| Thursday 29 October 2020 | 16:54
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان عشق رز فصل 4تا 5رز

رمان عشق رز فصل 4تا 5رز

رمان عشق رز فصل 4 تا 5رز

فصل چهارم : تقدیرجدایی

*************************************************

از زبان سامیار: (یک ماه بعد)

روبروی آینه ایستاده بودم وکرواتم را  مرتب می کردم.

بالاخره بعدازکلی پافشاری توانستم مادر را برای رفتن به خواستگاری رز راضی کنم. مادر قرار خواستگاری را برای امشب تنظیم کرده بودذوبه خانواده آلن گفته بودکه قصد دارد این مراسم به سبک ایرانی انجام بشود. می دانستم که ب ااینکارش می خواهد جلوی پای من ورز سنگ بیندازد، زیرا مادرم به رسم و و رسومات اهمیت زیادی می داد و زندگی ما را هم بر اساس همین رسم و رسومات تنظیم کرده بود.از استرس زیادی که داشتم نمی توانستم کرواتم را مرتب کنم سامان در چارچوب درظاهر شدو نگاهی به من انداخت و گفت:

-به آقا دوماد

-سلام کی اومدی؟!

-الان

-خوب بیاحاضرشوتامامان نیومده سراغمون

-باشه ببینم چی پوشیدی باهات ست کنم؟!!

-سامان امشب من باید تک باشم

-خب حالا

صدای کفش های پاشنه بلند مادر در راهرو پیچید که سامان به سرعت وارد اتاق شدوباصدای خیلی آروم شروع کرد به تقلید از رفتار مادر:

-الهی قربون قد و بالات برم چه شاخ شمشادی شده پسرم.

خنده بلندی سر داده وگفتم:

-الان میاد پس‌گردنی رو نثارت می کنه.

همان لحظه مادر  در  چارچوب درحاضرشداما خبری ازقربون صدقه های همیشگیش نبودانگار دیگر من پسرعزیزدوردانه اش نبودم وخلقش تنگ تراز همیشه بود وباقیافه جدی گفت:

– زود باشید من و باباتون حاضریم معطل نکنید

وبعدبرگشت وبه سمت اتاق خودش رفت سامان نگاهم کرد وگفت:

-چی شده

-خب معلوم نیست !!مامان هنوزم راضی نیست برای این اتفاق میگم بیا ببین می تونی این کروات رو ببندی؟!

-اوه.دوساعت داری با این ورمی ری هنوز نتونستی ببندیش؟

درست روبه رویم قرار گرفت وکروات را برایم بست دست هایم را برای یک لحظه در دست هایش گرفت و گفت:

-چقدر یخ کردی هنوزم استرس داري

-آره؟! مي ترسم که دوبار مثل دفعه قبل بشه؟!

-مگه نگفتی که رز گفته بابام رضایت داده –

چرا ولی.

-ولی نداره دیگه.

سامان کتش را پوشید و بعددست گذاشت بر روی شانه‌ام گفت:

 -قوی باش همه چی درست میشه.

همراه هم از پله ها پایین رفتیم سامان با اشاره چشم به مادر و  پدر فهماند که ما آماده هستیم. هرچهارنفر به قصدسوار شدن در ماشین راه افتادیم قبل ازاینکه خارج بشیم گل و شیرینی را که گرفته بودم را از روی میزبرداشتم وچهارتایی واردپارکینگ شدیم باوجود سامان حس می کردم که جای یک نفر خالی است وآن هم جای صبابود چندوقتی بودکه باهاش صحبت نکرده بودوهربار که زنگ زده بودیم به یک بهانه ای جوابمان رانداده بود. داخل ماشین که نشستیم گوشی‌ام ویبره رفت.گوشی رابرداشتم وروشنش کردم.صباتماس تصویری برقرار کرده بود.نگاه مادر کردم.گفتم:

-صباست

مادر ازمن خواست برای صحبت راحت تر باصباگوشی‌ام را به مانیتوروصل کنم ومن هم که ازاین کارهاسردرنمی آوردم گوشی را به دست سامان سپردم. سامان هم تصویر تماس صبا را بر روی مانیتور انداخت وبابا تماس را وصل کرد.تماس که وصل شد دست صباکشیده شدویک عکس که بهش می خورد عکس سونوگرافی باشد روی صفحه ی گوشی قرار گرفت.عکس زیاد مشخص نبود امامعلوم بود که عکس سونوگرافی صبا است بعد آن صدای قلبی شنیده شد که خیلی ضعیف بودباشنیدن آن صدای قلب همه ی ما ذوق زده شدیم و به پهنای صورت لبخند زدیم  چهره گرفته و عبوس مادر حالا به یک چهره شاد تبدیل شده بودوگریه های ازسرشوقش از چشمانش سرازیر شد. به مانیتور چشم دوخته بودیم که صدای قلب به پایان رسید. چهره ی صبابعدازاینکه باکمی فاصله روی صندلی نشست نمایان شد. پدر باذوق گفت:چیه جنسیتش چیه؟! صباازخجالت سرش را پایین انداخته بود وبا همان صورتی که لپ هایش گل انداخته بودسرش راکمی بالا آورد گفت:

-فعلاگفتن دخترولی شایدم دخترنباشه آخه الان توی ماه سوم هستم ودقیقاجنسیتش مشخص نیست.

 باگفتن این حرف کمی لبخند پدر کم رنگ شد.انگار دلش می خواست که اولین نوه ش پسر باشر.صباکه متوجه تغییر چهره پدر شده بودگفت:

-چیزی شده بابا.

 پدر دوباره لبخندزدوگفت:

-سالم باشه بابادختر و پسرش که فرقی نداره عزیزم خودت خوبی بابا؟!

مادر جایش را میزان کردوگفت:

-آره بابات راست میگه خودت خوبی دخترم. ؟!

-آره خوبم مامانم ببینم شما دوتاشیطون چیکار می کنید؟!

می دانستم که منظورش بامن وسامان است هردو باهم گفتیم

 -هیچی.

– فعلا که هیچی

-اهوم

نگاهش به من افتادوگفت:

– مبارک باشه شنیدم امشب داری می ری خواستگاری

بااین حرف صباکمی خجالت کشیدم وسرم را به کف پوش ماشین دوختم.لپ هایم کمی قرمزشده بودالبته نه زیادفقط آنقدری که خودم می توانستم قرمز شدنش را متوجه بشوم.سامان زد به شانه‌ام گفت:

-خوب حالا.نگاه کن صباببین چه قیافه مظلوم نمایی رو به خودش گرفته

– خب تادعواتون نشده میشه اون گوشی روازروی مانیتوربرداری وبدی به مامان که باهاش حرف های خصوصی دارم

-چی می خواین بگین ؟!

-حرف های مادر ودختری به شما دوتا مربوط نمی شه!!

-خیلی خوب باشه

بعدازاینکه سامان تلفن را از روی مانیتور برداشت وگوشی را دست مادر داد.پدر هم دوباره به سمت خانه آقای الن راه افتاد.

خانه ای که رز در اون بزرگ شده بودبایداسمش را می گذاشتم عمارت یاشاید هم قصر زیرا آن ساختمان بزرگی و مجلل بودنش فرارترازیک عمارت بودوتقریبا از زمانی که به یادداشتم آن‌ها در آن عمارت زندگی می کردند.حتی قبل ازاینکه اقای آلن به عنوان یکی ازنمایندگان ایالت ها کاندیدبشوند،والبته مدتی هم در زوریخ زندگی کرده بودند.نمی دانم برای چی وچندسال ولی خب تاالان این را فهمیده بودم که علت برگشت‌شان به برن مرگ رزا بوده

مادر در طول  راه رسیدن به آن عمارت مجلل مشغول مکالمه باصبابودووقتی که به دراصلی عمارت خانواده الن رسیدیم صحبت‌های مادر تمام شد و موبایل را به من تحویل دادواشک های که به خاطر دلتنگی ندیدن صبا ازچشم هایش سرازیرشده بود را پاک کردوخودش راجمع وجورکردوسعی کرد که خودش را به حالت قبلش برگرداند.

نگهبان در را برای مابازکرد وماشین واردحیاط عمارت شدوبعدازگذراز یک راه شنی وخاکی خیلی کوتاه به یک حوض رسید پدر ماشین را پارک کرد وپیاده شدیم.خانواده آقای الن از خانه برای سلام وخوش آمدگویی بیرون آمدن ولی خبری از رز نبود نگاهم را به بالای سرم انداختم که شایدببینمش اما در بالکن هم نبود.دوباره ترس به دلم افتاده بود وشک ودلهره دوباره ی در وجودم جوانه زده بود

داخل خانه که شدیم باز هم خبری از رز نبود انگار دود شده بودرفته بود هوا.کاترین خانم ما را به سمت پذیرایی راهنمایی کردتاروی مبل های نشینمن بشینیم تمام وجودم ازاسترس گرگرفته بودوپاهایم به لزره افتاده بود.کنار سامان روی یکی از تک مبل های سطلنتی نشستم شروع کردم به تکان دادن پاهایم. هنوزگل وشیرینی داخل دست‌هایم بود براساس یک رسم قدمی آن را فقط باید به عروس می دادم پس آن را تا آمدن رز سفت چسبیدم.

*************************************************

داستان از زبان رز :

ورودشان را از بالکن تماشا کردم قبل ازاینکه سامیار من را ببیند برگشتم داخل اتاق از گوشه پنجره جوری که سامیار متوجه نشود نگاهش کردم قلبم از شادی واسترس مانند گنجیشک می زد. سامیارخیلی آقاشده بود. دوباره رفتم جلوی آینه وموهای بابلیس کشیده‌ام را تکان دادم تا کمی نامرتب بشوند آرام پایین لباس صورتی که به تن کرده بودم را مرتب کردم به یقه گردش ور رفتم.به سرعت به سمت تخت خوابم رفتم خوابیدم روی زمین از زیر تخت صندل های صورتی‌ام را بیرون کشیدم پایم کردم.یک قر دیگر دادم رفتم جلوی آینه بااین قیافه که برای خودم درست کرده بودم حالا برای تکمیل آرایشم فقط به یک رژ خیلی قرمزیاجیگری نیازداشتم که حسابی سامیار تشنه لب‌هایم کنم اما زدن یک رژ قرمز برای مجلس خواستگاری مناسب نبود جعبه رژهایم را از داخل کشو بیرون کشیدم رژ کالباسی را از  بین آنها برداشتم بادقت روی لبم کشیدم.لویزا طبق معمول بدون در زدن وارد اتاق شد گفت:

-خانم مهمونااومدن پدرتون گفتن بیام صداتون کنم

-باشه تو برو من میام

-باشه

-راستی لویزا

لویزا که در چارچوب در بود به سمتم برگشت گفت:

-بله خانم

-چطور شدم؟!

-عالی خانم من برم پایین

-برو

بعد ازاینکه لویزا از اتاق خارج شد به سمت آینه رفتم و دوباره تصویر رزا را رو به روی خودم مانندهمیشه مجسم کردم ودست هایش را در دست هایم حس کردم و در دلم باخودگفتم:

– مراقب باش خواهری.

حس کردم که کسی بهم گفت:

– آرامشت  رو حفظ کن همه چی خوب پیش میره. از اتاق بیرون آمدم از پله های شیشه ای مارپیچ آرام وآهسته پایین رفتم سعی می کردم که آهسته ترین قدم هایم را بردارم. از ذوق رفتار خل وضعیم دوباره گل کرده بود روی پله ها می رقصیدم  ازاین ور به آن ور می رفتم تقریبا به وسط مارپیچ پله ها رسیدم از آنجا می توانستم کاملا سامیار را زیر نظر داشته باشم به همین دلیل  نرده را تکیه گاه دسته هایم کردم و دستم را زیر چانه ام بردم و کمی خم شدم ودوچشم ازاین ور وآن ورهم قرض کردم  و به سامیارخیره شدم با لذت به او نگاه کردم.اماهرچه بیشترنگاهش می کردم استرس ودلهره ام بیشتر می شدانگار چیزی داشت روی وجودم اثرمی گذاشت.

در دلم شروع کردم به زمزمه کردن آیت الکرسی دعایی که از خود او فرا گرفته بودم بهم گفته بود که چندآیه از یکی ازسوره های قران.است می گفت دعای آرامش و امنیت انسان است زمانی که سنم کمتر بود آن موقع که هنوز برای تحصیل به آمریکانرفته بودم بهم یادداده بودوگفته بودکه خود او هم از مادر بزرگش یادگرفته از آن روزها این دعا با این که معنی آن را نمی دانستم اصلا به هیچ دینی اعتقاد نداشتم برای آرامش وامنیتم ورد زبانم شده بود.بالاخره ازنگاه کردن به چهره سامیار دست کشیدم وپله های بعدی را دانه دانه رد کردم و به پله آخر رسیدم.چهره خندانم را باچهره متینی عوض کردم وبه سمت پذیرایی راه افتادم.آنقدر همه سرگرم تعریف بودند که کسی جز سامیار متوجه آمدنم نشد انتظار داشتم که سیما خانم یک سلام گرم تحویلم بدهد مانند رمان هایی که خوانده بودم البته به زبان ایرانی به سمتم بیاید بوسه ای تحویلم بدهد وبهم بگوید عروس خوشگلم اما برعکس اوهم به یک سلام خشک وخالی مانند تمام اعضای خونواده اکتفا کرد.سامیار از جایش بلند شدو جلوآمد درست در یک قدمی ام قرارگرفت وگل وشیرینی را بهم داد آرام وزمزمه وارگفت:

-تقدیم به خانوم آیندم اونم با عشق.

چشمانم از خوشحالی برق می زد دوباره نگاهم کردوگفت:

-دیر کردی؟!

-باید منتظرموندن رویادبگیری

کمترازیک دقیقه همه توجه ها به سمت زمزمه های ماجلب شدوهردومجبورشدیم که باخجالت ازهم فاصله بگیریم .سامیار سرجایش نشست ومن لویزا راصدا کردم تا گل و شرینی را به آشپزخانه ببرد لویزا به سرعت به پذیرایی آمدوگفت:

-بله خانم امر تون روبفرمایید.

-این دست گل رو ببرگل های رزش رودونه دونه از توش دربیاربزارتوی آب سرد این شیرینی هم خیلی خوشگل بچین توی یکی ازاون ظرف های کریستال و وقتی من بله رو گفتم:

-برامون بیار

گل وشیرینی را از من  گرفت و به نشانه احترام کمی خم شدوجمع را ترک کرد به طرف مهمان ها وخانواده ام بازگشتم.یک جای خالی کنارسامیار بودویک جالی دیگر هم کنارپدر ومادرم دلم پر می کشید که کنار سامیار بنشینم اما ادب حکم می کردکه کنار پدر ومادرم بنشینم بامتانت ‌و وقارخاصی روی یکی از تک صندلی های کنار پدر نشستم. دامن لباسم را روی پاهایم مرتب کردم و به صحبت های پدر وعمو سعید گوش سپردم ومنتظرشدم تامیان حرف های آنها نوبت به من وسامیار هم برسد

عموسعید نگاهم کردوگفت:

-غرض از مزاحمت ما رسوندن این دختروپسربه همه. اونجور که معلوم این دوتادلشون پیش هم گیره وحرف هاشون روهم زدن ولی فکرنکنم برای هم شرط و شروطی گذاشته باشندو مشخص کرده باشن.گذاشتن یک سری شروط به عهده ماست ویکسری به عهده شماویکسری به عهده عروس خانم واقا دوماد.اماخب. قضیه مسلمون شدنت دخترم.خوب می دونی که بایدبرای ازدواج باسامیار مسلمون بشی.

-بله می دونم.اینکار رو می کنم هیچ مخالفتی هم ندارم

-خوبه می مونه قضیه مهریه که عندالمطالبه است وبر ضمه خونواده دومادوآقای دوماده که به عروس خانم بدن که صحبتش بمونه برای وقتی که آقا دوماد و عروس خانم شرط وشروط هاشون رو  برای هم گذاشتن وصحبت های اصلی شون باهم کردن.حالا اگه اجازه بدین برن باهم صحبت کنند.

پدر ضربه‌ای به شانه عموسعیدوگفت :

-اجازه ما هم دست شماست آقاسعید.

عموسعید رو به ما کردوگفت:

-برین باهم حرفت هاتون رو بزنیدبیاد.

 -چشم

سامیارازجایش بلندشدوباهم راهی حیاط شدیم ومن برای راهنمایی کردن سامیار چندقدمی جلوتررفتم وسامیار هم دنبال من راه افتاد.

*************************************************

داستان از زبان سامیار

باهم دوتایی قدم زنان وارد حیاط شدیم و چند دفعه دوتایی بهم نگاه کردیم و دوباره به راه‌مان ادامه دادیم. بالاخره رز سرصحبت را باز کرد وگفت:

-بایدبراتون چای هم می آوردم امالویزا قبل ازاومدنم شربت آورده بود.

دستی به موهایم کشیدم وگفتم:

-می دونم اشکال نداره همچین هم نباید براساس رسم عمل کنی که. می خوای یک جایی بشینیمو حرف هامون روبزنیم -اره اون میزوصندلی کنارحوض چطوره

 -خوبه

-پس میشه من برم ازلویزا شربت هامون رو بگیرم بیام اخه نمی خوام کسی مزاحمون بشه

بعد از رفتن رز به سمت میز و صندلی که رز گفته بود راه افتادم و یک دفعه آن شخص ناشناسی که آن روز در هتل دیده بودم سد راهم شدبا دیدنش تعجب کردم و گفتم:

-تو.اینجا چیکار می کنی. توکی هستی ؟!

-به شاه دوماده من محافظ جدید رزم

-محافظ های قبلی پس؟؟؟

-کشته شدن

–کشته شدن؟!

ازکنارم ردشدودستش را روی شونه‌ام گذاشت گفت:نمی دونستی.؟! من نمی دونم چطوری می خوای بشی داماداین خانواده وقتی از هیچی خبر نداری.

در شوک حرف هایش بودم که رز پیشم برگشت وآن مرد هم غیبش زد.

*************************************************

داستان از زبان رهام:

:یک تلنگرازنظرمن برای بهم ریختن آن روز عاشقانه کافی بودو همینطور لازم زیرا آنها نبایدبهم برسند. به دلیل اینکه نقشه من نقش برآب می‌شود آن پسربااینکه فقط یک آشپزاست امانبایددست کمش بگیرم. کارم دیگه تمام شده بودو می توانستم برگردم خانه،شاهین طبق معمول نزدیک خانه منتظر من بود.راهم را به طرف بیرون کج کردم وتوجهم را به گوشی‌ام و عکس هایی که از البوم رز گرفته بودم جلب کردم به در خروجی چشمی رسیدم در برایم باز شد از خانه بیرون رفتم. همان موقع بود که یک   پیامک برایم آمد پیامک که خیلی وقت بود منتظرش بودم سریعا بازش کردم چشم‌هایم به صفحه گوشی خیره ماند وبعدباعصبانیت سرم را بالاآورده و داد زدم:

-ای خدا آخه چرا؟!!!!

باعصبانیت درماشین را باز کردم وگفتم:

-حرکت کن

-چیشد انقدر عصبی

-جواب آزمایش مثبت.

-یعنی

-آره.یعنی شایان پسراون آدم کثیف همون پسرگمشده همون حروم زاده ای که تو مستی هاش ازش حرف می زد.

-حالا می خوای چیکار کنی؟! می خوای بکشیش

-نه.چطوری بکشمش وقتی اون بود که نجاتمون داد یادت رفته مگه؟!

-نه.ولی نباید ازاین قضیه چیزی بفهمه

-آره. بیا اینم عکس ها

رم را از داخل گوشیم در آورده به شاهین دادم وگفتم:

-می خوام یک طراح خوب پیدا کنی می خوام تمام عکس هارو باعکس های رزا کنار هم قرار بده چندتایی هم تکی چاپ کن.

-باشه هنوزم نمی خوای بگی که چه نقشه ای توی سرت؟!

-نه به زودی خودت می فهمی قضیه چیه؟!

-باشه حالا کجا برم

-خونه. راستی شایان کجاست

-طبق دستورت شده یکی از اون نگبهان ها والان چهار چشمی حواسش به رز و خونه است

-خوبه.

شايان:

دوباره ازپشت پنجره نگاهم بهش افتادبا همان چهره  وهمان موها.این بار خوب می توانستم تمام اجزای صورتش را بدون هیچ ترسی ببینم چراکه او روی یک صندلی درست جلوی آیینه ای نشسته بود که من پشت او بودم پشت آن شیشه آیینه ای .تک تک اجزای صورتش از چشمانش تا بینی ولب هایش را بررسی کردم. خوب می توانستم تشخیص بدهم که او هم درست شبیه من یک دورگه است یک دورگه آسیایی واروپایی. چشم هایی از جنس چشمان دختران مشرق زمین را داشت اما بقیه اجزای صورتش انگاراروپایی بود نمی دانم که رنگ چشمانش چه رنگی بودامابه نظر می رسیدازهمان چشم هایست که به آن تیله ای می‌گفتند وبا هر لباسی یک رنگ می شد. موهایش مشکی بود که حالا تمام کمرش را پوشانده بود.موهایش امیدم را برای اینکه مثل خودم یک مادر ایرانی داشته باشد و یک پدراروپایی بیشتر می کردوشاید هم برعکس من بود. بالباسی که به تن داشت اصلا بهش نمی خوردکه یکی از خدمتکاران ویاکارکنان دیگر این خانه باشد زیرا تمام کسانی که به نحوی در این خانه مشغول کار بودند به جز او یک فرم مخصوص داشتند اما درباره ی او اینطور نبود شاید هم بخاطر این بودکه او تنها کسی بودکه بارزنزدیک ترین رابطه را داشت ویک جورایی خواهرناتنیش محسوب می شدآنطورکه شنیده بودم مادرش دایه رز و رزابوده وکمک وهمدم و دوست صمیمی کاترین او هم مثل خودم یتیم بود پدرنداشت اما مادر را نمی دانم .اما من هردو را ازدست داده بودم مادرم را که کشته بودند .اما پدرم را نمی دانم.اصلا هنوز هم  نمی دانم کیست و هیچ نشانی از او ندارم.فقط می دانم اگه آن روز رهام من را نجات نداده بودمن هم مثل مادرم زیر هزارتا گلوله جان می دادم ومی مردم .او من را نجات داد و سپر بلای من شد.البته من هم نجاتش دادم و مقابل رئیس ایستادم نگذاشتم که او و رزا و شاهین را بکشد او مدیون من بودهمانطورکه من مدیون او بودم.دوباره مجذوب لویزا شدم کاربافت موهایش را  تمام کرده بودوباکش مو آنها را بست وبه نزدیکی همان پنجره آمدکه من پشت آن ایستاده بودم سریع جایم را عوض کردم که دیدم فقط پنجره را بازکرد وگفت:آخیش اینطوری بهترشدا و بعدازاتاقش بیرون رفت.بارفتنش بودکه یادم آمدکه برای چی تا اینجا آمدم.به ذهنم خطورکردکه وارداتاقش بشوم واز آنجا سرگوشی آب بدهم. رهام از من خواسته بودکه چهار چشمی حواسم به اتفاقات میان آن دو باشد منظورم رز و سامیار است،آن وقت منه خنگ خودم را به تماشاکردن لویزامشغول کرده بودم. به خودم قول داده بودم که عاشق نشوم قول داده بودم که تاآخرین نفسم همراه رهام باشم وانتقام رزا را بگیرم انتقام کسی که مثل یک خواهربرایم عزیزبود.‌ولی حالا دلم داشت برای آن دخترمی لرزید.من تمام زندگی‌ام‌را مدیون رهام بودم. داخل اتاق که شدم به تمام اتاقش نگاهی انداختم. اتاقش خلاصه می شد به یک کمد ویک تخت خواب و یک میز کوچک که روبروی همان شیشه های آینه ای بود. اتاقی باوسایلی مختصرومفیدو ساده.درست مثل اتاق خودم نزدیک در ایستادم و به بیرون اتاق نگاهی انداختم.خبری از ساکنان خانه نبود گویا خانه خالی شده بود. تقربیا هواهم داشت تاریک می شد.معلوم بود که موقع شام رسیده. یادم افتادکه آنها همیشه شام را بیرون می خوردند، باهم وکنار همه ی کارمندهای خانه حتی نگهبان ها.من هم بایدحالاسرآن میز شام بودم وحتمابه نبودنم شک می کردند سریع ازاتاق خارج شدم وخودم را به میز شام رساندم وسرمیز نشستم.هنوزهم خانواده آن پسره سامیار وخودش آنجابودند.عجیب بودکه با آن حرف هایی که از رهام شنیده بودم هنوز هم مراسم خواستگاری پابرجابود،کنار یکی دیگه از نگهبان هانشستم که اقای آلن بهم گفت:

-دیرکردی کجابودی پسر؟!

سرم را پایین انداختم وگفتم:

-بااجازتون من دیشب شیفت شب بودم وتاالانم خواب بودم.

-اهوم خوبه

 -خوب شروع کنیم.بخورین که دست پخت آقادوماده .برامون سفارش شام از رستورانشون به مناسبت نامزدی خودش و دخترم داده‌. اونم چه شامی کباب بره ایرانی.باشنیده این حرف یهوجاخوردم ولقمه ای که به دهنم برده بودم در گلویم پرید. یکی ازبچه های نگهبانی چند باری به پشتم زد تاتوانستم لقمه‌ام را قورت بدهم وپشتش آب بخورم.به آن پسر سامیارخیره شدم وبه خوردن بقیه غذایم ادامه دادم. برایم عجیب بودکه دوباره نقشه‌مان شکست خورده بودواو باحرف هایی که شنیده بودبازهم روی تصمیمش برای ازدواج مصمم بودوتازه جواب بله را هم گرفته بود.او درست نقطه مقابل مابودوبااینکارش من دیگر می توانستم باشاهین برای اینکه ازسرراه برش داریم هم عقیده بشوم .او برای تمام نقشه های ما یک مشکل بزرگ بود..

*************************************************

اززبان سامیار

خیلی خسته شده‌بودم اما خواب به چشم‌هایم نمی آمد.روی تختم درازکشیدم به این ور آن ورغلتی زدم اماهرچقدرسعی می کردم که بخوابم به دربسته می خوردم.درهمین حین یک نگاه به سامان انداختم او طبق معمول خوابش برده بودوصدای خروپفش اتاق را برداشته بود.به پهلو دراز کشیدم دستم را زیرسرم بردم وچشمانم را بستم امابازهم خواب به چشم‌هایم نیامد.انگارفکر وخیالی که در سرم بود نمی خواست بگذارد که بخوابم.گوشیم را ازروی میزکنارتختم برداشتم برای‌ چند دقیقه مشغول چرخ زدن در تلگرام ‌و اینستا شدم اماباز هم خبری از خواب نشد.انقدر افکار پریشان در ذهنم جمع شده بودکه نمی گذاشت بخوابم.ازجایم بلندشدم‌وبه سمت میزمطالعه رفتم وپشت میزنشستم.هنوز هم دفترخاطراتم روی میزبود.باید تمام فکرهایی که در ذهنم بود را روی کاغذ می آوردم تا ذهنم آرام شود چراغ مطالعه را روشن کرده و  با نور کم تنظیمش کردم. دفترخاطراتم را بازکردم ودست به قلم شدم ،شروع به نوشتن اتفاقات آن روز کردم

فلش بک:

بارفتن محافظ جدیدرزوفکرکردن به حرف های او  شوک عجیبی تنم را به لرزه انداخت.حرف هایی که آن آدم ناشناس به من زده بودواقعا برایم باور نکردنی وغیر قابل پذیریش بود.به پشت سرم نگاهی انداختم ودیدم که رز دارد به من نزدیک میشود. باید آن شوک را دفع می کردم تاروزی که برایش لحظه شماری می کردم خراب نشود نفس های عمیقی کشیدم ورفتم سمت رزبایدهرجورکه می شد جواب بله را از رز می گرفتم زیرا اگر گرفتن جواب بله به روز دیگری موکول می شدبدون شک اتفاق بدتری در انتظار هردوی ما بود.رزدرست کنارم قرارگرفت ودستش را در دستانم گذاشت وگفت:

-احمدباهات چیکارداشت؟!

-احمد کیه؟!

-اون پسره که داشتی باهاش حرف می زدی محافظ جدیدم اسمش احمده

-اهان هیچی ازم پرسید کیم وچیکارم همین

-اهوم

آن لحظه ازیک طرف دلم می خواست که از رز بپرسم که چرا محافظش را عوض کرده اما از  طرف دیگر دلم نمی خواست او از چیزهایی که میدانم باخبر شود برای همین سریع بحث را عوض کردم از او خواستم تا درباره ی زندگی‌مان حرف بزنیم امابا این که گوشم به حرف های او بود ذهنم جای دیگری بود میان  دوراهی سختی گیر کرده بودم برایم عجیب بود که اسم آن پسر احمد است زیرا این اسم اصلا باقیافه اش هم خوانی نداشت و به او نمی خورد که اسمش احمدباشد رز تقریبا حرف هایش را زده بود حرف هایی که من باوجود افکاری که در ذهنم بود چیزی از آنها متوجه نشده بودم به داخل خانه برگشتیم.پدر یک نگاه به رزکردوگفت:

-خب دخترم جوابت چیه؟!

رزسرش را پایین انداخت وگفت:

-راستش مثبته.

همه دست زدند وگفتند:

-مبارکه

انگشترنامزدی که برایش خریده بودم را دستش کردم ویک بوسه کوچک روی پیشونیش کاشتم. وقتش بود که یک شیرینی درست حسابی به همه اعضای خانواده بدهم .سریع گوشی‌ام را برداشتم به سیندیا زنگ زدم گفتم:اون کباب بره ای که صبح درست کردم روبابرنج به اندازه سی نفرآماده کنه بایکی ازپیک ها بفرست بیاددرخونه آقای الن .بااین حساب شام موندگار شدیم.

در تمام مدتی که شام می خوردیم حس کردم که نگاه یکی از نگهبان ها به من است و به من خیره شده است اما متوجه این نشدم که علت این توجه و این نگاه های مشکوک چیست.

هنوز مشغول نوشتن اتفاقات آن روز ونوشتن درد دل هایم روی کاغذ بودم که صدای سامان بلند شد داد زدسرم وگفت :

-پاشو بگیر بخواب تا نیومدم بزنمت اون چراغم خاموش کن نمی زاره بخوابم.

می دانستم تاده دقیقه دیگر موردحمله بالشت‌های سامان قرار می گیرم پریدم روی تخت وسرم را زیر پتو پنهان کرده و خوابيدم

*************************************************

از زبان رز:

هنوز  خواب بودم که حس کردم یک نفرخودش را روی تخت انداخت باتکان های تشک ازخواب بیدارشدم وچشمایم را بازکردم.لویزا برای بیدارکردن من به اتاقم آمده بود.لویزانگاهم کردوگفت:

-نمی خوای بیدارشی شازده خانوم راستی دیروز بازیم چطور بودندیمه خوبی بودم یانه؟!!

-نه اصلا.افتضاح

-آخه چرا؟!

-لباس فرم که نپوشیده بودی تازه درست حسابی هم کار نمی کردی

-خیلی ام خوب بود.تازه شم جلوی فامیل شوهرت روسفیدت کردم.

دوباره مسخره بازی هایش گل کرده بود.لویزانگاهم کردوگفت:

-خوب حالانمی خوای بیابریم صبحونه بخوریم مردم ازگشنگی

-مگه صبحونه نخوردی؟!

-نه بابامن بایدخودم براخودم صبحونه درست کنم اما این خدمتکارتون کلم روخوردهی گفت:(خانم من باید کارهای این خونه روبکنم) حالا انگارمن کارهای خودم رو بکنم چی میشه؟!

-باشه حالا آنقدر غرنزن بپوش بریم یک جای خوب باهم صبحونه بخوریم مهمون من

-باشه حالا چی می خوای بهم بدی

-نمی دونم

-ای کاش اینجا ایران بود می تونستیم بریم حلیم بخوریم

-حلیم.حلیم چیه؟!

-وای نمی دونی چقدر خوش مزه است

بابا همیشه وقتی می رفتیم ایران برامون می گرفت. یک بارکه حلیم بخوری عاشق مزه اش میشی.

-اهوم.فکرکنم سامیارتوی رستورانش داشته باشه بیا گوشیموبگیربراش پیامک کن ببین داره

لویزابا ذوق گوشی‌ام را ازدستم قاپیدخودش را دمر روی تختم انداخت ومنم رفتم سمت آینه تاموهایم را شانه کنم.برخلاف تصورات همه لویزا دخترخاله ی من بود. او عاشق سرکار گذاشتن دیگران  ونقش بازی کردن است برای همین دیروز از من خواست که نقش ندیمه ام را بازی کند به همه ي کارکنان جدید خانه‌مان بگوید که نديمه من است.

لویزا یک دختر دورگه است مادری سویئسی که بشودخاله ام وپدر ایرانی تبار که نیمی از عمرش را در ایران زندگی کرده است  بااینکه فقط یک ماه ازمن کوچکتر زیرا مادرش یک مدت خیلی زیادی از من ورزا پرستاری کرده بودوبه ما شیر داده بود او برای من درست مثل یک خواهراست حتی از خواهرهم به من نزدیک تر در گیر بافتن موهایم بودم که لویزا پشتم قرار گرفت در حالی که مانند بچه ها بالا وپایین می پریدگفت:

-بده من موهات رو به بافم

-باشه

شانه را به دستش دادم اوهم خودش را با موهای من سرگرم کرد.

بعدازاینکه آماده شدیم به همراه هم به سرعت به پایین رفتیم  وخدا روشکر خبری ازآن محافظ جدیدمزاحم نبود گویا هنوز نیامده بود.سویئچ ماشین را ازروی جا کلیدی برداشتم به لویزا گفتم :

-بدو که گفته حلیم داریم برامون یک صبحونه شاهانه می چینه تا بریم

ازدرکه بیرون آمدیم. یکی از نگهبان ها که نام او شایان بودوتازه آمده بود جلوی ماشین را گرفت وگفت:

– کجاخانم هنوزآقا احمد نیومده پدرتون گفتن تاایشون نیومدن نذاریم که شما بیرون برین؟!

-ولی من عجله دارم کار دارم نمی تونم همیشه منتظر این آقابشم که

-باشه پس من باهاتون میام

منم که از رانندگی کردن خسته بودم از خداخواسته ماشین را به دست شایان سپردم وخودم به عقب رفتم و سرم را به دیوانگی های لویزا و کارهایش گرم کردم.

‌*************************************************

از زبان شایان:

برخلاف تمام تصوراتم لویزا خدمتکار و ندیمه رز نبود تمام روز من را دست انداخته بودو حتی پدرش هم فوت نشده بود برای سفر کاری به خارج از کشوررفته بود زیرا گفته بودند که مهندس طراحی پله است .آنطورکه متوجه شدم کار  لویزا این است که هردفعه که  یکی از خدمتکار های جدید خانه را دست می اندازد با وجود این  شیطنت هایش بیشتر از پیش از او خوشم آمد . یک دختر بیست دوساله بود اما  یک دقیقه نمی توانست درست روی صندلی اش بنشیند و مانند بچه ها به این ور و آن ور می پرید. میان حرف هایش با رز فهمیدم که بازیگر است و براي همین است که آنقدر خوب می تواند نقش بازی کند .آنها را به رستوران رساندم و وقتی پیاده شدند در پیامک  به رهام گزارش کامل دادم. از من خواست که با آنها به داخل رستوران بروم  و یک جورایی با آن پسر دوست بشوم.دختر ها  زودتر از من رفته بودند وسرگرم سلام و احوال پرسی با آن پسر آشپز بودند. ازماشین پیاده شدم یک چرخی دورتا دور رستوران زدم . واقعا رستوران شیک و بزرگی بود.اونطور که از میان صحبت های لویزا و رز فهمیده بودم رستورانش سه وقته شده و صبحونه و ناهار و شام دارد  قسمت کافی شاپ هم دارد که از رستوران جدا است  بعد از چرخی که در  رستوران زدم و کامل رستوران را گشتم برگشتم پیش دخترا وسامیار. رز من را به سامیار معرفی کرد.سامیار یک میزکامل از یک صبحانه ایرانی برای ما آماده کرده بود خودش هم نشست و با ما شروع  به خوردن صبحانه کرد  .واقعا دست پختش عالی بود حلیمی که درست کرده بود واقعا عالی بود.بعد از صبحانه سر صحبت را با او باز کردم از کمی بیشتر باهم دوست شدیم گویا  اوهم از دوست شدن با من بدش نمیامد با دیدن رفتار خانواده رز و همینطور دیدن رفتار سامیار کم کم به حرف های رهام شک می کردم . زیرا اصلا به این خانواده نمی آمد که مقصر مرگ دختر خودشان باشند بعد از یک صبحانه مفصل من رز و لویزا  را به خانه رساندم و برای دادن گزارش به پیش رهام رفتم .

از زبان رهام:

بعد ازخواندن پیامک های شایان و خبردارشدن ازاوضاع واردیک باشگاه بدن سازی شدم.برایم مهم نبودکه چطورباشگاهی است .باید بدنم را برای نقشه هایم آماده می کردم.نقشه ای که در سر داشتم قطعا یک بدن آماده می خواست.در این شهرهیچ کسی خبرنداشت که من کی هستم اما در یک مکان دیگر نام من تن هارا به لرزه در می آورد.منظورم شهریاکشور خاصی نیست منظورم آن خانواده ای است که در آنها بزرگ شدم.بامسئول باشگاه کمی  صحبت کردم و به او گفتم که من برنامه خودم رو دارم  و برنامه نمی خوام فقط میام باشگاه شما تا تمرین کنم و بدنم روآماده کنم اونم قبول کردوگفت:

– می تونیدازالان شروع کنید.

ساک ورزشی که باخودم آورده بودم را روی یکی از ساک هاانداختم و لباس هایم را ازتنم درآوردم.فقط یک رکابی و یک شلوار تنم بود. یکی ازکیس بوکس های کنار دیوار را به سقف آویزان کردم و یک جفت دستکش قرمز به دستم کردم  و شروع به مشت زدن به کیس بوکس کردم.باید حرصی که داشتم را خالی می کردم محکم به کیسه بوکس مشت می زدم وازدهنم صدا در می آوردم باهرمشت کیسه بوکس تکانهای شدیدی می خورد.خانمی ازکنارم ردشدبا طعنه بهم گفت:

-چه خبرته آقا

 نگاهی به اوانداختم اوهم مثل رزاموهای مشکی داشت.بااینکه هیچ شباهتی به رزا نداشت امامن  را یاد رزا می انداخت.

من خانواده ام را در یازده سالگی ازدست دادم آن ها به علت یک قرارداد مضخرف کشته شدند.زیرا پدرم سفیر ایران وآلمان بود.. وقتی آنها فوت شدند شاهین هفت سالش بودو من از روزی که پدرومادرم را کشتند تصمیم گرفتم که به هر طریقی  انتقام آن ها را بگیرم.هیچ کسی در اقوام سرپرستی مارا نپذیرفت و همه می گفتند اگه مارا به پیش خودشان ببرند ممکن است که کشته بشوند و مارا به یک پرورشگاه آلمانی سپردند اماخبرنداشتند پرورشگاهی که می خواهند  ما را به آنجا ببرند محل آموزش یک سری از کودکان است که از کودکی برای خلافکارشدن آماده می شوند درست در همان پروشگاه بود که برای اولین بار رزا را دیدم.با او بزرگ شدم و بااینکه رزا  ازمن کوچکتر بود به دلیل  قدرت بدنی که داشت مربی من شد.

باهر ضربه محکمی که به کیسه بوکس می زدم چهره رزا را در اطرافم ‌به یاد می آوردم که بهم می گفت:

– محکم ترضربه بزن.

بعد از ضربه زدن فراوان  به آن  کیسه بوکس روی صندلی نشستم و بطری آب را تا آخر نوشیدم. بعد به خود گفتم:

-من می تونم؛ من آخرش انتقامت  رومی گیرم.

 یک لحظه چهره  رزا دوباره درمقابل چشمانم ظاهر شد. دختری که همیشه بهم انرژی و امید می داد. یک بمب انرژی بود که من فکر می کردم که هیچ وقت پایانی ندارد از مشت زدن بی هدف به آن کیسه بوکس خسته شده بودم لباسم را به تن کردم و از باشگاه خارج شدم  سوار موتور شدم. تمام شهر سوئیس  را خیابان به خیابان چرخ زدم تارسیدم به بافت قدیم شهر روی پل ایستادم تکیه دادم به پل چشم دوختم به اطرافم کمی آن طرف تر دختروپسری مشغول عشق بازی بودند.حتی بانگاه کردن باآدم های دوروبرم یاد رزا می افتادم. گذشته برای یک لحظه در ذهنم مرور شد و یاد اولین بوسه خودم ورزا  افتادم. او درحال آموزش تیراندازی به چند تازه وارد بود که به او نزدیک شدم.یک کت چرم بایک شلوار مشکی به تن کرده بود. وقتی سرتاپا مشکی به تن می کرد خیلی جذاب می شد.باصدای بلند می گفت:

-آماده.هدف تنظیم.تفنگ هاتنظیم شلیک.

 و بعد صدای شلیک  در تمام سالن پخش می شد وسیبل ها سوراخ سوراخ می شد. کنار او قرار گرفتم که یک نگاه بهم انداخت بعد به تازه وارد گفت:

-برای امروز خوب بود دخترامی تونید برگردین سرکارتون.

‌سپس به یکی ازدخترها گفت:

-ربکا توبیشتربایدتمرین کنی هنوز دستات برای اون تفنگ توان نداره بیشتر توی باشگاه وزنه بزن

-چشم

بعد از رفتن دختران و دورشدن آنها نگاهم کردو گفت:خوبی کاراچطور پیش میره.

 -هی دوباره بارئیس دعوا شد

-ای بابا خب حرف هاشو گوش کن دیگه.

درحالی که این حرف  را می زد به سمت یک سکو رفت و از روی آن کش مویش را برداشت و موهایش را دم اسبی بست و بعد کلاهش را سرش کرد موهایش را از سوراخ کشش بیرون کشید نگاهش کردم وگفتم:

-اخه نمی تونم این دفعه حرفام درباره تو بود که دعوا مون شد

باتعجب نگاهم کردودستش را به سمت خودش به حالت نشانه گرفت و گفت:

-من!!!!.

-اره من تو رو ازش خواستگاری کردم.

 -چی گفتی؟!

-بهش گفتم بزاره ما باهم ازدواج کنیم

-پسره احمق آخه ازدواج ما مگه ممکنه تو دیوونه ای

رفتم طرفش و در  یک ثانیه اورا در آغوش کشیدم و زمانی که داشت مرا توبیخ می کرد لباهایش را به زور بوسیدم ازخودم جدایش کردم. رزا با تعجب نگاهم کرد وبعد یک سیلی به من زد وگفت:

-این چه کاری بودکردی هوم.؟!ازدواج من وتو غیرممکنه آخه تو کی می خوای بفهمی که من معشوقه رئیسم بااینکارت گور خودت رو کندی.

-تومال منی اون صد تا معشوقه داره تو مال منی اگه بشه فرار می کنیم.

-معلومه چی داری میگی هوم فرار.گوش کن فکر ازدواج بامن  رو ازسرت بیرون کن خواهش می کنم آنقدر دور وبرمن نباش

دستش  را روی شانه ام زد و گفت:

– حالم بده برو کنار بزار برم سرکارم

می دانستم کجا می رود  که با کمانش تیر اندازی کند  برخلاف همه آن دخترانی که تحت آموزش بودند او خودش با یک کمان خاص تیر اندازی می کرد و تمرین می کرد آن هم در فضای باز . اومعشوقه رئیس بود یکی از صدها معشوقه اش امااو باهمه آنها فرق داشت مانند آنها هرزه نبود. او مغرور و گستاخ بودو از معشوقه بودن فقط اسم آن را یدک می کشید.

