونی بود گفتم_کارن اینجا ؟……
حرفم تموم نشده بود کوبید تو صورتم
داد کشید_خفه شووووو خفه شو رها به ارواحع خاک بابام قسم به چشمایه نابینا مامانم قسم به….
پریدم بینه حرفشو گفتم_به تخمه مرغا تو یخچالتون قسم…..
حرصی نگام کرد_تو آدم نمیشی نهههههههه
نه اخرو جوری داد کشید گفتم الان ماشین میریزه رو سرمون
ادامه داد_معلوم نیس کدوم قبرستونی بودی و من داغون کنجه خونه و سر قبرت افتاده بودم قسم میخورم انتقام تمومه اون روزا رو همین امروز ازت بگیرم
پشته بندش پرید پایین و عینه این اموزونی ها منم کشید بیرون بردم سمته یه کلبه و پرتم کرد داخل
داخلو نگاه کردم با چیزایی که میدیدم داشتم شاخ درمیوردم
وااااییییی اینا چین دیگه انواع اقسام وسیله شکنجه بود
کارن اومد سمتم یه سیلی محکم زد تو دهنم و یه مشتم خابوند گوشه چشمم که دردش تا مغزه استخونم نفوذ کرد
شروع کرد جر دادن و کندن لباسام
همه لباسامو کند فقط لباس زیر تنم بود پرتم کرد رو تخت
وااااای نه من طاقت ندارم لعنتیییییی

اومد خاست روم بیفته که گفتم خاه….
داد زد_خفععععع شووووووو
و نیومد بیفته روم اومد نشست روم
نگاهه نافذشو که منو دیوونه خودش کرده بود و بم دوخت و گف_نابودت میکنم

و البته همین کارم کرد و…….

کارن وحشیانه بام رابطه ای خشن تر از خشن داشت حتی قبلو بعدش با کمربند کتکم زد
موهام و بلند کرد و کشید داد زدم_کااااارررررن لعنتیییی چی از جونم میخای
کارن _جونتو
کارن اونروز کلی شکنجم کرد و زجرم داد اونقدر بام رابطه برقرار کرد که بی شک تا یه ماه نمی‌تونستم راه برم خودش تا ارضا میشد میکشید کنارو از نوع شروع میکرد و نمیزاشت من ارضا شم
هرچند ما محرم به هم نیستیم ولی بالاخره من عاشقشم عشقمه در مقابلش سست میشم بعده کلی رابطه که نمیتونستم پاهام و وا کنم کارن کاری کرد که تو عمرم انقدر درد نکشیده بودم
اومد بلندم کرد و دوتا پامو در کمال بی رحمی و با بی‌توجه داشتن به وضم به شکله ۱۸۰درجه بست به دیوار جیغه فرابنفشی از سره درد کشیدم و بعدش دردی که تو کله بدنم پیچید کارن داشت با شلاق میزد رو بدنه لختم و هیچ رحمی نداشت بدنم سیاهه سیاه بود ….کبود تر از کبود کارن انگاری تازه به خودش اومده باشه با بهت ناباوری و ناراحتی نگام کرد حتی….وای خدا باورم نمیشه کارن اشک ریخت و اشک تو چشماش حلقه زد اومد سمتم پاهامو دستامو باز کرد و بغلم کرد و لبشو رو لبم گذاشت
کارن با غم گف_معذرت میخام
چی بعده اون همه زجر و شکنجه میگه معذرت میخام ولی من نمیدونستم کارن تبدیل شده به یه…………………

کارن:
از رها خیلی عصبی بودم خیلی بی توجه به زنگ زدنایع امیرو اهورا بردمش تو کلبه و تا میخورد زدمش و شکنجه روحی و جسمیش کردم …..انقدر باش رابطه برقرار کردم که دیگه نمیتونس راه بره
منم در کمالع بی رحمی پاهاشو دستاشو ۱۸۰درجع به دیوار بستم و با شلاق رو بدنه لخته سفیدش زدم
وقتی به خودم اومدم که کبوده کبود بود بش چشم دوختم قطره هایه اشک تو چشمم حلقه من میبست رو بهش گفتم_معذرت میخام
ولی انگار دیگه بخششی در کار نیست

برگشتم به گذشته درست یه هفته پیش
از دوری رها داغون بودم دیگه سر گذاشتم به جنگل و کوه
درست دمه یه غار بزرگ یه گرگ بزرگه بزرگ خیلی بزرگ بم حمله کرد و گازه محکمی از گردنم گرفت و من بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم تو جنگل بودم با کرختی بلند شدم و……از اون روز به بعد شدم یه وحشی شایدم بیشتر از وحشی چون هیچ کنترلی رو خودم ندارم …..