او حتی یک بارهم در اغوش  آن آدم کثیف نخوابیده بود. این اسم فقط به او قدرت می داد قدرت دیدن تک تک اعضای خانواده اش آن هم  از دور و فقط هم ماهی یک بار. اما من می خواستم که او برای  من باشد وکنار هم  و  کنار خانواده اش زندگی کنیم اما نشد که بشود این شهر هم بوی او را می داد بوی بودنش را به دلیل اینکه وطنش بود زیرا جایی بود که در آن  به دنیا امده بود تازمانی که من در آلمان او را دیده بودم در آن اموزش دیده بود و بزرگ شده بود.با یک نفس عمیق هوای غمگین آن ناحیه را در ریه هایم دادم و در ذهنم دوباره نقشه هایم را مرور کردم برای تغییر چهره دادن و دیدن رستوران سامیار به ویلایم بازگشتم. باید قبل از هر حرکتی آن رستوران را می دیدم. بایدبالاخره می فهمیدم که آن پسر به غیر از آشپز چه کاره است دوباره سوار موتور شدم و راه افتادم

*************************************************از زبان سامیار:

 خودم را باکمک کردن به همکار هایم سرگرم کرده بودم.آخروقت بود و مشتری هایمان رفته بودند.مشغول پاک کردن یکی ازمیزهابودم که سیندیا صدایم کرد

-سامیار یک لحظه بیااتاق مدیریت

-باشه الان میام.میز رو پاک کنم

-الان بیا بعدا پاک کن

-باشه

شیشه پاکن  را روی میزگذاشتم وگفتم:هی به میزمن دست نزنیدا تابیام .

بچه ها لبخندی زدند وبه کارهایشان ادامه دادند. به سرعت ازپله هابالارفتم و خودم را به اتاق رساندم ودر زدم

-بیاتو

در را بازکردم ورفتم داخل سامان دست برادرانه اش را روی شانه ام گذاشت وگفت:

-راستش یک اتفاقی افتاده

-چی؟!

-یک اتفاق نه خوب ونه بد

-سیندیااذیت نکن دیگه بگو

-باشه میگم

-بزارمن بگم.امروز یک آقاهه اومده بوده تحقیق درباره رستوران و درباره  من وتو

-خب که چی بشه؟!

-هیچی طرف گفته که کارگردان برنامه های تلویزیونیه بعد از کلی تحقیق و صحبت با بچه ها گفت که تا چندوقت دیگه میادبرای درست کردن یک قرارداد برای برنامه آشپزی و بالاخره کتابی که نوشتیم نتیجه داده راستش این برگ هاازطرف ناشرمون اومده اونم گفته که همه نسخه ها فروش رفته.

-یعنی هر ۸۰۰۰هزار تا که چاپ کرده بود!!!

-بله

-فکرکنم همین اتفاق اون کارگردان رو به اینجاکشونده

-باید جشن بگیریم.

-اهوم برای همین بهت گفتم اما به نظرم جشن  رو بزاریم برای بعد قرارداد برنامه.

بعد از شنیدن خبرها دل در دلم نبودباید به رز می گفتم به ساعت روی دیوارنگاه کردم.برای تماس گرفتن با رزخیلی دیروقت بود به همین علت از تماس گرفتن با او منصرف شدم از رستوران بیرون آمدم که در  پاک کردن وجمع کردن صندلی های بیرون به افراد دیگر کمک کنم.زمستان سردی بود آن شب هم خیلی سردبود.خبرهای خوبی شنیده بودم اما نمی دانم چرایکی در ذهنم می گفت: (که این خوشی ها موقته.) وشایدم قراربوداتفاق بدی برای خودم وخانواده ام یا رز بیفتد.یکی ازصندلی ها را کنارکشیدم و روی آن نشستم و به آسمان چشم دوختم.ماه کامل شده بود و در  آسمان میان  ستاره ها خودنمایی می کرد.نمی دانم چند دقیقه و یا چند ساعت به ماه خیره بودم ونگاهش می کردم گویا می خواستم که آنقدر به آن نگاه کنم تااو خسته شود وبه زمین بیاید ، بار دیگر یک دلهره خیلی عجیبی سر تا پایم را فراگرفته بودو نمی گذاشت برای اتفاقاتی که دارد برایم رخ می دهد شادباشم.نمی دانم چقدر گذاشت که دست سرد سامان را روی شانه ام حس کردم و از آن نگاه کردن های طولانی به ماه خسته شدم.وبا صدای سامان ازکارم دست کشیدم.

-چی شده؟! اتفاقی افتاده

-نه فقط.

برای یک لحظه سکوت کردم دستم  را به صورتم کشیدم و گفتم:

-هیچی.کارا تموم شده

-کار که هیچی دررستورانم بستیم.

آنقدر غرق نگاه کردن به ماه شده بودم که اصلا سروصدای کنارم را نشنیده بودم حتی متوجه نشده بودم  که همه رفته اند.و من وسامان تنها شدیم.

ازجایم  بلندشدم وگفتم:

-خب پس بریم خونه.

-بریم.سامیار

-بله؟؟؟؟

-چیزی شده.؟؟

-نه!

-اخه.غمگینی!!

-نه بابا بیابریم

-باشه نگو

دستش  را روی شانه ام زد و گفت:

-سامیار می خوام این رو بدونی که هراتفاقی بیفته من مثل کوه پشتتم درست عین یک‌ کوه هیچ وقت برات کم نمی زارم.

-می دونم.حالا چرا یک دفعه این جمله رو گفتی؟؟؟

یک دفعه صدایش را با صدای آقای افشار در فیلم ساختمان پزشکان تعویض کردودستش را هی تکان دادوگفت:

– می دونی اساسا می خواستم بگم کلا تا من هستم غمت نباشه. دمغ نشی‌.ازنظر روان شناسی آدما وقتی غمگین می شن به دلگرمی نیاز دارن

-بله!بله!!

برای یک لحظه از خنده منفجر شدم  و خود سامان هم شروع به خندیدن کرد

،سپس به همراه هم به سمت ماشین راه افتادیم.یک لحظه در دلم خدارا به خاطر وجودسامان شکرکردم زیرا  او واقعا برادری  بود که می خواستم هیچ وقت برایم کم نگذاشته بودوهیچ وقت هم پشتم را خالی نکرده بود.آن موقع ازخداخواستم که هیچ وقت نشودکه او نباشد یا هیچ وقت نشود که ما دو برادر درمقابل هم قراربگیریم.

اما نمی دا نم خدادعایم را استجابت کرد یا نه. سوارماشین شدیم سامان یک آهنگ بسیار شادplay  کرد و گفت:

-بیا تاخونه برقصیم.

 نگاهی به او انداختم و گفتم:

-دوباره خل شد.

سامان دیوانگی اش را شروع کرد بااینکه اصلاحوصله نداشتم اما چاره ای به جز همراهی بااو نبود . متوجه نشدیم که چه زمانی به خانه رسیدیم خیلی تفریح کردیم. به ساعت که نگاه کردم  ازچهار هم گذشته بود هردو خودمان را  روی تخت رها کردیم و به خواب رفتیم سامان را نمی دانم اما من خیلی زود به خواب رفتم .

*************************************************

از زبان رهام

روی مبل نشستم پوک دیگری  به سیگارم زدم ودستانم را روی عرض مبل رها کردم وسرم‌ را بالا آوردم دودسیگار را از ریه هایم  بیرون دادم  چه لذتی داشت سیگارکشیدن آن هم بعد از یک حمام آب گرم.خانه ساکت بودهیچ کس جز من آنجانبود. یک پوک دیگر به سیگارم زدم و در  جای سیگاری خفه اش کردم.شاهین از راه رسید و یک پاکت روی میز انداخت و گفت:

-بیاعکس هایی که خواستی آماده شده.

عکس ها را از داخل پاکت بیرون آوردم ومشغول نگاه کردن به آنها شدم. شاهین کتش را روی شانه اش انداخت و گفت:

-من دارم می رم بالا استراحت کنم.

-صبرکن کارت دارم.

شاهین بازگشت و سرجایش نشست و گفت:

-زودباش بگو که خیلی خستم.

شایان هم ازراه رسید.داشت کفش هایش را درمی آورد که با تعجب به او نگاه کردیم.او هم نگاهی به ما انداخت وگفت:

-چیه؟ انتظاراومدنم رو نداشتین !نه.اقای آلن گفت:(چون امروزمحافظ دخترا شده بودم می تونم برم خونه من برای این که تابلو نشه اومدم.)

-اهان بیابشین خوبه که اومدی با هردوتون کارداشتم شایان کنارشاهین نشست و گفت:

-بگو

-وصیت نامه رو آماده کردین؟!

-اره خیالت راحت باوصیت نامه قبلی مو نمی زنه تموم چیزهایی که داشت روبه نام تو و خودمون زدیم

-خب بایدهمه رو بفروشیم

-چی بفروشیم؟!معلوم هست چه فکری تو سرته؟!ما کلی دردسر کشیدیم تااون اموال روبه نام خودمون کردیم.

-خب عقل کل برای همین میگم که بایدبفروشیم دیر یا زود ممکنه کسایی پیدا بشن که فکرکنن مارئیس رو کشتیم .

-خب مگه غیرازاینه

شاهین لبش را  گاز گرفت و شایان را نگاه کردوگفت:عه زشته.عیبه خودت  که می دونی اون دوتاخدمتکار هرزش اینکار روکردن.

من هم لبخند تمسخرآمیزی زدم وگفتم:خلاصه که باید همه رو بفروشیم و به فکر بازسازی دوباره  سازمان باشیم.

-تو نمی خوای بگی چیکار می خوای بکنی؟!

-نه قدم به قدم بهتون میگم.

از جایم بلند شدم و به سمت پنجره رفتم به منظره  تاریک و روشن بیرون خیره شدم وگفتم:

-فعلااملاک اون باید تو هر جایی که هستن فروخته بشن و بعد می خوام که یک عمارت خیلی بزرگ با تموم امکانات توی تهران بخرید‌.

-تهران!!!

 به سمت اآنها برگشتم و شروع به قدم زدن کردم وگفتم:

 -آره می خوام گروه  رو ازاونجا هدایت کنم.

-میشه بگی می خوای چیکارکنی؟!

شاهین یک پس کله ای  نثار شایان کردوگفت:

-خنگ. براساس وصیت نامه الان کی ریئسه؟!

-رهام

-کی باید گروه  رو اداره کنه؟!

-رهام

-خب حالا فهمیدی می خواد چیکار کنه؟!

شایان یک بشکن زدوانگشت هایش را بالا آوردوگفت:

-آهان

-راستی اون پسره سامیار هیچ خطری برامون نداره یک آشپزساده است که فقط یه کمی  سر و گوشش می جنبه و کنجکاوه البته ادب بشوهم نیست اما داداش ممکنه برامون خطر ساز بشه چون همیشه پشتشه

-نترس شاهین فکر اونشم کردم.‌کاری می کنم که دیگه چشم دیدنش رو نداشته باشه و از هم جداشون می کنم.

-خوبه.حالا اجازه استراحت می دی؟!

-اره مرخصید‌.

شایان وشاهین از پله ها بالا رفتند.شایان به نیمه پله ها که رسید فریاد زد:راستی رئیس شدنم بهت میاد و الحق که براندازته.

بارفتن آنها  به طبقه بالا دوباره تنها شدم به عکس ها نگاهی انداختم.یکی ازعکس ها را برداشتم و به آن خیره شدم عکسی که رزا در آن  داشت با تفنگ تیراندازی می کرد. با نگاه کردن به همان یک عکس بغضم شکست و قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد.یاد آن روز کذایی افتادم.

رئیس روی یک مبل نشسته بود و تفنگش را روی سر شایان گذاشته بود.او از همه ی ماکوچک تربود یادمه وقتی نجاتش دادم و آوردمش داخل گروه فقط ۷ سال داشت.آن موقع من خودم سنی نداشتم ۱۳سالم بوداما یک گروه را رهبری می کرد‌م.رئیس نگاهش را به رزا انداخت و گفت:

-نشونه بگیر و شلیک کن

-آخه چطوری اون پدرمه نمی تونم؟!!

-اگه نکشیش من شایان رو می کشم وبعد اون دوتای دیگه رو

هر سه ما از طرف محافظانش محاصره شده بودیم و هیچ کاری نمی توانستیم انجام بدهیم و عملا هیچ دفاعی نداشتیم.

-آخه چرا با من می خوای اینکار بکنی من که؟!!

-هیس گفتم بکشش

-باشه.

رزاخوابید روی زمین ودرحالی که اشک از چشمانش جاری شده بود پدرش را نشانه گرفت. تیر رزا هیچ وقت خطا نمی رفت اما آن روز دست پدرش را نشانه گرفت و تیر به جای زدن به سر یا هرجای دیگر آقای الن زد به کیف سامسونتش. فکرکنم از قصداینکار را کرد با اینکار یک تیراز پایین ساختمان به سمت ما شلیک شد که به دست رزا خورد.رزادستش را گرفت و روی زمین افتاد.رئیس ازجایش بلندشد و به بالا سر رزا رفت. رزاهم داشت سعی می کرد که خون دستش را بند بیاورد،رئیس پایش را روی گردن رزا گذاشت وگفت:

-عرضه ي این کارم نداشتی نه؟نتونستی درست انجامش بدی سزای همچین آدمی مرگه!!

فشار پاشنه کفشش را بیشترکرد و گفت:

-وقتشه که بمیری.

هیچ وقت از یاد نمیبرم که خودم را جلوانداختم وگفتم:

-اونو نکش اون!اون حامله است؟!!

-چی؟! هرزه.

فشار پایش را روی گردن رزابیشترکردوگفت:

-معلوم نیست بچه کدوم حروم زاده ای تو شکمته حقته که بمیری.

هرچه کلنجار رفتیم نتوانستیم خودمان رااز دست آن محافظ های لعنتی راحت کنیم. یک گلوله به پیشانی رزا خالی کردو رزا از دنیا رفت.

سراسیمه یکی از محافظ هایش از پله هابالاآمد و گفت:

-بایدبریم رئیس اونا دارن  میان بالا و کلااینجارو محاصره کردن.

-بریم

-رئیس بااین سه تاچیکارکنیم

-بکششون.اما نه صبرکن بگذار زنده بمونن تاجوان‌ها رو بکشه و فکرکنه اینا قاتلای دخترعزیزش بودن.دست هاشونم بازکنید.

باشلیک گلوله دست‌هایمان را باز کردند و با بازشدن دست‌هایمان هرسه دویدیم سمت جنازه رزا و او را تکان دادیم. متوجه رفتن رئیس و تیراندازی هایشان نشدیم.آقای آلن  و افرادش  نزدیکمان بودند.شاهین بودکه من وشایان را کشان کشان  از سر جنازه بلندکرد و هردوی مارا به یک محل مخفی ازساختمان برد و ما را ساکت کرد.و گفت:

-مرد باشین انتقام رزا رو ازشون می گیریم اونا نبایدبفهمن که مازنده موندیم فهمیدید.هیچ کس نباید بفهمه که ماهنوز توی ساختمونیم.

از داخل چند سوراخ دیوار آقای آلن را دیدم که تاجنازه رزا را دید جا خوردو روی زمین نشست زد زیرگریه وگفت:

-من کشتمش. دخترخودم رو کشتم. ای خدا.

چنددقیقه بعد مرددیگری هم دیدم که آمد بالاسر جنازه وگفت:

-رزا!!!!

آن موقع نمی دانستم او چه کسی است اما بعدا متوجه شدم که آقاسعید پدر سامیار بوده بعد از چند لحظه شاهداین بودیم که جنازه رزا را با خودشان بردند.اشک هایم را  از روی صورتم پاک کردم وعکس را روی میز پرت کردم و با حرص گفتم:

-انتقام مرگت رو می گیرم.اگه اون دشمنی دیرینه نبود اگه بابات قضیه گمشدن تو رودنبال نمی کرد. اگه !اگه!

دستم  را مشت کردم و به دیوار کوباندم وهم زمان اشک می ریختم باید برای اینکه حال و هوایم عوض می شد  ازخا نه بیرون می رفتم. شاهین ازپله ها پایین آمد

-کجا می ری؟!

-هوا خوری

-صبرکن منم میام

به سمتم امد وگفت:

-گریه کردی؟!

-نه

-می دونم نخواه که گولم بزنی می دونم که دوباره اشک ریختی و یاد رزا و روز مرگش افتادی.

و روی شانه ام  زد و گفت:

-انتقام اون رو می گیریم درست مثل انتقام گرفتن از قاتلای مامان وبابا

-می دونم

-بیا باید بریم کاراون دوتا خدمتکارم زودترتموم کنیم.

-آره یادم نبود.

هردو لباس های گرم مان را به تن کردیم من سم را برداشتم و باهم همراه شدیم می دانستیم قرار است چه  کنیم و پاتوق آنها کجا است. داخل  ماشین نشستیم شاهین ماشین را روشن کرد. شایان در خواب خوش بودو ما به فکر کشتن چند نفر دیگر. یک سیگاردیگری روشن کردم شیشه را پایین دادم. دود سیگار در هوای بیرون پخش شد.شاهین سرعت را زیاد کرد و با سرعت زیاد به سمت یک بار راه افتاد. نقشه ما یک عشق و حال رمانتیک باآن دو هرزه  و بعد یک شراب مسموم به خورد آنها دادن  بود . درست همان گونه  که به آنها  فرمان دادیم که رئیس و همکارهایش  و هر فردی که در آن مهمانی  بود را  بکشندالبته این نقشه من بود.فردا بود که خبر آن مهمانی دوباره سر تیتر  روزنامه های سوئیس می شد.

امااین دفعه کارمان کمتربودو فقط قراربود که دونفر کشته بشوند که آن هم قرارنبودکه کسی متوجه شود که ما آن ها را کشته ایم  و درست مانند همیشه یک کار بی نقص دیگر .

دانای کل:

شاهين و رهام وارد بار شدند. شاهین ازدور یکی از آن دختران  را دید که در آغوش  یکی از مردها خود را رها کرده و مشغول دلبری کردن بود. لبخندی به رهام زد وگفت: -یکیشون اونجاست.

-اون یکی هم پشت صندلی نشسته.

و هردوی آنها  به سمت میزی رفتند  که هزاران نفر دور آن  روی صندلی های زیادی نشسته بودند و صاحب بار برای آنها از هرچه که می خواستند می آورد.شاهین ورهام روی دو صندلیو نشستند  و شاهین بلندگفت:

-دوتالیوان شراب انگور .

مردی که صاحب آنجا بودگفت:

– اطاعت قربان

یکی از دخترها که آنجابود گوش هایش تیز شدوآن دو را شناخت.آن دخترآنقدر مست بود که تلو تلو می خورد به سمت شاهین آمد و دستش روی شانه های شاهین کشید و گفت:

-چه عجب یادی ازماکردین؟!!!

 بدن شاهین را نوازش می کرد وگفت:

-ببینم برای تسویه پولمون اومدی.

شاهین لبخندی زد وگفت:

-آره.

دختری که حالادر کنار شاهین جا خشک کرده بودچشمش به رهام افتاد که درحال نوشیدن جرعه ای از شراب انگور بود.از شاهین گذر کرد و به سمت رهام رفت و دستش را  بر روی شانه های رهام کشید وآرام او را  نوازش کرد هردوی آنها می دانستند که قصد دختر چیست وبرای چه آنقدر آن ها را نوازش می کند. رهام لبخندی به دختر زد و گفت:

-نکنه خیلی دلت می خواد بهمون سرویس بدی و بعد باهات تسویه کنیم

دخترلبخندی زد و گفت:

-آره چرا که نه مخصوصا حالا که رئیس جدید قدم برچشمان ما گذاشته و به اینجااومده.

رهام خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:

-خیلی خوب دوستت رو صدا کن تا بریم اینجا جاش نیست

-باشه.

دخترازکنار آنهاگذشت و به سمت دوستش رفت.صدای گفت وگوی ان دو از دور شنیده می شد.

-جنی بیا بریم.

جنی قهقه ای سر داد و از بغل آن مردجداشد و به سمت آنها آمد و گفت:

-به به چه عجب یادی ازماکردین.

بعدخودش را در آغوش شاهین انداخت و لب های گرمش را روی لب های شاهین گذاشت. شاهین او را از خودش جداکرد و گفت:

– اینجاجاش نیست. صبرکنید می ریم خونتون.

دختر ها خنده بلندی سر دادند و هردو یشان به سمت رخکن بار رفتند. رهام نگاهی به شاهین کرد و گفت:

-چه فکری توی سرت داری؟!

شاهین خندید و گفت:

-توفقط تماشا کن.

دخترها زودتر از آنچه که فکر می کردند بازگشتند و هر چهار نفر به سمت ماشین حرکت کردند دخترها روی صندلی های عقب نشستند و شاهین و رهام روی صندلی های جلو. یکی دیگر از دخترها که نامش جسیکا بود رو به شاهین کرد و گفت:

-کاش راننده داشتین تا پیشه ما می نشستین

شاهین هم درحالی که نقشه های در سرش را مرورمی کرد، گفت:

-نگران نباش زود می رسیم.خونتون همون جاست دیگه.

-آره

شاهین به سمت خانه آن دو دختر حرکت کرد.چقدر ساده بودند دخترهای تن فروشی که نمی دانستند چه در انتظار شان است. خانه آنها تقریبا خارج از شهر برن بود و یک کلبه کوچک بود که حتمااز همین راه آن را خریده بودند. شاهین ماشین را نگه داشت و زیر لب به رهام گفت:

– بشین تو ماشین تا پیاده بشن دخترهاکه رفتن توی خونه مامی ریم. جینی خنده  دیگری از مستی سر داد و گفت:

-رسیدیم پیاده نمیشید؟!

شاهین به دختر لبخندی زد و گفت:

-شمابرین توی خونه خودتون رو آماده کنید ماهم الان می آیم. من یک  کار خیلی کوچک بارئیسم دارم.

هر دو دختر به سمت خانه راه افتادند. رهام به شاهین نگاه کردوگفت:

-می خوای چیکارکنی؟!!

-فکر می کنی می زارم بااونا بخوابیم لیاقت ما بیشتر ازاون دو تاهرزه است تو فقط نگاهت سمت اون خونه باشه.

درهمان لحظه شایان کنترلی از داخل جیبش درآوردوماشین  را روشن کردو دگمه کنترل  را فشار داد خانه ای که آن دو دختر در آن بودند یک دفعه منفجر شد و شاهین لبخندی زدوگفت:

-بریم .فردا بایدبیان جسد تیکه شون روجمع کنن.

ماشین را روشن کردند و راه افتادند.رهام در فکر فرو رفته بود. به شاهین نگاه کرد وگفت:

– ببینم این دور و بر که دوربینی چیزی نبودکه ما رو ببینه؟!

-نه خیال راحت تاشعاع ۵۰متری اینجا نه خونه ای هست نه دوربینی.یک کاربی نقص تحویلت دادم تافردا اگه کسی از اینجا ردنشه نمی فهمه که چی شده وهمه فکر می کنن حتمادارن اطراف شهر ساخت وسازمی کنن

-خونه ماله کی بود؟!

-مال خودشون اون شب که برای حرف زدن باهاشون اومدم اینجا پیداشون کردم.فهمیدم که با پول همون کثافت کاری هاشون خریدنش.

رهام دستش را روی شانه برادرش  زد و گفت:

-کارت عالی بودیک قتل بی نقص انجام دادی.انتظارش رو نداشتم.آفرین

شاهین هم خودش را تحویل گرفت وگفت:‌

-مارودسته کم گرفتی داداش.

-نگران هیچی نباش اون دوتادخترحالاهردوشون به یک تیکه گوشت تبدیل شدن وچیزی ازشون باقی نمونده

-آره

-اماممکنه یک نفرشون زنده مونده باشه

-شاید ولی تواون خاکستر من بعید می دونم

سامیار:

امروز بارز قرار داشتم که به همراه هم برویم و خانه ای که قرار بود در آن زندگی مان را شروع کنیم ببینیم. می خواستم او را سورپرایز کنم چون رز اصلا خانه سامان  را نپسندیده بود و گفته بود که زندگی در برج مانند زندگی در یک قوطی دربسته و یایک سوراخ موش می ماند و برای همین با پولی که داشتم و فروش آن خانه و یک وام یک خونه ویلایی خریدم البته جای تعمیرهم داشت اما حداقل کمی از آرزوی های رز را برآورده کردم و خداشکر که ازآن مزاحم هم خبری نبودآ قای آلن ترجیح می داد که محافظ غیرمستقیم از خانواده اش محافظت کند تا کنار آنها باشد به همین علت آن پسره  احمد از دور این کار را انجام می داد تا که در کنار ما باشد. سوار ماشین شدم به سمت عمارت خانواده رز حرکت کردم  و حدودیک ساعت بعد به نگهبانی عمارت رسیدم. شایان بادیدن من به سمت ماشین آمد و من هم  برای سلام  وع لیک ماشین  را نگه داشتم و شیشه را پایین دادم‌

-سلام

-سلام چطوری؟!

-خوبم

-اومدی دنبال خانم

-اره.

 -برای ماخوراکی چیزی نیاوردی آقای آشپز همه عاشق دستپختت شدن. میگم یک دور آموزش آشپزی برای آشپزاین خونه بزار

-چشم حالا بی زحمت بگو در رو بزنن برم تو

درهمان لحظه رز از راه رسید.نگاهی بهم کردوگفت:

-نمی خواد من اینجام دیگه خداحافظ بچه ها

و به سرعت داخل ماشین نشست.

-نمی خوای بگی کجا می خوایم بریم؟!

-نه فقط محکم بشین

به طرف خانه و یا کلبه عشقمان راه افتادیم. سکوت خاصی میان من و رزحکم فرما شده بودو هردو به یک موزیک بی کلام گوش سپرده بودیم زیرا من فقط دوستدار آهنگ های آرامش بخش و موزیک های بی کلام بودم البته تعدادی هم موزیک باکلام گوش می کردم که همه آن موزیک ها  درواقع قطعه هایی بودند که رز آن ها را خوانده بود و من آن  ها را جمع کرده بودم. رز بالاخره سکوتی که در فضای ماشین پخش بود را شکست و پرسید:

-ساميار موزيک های دیگه ای نداری خسته شدم چرا هیچی نمی خونه؟!

-نه.راستش.توکه می دونی من موزیک بی کلام وآروم دوست دارم

-آره.خب ولی من خسته شدم

-خوب برام بخون

-اینجا

 -اره.

-نمي شه.که

-چرانشه؟!

-آخه الان هیچی به ذهنم نمی رسه.اصلا بزارازتوی گوشیم یک آهنگpalyکنم.این آهنگی که   playمي کنم فارسی چندوقتی می شه که بیرون اومده از یک گروه به نام دنگ شوم هست. اسمشم یار غایب اصل شعر مال یک شاعر ایرانی که اسمش رو نمی دونم

-خب بزارببینیم چیه عزیزم

-چشم

رزآهنگ را play کرد.

بعد از آن اهنگ من بالاخره به سمت یک سری ازآهنگ های با کلام کشیده شدم. موزیک های سنتی که درواقع شعرهای شاعران  بزرگ ایران زمینمان بود و تصمیم گرفتم که تمام موزیک های این گروه  را دانلود کنم و رز باعث شده بود که من غیر از گوش کردن به آهنگ های بی کلام وآهنگ هایی که خود رز آن ها راخوانده بود و آهنگ های شادمهرعقیلی به آهنگ های دیگر خواننده های کشورم و کشورهای دیگر علاقه مند بشوم البته تعداد آنها محدودبود.

به خانه  که رسیدیم.قبل از پیاده شدن و نزدیک شدن به خانه از رز خواستم که چشم هایش را  ببندد تاکاملا غافل گیر بشود.

*************************************************

از زبان رز:

سامیار رو به روی یک خانه ویلایی با چوپ های سفید توقف کرد و از من خواست که چشمانم را ببندم. من هم طبق دستور او عمل کردم ودست هایم راروی چشما نم گذاشتم امااز لا به لای انگشتم می توانستم چیزهایی را ببینم البته نه به طور واضح. سامیاردرماشین را برایم بازکرد و من هم از ماشین به همان شکل پیاده شدم و بعد شانه ام را گرفت و سعی کردکه من را به سمت خانه هدایت کند برخلاف تصوراتم ما به سمت خانه سامان و برج های سربه فلک کشیده نرفته بودیم. بلکه داخل خیابانی بودیم که از اول تا آخر آن را خانه های ویلایی پرکرده بود که بعضی از آن خانه ها قدیمی و خراب شده بودند و بعضی دیگر تازه ساخت و جدید بودند. به کمک سامیار قدم برداشتم و به یک نرده چوبی سفید رنگ که ازلابه لای انگشتانم می توانستم ببینم نزدیک شدم. دقیق که به آن نگاه می کردی می فهمیدی زیادی قدیمی هستندو بایک برخورد همه آن نرده ها فرو می ریختند. سامیار در چوبی آن نرده ها را برایم  بازکرد، نرده هایی که بلندی آنها حتی تا کمر من هم نمی رسید و عبور کردن و یا پریدن از روی آنها بسیار آسان  بودوبا دو قدم بلند بدون باز کردن در می توانستی به آن سمت بروی سامیار ازمن خواست که دست هایم را از روی چشمانم بردارم و چشم های نیمه بازم را  بازکنم. بعد از اینکه چشمانم را بازکردم.جست و جو گرانه اطرافم را نگاه کردم، حالا من و سامیار داخل حیاط یک خانه ویلایی بودیم، همان خانه ای که اولین دفعه از پنجره ماشین آن را  دیده بودم. خانه به یک تعمیراساسی نیاز داشت و با وضعیتی که داشت می شد فقط اسم یک کلبه خرابه را روی آن گذاشت. طراحی حیاطش زیاد جالب نبود. یک قسمت از سنگ فرش آسیب دیده و شکسته بود یک مکان  داشت که به پله های خونه منتهی می شد با دوتا باغچه کوچک که در گوشه های حیاط بودندو گل های داخل باغچه اش از سرمای زمستونی برن یخ زده بودند. کنجکاوانه به سامیارنگاه کردم وگفتم:

-اینجاکجاست؟!قرار بودبریم خونمون رو ببینیم.!!

سامیار سرش را پایین انداخت. شرمنده به نظرمی رسید.دست هایش را از سرمای دی ماهی برن داخل جیب هایش فرو برد با پایش یکی ازسنگ ریزهای جلوی پایش را ضربه زد وگفت:

-می دونم خیلی وضعه این خونه بدجوره.اماباپولی که داشتم فقط می تونستم اینجا رو بخرم البته برای تعمیرشم پول کنار گذاشتم.این روزها توی برن خونه های ویلایی خیلی گرون شده. ببخشید.دیگه درمقابل خونه ای که توی اون بزرگ شدی هیچه.انگشت کوچیک اون خونه هم نمیشه.

لبخندی ازسرشوق روی لب هایم آمد باوجود چیزهایی که دیده بودم سر ذوق آمدم.

باورم نمی شد که حرف های من آنقدر برای سامیارمهم باشد که برای یک حرف ساده تمام دار  و  ندار خود را  بفروشد و برای خریدن چنین خانه ای هزینه کند.اصلادلم نمی خواست برای کاری که کرده بود دل سردش بکنم و یااصلا او را پشیمان کنم برای همین هم به سمت او پرواز کردم و خودم را در آغوشش پرتاب  کردم و گونه اش را بوسیدم و باخنده گفتم:

-این خونه خیلی هم خوبه خیلی هم قشنگه.من دارم از الان وقتی رو تصورمیکنم که می خوایم تعمیرش کنیم.وای سامیار ممنونم که این خونه روخریدی و از افسردگی های من جلوگیری کردی.

سامیار‌از حرف هایم خوشحال شد ودست در موهایش کشید وگفت:

-واقعا خوبه.

-آره معلومه بیابریم توی خونه روببینیم.

در چوبی را برایم باز کردو وارد خانه شدیم تمام فضای داخلی خانه به یک پذیرایی و یک اتاق خیلی کوچک و چند تا پله و یک حمام و یک سرویس بهداشتی آسیب دیده و یک آشپزخانه باکابینت های شکسته وخراب خلاصه میشد.می دانستم که سامیارانتظاردارد که اورا به علت خرید  همچین خانه ای سر زنش کنم واز خرید پشیمانش کنم.امابرخلاف تصورش دویدم وسط پذیرایی وشروع کردم به چرخ زدن   خندیدن و میان خنده هایم با شادی گفتم:

-این پذیرایی خیلی بزرگه می تونیم دوتا اتاق خواب از توش دربیاریم.به سقف اشاره کردم و گفتم سقفشم تعمیرمی خواداما خوبه تازه می شه یک اتاق موسیقی توی خونه برای من درست کنی.

سامیار هم آرام آرام با من همراه شدواز نقشه هایی که برای این خانه داشت گفت.هردوی مابعد از کلی صحبت کردن وچرخ زدن در هرقسمت کوچک ازآن چهاردیواری روی یک مبل رنگ و رو رفته و خراب که درست وسط پذیرایی قرار داشت و یک میزمستطیلی شکل هم روبه روی  آن بود رها شدیم.آنقدر خسته شده بودیم که اصلا متوجه نشدیم که روی هر دوی آن ها حداقل به اندازه یک دوم سانتی متر خاک نشسته است. با نشستن ما  روی آن مبل گرد و خاکی بلندشد و یک فنراز وسط مبل مثل کارتون  تام وجری به بیرون پرتاب شد وصدای جالبی ایجاد کرد .صدایی که من وسامیار را به خندیدن با صدای بلند مجبور کرد.

سامیار یکی از پاهایش را بلند کرد و روی میز گذاشت به پای دوم نرسیده میزازوسط به دونیم شد وکوهی ازگردوخاک در هوا پخش شد.سامیار را نمی دانم اما من ازخنده غش کرده بودم.بالاخره از آن خانه دل کندیم و بعدتمیزکردن لباس‌هایمان سوارماشین شدیم.البته بعید می دانم که صندلی های ماشین از آن همه گردوخاکی که روی لباس های مابودجان سالم به در برده باشند وکثیف نشده باشند.

هرکسی که مارا می دیدفکر می کرد که حتما در زمین خاکی دعوا کرده باشیم.در راه برگشت سامیار برایم گفت  با اینکه این خانه ازنظرساختمانی وضعش خیلی بد است ولی زمین آن و مکان آن خیلی خوب است،راست هم می گفت خانه به یکی از کتابخانه های تاریخی برن نزدیک بودو خیابانش یکی از خیابان های خوب شهر بودکه در آن فقط خانه های ویلایی  نبودبلکه دو سوپر مارکت بزرگ هم در آنجا قرار داشت که همه اجناس در آن پیدامی شد.که این باعث خوش حالی بیشتر من می شد.سامیارمی گفت که حدود بیست سال است که داخل آن خانه  کسی زندگی نکرده وبه همین علت آسیب دیده است باحرف های سامیار یادحرف های مادرم افتادم که می گفت:   (خونه اگه صاحب نداشته باشه از بین می ره.این صاحب خونه است که یک خونه روسرجاش محکم ودرست نگه می داره وکاری می کنه که همیشه قابل سکونت باشه.اصلاخونه باصاحب خونه زنده می مونه.)راست هم می گفت.

آن خانه قرار بود مکانی بشودکه ماباتعمیر آن و زندگی کردن درآنجا به آن جان دوباره ای بدیم و شاید قراربودمکانی بشود برای متولدشدن ثمره عشق من و سامیار .سامیاربهم گفت که قرار است فردا دو نفر ازدوستانش را بیاورد که نقشه بازسازی خانه را براساس سلیقه ما طراحی و شروع به تعمیر آن بکنندو.من هم از این موضوع خیلی خوشحال شدم زیرا خانه ای که می خواستیم در آن زندگی کنیم قراربود براساس سلیقه ما باری دیگر بازسازی بشود  از اینکه سامیار را سرزنش نکرده بودم واو چنین انتخابی درخرید خانه کرده بودخیلی راضی بودم زیرا ممکن بود یک خانه نوبخرد ومن نقشه آن خانه را نپسندم .به خانه که رسیدیم مادرم با دیدن سرو وضعم من را به سمت حمام  راهی کردوازمن خواست آن لباس هارا دور بیاندازم .

*************************************************

از زبان سامان:

طبق معمول به علت اینکه کاری نداشتم  به افراد دیگر کمک می کردم تاغذاها را آماده کنند که سامیاراز راه‌رسید با رسیدن سامیارهم زمان صدای موبایلم بلند شد ،شماره ناشناس بودوداخل آشپزخانه هم خیلی سروصدابودوهمینطوردر قسمت های میزمهمان هاهم شلوغ بودبرای همین هم  یک سلام با سربه سامیار دادم و از در پشتی رستوران از رستوران خارج شدم و به تماس را بر قرار کردم

-سلام بفرمایید

-به سلام آقاسامان

-بازم دوباره تویی.چرادوباره مزاحم شدی.چی ازجون من وخونوادم می خوای؟!!

-هیچی.فقط زنگ زدم حالت رو بپرسم.

-حالم خوبه الیزابت از روزی که رفتی فراموشت کردم. والان دارم بابهترین دختردنیاازدواج می کنم و خوشبختانه همون دختری که دوستش دارم واز این که آدم کثیفی مثل تورو‌از دست دادم اصلا پیشمون نیستم.دیگه مزاحمم نشو

-باشه.امابدون این رفتارخوبی برای برخورد باعشق قدیمیت نیست.

-عشق!!توهیچ وقت معشوقه  من نبودی و نیستی بلکه فقط اسباب عشق وحالم وعیش نوشم بودی حالاهم برو به درک.

حوصله شنیدن حرف های بی سروته‌ الیزابت رانداشتم برای همین بعداززدن این حرف به سرعت تماس را قطع کردم و به رستوران بازگشتم وبه سمت سامیار رفتم تابتوانم باحرف زدن با او خودم را آرام کنم.سامیارهم مشغول خوردکردن یکی از سبزی های معطر برای اضافه کردن به یکی از غذاها بود که کنار اوقرارگرفتم واز اوخواستم که این کار رابه من بسپارد او هم  طبق خواهشم کارد رابه دستم داد و مقداری ازفسنجان را برای خودش کشید تاطعم آن راتست کند باعصبانیت و حرص زیادی که داشتم به سرعت سبزی ها را خورد می کردم.گویا می خواستم عصبانیتم را سر آن سبزی ها خالی کنم.سامیارباتعجب بهم نگاه کرد وپرسید:

-چیزی شده خیلی داری ریزشون می کنی عصبانی به نظرمی رسی؟!

-آره.این روچیکارکنم

-بدشون به سیندیا برای سوپ

-باشه

-چی شده؟!

-الیزابت دوباره برگشته الان دفعه چهارمی که بایک خط ناشناس داره بهم زنگ می زنه.

-چی برای چی دوباره برگشته

-نمی دونم.اماترسم ازاینه که بخوادزندگی من وشقایق رو بهم بریزه

-ببینم تودرباره اون به شقایق چیزی گفتی؟!

-راستش نه فکرنمی کردم که اون برگرده وبخواد زندگیمون رو بهم بریزه.

-اهوم حالا می خوای چیکارکنی؟!

-حس می کنم اون دوباره ازم می خواد که یه کاری رو انجام بدم

-چیکار؟!!

-راستش بایدیک چیزی بهت بگم ولی اینجانمیشه

-خب باشه بریم توی دفتر

-نه بهتره بریم بیرون.

-دیوونه شدی هواخیلی سرده

-می دونم.میریم توماشین

-باشه.

سامیاررفت تا پالتویش رابردارد ومن به سمت پالتویم که به گیره بیرونی بود رفتم باید به او می گفتم که چندوقت پیش کسی  مجبورم می کرد که او  و رز را از هم جداکنم.آن هم ازطرف الیزابت..

باسامیارداخل ماشین نشستیم.نگاه برادرنه اش را به چهره  پراسترسم انداخت وگفت:

-خب بگو

-راستش قضیه مربوط میشه به رفتن توبه نیوجرسی

-خب

-راستش یک قضیه الکی بود.هیچ دوره  آشپزی توی آمریکا برگزار نمیشه

-منظورت چیه.چرا داشتی اینکار رو می کردی؟!

-خب چیزه.چندوقته پیش من یک پاکت نامه که توی اون یک عالمه عکس از خودم والیزابت بود دریافت کردم. اون موقع که شقایق هنوزاینجابودومنم نمی دونستم عکس ها ازطرف خودالیزابت يا فرد دیگه ای توی اون پاکت علاوه برعکس ها یک شماره تلفن بودکه ازم خواسته بودندکه اگه می خوام که عکس وفیلم هابه گوشی شقایق فرستادنشه بهشون زنگ بزنم.منم زنگ زدم و یک مردناشناس جواب دادو گفت:

-ازطرف الیزابته. اون ازم خواست که کاری کنم که تو ورز ازهم جدا بشین؛گفت اگه کاری کنم که رز اینجا بمونه وتو براي مدت کوتاهی از اینجا بری تا کارشون رو انجام بدن من وخونواده ام رو راحت میگذاره وتهدیدم کرد که اگه اینکار رونکنم به خونوادمون صدمه می زنه.

-سامان.تو داشتی چیکارمی کردی اگه اتفاقی برای رز می افتاد چی!!!اگه….می دونی چیه تاالان فکرمی کردم توبه فکرمنی اما الان فهمیدم توخودخواه ترین داداش دنیایی توداشتی بخاطرچندتاعکس ویک تهدید مسخره یک زندگی  رو خراب می کردی. می دونم ممکن بود جون رز به خطر بیفته وحتی جون من. تومی تونستی حقیقت رو به شقایق بگی.توداشتی من ورز رو قربانی یک چیز مسخره می کرد.

*************************************************

از زبان سامیار:

انگارخون جلوی چشمانم را گرفته بود حتی نزدیک بودکه کاری دست سامان بدهم وبا او دست به یقه بشوم. امابایدخودم کنترل می کردم.امامگه می تونستم.آخه سامان داشت یک جنایت بزرگ درحق من مرتکب می شدجنایتی که اگه اتفاق می افتاد وبلایی سرمن یارز می آمد دیگر هیچ وقت او رانمی بخشیدم نه تنهابخشش بلکه  دیگر او را برادر خودم نمی دانستم.چند نفس عمیق پی در پی کشیدم وبعد به چهره ی سامان خیره شدم گفتم:حالا.چیکارداشت.هوم می خواد چیکارکنی.؟!

-نمی دونم این دفعه خودش بودوگفت می خوادحالم رو بپرسه

-خب تو چی گفتی؟!

-هیچی بهش گفت خوبم ودیگه مزاحم نشو قطع کردم.

-سامان می دونم که توداداش بزرگ منی ولی اگه دیگه زنگ زد.هرچی گفت بهم میگی.اگه چیزی ازم پنهون کنی ویااگه اتفاقی برای من ویا رز ویاهرکدوم از اعضای خونوادمون بیفته اگه بفهمم تو بدون اینکه به من چیزی بگی کاری کردی من تو رومقصراون اتفاق می دونم ودیگه حتی اسمتم نمی یارم.منتظرجوابش نشدم وازماشین پیاده شدم در را محکم بهم زدم. باید کمی قدم می زدم تااعصابم آرام شود چند دقیقه ای ازپیاده شدنم نگذشته بودکه سامان ازماشین پیاده شدصدایم کردوگفت:صبرکن.