با صدا زدنایع رها به خودم اومدم _کارن ….کارن
_جونم نفسم ببخش منو اشتباه کردم گلم جبران میکنم پاشو ببرمت دکتر
رها با ترس گف _نه نه ….من حالم خ…خوبه

خنده ایی کردم و رو دستام بلندش کردم گذاشتمش رو تختو گفتم _بخاب تا من معاینت کنم
رها با تعجب گف_چی
با خنده گفتم_گفتم بخاب تا من معاینت کنم یه دوره از دکتری و دیدم
رها پرید بالا و گف_نه …نه نمیخام ول کن م….من حالم …خوبه

عصبی نگاش کردم اخم غلیظظظظه ظاهری نشوندم رو صورتم که مثلاً بترسع خابوندمش رو تخت و طناب برداشتم بردم سمتش دستاش و پاهاشو به گوشه های تخت بستم و یه پتو هم آن انداختم رو بالاتنش معلوم بود خجالت میکشه خودمم شلوارک پوشیدم و رفتم سمته رها که با ترس زل زده بود بم یه نگاه به بهشتش کردم زیادی جرررر خورده بود

ولی رها ترسوعه نباید بفهمه میخام بخیه بزنم براش
رفتم وسایلو تهیه کردم اما رها باید تحمل کنه بدونه بی حسی باید براش بخیه کنم چون بی حسی تو کلبه ندارم و اینجا هم که خیلی از شهره دوره خارج از شهره

وسایلو که اماده کردم یه چشم بند و چسب برداشتم رفتم سمته رها اول چشماشو بستم که صداش دراومد_کارن چی کار ….
حرفش تموم نشده بود که چسبو دوره دهنش پیچیدم
_هیسسس آروم باش رها تحمل کن
رفتم سمته وسایلم و سوزنو نخ کردم بردم سمته بهشتش حدودا باید پنج تا بخیه میخورد سوزن که خورد به بهشتش لرزی تو بدنش افتاد و پشته بندش صدایه خفش
اگه بخوام آروم آروم بخیه بزنم و سوزن و آروم آروم کنم تو دردش بیشتره پ باید تند تند برم که دردش یه باره باشه

سوزنو یه ضرب اما آروم کردم تو و تند تند و با دقت شروع به بخیه زدن کردمو صدایه رها بود و جیغایه خفش از سره درد بخیه اخرو که زدم رها دیگه نمیتونس تکون بخوره رفتم وسایلو جمع کردم و زود چشماشو و دهنشو باز کردم دیدم رهایه من عشقه من بیهوش شده
دستو پاشم باز کردم و آروم و صاف رو تخت خابوندمش و پتورو کشیدم روش

رفتم تو آشپزخونه کوچیک خونه و شروع به پختن انواع و اقسام غذا کردم برا رها مخصوصیص سوپ‌ درست کردم مرغه سخاریم گذاشتم تا وقتی سوپو خورد مرغم بخوره

آماده که شد بشقابو و برداشتم و رفتم سمته رها که همون موقع صدایه نالش اومد تند رفتم سمتش
میخاس پاشو تکون بده که گفتم_تکون نخور
رها چشماشو باز‌ کرده بود و نگام میکرد اولین قاشقو بردم سمتش که دستمو پس زد با لحن مهربون گفتم_رهایع من خانمم بخور فدات شم بخور قربونت برم به خدا من قصدم عذاب کشیدن تو نبود اونموقع که اصن دسته خودم نبود و یهو به خودم اومدم فهمیدم چه غلطی کردم الانم باید بخیه میشدی ماهم خارجه شهریم نمیتونستم بی حسی بگیرم برات ببخشید عزیزم

رها با درد و بی حالی و صد البته خجالت گف_یه ژلوفن میدی کوفت کنم.
با اخم گفتم_نه معتادت می‌کنه به خودش سوپشو به هرزور و ترفندی بود دادم بش خورد و کنارش دراز کشیدم وگرفتمش تو بغلم که اخش دراومد
سرشونه لختشو بوسیدم و گفتم_الهیییی دستم بشکنه که دست رو رهام بلند نکنم

رها لبخند محوی زد و منم شروع کردم به ماساژ دادنه شکمش و اونم خیلی زود خابش بردو خودمم انقدر به کارایه احمقانم فکر کردم که نفهمیدم کی به عالم بی خبری رفتم………..

رها :
کارن بهشتمو بدونه بی حسی بخیه زد و کلی درد کشیدم اول فک کردم واسه زجر کشیدنه من این کارو میکنه ولی‌ بعد دیدم مجبور‌ بوده اونروز کلی ازم دلجویی کرد و از دلم درآورد و ماهم یه امیرو اهورا خیر دادیم یه ماه اومدیم مسافرت اولش کلی داد و بیداد کردن ولی بعدش راضی شدن
تو این یه ماه رفتیم شمال ویلاعه کارن و یه ماه بی دقدقه خوشگذروندیم و شادی کردیم و وقتی تبه خونم میگرفت کارن چ میپیچوندم میرفتم بیرون با دربه دری خون پیدا میکردم میخوردم……سفره خوبی بود …… …..ولی خبر نداشتیم دق دقه هامون بعده سفره لعنتی شروع میشه و مارو تا عمقه فاجعه میبره و……………

بعده یه ماه از سفر برگشتیم هنوز هیچکس نمیدونس من زندم و اگه میفهمیدن بی شک زنده نمی موندم خخخخخ خو میکشنم دیگه اه برو بابا مگه پشم که بکشنم ….اره دیگه اوناهم پشه کشن خخخخخ
داشتم میرفتم سمته کافه ای که با اون سه تا قرار داشتم….. به آریا و بچه هاهم کارارو سپرده بودم که انجام بدن آخه ما خون اشاما باید یه کاره خیلی مهم و تو دنیا انجام بدیم …..مهم تر از مهم….
تو راه نزدیکه کافه بودم که کتفم و کمرم سوزش بد و عجیبی کرد لعنتی طوریه که انگار یه چیزی میخاد از تو کتفم و کمرم دربیاد ولی نمیاد انگاری داره سک میزنه تا دربیاد ولی….ولی آخه چی دربیا نمی‌دونم والاااااا حسه منه….

رفتم تو کافه بلندگفتم_سلام آق پسرااااااا شماره بدم
کارن_رها پامیشم میزنم تو دهنتا
خنده ای سر دادم و ادامه دادم_خب تو هم واسه ما غیرتیشو پر می‌کنه برو بچه رگه خرکیتی و بنداز دور بی زحمت
و قهقه بلندی سر دادم
امیر و اهورا حرصی نگام میکردن

یکم دیگه حرصشون دادم و بعدش نقشه رو از نوع واسشون توضیح دادم و قرار شد سه هفته دیگه طبقه نقشه من وارده باند شیم

به کارن و اهورا و امیر گفتم که با دوستم واسه طرحایه دانشگاه با هم زندگی میکنیم و از این چیزا
به دروغ گفتم اما خب دروغ که هناق نیس اگه راستگو میشدم میبردنم خونه اونوقت من در به در تب خونه سرنگونم و چیکار میکردم واااااای اصن ولش کن من چوپان دروغگو باشم خیلی بهتره
نچ نچ اصن نمیخام به بعدش فک کنم

رفتم سمته محلی که با آریا و بچه ها کار میکردیم اونجا یه جایه مخفی بود تویه یه محله قدیمی ….ما تویه یه قلعه که قلعه خون اشاما بود زندگی و همچنین کار میکردیم و…..رییس اون قلعه من بودم اما نمی

دونستم قراره تا چند روزه دیگه من جدا از رییس خون اشاما بودن تبدیل شم به ………………

پارت 31

به……یه چیزه وحشتناک

چن روز گذشت از خواب بلند شدم کتفم احساس سبکی زیاد و در حین حال سنگینی می‌کرد پاشدم از روتخت
تو قلعه خون آشامی خوابیده بودم
پاشدم سره پا که ای کاش نمی‌شدم
پاشدنم همانا و صدایع انفجار اومدن تو کله ایرانم همانا

ترسیده یه قدمه دیگه برداشتم که بازم صدایه انفجار اومد
یه نگاه به خودم انداختم
یه لحظه نگام به خودم افتاد تو آینه روبه روم
تو آینه نگاه کردن همانا و روبع رو شدن با یه پریه زیبایی که خودم زیباییشو تحسین میکردمم همانا…..
چییییییی…..نههههههههه……..من باورم نمیشه ……..ینی این…..این که تو اینس منم…..وای خدا اینجا چه خبره چرا….چرا چهرم تغییر کرده …..ینی چی …..من …من دوتا بال درآورده بودم درست وصل بودن به بدنم دوتا بال که انقدر ترکیبه رنگاشون زیبا و قشنگ بودن که اصن نمیتونستم توضیحش بدم خیلی زیبا بود خیلیییییییییی
اصن چهرم عینه پریایه تو قصه ها شده بود البته من خوشگل بودم ولی الان اصن نمیتونستم توضیحش بدم