درحالی که پشت به سامان کرده بودم دستم را به نشانه هیس بالاآوردم وگفتم:می خوام تنهاباشم.دست‌هایم را داخل جیب کاپشنم فروبردم بخار سردی ازدهانم خارج شد  وشروع به قدم زدن کردم.هوای زمستان های برن بسیار سردبودآن هم به قدری که آدم حتی با لباس گرم هم یخ می زد.البته ما به این هوای سردعادت کرده بوديم خیال هایی در  سرم درگردش بود.پیش ازحدنگران خودم و رزبودم واتفاقی ممکن بود در انتظارمان باشد،ترسم ازاین بودکه روزی برسد که من وسامان درمقابل هم قراربگیریم وچیزهایی که نمی خواستم اتفاق بیفتد در دلم به زمانی که سامان می گفت پشت من است می خندیدم و به راهم ادامه می دادم.حوصله برگشتن به رستوران وکارکردن را نداشتم. نمی دانم،چه اندازه پیاده روی کردم که به ایستگاه اتوبوس رسیدم آن موقع در آن ساعت هیچ اتوبوسی از آن ایستگاه عبور نمیکرد .روی صندلی های ایستگاه نشستم گوشی‌ام را در دستم گرفتم برای خودم یک تاکسی اینترنتی گرفتم آنقدر از‌ رستوران دور شده بودم که نمی توانستم برگردم ماشینم را بردارم.خوشبختانه تاکسی  زود از راه رسید،سوارتاکسی شدم.وقتی به خانه رسیدم  کسی خانه نبود.همه مثل همیشه داخل رستوران بودند دوباره به صفحه ی گوشی‌ام نگاهی انداختم در این نیم ساعت نه تا تماس بی پاسخ فقط ازمادرم وسامان داشتم. حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم

.برای همین هم کتم را درآوردم و به جا رختی آویزان کردم وازپله ها بالارفتم وبرای خواب آماده شدم…..

*************************************************

اززبان شایان:

درحال گشت زدن در اطراف خانه بودم که ناگهان موبایلم زنگ خورد

-بله.داداش؟!

-پاشوبیاخونه

-چطوری من سرکارم!!؟

-گفتم بیاخونه زودباش!!

-باشه

-از شاهین خبرنداری؟!

-نه

-پس کدوم گورستونیه این پسر؟!بياکه گندزدیم.

رهام این حرف را زدوتماس را قطع کرد.گویاعصبانی بود.به طرف در ورودی راه افتادم.در راه یک تاکسی اینترنتی گرفتم آن هم بایک آدرس مبهم،قرارنبودکسی ازمحل ما باخبر بشود .به درکه رسیدم.یکی ازنگهبان ها راصدا کردم و برایش داستان سرایی کردم وگفتم:

-که خواهرم اومده برن بایدبرم دنبالش.سپس به سرعت سوارماشین شدم و ماشین به سمت مقصد من حرکت کرد.

*************************************************

اززبان رهام:

 تماس را قطع کردم وموبایلم را به روی مبل پرتابکردم که درست روی مبل هم فرودآمدوبه زمین نخوردکه هزارتکه بشود.دست مشت شده ام رامحکم به دیوارکوباندم و ازدیوارفاصله گرفتم.به طرف مبل رفتم وروی آن نشستم باری دیگر تلویزیون را روشن کردم.خبرهمان خبربود و اخبارگوهم همان اخبارگو.دست هایم را در هم مشت کردم وباچشم های خیره به تلویزیون نگاه کردم.چطورممکن بود؟!

اخبارشروع شد:

-باسلام وخسته نباشید.امااخبار امروز.دیشب یک خانه درحوالی برن درآتش سوخت و یکی ازساکن آن درپی این حادثه جان باخت.گفته شده که فرد دیگری دراین خانه زندگی می کرده که فعلادربیمارستان به سرمی برد.وامامی شنویم صحبت های آقای فردو رو درباره جزئیات این حادثه.

-اقای فردو سلام.برای ماازجزئیات این حادثه بگید. و بگیدکه حال فردمصدوم چطوراست آیاروبه بهبودی هستندیانه؟!

-من.هم سلام عرض می کنم خدمت شماوبینندگان عزیز.ساعت دقیق آتش سوزی وعلت حادثه هنوزمشخص نشده امابه نظرمی رسدکه علت آن نشتی گازبوده.متأسفانه یکی ازساکن این خانه در پی این حادثه جان باخته اند.که به علت صدمه زیاد قابل شناسایی نیستند.امافرددیگری که دراین خانه زندگی می کردندهنوز دربیمارستان به سرمی برند. این فردیک خانم بودکه ازناحیه پای چپ ودست راست دچارمصدومیت شدیدشده وفعلابیهوش اند‌.

به سمت موبایلم یورش بردم وشماره شاهین را دوباره گرفتم وبازهم همانند دفعه قبل پاسخ نداد.

باصدای بلند فریادزدم.:

-اه.

که شایان ازراه رسید.

…………………………………………………………………………………………………………………….

اززبان شاهین:

داخل ماشين نشستم وبه راننده آدرس بیمارستان را دادم ویک نگاه به موبایلم انداختم.این نهمین باری بود که پاسخ تماس رهام  را نمی دادم وردتماسش می کردم.

بایدخودم کارآن دختر را تمام می کردم این نقشه من بود.بایدخودم تاقبل از اینکه بهوش بیاید و همه چی را بگوید کار اورا می ساختم .فقط بایدخداروشکرمی کردم که تاالان بهوش نیامده بود نگاهی به راننده انداختم وگفتم:

-میشه این رادیو رو روشن کنی.وتندتربری؟!

-چشم

جسمم را داخل ماشین جاگذاشتم وذهنم را به سمت ان خانه بردم به  سمت خانه ای که خودم نقشه سوختن آن را کشیده بودم.آن دخترحتماقبل  از عمل کردن آن دینامیت ها از درپشتی فرار کرده بود.آری بایدآن در را می بستم.دوباره صحنه نقشه ام را داخل آن خانه مرور کردم.

منتظرشدم که ماشین دوربشود ودر جاده پنهان شود  سپس دستکش های چرم مشکی ام را به دست کردم وکیف سامسونتم را برداشتم وارد خانه شدم.کیفم  را روی میزگذاشتم یک دینامیت ساعتی را از داخل آن  خارج کردم و زیرمبل هاجاساز کردم.آن دینامیت برای نابودی ابدی این خانه ساخته شده بود.امافقط آن نبود که کاراین خانه را تمام می کرد.تمام چراغ هاو وسایل برقی را یکی یکی خاموش کردم ورفتم سراغ شیرگازها.شیرگازی نمانده بودکه بازنکرده باشم.بعد از تمام شدن کارهایم از خانه خارج و سوارماشین شدم دست کش هایم و کیف سامسونتم را روی صندلی عقب انداختم  بایک سرعت باورنکردنی راهی خانه شدم .بازدن اولین کلیدبرق خانه منفجر می شد سپس  بادینامیت هاوفعال شدن آنها تمام خانه می سوخت امانشد که بشود آن نقشه یک نقشه بی نقص بود .باحرص به چهره خودم در آینه ماشین نگاهی انداختم هرکسی که من را می دیدازچهره ام می ترسید.چشمانم ازشدت عصبانیت قرمزشده بودورگ های گردنم بیرون زده بود.راننده رو به روی  بیمارستان توقف کرد و گفت:

-بفرماییدرسیدیم.

هزینه آن را پرداخت کردم وعینک دودی ام  را به چشم هایم زدم وازماشین پیاده شدم باید کارآن دختر را تمام می کردم. واردبیمارستان شدم. داخل بیمارستان به تعداد خیلی زیادی مامورهای پلیس ایستاده بودند که گذر از آنها مثل رفتن  در  دل شیربود.

ساعت هوشمندم را تنظیم کردم و به بخش نزدیک شدم پشت میز پرستاران ایستادم. قبل از اینکه رزیدنت بیمارستان سوال پیچم کند من کامپیوتر رو به روی انها  را هک کرده بودم وجای تمام بیمار ها را فهمیده بودم.حواسم به ساعت وپرونده هایی بودکه روی صفحه مانیتور نمایان می شد.

-بفرماییداقاکارتون

 کمی هول شده بودم . یک نگاه گذرا به صفحه  ساعتم انداختم وگفتم:

-دنبال پدر بزرگم می گردم آلزایمر داره گفتن اینجا بستریه

-آهان اون پیرمرده که توی خیابون بیهوش شده بود.

-آره کجاست.حالش خوبه؟!

-اتاق ۱۹۲

-ممنون

لباسم را مرتب کردم و به سمت اتاق راه افتادم.اتاق  پیرمرد درست کناراتاق آن دختربود.بایک نگاه گذرا تعداد پلیس هایی که در راهرو بودند  را درآوردم وارداتاق آن پیرمردشدم.خوشبختانه اتاق او خالی بودوکسی نبودکه در کارم دخالت بکند و مراسوال پیچم کند .پیرمردخوابیده بود.

ازاتاق او بیرون امدم و به سرعت ازبیمارستان خارج شدم.

شماره  فرناردو را گرفتم از او خواستم  که برایم  یک لباس پلیس با یک دست مدارک جعلی بیاورد. او در اینطور کارهاحرف نداشت

در یک ساعت لباس هایم را عوض کرده و باتغییر چهره .دوباره وارد بیمارستان شدم.درجه ولباسی که فرناردو برام آماده کرده بود ازدرجه پلیس های کشیک  داخل آن راهرو بیشتربودوراحت توانستم وارد اتاق آن دختر بشوم هدفونی که داخل گوشم  بود را روشن کردم.یک نگاه کلی به اون دختر و اتاق  او انداختم وتمام اتاق راچک کردم.

منتظرشدم تا فرناردو دروبین های آن اتاق وبیمارستان را هک کند تا کارآن دختر را تمام کنم.دوربین ها که هک شدند  به سرعت بالشت را از زیرسر آن هرزه برداشتم و

 روی صورتش گذاشتم و فشاردادم. شروع کردبه تکان خوردن و تقلاکردن.زیاد وقت نداشتم ‌آن دخترهم انقدری بی جان بودکه زیاددست وپانزند وکارش زود تمام شد.اگه ازدراتاق بیرون می رفتم همه متوجه می شدند  ودرکسری ازثانیه دستگیرمی شدم.به طرف پنجره رفتم ودر آن را بالا دادم.سطل زباله را در مکان خوبی گذاشته بودم.از طریق هدفون به فرناردو گفتم:

-متوقفش کن وجک رو بفرست دنبالم

ازپنجره پایین پریدم و به سرعت  از  داخل  سطل  زباله بیرون آمدم وشروع به دویدن کردم.پلیس  ها به  دنبالم می دویدند همه آنها یکی یکی من را گم کردند ووارد یک کوچه مخفی شدم.به ثانیه نکشیدکه لباس هایم  را از تنم درآوردم بابنزینی که قبلا روی آنها ریخته بودم به همراه شعله فندک آنها را به آتش کشیدم.جک بایک دور ارتیستی واردکوچه شدوگفت: زودباش سوارشو.

به سرعت روی صندلی جلونشستم و ماشین مانند برق راه افتاد.

………………………

واردخانه که شدم ساعت ازنه شب هم گذشته بود.باواردشدنم رهام از جایش بلندشد وفریاد زد.

-کدوم گورستونی بودی هان؟!چرا این لامصب  رو جواب نمی دادی؟!

-چی شده مگه چه اتفاقی افتاده؟! دستش را در موهایش فرو کرد ویک چرخی زد وگفت:

-مگه خبرهارونشنیدی؟!

خنده بلندی سردادم وگفتم:

-قضیه اون دختر رو میگی.کارش رو تموم کردم.

-چی میگی اون زنده مونده؟!

-اخبار چه ساعتی روگوش کردی تلویزیون روشن کن والان اخبار رو ببین.

شایان به سرعت تلویزیون را روشن کرد هرسه به  صفحه تلویزیون چشم دوختیم  .

رهام را کارد به بدنش می زدی خون از او درنمی امد. نگاهی بهم انداخت و گفت:فردابایک پاسپورت جعلی راهی تهران می شی.این جاموندنت به صلاحت نیست به فرناردو بگو برات آماده اش کنه.بایدخونه رو برای ورودمون آماده کنی

-باشه.

*************************************************

از زبان رز:

چشم هایم را بازکردم یک تکان خیلی کوچک به خودم دادم.اماازروی تخت بلندنشدم.نمی دانم چرا اما حس می کردم که هنوز خسته ام  وبه خواب نیازدارم. موبایلم را  از زیر بالشتم بیرون آوردم  وبه ساعت روی آن نگاه کردم.ساعت تقریباده بودواحتمالا تمام اعضای خانه بیدارشده بودندو مشغول  انجام کارهای خودشان بودند.باهمان بی حوصلگی  ازجایم بلندشدم وبه سمت آینه اتاق رفتم وشروع به شانه کردن موهای بلندم کردم .سپس آنها را دم اسبی دربالاترین نقطه بستم و ازاتاق بیرون آمدم.خانه مثل همیشه نه ساکت ونه شلوغ بود.ازپله های شیشه ای پایین آمده و وارد آشپزخانه شدم.طبق معمول هلن مشغول درست کردن ناهار و انجام دادن کارهای خانه بود.پشت میزنشستم ودرحالی که چشمانم را بادستم می مالیدم به او سلام کردم.

-سلام

-سلام خانم.صورتت رو شستی؟!

باخنده گفتم:

-نه؟!

-پس پاشوصورتت رو بشوربعدبیاصبحونه بخور.تاصورتت رو بشوری برات سفره صبحونه رومی چینم

-چشم هلن خانم.

ازجایم بلندشدم و به طرف سرویس بهداشتی  راه افتادم اماقبل از اینکه ازآشپزخانه خارج بشوم باری دیگر هلن صدایم کرد.به سمت  او بازگشتم وگفتم:

-چیزی گفتی هلن جون؟!

-آره.چرا آنقدرپکری؟!

-پکرنیستم یکم خستم.آخه دیروزکل روز روراه رفتم ولی آخرش هیچی برای خونه نخریدم.

-آهان.انشاالله که هرچه زودتربهترین وسایل  رو برای خونت می خری. حالابروصورتت رو  بشور بیا صبحونه بخور.باآب سردم بشورکه خستگیت دربیاد

اهومی گفتم وازآشپزخانه خارج شدم و وارد سرویس بهداشتی شدم چندمشت آب سرد به صورتم زدم تابلکه  خستگی ازتنم بیرون برود.می دانستم اگه لویزا مانند روزهای دیگر اینجابودلازم به این دوش آب سردصورت نبود.چون اون باورج و ورجه هایش این خستگی را ازتنم بیرون می آورد .نمی دانم علت این خستگی چه بود.شاید واقعامربوط به پیاده روی کردن های دیروز وسرزدن به فروشگاه های لوازم خانگی می شد.زیرا دیروز زیاد راه رفته بودم وفروشگاه‌های بسیاری را دیده بودم.اما آخرش چیزی برای خانه تهیه نکرده بودم.سامیارمن را در خریدوسایل برای خانه آزادگذاشته بودوهمینطور در طراحی خانه زیرا براین اعتقادبودکه آن خانه برای من است ومن هستم  که بیشترین زمان را داخل  خانه می گذرانم.به همین دلیل خانه بایدبراساس سلیقه من طراحی بشود وهمین طور لوازم خانه خریده بشود.امامن داشتم وسواس زیادی برای خریدوطراحی به خرج می دادم واین باعث شده بودکه نتوانم کارها را به سرعت پیش ببرم وچیزی برای خانه  تهیه کنم.از سرویس بهداشتی بیرون آمدم وحوله کوچکی برداشتم وصورتم راخشک کردم.که حس کردم کسی کنار من ایستاده و دارد به من نگاه می‌کند حوله را پایین آوردم وبه روبرو نگاه کردم

وباصدای بلنددادزدم:

-دارم خواب می بینم؟

-نه؟!

-تواینجاچیکارمی کنی ؟!خودتی نه؟!

-نه پس روحمه.خودمم دیگه خواهری.!

ساموئل یک دفعه کناررفت وصبا با شکم کمی برآمده پشت سرش ظاهرشد‌. صبا را در آغوش گرفتم و خندیدم وباخوشحالی گفتم:

-کی اومدین؟!

-بااجازتون دیشب آخرشب رسیدیم اما چون کلیدخونه دست مامانت بوداومدیم اینجاوهمه رو غافل گیرکردیم البته تو خواب بودی.

دست صبا را گرفتم وبه طرف آشپزخانه راه افتادم. ساموئل با اخم به من  نگاه کردو با لحن خاصی  گفت:

-خوب باهم خلوت کردین مارا از یادبردین

-نفرماییدداداشی ماکی شماروفراموش کردیم. صبحونه خوردین؟!

-اره ماکه مثل شما لنگ ظهر بیدار نمیشیم!!

-عه محمد اذیتش نکن حتما امروز تعطیلی دیگه

-آره تعطیلم

درحین صحبت کردن واردآشپزخانه شدیم وپشت صندلی ها نشستیم.هلن برای صباچایی وبرای محمدی که در خانه ما ساموئل بودقهوه وبرای من شکلات داغ درست کرد و برایمان آورد کمی از شکلات داغ را مزه مزه کردم وبرگشتم سمت ساموئل بایک ذهن پراز سوال.اولین سوالم را از او پرسیدم:

-خب چی شده که انقدر بی خبراومدین بابا گفت تابعدانتخابات بایدبمونیدآمریکا؟!

 -خودمون دقیق نمی دونیم اماباباچندروز پیش زنگ زدوگفت:(که اینجا بودنمون هیچ خطری برامون نداره ومی تونیم برگردیم گفت همه چی برگشته به روال سابق ماهم که ازخداخواسته اونجابودن برامون سخت بودوعادت نداشتیم بااولین پرواز برگشتیم.)حالااینا رو ول کن.بگو ببینم چیشد که این دوتاخونواده به وصلت تووسامیاررضایت دادن؟!

-نمی دونم کاربزرگ رو سامیارکرد‌.البته نمی دونم چی شدکه یهو باباراضی شدولی

-ولی چی؟!

-مامانت هنوز مخالفه

-آهان نترس راضی میشه.اون تورودوست داره ولی انتظار ازدواج کردن سامیاررونداشت.سامیارم یکم تندرفت ولی خب بازم موفق شد.

ساموئل قهوه اش رو تا آخر سرکشیدواز روی صندلی بلندشدبه من وصبانگاه کردوگفت:

-تاشمااختلالات خواهرشوهری تون رو می کنیدمن برم یک سربه دفتر فرش فروشی بزنم و بیام.

-باشه برو

به طرف صباآمدویک بوس روی صورت او کاشت و گفت:

-مواظب اون کوچولو هم باش

-چشم

 سپس ازآشپزخانه خارج شد نگاهی به صبا کردم وگفتم:

-خب بگو ببینم خوشگل ماچیه دختر یاپسر

-اوم نمی گم.

-بگودیگه صبا

-نه خیرداداشتم نمی دونه چیه؟!

-وامگه ممکنه

-اره دیگه می خوایم فردا یک جشن بگیریم بعد توی جشن بهتون میگم چیه؟!

-چه باحال پس کلی کارداری امروز

-اره به کمک توام نیاز دارم.تازه سامیار ومامانم اینام خبر ندارن که اومدیم بهشون چیزی نگی

-نه بابا ما اصلا این داداش جان شماروخیلی کم می بینیم.

-عه چرا؟!

-چون که همش سرکاره

-آهان دنبال یک لقمه نونه.حالاپاشو. برولباسات روعوض کن.بایدبریم بیرون کلی کارداریم.

-باشه.

از پله هابالارفتم و وارداتاقم شدم.به سرعت به سمت کمدم رفتم و آن را باز کردم به لباس هایم نگاهی انداختم. دستم را به داخل موهایم فرو  بردم و کمی آنها را پریشان کردم  و سپس به خود گفتم:

-چی بپوشم.

یک بلیز بافتنی قهوه ای از داخل کمدبیرون کشیدم و روی تیشرتم  آن را پوشیدم هوای برن بااینکه تازه زمستان  از راه رسیده بودوهنوزشب سال نو نیامده بودسردبود همیشه همینطور  بودهوای سردزمستانی زودتر ازفصل خودش می آمد وهوای پاییزی خیلی زود رخت برمی بست ومی رفت البته هوای پاییزی هم چندان تفاوتی با هوای زمستانی نداشت.اماخانه ما به علت داشتن پکیج گرمایشی همیشه گرم بودودر خانه هم نمی شد لباس گرم بپوشی.شلوارلی که پاچه هایش نودسانتی بودوروی آن هم  کمی سنگ شورشده بودرا پایم کردم ورفتم سراغ پالتوهایم یک پالتوخنک ترانتخاب کردم وروی بافتم پوشیدم هنگام بیرون رفتن ازاتاق کلاه پشمی ام را برداشتم  و از داخل اتاق بیرون آمدم.صبا پایین پله ها ایستاده  بودبه من نگاه کردوگفت:

-می خوای بری قطب دختر

-نه خب هواسرده.بری بیرون یخ می زنی

-آره بابرفی که اومده حتما

-برف.شوخی می کنی

-شوخیم کجابود.بروخودت ببین

 به سرعت ازپله هاپایین آمدم ومستقیم به سمت حیاط رفتم.صبا راست می گفت تمام حیاط مانند  رنگ دیوارهای عمارت زیبایمان سفیدپوش شده بود.همچون آدم هایی که تا به حال طعم دیدن برف را نچشیده اند از خوشحالی بالاوپایین می پریدم خب واقعاهم چندسالی بودکه به خوبی برف ندیده بودم زیرا  آمریکااینطوری نبود.اولین برف از راه رسیده بودآن هم درست سه روزقبل از عیدسال نووجشن کریسمس هنوز در فصل پاییزبودیم اماخب مااین چندروز مانده به زمستان  را به دلیل  سرمایش جزءزمستان به حساب می آوردیم.باهمان دست های بدون دستکش به سراغ برف ها رفتم و کمی از برف را  برداشتم ویک گوله برف درست کردم.کسی جزاحمد داخل حیاط نبودطبق معمول در حیاط چرخ می زد.من نمی دانم چه می خواست که آنقدرچرخ می زد.یک سنگ ریزه ازروی سنگ فرشی که برف کمی رویش بود برداشتم ولای گوله برف جاساز کردم.اینکار را سامان به من اموزش بود ومی گفت گوله برف باید درد داشته باشد.کتف او را ازپشت نشانه گرفتم وگوله برف را پرتاب  کردم.وگوله برف درست روی کتفش فرود امد. به سمتم برگشت و کمی  عصبی نگاهم کردو شانه اش  را پاک کردوبه راهش ادامه داد. برایم عجیب بوداصلا دردش نیامد.

اصلااین آدم عجیب بودسردوخشک حالا که متوجه شدم  گویا ادم آهنی  است صدای صبا من را به خودم آوردوبی خیال کندوکاوشدم به سمت صبا رفتم و به همراه هم به سمت ماشین من راه افتادیم که حالاازبرف سفیدپوش شده بود.

*************************************************

از زبان رهام:

درحال راه رفتن در حیاط خانه بودم و بیشتر در جست وجوی شایان بودم  تا قدم زدن در آن عمارت.با او کار داشتم .یعنی او با من کارداشت.شاهین رفته بودایران وحالا ما فقط برای انجام کارها مانده بودیم البته به اضافه تیم کارهای سری شاهین آنها قراربود در نقشه های مابه ماکمک کنند.حس کردم یک چیزسفت به کتفم برخوردکرد.البته طبق معمول دردی حس نکردم سمت کسی که گوله برف را پرتاب کردبرگشتم رز بود مانند خواهرش تیراندازی اش خوب بودامابه پای او نمی رسید.اصلا رز قابل مقایسه با رزا نبود.بانگاه عصبی که به او کردم یک ترس خاصی در  جانش انداختم و به راهم ادامه دادم.به نگهبانی که رسیدم ازیکی ازنگهبان هاسراغ شایان را گرفتم که پشت سرنگهبان حاضرشدوگفت:

– من اینجام

شایان را کشیدم  کنار وباخودم  او را به کمی آن طرف تر بردم و گفتم:

-زودباش بگو چی دستگیرت شده که من روتااینجاکشوندی؟![i]

-آقای آلن یابهتربگم جوآلن برادرناتنی رئیس بوده‌.

-چی یعنی رئیس عموی رزامی شده.

-آره.اون عاشق کاترین بوده اماکاترین جو روبه عنوان همسرخودش انتخاب می کنه اونجورکه فهمیدم رئیس بادزدیدن رزاکه فکر می کرده دراصل شبیه ترین دختربه مادرش بوده می خواسته ازاین خونواده انتقام بگیره.

-تواینا روازکجافهمیدی؟!

شایان دست بردزیرکتش ویک دفترچه را از داخل جیبش بیرون کشید.

-ازاین.ازاتاق کاترین خانم کش رفتم فقط بایدزودبرش گردونم سرجاش.یک نگاه بهش بندازچیزهای زیادی دستگیرت میشه.

-باشه دفترچه را گرفتم  و داخل جیبم گذاشتم

همان موقع بودکه ماشین رز از درخارج شد.به سرعت  ازشایان خداحافظی کردم ونشستم پشت ماشینم و به دنبال آنها حرکت کردم .

رزماشين را رو به روی یک فروشگاه پارک کرد.نمی دانم فروشگاه چه بود.برایم مهم نبود.من هم بعد از رز  ماشینم را  با کمی فاصله پارک کردم.فرصت خوبی برای خواندن آن دفترچه بود.ماشین را خاموش کردم صندلی را عقب دادم و آن را روی ححالت استراحت بردم  و پاهایم را هم روی فرمان گذاشتم ودفترچه را باز کردم و به خواندن آن مشغول  شدم

 *************************************************

از زبان رز:

وارد فروشگاه شدیم یک فروشگاه پر ازوسایل تولد وکادویی.صباازهرچیزی دورنگ خریدهم صورتی وهم آبی.دلم را قبل  از خریدخوش کرده بودم که حداقل موقع خرید متوجه می شوم که بچه دختر است یا پسر وحتما ازیک چیزی یک رنگی بیشتر می خرد  اماهمه چی را مساوی خرید.مساوی مساوی.نه چیزی زیادونه کم قرارشده بودکه کمی هم خوراکی و مواد برای تهیه کیک هم بگیریم.خوشبختانه کنارهمان فروشگاه یک سوپرمارکت بود.لیست خرید را ازصباگرفتم وواردسوپر مارکت شدم.تمام  خریدسوپر مارکتی را در یک دقیقه انجام دادم و به سمت صبا برگشتم  او هم  دیگر خریدهایش تمام شده بود هزینه آنها را پرداخت کردیم وسوار ماشین شدیم.وقتی سوار شدیم وراه افتادیم هرچه چشم چرخاندم کردم ماشین رهام را درتعقیب ماشین خودمان ندیدم.گویا در همان مکان که نگه داشته بودیم مانده بود.ازاین اتفاق خیلی خوشحال شدم.حداقل دیگر چند ساعتی ازدست محافظی که پدر برایم گذاشته بود راحت شده بودم.وارد خانه صباشدیم وخودمان را با انجام دادن کارهای خانه وتهیه وسایل مهمانی تاشب سرگرم کردیم.

 *************************************************

از زبان رهام:

وقتی دفترچه را بستم دیگر تقریباهوا تاریک شده بودوشب ازراه رسیده بود.اصلاگذرزمان را متوجه نشده بودم.حتی حرکت کردن ماشین رز وبلند شدن صدای جی پی اس را هم متوجه نشده بودم به مانیتورماشین نگاه کردم و فهمیدم که ماشین رزوخونواده اش هردو روبه روی یک خانه نگه داشته اند که احتمالاخانه همان برادر رز ، ساموئل بود.کارم تمام  شده بودوباید به خانه برمی گشتم ماشین را روشن کردم و به سمت خانه راه افتادم هم زمان باروشن شدن ماشین ضبط هم روشن کردم ویک آهنگ به صورت خودکارplay  شد.آهنگی که صدای یک ویالون بود همان یک آهنگ کافی بودکه من به گذشته پرتاب بشوم به روزهایی که رزا بودومن از بودن او لذت نبردم.روزهایی که خیلی عمر آنها کوتاه بودوبرای من گذرشان مانندیک چشم بر هم زدن بود‌.پشت پنجره اتاق هتل ایستاده بودم.تماشامی کردم.مانند همیشه غرق درویالون زدن بود.تنهاسازی که عاشق آن بود.موقع خوبی برای حرف زدن بود.  به خصوص که چنددقیقه پیش که یکی از خدمتکارهای هتل به سراغ من آمده بودگفت:

–  می خواهد مرا  ببیند

 ازنگاه کردن پشت شیشه دست کشیدم ازساختمان بیرون آمدم.تا با او صحبت کنم وبه سمت جایی که نشسته بودرفتم…

*************************************************

چندروزی بودکه من ،او وشایان برای قتل دیگری وگشتن یک آدم جدید به ترکیه آمده بودیم. کارما این بودفقط اسم می شنیدیم وعکس می گرفتیم بعدبرای کشتن آن شخص دست به کارمی شدیم.آن هم به بهترین شکل ممکن.بدون هیچ رد و نشانی شعار ما این بود.عکس بده جنازه تحویل بگیراما بدون شناخت قاتل .به رزا نزدیک شدم.رزا همیشه وقتی ویالون می زد زمزمه وار آهنگ می خواندگوش سپردم به نوای آهنگ گویل داشت به زبان روسی می خواند.این هم یکی دیگر ازتوانایی های مابود صحبت کردن به ۲۴زبان ملی دنیا آن هم به طورکامل ومسلط‌.به او سلام کردم وگفتم:

-کارم داشتی؟!

سازش را ازکنار شانه اش برداشت و گذاشت در کیف مخصوصش وبه من نگاه کرد وگفت:

-آره اون شخصی که قراره بکشیم ایرانی پس من کارش رو تموم می کنم.

-چرارئیس توروفقط برای هماهنگی فرستادچون به زبان ترکی مسلطی؟!

-گفتم.شاید خوش نداشته باشی هم وطنت رو بکشی.به هرحال من می خوام کاراون و تموم کنم.

-باشه هرجورمیلته.ولی فکرکنم می ترسی

-ازچی؟!

-ازاینکه به من صدمه ای واردشه.

لبخند کم رنگی زد و گفت:هه من همچین آدمی نیستم.که برای ترسیدن ازدست دادن یک نفرجون خودم روبه خطربندازم می خوای خودت کارش رو تموم کن.

از جایش بلندشد تا برود دستش را کشیدم در آغوش خودم کشیدمش.با تلاش برای چندلحظه او را در آغوشم نگه داشتم  وآروم به او گفتم:

-می دونم که دوستم داری چرااین عشق روانکار می کنی چرامن روپس می زنی؟!

من را هول داد و دستش را بالا آوردوجلو صورتم گرفت شروع کردبه تکادن دادن دستش وباصدای بلنددادزد:تو دیوانه ای‌.من عاشق هیچ کس نیستم.توام عاشق من نیستی.آنقدربزرگ شدم که بفهمم عشق برای شما مردها یعنی رخت خواب.چیه توام مثل اون رئیسمون عاشق تن من شدی.آره.می خوای با این حرفا من و بکشونی به اون رختخواب تاهم خوابت بشم.نه خیر نه‌تو و نه اون رئیس هیچ کدومتون نمی تونید من رو رام کنید.من همون اسب سرکش وچموشیم که رام شدنی نیست. حالابرو کنارتا کارت رو قبل تموم نکردن کارهات تموم نکردم.برای اینکه از من رد شود کمی آن طرف تر رفت.دوباره سد راهش شدم و گفتم:

-رزا باورکن من دوست دارم من مثل رئیس نیستم.می دونم که توام منودوست داری.چرا به عشقت اعتراف نمی کنی.من دفترچه خاطراتت رو خوندم می دونم توام منودوست داری.

-چرت نگوکدوم دفترچه خاطرات؟!

بعد دستش را به طرف قلبش بردوگفت:ببین این قلب ازسنگ وبرای کسی نمی لرزه برو دام عشقت روجای دیگه پهن کن.اگه مدرکی داری که عشق من روبه توثابت می کنه روکن.

دفترچه را از داخل جیبم بیرون آوردم وگفتم:

-توی این خوندم.روی میزجاگذاشته بودیش.

.دفترچه را از دستم قاپید و فندکش را درآورد و آن را آتش زدوگفت:

-بیااینم دودشدرفت هواعشق توام دودشد.ببین هرچی که توی این دفترچه نوشته بودم رو باورنکن چون اونا خاطرات مستی هام بودند.آره وقتی که مست می کردم وازخوشی های شبونه برمی گشتم اون رومی نوشتم.حالاهم راهت روبکش برو

برای فرارکردن ازمن پشتش را کردورفت

-رزایک لحظه گوش کن.

درحالی که پشتش به من بود ایستادومن ادامه دادم:

– من تورودوست دارم.بخداعاشقتم به جون کی قسم بخورم که باورت بشه من هیچ کس روندارم.من هوس بازنیستم من مثل رئیس نیستم.چرا داری این حرف هارو می زنی؟یک لحظه صبرکن می دونم اون قلبت ازسنگ نیست.من می دونم توام دلت برای من لرزیده می دونم که می ترسی سرنوشت منم مثل خونوادت بشه دور بودن یاکشته شدن.می ترسی که اگه بگی عاشقمی رئیس کاریکی مون روتموم کنه‌. امابخدا به روح مادرم قسم این دل من عاشقته اصلا بعداین قتل باهم فرارمی کنیم.می برمت یک جایی که دست هیچ کس بهت نرسه.هیچ احدالناسی اونجانباشه.خونوادتم میارم پیش خودمون بهشون میگم که زنده ای.جلورفتم به سمت خودم برش گردوندم ودست هایش را در دست هایم گرفتم به چشم های آبیش زل زدم وگفتم:

-بزاربشم مردت وتوبشی خانومم.

آرام اولین قطره ی اشک ازچشمانش سرازیر شدوخودش را در آغوشم  انداخت. آرام موهایش را نوازش کردم و روی موهایش را بوسیدم وبویدمش سرش را بالا آورد و لبش  راروی لب هایم گذاشت ولب هایم را برای اولین بار با میل خودش به بازی گرفت.آرام شده بود و میان گریه هایش به من نگاه کرد و گفت:

-منم تورودوست دارم. اما می ترسم که بفهمندکه ما هم‌رو می خوایم.می ترسم که ازدستت بدم.رئیس اگه بفهمه تکیه بزرگت بغل گوشته.

دستم را به نشانه سکوت روی لبهایش گذاشتم وگفتم:

-هیس قبل اینکه بفهمه مارفتیم.از دستش فرار کردیم.

-چطوری اخه کجا بریم.آدم های اون همه جاهستند؟!

-نمی دونم.من هرکاری می کنم که توفقط بامن باشی.دیگه نمی گذارم دست های کثیفش به تنت بخوره‌.حالاهم گریه نکن.توبرای من حکم نفس داری.

باورم نمی شد که دل رزا برای من لرزیده باشد دستم را بردم سمت صورتش واشک هایش را پاک کردم ودوباره به آغوش کشیدمش.وروی موهایش بوسه زدم.شایان باصدای سرفه ما را به خودمان  آورد.رزا خودش را ازمن جداکردوگفت:

 کاری داشتی؟!

-آره ماآماده ایم

-خیلی خوب برومامیایم.

پشتش را به ما کرد و یک قدم برداشت وگفت:

-خیالتون راحت باشه به کسی چیزی نمی گم.کمک خواستین رو من حساب کنیدورفت.

 صدای بوق کش دارماشین پشتی من را به زمان حال برگرداند.یک ربع بودکه تمام ماشین‌ها را پشت چراغ قرمزمعطل کرده بودم ماشین را روشن کردم وراه افتادم.

*************************************************

از زبان ساميار:

پشت میز کامپیوترنشستم.چندروزیک باردوربین های رستوران را به نوبت من وسامان چک می کردیم علی الخصوص آخر ماه ها که یک وقت اتفاقی داخل رستوران نیفتاده باشدکه ازدید ماپنهان بماند.اکثر اوقات وقتی یک فردجدید را استخدام می کردیم اینکار را می کردیم تا متوجه بشویم که او چطورآدمی است وجدان کاری دارد یا نه کم کاری می کند یا نه سامان یک دفترچه داشت که تاریخ چک کردن های دوربین را داخل آن نوشته بود. دفترچه را از داخل کشو درآوردم به آن نگاهی انداختم.باخود گفتم:(اوه باید از ده روز پیش رو چک کنم پس این سامان چیکارمی کنه؟!خب آخرین روز۱۳دسامبر.عه همون روزی که اون کارگردان اومده بود.خب بزارببینم این آقای کارگردان که می گفتن کیه؟!.دستگاه را روشن  کردم وبادقت به فیلم خیره شدم .رسید به همان لحظه که می خواستم فیلم را متوقف کردم.وشروع کردم به فوکوس کردن تا چهره فرد برایم واضح شد. او که احمدمحافظ رز است کارگردان چه کسی بودچه تغییرچهره ای هم داده بود خیلی ساده است.برای چه خودش را به عنوان کارگردان معرفی کرده است  تلفن روی  میز را برداشتم وشماره پایین را گرفتم. باید متوجه می شدم که چه کسی با او صحبت کرده است؟!

-الو جانم چیزی می خوای بگم بچه هابرات بیارن بالا؟!

-نه.اون روزکی بااین کارگردان حرف زد؟

-همون که برای فیلم ساختن ازآشپزخونه اومده بود؟!!!!

-آره

-دیوید.

-بگوبیادش بالا

-چیکارش داری؟!

-هیچی می خوام چندتاسوال ازش بپرسم

-باشه بهش میگم بیادبالافقط الان داره یکی از میزا روتمیزمی کنه بعدش بیاد؟!

-نه بگوهمین الان بیاد

-باشه

صدای جان میومدکه داشت به دیویدمی گفت:

– بروبالاببین سامیارچیکارت داره؟!

-باشه

دیوید به سرعت داخل اتاق ظاهرشد.به او نگاهی انداختم وگفتم:

-دیویدتوهمیشه انقدرسریع بودی؟!

خندید وگفت:

-آره داداش کارم داشتی؟!آره میگم اسم این کارگردانه که باهاش حرف زدی رومی دونی.یعنی یادته؟!

-آره یادمه.کارت شناسایی هم بهم نشون داد.

بهش گفتم کارت ویزیت بده گفت جاگذاشتم

-خب حالااسمش چی بود؟!

-جانی دپ هانسون.راستی خیلی سوال درمورد توپرسید‌.راستی درباره اش توی اینترنت تحقیق کردم ولی هیچی پیدانکردم -عه.خب که اینطور‌می تونی بری.

-همین؟!باشه من رفتم.

با خارج شدن دیوید از اتاق من هم موبایلم را برداشتم  و نام او را  سرچ کردم. چیزی از او  در اینترنت نبود دیگر مطمئن شدم که چشمانم درست دیده وخود او بوده است از دیدن ادامه فیلم  دست کشیدم  بایدمی رفتم سراغ او بایدسرازکارش درمی آوردم بار دیگر موبایلم را برداشتم و با رز تماس گرفتم. -الو سلام خانمی

-سلام خوبی؟!

-کجایی؟!

-خونمونم

-محافظتم اونجاست؟

-اره طبق معمول توماشینش داره زاغ سیاه من روچوب می زنه.

-هه.آهان باشه من دارم میام اونجا

-چه خوب.زودبیا.

-باشه.خانمی میگم.شماره ازش نداری؟!

-نه بابا.بهم نداد.

بعدصدایش را کلفت کردوهمانند احمد گفت:

-نیازی به شماره نیست من همیشه در دسترس شماهستم حتی وقتی که فکرمی کنی نیستم.آدم نچسب

-خیلی خوب.حالا من دارم میام.

تماس را قطع کردم کتم را برداشتم و راه افتادم.ماشین را  روبه روی خانه متوقف کردم .کمی  این طرف وآن طرف را نگاه کردم تاماشین احمد  را دیدم به صندلی تکیه داده بودویک دفترچه یاکتاب دست او بودوپاهایش  را روی فرمان  انداخته  بود.از ماشین پیاده شدم رفتم سمت ماشین و به شیشه ضربه زدم .شیشه را پایین دادوکتاب  را روی صندلی عقب پرتاب کرد وگفت:

-سلام فرمایش؟!

-سلام کارت دارم

-خب بگو

-بیاپایین تابگم

-هواسرده حوصله پیاده شدنم ندارم حرفت کوتاه رو  بزن برو.اگرم بلنده بشین توماشین بگوبرو

*************************************************

از زبان رهام:

سامیاربدون معطلی نشست داخل ماشین ومن هم گفتم:بگو

-برای چی اومده بودی رستوران اونم بایک اسم دیگه.بایک کارت شناسایی جعلی؟!

باخودم گفتم:اوه فهمیده!

-خوب مشخصه برای فضولی اومده بودم.

-خوب چرابااسم کارگردان اومده بودی؟

خنده ای کردموگفتم:

خب آخه حال میده.

-چی حال میده؟!

-اینکه یک آدم سرکاربگذاری.یعنی شمافکر کردین آنقدر غذاهاتون خوبه که میان دربارتون مستند بسازند.

-آره مگه غذاهامون چشه

-چش نیست، گوشه

بعد هم شروع کرد به خندیدن.

-هه.هه کمتربخند.بعدشم دیگه اونجانبینمت.

شانس آوردی هیچی ازدفعه اولی که دیدمت به عمونگفتم.

-اولامنوتهدیدنکن بچه.دوما من همون موقع محافظ خانم بودم.بااون دوتاخدابیامرز.خودآقابهم گفته بودکه برات شاخ وشونه بکشم.وگرنه من بی دلیل اون کار رو نمی کردم.اون موقع خانم نمی دونست که محافظ داره.حالابروپایین خانم داره میادسراغت.نگاهش  را از سمت من به سمت خیابان برگرداند وبه سرعت پیاده شد.یک نفس عمیق کشیدم وبه خودم گفتم:

-هوف.چه تیزه.این بایدبیشتر حواسم رو جمع کنم و زودتر کارهاروراست وریست کنم تابعدانتخابات سریع نقشه روعملی کنیم وجیم شیم.یاد نقشه که افتادم موبایلم را برداشتم شماره  شاهین را گرفتم بعد از دوبوق کوتاه جواب داد:

-سلام داداش

-سلام.خوبی.چه خبرا؟

-سلامتی.نمی دونی چی فهمیدیم؟

-چی بگو.

-مامان رزاکاترین نامزدسابق رئیس بود.رئیس بردارناتنی آقای الن.البته یک جورایی وقتی می فهمه که رئیس چیکاره است نامزدیشون بهم می خوره.

-خب.داستان جالب شدپس رئیس درواقع دختردوستش وبرادرش رودزدیده بودکه ازشون انتقام بگیره.

-آره.حالااینارو ول کن خونه خریدی؟!

-آره.همون که برات فیلمش رو فرستادم.دربست ومبله با امکانات کامل.فقط میمونه قضیه وسایل ورزشی که جورشون می کنم.

-خوبه.

-داداش فقط یک چیزی

-بگو

-ما همه دارایی رئیس رو فروختیم غیر پروشگاه. باهاش چیکارکنیم.الناامروز زنگ زدوگفت سومين گروه از بچه هاروراهی کرده.

-خوبه.الان خودم باهاش تماس می گیریم. توپس فردا می ری ایتالیابرای فروش اون پروشگاه و خرید یک مکان جدید.

-باشه.

منتظر قطع کردن تماس  ولفظ خداحافظی نشدم خودم تماس را قطع کردم وشماره النا را گرفتم.

-الوسلام رهام.متاسفم که نقشه اون طوری که می خواستی پیش نرفت و رزا ازپیشمون رفت. اماخوشحالم که پیروزشدیم.

-ببینم کارهاچطورپیش میره.؟!

-امروزگروه سوم ازبچه هاروراهی می کنم. یعنی گروه آخر رو

-خوبه بعد از اون ارسال دعوت نامه هاروشروع کن.همشون توی گاوصندوق اتاق رئیس اند.می دونی چیکارکنی که؟ حالا برو و منتظر پستچی باش

-باشه همه چی طبق نقشه پیش میره.بای

*************************************************

اززبان النا:

صدای بوق در گوشم پیچید از اتاق خارج شدم باآخرین گروه از بچه هاخداحافظی کردم. بعضی از آنهاخیلی خوشحال بودندامابعضی دیگر ناراحت بودند زیرا باری دیگر  قراربودبه یک پروشگاه برده شوند.واین چیزی بودکه آنها انتظار آن را نداشتند. مابرای هرکدام از بچه ها یک خانه اماده کرده بودیم و پدر و مادرهایی که درحسرت یک فرزندبودند.این تنهاکاری بودکه برای آن بچه های معصوم می توانستیم انجام بدهیم .بارفتن بچه ها پستچی از راه رسید.وبسته را به من  داد.بسته را از او گرفتيم وراهیش کردم.

-سلناجعبه روبازکن

-چشم خانم

سلناطبق فرمانی که به او داده بودم جعبه را بازکردویک جعبه کوچک به من داد.جعبه را گرفتم وازپله ها بالارفتم.آخرین اتاق درانتهای راهرواتاق رئیس بود‌.در  را بازکردم وبعد جعبه را روی میز گذاشتم.در آن را بازکردم به انگشت بریده شده رئیس نگاه انداختم. به صورت خاصی بریده شده بود.دستکش های جراحی سفید رادستم کردم وانگشت را ازمابین یخ ها بیرون کشیدم. کاملا سردبودوروی نشانگر گاوصندوق گذاشتم. درگاوصندوق بازشدانگشت را به سرجایش بگرداندم رفتم سراغ گاوصندوق در آن را باز کردم.یک دفعه سرجای خودم میخکوب شدم از طبق اول تاسوم فقط پول در آن موج می زد. میلیاردهاتومان ازپول هرکشوری در آن خانه  قرار داشت.دوبارشماره همراه رهام راگرفتم:

-بله.

-گاوصندوق باز کردم.این گاوصندوق پرازپول وکلی سند دیگه.جایی نیست که این رئیس خونه نداشته باشه

-عه.فکرش رومی کردم.پاکت دعوت نامه ها اونجاست

-آره.اینجاست توام مثل رئیس باید یک مهرمخصوص داشته باشی که بخوره روی نامه ها

-توی جعبه است.بهتره کارت راشروع کنی.

-چشم قربان.

تماس که قطع شد.

نشستم روی صندلی رئیس وخنده مستانه ای سردادم وبلندگفتم:

-ازامروزحکومت ماشروع میشه.

نگاهم افتادروی عکس رئیس آن را  ازروی میزبرداشتم به آن نگاهی انداختم وگفتم:

-مرگت شیرین ترین خبری بودکه شنیدم.بالاخره انتقاممون رو ازت گرفتیم.

قاب عکس را به سمت سطل زباله پرتاب کردم.با فرودآمدن آن دوباره خنده ای سردادم واین دفعه بلندتر.زنگ روی میز را به صدادرآوردم و خدمتکارها را خبرکردم.یکی ازخدمتکارها به سرعت حاضرشد.

-بله خانم

-پستچی مخصوص روخبرکن.وقتشه شروع کنیم.

-بله قربان

هنوزاز اتاق خارج نشده بود که باری دیگر صدایش کردم

-بله

-خونه روبرای فروش آماده کنید.همه چیز رو به شکل سابق برگردونید

-چشم خانم.

مهر را ازداخل جای خودش بیرون آوردم وروی میز گذاشتم.متن نامه ها ازقبل آماده شده بود.یکی از نامه ها را باز و شروع به خواندن کردم:

– اگرچه که ما یکی ازبزرگترین غم ها را بامرگ رئیس ومعشوقه عزیز او رزا آلن تجربه کردیم اما‌اکنون ازشما یاران ودوستان عزیزدوباره دعوت به عمل می آوریم که برای بازسازی دوباره  گروه وبه تخت نشستن رئیس جدید گروه که بی شک لایق ترین و بهترین انتخاب رئیس سابق بوده است درمکان مقرر وقرارگاه جدیدمان به گرده هم آیید.آدرس قرارگاه جدید به زودی به شمااعلام می گردد.دوستدارشما جانشین موقت رئیس وسرکرده گروهک کوچک پرنده شکست ناپذیر.

نامه را تاکرده‌وداخل پاکتش گذاشتم وباخود تکرارکردم:

-پس این نام جدیدگروهه پرنده شکست ناپذیره نامی که از  نام رهام سرچشمه می گرفت.

درهمان لحظه صحنه هایی ازگذشته رابه یادآوردم گذشته ای که ما در آن گروه سری پنج نفری را خودمان راتشکیل دادیم.گروهی متشکل ازمن.رزاکه حالا دیگر در میان  مانبود.رهام.شایان.شاهین.گرگ های زخمی که بی شک قراربودروزی به درنده ترین گرگ های جهان تبدیل شوند‌.خود رهام بودکه پیشنهاد تشکیل این گروه را دادگروهی برای انتقام گرفتن از تمام کسانی که چیزی با ارزش به نام خانواده  را از ما گرفته بودند.وحالابامرگ همه آنهاومرگ بهترین دوستمان وقت آن بودکه فصلی نو در تاریخ جهان بی آفرینیم……..

مهر را از روی میزبرداشتم واولین نامه را با آن مهرموم کردم.دوپرنده بابال های باز ویک سرنیزه بی شک زیباترین نمادی بودکه رهام انتخاب کرده بود.

از زبان سامیار:

چندهفته ای از روزی که متوجه شده بودم احمدبا نام کارگردان وارد رستوران شده بود می گذشت در  این مدت بالاخره پدر و مادرم تقریبا راضی شدندوقراربراین شدکه اگرتاروزانتخابات که پس فرداباشد خانه آماده شد‌.می توانیم بایک مهمانی کوچک به سر خانه و زندگیمان برویم درست است که قراربود همه کارها به سرعت انجام شود اما  من و رز به همین هم  راضی بودیم.امروزبالاخره تعمیرات خانه وکار پیتر در خانه ما تمام شده بودوما می توانسیم برای دیدن خانه به آنجا برویم در  این چندوقتی که گذر من و رز به خانه افتاده بود تقرییا نقشه کلی تعمیرات خانه را متوجه شده بودیم.اما من مطمئن بودم که پیترهمیشه همه  را سورپرایز می کند.در  این چندوقت رز می گفت من تنهاکاری که می کردم این بودکه اسباب واثاثیه خانه را می بردم روبه روی خانه وپیتر وتعداد زیادی کارگر دیگر  آن  را از من می گرفتندو می رفتند به غیر از آن روزی که  به همراه هم پس از صحبت کردن من بااحمد  و آن قضیه هاوارد خانه نشده ودرواقع پیترنگذاشته بودکه رزبه داخل خانه بیاید آن هم فقط به دلیل اینکه سورپرایز هایش  مخفی بماند .خلاصه ازاین ها که بگذریم امروز من و رز می توانستیم خانه را ببینیم .به علت دور بودن راه خانه رز  تصمیم براین شده بودکه هرکسی به تنهایی به آنجا بیاید و به دنبال فرد دیگری نرود .سوئیچ  را ازسامان گرفتم و سوارماشین شدم. ماشینی که  با هم آن را خریده بودیم به سمت خانه حرکت کردم در تمام  راه به این فکرمی کردم که واقعا خانه چه چهره ای به خود گرفته  و پیترچه کردهاست همزمان بارسیدن من رزهم ازآن طرف خیابان رسیدماشین رز برخلاف ماشین من پرازخرت وپرت و وسایل ریزودرشت بود.پیتر تمام خانه را باچها ر دیوارپارکتی که شبیه به یک مقوامربعی شکل قول پیکربودند پوشانده بودوما نمی توانستیم ازبیرون خانه را ببینیم یک ربان بلند هم دورتادور پارکت هابود‌.من می دانستم که موضوع چیست زیرا  فیلم های بازسازی اش را در اینستاگرام او دیده بودم ودیده بودم که وقتی صاحب خانه ها ربان  را قیچی می کنندپارکت هاکنار می روند و خانه نمایان می شود ولی رزهیچ خبری ازماجرا نداشت.از ماشین پیداشدم  و به سمت  رز رفتم او هم هم زمان ازماشین پایین آمدیک نگاه به داخل ماشین او  انداختم  چندتایی تابلو داخل ماشین بودکه توجه  من را به خودش جلب کردباکنجکاوی ازرز پرسیدم:اینا چیه؟!

رز خم شد داخل ماشین یکی از تابلو ها را برداشت وگفت:

-ایناتابلوهای آبرنگی  هستن که من خودم تو امریکا کشیدیم

باهیجان  زیادگفتم:

-واقعا ناقلا تو طراحی هم بلدبودی؟!

-بله!توی آمریکایادگرفتم به اصراریکی ازبچه ها رفتم کلاس.وعاشق طراحی باآبرنگ شدم.

-آفرین…..

تارسیدن پیتر، من و رز مشغول صحبت در مورد نقاشی ها و اینکه هرکدام را کجا خانه نصب کنیم شدیم.

واقعاهمه تابلوها زیبا بودندوقطعا به تمام قسمت‌های خانه می آمدند.پیتر از راه رسید و از ما خواست که ربان برای دیدن خانه ببریم.بعدازبریدن ربان همان طورکه انتظار می رفت دیوارها کنار رفتند و خانه  نمایان شد.رز ازخوشحالی بالاوپایین می پرید دستش را جلوی دهانش گذاشته بود ومن درجایم ماتم برده بودومحوتماشای خانه شده بودم.رز دوید و پیتر را بغل کردواز او تشکر کرد. هردویمان باورمان نمی شد که این همان خانه ای باشد که ما به پیترتحویل داده بودیم.خانه قدیمی وفرسوده ای که حالا به مدرن ترین ولوکس ترین خانه در آن خیابان تبدیل شده بود.نمی دانم چطور اما به خانه یک طبقه دوم هم اضافه کرده بود زیرا سقف قبلی خانه تمام آن سقف چوبی کهنه بود که حتما باید تعویض می شد وحالا می فهمیدم که چرا پیتر اصلا نگذاشت در این سه هفته اخیر ما به خانه سر بزنیم.از بیرون خانه مشخص بود که داخل خانه هم به همین اندازه شیک شده است.پیتر از نرده های سفید دورتادورحیاط نصب کرده بود، دستش را جلوی صورت مات برده من که محوزیبایی های خانه شده بود تکان داد.پاسخی ندادم که باصدای بلندصدایم کرد:

-چت شده چی شده؟!

-هیچی عالی شده

-نمی خوایید داخل خونه روبینید؟!

-چرا

-پس ازپارکینگ شروع می کنیم.

ریموت را زد ودر پارکینگ بالارفت واردپارکینگ که شدیم پیتر برایمان گفت که این پارکینگ فقط برای یک ماشین جادارد و در واقع اتاق قبلی خانه است.داخل پارکینگ یک اتاق کوچک هم بودکه وقتی وارد آن شدم فقط طبقه دیدم.گویا کمددیواری بوده که ازچهارطرف محصور شده بود.بعد برای ما توضیح داد که آنجا یک انباری برای وسایلی است که به آن‌ها نیاز نداریم یک در دیگر هم ازپارکینگ به  پذیرایی باز می شد و درست در پشت دیوار عرضی پارکینگ از طرف بالا آشپزخانه مدرن خانه قرار داشت.رز زودتر ازما از در داخل پارکینگ واردخانه شد و بلند داد زد:

-سامیار بیا اینجاروببین.

 پشت سرش من هم داخل خانه شدم.واقعا داخل خانه هم شیک شده بود.از در که می گذشتی با مبلان  Lشکل وتلویزیون روبه رویش مواجه می شدی وهمینطور پنجره نورگیر و پیانو رز که کنج دیوار سمت چپ قرار داشت وقفسه کتابی که کنارپیانو قرار داشت،یک شومینه برقی مدرن هم داخل همان دیوار تعبیه  شده بودکه جلویش یک میز گرد به همراه یک مبل و یک چراغ خواب بلند قرارداشت.آشپزخانه هم بسیار خاص شده بود و به جای اپن یک جزیره قرار داشت که روی آن گاز کارشده بودو در وسط آشپزخانه بودو دورتادورش کابینت هاویخچال وهمینطورلباس شویی وظرف شویی که داخل کابینت هاتعبیه شده بودندبودلباس شویی وظرف شویی ازبیرون مشخص نبودند.

روبه روی آشپزخانه و درست پشت مبل‌ها کمی آن طرف تر یک میز ناهار خوری شش نفری گذاشته بودند.بین مبل هاومیزناهارخوری پله های طبقه دوم بود.این بار من برای دیدن طبقه بالاپیش قدم شدم وجلوترازهمه رفتم بالاسه اتاق خواب بایک بالکن درآن طبقه بودکه بالکن ازاتاق خواب راه داشت اتاق خوابی که قرار بوداتاق دونفره من ورز بشود.داخل اتاق خواب مایک تخت دونفره به علاوه یک میزکنارتختی ویک کمددیواربزرگ که هم کمدلباس بودوهم جای رختخواب ویک حمام شیشه ای درکنج سمت راست اتاق ومیزآرایش وجودداشت.داخل بالکن هم در  دوگوشه آن دوگلدان بزرگ ویک میزمربعی شکل ودوصندلی چیده شده بودوهمینطور یک گلدان خیلی بزرگ مستطیلی شکل  پرازگل های پیچک بودوگل های پیچکی که دورتادورنرده های فلزی پیچیده بودند. پشت اتاق ما اتاق کار رز قرارداشت که داخل آن سازهای دیگري که رزبا آنها  کارمی کردویک سه پایه نقاشی ومیزکشویی که در کشوهایش باوسایل نقاشی وباوسایل کار با آبرنگ پرشده بود.دیوارهای این اتاق طوری بودندکه ازبیرون وداخل هیچ صدایی نه به اتاق نفوذپیدامی کردونه بیرون می رفت یک اتاق دیگر هم در آن طبقه بودکه فعلا اتاق مهمان بودولی بعدامی توانستیم آن را به اتاق بچه یمان  تبدیل کنیم.بعد از رفتن پیترمن ورزمشغول چیدن کابینت هاوزدن تابلوهاي رزبه ديوارهاشدیم.هرکدام ازتابلوها را قسمتی ازخانه زدیم.تقریباازساعت چهارگذشته بود.و صدای شکم هایمان بلند شده بودوبدنمان ازخستگی دردگرفته بود.یخچال حتی به برق هم زده نشده  بودوخالي بود‌.بارزتصمیم گرفتیم برای خوردن ناهارویک هواخوری مختصر ازخانه خارج شویم ناهارهرکدام یک پیتزای سبزیجات خوردیم در  راه برگشت توجه ام  به یک مزون لباس مجلسی ویک لباس شب آبی کم رنگ باحریر سفیدوگل ستاره سفیدرویش  بود. ماشین را متوقف کردم رز باتعجب به من نگاه کردوگفت:

-چراوایسادی

-رزاون لباس  رو ببین چطور؟!

-خب بدنیست.

-بریم بپوشش شایدبهت بیاد.برای مهمونی لباس خیلی قشنگیه

-اوم

-بریم دیگه

-باشه

ازماشین پیاده شدیم و به داخل مزون رفتیم .رز در آن لباس مانند سیندرلاشده بودحتی قرارشدکه از آرایشگر بخواهد که موهایش را مانند موهای سیندلار شینیون کند.لباس را خریدیم  وبیرون آمدیم.من و رزتاشب مشغول چیدن خانه بودیم.وقتی شب از راه رسید هیچ کدام حوصله رانندگی وبرگشتن به خانه هایمان رانداشتیم.برای همین هم  هر دو در خونه و تاصبح داخل اتاق های جداگانه خوابیدیم.

*************************************************

از زبان رز:

باخوردن نور به چشمانم ازخواب بیدارشدم. تکانی به خودم دادم وبه طرف دیگر خوابیدم بایادآوری این نکته که فقط امروز را برای چیدن لوازم خانه زمان داریم ازروی تخت بلندشدم ونشستم به موبایلم که روی میز بود نگاهی انداختم ساعت هشت بودومطمئن بودم که سامیار هنوزخواب است.خیلی گرسنه بودم و در این خانه هم هیچ خوراکی برای خوردن پیدانمی شد.ازاتاق بیرون آمدم به اتاقی که سامیار در آن خوابیده بودسرکی کشیدم معلوم بودکه هنوزخواب است.دیشب برای اینکه یک وقت کاری نکنیم از او خواستم در  آن اتاق بخوابد شایدبه نظرتان عجیب بیاید ولی من تا این سن یعنی ۲۴سالگی باکره بودن خودم راحفظ کرده بودم وسامیاراولین دوست پسرم ونامزدم بود.نمی دانم چرا اما هیچ وقت پیشنهاد پسران اطرافم را برای دوستی نپذیرفته بودم. شاید به این  دلیل بودکه ازاول زندگی ام دلم پیش سامیاربودواو را می خواستم هنوز در حال نگاه کردن به او بودم که تکانی خورد به سرعت ازدراتاق فاصله گرفتم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم  اولین صدای شکمم از گرسنگی درآمد.تصمیم  خودم را گرفته بودم بایدبرای جبران اینکه دیشب نگذاشتم پیش هم بخوابیم وکنترلی که همیشه روی خودش داشت یک صبحانه مفصل برایش آماده می کردم.برگشتم به اتاق خوابم رفتم روبه روی آینه چهره ام  مانند آقاشیر شده بود.برس ویاشانه ای که بخواهم موهایم را با آن شانه کنم در این خانه نبودکلیپسم را ازروی میزکنارتختی برداشتم وبا ان موهایم را شانه کردم این خیال باطلی بودکه فکرمی کردم این موها حتما باکلیپس شانه میشود اماخب چاره ای جز این نداشتم بالاخره بعد از اینکه برای شانه کردن موهایم چند تا از چنگ های کلیپس را شکستم بایک نفس خسته کلیپس را انداختم  داخل  سطل زباله  اتاق زیرا  واقعا دیگرنمی توانستم از آن استفاده کنم .به مچ دستم نگاهی انداختم  همیشه یک کش به مچ دستم می انداختم به سرعت  موهایم را بافتم موهایم را باهمان کش بستم اینطوری حداقل نامرتب بودن آنها به چشم نمی آمد سپس  پالتو ام را پوشیده و ازپله پایین آمدم قبل از خارج شدن از اتاق  نگاهی به خودم در اینه قدی روبه روی درانداختم و ناگهان  ازخنده منفجر شدم هرکسی من  را بااین وضع  می دید به عقلم واین که دیوانه نبودم شک می کرد.زیرا  چه کسی باشلوارک خرسی  ویک پالتو  بیرون  می رود که من رفته باشم. باری دیگر به اتاق بازگشتم وشلوارک  را باشلوار لی عوض کردم.دیروز ازاول یک شلوارراحتی آورده بودم که موقع کار راحت باشم. سپس ازاتاق بیرون رفتم وخانه راترک کردم وبه طرف سوپرمارکت نزدیک خانه قدم برداشتم .آنقدری از دیروزخسته بودم که حوصله رانندگی کردن را نداشتم به علاوه سوپرمارکت زیاد هم دورنبود. 

واردسوپرمارکت شدم.اولین چیزی که به چشم من خورد یک دستگاه قهوه ساز بود ازفروشنده خواستم تاخریدهای دیگرم  را برمی دارم برایم دو قهوه آماده کند.خریدم را باخریدن یک بسته نون تست شروع کردم وبعدش هم یک بسته شکلات صبحانه به علاوه یک بسته مربای هویج برداشتم وبعدباخرید دو قاشق یک بارمصرف ویک چاقو ازهمان جنس وخریدن یک  کره کوچک و گرفتن قهوه ها ازدست فروشنده به پایان رساندم همه آنها را داخل پلاستیک گذاشتم و از سوپر مار کت بیرون آمدم که چشم هایم افتادبه دستگاه شکلات داغ که بیرون سوپر مارکت  بود.برایم جای تعجب داشت که چرا لحظه ورودم آن را ندیده بودم.بااینکه دو قهوه خریده بودم اماازشکلات داغ خوراکی موردعلاقه ام نمی توانستم بگذرم برگشتم داخل سوپرمار کت وازفروشنده خواستم یک شکلات داغ برای خودم ويک شکلات داغ باشیربرای سامیار اماده کند آن ها را هم گرفتم وبه طرف خانه راه افتادم. زمانی که رسیدم سامیارهنوزخواب بود.ازفرصت استفاده کردم وپلاستیک خوراکی ها را تبدیل کردم به یک سفره نصفه ونیمه وان را روی میزناهارخوری پهن کردم وروی ان  بسته های بازشده مرباوشکلات صبحانه به اضافه کره وقاشق وچاقو یک بارمصرف گذاشتم وهمینطور کافی هاوشکلات داغ هایی که خریده بودم بعدبرای بیدارکردن سامیاررفتم بالاوارداتاق شدم و روی لبه تخت نشستم و سامیار را تکان دادم وگفتم:

– پاشو کلی کارداریما.

-خستم

-بیدارشو برات صبحونه اماده کردم.

تاگفتم صبحانه ازجایش  پریدوگفت:

-بریم بخوریم.

به همراه هم  رفتیم پایین ومشغول صبحانه خوردن شدیم.هنوزمشغول بودیم که زنگ دربه صدادرآمد باتعجب به یکدیگر نگاه کردیم ومن برای باز کردن درازجایم بلندشدم در را که بازکردم بادیدن لویزاوشقایق و همینطور صبا و ساموئل مواجه شدم هرچهارنفرشان  برای کمک رسانی امده بودند.آنها را در صبحا نه فقیرانه یمان  شریک کردیم سپس هر شش نفر مشغول چیدن خانه شدیم.صبا نشسته بود وفقط کارتون ها را بازمی کردو وسایل داخل آنها را برای چیدن به ما می داد مردان هم کارهایی مانند  زدن میخ به دیواروکارهای وصل کردنی را انجام می دادند.تاشب همه مشغول چیدن خانه بودیم برای ناهاروشام به رستوران زنگ زدیم و از آنها خواستیم برایمان بیاورند.بالاخره کار تمام شد قرارشدفرداعصر پدر وبقیه برای دیدن خانه و مشخص کردن زمان دقیق مهمانی به خانه ما بیایند یعنی همین خانه ای که قراربود در آن زندگیمان را شروع کنیم.آخرشب همه خسته به خانه هایمان  برگشتیم  اماسامیاروسامان برای اینکه خانه خالی  نباشد  ویک وقت دزدنیاید داخل خانه  آنجا خوابیدند

*************************************************

چهار روز بعداسباب کشی وانتخابات مانند برق گذشت.خوشبختانه یابدبختانه  پدر رأی آورده بودوواردمجلس پارلمانی شده بود.باوروداین دفعه اش وانتخاب شدنش به عنوان رئیس مجلس پارلمانی می توانست پرونده  رزاومرگ او را وپرونده ای که مربوط به چندین سال پیش وآن اتفاق ترور بود رو دوباره به جریان بیندازد اما گویا خیلی هادوست نداشتند که این اتفاق بیفتد زیرا  بااین اتفاق دست خیلی از آدم ها رومی شدجزاون آدم هاحتمایکسری دست های پشت پرده بودند.یک سری خلاف کارکه بااین اتفاق حتما دستگیر می شدند.براساس اسنادی که  پدر پیدا کرده بود کار آن ترورتوسط یکسری آدم خلافکارازیک گروه سری خاص بوده است.گروهی که فقط برای کشتن مردم واشخاص مهم کشوروشایدافرادنخبه آموزش دیده بودندو در تمام این سالها درسرتاسرجهان اینکار را انجام می دادند.رزا هم وارد همان گروه شده بود به چه شیوه‌ای را نمی دانم.می گفتند از آن اتفاق در سازمان ملل کسی زنده نماند است،می گفتندحتی جنازه های آن‌ها قابل شناسایی نبوده. اماحالامعلوم شده بودکه چندنفری ازجمله رزا زنده مانده بودند.صبح با تکان‌ های مامان کاترین بیدارشدم امروز کار زیادی داشتیم زیرا روز مهمانی بود. ازموقع ای که بیدارشده بودم استرس به تنم رخنه کرده بودونمی گذاشت درست وحسابی روی یک مسئله متمرکز بشوم.به همراه لویزاوشقایق به آرایشگاه رفتیم.قرارشده بودکه مهمانی داخل همان رستوران برگزار شود،.من دیروز مسلمان شده بودم البته بیشتراسما مسلمان شدم زیرا برای ازدواج بایک فردایرانی و مسلمان و رسمی شدن ازدواجمان نیازبودودرواقع یک امرضروری بود. بعد از اینکه آرایشم تمام شدبه کمک لویزاوآرایشگرلباسم را پوشیدم ونگاه متخصری به خودم در آینه انداختم. آرایشگریک آرایش خیلی مختصرباسایه خیلی کمرنگ آبی آسمانی درپشت چشم وروی صورتم انجام داده بودوموهایم را درست شبیه موهای سیندلاردرست کرده بود.دستکش های سفیدم را دستم کردم وبعدسرویس طلای سفیدی که سامیاربرایم خریده بود را به گردنم آویزان کردم.وگوشواره هایش را گوشم کردم.کارهایم تقریبادیگر تمام شده بودومنتظرآمدن سامیار بودم.آرایشگر یک نیم تاج خیلی  زیبا روی سرم گذاشت واز من خواست شنلم  رابپوشم لویزا وسایل دیگر  من وخودش راجمع کرد همان موقع سامیار رسید.به همراه هم بیرون رفتیم  و  داخل ماشین نشستیم.نگاهم را روي سامیارمنعطف کردم وگفتم:

-چطورشدم؟!

-عالی عین سیندرلا‌شدی باهاش مو نمی زنی.

لبخندزدم وگفتم:

-ممنونم

-چشمات رو ببند

بابستن چشمانم سامیار یک چیزی را به گردنم انداخت واز من خواست که چشمانم را بازکنم…..

چشمانم را بازکردم ونگاهی به گردنم انداختم یک گردبند خیلی زیبا  باپلاک ظریف به شکل یک فرشته بابال های خیلی زیبا را  روی گردنم دیدم  به سرعت به طرف سامیار  برگشتم وگفتم :

-وای این خیلی خوشگله. سامیارممنونم

-خواهش قابل تورونداره

-بریم

-بریم

سامیارماشین  را روشن کردوبه سمت رستوران راه افتاد‌.

تقریباوسط راه بودیم که سامیار نگاهی به من کرد وگفت:

-دلم نمی خوادهیچ وقت این گردبند رو ازخودت جدا کنی حتی وقتی ازم دوری

چشمی گفتم واو هم به راهش ادامه داد. *************************************************

از زبان رهام:

کنار پنجره ایستاده  بودم وسیگارم را دود می کردم ومنتظربودم که بقیه از راه برسندتاالان همه چیزداشت روی روال نقشه ام پیش می رفت فقط جای یک نفرخالی بودجای یک نفرکه اگر بودبه این نقشه لازم نبود. جای رزا خالی بودکسی که برای انتقام گرفتن ازقاتلان اواین نقشه را راه انداخته بودم. ازپشت پرده پارک شدن ماشین شایان وپیاده شدن تک تک افراد رادیدم.شایان به همراه النا. الیزابت.شایان.شاهین واردخانه شدندوالیزابت کسی بودکه در  این نقشه به عنوان یک برگ برنده تلقی می شد.او کسی بودکه من داشتم از او برای شکرآب کردن میان  سامیار و سامان استفاده می کردم. بادیدن دوباره اش  یاداولین روزی که او را دیدم افتادم.آن روز از روزهای اولی بودکه رزا فوت شده  بودوهنوز جنازه اش در پزشک قانونی بودومن به دنبال تک تک افراد این خانه بودم افرادی که پازل انتقام رامی چیدند بعد از تعقیب کردن رزوسامیار و وارد کردن آن محافظ هابه خانه آقای آلن فهمیده بودم که سامیاریک برادر هم دارد که مثل کوه پشت او است برادری که توانایی های خاصی داره وداشتن مدل قهرمانی وشو وکارته درسطح ملی ازجمله توانایی های او بودالبته برای منی که تمام ورزش های رزمی  را دربهترین سبک و زیر دست بهترین مربی گذرانده بودم یک آدم بی ارزش بوداما نباید کسی  را دست کم می گرفتم مخصوصا در این خانواده.چند روزی بودکه سامان را ازدورتعقیب می کردم و می پایدمش. ازدورماشین سامان وخودش را زیرنظرداشتم که دیدم یک دختر با چهره پریشان و کمی عصبی جلوی سامان وماشین ظاهر شد نفهمیدم که چه حرف هایی بین آن‌ها رد و بدل می شد وچی می گفتنداما انگاری سامان خیلی ازدست آن دختر عصبی بود.آنقدری که توگوشش زد، به آن طرف خیابان پرتش کردواز او خواست برود وبعد هم سوارماشین شد وراه افتاد.همان موقع بودکه فکری به ذهنم خطورکرد آن دختر می توانست مهره خوبی برای بازی من باشد دوباره نگاهم  را به جلوانداختم وماشین را روشن کردم.به او که رسیدم جلوی پایش زدم روی ترمز.

-اوه چته؟!

-سوارشو!!

-مثلا نشم؟!

-کارت دارم بیشین تو ماشین حرف دادم باهات درمورد اون پسر.

الیزابت نشست داخل ماشین درماشین را محکم بهم زد وگفت:

-فرمایشت آقا؟

-نسبت بااون اقاچیه؟

-دوس دخترشم

-اون که زن داره!!

-اره ولی من دوست دخترسابقشم

-ببینم همسرش ازوجود توخبر داره؟!

-نمی دونم برام مهم نیست خبرداشته باشه یانه فقط اومده بودم ببینمش

-هه.دیدن .تودیگه برای اون مهم نیستی.ببینم چی شد که دوستیتون بهم خورد؟!

-خیانت نخواسته؟

-خیانت مگه نخواسته ام میشه؟!

-اره وقتی مست باشی خوبم میشه.من دارو خورده بودم یعنی به خوردم داده بودند.مجبورم کردنمی تونستم نه بگم خودم نمی خواستم ولی تنم می خواست.

زل  زدم در  چشمانش می شدنفرتش را ازسامان در چشمانش خواند پرسشگرانه به او گفتم:

-الان می خوای چیکارکنی؟!

-چه می دونم اصلاتوچه کاره ای مفتشی؟!

-نه نیستم من ناجیتم می خوای ازش انتقام بگیری

-انتقام نه.فقط یک گوش مالی حسابی بهش بدم آنقدري که بفهمه من نمی خواستم بهش خیانت کنم.

-می خوام بشی هم دستم.منم به خون اوناتشنم

-باشه ولی خرج داره ؟

-ببین دارایی های من همین الانشم زیاده هرچی بخوای می تونم بهت بدم. بخوای یک خونه به نامت می زنم اگه خوب پیش بری دوتامون توی این معامله سودخوبی می بریم.

او هم قبول کرد چه کسی  بودکه ازپول بدش بیاید از او خواستم که یک شماره تلفن ازسامان به من بدهد  وبعد به او یک آدرس دادم وگفتم:

-کارتوتلفنیه بروبه این آدرسی که بهت میدم افرادم اونجامنتظرن حواست باشه تو یه مدت دیگه خودت رو به سامان نشون نمی دی اصلا نبایدازت ردی یانشونی داشته باشه

از ماشینم او را پیاده کردم وراه افتادم  وبرای بهم زدن میان  دو برادر اولین قدم خود را برداشتم  یک تماس با شماره ناشناس برای اینکه متوجه بشوم  که شقایق  چه می داند از الیزابتی که در زندگی سامان بودخبرداشت یا نه و تهدیدسامان تا سرحد بهم ریخته شدن زندگی اش گرفتم.

همه بچه هاروی مبل نشستند ومن هم  روی یکی ازمبل هادرست روبه روی همه آنها نشستم وقدم به قدم وظایفشان را  برایشان  گفتم.یک دفعه شایان ازجایش بلند شدویک جبهه خاصی به خودش گرفت وگفت:

-چرا آخه می خوای این کار رو بکنی هوم؟!من گفتم می خوای ازاین خونواده محافظت کنی‌.اونا توی مرگ رزا بی تقصیرند.

-چی داری میگی تو.اوناخواهرت رو کشتند.رزای من رو کشتند.

-امااون که کاررئیس بود.

-اصلاتوچت شده چرا داری سنگ اوناروبه سینه می زنی؟!

-چیزی شده؟!.

*************************************************

از زبان شایان:

نمی دا نستم که چه بگویم  زبانم به لکنت افتاده بود.

شاهین نگاهی به من انداخت وگفت:

-نکنه عاشق شدی؟!

که ناگهان از دهانم  در رفت وگفتم:

-آره

رهام بلند داد زد:

-روز اولی که وارداین نقشه کردمت بهت چی گفتم گفتم عشق توکارمایعنی چی یعنی مرگ.اونم عشق به قربانی ها تو می فهمی داری چیکار می کنی ببینم کسی که عاشق شدی کیه؟!عاشق کی شدی؟!

بریده بریده گفتم:

-لویزا

-خوبه.می تونی باهاش ازدواج کنی!!!!

یک دفعه ازحرف رهام جاخوردم امامطمئن بودم که پشت حرفش نقشه‌ای است.

-ببین یک ماه وقتی داری که کاری کنه همسرت بشه ولی یک شرط داره تواینجا می مونی وباهاش ازدواج می کنی ومیشی جاسوس ما.اصلا مایک جاسوس بعداین ماجرامی خوایم.این تنهاشرط منه وگرنه باید فاتحت رو بخونی

 -چی داری میگی رهام یعنی می خوای اون رو ازگروه حذف کنی؟!

-اره ممکنه که حذفش بکنم.ببینید باهمتونم این نقشه برام خیلی حیاطیه اگه هرکدومتون کاری کنید که این نقشه اون طوری که می خوام پیش نره‌.یکی يکی سرتون رو می کنم زیرآب برام مهم نیست که کدومتون باشید

میان حرف رهام پریدم وگفتم:

-باشه.‌

نمی دانم چراولی خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم مثل تمام تصمیم های دیگرم.که همیشه درلحظه می گرفتم رهام دوباره به من نگاه کردوگفت:

-فقط یک ماه فرصت داری نه بیشتر و نه کمترآخرماه دیگه اون دختربایدباهات ازدواج کرده باشه تومیشی جاسوس ما.

شاهین به رهام نگاه کردوگفت:

-خب بقیه نقشه روبگو.

رهام سیگارش را روشن کردوگفت:

-تاهمین جاش رو پیش برید بقیه اش رو خودتون می فهمیدحالاهم می تونیدبرید.

*************************************************اززبان رهام:

بعدپراکنده شدن بچه‌ها خانه دوباره خلوت شد.پک دیگری به سیگار زدم ودودش را به بیرون فرستادم.از صبح فکرم مخدوش بودچیزی تا روز عملی کردن نقشه ام نمانده بود،نقشه ای که برای انتقام گرفتن کشیده بودم وباید درست انجام می شد.نگاهم افتاد به موبایلم به عکس رزا که روی صفحه گوشی‌ام بود.دختری که عاشقش بودم.دوباره یادگذشته افتادم خاطرات در ذهنم مرور شد.واقعاجایش در گروه خالی بود.گروهی که باهم ساخته بودیم.یک ماه از رابطه پنهانی ما می گذشت،البته کم وپیش چندنفری که محرم راز ما بودند ومورد اعتمادمان بودندازاین رازخبرداشتند. الناوشاهین وشایان جز آن دسته بودند.شاهین  فکری را به سرمن و رزا انداخته بود.

اینکه سررئیس را زیرآب کنم کاری کنم که بمیرد اینطور رزا سهم من می شد.امابرای اینکارمن دست تنهابودم.یعنی کاری نبودکه تک نفری بادست های خالی بتوانم انجام بدهم.پس تصمیم گرفتم،باید یک گروه تشکیل می دادم آن هم از آدم هایی که به خون رئیس تشنه بودند.افرادی که رئیس زندگی هایشان را از آنها گرفته بودو باارزش ترین چیزهای‌شان را ازبین برده بود.اولین کارپیداکردن یک مخفیگاه بود.یک جا در دل این خانه‌ای که داخل آن زندگی می کردیم.در گشت وگذرهایم داخل خانه یک اتاق زیر زمین پیداکرده بودم‌اتاقی که شده بود خانه من و رزا.همان‌جاهم مخفیگاه مناسبی برای گروه شد‌.تصمیمم را گرفته بودم داخل این زندانی که رئیس برایمان درست کرده بودهیچ کس نبود که به خون او تشنه نباشد،یاکه از او زخم نخورده باشد،امامن برای نقشه ام بهترین‌ها را میخواستم کسانی که درست مثل خودم بودند.

یک پاکت نامه برای النا.شایان.رزای خودم وشاهین فرستادم  همه آن‌ها را در یک جاجمع کردم. چهار نفر از ما هر ترین افراداین گروه.افرادی که رئیس یک چیزبا ارزش به اسم خانواده را از آنها گرفته بود.آخر داستان مرگ خانواده من هم  به همین گروه ختم می شدکسی که پدر و مادرم را کشته بود ازهمین مرد دستورگرفته بود.

همه ی ما گرگ های زخمی بودیم.گرگ هایی که انتقام زخم‌هایشان را می گرفتند.همه آنها قبول کردند زیرا آنها می خواستندکه آن لاشخورعوضی بمیرد نام گروهمان  را  گذاشتم پرنده شکست ناپذیر نامی  که از نام خودم سرچشمه می گرفت.نامی که پدرم برایم انتخاب کرده بود.تا به من ثابت کند که نبایدشکست بخورم هیچ وقت اولین وآخرین باری که برایم از اسمم حرف زد را یادم نمی‌رود روزی که به سفر رفتند.سفری که هیچ وقت از آن برنگشتند و ما را پیش مادربزرگمان گذاشتندزنی که پس از مرگ پسرش مارا که تنها نوه هایش بودیم ازترس جانش پس زد.روزی که داشتندمی رفتندمن مسابقه المپیادریاضی کشوری داشتم بله درست  است من نخبه بودم نخبه ای که حالاتبدیل شده بودبه یک خلافکاردر چشمانم نگاه کردوگفت:

-قبل اینکه به باخت توی این مسابقه فکرکنی به اسمت فکرکن تو یک شکارچی هستی یک پرنده که هیچ وقت شکست نمی خوره.همیشه مثل عقاب باش حتی ازعقاب برتر

وبهترین معنای اسم می تونست بهترین نام برای گروه‌مان باشد،وازآن روز کار ما شروع شد.به تصویر  روی صفحه  موبایلم خیره شده بودم که دست یک نفر روی شانه ام من را به زمان حال برگرداند.

-چیه شاهین چیزی شده

کنارم نشست وگفت:

-دوباره داشتی توی گذشته سیر

می کردی؟!

-آره.کارم داشتی

-نمی دونم شاید.امابیشتر اومدم که باهات حرف بزنم حس می کنم داری.داری مثل رئیس میشی.می دونی که انتقام گرفتن از اونا هیچی رو برنمی گردونه

-آره.ولی حداقل آرومم می کنه.آرامش تنها چیزیه که من می خوام.می فهمی

شاهین ضربه ای به شانه ام زد وگفت:

-آره می فهمم من همیشه کنارتم.تااخرین نفس

 شاهین را در آغوش گرفتم و بوییدمش  او تنها کسی بود که از خانواده ام  برایم مانده بودومهم ترین فردزندگی ام پس از رزا

در چشمانم نگاه کردوگفت:

-بریم داداش که بایدکارمون رو شروع کنیم‌

..پایان فصل چهارم..

 

 

 

فصل پنجم:بازگشت

*************************************************

از زبان النا:

تکانی به خودم دادم و از روی تخت بلند شدم وبه سمت آینه رفتم بالاخره روزی که برای آن  لحظه شماری می کردم ازراه رسیده بود به سمت تخت برگشتم و چمدانم را روی تخت انداختم.کت چرم و تاب مشکی ام را  از داخل چمدان بیرون کشیدم وبالباس های تنم تعویض کردم تفنگ کلت مشکی ام  را برای تیراندازی آماده کردم و آن را داخل  جیب پشتم گذاشتم موهایم را  بالاآوردم و یک جاجمع شان کردم  آن ها را بستم  وبعدیک هدفون داخل گوشم گذاشتم ودر اتاق را  باز کردم ورفتم پایین. پچه هاهمه دورمیز جمع شده بودندوکت های چرم  که مخصوص عملیات بود را درست همانند خودم به تن کرده بودند.ازپله هاپایین امدم و وارد آشپزخانه شدم وبه همه سلام کردم .

-خب من آماده ام بریم.

رهام لیوان قهوه اش را روی میز نگذاشته شروع کردبه صحبت کردن

-شاهین.تو و النا باهم  میرین وسایلتونم اونجاست

-شایان تو و الیزابت هم بامن میاین .

-فرانک تو هم بافرناردو ازاینجاهمه چی روکنترل می کنین.تونستین سیستم دوربین های شهر رو  هک کنین

-اون روکه قبلاهک کرده بودیم‌.نگران هیچی نباش.

*************************************************

 هر پنج نفرسوارماشین هاشدیم وبه طرف خانه رز حرکت کردیم من وشاهین یک ماشین.شایان ورهام والیزابت یک ماشین دیگر.ماشین ها اطراف خانه رز پارک شدندو خانه را زیر نظر گرفتیم وبالاخره رز از خانه بیرون آمد.لبخند تمسخرآمیزی زدم وبه شاهین گفتم:

-این شیر برنج خواهره رزا است؟!

-آره

رزسوارماشین شدوبه سمت محل کارش حرکت کرد. همزمان باروشن شدن ماشین او شاهین ماشین را روشن کردوبعدپشت سر رز راه افتادیم.

چشمانم  را به خیابان دوخته بودم  وماشین ( رز )را دنبال می کردم گویا متوجه شده بود که ما او را تعقیب  می کنیم  که در خیابان  شلوغی پیچیدتا ما او را گم کنیم .باپیچیدن او به داخل خیابان  ردیاب  را روشن کردم واز روی ردیاب او را  دنبال کردیم. رز  پیچید به یک فرعی. فرعی که انتهای آن  بن بست بودواو خبر نداشت.خیابان خلوتی بودوبهتر است که بگویم در آن پرنده هم پر نمی زد تاپایان فرعی پیش رفت بلکه راهی برای فرار پیدا بکند  و ماهم  او را تعقیب می کردیم.یک دفعه ماشین را متوقف کرد  وبه سرعت دنده عقب گرفت. شاهین هم بایک دورپلیسی ماشین را افقی پارک کردو خیابان را بست من هم همزمان آمپول بیهوشی ودستمال بیهوشی را آماده کردم.آمپول را روی داشبورد گذاشتم ودستمال را  در دست مشت شده ام نگه داشتم وباشاهین ازماشین پیاده شدیم رزباعصبانیت درحالی که خون جلوی چشم هانش را  گرفته بود به طرف ما آمد.هنوز هم  باوراینکه این دخترخواهر دوقلوی رزا است  برایم دشوار بود.زیرا شباهت زیادی با رزا نداشت و شاید تنهاوجه تشابهش چشم های آبی رنگش بود‌.معلوم بود که برخلاف رزا یک دخترمعمولی وساده است. رز وقتی به ما رسید. یک پایش را روی زمین کوبیدوبلند دادزد:

-بریدکنارمی خوام ردبشم

باری دیگر  لبخندتمسخرآمیزم روی لبم سبزشدبه شاهین نگاه کردم وگفتم:

هه.این دیگه کیه می خوادبه مادستور بده.

-میگم بریدکنارمی خوام ردبشم.اصلاچرامن رو تعقیب می کنید.الان که محافظ سربرسه .اون وقت که به خدمتتون می رسه.

خنده مستانه ای  سردادم وگفتم:

-هه محافظت

وبعدبه ساعتم نگاه کردم وگفتم:

– بایدتاالان غزل خداحافظی روخونده باشه.