صدایع تق تق در اومد گفتم _کیه؟؟
احسان _منم رها
_بیا تو احساااان

احسان اومد تو و اومدنش همانا و خشک شدنشم همانا وای خدا پسره مردم از دست رفت یکی عینک دودی و مانتو مشکی ‌منو بیاره

احسان با بهت گفت_ر…..رها…..چه ….چه اتفاقی….اف….افتاده ……چیشد….ده

یه دفعه داد زد_ارررریاااا بچه هاااا بیاین

همه اومدن تو خشک شدن
آریا با بهت و تعجب گف _بیا جلو ببینم
یه قدم برداشتم که بازم صدایه بلند انفجار پیچید تو گوشم
_این باره سومه اینجوری میشه ینی چی من هرقدمی که برمیدارم صدایع انفجار میپیچه و یه جا منفجر میشه

اریا_نترس رها آروم باش چ سعی کن جوری تمرکز کنی‌که بالات جمع شه باید تسلط پیدا کنی و بتونی بالات و باز و بسته کنی

هر کاری کردم نشد که نشد دیگه داشتم دق میکردم یه دفعه انگشته اشارم و با اون دندون نیشم که بلند تر از دندونایه دیگم بود گاز گرفتم و خون تو دهنم پیچید یه نگاه به انگشتم کردم دیدم یه علامت یا خالکوبی یه دختره که پرو بال داره و بالاش باز شده

همون لحظه بالام بسته شد
آریا گف_خودشه اونجایی که علامت خورده و اگه گاز بگیری و خونشو بمکی بالات باز و بسته میشه خب….رها حالا قدم بردار

با ترس یه قدم برداشتم که دیدم هیچ صدایی نیومد یه قدم دیگه برداشتم بازم هیچی نشد
سوالی به آریا و احسان و بچه ها نگاه کردم
احسان به حرف اومد_رها تو نه تنها برگزیده و رییس همه خون اشاما هستی بلکه تو ….تو ملکه خون اشاما هم شدی رها …تو ….تو برگزیده و جایگزینه به جایه ملکه ریما هستی

با تعجب گفتم_ریما؟
اریا_ارع ریما …ملکه ریما….درست اونروزی که تو تصادف کردی و یه جورایی مردی ….اونم تو یه جنگ بین ما خون اشاما و اهریمنا زخمی شد و مرد

ابتین_اتفاقا لحظه هایه آخر کلمات نامفهومی میگف
حامد_اره میگف دخترم …..اسمشم گفتا …..ولی یادم نیس
ابتین_انگار گف س…..نمی‌دونم اولش یا س داشت یا ….ر نمی‌دونم والا

اریا_الان قدرته رها خیلی خیلی زیاد شده رها قدرتت درحدیه که اگه بالات باز باشه هر قدمی که برمی‌داری یه شهاب سنگ میخوره رو زمینو یه قسمتو منفجر می‌کنه الانم بچه ها رو فرستادم ببینن چه اتفاقی افتاده من فک کردم حمله کردن نگو تو قدرتت هزار برابر شده

ابتین_رها قدرته ملکه از رییس خون اشاما زیادتره رها تو هم ریس خون اشامایی هم ملکه و این ینی عمقه فاجعه تبه خونو قدرتت بیشتر و زیاد تر میشه اصن شاید لازم باشه بریم به……

_به کجا؟؟
خیلی خیلی شوکه بودم اینا همینجوری زر میزدن و نمیزاشتن من حض کنم اینارو وای ینی چی خدایه من باورررررم نمیشه
حامد_به ….. شهره گرگینه ها
_شهرع گرگینه ها؟؟.؟…..
ابتین_اره
_ینی چی
اریا_رها تو انقدری تشنه خون میشی که میتونی خونه کله ادمایه کره زمینو از رگه گردنشون شاهرگشون بخوری

_نه غیره ممکنه من هیچ وقته هیچ وقت از خونه یه آدم اونم از رگو شاهرگاشون نمی‌خورم
داد زدم_نههههه به هیچ وجه
آبتین عصبی گف_رها ….رها تو وقتی تشنه خون شی تبت بره بالا این حرفا این چیزا حالیت نمیشه میفهمی
یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد آبتین عینه بردار بود برام بغلم کردو گفت _رها آروم باش ….ما خون اشاما با گرگینه ها سره جنگ داریم ولی اونا تو شهرشون یه دریا دارن اونم نه دریایی که پره آب باشه ….نه اون دریا ….پره خووووونه