ترس  را می شد در  نگاه رز دید.تازه متوجه حرفم شده بودیک نگاه زیرچشمی به ما انداخت وبعدپا به فرار گذاشت.مثل یک بچه آهو می دویدومن بایک سرعت قابل مقایسه نکردنی دنبال او می دویدم. مقصد رز  یک کوچه تنگ وباریک بود.شاهین همان لحظه که رز سرعتش را برای فرار زیاد کردسوار ماشین شدوگفت:تعقیبش کن من هم از اون طرف راهش رو می بندم.درحالی که مثل یک ببرگرسنه دنبال او می دویدم در  دلم به خود گفتم مثل اینکه دسته کم گرفته بودمش.چندباری بانگاه هراسان به من که دنبال او می دویدم نگاه کرد اما از این دویدنی که می دانست انتهایش چیزی نیست خسته نشد.به انتهای کوچه نرسیده ماشین شاهین سد راه او شد.کوچه آنقدری تنگ بودکه ماشین شاهین نمی توانست واردکوچه بشود در جای خودش ایستاده بود نمی دانست چه کار کند .ترس تن او را  به لرزه انداخته بودومن هرلحظه به او نزدیک ترمی شدم وپیش از اینکه بتواند  برای نجات دادن خودش التماس کند دستمال را روی دهانش گذاشتم و او را بیهوش کردم رز را سوارماشین کردیم  و به سمت گاراژ راه افتادیم

*************************************************اززبان شایان:

موتور را آن طرف خیابان  پارک کردم و به سمت ماشین رهام رفتم.خیلی طبیعی رفتارکردم چندباری به شیشه زدم اما رهام واکنشی نشان نداد.قفل ماشین بازبودوماشين روشن بود.درماشین را بازکردم وجسم رهام همانند یک جنازه تانصفه بیرون افتاد. بااینکه می دانستم ماجرا چیست اماترسی در دلم افتاده بودکه نکند واقعامرده باشد.یک دفعه یادحرف آخر رهام قبل ازپیاده شدنم افتادم:

-وقتی برگشتی اگه دیدی بیهوش شدم و علائم یک آدم مرده رودارم مرحله دوم نقشه رواجرا کن.

علائم حیاطی اش  را چک کردم درست طبق نقشه مرده بودالبته یک مرگ ساختگی برای ۴۸ساعت.یک ترس طبیعی ازاینکه رهام واقعامرده باشد در دلم افتاده بودو مدام  به خودم می گفتم اگه الیزابت واقعا کشته باشدش چی چیکارکنم.با همان  ترس ودلهره  به سمت خانه سامیار رفتم سمت خانه  ای که فاصله چندانی با من نداشت.باقدم های بلند ازنرده هاعبورکردم ومشت محکمی به درکوبیدم .همزمان که به در می کوبیدم در  ذهنم برای خودم مرورمی کردم که نام او  احمد است نه رهام نباید بگویم رهام.نمی دانم چرا برای خودش نام مستعارگذاشته بود.

سامیار درحالی که چشم هایش را  از خواب می مالید در را  بازکرد وگفت:

-چی شده؟!در رو کندی ازجاش.

کلمات تکه تکه از دهانم  به بیرون پرت شد:

-احمد.رز. آقا احمد.

-احمدچی.رزچی درست حرف بزن ببینم چی شده.؟!

-بیاخودت ببین

*************************************************

اززبان سامیار:

به دنبال شایانی که سراسیمه به طرف ماشین احمدمی دوید رفتم.یک دفعه سرجایم خشک شدم  ماشین احمد آن طرف خیابان  روشن بودوهرچهار تا در آن بازبود و بهم ریختگی ماشین وجسمی که تا نیمه ازماشین بیرون افتاده بودوآن طرف خیابان  بود را می شد دید.شایان به ماشین رسیده بودامامن هنوز وسط خیابان ایستاده بودم.بدنم به لرزه افتاده بود وداشت از ترس یخ می کرد‌.قدم هایم دیگر تندنبود نمی دانم چرا اما  انگار پاهایم دیگر  قدرت به سرعت  راه رفتن را نداشتند هر طوری  بودخودم  را به احمدو شایان رساندم شایان یک قسمت ایستاده بودوبه من نگاه می کرد.روی زانوهای لرزانم نشستم ودستی که ازشدت ترس می لرزید را به جسم احمدنزدیک کردم بدن او مثل یک تیکه یخ سردبود.دستم را گذاشتم روی رگ گردنش نبضش نمی زد.نگاهم را باتعجب به سمت شایان برگرداندم وگفتم:

-اون.مرده.

شایان به گریه افتاده بود بابغض سرش را  تکان  دادو گفت:

-آره.

مغزم برای یک دقیقه قفل کرد نمی دا نستم چکار کنم.اصلانمی دا نستم چه شده که بخواهم  بدانم چه کنم رفتم سمت شایان وگفتم:

– کی رسیدی اینجا.اصلا برای چی اومدی اینجا.

درحالی که اشک هایش را  پاک می کردوسعی می کرد خودش را کنترل کند گفت:

-من نکشتمش.وقتی رسیدیم که مرده بود.صبح آقابهم زنگ زد.آخه ماباهم یک جورایی هم خونه ایم.داشت برام لیست خرید  رو می خوندوباهم حرف می زدیم یهو وسط حرف هاش صداش قطع شد.صدای کمک اومد.ازپشت تلفن چندباری صداش زدم اماکلمه های منقطع شنیدم وحرف های نامعلوم.ترسیده بودم نمی دونستم چی شده ونگران شده بودم همون موقعه موتورم  رو روشن کردم واومدم اینجامی دونستم اینجاست چون توی تلفن بهم گفته بود.امادیررسیدم.وقتی رسیدم ماشین این جوری بود.

با تمام شدن حرف های شایان دستی  داخل موهایم

کشیدم وشروع کردم به راه رفتن.دستم  را بردم داخل جیبم که با موبایلم برخورد کرد به سرعت موبایلم را  درآوردم

و با رز تماس گرفتم. در  دلم دل شوره بدی افتاده بودکه حتمابرای او هم اتفاقی افتاده است  باشنیدن بوق های ممتد ازپشت تلفن واقعااطمینان پیداکردم که برای اواتفاقی افتاده.است نمی دا نستم باید چه کنم.واقعا نمی دانستم.شماره سامان را گرفتم وبعد از اولین بوق پاسخ داد:

-سامان خودت رو برسون اینجا

-سلام.کجا؟!چیزی شده؟!

-دم خونه ی ما.آره. یعنی نمی دونم.فقط بیا.نگاه کن به باباوعموجو زنگ بزن بااونا باهم بیاین

-اوناچراچی شده.داری نگرانم می کنی.

-سامان فقط بیا تماس را قطع کردم وبه شایان نگاه کردم او هم به من نگاه کردوگفت:

-چیکارکنیم پلیس خبرکنيم.یک دفعه یاد سرناردو افتادم دوست صمیمی باباوعمو همون که یک کاراگاه معروف بود.با او تماس گرفتم

*************************************************

یک ساعت بعد.:

محله پرشده بود ازپلیس.عموسرناردو وعموجوهم ازراه رسیده بودند.سامان هم  آمده بود.هنوز هم رز تلفن همراهش را جواب نمی داد ومن پشت سرهم به او زنگ می زدم.سامان به سرعت به سمتم امدوگفت:ماشین رز رو پیداکردن اماخودش رونه نمی دونن چی شده. دوربین هاي امنیتی اون منطقه چیزی ضبط نکردن.گوشیش توی ماشین بود.

-یعنی ممکنه رزچیزیش شده باشه.یعنی ممکنه دزدیده باشنش.وای سامان چیکارکنم.اگربرای رز اتفاقی افتاده باشه چی.اگرمثل احمد.

سامان دستش را به سمت دهانم آوردوگفت:

-زبونت رو گازبگیرپسر.فکرهای خوب خوب بکن.آروم باش.

-آخه چطوری.محافظش مرد.ماشینش و پیدا کردند درحالی که خودش اونجانبوده.چطوری آروم باشم چطوری مثبت فکرکنم؟!

منتظرجواب سامان بودم که یکی از پلیس ها صدایمان کردوگفت :

-فیلم جعبه سیاه ماشین آماده شد می تونیدبیان ببینید.

باشنیدن این حرف هر دو ما به سمت ون نیروهای پلیس دویدیم پدر و عمو وشایان داخل ماشین بودند.

-سرناردو:

-وصلش بکن

-چشم قربان

 پلیس درمقابل حرف عمو یک مموری که برای ماشین بودو به آن جعبه سیاه ماشین می‌گفتند را به لبتاب وصل کرد.باید خداراشکر می کردم که این ماشین  دوربین دشت زیرا فقط  این مدل ماشینهاجعبه سیاه داشتند.البته اگر دستکاریش نکرده باشند.آن پلیس فیلم های امروز را آورد.احمد داخل ماشین نشسته بود.اول داشت به جلو نگاه می کرد و بعد تلفنش زنگ خوردبه گفته ي شایان خودشایان بودکه به او زنگ زده بود.سرگرم صحبت بودکه یک زن نشست داخل ماشین ویک سیم انداخت دورگردن احمد همان سیمی که داخل ماشین پیداشده بودولی اثرانگشتی روی آن نبود.سیم را کشید.وتلفن از دست احمد افتاد و شروع کرد به دست و پا زدن وبعد ازچنددقیقه تموم کرد.زن ناشناس سرش را بالا آوردو به آینه نگاه کرد.سنسور دوربین جعبه سیاه درست بالا ی آینه ماشین بود.چهره اش واضح ومشخص شد.نگاه من.باباوسامان روی مانیتور میخکوب شد و باهم گفتیم:

-الیزابت.

همان موقع موبایل من زنگ خورد. شماره ناشناس بود.تماس راوصل کردم وبه دستورعمو گذاشتم روی بلندگو.الیزابت بود.

اول یک صدای خنده وحشتناک بلند و بعدشروع به حرف زدن کرد:

-فیلم رودیدین.سامان کاری که می خواستم رو نکردی نتیجه اش شداین.سامیارنگران نباش. رزپیش منه اینجاست

-باهاش چیکارکردی عوضی.چی می خوای.باماچیکار داری.

-باشماکارندارم.بااقای آلن کاردارم.ببین اقای آلن یادته بهت گفتیم.پرونده روبه جریان بندازی بدمی بینی. اما توجه نکردی.حالا بدون جون دخترت در خطره۲۴ساعت وقت داری که استعفانامه ات رو پرکنی واون پرونده روازبین ببری البته اگه دخترت رو زنده می خوای.

گوشی تلفن قطع شدوبوق ممتد آن شنیده شد.

عمو سرناردو با صدای بلند به آن پلیس گفت:

-ردیابیش کردی.

-نه قربان نتونستم.اونادارندازتلفن های قدیمی استفاده می کنند.اونم درحال حرکت.

-یعنی چی

-یعنی اینکه ردیابشون غیرممکنه تازه اگه ردیابی بشوند معلوم نیست خودشون باشند.

باعصبانیت به سامان وآقای الن نگاه کردم خون جلوی چشم هایم را گرفته بود.صورتم را برگرداندم سمت سامان گفتم:

-اون چه قضیه ای رومی گفت.هوم. چیکارمی خواسته بکنی که نکردی

-همون قضیه ای که بهت گفتم.

-سامان وای به حالت اگه داستان چیزی غیر از اونی باشه که برام تعریف کردی.

وبعد به طرف عموجو برگشتم وگفتم:

-اون پرونده کوفتی رو از بین ببریدواستعفا بدید.رزا مرده.باهم زدن گذشته هم برنمی گرده.الان رز مهمه. باعصبانیت به هردو آنها نگاه کردم ودستم را بالا آوردم وتکان دادم وگفتم:

-اگه اتفاقی برای رزبیفته.اگر چیزی بشه.من تاآخرعمرم شمارونمی بخشم.هیچ کدومتون رو.

-خیلی خب.هنوزکه چیزی نشده

-بابا.ازشمادیگه انتظارنداشتم می خواستین چی بشه

رز رو دزدیدن.گروگانش گرفتند.اونا آنقدری خطرناک هستند که کشتن رز براشون کاری نداره.

شایان  میان حرف هایم پرید وگفت:

-میشه جنازه ی احمد و بدین برم حالا که فهمیدین قاتل کیه خوب نیست جنازه اش روی زمین بمونه

-آره ببرش

-چی داری میگی پسراون بایدکالبدشکافی بشه ببریمش پزشک قانونی.

به صندلی آن پلیس تکیه دادم ودستم را بالا آوردم وگفتم:

-می تونه ببردش وخاکش کنه الان فقط رزمهمه رزمن اگه چیزی بشه شمامقصرید.تحمل فضای آنجا و آنها برایم سخت شده بود‌.دیگر به حرف های این وآن گوش نکردم واز ون بیرون آمدم همان موقع صدای گوشی‌ام که بعد تماس داخل جیبم گذاشته بودم درآمد.دست‌هایم می لرزید.حتما اتفاق دیگری افتاده بود‌.حتما چیز دیگری شده بود.آنقدر دستم می لرزید که حتی نمی توانستم قفل گوشی را بازکنم .بالاخره باکلی زحمت قفلش را بازکردم یک فیلم برایم فرستاده بودند.فیلم را دانلودکردم.پاهایم دیگر توان ایستادن نداشتن یکدفعه روی زمین نشستم وچشم دوختم به صفحه گوشی رز را یک جای نامعلوم زندانی کرده بودند.دست هایش بسته بود ویک پارچه حریر مشکی هم روی سرش بود.بلند دادزدم:

-نه.

همه کسانی که آنجا بودند به سمت من برگشتند.

ساموئل(محمد)تازه از راه رسیده بودبه طرفم آمدوگفت:

-چی شده.

به گوشی که از دستم به زمین افتاده بوداشاره کردم.

دیگر کنترلی روی خودم نداشتم یک دفعه یقه محمد را گرفتم وگفتم:

-اگه اتفاقی برای رزبیفته پدرت مقصره.

به زحمت ازجایم بلندشدم ورفتم سمت خانه.درخانه را بازکردم.روی مبل نشستم وسرم را بالا آوردم وبه سقف خیره شدم.نمی دانم شاید ازشدت ضعف بودکه همان موقع چشمانم سیاهی رفت و ازحال رفتم.

*************************************************

از زبان شایان:

همه چیز همانطورکه انتظارش را داشتیم پیش رفته بودفقط یک چیزي داشت من را نگران می کرد،آن هم این بودکه اگر رهام واقعامرده باشد.از ون پیاده شدم وبه سمت جنازه رهام وماشین نعش کشی رفتم که آن طرف خیابان بود‌.یک دفعه صدای نه سامیار در تمام خیابان پیچید، به او نگاه کردم وباخود گفتم:اینم ازتیر خلاص.پا تندکردم وخودم را به ماشین نعش کش رساندم.باید از آنجا می رفتم. بایدجنازه رهام را تا قبل از اینکه آنها تصمیم‌شان را عوض کنند از آنجا می بردم.به راننده نگاه کردم وسرم را به علامت رفتن تکان دادم هر دو سوار ماشین شدیم وبه سمت خانه راه افتادیم.یکی از آن افراد به سمت من برگشت وگفت:

-من موندم چطوری راضیشون کردی جنازه روباخودشون نبرند. پزشک قانونی.حالا می خوای باهاش چیکار کنی.می برمش خونه تاوقتی که بهوش بیاد.تکلیف ماچی میشه.

دسته پولی از جیبم در آوردم ویک دسته برای هرکدامشان پرت کردم .مشغول شمردن  شدند.به ماشین که رسیدیم رهام را به کمک آنها داخل ماشین خودم گذاشتم وبه سمت خانه راه افتادم.  کم کم داشتم نگران می شدم.ماشین را یک جا کنار زدم و به پشت نگاه کردم دستم را روی تن رهام گذاشتم.هنوز هم سردبود.نکنه مرده باشد، اگر مرده باشد.چیکارکنم.گوشی را برداشتم وبه فرانک زنگ زدم.

-الو فرانک

-سلام اوضاع چطوره رهام خوبه.

-آره.یعنی نمی دونم.هنوز بهوش نیومده.می ترسم مرده باشه.

-شماکجایید.داریم وسایل رو جمع می کنیم بریم گاراژ توام بایدبیای اونجا .

-میشه یک پزشک خبرکنی

-دیوونه شدی.پزشک برای چی اون ۴۸ساعت خوابه بهوش می آید.رهام گفت اگه ۴۸ساعت گذشت وبوی جنازه بودنم دراومد اون وقته که بایدفکرکنیدمردم نه حالاکه هنوزبیهوشه. اگه اتفاقی غیرازاونی که من توی مانیتور دیده باشیم.  اتفاق افتاده باشه.

-نمی دونم.فرانک.فقط خیلی می ترسم

-خیلی خوب.زودخودت  رو برسون گاراژ ببینیم چیشده.

سپس تماس را قطع کرد.موبایلم را داخل جیبم گذاشتم وبه سمت گاراژ  حرکت کردم

*************************************************

از زبان رهام:

وقتی سنگینی پلک هایم ازبین رفت آهسته چشمانم را بازکردم.ازشدت ضعف و گرسنگی  که داشتم چشمانم سیاهی می رفت وهمه جا را تارمی دیدم.با همان تاری دیدی که داشتم به اطرافم نگاهی انداختم.چیز زیادی  به یاد نمی آوردم .اصلانمی دانستم کجاهستم وتنها چیزی که ازچندین ساعت پیش به یاد داشتم تزریق آمپول بیهوشی بود.سردردعجیبی در تمام قسمت های سرم درگردش بودکه شایدعلت آن همان گرسنگی بودبه سمت چپم نگاهی انداختم نمی دانم درست می دیدم یا اینکه درکنارم چیزی جز یک سراب واهی نبود.دستم  را به سمت میزکنارتخت بردم وبشقاب غذا را لمس کردم وبعدکمی ازبرنج را چنگ کردم و در دهانم  ریختم به همین روش چندلقمه دیگر هم خوردم.تاری دیدم ازبین رفته بود.آهسته ازجایم بلندشدم تا متوجه بشوم که کجا هستم.اتاقی که داخل  آن بودم بیشترشبیه  به بیمارستان بودتاهرجای دیگری  به کنارپنجره رفتم وپرده سفید رنگ آن را  که درست شبیه اتاق بود کنار زدم وبه پایین نگاه کردم.درست حدس زده بودم داخل  گاراژ بودم.با دیدن صندلی که رز به ان بسته شده بودوتقلا می کردکه خودش را آزاد کند ،فهمیدم نقشه همانطورکه می خواستم پیش رفته است . در را باز کردم  و ازاتاق بیرون آمدم.یک راهرو کوتاه وباریک درپیش رویم بود.بعد ازگذراز راهرو ازپله های آهنین پایین امدم باهرقدمی که بر می داشتم صدای خاصی ازپله هاخارج می شدکه توجه رز را  به من جلب کرده بودوباتعجب به من خیره شده بود. وخود  را تکان می داد.دهن او  با پارچه بزرگی بسته شده بودونمی توانست صحبت کند  وفقط می توانست صدای خاصی ازدهانش خارج کند با لبخند شیطانی که روی لب هایم نقش بسته بودبه سمت او رفتم وگفتم:

-چیه از زنده بودنم تعجب می کنی.ازاينکه کسی که گروگانت گرفته منم.

به دور او میچرخیدم واو بانگاه هایش من را دنبال مي کرد.می دانستم که دارد ازترس می میرد. زیرا این  را از نگاه هایش می شدفهمید.پارچه را از روی دهانش برداشتم ‌واولین کلمه از دهانش به بیرون پرید.

-عوضی

خنده مستانه  ای  سر دادم وعقب رفتم روی صندلی روبه رویش نشستم و گفتم:

-من عوضی نیستم من ملکه عذابتم کسی که قراره  تو و خونواده ات رو زجر بده

اشک بودکه ازچشمانش سرازیرمی شد.به صورتم نگاه کردوگفت:

-چرامن رو گروگان گرفتی چی ازجونم می خوای

بابام کاری می کنه که تقاص کاری که باهام کردی روپس بدی.

لبخند صداداری به او زدم وگفتم:

-پدرت.پدرت ازکی حرف می زنی ازکسی که دختر خودش روکشته.اون عشق من رو کشت آره.من همسرخواهرتم رزا

-ولی بابام اون  رو نکشت.پدرم نکشتش

-خفه  شو خودم اونجابودم وقتی داشت تموم می کرد باعث و بانی مرگش فقط و.فقط پدرت بوداون کسی بودکه باعث مرگ رزا شد رزای من

 -حالا.می خوای باهام چیکار کنی عوضی؟!.

-نمی دونم.شایدم می دونم ولی نمی خوام بهت بگم پرده  کنار او را کمی کنارزدم وبه بیرون نگاه کردم می خواستم متوجه بشوم کسی جزمن  و رز  اینجا هست یانه. همون موقع النا رسید.

-سلام بیدارشد بهتری؟!

-اره به لطف غذایی که برام گذشته بودی بهترم.

نگاه های رز در میان ما در حال چرخش بود

-کارهاچطورپیش میره

– همه چیزاونطور که می خواستی شده پدرش استعفانامه روامضاکرده و پرونده رزا رو نابودکرده

-خوبه‌.برودنبال بقیه چیزها.ببینم اونااومدن

-نه ولی فکرکنم تاچنددقیقه دیگه برسن .

-خوبه.خودت می دونی که چیکارکنی.حالامی تونی بری من با این کوچولو خانم یکم حرف دارم.

-باشه.

*************************************************

از زبان النا:

رزباترس ولرزداشت حرف هاي ما را دنبال می کرد.

پوزخندتمسخرآمیزی به او  زدم وبعد پشتم را  به آنها کردم به سمت درگاراژ راه افتادم.نمی دا نستم چی فکری در سر رهام  است فقط شنیدم که  به رزمی گفت:

-برای آخرین بارخاطرات امروزوگذشتت رو مرورکن شایدفردا که بیدارمیشی دیگه چیزی یادت نباشه

و رز فقط فریادمی زد و می گفت :

-می خوای باهام چیکار کنی عوضی.

لحظه آخری که داشتم ازدرخارج می شدم دیدم که رهام یک کیف گذاشت روی صندلی کیفی که وقتی در آن را بازکرد من از آن فاصله تاچشم کارمی کرد آمپول دیدم آن هم باشکل ها وسرنگ های مختلف

فکرکردم قصد بیهوش کردن رز را دارد اما گویا فکر دیگری در  سر رهام بود.بی توجه به آن دختر و اتفاقی که برایش می افتاد از گاراژ  بیرون آمده وبه سمت ساکی رفتم که کنارماشین گذاشته بودم آخرین بمب  ساعتی را  برداشتم و رفتم زیر  ون  آن را کار گذاشتم از زیر ون که بیرون آمدم .الیزابت مانند عجل معلق بالای سرم ایستاده بودوباکنجکاوی به من  نگاه می کرد وگفت:

-داشتی زیرماشین چیکارمی کردی که تامن  رو دیدی بلند شدی

 لباس های خاکی ام را تکاندم وگفتم:

-هیچی فقط بوی بنزین می اومد.می خواستم بینم نشتی نداشته باشه ببینم  بقیه اومدن.

 -آره اونام پشت سرمن دارن میان توی حیاط

-خب.سوارشید وقتشه که بریم این دختر روتحویل بدیم توام کارت خوب بود.مطمئن باش پاداشت رو می گیری

درجوابم لبخندی زدوبعد زودتر ازهمه سوار ون شد. آره چه پاداشی درانتظار او بود.رهام با رزی که مانند  پرکاه در آغوش او بیهوش بود از گاراژ بیرون آمد واو را داخل  ماشینی گذاشت که قراربودمن وخودش و شاهین سوار او بشویم وبقیه  داخل ون نشستند البته به استثنا شایانی که برای یکسری کارهای دیگر  وسروسامان دادن کارهای رفتن ما نبود.همه سوارماشین هاشدیم وبه سمت مقصدی که داشتیم حرکت کردیم .

سامیار:

دیگر کاسه صبرم لبریزشده بود.دوساعت از زمانی که با آنها  در  این مکان نامعلوم قرارداشتیم گذشته بود.سامان ازماشین پیاده شده بودومدام در آن جاده رژه می رفت.پدر وعمو جو هم فقط به اطراف چشم دوخته بودند و درجستجوی ماشینی که به ما  مشخصات آن  را  داده بودند دور و بر را نگاه می کردند. به همراه خود عموسرنادو و بقیه پلیس ها را نیاورده بودیم اما آنها دور رادور مراقبمان بودندومنتظربودند که آنها سربرسندودستگیرشان کنند.هوای ماشین برایم  غیرقابل تحمل شده بود.ازماشین پیاده شدم و مانند  سامان که کنار جاده رژه می رفت شروع کردم به رژه رفتن امادرجهت مخالف سامان  آن سمت جاده طوری بود که بارژه  دوم بهم رسیدیم وباهم چشم  در چشم شدیم  به دلیل اتفاقی که در این دو روز افتاده بود  از دست او  دلخوربودم و شاید هم  قهربودم  به سرعت  به او پشت کردم وبه راهم ادامه دادم.صدای بسته شدن در ماشین  را شنیدیم به ماشین نگاهی انداختم گویا  پدر وعموهم از داخل ماشین نشستن خسته شده بودند.همان موقع بودکه تلفن زنگ خورد به امید اینکه گروگان گیرهاباشند تماس را  وصل کردم ودرگوشم گذاشتم.عموسرناردوبود.

-سلام پسرم

-بله.عمو

-هنوزنیومدن

-نه.

-مشخصات ماشین رو  برام بگو.

-چیزی شده عموشماکه خودتون پشت تلفن بودین وشنیدین چی گفتن

-می دونم می خوام ازیک چیزی مطمئن بشم.

-گفت:

-یه ون نوک مدادی وپرادومشکی‌

-مطمئنی

-آره عمو.چیزی شده.

-راستش چطوری بگم.یک ماشین توی بزرگراه نرسیده به همین جاده که توش هستیدیک ساعت پیش رفته روی هوا مشخصاتش باماشینی که اون گفت مونمی زنه.تمام سرنشیناش وسه تاماشین دیگه رفتن روی هوا.

باشنیدن حرف های عمو دست هایم به لرزه افتاده و زانو هایم  خالی کرد.یک دفعه روی زمین  روی  دو زانو هایم فرود آمدم.نمی دانم دیگر بعد از آن لحظه عمو  چه گفت و چه  شنیدم.فقط خدا را صدامی زدم و نام  رز را فریاد می کشیدم.اشک ازچشمانم سرازیرشد. یک مرد هیچ وقت گریه نمی کند اما مگر  مردها دل ندارندومن همیشه دلنازک ترین مردبودم.عمو وپدرم وسامان به طرفم دویدند  هرکدام  پشت سرم می گفتند:

-چی شده

.بریده بریده گفتم:

-میگه میگه رزمرده.میگه ماشین آتیش گرفته

ازجایم بلندشدم به سمت عموجو رفتم رفتارم شده بودعین یک دیوانه که به مرزجنون رسیده بود.

-تو کشتیش  اگر رزمرده باشه توباعث وبانی مرگشی‌.

 پدر به طرفمان  آمدوازهم جدایمان  کردوبلند دادزد:

-بسه.هنوز هیچی معلوم نیست فعلاهمتون سوار ماشین بشیدبریم ببینیم چه خاکی به سرمون شده.

باخشم وباچشمانی که ازعصبانیت سرخ شده بودو رگ گردنی که بیرون زده بودبه سمت ماشین رفتم.پدر ضربه ای به شانه ام زد  وگفت:

-عقب بشین خودم رانندگی می کنم.

همه سوارماشین شدیم. پدر در  راه با عموسرناردو

صحبت کردجنازه ها را به پزشک قانونی برای تشخیص هویت برده بودند  ماهم باید به آنجا می رفتیم هیچ زنگی ازطرف گروگان گیرها در آن فاصله زده نشده بودو این حدس وگمان ما را به  اطمینان تبدیل کرده بودکه آن ماشین همان ماشین گرگان گیرها بوده است شب به اصرار پدر به خانه خودمان رفتم  همه آنجابودندوهیچ کداممان  آرام وقرارنداشتیم ومنتظریک تلفن بودیم یک تلفن که خبرزنده بودن رز را به ما بدهد رستوران را تعطیل کرده بودیم .بااین اتفاق دیگر کسی  حوصله کارکردن نداشت.

موقع خواب باخوردن سه قرص آرام بخش به خواب رفتم

*************************************************

تلفن  زنگ می خورد و کسی به صدای آن توجه نمی کرد. گویا  کسی  خانه  نبودکه بخواهد به صدایش توجه کند .پتو را باعصبانیت از رویم کنارزدم  و از جایم بلندشدم‌‌.صبح شده بودومن هنوز به دلیل  اثر قرص های دیشب گیج ومنگ بودم.چندباری همه را یکی یکی صدازدم بلکه  فردی تلفن  را بردارد اما هیچ فردی خانه نبود.ازپله هاپایین رفتم وخودم تلفن را برداشتم:

-بفرمایید

-ازپزشک قانونی زنگ می زنم

باشنیدن این حرف انگار اثر آن داروها از بین رفت وگوش هایم برای خبر تیز شد در دلم دعامی خواندم که جواب منفی باشد  ویکی ازجنازه ها جنازه رزنباشد .اما گویا خدانمی خواست به حرف هایم گوش  کند ومن را به مراد دلم برساند .یک لحظه طولانی سکوت کردم که آن خانم گفت:

-آقاپشت خط هستید

-آره بفرمایید.

-جواب آزمایشات متاسفانه

-متاسفانه چی؟!

-مثبته

-مثبت یعنی چیه؟!

-یعنی براساس آزمايشاتDNAيکی ازاون ده جنازه جنازه خانمه رزیتا آلنه.

دیگر چیری  نشنیدم وتلفن را به سمت دیوار پرتاب کردم وبلندفریادزدم:

-نه.

فریادم آنقدری بلندبودکه حنجره ام شروع کردبه سوختن دیگر  پاهایم توان ایستادن  را  نداشتن روی زمین نشستم وشروع کردم به فریاد زدن همزمان با فریاد زدن  بامشت روی قلبم می زدم  و بافریاد می گفتم:

-ای خدا این رسمش نبوداصلا چرا من زندم منم باید بمیرم تمام خاطراتی که بارز داشتم  مانند یک فیلم از روبه روی چشمانم گذرکرد.محکم تر از قبل به قفسه سینه ام  مشت می زدم.قلبم داخل  سینه ام  مانند یک بمب  ساعتی کار می کردوبلند داد می زدم:

-نزن.نزن.رزدیگه نیست دیگه به خاطر  کی می زنی ها.

بدون رز دیگر چطور می توانستم زندگی کنم او تکه ای از وجودم بود او همه زندگی ام  بود.او جانم بودکسی بودکه یک عمرمن آرزوی داشتنش را داشتم وزندگیمان یک روز بیشتر داوم نیاورد.یک لحظه حس کردم قلبم خیلی بیشتر ازقبل تپش هایش تندتر شده است .سوزشی در  رگ قلبم شکل گرفته بود وقلبم از آن اتفاق به درد آمده بود‌.یک لحظه حس کردم قلبم دیگر نمی زند وجلوی چشمانم سیاه شد.گویا واقعا داشتم از این دنیا می رفتم .داشتم به کنار رز  می رفتم

**************************************************

چشمانم را  که بازکردم یک سقف سفید را بالای سرم دیدم  اول فکرکردم مرده ام امابه اطرافم که نگاه کردم فهمیدم که داخل  بیمارستان هستم و مادر کنارم روی صندلی نشسته بودویک کتاب دست او  بود و گویا  زیرلبش چیزی را مدام  تکرارمی کرد.می دانستم چه چیزی را زمزمه می کرد  او برای خوب شدنم دعا می خواند.برای بهوش آمدنم.باصدای که ازته چاه درمی امدبلندگفتم:

-مامان.

مادر سرش را  بلندکردم وبه من نگاه کرد.ازخوشحالی  در حال پرواز بود به من نگاه کردوگفت:

-بهوش اومدی پسرم وای خداروشکرت.

-من کجام

-بیمارستان.

-چرامن رو آوردین اینجامن الان بایدبرم پزشک قانونی.

-بهت حمله  قلبی دست داده اگه دیرتر رسیده بودم شایدخدایی نکرده سکته کرده بودی.

-مامان.

-جان مامان.

-رز.نمرده نه.اون زنده است.

مادرم  باشنیدن حرفی که زدم  فقط سکوت کرد زیرا  نمی دانست چه بگوید و یا چگونه مرا آرام کند یک لحظه بعد درحالی که چشمان او پرازاشک بود ازاتاق بیرون رفت.صدای گریه وزاری اش را  می توانستم بشنوم باری دیگر به سقف چشم دوختم وقطره های اشک ازچشمانم یکی یکی راهشان را پیداکردند وبه پایین سرازیرشدند.صدای گریه بودکه در راهرو پیچیده بود.گویا  تنها مادرم  آنجانبود.همه بودند همه برای تنهاشدن من  و رفتن رز اشک می ریختند.

دوهفته بعد:

این چندوقت برای من نه به اندازه یک سال بلکه به اندازه یک قرن گذشت.برای مراسم خاکسپاری ومراسم های دیگر که اینجا برای از دست رفتگان می گرفتند نتوانستم شرکت کنم یعنی نگذاشتندکه شرکت کنم.گویا حمله قلبی که به من دست دادبودخیلی شدیدبودکه دکترحضورم را در هرمراسمی ممنوع کرده بود در این دوهفته مانند  مرده متحرک شده بودم که هر روز با نگاه کردن به عکس رز بیدارمی شدم ومی خوابیدم وباعکس او  حرف می زدم وگریه می کردم گویا عکس او شده بود مرحم زخم نبودنش امانمی توانست جای بودن او را بگیرد.خانه خودمان  یعنی خانه پدر و مادرم مکانی که پیش از ازدواجم در آن  زندگی می کردم. خانه ای بودکه باری دیگر  این چندوقت در آن زندگی می کردم .

مادرم نمی گذاشت  به خانه ام برگردم به جایی که بارز  آن را خریده بودیم تاخانه عشقمان را در آن  بنا کنیم عشقی که عمر آن گویا تنها همان یک شب بود.می ترسیدکه دوباره حالم بد بشود  ودوباره حمله  قلبی به من دست بدهد.در این مدت اصلارستوران هم نرفته بودم اصلا دیگر میلی به زنده بودن هم نداشتم چه برسد به کارکردن.سامان هم دیروز به ایران باز گشت  با اتفاقی که افتاده بود.فعلانمی توانست عروسی بگیردزیرا آنها قرار تالار را در همین چندروزتنظیم کرده بودند.بااجازه من قرارشده بودیک مهمانی خداحافظی بگیرندودست شقایق را  بگیرد تا با او به سوئیس باز گردد .دوروز پس ازمرگ رزبه اصرار مادرم  با سامان آشتی کرده بودم وباهم قهرنبودیم. ازخانواده رز هم نمیشود که بگویم خبری نداشتم  خبر داشتم ولی حتی یک بار هم آنها را ندیده بودم  فقط از میان  حرف های مادرم شنیده بودم که خانم آلن یا همان خاله کاترین یک رز پس از خاکسپاری ازعموجداشده است نه اینکه طلاق گرفته باشد ها نه فقط به خانه خواهرش رفته و قهر کرده بود

جدا از این اتفاق امروز قرار بودیک اتفاق خوب بیفتد قراربود دو عضو جدید پاهایشان را در خانه ما بگذارند البته همین دوهفته پیش آمده بودند اما امروز قراربود به خانه بیایند  .بچه های صبا دو نوزاد دوقلو بودند صبح آن روزی که آن اتفاق افتاده بودو آن  زنگ  به خانه  ما زده میشود .

صبابعدازشنیدن خبرآتش گرفتن  ماشین گروگان های رز دردش می گیرد  و او را به بیمارستان منتقل می کنند  برای همین هم کسی جزمن آن روز خانه  نبودومن نمی دا نستم. زیرا دوقلو ها زودترازموعودوقبل ازاینکه که به نه ماه برسند به دنیا امده بودند آن ها  را در این دوهفته داخل دستگاه گذاشته بودند. وامروز قرار بود به خانه بیاورند .داخل اتاقم نشسته بودم وبانگاه کردن  به عکس های رزوخودم مرورخاطرات می کردم.که ضربه ای به دراتاق زده شده باصدای خسته ای که تعریفی ازحالم نداشت گفتم:

-بفرمایید تو.

صبا در چهارچوب در درحالی که یک  نوزاد بسیار کوچک در آغوش او بودایستاده بود.به من  لبخند زد وگفت:

-دایی جون اجازه ورود میدین

-بله چراکه نه.

عکس های در دست هایم  را روی میز کنارتختم گذاشتم وازروی تختم بلندشدم.پشت سرصباساموئل درحالی که نوزاد دیگری در آغوش او بود وارد اتاق شد  .صبا آهسته گفت :

-هیس هنوزخوابن.تا بیداربشن صدای گریه شون درمیادپس آروم حرف بزنید.

آنها را  روی تخت گذاشت ومن صباوساموئل کنارشان نشستیم.بعد از چند روز بالاخره خنده روی لب های من جای خودش را پیدا کرده بود.به آنها نگاه کردم یک دختر وپسر بسیار کوچک  بودند.به صبا نگاه کردم وگفتم:

چرا آنقدرایناکوچولو ان.

-خب.چون زودبه دنیا اومدن.

ساموئل وسط حرفش پرید وگفت:

-ولی ایشاالله بزرگ می شن.البته اگه خواهرجونتون بهشون حسابی برسن اون وقته که  تایک ماه دیگه شبیه بچه اون دوست مامانتون بشن

-کدوم دوسته مامان؟!

-صبا: باباخانم ترابی رو  میگه اوایل که بچه اش به دنیا اومده بوداندازه یه یک گنجیشک بودشایدم یه عروسک ازاین دوتا فسقلم کوچیک تربود.ولی بعد دوماه که دیدیمش بچه اش خیلی تپل شده بود ماشاالله.البته آنقدری که دکتر بهش گفته بودیکم شیرکمتر بهش بده تاتحرکش بیشتربشه یکم رشد کنه بیچاره بچه اش فقط داشت ازپهنا رشد می کرد.

ازحرف های صبا لبخند روی لب هایم پررنگ ترشد وگفتم :

-حالا این حرف هارو ولش کنیداسم این خاله ریزه و آقا ریزه رو چی گذاشتین

-هنوز هیچی.

-هیچی

-آره.راستش نمی دونستیم اسمشون  رو چی بزاریم

اخه خیلی یهویی به دنیااومدن ماهنوز سراسم هاشون به نتیجه نرسیده بودیم.الانم واقعاموندیم. اسمشون رو  چی بزاریم گفتیم بیایم  ازتوکمک بگیریم.

-اوم به نظرمن بزارین آقاریزه وخاله ریزه

-مسخره می کنی

-خب فسقل وفسقلی چطوره

-سامیار.

-خوب نمی دونم.چی بذارید

-راستش من میگم دوتا اسم سوئیسی بگذاریم روشون ولی صبا می گه ایرانی.

-خب چرا روی یکیشون اسم خارجی نمیزارین رواون یکی ایرانی.

-آخه اسم هایی که بهم بخوره به ذهنمون نمی رسه هرچی باشه اونادوقلواندبایداسم هاشون بهم بخوره

-ولی اصلاشبیه هم نیستنا

-بله چون غیرهمسانن

میان  صحبت های ما در اتاق  باری دیگر  بازشدو مادر  وارداتاق شدوگفت:

-من هنوز این دو تاخوشگل رو ندیدم آوردنشون خدمت دایی شون انگارنه انگارکه من مامان بزرگشونم.

 پدر از گوشه درسرش را داخل آورد  و گفت :

-ومن بابا بزرگشون.

همه لبخندزدیم وگفتیم:

-بفرمایید.

مادر که هنوز نرسیده قربان صدقه هایش شروع شده بود.میان حرف هایش  گفت:

– به نظرمن بریم قرآن بیاریم ازلای قرآن اسمشون  رو انتخاب کنیم.هرسوره ای که اومد اسم سوره بشه اسم بچه.

 -مامان ممکنه هر اسمی بیاد.مثلا نمل بیاداون موقع ما بزاریم  نمل!!!!

-نمل یعنی چه

-یعنی مورچه

-به نظرمن که بهشون میادآخه اندازه مورچه ان.اسم اون یکی رو میزاریم  زنبور

-بابا: فکری بدی هم نیست ولی بیاین یه کار دیگه بکنیم.چندتااسم بنویسم وبزاریم لای صفحات قرآن وبعدنیت کنیم هراسمی که درآوردیم میشه اسم یکی ازبچه ها

-باباشایداسم های که دربیادبهم نخورن

-خب یه کار دیگه می کنیم

-چیکار؟!

-روی هربرگه دوتا اسمی می نویسم که بهم بخورن واون رومی زاریم  لای قرآن وبعدقرآن  رو بازمی کنیم واسمایی که دراومدمیشه اسم بچه ها

-فکربدی هم نیست.

مامان رفت قرآن را بیاورد  ومامشغول نوشتن اسم ها روی برگه هاشدیم.هرکدام دو نامی را که دوست داشتیم وبه دلمان نشسته  بود را روی کاغذ های مختلف نوشتیم وآن را تا کردیم مادرم  برگه ها را میان  چند سوره مختلف گذاشت‌وبعدقرآن را  به دست  پدر داد.پدر قبل ازاینکه قرآن را باز بکند گفت:

-من که میگم زنگ بزنیم نظردایی جان و زندایی جانشون واون مامان وبابابزرگشونم بپرسیم.هرچی باشه اینا نوه اوناهم هستند.ساموئل میان حرف پدر پرید وگفت:

-نه بابالطف کنیدخودتون اسمشون رو انتخاب کنید درضمن درگوششون اذان بگید.

گویا ساموئل هم دل خوشی ازخانواده اش نداشت.مرگ رز همه‌رو از هم دورکرده بود.به عبارتی میان همه خط پرنگ جدایی کشیده بود.

-ولی بدنیست نظر دایی جانشون رو بپرسیم؟!

صباگوشی را برداشت و تماس تصویری باسامان گرفت دوربین گوشی را گرفته بود سمت بچه هاوصدای سامان در گوشی پیچید وگفت:

-وای این دوتا فسقل رو بین چقدر نازاند وشقایق را صداکرد.شقایق به سرعت  آمد وبه همه سلام کرد.بادیدن بچه ها او هم ذوق زده شد.برای آنها ماجرا را گفتیم.

یک ربعی طول کشیدکه سامان وشقایق اسم های انتخابی‌شان را گفتند.اسم های آنها را هم لای قرآن گذاشتیم وبعدهمه ساکت نشستیم.بابا باصدای بلند سوره حمد را خواند و قرآن را بازکرد و برگه ای را ازلای قرآن برداشت وبازش کردواسم های روی برگه را بلندخواند:

-بنیتاوبنیامین

همه بهم نگاه کردیم.به نظراسم های قشنگی می آمد .بنیتابه معنا نوای خوش وصدای زیبابود وبنیامین نام یکی از پیامبران بود.اسم های انتخابی ساموئل بودند.می گفت:

-میان اسم نوشتن ها از اینترنت پیداکرده بود و روی برگ نوشته بود

 باباهرکدام ازبچه ها را بغل کردو در گوش‌شان اذان گفت واسم‌شان را صدا زد.آن روز من تاشب سرگرم بازی کردند با آن دوتا خوشگل ریزمیزه شدم آنها بالاخره بعدازچندوقت لبخند  روی لب های من آوردند

*************************************************

 نمی دانم چندوقت ازمرگ رزمی گذرد.یک ماه.دوماه.سه ماه.شاید هم یک سال اما هرچند وقت که می گذره هر روز آن اندازه یک قرن برای من گذشته چند روزی شده که به اصرارسامان به کار در رستوران مشغول شدم اما دیگر آشپزی نمی کنم یعنی اصلا دل و دماغ اینکار را ندارم.جای سامان را گرفتم واو هم جای من را.من شدم مدیر رستوران واو شده سرآشپزو تقریباهر روزبعد از کارمیروم خانه ی صبا تا بلکه حالم بهتر شود به دلیل اینکه فقط نیم وجبی های او هستندکه خنده را روی لب های من می آورند.امروز هم مثل هر روز دلم می خواست که به خانه صبا بروم و با آن نیم وجبی هابازی کنم.اما قبل آن بایدومی رفتم خانه و یک دوش حسابی می گرفتم که حال این تنه خسته کمی جا بیاید،ماشین را روشن کردم وبه سمت خانه راه افتادم .بازیادکردن آهنگ وگوش کردن به آهنگ هایی که بعدمرگ رزشده بودندتمام زندگی‌ام به سرعت ماشین افزودم ودرکمتر

ازنیم ساعت وشاید هم درعرض یک دقیقه مانند برق خودم را به خانه رساندم.کلید را داخل  قفل در انداختم و در را بازکردم.مادر مثل همیشه خانه بودوزیادبه رستوران سرنمی زد،زیرا باوجود رفتن خاله کاترین به ژنو کارخیریه چندبرابرشده بودون همه کارها مثل آوار ریخته بود‌ سر مادر برای همین دیگر وقت سرخاراندن نداشت چه برسد که به رستوران بیاید وبه ما کمک کند.همینطورکه وارد خانه می شدم چندباری مادر را صدا زدم:

-مامان.مامان کجایی؟!