شوکه شدم…..
ینی چی ؟
اریا_درسته اون دریا دریایی پر از خونه اسمه اون دریا …..عشقه

با تعجب گفتم_چی ….دریایه عشق؟؟وا
ابتین_وا نداره رها سالها پیش درست هزاران ساله پیش یه دختر بود و یه پسر این دو نفر یکیشون خون آشام بود و اون یکی گرگینه اینا دشمنه هم بودن همونجور که گفتم خون اشاما و گرگینه ها دشمنه همن اینا هم همینجور بودن ولی یه دل نه صدل نه

هزاران دل عاشق و شیفته هم شدن برا هم میمردن‌……
آریا ادامه داد_عشقه اونا زمینو زمانو لرزونده بود ولی توی یه جنگ پسره زخمی میشه لبه مرگ می‌ره دختره هم می‌ره التماس می‌کنه که نزارن بمیره…
_به کی التماس میکنه؟؟

ابتین_به رییس گرگینه ها …..ریسم شرط می‌زاره باید خودت به جاش بمیری و دختره با جون و دل قبول می‌کنه و دختره و تو دریایی که آبش زلال بود میکشن و درعوض پسره برمیگرده پسره وقتی می‌فهمه رییس گرگینه ها همچین شرطی گذاشته و عشقشو کشته اول رییس گرگینه هارو تو همون دریا می‌کشه بعدشم خودش خودکشی می‌کنه نچتو همون دریا و می‌ره پیشه عشقش اون دریا به دریایه عشق معروفه چون دو تا عاشق توش مردنو ….از اونروز به بعد که الان هزاران سال از اونموقع میگذره اون دریا توی شهره گرگینه ها تبدیل به دریایه خون شد

حامد_اره اون دریا شد دریایه خون و به دریایه عشق معروفه

با حرفاشون رفتم تو شوک و بهت چه عشقو عاشقی که یه دریا رو خون کرده

اما …..من باید برم به شهره گرگینه ها و از اون دریا خون بخورم

ولی نمیدونستم رییس اون شهر کیه و توی اون شهر قراره چه اتفاقایی بیفته……………….
همه رفته بودن بیرونو من هنوز تو بهتو شک بودم
باورم نمیشه که من شدم یه چیزی فراتر از ابر خون آشام
وای خدا …………

شایدم بیشتر …..
اصن نمیتونستم چیزیو تشخیص بدم
هنوز تو شک و بهت و تعجب بودم آخه مگه میشه من ….
رها مجد بشم یه چیزی فراتر از خون اشاما و
ملکه خون اشاما ….
وای خدا تب خون منه لعنتی ینی از کی شروع میشه

از اتاق زدم بیرون رفتم سمته پله ها و پرواز کردم پایین
رو به آریا گفتم_از کی تبم شروع میشه

آریا سری به نشونه ندوستن تکون داد و گفت معلوم نیس
_ینی چی که معلوم نیس
ابتین_ینی مشخص نیس که یه سال دیگه تبت شروع شه یا همین فردا
حامد_ملکه ریما از همون اول زیاد خون میخورد و همین باعث تبدیل شدنش شد
میگن از عشقه زیادی که به یکی داشته به جنون میرسه و به خون رو میاره و درست یه سال بعد که یه بچه تو شکمش داشته تبدیل به خون آشام و ملکه خون اشاما میشه یکم عجیب بود ولی خب ….

با حرفایع حامد تو فکر فرو رفتم یکم عجیب بود ….نبود؟
رو بهشون گفتم_چقدر عشق بی رحمه …..عشق دریایی و خون کرد……انسانی ملکه خون اشاما….
همه سری به نشونه تایید تکون دادن
ادامه دادم_منم خودم عاشقم ولی نمی‌دونم کارم به کجا میرسه و چه بلایی سرم میاد

همه متعجب شدن
آریا با غمی که تو صداش مشخص بود گف_امیدوارم بش برسی منم عاشق بودم عاشقه دختری که بعدا ها فهمیدم خواهرم بوده هم خونم بوده و نابود شدم ….گفتم همین که دارمش برام کافیه ‌….خواهرمه و ازش محافظت میکنم اونم عاشقم بود ….ولی….ولی اون تنهام گذاشت حتی نذاشت طعم خواهر برادری و بچشیم و رفت

_چه جوری ؟؟
همه از خنگ بازیم خندشون گرفته بود
آریا ادامه داد_خودکشی کرد
وای بیچاره آریا چقدررررر غصه خورده و زجر کشیده
با غم گفتم_متاسفم
سری تکون داد و ازمون دور شد

یکم دیگه با بچه ها حرف زدم
یه دفعه آبتین گف_هرموقع تب خونت شروع شه باید بریم شهر گوراگ
با تعجب پرسیدم_شهره گوراگ؟؟؟….
حامد_همون شهره گرگینه ها
_اها
با یاداوریه چیزی ادامه دادم _راستی من باید برم ماموریت
احسان متعجب پرسید_ماموریت؟؟
سری تکون دادم و گفتم_اوهوم ماموریت خب …خب من یه پلیسم ….پلیس نه ولی من…
آبتین با بهت گف_نکنه تو …..تو ….
احسان_تو همون دختره مامور مخفی نفوذی و حرفه ای هستی که آوازش همه جا پیچیده ؟؟
سری تکون دادم_اره خودمم
همه همزمان با داد گفتن_ چییییییییییی؟؟؟
با خنده گفتم_چتونه ؟وا به جز خون آشام موجی هم تشریف دارین؟
همه زدن زیره خنده
ابتین_ایول بابا دمت گرم
احسان_ما فقط میدونستیم تو مردی و زنده شدی و بعدش خون آشام …ینی رییس ماها شدی

_اره وقتی مرده بودم یه نفر اومد پیشم تو یه جایه تاریک بودم خودشو بم معرفی کرد …..اون گف ویلیامه….
آبتین با شوک پرید وسطه حرفم و گف_چیییی؟ وای باورم نمیشه لعنتی هروز داریم راز هایی و کشف میکنیم که کم مونده شاخ دراریم…..
_چطور؟

حامد ادامه داد_اخه ویلیام همون رییس کله خون اشاماس ….دیگه بت چی گف؟
_اتفاقا بم گف رئیس خون اشاماس ….اوم دیگه بم گف که به عشقش نرسیده ولی تو به عشقت برس می‌گفت عشق من عرشه خدارو لرزونده که باعث شده من زنده شم .. .

صدایع آریا و از پشته سرم شنیدم اونم اومد و به ما پیوست
آریا_درسته ویلیام عاشقو شیفته ملکه ریما بود ولی ملکه ریما عاشقه یه نفر دیگه بود اما…
_اما چی…..؟؟
آبتین_اما ویلیام ریما و مجبورش می‌کنه صیغش بشه و بعده یه سال ریما یه دختر به دنیا میاره که اسمش …..اسمش….وای یادم نیس؟

اریا_اما من یادمه ‌…اسمه اون دختر….رها بود
رفتم تو شک ینی چی؟؟
ابتین_گف این رهایه خودمون و میگی
آریا _اونشو نمی‌دونم فقط میدونم اسمش رها بود و چیزع دیگه ای نمی‌دونم

وای خدا

چقدر دربه دری چقدر بدبختی چقدر دوری…. مگه یه دختره تنها که مثه من عاشق شده چقدر…. خدا چقدر توان داره

خیلی ناراحت بودم خیلی خسته از این دنیا و ادماش خسته از این زندگی کوفتی که هیچیش ماله من نیس
نه عشقم نه زندگیم و نه چیزه دیگه اش
هرروز حقیقتایه عجیب تری کشف میشه و منو تو بهت می‌بره هنوز از بهت اون یکی خارج نشدم یه اتفاق لعنتی دیگه میفته …..حقیقتم که تا بوده و هست تلخ بود حتی تلخ تر از تلخ درست عینه زندگی من…..

کارن:
امروز قرار بود بریم اداره برای تحویل گرفتن یه سری مدارک
درست یه هفته از دیدار منو رها میگذره چقدر دلم براش تنگ شده لعنتی

دوهفته دیگم که قراره وارده باند شیم
اول منو امیر وارد میشیم
بعد اهورا
و آخره همه رها وارد باند میشه

نقشه رها حرف نداره مطمئنم میگیره

گوشیم زنگ خورد
جواب دادم گذاشتم کناره گوشم_بله
همیرا بود_ا….الو….د…دادا…داداش…
داشت گریه میکرد اونم با هق هق
با نگرانی گفتم_چیشده همیرا چرا گریه می‌کنی اجی چیشده ؟؟
همیرا_داداش ….هانیه و ……لیندا ….رو دزدیدن
با فریاد گفتم_چیییییییی؟؟
همیرا_داداش کمکمون کن ….آدم رباها نامه گذاشت گفتن…..گفتن سراغه هممون میان
با گریه ادامه داد_چیکار کنیم داداش