-بله.باهاشون چیکاردارید؟!

باشنیدن ان صدای ناآشنا ابروهایم پریدبالا.

ازگوشه دیوار راهرو سرم را بردم داخل حال تا ببینم چه کسی جوابم را داده است.دختری باموهای بلندخرمایی و چهره کاملا فیک داخل آشپزخانه ایستاده بود.مشخص بودکه سرتاپایش عمل است، لباس تنگ بدن نمابافت هم تنش کرده بود ولباسش آنقدر جذب بودکه می‌توانستم قسمت های خاص بدنش را ببینم.بادیدنم بدون سلام  با ناز و عشوه ی خاصی گفت:

-شمابایدآقا سامیارباشیددرسته

از راهرو بیرون آمده وگفتم:

-بله وشما؟!

-من حنانم.یکی ازدوستای مامانتون توی خیریه هستم البته دوست خودشون که نه مادرم بیشترباهاشون دوسته تامن.اومدم کمک مادرتون این مرباهاروببریم نمایشگاه خیریه برای فروش.

-آهان.ازآشنایتون خوشحال شدم حالامامانم کجاست؟

-رفتندبالالباس هاشون رو عوض کنندوآماده رفتن بشوند

درحالی که روی مبل می نشستم باشه ای گفتم وبعد تلویزیون را روش کردم و تمام حواسم را روی اخبارمنعطف کردم ومنتظرشدم تا مادر از بالا بیادپایین.

با او کار داشتم اما حوصله بالارفتن ازپله ها را نداشتم هرچند که برای لباس عوض کردن ودوش گرفتن باید به طبقه بالامی رفتم.نمی دانم چه چیزی من را مجاب می کرد که آنجامنتظر مادر بمانم.

.شاید آن دختربودکه باعث شده بودمن از روی کنجکاوی آنجا بمانم شاید هم نه.باعشوه وناز وقمزه‌هایی که در هر کدام از حرکاتش ریخته بود.مشخص بود که مادر حسابی با او صحبت کرده و کاسه ای زیرنیم کاسه است، نقشه ای در سرمادرم است. تا الان هم بسیار صبوری کرده بود ومجرد بودنم را به رویم نیاورده بود وبا من در مورد ازدواج صحبت نکرده بود. یک چیز راخوب می دانستم که الان اگربالا بروم می خواهد من‌را سوال پیچ بکند وشاید اصلا به همین دلیل بود که آنجا مانده بودم وخیره شده بودم به صفحه تلویزیون و بی هدف به خبرهای ورزشی گوش می کردم.بااینکه هیچ علاقه ای به خبرهای ورزشی نداشتم البته علاقه زیادی که به فوتبال داشتم را نمی‌توان انکارکرد و این علاقه ای است که در همه پسرها موج می زند هر چه صبر کردم مادر پایین نیامد.گویا می خواست کارهایش را بیشترطول بدهد تا ما با هم حرف بزنیم وبه شکلی سرصحبت را بازکنیم.اماخب این اتفاق واقعابعید بود.حداقل ازطرف من یک نفر،دیگر طاقتم طاق شده بود.با اینکه دوهزاریم افتاده بودکه چرا این دختر اینجا است ولی سعی کردم توجه نشان ندهم.

و عادی برخوردبکنم تایک وقت بین من ومامان جنگ وجدالی پیش نیاید.خیلی خونسردازپله ها بالاوبه سمت اتاق مادر رفتم.تقه ای به در زدم ومنتظرجواب شدم

-بیاتو

-سلام مامان

-سلام پسرم.بله مامان؟!

-اون لیستی که گفته بودی روخریدم  وگذاشتم توی حال ودارم می رم دوش بگیرم.بعدشم می خوام برم خونه ی صبا

-باشه مامان.

دست‌هایم را داخل جیبم کردم ازدرفاصله گرفتم وبه سمت اتاق راه افتادم.تقریبا چیزی تا در اتاق فاصله نداشتم که مادر دوباره صدایم کرد.فاصله بین اتاق ما و مادر کوتاه بود.سمت مادر برگشتم وگفتم:

-بله

– بیاکارت دارم.

برگشتم سمت اتاق و درست روبه رویش وایستادم وگفتم:

-چیکارم داری؟!

-بیاتو

پشت سرش وارداتاق شدم.

-بله چیکارم داری.

مادر در را بست وبعد رو به رویم ایستاد وبدون حاشیه بافی گفت:

– نظرت درباره ی حنانه چیه؟!

-یعنی چی چیه؟!

-منطورم واضحه خودت و به اون راه نزن

-خب که چی؟!

-خب ببین دخترخوبیه .درست که کمی بدنش و عمل کرده ولی دختربدی نیست

-یکمی مامان اون سرتاپاش عمله والاتنهاجایی که توی بدنش طبیعیه دست هاش که اونم شک دارم عمل نکرده باشه.

-خب حالا.نمی خواد اغراق کنی.ولی دخترخوبیه.روش فکرکن

-برای چی فکرکنم.روی چی فکرکنم؟

-برای ازدواج

-چی اصلامعلوم هست داریدچی می گید.هنوزکفن اون خدابیامرزوخشک نشده شما به فکر زن گرفتن واسه ی من افتادین. اگه جاتون رو تنگ کردم بگین می رم.

-سامیار داره نزدیک یکسال ازمرگ رزمی گذره اون وقت میگی هنوزکفنش خشک نشده.

باشنیدن این حرف مادر تازه بهم یادآوردی شد که دو روز دیگر اولین سالگرد رز است ومن اصلا گذر این چندوقت را حس نکرده بودم.شاید علتش این بودکه هر روزی که برای من می گذشته طولش به اندازه یک قرن بودو هر روز لحظه مرگ رز و لحظه‌ی آتیش گرفتن ماشین را لحظه ای که جنازه سوخته رز را در قبر می گذاشتند در ذهنم تصورمی کردم هرچندکه در هیچ کدوم از آن لحظات حضورنداشتم.

-توتوی این خونه زیادی نیستی .

خنده ای کردم وگفتم:

-هه.ازکاراتون معلومه که زیادی نیستم.قشنگم معلومه‌.

-من که چیزی نگفتم.کاری نکردم

داشتم به سمت درمی رفتم که با این حرف مادر دوباره به سمتش برگشتم ویک حالت تهاجمی به خود گرفتم وگفتم:

ورداشتین یک دخترآوردین اینجا وبهم میگین نظرت درموردش چیه اون وقت می گید کاری نکردم؟!اصلاهمه ی شما پدر ومادرهاهمینطوراید همیشه به فکرامیدوآروزهای خودتون هستیدبااین کارتون  دیگه جای من توی این خونه نیست که نیست من همین امشب ازاین خونه می رم.اصلاهمین الان از اینجامی رم.اگه تحمل کردن من و حالم براتون سخت بودفقط کافی بودیک کلمه بهم می گفتین.اصلانه تنهاازاین خونه می رم بلکه ازکار توی رستوران هم استعفا می دم.

اصلا دیگه جلوی چشمتون نمی مونم که شما به فکر زن گرفتن برام بیفتید

ودوباره به سمت دربرگشتم که مادر دوباره صدایش را بلند کرد که حرف بزند.دستم را به نشانه سکوت بالا بردم وگفتم:

مامان هیچی نگو نذارحرمت هامون بیشترازاین شکسته بشه وبعد در را بازکردم ازاتاق بیرون آمدم با بازکردن در و دیدن حنانه که جلو در وایستاده بودبرایش سری از روی تاسف تکان دادم و از کنارش رد شدم و وارد اتاق خودم شدم.نمی دانم بین او ومادر چی گذشت اماخب صدای بسته شدن درخانه را شنیدم.چمدانم را ازبالای کمدپایین گذاشتم وزیپش را باز کردم.باید می رفتم.یعنی دیگه جایی برایم در این خانه نبود.روزی که برگشتم وقتی وسایلم را داخل اتاق می چیدم جوری چیدم که گویا همیشه آماده برگشتن به خونه‌ای هستم که با رز در آن زندگی کردم. درسته که مافقط یک شب شاید دوشب داخل آن خانه کنارهم زندگی کردیم امامن از هرلحظه بودن با رز اندازه یک عمرخاطره دارم خاطره‌هایی که می تواند دوای تسکین دردهایم باشد،اما نمی تواند جای خالیش را پر کند.خاطره‌هایی هرکدام به جای تسکین دادن دردم،آن را بیشتر می کنند.  لباس‌هایم را داخل چمدان گذاشتم.مرتب چیدن لباس هایم برایم مهم نبودفقط رفتن ونموندن در این خانه برایم مهم بود و حکم اضافی بودنم به طور واضح صادرشده بود و باید می رفتم.در این یک ساعتی که لباس هاو وسایلم را جمع می کردم خبری از مادر نشد.عکس رز را از روی میز برداشتم و خواستم بگذارم داخل چمدان که دیدم اصلا جایی برای عکس ندارد،‌ البته چیز زیادی نداشتم.چند دست لباس ویک دست کت وشلوار و کلی یادگاری از رز که با خودم از آن خانه آورده بودم.درچمدان را بستم و ازروی تخت بلندش کردم وگذاشتم روی زمین روی تخت را مرتب کردم. جوری که انگارهیچ کس قبلا روی این تخت نخوابیده بود.عکس را زیربغلم زدم وبه قصدخروج ازاتاق به سمت دررفتم که مادر جلوی در ایستاد و گفت:

-کجاداری میری؟!

-دارم ازاینجامی رم.دارم می رم خونه خودم.تادیگه جلوی چشمتون نباشم.که بشم آینه دقتون تابشم کسی که به فکر زن گرفتن براش باشید.

-بغض مامان ترکید ایستاد در چهارچوب در و دست هایش را سد راه من کردوگفت:

-نمی ذارم بری. من اگه اون دختر روآوردم خونمون غلط کردم.بمون توروخدابمون‌.نرو.اصلالال بشم اگه دیگه بگم برات زن بگیریم لال بشم اگه گفته باشم اضافی هستی.

-مامان این حرف هارونزن بیشتر از این دلم رو به دردنیار بزار برم اینجا دیگه جای من نیست.

-کی گفته که اینجا دیگه جای تو نیست اصلا من غلط کردم.بخدا نمی دونستم اینطوری میشه پیش خودم فکرکردم که یک کاری کنم حالت بهتربشه وازاین وضع دربیای ویکم به زندگی برگردی

-اینطوری برگردم اینطوری بازن گرفتن اونم وقتی هنوز یک سال ازمرگ رز نگذشته مامان تو فکرحال دل من رو نکردی .فکر حرف مردم  رو کردی.اصلا مردم هیچی.فکرکردی ساموئل درموردماچی میگه و چیکارمی کنه.هرچی باشه اون دامادته هرچقدرم که قبولش نداشته باشی اون شوهردخترته  وبرادر رز نمی گه هنوزیک سال ازمرگ خواهرم نگذشته رفته زن گرفته.آخه من به شما چی بگم.برید کنارمی خوام رد بشم می خوام برم.

دست مادر را از چهارچوب در کنار زدم واز داخل اتاق بیرون آمدم که سامان را در حال بالا آمدن از پله ها دیدم .صدای فریادوگریه های مادرم در خانه پیچیده بود.

سامان: چی شده؟!چتونه ؟!صداتون کل محله رو برداشته.چیزی شده؟!

-ازمامان بپرس

به سمت پله ها رفتم .مادر  از چهار چوب  در بیرون آمدوگفت:

– سامان جلوش رو بگیر نزار بره التماسش کن که بمونه

-مامان برای چی التماسش کنم.

-هر کاری کنه من نمی مونم.مخصوصابا اون کاری که شما کردین

-چی شده.قضیه چیه مگه مامان چیکارکرده؟!

-چیکارکه نکرده باخودش یک دخترآورده خونه اونم واسه نشون دادن به من و واسه ازدواج

-بدکرده. بده به فکرته.بده می خوادبرات زن بگیره.آره بده؟!

-نه بدنکرده فقط قبل از اینکارش یک نگاه به من می کرد

اصلا اول نظرم رو می پرسید.نه اینکه برداره دختره رو بیاره اینجا

مامان:

-سامیارتوروجون همون رزنرومامان

-مامان بزاربره داری التماس کیو می کنی ها.التماس آدمی که حرمت پدرومادر دیگه سرش نمیشه آدمی که احترام کوچک بزرگ تری رونمی فهمه.التماس کی رو می کنی.؟! بزار بره. همچین آدمی واقعادیگه جاش توی این خونه نیست آدمی که نمی فهمه ماهرکاری می کنیم برای اون انجام می دیم.

-بله داداش.جای من توی این خونه نیست پس دارم می رم ودیگه پام  رو توی این خونه نمی زارم

-سامیار

-بله

-پس اگه داری می ری برو ودیگه هم برنگرد به رستوران هم نیا.دیگه نمی خوایم ببینیمت توواقعا آدم نمک نشناسی هستی برو.

از پله به سرعت پایین آمده ودرخانه را بازکردم وبدون نگاه کردن به پشت سرم ازخانه بیرون آمدم ودر را محکم بستم .به سمت ماشین رفتم که یادم افتاد نیمی از  هزینه  این ماشین  را سامان پرداخت کرده است ویادحرف هایش افتادم ویادرفتارهایی  که یک دقیقه پیش  ازخودش نشان دادومن اصلااز او انتظار همچین رفتار هایی را نداشتم و انتظار داشتم که برادرم  ازمن طرفداری بکند .البته ازهمچین آدمی بعیدبود.او دیگر برادرمن نبود ودین برادری اش را خیلی وقت پیش درحقم ادا کرده بودوحالاازپشت بهم خنجرزده بودآن هم  با پنهان کاری هر چه باشد هنوز هم از دستش بخاطر مرگ رز دلخوربودم و او را مقصر می دانستم دوست دختراو بودکه رز را گروگان گرفت و مسبب مرگ رزشد  به سمت خانه برگشتم تا سوئیچ را به او تحویل بدهم وارد خانه که شدم حس کردم که مادرم در دلش دعاخواند ولبخند روی لب هایش  نشست.اما سامان ازبالای پله هابه من نگاهی انداخت وبا چهرهای حق به جانب گفت:

-چیشدبرگشتی . سرت به سنگ خورد.فهمیدی که هرچی داری از ماداری .آره برگشتی عذرخواهی کنی

-نه برنگشتم عذرخواهی کنم برگشتم که اینوبهت بدم‌.

سپس سوئیچ را  روی میزگذاشتم وگفتم:اینم ارزونی خودت دیگه لازمش ندارم. ودرموردکارتوی رستورانم توهم نمی گفتی من دیگه اونجا نمیومدم .درموردت اشتباه فکرمی کردم فکرمی کردم توقاتل رزنیستی وبرادرمی ومثل همیشه پشت وپناهمی.امانیستی.با این کارات ثابت کردی که دیگه برادرم نیستی ودیگه هیچی بین مانیست.همه چی روبین ماتموم کردی. راستی من هیچ سهمی ازرستوران نمی خوام.هیچی خداحافظ داداش دیدارمابه قیامت‌.

تعجبم براین بودکه چرابااین رفتارش  هنوزهم داداش صدایش می کنم شایدهنوز به کمک هایش  وبه بودن او یا به اینکه او هم بگوید برگردو مانند مادرم  از من بخواهد که بمانم امید داشتم که هنوز هم  به او می گفتم داداش باری دیگر به سمت در رفتم که صدای مادر وگریه هاوحرف هایش  در گوشم پیچید .صدای مادرم در تمام خانه  پیچیده بود وسامان  هم مدام تیکه وطعنه به من می زد.بدون توجه به همه آن اتفاقات پشت سرم از دربیرون آمدم وچمدونم را به دست گرفتم پیاده به سمت خانه خودم به راه افتادم.خانه ما کنار خیابان  بودوبرای همین گرفتن تاکسی عبوری خیلی راحت بود  به کنار خیابان رفتم ودستم را  برای تاکسی تکان  دادم. قبل ازرسیدن تاکسی یک بار دیگر به خانه مان  نگاهی انداختم به خانه ای که در آن  بزرگ شده بودم خانه ای که ازبچگی در آن زندگی کرده بودم وبیشتر از زمانی که با رزبودم از آن  خاطره داشتم .ته دلم می خواست که برگردم.می خواستم بگویم  که اشتباه  کردم.همه این  ها را  می خواستم اماباکاری که من کرده بودم دیگر  جایی در آن خانه نداشتم هنوز مسیر نگاه چشمانم به سمت  ساختمان  بودکه مادرم  از در بیرون آمدوسامان هم پشت سر او از خانه خارج شد .مادر  به سمتم می دوید ومی گفت:

-پسرم نرو تو رو خدا نرو این مامانت غلط کرد

وسامان مدام می گفت:

-بزاربره داری التماس کی رو می کنی.

مامان میان راه بودکه ناگهان  زمین خوردیک لحظه قلبم به درد آمد وخواستم  که به سمت او بروم که اماحرف های سامان دوباره من را  سر جای خودم نگه داشت حرف هایی  که مانند خنجردر قلبم فرو می رفت واین قلب زخمی را  ازقبل زخمی تر می کرد.یک ماشین برایم بوق زدومن بدون توجه به مادری که روی زمین نشسته بود وبرای پسری که  تنهایش می گذاشت گریه می کرد.سوار ماشین شدم ودر را  بستم.هنوز هم چشمانم به بیرون بود به سمت سامان و مادری  که روی زمین نشسته بودوبه من نگاه می کردو با چشمان بارانی  ونگاه ملتمسانه  از من می خواست که بمانم .صدای راننده نگاه من را به طرف خودش بگرداند

-آقاکجابرم.آدرس  را به او داده  و گفتم:

– برو

او هم  ماشین را روشن کردوبه سمت خانه راه افتاد.با شروع حرکت ماشین مادرم ازجایش  بلندشدوبه سمت ماشین دویدو سامان مدام سد راه او  می شداما  او  باز هم مقاومت می کرد.دیگر تاب نیاوردم وبغضم  شکست واشک هایم سرازیرشد باورم نمی شد عشق رز مرا انقدر کور کرده بودکه همه توجه من به سمت  او منعطف شده بود وبه این فکرکردم که این عشق از یک آدمی که عاشق دوست وخانواده ومهربان بودیک آدم خودخواه وگوشه  گیرساخته وآن لحظه باخودم فکرکردم که این عشق چه هاکه بامن نکرده است.یک روزمن سرخوش ترین جوان بودم وحالابه آدمی که یک دقیقه در کنج خانه کز کرده بودویک دقیقه دیگر حالت تهاجمی داشت تبدیل شده بود.

به شیشه ماشین تکیه دادم وتا رسیدن به خانه به تمام  اتفاقاتی که بعد از مرگ رز در  این چندوقت  افتاده بود و جای خالی او به سمت راننده که تقریبا ماشین را به  سرپیج رسانده بود برگشتم وگفتم:

-صبرکن

یک دفعه ماشین را متوقف کرد وگفت:

-بله آقامی خواید برگردم.

-نه می خوام بری سمت قبرستون بایدبرم سرقبریک نفر.

-باشه چشم آقا

وبعد به جای  سمت راست یه سمت چپ پیچیدوبه سمت قبرستان رفت.

*************************************************

از زبان سامان :

ماشینی که سامیار سوار آن  شده بود در خیابان  محو شدو مادر  هنوز هم دنبال او می دوید که بعد از چند دقیقه ایستاد  وبه ماشین نگاه کردوبعد به سمت ماشینش  رفت. هنوز هم اشک ازچشمانش جاری بودولی باز هم می خواست که به دنبال سامیار برود و او را برگرداند  بااینکه دلش شکسته بود با اینکه سامیار یک زخم بزرگ روی قلبش به وجود آورده بود. به سمت پارکینگ  رفت می دانستم مقصد او  کجا است خانه سامیارمقصد او بود .امانبایدمی گذاشتم که برود و قلب او  بیش ازاین بشکند  به دنبال او راه افتادم وسعی کردم باحرف هایم  مانع رفتنش بشوم 

-می خوای چیکارکنی مامان می خوای کجابری؟!

-می خوام برم برش گردونم وازش عذرخواهی کنم.

– برش گردونی مامان ندیدی چیکارکردباهاتون و چطوری رفتارکرد برای چی می خوای برش گردونی

-باشه. مامان هر که کاری کرده اون الان ناراحته اون الان حالش خوب نیست.اما مانبایدتنهاش بزاریم.

-مامان به جای اینکه آنقدربه فکرحال اون باشی یکم به فکرخودت باش

-به خودم فکرکنم که چی بشه پسرم اون الان هیچ کسی  رو نداره وتنهاست. برو کنارببینم.باید برم دنبالش

 و سپس مرا کنار زد ودوباره به سمت پارکینگ راه افتاد در راه با خودش زمزمه می کرد:

– سیما آخه تو چه فکری  کردی که ورداشتی دست اون دختر ه رو گرفتی آوردی توی خونت اصلافکرکردی .فکرنکردی.به دل پسرت فکرکردی فکرنکردی.چه بی عقلی ام من چه مادری ام من چرافکرنکردم بااین کارم پسرم رو  ازخودم می رونم من  گفتم براش زن می گیرم بلکه مرگ رز رو فراموش کنه اما نمک روی زخمش پاشیدم اخه این چه کاری بود  که من کردم.آخه بگو زن یک زره عقل توکلت نیست تو.

با عصبانیت به مادرم  نگاه می کردم وپوست لبم را با دندان هایم میکندم واین یکی ازعادت های من بودم هروقت که  عصبی می شدم پوست لبم را می کندم گاهی اوقات آنقدراین کار را  می کردم که لبم زخم می شد وبه سوزش  می افتادواز آن  خون جاری می شدوآن لحظه هم  همین کار را تکرارمي کردم امابایدهرطورکه می شدجلوی  مادرم  را می گرفتم.جلوی رفتن او به خانه سامیار را می گرفتم باری دیگر به سمت او  رفتم انقدرآهسته قدم برمی داشت که خیلی راحت می شد سد راه او بشوی .روبه رویش ایستادم وگفتم:

-اگه برنگرده چی مامان ؟!اگه نخوادبرگرده چی

-زبونت رو  گازبگیر پسربرمی گرده بایدبرگرده

-چطوری

-چه می دونم می رم درخونش التماسش می کنم. گریه وزاری می کنم قسمش می دم بالاخره یک کاری می کنم که برگرده

-مامان

-مامان و مرض.هی مامان.مامان.اصلاتوچراازمن طرفداری کردی چراگذاشتی بره .چرا نمک روی زخمش پاچیدی.اصلا این رسم برادری بود.

 -مامان

-مامان .نداره.اصلا توام بامن میای

-من برای چی؟!

-برای اینکه ازش عذرخواهی کنی کاری کنی که برگرده  اون الان جایی رونداره که بره کسیم نداره.اصلا می خواد چیکارکنه چطوری زندگیش رو سرکنه.چرابهش گفتی دیگه پاش رو توی رستوران نزاره چرا این حرف رو بهش زدی.بیابریم ببینم

-مامان بریم که چی بشه بریم که اوضاع رو  ازاین خراب ترکنیم.مامان اون اگه می خواست توی این چنددقیقه برگرده تا الان برگشته  بود

-میگی چیکارکنم می گی چه غلطی بکنم چه خاکی تو سرم بریزم؟!

-مامان این حرف هارونگو.من میگم بیابرگردیم خونه شمایک چای بخوریکم بشین یکم صبرکنیم اون داداش منه می دونم وقتی عصبانیتش فروکش کنه برمی گرده وبرای عذرخواهی کردن میاد اصلا  بزارین  دوروزبگذره بعدخودم میرم دنبالش البته اگه تااون موقع برنگشته بود

-مطمئنی مامان که برمی گرده.اگه برنگرده چی پسرم  بزار همین حالابریم بلکه بتونیم برش گردونیم.یک وقت نره یک بلایی سرخودش بیاره؟!

-مامان توروخدابس کنیداصلا اگه ادامه بدین منم میرما

-نه.باشه.صبرمی کنم.شاید به قول توخودش برگشت خودش اومدعذرخواهی کرد.امافقط دو روزاگه برنگشت می رم رنبالش.

-باشه مامان حالابیابریم تویک چیزی بخوریم اصلا من اومده بودم اینجابهتون یک خبرخوش بدم

-چی بگو؟!اینم تو این وضعیت هاخبرخوش می خوام چیکار. وقتی پسرم داره ازدستم میره.

-ای بابامامان مگه من مردم برش می گردونیم . برمی گرده بیاید بریم تو.قرارشد دیگه حرفش  رو نزنید

-خب بگوببینم می خوای چی بگی.

-می خواست بگم.می خواستم بگم

-خب بگودیگه جونم  رو به لبم رسوندی ببینم خبریه شقایق بارداره؟!

-نه.

 -پس چیه بگوتوام مثل اون داداشت مي موني

-مابرای یک برنامه تلویزیون آشپزی دعوت شدیم

-ماکیه؟!

-خب من وسامیارديگه

-اون که الان اون رفت این بودخبرخوشحال کنندت بفرماالان بایدبرش گردونی‌.می خوای چیکارکنی؟!

-خب چیزه.اون خودش برمی گردایشاالله حالابیاید بریم تواصلااگه نیومد من خودم میرم برنامه رو تنهایی اجرا می کنم

-برنگرده.می ری دنبالش باشه.پسر اون هیچ کس رو  جز  مانداره.چیزیش نشه یک وقت خدایا پسرم رو  به خودت سپردما.

-ای بابا.مامان بیاید بریم انقدرم فکرهای ناجور نکید بریم ایشالله که سرش به سنگ می خوره برمی گرده حالا بیاید بریم بهتون شیرینی بدم

-شیرینی چیه پسرم من زهر بخورم بهترازشیرینیه

-عه مامان به خدامنم می رم

-باشه بریم.پسرم

دنبال مامان به سمت خانه راه افتادم می دانم

سواستفاده وتهدید کردن مادر کار درستی در آن لحظه نبود.اماخب فقط با همان کارمی توانستم مانعش بشوم ومی توانستم کاری کنم که نرود دنبال سامیار که دلش بیشتر از این نشکند،نمی دانستم سامیار برمی گردد یانه.اصلا چکار میکند،اماحداقل می توانستم به مادر امیدواری بدهم که برمی گردد.و دلش را به این خوش کنم ولی با این حال می دانستم که غرور لعنتی سامیارمانع او می‌شودغروری که من هم داشتم،همه آدم ها دارندوهمین غرور است که خیلی وقت ها نمی گذارد خیلی ازکارها را بکنیم همین غرورکه باعث می شود  جلوی همه بایستیم  وبگوییم ما قدرتمند هستیم.آن لحظه واقعابه این فکرمی کردم که غرورچقدرگاهی اوقات لازم وچقدرگاهی اوقات سد راه آدم میشود .اگر سامیار همان  موقع آن  غرور لعنتی را  زمین می گذاشت شاید اصلا اینطور نمی شد.شاید دل مادرمان هم  نمی شکست و شایدالان مادر  ناراحت نبودوهزارتاشاید دیگر که دلیل آن  فقط همان غرورلعنتی است آن لحظه عوض کردن حال مادر  ازفکرکردن به غرور مهم تربود درحین واردشدن به خانه به صباوشقایق پیام دادم که تایک ساعت دیگه برای یک شام وبیرون رفتن آماده باشند.بایدسر مادر را یک طوری  گرم می کردیم.

……….

باقدم های آهسته ام نشستم کنارقبر رز و روی قبر او دست کشیدم وخاک های روی قبر او را کنار زدم وگفتم:

-سلام رزمن خوبی.عزیزم.کجایی چرارفتی چرا تنهام گذاشتی چرا.امروزبامامانم دعوام شدآخه می خواست برام زن بگیره که توروفراموش کنم برای منی که هنوزم فکرمی کنم که همین چندلحظه پیش بود که خبرمرگت رو بهم دادن وهنوزم فکرمی کنم اون اتفاق لعنتی یک خواب بود وتوبرمی گردی

برای یک لحظه چشمانم را  بستم وبه خواب رفتم یک رویا.در یک بیابان بی  آب وعلف ایستاده بودم اما رو به رویم  یک بهشت سرسبزبود می خواستم به طرف آن بروم اما چیزی مانع من میشد به خودم که نگاه کردم دیدم با زنجیر به زمین بسته شده ام  ولباس هایم  پاره است.به خودم نگاه که می کردم ازخودوحشت می کردم به اطرافم نگاه کردم چندنفر دیگر هم همانند  من اینطور قول وزنجیره بودند آدم هایی که من آنها را نمی شناختم  به یکی از آنها  نگاه کردم وگفتم:

-چرامن اینجام.

-نمی دونم شایدتوام مثل ما دل پدرومادرت رو شکوندی.

این حرف مانند یک صوت در  گوش وذهنم  مدام تکرار می شد و سپس یک دفعه ازخواب پریدم به قبر رز نگاه کردم بایدبرمی گشتم خانه بایدازمادرم  عذرخواهی می کردم ودل شکسته او رابه دست می آوردم آنها تنهاکسانی  بودندکه من داشتم.

ازسرقبر رزبلندشدم وبه  کنارجاده رفتم برای چند ماشین دست تکان دادم وبالاخره یک ماشین برایم  نگه داشت سرراه خانه یک جعبه شیرینی ویک دست گل هم گرفتم.به خانه که رسیدم به در که ضربه زدم کسی در را بازنکرد وبه ذهنم خطورکردک شاید به رستوران  رفته باشند به.سمت ماشین برگشتم ازراننده خواستم کهم را به رستوران ببرد  او هم اطاعت کرد و من  سوارماشین شدم.ماشین را روبه روی رستوران متوقف کرد ومن هم هزینه اش را پرداخت کردم و ازماشین پیاده شدم. گویا رستوران خالی بودو کسی آنجانبود واین را ازصندلی های خالی فضای بیرون متوجه شدم  البته دوباره زمستان آمده بودوکمتر کسی در  این هوای زمستانی  چایی یا غذایش را بیرون می خورد زیرا  هواخیلی سردبودبه سمت درشیشه ای  رستوران رفتم  دستم را بردم به سمت دست گیره درکه همانجامیخکوب شدم و ایستادم چشمانم به روبه رویم  خیره شد .هیچ فردی  جز خانواده ام داخل رستوران نبود.آنها سر یک میزبزرگ نشسته بودندوگل می گفتندو گل می شنیدند اصلاهم یادشان نبودکه یک ساعت پیش دل من را شکستند.با دیدن این صحنه قلبم به درد آمدودلم برای چندین بار دوباره شکست به سمت خیابان برگشتم وسرم را روبه آسمان تاریک شب بلندکردم وگفتم:

-خدایاخودت شاهدی که من می خواستم  عذرخواهی کنم اما اونا انگار بدون من شادتر اند بدون من خوش تراند

همان لحظه یک گوله برف بسیار کوچک از آسمان به زمین برخوردکرد.

سپس گوله برف بعدی بارش اولین برف زمستانی آن هم درست بعدازاولین روزی که ازکریسمس می گذشت شروع شده بود.هوا

روبه سردی می رفت ومن باید زودتروآنجا را ترک می کردم دوباره به پشت سر نگاهی انداختم  و باعصبانیت گل وشیرینی را داخل سطل زباله کنار در انداختم واز رستوران فاصله گرفتم شدت برف هرلحظه بیشترمی شد.وسرمایش تن آدم را می سوزاند خودم را به خیابان رساندم در آن برف و در آن زمان هیچ ماشینی ازانجا گذرنمی کرد.گوشی‌ام را درآوردم ویک تاکسی اینترنتی  گرفتم.به گوشی‌ام که نگاه کردم دیدم آنها حتی یک زنگ هم به من نزدند،حتما برای رفتن من شادبودندوجشن گرفته بودندوشاید هم بخاطر اینکه چندروزدیگه تولد کودکان صبا است.ولی هرچه که بودآنها من  را فراموش کرده بودندروی صندلی های ایستگاه اتوبوس کنار خیابان نشستم ومنتظرتاکسی شدم.با آمدن تاکسی به سرعت سوارشدم و راننده چمدانم را داخل  ماشین گذاشت.هنوز هم چشمانم  به در رستوران بود.به رستورانی که حال برف زمستانی قصد سفید پوش کردن آن را داشت راننده پس از اینکه چمدانم  را داخل صندوق عقب ماشین گذاشت داخل  ماشین نشست وبه من گفت:

بریم آقا

-بریم

وماشین به سمت خانه من که قراربود از این لحظه به بعد  همدم تنهایی وبی کسی من بشود حرکت کرد.

وقتی به خانه  رسیدیم  سردرد عجیبی گرفته بودم تمام  قسمت پیشانی ام می سوخت ومی دانستم که امشب بی خوابی است  که مهمان چشمانم می شود  کلید  را در قفل انداختم  و  وارد خانه شدم وسپس  کلید برق را  زدم یک نگاه گذرا به تمام قسمت های خانه  غم زده ام انداختم با اینکه زمستان  بود ولی ازقبل روی تمام وسایل  خاک نشسته بود چمدا نم را روی مبل انداختم وبه سمت آشپزخانه رفتم تاچیزی برای خوردن پیداکنم هرچند که در این خانه چیزی  برای خوردن پیدانمی شد.بانا امیدی دریخچال را  بازکردم تنهاچیزی که در آن طبقه های خالی یخچال به من  چشمک می زد یک قوطی فلزی نوشابه بود‌.یادم نبودکه دفعه آخری که به این خانه  امدیم مادرم تمام قسمت های  یخچال را خالی کرد وتمام وسایل برقی را  ازکار انداخت وحتی وسایل گرمایشی که کنتر نندازد که بخواهیم هزینه ای پرداخت کنیم .نوشابه را  از داخل  یخچال برداشتم وبه سمت چمدانم رفتم باید پیش از  هرکاری از  این سردرد لعنتی خلاص می شدم.درچمدان را  بازکردم وپلاستیک قرص را  از داخل آن بیرون کشیدم درست نمی دانم چندعدد قرص از داخل بسته ها درآوردم  و کف دستم گذاشتم.مدت زیادی  که نه ولی بعد از رفتن رز به خوردن قرص های رنگارنگ  آن هم به تعداد زیاد عادت کرده بودم همیشه ام سردرد داشتم اماامشب فرق می کرد.ازهمیشه بیشتر  بودوبه جای یک نقطه در  سرم در تمام نقاط  سرم درگردش بود.قرص ها را با هم خوردم و آنها را به کمک آن نوشابه به پایین فرستادم مشخص بودکه آن نوشابه مدت زیادی است که در یخچال مانده زیرا  تقریبا گاز نداشت وحس کردم که آب قند می خورم آب قندی که فقط رنگ آن سیاه است باخوردن نوشابه تازه لرزش های تنم ازسرما شروع شد گویا بدنم تازه متوجه سرماواینکه خانه حتی ازبیرون هم سردتر است،شده بود، خانه ی ما پکیج گرمایشی ازکف ودیوار داشت به سمت دیوار انتهای سالن رفتم وکلید گرمایش کف ودیوار تمام خانه را زدم.زمان میبرد تا خانه گرم بشود اماخب گرم می شد.خاک روی مبل کنار شومینه برقی را تکاندم و رویش نشستم و شومینه را روشن کردم .به شعله نارجی وآبی رنگش خیره شدم.شعله ها با ضرب گرما بالا و پایین می رفتند ومن آنها نگاه می کردم چند دقیقه در همان حالت ماندم وبعد چشم‌هایم را به طرف کتاب خانه وپیانو کنارش گرداندم.بادیدن پیانورز.رز  را روی صندلی پیانوتصور کردم که داشت برایم پیانو می زدوخاطره شب اول زندگی‌مان در ذهنم تداعی شد.

از رستوران که بیرون آمدیم سوارماشین شدیم. تمام راه یک نفس باهم جیغ می زدیم و شادی می کردیم. کلی دابسمش وکلیپ آهنگ تا خانه باهم گرفتیم.تقریبا باهم باهرآهنگ ماشین یک صدامی خواندیم وقتی رسیدیم رز پشت پیانونشست وبرایم یک آهنگ تقدیمی نواخت،همان آهنگی که شب خواستگاری ساموئل ازصبا. برای صباوسوموئل نواخته بودوبعد باهم رقصیدیم،موقع خواب هردو ما استرس داشتیم امابالاخره شب را به صبح رساندیم وصبح که شد بعدیک صبحانه مفصل که مادر ومادر رز برایمان آماده کرده بودند و در یخچال گذاشته بودند.رزبه سرکارش رفت تا وسایلش را جمع کند وبرگردد خانه زیرا دیگر قرارنبود برای آن شرکت کارکند وقراربود به عنوان یک خواننده مستقل شروع به کار کند.اما دیگر برنگشت.

 زندگی مابیشتر از دو روز طول نکشید.سرم را بالاآوردم برای یک دقیقه به سقف خیره شدم ونفس عمیقی کشیدم‌.قرص ها تقریبا اثرکرده بود ودیگر در حالات بیداری نبودم. ازجایم بلندشدم وتلوتلوخوران ازپله هابالا رفتم و وارداتاق خوابمان شدم به تمام اتاق نگاه کردم‌.هنوز هم لباس عروسی رز به گیره روی درکمد

آویزان بودوهنوزهم بوی عطرش را می شد داخل اتاق استشمام کرد،خودم را به تخت رساندم وروی تخت درازکشیدم نمی دانم کی ولی خیلی زود از اثرداروهاخوابم برد.

*************************************************

صدای زنگ گوشیم تمام اتاق را پرکرده بودبدون اینکه چشمانم را بازکنم دست  بردم روی میزوبرای چندمین بارقطعش کردم.بعدازقطع کردن پشت بندش دوباره زنگ خورد.

باعصبانیت ازجایم بلندشدم و روی تخت نشستم وگوشی را جواب دادم:

-بله بفرمایید؟!

-سلام پسرم.عموسرناردوام

باشنیدن اسم سرنادو گویا چشمانم تازه بازشد.

-بله عمو؟!

-بایدببینمت پسرم.یک خبربرات دارم

-چیزی شده عمو؟!دوباره اتفاقی افتاده؟!

-پشت تلفن نمی تونم بگم بایدببینمت

-باشه.کجابیام؟!

-آدرس رو برات پیامک مي کنم فقط سریع بیا.

-باشه عمو.

گوشی را قطع کردم وبه ساعت گوشی نگاهی انداختم ساعت چهارعصربودومن این همه مدت خواب بودم.

می دانستم اثرقرص ها است وگرنه محال بود که من آنقدربخوابم .ازگشنگی دل دردگرفته بودم.اماباید خودم را می رساندم به سرقرار باعمولباس هایم را عوض کردم وماشین خاک خورده‌ی رز  را از پارکینگ بیرون آوردم وبه سمت کافه ای که عموتاچندلحظه پیش آدرس آن را برایم فرستاده بودراه افتادم.به کافه که رسیدم ازماشین پیاده شده.وبه سمت کافه رفتم یک کافه قدیمی کوچک در جنوب شهر بود.در کافه را باز کردم و واردشدم.تمام  میز وصندلی ها و تمام مشتری های کافه را چک کردم تاعمو را ببینم اماخبری از او نبود.یکی ازمیزهای دونفره کنارپنجره  را انتخاب کردم تادیدخوبی به بیرون داشته باشم.ومنتظرعموسرناردو شدم تابرسد.چنددقیقه بعدگارسون آمدواز من سفارش خواست خیلی گرسنه بودم.به همین دلیل یک ساندویچ سبزیجات سفارش دادم وبازمنتظرشدم تقریبابعداز گذر یک ربع سفارشم را آوردند اماباز هم  خبری ازعمونشد به ساعتم نگاه کردم تقریبا نیم ساعت ازتماس ما می گذشت ودر این مدت خبری از عمو نشده بودبعدیک تماس طولانی باعمو که جواب نداد مشغول به خوردن ساندویچ شدم.با تمام شدن ساندویچ باز هم خبری از عمونشد .بانگرانی این  اتفاق جدید ازسر میز بلندشدم وپس از پرداخت کردن هزینه ساندویچ از رستوران بیرون آمدم.تصمیم گرفته بودم باید به خانه عمو می رفتم که متوجه بشوم  برای چه به کافی شاپ نیامده است درحالی که به سمت ماشین می رفتم  چند دفعه شماره عمو را گرفتم ولی جواب نداد.سوارماشین شدم‌ وبه سمت خانه عمو حرکت کردم  تقریبا میان راه بودم که موبایلم  زنگ خوردبه صفحه گوشی نگاه گذرایی انداختم صبابودکه مدام تماس می گرفت وحتمابرای منت کشی و واسطه شدن بود.میان تماس گرفتن های صبا.تماسی ازعمو با من گرفته  شدبادیدن نام  عمو ماشینم را متوقف کردم و تماس را وصل کردم وقبل ازعمواول من شروع به صحبت کردم.

-کجایین؟!چرا نیومدین سرقرار.دارم میام خونتون

-عموچیه صبام.

-عموکجاست.؟!چراباگوشی عمو زنگ زدی

پیش از  اینکه جوابی بشنوم تماس قطع شد.استرس تمام بدنم را فرا گرفته بودوبا حرص پوست لبم را می کندم.واقعانمی دانستم چه اتفاقی دارد برایم می افتد وچه چیزی در انتظار من است .صدای بوق کشدار ماشین های پشت سرم مجبورم کردکه ماشین را  کناربزنم ویک جا توقف کنم.

ازماشین پیاده شدم وشماره صبا را گرفتم اماجواب نداد شماره عموسرناردو را هم گرفتم اما او هم جواب نداد خدایا قرار بود چه اتفاقی بیفتد که من از آن بی خبر بودم.هراتفاقی  که بود به من مربوط نمی شد.

همان لحظه صدای پیامک  موبایلم بلندشدقفل موبایلم را  بازکردم وبعدپیامک  را خواندم ،ازیک شماره ناشناس بود .سلام صبام خواهشاخیلی سریع بیابه آدرسی که برات فرستادم فقط سریع این آدرس رو حفظ کن وپیام  رو پاک کن خط های هممون داره کنترل میشه‌.بایدببینمت خط عموهم کنترل می شد برای همینم تلفن روقطع کردم.درضمن شایداونا درحال تعقیبت باشن پس باوسیله بیاکه نتونن تعقیبت کنن بيازود بیا.

چشمانم  ازتعجب گردشده بود ویک عالمه علامت سوال در دهنم به وجود اومده بود.

-کیادارن ماروتعقیب می کنن.؟!.