خیلی شوکه شده بودم باورم نمیشد
وای خدا ینی کی این کارو کرده کیییییی

_همیرا آروم باش خودمو می‌رسونم خونه
اومدم…
تلفن و قطع کردم و امیر و اهورا هم خبر کردم اهورا خو وقتی فهمید لیندا و دزدیدن نزدیک بود سکته کنه به زور ارومش کردیم

راه افتادیم سمته خونه
هه کارن خان دست مریزاد بعده دو ماه قراره مامانتو ببینی مثلا پسرشی و به مادر نابینات یه سر نمیزنی
سری از روی تاسف برای خودم تکون دادم
با صدایع امیر به خودم اومد_کی این کارو کرده اصن برا چی ؟به چه دلیلی؟
سری از روی ندوستن تکون دادم ….اهوراهم خو کلا تو این دنیا نبود
نمیدونستم بدبختی هامون چقدر دیگه طول می‌کشه
هه ولی نمیدونستم بدبختی هامون تازه داره عرض میاره و کش میاد و تازه اولاشع
لعنت به این زندگی که پر از پستی و بلندی هایه فراوونه و تمومی ندارن و جو آرامشم توش وجود نداره…….

رسیدیم خونه پریدیم پایین رفتیم داخل دیدیم نه صدایی میاد نه چیزی شوکه شدم
ینی چی
برگه ای توجهمو جلب کرد
که رو اینه چسبیده بود
برش داشتم با چیزی که خوندم سرم سوت کشید
نوشته بود_کله خونوادت دسته ماعه …جنابه مجد دست از پا خطا نکن فردا به آدرسی که میدیم بیا وگرنه خونواده بابای ….آها راستی رها مجدم با خودت بیار می‌دونیم پیشه توعه…بات تماس میگیریم

امیر برگه و ازم کش رفت بعده خوندنش سرشو تو دستاش گرفت میدونستم خیلی رو رها حساسه الانم که عشقش و دزدیده بودن
همه ناراحت و غمگین بودیم
امیر_باورم نمیشه ینی چی مگه پسرا اینجا بوق بودن ینی نمیتونستن کاری کنن

اهورا با نفرت گف_حتما اسلحه داشتن و تحدید کردن دیگه امیره خنگ
_باید به رها بگم بیاد اینجا
رنگ زدم رها که تا تماسو جواب داد صدایع داده یه پسرم اومد
شوکه به شماره ای که باش تماس گرفته بودم نگاه کردم
اما این شماره رها بود که
امیر وقتی شوکه منو دید با علامت گف_چیشده
جوابی ندادم ….رگه گردنم برجسته شد سرخ شدم و عصبی…..درحاله انفجار بودم….شقیقم نبض میزد
با داد گفتم_رهااااااا

رها با صدایع ترسیده گف_بله کارن ….. خوبی …اتفاقی افتاده

عربده کشیدم_کدوم گوری رها …..رها دستم بت برسه خونتو میریزم….بگو کجایی رها …به خدا میکشمت….کجایی؟.

رها_کارن آروم….
_گفتم کجاااایی؟.

رها با تته پته و صدایع ترسیده آدرسه یه کافه رو داد

بی توجه به صدا زدنایه مکرر امیر و اهورا زدم بیرون
زود سواره ماشینم شدم روندم سمته کافه سرخ

وقتی رسیدم رها و پایه یه میز با یه دختر دیدم
رفتم تو رسیدم به میزشون
با چهره ایی منقبض بغله گوشش غریدم _راه بیفت
رها یه متر پرید بالا با دیدنم نمی‌دونم چی تو صورتم دید که رنگش پرید و ترسیده گف_کار..کار..ن
داد زدم _گفتم راه بیفت
توجه همه به ما جلب شده بود
رها عکس العملی نشون نداد ….بازوش و گرفتم و بلندش کردم و زیره نگاهه سنگینه همه از کافه کشیدمش بیرون….

دره ماشینو باز کردم و پرتش کردم داخل
حالا به من خیانت میکنی با یکی دیگه لاس میزنی میکشمت خونتو میریزم

رها _کارن به خدا….
مشتمو محکم کوبیدم تو صورتش که صورتش با شیشه ماشین اثابت کرد بدونه توجه به اوضاش و حالش عربده زدم_خفهههههه شووووو تا برسیم خونه ……آدمت میکنم ….رها آدمت میکنم که دیگه هرزگی نکنی…..قلمه پاتو خورد میکنم ….خونتو میریزم رها

رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدم و رفتم دره سمته رها و باز کردم که چون به در تکیه داده بود نزدیک بود بیفته پایین گرفتمش و غریدم_بیا پایین
عکس العملی نشون نداد که سرشو بلند کردم با چیزی که میدیدم باورم نمیشد