-چه خبرشده.بازچه اتفاقی داره میفته.آخه مثلا با چه وسیله ای بایدمی رفتم که تعقیب کردنش سخته باشه به خیابان چشم دوخته بودم  وموبایلم را در دستم گرفته بودم وپایم را  روی زمین می کوبیدم

نمی دا نستم بایدچکارکنم وچطورخودم را  به آنجا برسانم وهزارسوال در  ذهنم شکل گرفته بود. وانقدر هم  این خیابان روبه رویم شلوغ بودکه نمی توانستم  متوجه این بشوم که  کسی مرا تعقیب  می کند  یانه‌.یک دفعه یک اتوبوس از مقابل  چشمانم  عبور کردم و یک دفعه ای

باصدای بلندگفتم:آ

-هان اتوبوس اون قابل تعقیب نیست اگه باشه توی شلوغی مسافرهامی تونم خودم رو ازدیداونا گم کنم.به موبایلم  نگاه دیگری انداختم و آدرس را  روی کاغذ باسرعت زیادی یاد داشت کردم .آن هم  با یک خط خرچنگ وقورباغه  ای وبعدپیامک صبا را  پاک کردم وخطم را خاموش کردم تا آنها نتوانندازطریق موبایلم وخطم مرا  ردیابی کنند.کمی آن طرف تر ازجایی که بودم یک پارکینگ عمومی بودکه می توانستم ماشین را برای چندین ساعت آنجابگذارم زیرا جایی که ایستاده بودم پارک ممنوع بودوحتما اگر ماشین را  اینطوری رها می کردم ومی رفتم جرثقیل آن را باخود می برد.بنابراین به سمت پارکینگ رفتم وماشین را داخل  پارکینگ عمومی گذاشتم.همان  موقع یک اتوبوس دیگر از مقابلم عبور کرد باهمان مقصدی که من  داشتم من باید خودم را  به آن می رساندم تا از ماجراباخبر بشوم  به طرف آن دویدم وازسرخوش شانسی به اتوبوس  رسیدم وسوارشدم.اتوبوس در  ایستگاه اتوبوس نزدیک خانه ای که صبا به من آدرس آن را فرستاده بود  توقف کردومن به سرعت پیاده شدم .خانه ای که صبا آدرس آن را برایم  فرستاده بود در  منطقه ای  بودکه من تا به حال پایم را  آنجانگذاشته بودم.یک منطقه قدیمی ومتروکه که کمترکسی به آن سرمی زد وتقریبا یکی در میان هم خانه های محله هایش خالی بودند.کاغذی که آدرس را رویش یادداشت کرده بودم را به دستم گرفته بودم  وبه خانه ها نگاه می کردم.سرانجام به خانه مورد نظرم  رسیدم.تمام خانه را نگاه کردم یک خانه متروکه و آسیب دیده  بود که حتی وضعیت آن از خانه تعمیر نشده ما هم  بد تر  بود.دوباره ذهنم درگیر سوال هایم شد.چراصبا اینجارا برای قرار گذاشتن انتخاب کرده بودبادیدن خانه به این که کسی که به من پیام داده بود صبا نباشد شک کردم که .اماباید بالاخره می فهمیدم چه کسی بوده است به سمت در رفتم و در را کوبیدم‌.صبا در را برایم بازکردبادیدن صبا یک نفس راحت کشیدم و پشت سر او  وارد خانه شدم سپس دهانم را  بازکردم تابدون معطلی سوال هایم را بپرسم ومتوجه بشوم که ماجرا چیست ؟

-اینجاچه خبره اصلا اینجا کجاست؟!

-یک دقیقه بشین همه چی رو برات توضیح می دیم

-باشه

روی یکی ازمبل های وسط پذیرایی  نشستم و منتظر جواب از طرف صبا شدم.چندلحظه نگذشت که عموسرنادو و ساموئل از اتاق کناری بیرون آمدند.به عمونگاه کردم کتف ودستش را بسته بود.بادیدن عمو آن هم  بااون وضعیت تعجب کردم وکاملا مطمئن شدم که اتفاقی افتاده است که من از ان بی خبرم.

-عموچیزی شده.براتون اتفاقی افتاده چرانیومدین سرقرار؟!

ساموئل پیش از اینکه عمو جوابم را بدهد  گفت:

-خوب شدکه به موقع سر رسیدیم وگرنه  اونا عمو رو کشته  بودندو ما هیچ وقت نمی فهمیدیم که چه اتفاقی برای رزافتاده

 -رز؟!

-آره.امروزعمویک سرنخ پیداکرده یک سرنخ مطمئن از زنده بودن رز ومی خواست قبل ازاینکه دیربشه تو رو خبردارکنه وتو رو ببینه برای همینم اول صبح میره رستوران اما بافهمیدن قضیه اتفاق دیشب چندباری بهت تلفن می کنه و وقتی توجواب نمی دی میاد در خونت ولی تو در رو  براش بازنکردی عموفکرمی کنه که تو ممکنه خونه ما باشی اخه توهمیشه و هر روز به دیدن بچه ها میای .وقتی که عموبرای چندمین باربهت زنگ زد هنوزخونه ما بود.ازش خواستیم تا از تو بخواد که بیای خونه ماتاهمه چی رو برات بگه اماعمو ترسیدکه بخاطر اتفاقات دیشب قبول  نکنی ویک کافه رو برای محل قرار انتخاب کردو وقتی ازخونه  ما برای دیدن تو بیرون اومد یک نفر با تفنگ بهش شلیک کرد اونم ازبالای یکی ازساختمان های اطراف خونه ماوبعدش فرارکرد وما نتوستیم بگیریمش وبفهمیم کی بوده.

خوشبختانه عمومثل همیشه جلیقه تنش بود و‌ صدمه زیادی ندیده.وفقط کتفشون دررفته.اما خب چون بالافاصله بعدازضربه گلوله بیهوش شدن کسی که به عمو شلیک کرده فکرکرده عمومرده من وصباعمو روبه اینجا آوردیم دفتر وخونه قدیمی من اینجابهترین جایی بودکه کسی بهمون شک نکنه وآدرسش  رو کسی نداره.

-اهوم.خب حالا واقعا رز زنده است.کی به عموشلیک کردوبرای چی اون رو هدف قرارداده .تونستین بفهمید اون کیه.

-عمو به سمت من برگشت وگفت:

صبرداشته باش به زودی همه چیو می فهمی

وسپس ازساموئل خواست تا لبتابش را بیاورد .گویا می خواست چیزی به من نشان بدهد لبتاب را  روی میزگذاشت وبعداز اینکه آن را  روشن کردیک سی دی داخل لبتاب گذاشت یک فیلم ازدوربین فرودگاه بود.فیلم را  تاجایی که می شد زوم کردوگفت:

نگاه کن

همه حواسم  به مانیتور روبه رویم وچیزی که می دیدم  بود باورم نمی شد.رزکنار چند فرد ناشناس دیگر  ایستاده بودو منتظر آماده شدن کارت پروازش بود.برایم تعجب بر انگیز بود که واکنشی نشان نمی داد  وخیلی راحت به حرف  های انها  گوش می کرد. البته نمی دا نستم که آنها به رز چه می گویند  بادیدن احمد در  مانیتور با تعجب به سمت عمو برگشتم وگفتم:

-احمد؛ احمد که مرده این فیلم ماله چه وقتیه ؟!

-درست سه روزبعدازاون حادثه.عمو ویدیو  را متوقف کردوگفت :

اولین باری که این فیلم  رو دیدم فکرکردم یک فیلم ساختگی وکسایی که توی فیلم دیدم رز واحمد نیستند.ازاداره خواستم که پرونده رو دوباره به جریان بندازه امااونا قبول نکردندوقبل از  اینکه این مدرک به دستم برسه پرونده رومختومه اعلام کردند.منم خودم دست به کارشدم شبونه هم رفتم سرقبر رز قبرش  رو نبش قبرکردم.یک مقداری استخون ازجنازه  رز برای آزمایش برداشتم.

امروزجواب آزمایش واسم  ارسال شدومعلوم شدکه اون جنازه اصلا جنازه رز نبود.اوناحتی آزمایشات رو توی مرکز دستکاری کرده بودندو رز هنوز پیش اوناست واونا متاسفانه ازکشورخارج شدند.

باناباوری به عمو نگاه می کردم باورم نمی شد رز زنده باشد وسوالات بسیار زیادی  در ذهنم به وجود اومد بود.

دوباره صورتم را به سمت عمو برگرداندم وگفتم:

-واقعا رز زنده است.عمو.چرا اونا کاری کردند که مافکرکنیم که مرده.الان مابایدچیکارکنیم.

-اره رز زنده است برای اینکه که می خواستندازما انتقام بگیرند.بخاطر ازهم پاچیدن گروهشون و اتفاقاتی که بعدمرگ رزا توی گروهشون افتاد.اونا بایک نقشه ازپیش تهیه شده به خونواده مانفوذ پیداکردندتانقشه شون رو عملی کنندوماخبرنداشتیم که فردی که شمابه عنوان احمد می شناسیدش یک قاتل حرفی و باسابقه ازگروه آدم کش های اون هاست آدمی که کارش کشتن نخبه های کشورهای مختلف وترور اشخاص مهمه.بعدازمرگ رزا سرکرده این گروه خیلی ناگهانی کشته شدوهمینطور چندین سرکرده گروهای قاچاق که چیزی های دیگه واین گروه ازهم پاچیده شد.حس می کنم دزدیده شدن رز به این اتفاق ربط داشته باشه وشایداونابرای همین رز  رو دزدیدن.اینکه چرا رز رو دزدیدن وچرا با وجود از بین رفتن اون پرونده رز رو  پیش خودشون نگه داشتند هنوزبرای ما هم یک نقطه مبهمه.ولی چیزی که فهمیدم اینه که اونا یک گروه خلافکاراندکه کارشون کشتن آدم های مهمه وترورشخصیت های کشوری وبرای اینکار از هرجایی دستورمی گیرند وتوی کل کشورها نیرودارند.

در حال فکر کردن به حرف های عمو بودم که یک دفعه  چیزی به ذهنم رسید میان حرف عمو پریدم وگفتم:

پس یعنی شایان هم با اونا هم دسته.

-شایان

-نگهبان بابا رو میگه عموهمونی که اون روزجنازه احمد رو تحویل گرفت؟هنوزم برای باباکار می کنه

-چی..فکرش رو  می کردم.اونا هنوزم یک جاسوس تو خونواده  ماداشته باشند.مخصوصا با اتفاقی که واسم افتاد.اونا نمی خواستندکه مامتوجه بشیم که رز زنده است

صبا:شایدمی خوان  رز رو به یکی ازخودشون تبدیل کنند.

-چرا باید باخواهرم اینکار رو بکنند.

صبا:نمی دونم شاید واقعا پشت تموم این اتفاقات یک دشمنی دیرینه وجود داشته باشه دشمنی که ماازش بی خبریم

-سرنادو:ساموئل با بابات همین الان تماس  بگیر وازش بپرس شایان کجاست؟!

-باشه

ساموئل  باعموجوتماس گرفت بعدازدوبوق جواب داد.متوجه نشدم پشت تلفن چه گفت.ولی بعداز چند دقیقه تماس را  قطع کرد وگفت:

-میگه امروزبعداز شنیدن جواب نه ازلویزا درجواب خواستگاریش استعفا داده وبه کشورش برگشته.

-حتماشلیک گلوله هم کاراون بوده بایدبفهمیم ازکشور خارج شده یانه.

-اماکجاممکنه رفته باشه اصلا اون گروه سوئیس رو  به مقصد کجا ترک کردند

-ایران

-چی یعنی اونا رفتند ایران.

-ساموئل:بافردوگاه تماس بگیرید باهمون دوستتون که این فیلم رو  بهتون داده

-باشه. باشه.

عمو با دوستش تماس گرفت

-الوجک سلام میگم امروز برای ایران پرواز داشتید.

-خب چک کن ببین فردی به اسم شایان هانسی اسمش توی لیست هست یا نه.

-باشه ممنون خداحافظ.

پیش از اینکه عمو تماس را قطع کند  گفتم:

چی میگه عمو

-میگه یک ساعت پیش پریده وتوی هواپیمابوده‌

-حالاچیکارکنیم؟!

ساموئل:بايد یک نفر وارداین گروه بشه.یک نفرکه کار بلد باشه وبعدش رز رونجات بده وباعث دستگیری گروه بشه.

صبا:برای دستگیرکردنشون باید پلیس وارد این ماجرا بشه که اوناممکنه قبول نکنن.

-عمو:شایدخودم بتونم برم ایران وپیداشون کنم وبه گروهشون نفوذ پیدا کنم.باکمک پلیس بین المللی ودوست هایی که توی ایران دارم.فعلا تنها راه ممکن برای ورود به اون گروه ازطریق پلیسه.چون فقط اینطوری می تونیم به کارشون پایان بدیم و رز  رو نجات بدیم.باشنیدن این حرفه عموجرقه ای در ذهنم زده شدو باری دیگر میان  حرف عمو پریدم وگفتم:

-عمومن میرم ایران من وارد نیروی پلیس میشم که رز رو نجات بدم

-چی!چطوری؟!

-امروزنزدیک بودشماصدمه ببینیدنمی خوام دیگه خطری خانواده واطرافیانم رو تهدید کنه.

-تودیوونه شدی.پسر.می دونی اونا کی هستند اونا حرفه ای ترین آدم کش ها هستند آدم هایي که توقتل هاشون هیچ ردی ازخودشون به جا نمی زارن

-شما آموزشم بدین و .کاری کنیدکه واردنیروی پلیس بشم اینطوری می تونم رز رو نجات بدم.

ساموئل:راست میگه بابام  با نفوذی که داره می تونه کاری کنه که اون وارد نیروهای پلیس بشه

-یعنی میگیدبه جای من تو به ایران بری.؟!

-آره.شما به من آموزش بدیدوکاری کنیدکه تبدیل بشم به یکی ازاونا

-ممکنه خیلی طول بکشه.تایک پلیس حرفه ای بشی

ساموئل:امابابام می تونه اینکار  رو بکنه اون می تونه کاری کنه که حتی اون به حرفه ای تر از اونا تبدیل بشه مثل اینکه شما فراموش کردید بابای من چه توانایی هایی داره.

-به فرض اینکه ماقبول بکنیم که اینکار رو بکنیم. توفقط چندماه فرصت داری.می تونی؟!

-آره.عمو می تونم.من اینکار رو انجام میدم

-باشه من شش ماه به تو فرصت میدم  که از خودت به کمک جو  و دیگرون یک پلیس حرفه ای بسازی یک پلیس بامهارت اونا.تو این مدت خودم می گردم دنبال یک رد یا نشونه ای یاچیزی که بتونیم ازطریق اون گروهشون  رو توی ایران پیداکنیم.

وبعدش اگه واقعابه اون چیزی که نیازداریم تبدیل شده بودی کاری می کنم که واردگروهشون بشی فراموش نکن فقط شش ماه فرصت داری وگرنه خودم دست به کارمی شم.

-باشه عمو

تصمیم گرفته بودم باید ازکارم خداحافظی می کردم و به یک پلیس دایره جنایی  حرفه ای تبدیل می شدم  و کسی که بتواند  رز را نجات بدهد وکسی که همه بتوانند برای چنین کاری به او اعتماد کنند  نفس خسته ای کشیدم و به سمت عمو برگشتم و گفتم:

-خب من بایدبرم دیگه.

-کجا؟!یکم دیگه بمون بعدباهم میریم

-نه دیگه صبامی خوام باخودم یکمی خلوت کنم تا روحم آرامش بگیره ماشین هم گذاشتم پارکینگ نرم می بنده

-باشه داداش فقط روی تصمیمت مطمئنی که می خوای اینکار روکنی وبرای نجات رز وارد یک گروه خلافکاربشی

-آره.که مطمئنم هرچی باشه اون همسرم بوده ومن برای نجات اون هرکاری می کنم چون اون جزئی از وجودمنه

ساموئل به من  نزدیک شدودستش را روی شانه ام  گذاشت  و گفت:

-ممنون که انقدرخواهرم رو دوست داری وبراش کم نمی زاری  ومطمئنم که هراتفاقی که براش افتاد باشه تو اون رو به مابرمی گردونی چون توواقعا عاشقشی.صبابهتره ماهم بریم دیگه خیلی وقته  که وروجک هارو به مامانت سپردیم

-آره

عمو به مانگاه کردوگفت:

-صبرکنیداینطوری که نمیشه بریم ممکنه اونابرامون به پاگذاشته باشند.همه باهم و بایک ماشین برمی گردیم

-فکرخوبیه  عموپس ماشما رو می رسونیم خونتون وسامیار هم می رسونیم به جایی که ماشینش رو گذاشته.

وبعد همه به همراه هم از خانه  بیرون آمدیم.

*************************************************

وارد خانه که شدم کتم را روی دسته مبل انداختم و روی مبل درازکشیدم.عکس رز را از روی میز برداشته وچشم دوختم به عکس رز ناخودآگاه ذهنم رفت سمت آهنگی که چند روزپیش گوش کرده بودم و زمزمه وارشروع به خواندن آهنگ کردم:

یادگاریات بدجورمیسوزونه.

کجایی عشق من کجایی دیوونه

ازهیچکی پنهون نیست ازتوچه پنهونه

دلم پریشونه بدجوری داغونه

بیایی میدم تموم این شهر و

چراغونش کنن بیایی فقط بخوایی

بیایی واست دوباره مهمونی میدم

تموم این جون و میدم بیایی فقط بیایی

هواتو کردم من چه تلخه

این دوری چقدرقشنگه

این دوست داشتن زوری

تنهاییام و باز من با تو پرکردم

 کجای دنیایی من راهم و گم کردم

کجای دنیایی من راهم وگم کردم….

به سقف بالای سرم نگاه کردم‌ وگفتم:

کجای دنیایی من راهم وگم کردم،

واقعاالان رزکجاست دارد چکارمی کند وآنها با او چکارکردن که تاحالا ازش خبری نشده

*************************************************

از زبان رز:

باحس سردردازخواب بیدارشدم چیزی ازگذشته به یاد نمی آوردم.حتی یادم نبودکه الان کجا هستم. سوزش عجیبی در ناحیه گردنم حس می کردم وبانگاهی جستجوگرانه اطرافم واتاقی که در آن خوابیده بودم را نگاه می کردم، انگارتازه متولدشده بودم ودرست مثل بچه ای بودم که تازه از رحم مادرش بیرون آمده بود بچه ای که یک حافظه خالی داره حافظ ای که هر قدر  به آن فشار بیارد ازقبل چیزی به یاد نمی‌آورد بااین تفاوت که من آدم بزرگ بودم ونه بچه .هنوز در  همان حالت خوابیده بودم وسرم را به اطراف می چرخواندم.باهرچرخش سوزش ودردگردنم بیشترمی شداما از آن حس کنجکاوی ونگاه های جستجوگرانه ام کم نمی شد. دستم را روی تخت گذاشتم وسعی کردم که آرام از روی تخت بلند شدم این حجم از درد برایم غیرقابل تحمل بود وحس می کردم که تمام بدنم ازگردن به پایین فلج شده است  وبالاخره باهرسختی که بودتا نیمه  کمر از روی تخت بلندشدم.چندین بارسعی کردم که هرکدام ازپاهایم را ازحالت درازکش بلندکنم وزمین بگذارم اما نتوانستم وبرای همین هم ازدست‌هایم کمک گرفتم واول کامل پتو را کنار زدم و مشتی محکم به ران های یخ زده‌ام با جفت دست هایم کوبیدم تاکمی خون در رگ‌هایم جریان پیداکند وبعدآرام پاهایم را به کمک دستانم بلندکردم و روی زمین گذاشتم بافشار دست هایم روی تخت از روی تخت بلندشدم.فاصله کمی تا میزتوالت اتاق بوداماهمان فاصله برای من به اندازه هزار فرسخ بود.به هر سختی که بود با قدم های آهسته خودم را به میز و آینه رساندم وبه خودم نگاهی انداختم به صورت و گونه هایم دست کشیدم انگار خودم را هم نمی شناختم.چشمم افتادبه قاب عکس کنار آینه آرام دست بردم سمت آن وعکس را برداشتم دختری که کنارم در عکس ایستاده بود را به یادنمی آوردم اما چقدر شبیه من بود.دختری باموهایی تیره تر ازموهای من وبینی قلمی تر وگونه های تپل تر ازمن. اماهنوز هم ته چهره ای شبیه به من داشت دوباره به آینه روبه رویم زل زدم وبه خودم نگاه کردم چسبی به پیشونی‌ام زده شده بودو روی گونه‌ام چندین خراش ریز و درشت بود.به لباسی که به تن داشتم هم نگاه کردم یک لباس بلندیقه گردباآستین های کوتاه وبلندیش تازانو هایم می رسید. یک شلوارسفیدهم به پا داشتم .لباس آبی رنگی که بیشتربه لباس های بیمارستانی شباهت داشت تا لباس های خانگی کمی خم شدم وسعی کردم برس را از روی میزبردارم که زخم روی دستم را برای اولین بعد از این چند دقيقه ديدم .

زخم بزرگي که ازمچ تا ارنجم کشیده شده بود و تمام آن بخیه خورده بود با کشش دستم دردي در رگ های دستم حس کردم ولی به آن  توجهی نکردم برس را  از داخل

 لیوان شکسته روی میز برداشتم وموهای لخت وبلندم را از روی شانه ام کنار زدم  باه دفعه که شانه را تاپایین موهایم می کشیدم دردمچ دستم بیشترمی شد امابه آن  توجهی نمی کردم معلوم نبودکه چه بلایی سرم آمده که ازگذشته چیزی به یادندارم که هیچ بلکه تمام بدنم ازدرد و زخم پرشده زخم هایی که معلوم نیست برای چه اتفاقی اند.شانه کردن موهایم را به پایان رساندم دستم را آهسته به سمت پیشانی ام برده وروی زخم پیشانی ام گذاشتم وچسب را بلند کردم تا آن را از جای خود بکنم ازدردو سوزش ناخودآگاه چشمانم را بستم  ویک دفعه یک صحنه مقابل چشمان  بسته ام ظاهرشدصحنه ای  از پرت شدن من به بیرون یک  ماشین در حال سوختن وداد وفریادهای اطرافم وسوختن ماشین ها در  آتیش گویا در عالم رویابودمهمان موقع در اتاق باز شد باصدای دراتاق چشمانم را  بازکردم دختری باموهای نسبتا قرمز وچشمانی ریزنقش وقهوه ای رنگ روبه روی در ایستاده بودوبه من نگاه می کرد. به او خیره شدم  گویا اولین دفعه بودکه  او را می دیدم وبه چهره اش نگاه می کردم هیچ خاطره ای از دیدارهای قبلی ام با آن دختر در خاطرم نبود.خیره به او شدم  وباخودم در ذهنم تکرارکردم وبه خودم گفتم:چرامن این دختر رو نمی شناسم، چرا ازگذشته ام هیچی یادنمی یاد؟! دخترناشناس که در چشمانم  زل زد بود یکی از دستانش را  به کمرش زدوروی یک پا ایستاد  وگفت:
-طبیعه

باشنیدن این حرف او تعجب کردم که اوچگونه ذهن مرا خواند و متوجه حرف های من با خود شد ،یعنی آن کلمات را به زبان آوردم که او متوجه شده است به او نگاه کردم وگفتم :

-چی طبیعه.ببخشید اینجا کجاست چرامن هیچی یادم نمیاد

درجوابم لبخندطعنه آمیزی زدوگفت:

-همه اینا طبیعیه وهمه اینایک جواب داره جوابی که دست من نیست باید دنبالم  بیای جوابی که نشون میده ماموفق شدیم.

-ببخشید تو چی موفق شدی.چه جوابی

-هیچی سعی کن دنبالم بیای

حس کردم جمله ای که گفته ناخودآگاه از دهانش  بیرون پریده است .رویش را از من برگرداند  وبه سمت  در راه افتاد با قدم های آهسته به دنبالش راه افتادم. قدم های آرامی که حرص  هر آدمی را درمی آورد وحوصله آدم را سرمی برد.باهرقدم به یک طرف خیره می شدم تابلکه بانگاه کردن به این طرف وآن طرفم چیزی ازگذشتم به یادبیارم اما تلاشم بی فایده بود. راهرو باریک وبی انتهایی که ما در آن راه می رفتیم یک طرفش نرده بودکه پایین آن یک سالنی بزرگ قرار داشت وطرف دیگرش چندین اتاق بود،اتاق هایی که حتما در آنها رازها وچیزهای پنهانی نهفته بودکه شاید به گذشته  من مربوط می شد.که من  چیزی از  آنها  درخاطرم نداشتم.تا انتهای راهرو به دنبال آن دختر ناشناس موقرمز،کت چرمی که هنوز نام او  را نمی دانستم رفتم به یک اتاق رسیديم روبه روی دراتاق ایستاد وبه طرفم برگشت ومن درحالی که دست هایم را در هم گره کرده بودم وبا انگشتانم  بازی می کردم و به او نگاه کردم نگاه هایمان  به هم گره خورد.باز هم مانند دفعه پیش  به من لبخند زدوگفت:

-جواب سوالات توی این اتاقه کسی که اینجاست جواب سوالات چنددقیقه پیشت رومی ده.فقط سعی کن که زیادسوال نپرسی چون عصبیش می کنی.اونم مثل ماحال و روزش آن چنان خوش نیست.

درحالی که صدایم می لرزید چشمی گفتم واو هم  در را بازکردوبعدوارداتاق شد صدایش شنیده می شدکه به یک فرد دیگر می گفت :

-آوردمش بهوش اومد وتوی هوشیاری کامله.

صدای کلفتی که به آن  می خوردکه صدای یک مرد باشد گفت:

-بگوبیاد تو

منتظرنشدم که آن دختر برگردد وبه من بگوید که به داخل اتاق بروم با همان قدم های آهسته رفتم داخل آن دختر ناشناس بادیدن من در چهارچوب در لحظه ای جاخورد‌.ازکنارم که ردمی شد زیرچشمی نگاهم  کردودوباره یک لبخند طنعه آمیز به من زدوسپس  ازاتاق بیرون رفت بارفتن او من کمی بیشترازقبل جلو آمدم و وسط اتاق ایستادم واو هم در را بست و از اتاق خارج شد  هنوزسرم پایین بود.یعنی می ترسیدم که سرم را بلندکنم وکسی که مقابلم ایستاده را نگاه کنم .زیرچشمی به جلونگاه کردم.یک مردکت وشلواری روبه روی  پنجره پشت به من ایستاده  بود در دست سمت چپ او چیزی مانند سیگاربود که کمی از سیگار معمولی بلند تر بود ان موقع من هیچی یادم نمی امد چه برسد  به نام سیگار و نوع آن

به سمتم که برگشت سیگارش را در ظرف روی میزخفه کرد همان جا رهایش کرد وبه سمتم آمد سرم پایین بودوبه سرامیک های کف خانه چشم دوخته بودم وچهره مرد  را  ندیده بودم.وقتی به من رسیدوچشم هایم به کفش های ورنی مشکی اش  خورد.سرم را باترس  آرام آرام بالاآوردم وازپایین به بالا به او نگاه کردم.کسی که روبه رویم  ایستاده  بود مردی بود که سنش او بین30 تا 40سال بود.قدبلندوهیکل چهارشانه ای هم داشت.وقتی سرم  را کامل بالا آوردم و چشمانم به صورتش افتاد ازترس چندقدم به عقب رفتم زیرا  قیافه وحشتناکی  داشت نصف صورت او به صورت خاصی جمع شده بود گویا  سوخته بود و روی چشم سمت راستش یک چشم بندبزرگ بودچشم بندی که با یک  بندچرم مشکی به صورت او کج بسته شده بود وچشم بند را  روی چشمش نگه داشته بود.

دست وپاهایم  به لرزش افتاده بود.به من نگاه کرد وگفت:

-ترسناک شدم نه.نترس اون قدر هام که که صورتم ترسناک

می زنه آدم بدی نیستم بهترنیست بشینی تاجواب سوالات  رو بدم.

بدون اینکه مخالفتی کنم ازکنار او عبور کردم  و روی مبل روبه روی میزکارش نشستم.آن مرد یک چشم شروع به قدم زدن کرد.(مردیک چشم نامی بود که آن  موقع بانگاه کردن به چهره اش  به ذهنم خطورکرد)ومن فقط بانگاه هایم قدم هایش را دنبال می کردوهیچ حرفی نمی زدم یعنی جرعت حرف زدن نداشتم گویا زبانم بند آمده بود. کمی که راه رفت جلوی میزش ایستاد و به من گفت:

-حتماگرسنه ای نه ؟

منتظرجواب بود ومن نمی توانستم  او را بی جواب بگذرم سرم را بلندکردم تاحرفی بزنم که خودش به من نگاه کرد وگفت:

– می گم برامون صبحونه بیارند.

فکرکنم خود او  بادیدن رنگ وروی سفیدصورتم فهمیده بودکه چقدر ترسیده ام  وچقدرگرسنه هستم.گوشی تلفن روی میزش را برداشت ویکی ازدگمه ها را فشاردادوسپس تلفن وصل شدنمی دانم چه کسی  پشت خط بود.اما به او گفت یک سینی صبحونه مفصل آماده کن بیاراتاقم وبعد تماس را قطع کرد و به  سمت من برگشت وگفت:

– خب.خب.من  رو بخاطر

میاری یانه

درجواب او باصدای ضعیفی که نشان از ترسم بودگفتم:

– من حتی نمی دونم خودم کیم چه برسه که شمارو بشناسم ویادم بیادکه کی هستید.

با این حرفم یک لبخند خبیث روی صورتش نقش بست.اماخیلی زود چهره اش را به همان  حالت جدی اش تغییردادوسپس روی مبل روبه رویم نشست ویک عکس  را روی میزپرت کرد عکس بادو چرخش درست در مقابل  چشمانم  افتادوگفت:

– این عکس چی اینو به خاطر می یاری منظورم خود عکس نیست اشخاص داخل عکسه.

عکس  را برداشتم وخوب روی آن دقیق شدم یک طرف خودش ایستاده بودالبته بایک چهره سالم وکنارش همان دختری که در عکس صبح دیده بودم وبعدمن به نشانه نه سرم به این طرف وآن طرف تکان دادم وگفتم:

-نه یادم نمی یاد.

همان لحظه بودکه ضربه ای به دراتاق زده شد باشنیدن صدای در نگاه هر دوی ما  به سمت در برگشت.مرد یک چشم دستور  ورود شخص پشت در را صادرکرد.یک خانم وارداتاق شد.یک زن که یک شال به سرش بود ویک مانتوبلند به تن داشت گویا خدمتکاری خانه بوداز دیدن چهره اش  تعجب کردم زیرا انتظارداشتم که آن خدمتکار یک دستمال سربه سرش بسته باشد ویا حداقل لباسی شبیه به خدمتکار ها داشته باشد سینی که در  دستش بود را جلوی ما گذاشت و سپس  بدون اینکه حرفی بزند ازهمان راهی که آمده بود برگشت ورفت.مرد یک چشم دستانش  را روی پاهایش  گذاشت واز روی مبل بلندشد همینطور که از روی مبل بلند می شد دوباره شروع به صحبت کرد:

-خب.مشغول شو.

دست هایش را پشت سرش در هم قلاب کردوپشت سرمن شروع به قدم زدن شروع  وگفت:

-می خوای بدونی که چه بلایی سرت اومده ومن کیم نه.

قهوه ای از داخل  سینی برداشتم وبا قاشقش که داخل آن بود آن را هم زدم کمی  خوردم ودرجوابش گفتم:

-اهوم

به سمت همان  پنجره که لحظه ورودم روبه رویش ایستاده  بودرفت وازهمانجا به بیرون نگاه کرد. گویا عاشق تماشا کردن منظره بیرون بودبه حرف هایش ادامه داد:

-اسم تورز ومن رهام همسرخواهرتم کسی که توی اون عکس کنار من وایساده همون دختر.ماتنهااعضای خونواده توبودیم خوانواده ای که بامرگ خواهرت عزادارشد.با کشته  شدن خواهرت رنگ سیاه وغم به خودش گرفت.

-کشته شدنش.

-اره اونا کشتنش

-همونایی که باعث این زخم روی صورت من شدند وباعث ازبین رفتن حافظه  توشدند.

-میشه یکم واضح ترحرف بزنید.

-مایک گروه بودیم یک گروه که کارهای زیادی می کردوبرای کارهاش ازبالا بالا هادستورمی گرفت. ازهرکس که پول خوبی می دادومادرقبال اون پول کاری که می خواست انجام می دادیم تااینکه بهمون دستور رسید که باید یک نفر روبکشیم یک کله گنده که نماینده یکی ازشهرهای سوئیس بود.خواهرت قبول کردکه اینکار رو بکنه اماخودش کشته شد.یعنی اون آدم کشتش همون نماینده وقتی اون اتفاق افتاد اون آدم به فکرانتقام گرفتن ازما افتاد آخه مابعدازمرگ خواهرت تموم محافظ هاش رو کشتیم.اون نمی خواست ماروبه پلیس تحویل بده بلکه می خواست یکی یکی ماروبکشه تاگروهمون متلاشی بشه.البته فکرکنم این فکر اولین فکری بودکه به سرش زدچون بعدش تصمیم گرفت که دخل هممون رو باهم بیاره اونم وقتی که مابیخیال اون وانتقام گرفتن ازش شده بودیم.

یک روز وقتی داشتیم باماشین به سمت شهر برمی گشتیم.یک ازخدا بی خبرازطرف همون آدم یک بمب  زیرماشین ماکار گذاشت.بمبی که بادومین توقف مامی ترکیدوما اینو نمی دونستیم.نزدیک شهر رسیده بودم که جلومون یک ترافیک سنگین ازیک تصادف شدوما مجبوربه توقف شدیم.اماقبل ازتوقف  ماشین جلوییمون که چندتادیگه ازدوستامون توی اون بودن رفت روی هواوشروع به سوختن کردباآتیش گرفتن اون ماشین فهمیدم که زیرماشین ماهم یک بمب  کارگذاشته شده.امادیرفهمیده بودم وفرصتمون کم بود

تو به خاطر آرام بخشی که بهت طزریق کرده بودیم بیهوش بودیم الناتوی تصمیم انی درعقب  رو بازکردو خودش وتورو به بیرون پرت کردوبعدش نوبت من بود که بپرم بیرون امادر ماشین بازنمی شد.بالاخره درماشین رو باز کردم اما قبل ازاینکه کامل پیاده بشم این بلاسرم اومد.وشدم اینی که می بینی.

نمی توانستم چیزی بگویم  شنیدن و فهمیدن این همه اتفاق برایم سخت بود.هنوزنگاهش به بیرون بود که گفتم:

-میشه بگید که چیشده که من هیچی ازگذشتم یادم نمیاد.

-بعداون تصادف باضربه ای که به سرت بعدازپرت شدن خورده بودتو دچاریک اختلال حافظه شدی داشتن حافظه موقت.یک اختلال نادرکه فقط هرروزاتفاقات همون روز رو یادت بودوفرداهمه چی رو فراموش می کردي رفته رفته به خاطر اون اختلال مغزت نمی تونست به اعضای بدنت درست دستوربده وتوداشتی فلج می شدی.پیش هردکتری که بگی بردمت. اونهاگفتندتنهاراهش اینه که کل حافظت رو ازبین ببریم ومن مجبوربودم اینکار روبکنم چون دیگه طاقت ازدست دادن تو رونداشتم.چون دیگه واقعا بی کس شده بودم.درسته که هنوز الناوشایان و حتی تو رو دارم امایکی ازعزیزترین کسام رو توی این اتفاق از دست دادم.شاهین برادرم کسی که تنهابازمانده خونوادم بود.پس ازم نپرس که چرا کاری کردم که همه حافظت یهو بپره اینکاربرای نجات تو لازم بود.

-برای مرگ بردارت وخواهرم متاسفم.ولی میشه یک سوال دیگه ازت بپرسم

به طرفم برگشت وباصدای خشمگین وگرفته ای که کنایه از بعض در گلوش  بود گفت:

-بپرس.

-من چرا بیهوش بودم.

وبعددستم را به او نشان دادم وگفتم:

– این زخم برای چیه

-خودکشی.بعد از مرگ رزا توهم حال خوبی نداشتی درسته که شما شبیه هم نبودیداما روحتون به هم متصل بودبعدمرگش تومی خواستی خودکشی کنی‌ این زخم برای اون اتفاقه مجبور بودیم همیشه بهت آرامش بخش بزنیم چون واقعاحالت خوب نبود. نمی دونم الان حالت چطوره اما امیدوارم بهترازقبلت باشی.

-ممنونم.بخاطراینکه نجاتم دادی وکاری  که برای زنده موندنم انجام دادی .درسته که چیزی از گذشته به یاد ندارم امابازم ازت ممنونم.

لبخندی روی لب هایش  نقش بست ودرست روبه رویم نشست وپاهایش را روی هم انداخت وبه مبل تکیه داد وگفت:کشوری که ما الان توی اون هستیم اسمش ایران من به اینجااومدم تااتفاقات گذاشته روفراموش کنم تا بدون تنش یک زندگی جدید روشروع کنم اماکابوس اون تصادف ولم نمی کنه می خوام ازاون مرد انتقام بگیرم وبکشم حداقل برای آرامش روح برادرم و‌ امیدوارم تو توی این راه کمکم کنی.

-من

-آره.تو.تواناییهای خاصی داری فقط کافیه اون هارو به یاد بیاری.اگربخوای مادوباره مثل گذشته آموزشت می دیم

-نمی دونم.هنوزنتونستم اتفاقی که برام افتاده رو هضم کنم.

-باشه.ولی زودتصمیمت رو بگیرچون اوناجای مارو فهمیدند وماوقت زیادی نداریم.الانم اگه بخوای می تونی  برگردی به اتاقت

ازجایم بلندشدم ودوباره از او تشکر کردم به سمت اتاقم راه افتادم وقتی در رابازکردم آن دخترناشناس پشت دربود گویا گوش ایستاده بود.با همان لبخند ژکوند به من  نگاه کردوبعدازکنارم ردشد وشانه اش  به شانه ام  برخوردکرد و وقتی شانه هایمان به هم  برخورد کرد دوباره نگاهمان  در  هم گره خورد وگفت:

-درضمن می تونم دوست خوبی برات باشم.چون من بهترین دوست خواهرت بودم.

*************************************************

از زبان النا:

بارفتن رز وارد اتاق شدم ودر را بستم.رهام روی صندلی اش  نشست پاهایش را روی میز جلویش انداخت وسیگارش را  روشن کرد سپس  دود ان را بیرون داد وگفت

-کارت

-باهاش می خوای چیکارکنی

-باکی

 -باهمین دختر رز

-به تومربوط نمیشه.اگه غیرازاین کارحرف دیگه ای نداری پس برو چون می خوام استراحت کنم.

-نه.دارم.اومدم بهت بگم سرکرده های گروهک ها دیگه طاقتشون تاب شده ازآخرین ملاقاتشون خیلی وقته که  می گذره وپولی که داشتیم داره ته می کشه می خوای چیکار کنی.چه فکری توی سرته به پیغام رسوناشون چی بگم.

-بهشون بگو به زودی میرم دیدنشون.وبه زودی تجارت جدیدمون  رو شروع می‌کنیم.

-تجارت.چی قراره جابه جا کنیم

-فعلا.نمی تونم چیزی بهت بگم بایدازتصمیمم وکاری که می خوام بکنم مطمئن بشم

-اهوم.می تونم یک سوال ازت بپرسم

-بپرس.فقط کوتاه باشه

-مااین دفعه ازکی دستورمی گیریم.

-ازمن

-ازکی پول می گیریم

-بازم ازمن.سوالات تموم شدمی تونی بری.مرخصی

بااین حرفش حس کردم که دلش نمی خواهد در کار هایش دخالت بکنم

وهنوز هم  کسانی  پشت تمام این ماجراها هستندویاکسی که هنوزما از آن دستور می گیریم.فردی است  که باعث  شده است که رهام به ایران بیاید واینجارابرای اقامت انتخاب کند زیرا او  بی دلیل.آن هم  بدون پشتوانه کاری را انجام نمی دهد. مخصوصا الان که برادرش هم ناپدید شده است،وهیچ کس نمی دانست که زنده است یاکشته شده است

نزدیک در رسیده بودم وقصد خارج شدن داشتم که رهام دوباره صدایم زد. به سمتش برگشتم وگفتم:

-بله.

-می خوام وقتی نیستم.تو رز رو برای کاری که می خوام انجام بدم آماده کنی وآموزشش بدی

-وقتی نیستی؟!مگه کجا می خوای بری؟

-انگلیس.یک قرارکاری دارم.برای کارجدیدمون

باشنیدن این حرفش دیگر مطمئن شدم که هنوز هم کسی هست که مابرای او کارمی کنیم.کسی که حتی مرگ رئیس و کشته شدن نیمی از افرادمان دستوراو بودوهیچ ربطی به تصمیم انتقام جویانه رهام نداشته.ولی چرا می خواست من رز را آموزش بدهم آن هم وقتی خودش ازهمه مابهتربود.می خواستم سوالم را تکرار کنم اما نمی دانم چرا باشه ای گفتم واز اتاق بیرون آمدم شاید بهتر دیدم برای اینکه به من شک نکند پاپیچش نشوم،وقتی در را بستم نگاهم بانگاه شایان گره خورد.در صورتش نگاه کردم وگفتم:

– تواینجاچیکارمی کنی. مگه نباید برن باشی؟

دست پاچه به من نگاه کرد وگفت:

-چرا ولی

-ولی چی

-اونافهمیدن .فهمیدن که رز زنده است.

-کیا

-آقای الن وخونوادش

-چطوری فهمیدن.لو رفتیم نه.مارو فروختی نکنه باید فراربکنیم.

یک دفعه دراتاق رهام بازشد و به شایان نگاه کردوگفت:

-بیاتوببینم چیکار کردی.خبرهاش به دستم رسیده باز چه دست گلی به آب دادی.

هردو ما دوباره وارد اتاق رهام شدیم.و روی مبل های داخل اتاق نشستیم.رهام باعصبانیت به شایان نگاه کردوگفت:

-بنال ببینم چه گندی زدی

-سرناردو اون بازرس دوسته آقای الن فهمیده که رز زنده است.برای کشتنش یکی رو فرستاده بودم اماقبل اینکه بتونه بکشتش اون قضیه رو به خونواده آلن گفته وحالا اونا دارند دنبال ما می گردند.

البته خوشبختانه من زودتر از اونی که اونا بیان سراغم از برن فرارکردم.

-چطوری.آخه.چطوری فهمیدن وقتی ماهیچ رد و نشونی ازخودمون به جانذاشته بودیم

شایان یک دفعه یک  cdپرت کردروی میز وگفت:

-بااین فیلم ضبط شده دوربین های فرودگاه تنها جایی که حواس ما به اون نبود.

-اینش مهم نیست النامهم اینکه اونا دنبالمونن و دارن میان سراغمون.

-حالا.می خوای چیکارکنیم

-نمی دونم.ولی خوب شدکه فهمیدن رز زنده است. اینطوری اونا میان سراغ ماودیگه لازم نیست مابریم سراغشون. درسته.ونقشه کشتن آقای الن زودترعملی میشه.

-چی میگی رهام.ممکنه که اونا برای دستگیریمون آماده شده باشند.وشاید برای کشتن مون

-شاید.ولی فعلا وقت داریم که خودمون رو آماده کنیم چون اوناهنوز ازجایی که هستیم خبرندارند. و مابایدخوشحال باشیم.حالا میشه تنهام بذارید باید وسایلم رو برای رفتنم آماده کنم وکمی فکرکنم

-باشه.

هردوازاتاق بیرون آمدیم یک اتاق موقت به شایان نشان دادم به سمت اتاق خودم راهی شدم‌.وارد اتاق شدم وخودم را روی تختم رهاکردم وبه سقف اتاق خیره شدم وذهنم را به اتفاقات این چندوقت مشغول کردم به سردرگمی که رهام در ذهن مان به وجودآورده بود کلافگی که هیچ سری نداشت ونقشه ای که رهام همه ما را درگیر آن کرده بود.مهم تر از آن نقشه این بودکه بایدمی فهمیدم شاهین هنوز زنده است یاکه مرده که اگر زنده بود باید قبل ازاینکه سر وکله‌اش پیدا شود می کشتمش وکارش را تمام می‌کردم.  هیچ کس نباید بفهمد که من کی هستم و واقعا چیکار میکنم.