وایییییی لعنتی بازم نتونستم قدرتی که تو وجودم شکل گرفته و کن

ترل کنم

کله صورته رها پرع خون بود و چشماشم بسته بود و خودشم بیهوش
بغلش کردم و رفتم سمته خونه
وای رها عشقه من چقدر دلم برات تنگ شده بود
یه بوسه به گونش زدم گذاشتمش روتخت
با اون کتکی که ازم خورده بود تا صبح به هوش.نمیومد
صورتش و تمیز کردم و بدونه اینکه توجهی داشته باشم به اینکه خونوادمو دزدیدن کناره تنها عشقه زندگیم خوابیدم
ولی ای کاش این خواب یه خواب ابدی بود و زمان کناره عشقم متوقف میشد
چون ……اون لحظه باره آخری بود که کناره عشقم نفسم میخابیدم
شاید دیگه ‌……

صبح که از خواب پاشدم رها رو کنارم ندیدم
شوکه و عصبی بلند شدم
رفتم بیرون از پله ها رفتم پایین
داد زدم_رهاااااا
جوابی نشنیدم
دوباره فریاد زدم_رهااااااااااا
بازم جوابی نشنیدم
یه دفعه صدایع ترسیدش به گوشم خورد
رها_کا…کار..کااررن

به تندی برگشتم سمتش
یه قدم عقب رفت که فاصلمون و با یه قدم پر کردم و یه کشیده محکم خابوندم تو گوشش که صداش تو کله سالن اکو داد
رها زد زیره گریه
فک کنم زیادی محکم زدم چون دماغش پره خون بود گوشه لبشم پاره شده بود
ولی حقش بود

رها خاست بره بالا که بازوشو از پشت گرفتم و چسبوندمش به خودم
رها_ولم کن عوضی …..نامرد…ولم کن بیشور ازت متنفرم
از حرفاش عصبی شدم با غضب نگاش کردم
و خاستم دستمو ببرم بالا که سیلیع دومو نثارش کنم که دستم از پشت کشیده شد
و پشته بندش مشته محکی که خورد تو صورتم
رها جیغی کشید و رفت عقب
برگشتم دیدم امیر با غضب نگام می‌کنه
امیر با داد گف_به چه حقی دست رو خواهره من بلند کردی هااااااا
رها با ترس گف_داد….داداش
امیر_خفه شوووو
رها چن لحظه پشت کرد به ما و وقتی برگشت…….چیشد
وقتی برگشت سمتمون از چشاش خون می‌بارید بدونه اینکه چیزی بگه دوید طرفع در
دادزدم_بگیرش امیر
منو امیر دویدیم دنبالش ولی خیلی تند میدوید و اخر فرار کرد….
لنتییییییی

حدودا نیم ساعت بعد رها با انرژی وارده خونه شد هرسه تامون رگامون باد کرده بود و سرخه سرخ بودیم اهورا هم به جمعمون پیوسته بود
رها بلند گف_سلااااااام عخشایه من
رها با تعجب_وا چیزی شده چرا این شکلی شدین
امیر غرید_کدوم گوری بودی
رها با بی‌خیالی جمله ای و گف که ای کاش نمیگف…
رها_پیشه آریا بو…..
بعد انگاری که سوتی داده باشه دستشو گذاشت رو دهنش گف_بیرون بودم امیر

هر سه تامون فهمیده بودیم رها یه غلطی کرده
داد زدم_اریا کیهههههه

رها_هیچکی
امیر داد کشید_با زبون خوش میگم رها آریا کیه
رها با شوک نگامون کرد و گف_اریانا رو میگم من مخففش میکنم بش میگم آریا
اهورا _ینی پیشه یه دختر بودی
رها سری تکون داد
بعد انکار یه چیزی یادش افتاده باشه گف_راستی بچه ها من دلم بچه ها رو میخاد‌
ما هم که انگار تازه یادمون افتاد بچه ها رو دزدیدن زدیم تو سرمون
رها_چیشد پ
_رها بچه ها رو دزدیدن
رها تقریبا داد کشید_چیییییییی

همون موقع تلفنم زنگ خورد برداشتم دیدم شماره ناشناسه با شکو تردید گذاشتم دره گوشم
_بله
یه مرد با صدایع کلفتی گف_کارن خان به این آدرسی که میفرسم بیاین
و قطع کرد
با شک به تلفن نگاه کردم
رها تلفنو از دستم کشید و گفت…._

https://beautyvolve.ir

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17053
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.