مهم تراز آن باید می فهمیدم فردی که گروه واقعا از او دستورمی‌گیرد کیست ورهام برای چه کسی کار میکند.

فکرم درگیره همه ی این‌ها بودنفس عمیقی کشیدم و دستم را روی پیشانیم گذاشتم وسعی کردم چشم‌هایم را ببندمم تا کمی افکارم آزاد بشود. در دست دیگرم گوشی ساده ام را می چرخاندم وتابش می دادم که تقه ای به دراتاق زده شد ازفکراینکه رهام پشت در باشد و کارم داشته و آن گوشی ساده را در دستم ببیند به سرعت از روی تخت بلندشدم وگوشی ساده ام را پرت کردم داخل کشو‌ و آن را قفل کردم وکلیدش را گذاشتم زیر بالشتم و روی تخت نشستم وگفتم:

-کیه

یک صدای ظریف ونازک ازپشت درگفت:

-منم می تونم بیام تو

باخودم گفتم:

-منم.کیه.خب قشنگ مثل آدم بگو رزم.

بیاتویی گفتم و او هم وارداتاق شد.

بادیدنش در چهارچوب دریک لحظه تعجب کردم و و واقعا فکر کردم که به جای رز؛رزا روبرویم ایستاده،چندبار پلک زدم.چقدرباپوشیدن کت وشلوارمشکی ویک تاپ بنفش زیرکتش شبیه رزاشده بودوتنها تفاوتش موهای روشن ترش بود.کمی جلوتر آمدگفت:

– میشه بشینم

به او لبخند زدم وگفتم:

-بشین.

روی تخت کنارم نشست ومن هنوز مبهوت چهره‌اش شده بودم او یک ساعت پیش هیچ شباهتی به خواهرش نداشت وحال باعوض کردن یک لباس ساده کاملا  شبیه رزا شده بود.رزایی که دوست صمیمیی من بود و از راز من باخبر بود‌.رازی که بخاطر ان وانمود کرد که او هم رهام را دوست دارد وعاشق او است تا بفهمد که رهام واقعا کیست واز چه کسی دستور می گیرد و به خاطر  او رزا کشته شد.اون وانمود کرد که رهام را دوست دارد وخودش را تقدیم او کرد تا باکمکش رئیس را بکشد وبرگردد پیش خوانواده‌اش واز چنگال اسارت رئیس بیرون بیاداما نمی دانستم با اینکارش وارد یک بازی شده بازیی که باعث مرگ او شد. من و رزا واقعا خبر نداشتیم که قرار است خودمان را وارد چه بازی بکنیم وچه اتفاقی برایمان بیفتد،دوباره در دنیای خیالاتم غرق شده بودم که رز صدایم زدوبه زمان حال برگرداندم

-النا

یک لحظه به خودم آمدم در ذهنم به خودم گفتم:

– چراتوی این چنددقیقه سکوت کرده بود.شاید واقعا می خواست کاری کند که دل تنگی من برای رزا ازبین برود.

صورتم را به طرف او برگرداندم گفتم:

-بله

-رهام بهم گفت که تو قراره آموزشم بدی.

-مگه تصمیمت رو گرفتی؟!

-راستش دلم نمی خواست اینکار روکنم اما اونا گذشته را ازم گرفتن خونواده ام رونابودکردند پس منم بایدبه رهام کمک کنم تا از اونا باهم انتقام بگیریم.

-توکمکم می کنی.توآموزشم میدی نه؟

نمی توانستم بگویم نه برای اینکه باید سراز کار رهام در

می آوردم و رز را نجات می دادم مجبوربودم بگویم آره

بایک نفس خسته گفتم:

-آره آموزشت می دم.

-خب از کی شروع می کنی؟!

-هوف.ازهمین الان.پاشودنبالم بیا

-چشم

*************************************************

از زبان رز:

نمی دانم چرا و به چه دلیل به الناحس عجبیی داشتم حس می کردم که انگاری چیزی را نه ازمن بلکه ازهمه مخفی می کند.باگفتن این حرفش که پاشو دنبالم بیارفت جلوی آینه وموهایش را بالای سرش بست وبعد در اتاق را باز کرد وازاتاق بیرون رفت ومن هم مانند یک برده مطیع دنبال او راه افتادم سرتاسر راهرو راه می رفت وحرف می زد:

-قبل از آزموش باید تموم قسمت های این خونه روببینی وباقوانیش آشنا بشی.پس ازآشنایی بااین طبقه وبعدش جاهای دیگه خونه شروع می کنیم.

قدمی به جلو برداشت ودریک اتاق را بازکرداتاقی که پربوداز وسایل ورزشی وبدنسازی وگفت:

-اینجا اتاق تمرینات بدنی هرروزساعت ۹تا ۱۲ توی این اتاق تمرینات بدنی داری.بهتره که سرساعت نه توی اتاق برای تمرین حاضر باشی.دیرکردن حتی برای یک ثانیه توی کار ما معنی نداره.

باهم وارد اتاق شدیم ومن چرخی میان آن همه وسایل بدن سازی زدم‌.درتعجب بودم که واقعا کارما چی است،وچرا آنقدر به توان بدنی نیاز داریم. سرگرم نگاه کردن به وسایل بودم که دوباره الناصدایم زدوگفت:

-زودباش.دنبالم بیا.

چشمی گفتم ودوباره دنبال او راه افتادم آن هفت اتاق دیگر در آن طبقه را  به من نشان داد که همه اتاق خواب و اتاق کار بودندو بعد به سمت پله های بزرگ چوبی برگشت درست جایی که طبقه بالا به طبقه پایین متصل می شدخیلی تندازپله هاپایین رفت جوری که من حتی به گرد پایش هم نرسیدم وقتی به پایین پله هارسیدمن هنوز در پله دومی بودم.به سمتم برگشت ودست هایش را مقابل سینه‌اش در هم فرو برد وقیافه حق به جانبی به خودش گرفت وگفت:

-می خوای تموم راه رو به این کندی دنبال من بیای اینطوری که آشنایی توبااین خونه یک صبح تا شب طول میکشه. دخترمن که بیکارنیستم.پس زود باشع به جنب درضمن توی این خونه وتوی هرکجای دیگه بایدیادبگیری مثل سایه بی صدا باشی  یک تکونی به اون پاهات بده وخودت رو برسون به من.

بعد با همان نگاه های عصبانی به راهش ادامه دادوبه سمت آشپزخانه رفت مکانی که درست پشت پله هابود یک خانوم قدبلندبایک مانتو شلوار ویک روسری حریرکه به سرش بسته بودو موهایش را با آن پوشانده بود داخل آشپزخانه مشغول درست کردن غذابود بادیدن ان خانوم تعجب کردم که چرا ما داخل این خانه روسری سرمان نیست چرا آن خانوم روسری سرش است، اصلااین کشوری که آن ها  به آن میگویند ایران دینش چیست وچجور جایی است؟اماقبل  از اینکه سوال هایم را برای الناتکرارکنم وجواب هایشان را بگیرم او دوباره به  سمت دیگر خانه راه افتاد وقتی داشتم دنبال او  راه می رفتم چشمانم به تلویزیون افتاد که در همان قسمت خانه بودو روبه روی آن تعدادی مبل چیده شده بود.تلویزیون روشنی که یک خانم محجبه بایک زبان دیگر درحال صحبت کردن بودو کاری مانند آشپزی انجام می داد خوب که دقت کردم دیدم همان خانم خدمتکار داخل آشپزخانه هم  در حال انجام دادن همان کار است گویا  از روی دستورعمل خانم در تلویزیون یک غذایی برای ناهارآماده می کرد.یک قسمت از خانه ایستاده بودم  و تلویزیون تماشا می کردم و تلاش می کردم که متوجه صحبت های ان خانم بشوم .اما نمی توانستم وهیچ درکی از صحبت های او  در تلویزیون نداشتم با اینکه که حس می کردم قبلا  یک نفر با این زبان بامن صحبت کرده است  النا باری دیگر به سمتم برگشت وگفت:

-چرا وایسادی دنبالم بیا هزارتا کار داریما دختر.

-باشه.میگم اون خانم که توی تلویزیونه به چه زبونی حرف می زنه

-فارسی.نکنه می خوای بگی که فارسی حرف زدنم یادت رفته.

-مگه قبلا بلدبودم.

-نمی دونم ولی رهام می گفت یک زمانی مثل بلبل فارسی حرف می زدی.نگران نباش دوباره مثل قبل یاد می گیری حالا مثل آدم حرف گوش کن و دنبالم بیا

دنبال او  راه می رفتم وسعی می کردم که یکی  از سوالاتی که در ذهنم به وجود امده بود را از او بپرسم

-باشه.میگم چرا من الان می تونم باتو به یک زبونی دیگه حرف بزنم.چرافارسی حرف زدن  رو فراموش کردم

-چون فارسی حرف زدن رو بعدا یادگرفتی زبونی نبوده که از زمان تولدت باتو همراه باشه.تو الان ذهنت خالیه ازهرچی که قبلا یادگرفتی ولی ممکنه که یک چیزایی رو به یادبیاری حالام انقدر باسوال های بیخود ومسخره من  رو معطلم نکن و وقتم رونگیر. آنقدرم آروم راه نیا

وقتی صحبت هایش تمام  شد در اتاقی که روبه روی ان ایستاده بود  را  بازکرد و وارداتاق شد‌.اتاقی که برای سرتاسر آن از وسایل عایق صدا استفاده شده بود و روبه رو را که نگاه می کردی به تعداد بسیار زیادی سیبل می دیدی سیبل هایی که گویا با یک وسیله مورد هدف قرار گرفته بودند.النا به من که در حالت  تعجب مبهوت بودم نگاه کرد و سپس به سمت یک جعبه رفت من هم پشت سر او رفتم‌ النا نشست ودرجعبه را بازکرد. باورم نمی شد در آن جعبه به تعداد بسیار زیادی اسلحه آن هم با شکل هاو انواع مختلف قرار گرفته بود یکی از اسلحه ها راکه گویا کلت هم بود برداشت وبه من گفت:

-دستات رو بیارجلو.

از فرمان او اطاعت کردم ودست هایم را به جلو بردم او هم  آن اسلحه ای را که در دستش بود در دستانم گذاشت وگفت:

-این مهم ترین وسیله تو کار ماست پس سعی کن ازش درست استفاده کنی.درضمن وقتی یاد بگیری که درست شلیک کنی وسایل مخصوص به خودت خواهی داشت.

النا درحال صحبت کردن در مورد  آن جسمی بود که در دستان من قرار داشت و من با حالتی متعجب به آن اسلحه  زل زده بودم  اسلحه را در  دستانم جابه جا کردم ودر ذهنم تکرارکردم که مگه کار ما چیه که این تفنگ ها انقدر به کارمون میاد؟

گویا النا باری دیگر ذهن مرا خواند وبه سمتم برگشت وگفت:

-کارما ادم کشیه کشتن آدم های بد و تاالانم همین بوده ولی شاید یک تغییراتی توش داده بشه. حالا اون تفنگ رو بزار سرجاش ودنبالم بیا این خونه جاهای دیگه ای هم داره که تو باید ببینی.

-باشه.

یک بار دیگر  به اسلحه ای که در دستانم بود نگاه کردم سپس  خم شدم آن را داخل جعبه گذاشتم ودر جعبه را بستم و به  دنبال النا از اتاق بیرون آمدم.وقتی از اتاق بیرون آمدیم دراتاق را قفل کرد وگفت:

-این خدمتکارا نمی دونند توی این اتاق چه خبره پس هیچ وقت اجازه ورود بهشون نمی دی ودرضمن همیشه موقعه کار دراین اتاق  را می بندی‌و سپس کلیدی در دستم انداخت وگفت:

-واینم کلیداتاق.

************************************************* پس از اینکه تمام قسمت های خانه را به من نشان داد و تمام مقرارت خانه را برایم گفت به من فرصت دادکه کمی استراحت کنم وگفت که آموزش و تمرین اصلی از فردا شروع میشود  وبایدخودم  را برای تمرینات آماده کنم.

من هم پس از مدت زیادی  گشتن و بازرسی در تمام قسمت های خانه به اتاقم برگشتم. وبی درنگ روی تختم فرود آمدم و  به دلیل خستگی زیاد ناشی از راه رفتن در خانه به سرعت به خواب رفتم.

*************************************************

از زبان سامیار:

تماس را قطع کردم وبی درنگ به سمت کمد لباس هایم رفتم ویک کت وشلوار از میان تمام لباس های داخل  کمد انتخاب و به تن کردم و بعد از اینکه ازمرتب بودن چهره ام  مطمئن شدم به سمت خانه عموجو  یا بهتر است بگویم آقای آلن حرکت کردم  عموسرنادو یک  قراربرایم باعموجوتنظیم کرده بودوهمه چیز را به او گفته بود. گویا  قراربود عموجو اولین آموزش ها یا بهتر است بگویم بسیاری از آموزش ها را به من بدهد .اما سوالی  ذهن مرا در گیر کرده بود سوالم این بود که شغل عمو واقعا چه بوده است که همه روی توانایی های او برای تبدیل من به یک آدم کش ویاپلیس دایره جنایی ایمان داشتند وروی او حساب بازمی کردند؟وبی شک جواب این سوال دست خودش بود.به خانه عموکه رسیدم نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم وبه سمت ساختمان رفتم همان  عمارت سفید رنگ خانواده آلن هنوز به در ورودی نرسیده بودم که فردی صدایم کرد به سمت صدا برگشتم.عمو جو برایم  از دور دست تکان  داد.به سمت او رفتم پس از یک احوال پرسی کوتاه ازمن خواست که پشت سر  او به اتاقش بروم .

به همراه هم  وارد اتاق کار او در خانه شدیم در را قفل کرد وروی صندلی اش که درست روبه روی میز او بود نشست من هم روی مبل روبه رویش نشستم ومنتظر شدم تاعمو صحبت کند

دست هایش را در هم مشت کرد وبه میزجلویش تکیه دادوگفت:

-روی تصمیمت مطمئنی

-آره مطمئنم.حالاکه رز زنده است من حاضرم برای نجاتش حتی جونم  رو هم بدم

-اهوم.تئوری خوبیه امااگه جونت رو برای نجات رز بدی کی بعدش باهاش زندگی کنه.پس نجات دادن رزفقط مهم نیست زنده موندن خودتم مهمه ومهم تر از اون اینه  که کاری کنیم اون گروه دستگیر بشه.شرش کنده بشه.می فهمی که چی میگم برای اینکارم اول بایداون گروه رو خوب بشناسی. چیزی که می خوام الان برات تعریف کنم رازیه که نبایدباخودت ازاین اتاق بیرون ببری یعنی هرچی که بهت میگم فقط جهت اطلاعت ودونستنته پس خواهشا نه سرزنشم می کنی ونه حرف هام رو بیرون می بری.چیزی که می خوام برات تعریف کنم داستان زندگی خودمه اینکه چرا اون گروه آنقدر دنبال اعضای خونواده منه اینکه چرا من دنبالشون بودم.پس خوب گوش کن که قراره خیلی چیزها واست روشن بشه‌ فقط هرچی که بهت میگم همینجاخاک می کنی وازاینجابیرون نمی بری؟!!

-چشم عموخیالتون راحت من زبونم قرصه قرصه

-خیلی خب.داستان برمیگرده به خیلی سال پیش.به زمانی که من بچه بودم.نمی دونم هیچ وقت کنجکاوی کردی که بدونی این عمویی که روبه روت نشسته کیه وازکجا اومده ویاخونواده اصلیش کی هستند. حتماچندباری این سوالها روازبابات پرسیدی اونم هردفعه بایک بهونه دست به سرت کرده.

موضوع اینه که  من هیچ وقت هیچ خونواده ای نداشتم منظورم مادریه که من رو به دنیا آورده باشه وخونواده ای که بزرگم کرده باشه.من توی همون پروشگاه بزرگ شدم همون پروشگاهی که کارش تربیت اینجور آدم هاست یعنی همون آدم کش ها‌. همون کسایی که رز  رو دزدیدن.

از وقتی چشمام رو بازکردم تاوقتی ۱۸ سالم شدتوی اون پروشگاه بزرگ شدم وزندگی کردم واسم وفامیلم نام ونشونی که اونا بهم دادندومعرف جایی که توی اونجا پیدام کردند.اینکه واقعاخونواده اصلیم کی بودند رو نمی دونم ونمی دونم فقیربودند یااینکه پولدارهرکی که بودندمن روسرراه گذاشته بودنداونم توی یک خیابون به اسم آلن نمی دونم توی کدوم شهریاتوی کدوم کشورچون اون پروشگاه توی همه  کشورهاحداقل یک شعبه روداشت وکارشم تربیت بچه هایی برای هرخلافی که بگی بودازکشتن آدم تافروش موادکه خودش یک جورآدم کشیه و وقتی وارداون پروشگاه می شدی چنان مغزت  رو شست و شو می دادند که فکر می کردی همه آدم دور واطرافت آدم کش وقاچاقچی هستند وتو اون آدم خوبه ای که بایدجهان  رو  از اون آدم های بدپاک کنی درحالیکه همه چی برعکس بودودراصل توهمون آدم بده بودی.منم تا ۱۸ سالگی باهمون تئور وباهمون نظریه هابزرگ شدم وآموزش دیدم اما از یک جایی به بعدچشمام بازشدوانگاربیدارشدم و فهمیدم اطرافم چه خبره اون بیداری رومدیون کاترینم مادر رز آره اونم ازبچه های همون پروشگاه بودومثل من بزرگ شده همون پروشگاه.توی اونجاماتا ۱۸ سالگی آموزش می دیدیم  وهرچی که بگی بهمون یادمی دادند.ازکشتن آدم گرفته تا هرخلاف کوچکتری که بگی.غیر از اون هزارتاچیز دیگه ام بهمون یادمی دادند مثل. زبون کشورهای مختلف هرنفرحداقل باید به زبون ۲۰کشوردنیاصحبت می کردو همینطورمقدمات یک پزشکی ساده به ما یادمی دادندکه اگه اتفاقی برامون افتاد بتونیم خودمون رو درمان کنیم.خلاصه جایی بودکه تا ۱۸ سالگی  یک آدمی ازت می ساختند که تاحالا تو نظیرشو ندیدی وقتی  ۱۸سالت می شد.یک ماموریت بهت می سپردندکه تموم چیزهایی که یادت داده بودند به کارت می اومد.اگه بعداون ماموریت سالم برمی گشتی وهیچ اتفاقی برات نمی افتاد ولو هم نمی رفتی می تونستی زنده بمونی وبه کارت برای اون گروه ادامه بدی وگرنه باید برگه قتل خودت روبادست های خودت امضا می کردی ومنتظرمرگت می شدی جوریم مغز آدم  رو شست وشو داده بودندکه اگه می گفتندهمین الان بمیر می گفتی چشم و همون موقع خودت خودت رو می کشتی وکار اونا تموم می شد.وقتی  ۱۸سالمون شد مثل همه یک ماموریت به من وکاترین باهم سپرده شد یک کاری که باهم انجام بدیم.ماتا یک جایی خوب پیش رفتیم اماکاترین

لورفته بود.یعنی پلیس یک چیزایی درموردش فهمیده بود و گروه تا فهمیدکه یکی ازما لو رفته تصمیم گرفت که ما روبکشه.کاترین وقتی این اتفاق افتادخودش می خواست خودش رو بکشه امامن نگذاشتم همونجابودکه اون بیداری اتفاق افتادوفهمیدم که اونا با ماچیکارمی کنندوازماچی می سازند.کسی که اونا کشتنش رو به ما سپرده بودندویک انسان موفق وخوب بودونه یک انسان بد و نه  کسی که اونا گفته بودند پس تصمیم گرفتم که ازاون کاردست بکشم وفراربکنم برم جایی که اوناپیدام نکند.این وسط نمی تونستم منتظربمونم و ببینم که کاترین داره خودش رو فدای همون نظریات مسخره  روان شناسانه گروه می کنه.پس باهم فرارکردیم باهر زحمتی که بود خودمون رو از شر اون گروه نجات دادیم.اما همون موقع که فرارکردیم باخودم پیمان بستم که یک روز یک آدم بزرگ بشم وتموم اون گروه  رو ازبین ببرم واگه این تصمیم رو گرفتم فقط بخاطر بچه هایی بودکه اون افراد افکارشون رو مثل مامسموم می کردند و اونها رو به آدم کش تبدیل می کردند .

وقتی فرارکردیم اومدیم سوئیس باکمک یک آدم خیرخواه به اینجایی که می بینی رسیدیم همون آدم بهمون همه چی داد و بزرگمون کرد.همون موقع هابود که توی دانشگاه با بابات وسرناردو آشناشدم واونا شدندبهترین دوستانم ازایناکه بگذریم من باکاترین ازدواج کردم بدون اینکه هردومون یادمون باشه که قبلاهرکسی که وارد اون پروشگاه می شد بایدباکسی که اونا می گفتندازدواج می کرد و ازقبل همسرش انتخاب شده بود.برای من دختری انتخاب نشده بود.اماخب ازدواج کارترین با یک نفردیگه به اسم جک رقم خورده بود آدمی که توی تموم اون سالها یواشکی دنبال ما بودوکاترین رو دوست داشت.یک نفرکه چون باهم توی یک جابزرگ شده بودیم برادر ناتنی ماهم حساب می شد.فردی که چون سه سال قبل ازمن توی همون خیابون که من پیداشده بودم پیداشده بود.فامیلیش بامن یکی بود.هردوی ما عاشق یک نفربودیم وخب کاترین منو برای زندگی انتخاب کرده بود و نه اون رو.

جک توی تموم سال های زندگی ما تا زمانی که رز و رزا به دنیا اومدن مثل سایه دنبال ما بودوهیچ وقت هم سعی نکرد که لوم بده.ولی یک تصمیم گرفت‌ نمی دونم برای اینکه دلش خنک بشه اون تصمیم گرفت  رو و یا برای اینکه از ما انتقام بگیره نمی دونم. تصمیم گرفت یکی از دخترهای ما رو بدزده وباخودش ببره به همون پروشگاه برای اینکار رزا رو انتخاب کرد دختری که بیشتراز همه شبیه مادرش بود.نمی دونم چقدر از بقیه داستان رو می دونی.اما می دونی که اونا  رزا دزدیدن وبردن پیش خودشون وماتوی تموم سال ها فکرمی کردیم اون مرده .

غافل ازاینکه بدونم اون شخص همون رهام همسر دخترمه کسی که می خواسته من  رو بکشه وبخاطر مرگ عشقش ومادربچه اش ازم انتقام بگیره.قضیه بچه داشتن رزا  رو وقتی فهميديم که بعداز مرگش اون رو کالبد شکافی کردیم ومعلوم شد که سه ماه باردار بوده که البته با اون اتفاق بچش هم مرده بود.کسی که الان رزپ یش اونه همون همسر رزا ست آدمی که درست مثل خود من بزرگ شده باهمون تئوری وباهمون آموزش هاوباهمون نفرت بزرگی که اونا توی ذهن ما ساخته بودند وباهمون حس انتقام وهمون حس نجاتی که من توی تموم این سال ها داشتم وفقط تفاوت اون بامن این بودکه اون از بچگیش برای انتقام گرفتن تربیت شده بودونه برای چیزدیگه ای اون ازهمون بچگی همیشه تصمیم به انتقام گرفتن داشت وبرای انتقام گرفتن هایشم  ازکسی دستورنمی گرفت.اگه اون گروه رو  از بین برد ربط زیادی به مرگ رزا نداشت ونداره بیشتر به گذشته  خودش مربوط بود به خونوادش وآدم هایی که براش با ارزش بودند و گرنه اون می تونست قضیه رو با کشتن من وکشتن رئیس اون پروشگاه که همون جک باشه تموم کنه که البته اگه اینکارم می کرد هیچ کس بهش شک نمی کرد وهیچ کسم اون  رو نمی کشت چون اون کسی رو کشته بودکه لورفته بودو مهره  سوخته به حساب می اومد.اما خب اون تصمیمش بزرگتر از این بود.اون می خواست که همه اون گروه رو  از بین ببره چون یک کینه از اونا داشت اونا خونوادش روکشته بودندتا اونجا که

می دونم اون پسریک سفیربودکه برای قرارداد به کشور دیگه ای میرن اماتوی این راه کشته میشن وکسی سرپرستی اون وبرادرش رو قبول نمی کنه اونارومی فرستند پرورشگاه .یک پرورشگاه از همون پرورشگاه هایی که من توی اونا بزرگ شدم فقط با این تفاوت که رئیس اون پروشگاه جک بوده ونه کس دیگه ای اون وقتی می فهمه که کار اون پرورشگاه چیه ومی فهمه که کشته شدن مادر و پدرشم کار یکی از اون پرورشگاه هابوده تصمیم می گیره که اون پرورشگاه رو ازبین ببره چون واقعا نمی دونسته که این اتفاق کارکدوم از اون یتیم خونه هابوده تصمیم می گیره که اون رو ازبین ببره توی این راه اول عامل اصلی رو می کشه کسایی که به خونوادش تیراندازی کرده بودندوبعدش تصمیم می گیره که تموم گروه ها رو باهم نابودکنه.

پس دست به  کار میشه تا تصمیمش رو عملی کنه اطرافشم پربود از آدم هایی که مثل خودش تشنه انتقام از اونا بودند.میون اون همه آدم چندنفری روکه مثل خودش بودند رو انتخاب می کنه کسایی که همشون به دلایل شخصی می خواستند از گروه‌ها انتقام بگیرندازکسانی که بهشون دستورمی دادند. اونا یک گروه درست کردند از اعضایی که متشکل از رزا دختر من.النا که هنوز هویت اصلیش برای ما مجهوله شاهینی که برادرش بود و شایان و اسم گروه می گذارند پرنده شکست ناپذیر وتصمیم می گیرندکه باهم اون پروشگاه ها و رئیس هاشون ورئیس بزرگ روازبین ببرندبرای اینکارم بایداول رضایت تموم گروه وتموم سرکرده ورئیس بزرگ رو جلب می کردند که اینکارفقط باکشتن من محقق می شدچون من مدرکی داشتم که می تونستم باعث دستگیری اون بشم و اون برای کشتن من از دخترم استفاده می‌کرد و رزاتصمیم می گیره که اینکار رو انجام بده غافل از اینکه که بدونه کسی که قراربکشه پدرش خوداون چهارنفرهم تاقبل از مرگ رزا و اون اتفاقات نمی دونستند.بامرگ رزا رهام من رو مقصر واقعی اون مرگ می دونه وبه این فکرمی افته که اول اون گروه رو نابودکنه وبعدهم منو.رهام آدمیه که کلا همیشه آماده انتقام گرفتن بوده وبامرگ رزا روی تصمیم انتقامش مصمم ترمیشه. البته الان تصمیم داره که یک تجارت راه بندازه که ماهنوز ازاون خبرنداریم و از تصمیمات بعدش ما تا همینجاش رومی دونیم‌.

سامیار: ازشنیدن آن همه ماجرا واقعا متعجب شده بودم وذهنم نمی توانست این همه اتفاق را یک جا هضم کند.بین تمام این درگیری‌ها برایم مهم بود که عمو از کجا به این همه اطلاعات رسیده و این همه اطلاعات درباره ی آدمی که اسمش رهام بود را بدست آورده بود.سرم را بلند کردم و به عمونگاه کردم در صورتش می شد پشیمانی ازخیلی ازچیزها را خواند،اماخب برای من اصلا آن پشیمانی مهم نبود مهم نجات رز بودواینکه عموازکجا این همه اطلاعات از آنها بدست آورده تمام مدتی که به عمونگاه می کردم گویا او منتظر یک حرف از سمت من بود یک چیزی که به او ثابت کند که من پای کار این ماجرا هستم و به او کمک می کنم که رز را نجات بدهد و رهام را دستگیر بکند و تمام آن گروه را ازبین ببرد هرچندکه چیز زیادی از آنها باقی نمانده بود.که البته آن‌ها هم کسانی بودند که رهام زند ه‌ گذاشته بود که از آنها سود ببرد ودر  کارجدید خود  از آنها استفاده بکند  به علاوه رز من. اما چیزی که من می خواستم بدانم این بودکه عمو آن اطلاعات را درمورد رهام ازکجا آورده بود؟!

عمو ازجایش بلند شد ویک دور داخل اتاق زد ویک پاکت نامه را روی میز  انداخت  وگفت:

-حتما الان یکی  از سوالات تو اینه که من این همه اطلاعات رو  ازکجا آوردم این نامه رو یک نفر برامون فرستاده اونم بانام مستعاره budکه یعنی فرستاده‌.دقیقانمی دونیم اون کیه.ولی تموم ماجرا رو باجزئیات وکامل مو به مو برامون نوشته وفرستاده.هنوزم نمی دونیم این نامه ازکجا به دستمون رسیده اماکسی که این نامه  روفرستاده توی نامه گفته که ازتموم کارهای ما باخبروحتی می دونه که ماقراره یک نفر رو از طریق پلیس وارد این گروه بکنیم. فقط نمی دونه که اون فردتویی وهمچنین اینم گفته که بعداز اینکه وارد پلیس جنایی ایران شدیم می تونیم با آوردن نام مستعاره اون .اون رو ببینیم وبه کمکش واردگروه رهام بشیم.

سامیار: سرم را  پایین انداخته بودم وبه آن نامه چشم دوخته بودم.نامه ای که ازطرف یک فرد ناشناس امده بودکسی که من پس از ورودم به دایره جنایی پلیس ایران می توانستم  او را ملاقات کنم وبه کمک او  رز را نجات بدهم.

هنوز هم  مشغول  نگاه کردن به آن نامه بودم که عمو به من نگاه کردوگفت:

-پس چرامعطلی پاشو دنبالم بیا که ازهمین الان آموزشت شروع میشه..

سرم را  به سمت عمو برگرداندم وعمو به سمت شومینه گوشه دیوار رفت وقاب عکس بالای آن را تکان  داد.دیواری که رو به رویم قرار داشت  درمقابل چشمانم کنار رفت واتاقی مجهز به تمام  سیستم هاوتمام  تجهیزات سری برایم آشکارشد از جایم بلندشدم وبه سمت عمو رفتم وکنار او ایستادم ومنتظرشدم تا متوجه بشوم افرادی  که پشت آن سیستم ها و ان همه وسایل نشسته اندچه کسانی هستند بابرگشت صندلی هاوبلندشدن آن افراد از روی صندلی ها درکمال تعجب تمام افراد خانواده ام را دیدم همه  اعضای خونواده اعم از مادرم  پدرم .سامان.صبا.شقایق به  علاوه  ساموئل و عموسرنارد وخاله کاترین وقتی  همه انها  درست روبه روی من وعمو ایستادند  دست هایشان را  درست جلوی سینه هایشان در هم گره دادندوباهم یک صداگفتند:

-خوب ماآماده ایم

به عمونگاه کردم واو هم  به من نگاه کرد وگفت:

-اگه اون برای نابودیه ماگروه تشکیل داده پس ماهم همین کار رو می کنیم.ما هممون تازمانی که با رز برگردی کنارت هستیم ومثل یک کوه پشتت هستیم وتموم تلاشمان را می کنیم که ازتو یک سالوادر  بسازیم یک نجات دهنده برای نجات رز.

حالا بامن بیا که اولین قدم ازآموزشت رو شروع کنیم .

*************************************************

دانای کل:

درتمام مدتی که سامیاربرای نجات معشوقه اش  به تربیت واطاعت کردن برای تبدیل شدن به بهترین پلیس دایره جنایی تن داده بود.معشوقه اش رز زیر دستان الناسخت ترین مراحل تمرین رامی گذارند تا در مقابل او قراربگیرد. درمقابل عاشقش کسی که از‌ نگاه رزحالا یک قاتل است کسی که خانواده او را از میان برداشته است وبه کمک کسانی دیگر آنها را ازصفحه روزگار پاک کرده وبی شک این تصویر ی بود که رهام درذهن اومجسم ساخته بود تا انتقا م را ازکسانی که گمان می بردباعث مرگ پدروخانواده اش شده اند بگیرد.ازآخرین بازماندگان از آن گروه متلاشی شده درنظرش،گروهی که خودش نقشه نابودی آنهاراترسیم کرده بودوپیمان نابودی آنهارابامرگ معشوقه اش امضاکرده بود‌وحالا باناپدید شدن برادرش آتش خشمش نسبت به خاندان آلن وخانواده معشوقه اش  بیش ازپیش بیشترشده بود. برادری که هیچ کس از زنده بودن ومردبودنش بعدازآن آتش سوزی خبر نداشت؛آتشی که رهام برای نابودی گروه هاوتموم خیانتکاران خلق کرده بوداما گریبان گیرخودش شدبود.آتشی که می خواست خالقش را بسوزندو به راستی چه کسی آن آتش رابه سمت رهام شعله ور ساخته بودتاگریبان گیره رهام وهم پیمانش باشد.

*************************************************

۶ماه بعد:

از زبان سامیار:

ازپله های هواپیماپایین آمدم سرم را بالا بردم وبه آسمان بالای سرم خیره شدم و هوای وطنم را  زادگاه دیرینه نسلم را به درون ریه هایم فرستادم وبعدبه سمت سالن انتظار فرودگاه حرکت کردم جایی که سرهنگ احمدی ودو درجه دار دیگر  منتظرم بودند. وقتی که به چند قدمی آنها رسیدم  ایستادم و بادیدن النا کنار آنها یک دفعه سرجایم میخکوب شدم ورنگ ازرخسارم پریدو در  ذهنم هزاران سوال به وجود آمد سوالاتی که بی شک جواب آنها در دست های  النابودکسی که ازنظرمن یکی از افراد آن گروه انتقام گر بود باقدم های سستی که کنایه ازترس وجودم می کرد به سمت سرهنگ والناومردی که کنار او ایستاده بود حرکت کردم،کمی که نزدیک ترشدم متوجه شباهت آن  مردبه برادر رهام شدم.درصورت انها دقیق شدم ومتوجه شدم  که آن دونفر یعنی الناوشاهین همان کسانی  بودندکه ما آنها را  فرستاده می خواندیم کسانی که قرار بود درنجات دادن رز به من کمک کنند.مقابل سرهنگ والناکه حالا لباس پلیس به تن کرده بود وشاهینی که یک لباس ساده ومعمولی به تن داشت ایستادم  وبه سرهنگ سلام نظامی  دادم وباکسانی که درمقابلم بودند به جزالنا دست دادم همه باهم به سمت ماشین راه افتادیم

*************************************************

چندساعت قبل:

از زبان النا:

یک ساعت دیگر  پرواز سامیار می رسید ومن باید خودم را  برای رفتن به فرودگاه واستقبال کردن از او  آماده می کردم.قراربود به زودی انتظارها سربرسد و آنها بتوانند جاسوس مرموز گروهشان را ببینند.حال که رهام نبود.من حسابی ازفرصت استفاده کرده بودم وتمام  اطلاعاتی را که می خواستم به دست آورده بودم.

مانتو سبزرنگم را به تن کردم وشال و وسایل دیگرم را  برداشتم وازاتاق بیرون آمدم به سمت اتاق رز رفتم باید به او می گفتم که می خواهم از خانه خارج بشوم به دراتاق که رسیدم به در ضربه زدم  اما جوابی نشنیدم گمان کردم که شاید خواب باشد  دراتاق را بازکردم و به داخل  اتاق رفتم خبری از رز نبود.نگاهم به سمت میز کنارتختی کشیده شد وقرص هاوشیشه های داروهایش  توجهم را به خود جلب کرد به سمت میزرفتم واولین شیشه قرصی را  که دیدم  از روی میز برداشتم وبه آن  نگاهی انداختم.می دانستم که رهام دفعه قبلی که آمده بودایران برایش  دارو آورده بود .داروهای که من گمان  می کردم به برگشت حافظه اش و یاثابت ماندن وضعیت او کمک می کند اما داروهای فراموشی بودند قرص هایی  که روند یادآوری حافظه را کندمی کردندبا دیدن داروهای شکم به یقیین  تبدیل شد که ازبین رفتن حافظه رز کار رهام بودو نه آن تصادف ونه آن حادثه یک دفعه آن تصویرآخرقبل ازتصادف وآن آتیش سوزی وصحنه ای که هنوز از در گاراژ خارج نشده بودم در  ذهنم مقابل چشمانم مجسم شد.لحظه ای که شنیدم رهام به رز می گفت:

-برای آخرین بارخاطرات امروز وگذشتت رو مرورکن شایدفرداکه بیدارمیشی دیگه چیزی یادت نباشه.

حرف های رهام در ذهنم مدام تکرارمی شد مانند صدایی که ازبلندگوخارج میشود  و در اتاق اکو میشود  ویک دفعه یاد کیفی افتادم که رهام آن لحظه روی صندلی گذاشت کیفی که در آن انواع مختلفی از آمپول ها قرار داشت   تازه متوجه شده بودم که رهام با رز چکار کرده است  وچه جنایتی درحق او مرتکب شده به قرص هایی که در دستم  بودخیره شدم وافکارم را به زبانم آوردم وبه خودم گفت اون اون آمپولا آمپولای فراموشی بودند. شیشه قرص را  در دستم فشارمی دادم ومدام به کار رهام فکرمی کردم به کاری که او با رز کرده بودبه اینکه بخاطر منفعت خودش حافظه یک انسان  بی گناه را  از آن  گرفته بود.اگر  از نظر رابطه حساب کنی من رز را  دوست خودم نمی دانستم اما به عنوان خواهر بهترین دوستم قبولش داشتم ودلم برایش  می سوخت فشاردستم را  روی آن شیشه قرص بیشتر کردم نمی دانم قدرتم زیاد بود یا فشار دستم که شیشه قرص در  دستم شکست وشیشه های آن  در دستم فرو رفت.سوزش زخم های دستم من را ازدنیای فکر وخیال بیرون آورد به دستم نگاه کردم همان لحظه  بودکه دراتاق بازشدو رز وارد اتاق شد به سمت رز برگشتم وشیشه دارو با تمام قرص های داخلش از دستم  روی زمین افتاد از دیدن  رز دست پاچه شده بودم و کلمات را بریده بریده به زبان می آوردم

رزدست هایش را  به کمرش زده بود وبه سمتم می امد ازجایی که ایستاده بودم کمی  عقب رفتم رزبه من نگاه کردوگفت:

-داشتی چیکار می کردی؟!

-هیچی اومدم بیدارت کنم قرص های روی میزت توجهم روبه خودش جلب کرداومدم ببینم چی می خوری که شیشه داور ازدستم افتادوشکست.الان جمعش می کنم.

-نمی خواد خودم جمع می کنم تو دستت بریده بهتره بری پانسمانش کنی

-آره برم پانسمانش کنم اسم دارو رو  بزار یادادشت کنم برات بگیرمش

-نمی خوادرهام گفته بودکه باید خوردنشون  رو فعلا قطع کنم پس نمی خواد برام بگیری.چراخوردنشون رو بایدقطع کنی.

رز روی تختش نشست ویک نفس عمیق کشیدوگفت:

-چون به برگشت حافظم کمک نکردند که هیچ باعث شدن کابوس هام بیشتربشه

-کابوس

-آره از روزی که دوباره بیدار شدم از روزی که گذشته روفهمیدم هرشب تاصبح کابوس می بینم

-کابوس چی. مثل چی می بینی؟

-مثلا همین سه شب پیش خواب دیدم که ی جا وایسادم ویک دختر رو تماشا می کنم دختری که نشسته روی صندلی و دست و پاهاش به اون صندلی بسته شده به ستون پشت سرش ویک پارچه روی سرش کشیده شده ومدام جیغ می زنه وخودش  رو تکون میده تا ازدست اون طنابا واون پارچه روی سرش رهایی پیدا کنه خواستم به سمتش برم که یک دفعه پارچه  از روی صورتش با وزش باد کنار رفت وقیافه اون  رو دیدم اون خودم بودم بادیدنش یهو ازخواب پریدم.

باشنیدن حرف های رز جرقه امیدی در  دلم زده شد او داشت حافظ اش  را به دست می آورد آن هم با کابوس هایی  از زندگی گذشته اش ازاتفاقات بد دلم می خواست بپرسم که باز هم چه خواب هایی می بیند   اماترسیدم.ترسم از این بودکه بفهمد  من واقعا چه کسی هستم و با او چه کردیم.

اما او باید گذشته اش را به یاد می آورد تا بتواند  باسامیار روبه رو بشود تا اینکه وقتی با او  روبه روش شدفکر کشتن او را  از ذهنش بیرون کند  رز منتظرانه نگاه می کرد ومنتظر یک حرف  از جانب  من بود.منتظرحرف هایی که با آنها جواب کابوس هایش را بگیرد که باری دیگر  دراتاق ناگهانی بازشدوشایان سراسیمه در چهار چوب  درظاهرشدوگفت:

-پاشین بیاین ببینیدکی اومده؟!

-کی؟!

-بلندشین جلل خالق انگارمرده زنده شده!!!

و سپس خودش به سمت بیرون خانه  رفت….

من  و رز به یکدیگر  نگاه کردیم وهردویمان  ازجایمان  بلندشدیم. دستم هنوزخون می امد ومن بافشار ان دستم جلوی خونش را می گرفتم صدای سلام واحوال پرسی شایان با یک نفر از پنجره می آمد باشنیدن صدای طرف مقابل او با پاهای سست شده به سمت پنجره رفتم پرده را  کنار زدم مرد روبه روی شایان سرش  را بالا آورد با دیدن شاهین یک دفعه پرده را  کشیدم وپشت پرده خودم را پنهان  کردم وباترس ولرز به دستم نگاه کردم وبه خودم گفتم:

-اون اینجاچیکار می کنه مگه نمرده بود.

-رز به من  نگاه کردوگفت:

– چیزی شده.کی اومده کی مرده بود

-هیچی بروپایین منم این زخم رو پانسمان کنم میام.

-باشه پس زود بیا توی کشو کنار تختم یک جعیه کمک های اولیه هست می تونی ازش استفاده کنی

-جعبه کمک های اولیه!!!

-آره روزهای اولی که تمرین می کردم سرکار بااون کمون های تیراندازی دستم زخم می شد

-تیراندازی باکمون مگه باتفنگ اینکار  رو انجام نمی دادی

-چراولی گفتم باکمون یادبگیرم.

رزبه سمت دربرگشت تا از اتاق خارج بشود با تکان دادن موهای دم اسبی اش  زخم روی گردنش را دیدم سوراخ کوچکی که ازامپول فراموشی روی گردن او ایجاد شده بود.زخمی که من تا به حال به دلیل موهایش متوجه آن نشده بودم به سمت دراتاق رفت و ازاتاق خارج شد  من هم به سرعت  به سمت تخت رفتم و روی تخت نشستم کشو میز  را بیرون کشیدم وجعبه کمک اولیه را از داخل  آنجابرداشتم جعبه را بازکردم.یک باند روی پایم گذاشتم وبتادین  را باکمک دستم ودندان بازکردم ریختم روی زخم دستم باریختن بتادین سوزش آن  بیشتر شد بعد یک گاز گذاشتم رو آن وباز هم با کمک دندان  و دست آزادم ان باند را دورش بستم در جعبه را بستم آمدم جعبه را بگذارم داخل کشو یک عکس از رزا داخل کشو دیدم عکس را برداشتم وبه آن نگاه کردم. عکسی که رزا بایک کمان جایی ‌را نشانه گرفته بود.یک نقطه در  رو به رویش بادیدن آن عکس خنده روی لب‌هایم نقش بست به یاد حرف‌های رز افتادم و از اینکه او هم مانند خواهرش دارد تیراندازی با کمان تمرین می کند خوشحال شدم.عکس وکیف را  سرجایشان  گذاشتم وبه سمت در راه افتادم تا با شاهین روبه رو بشوم با کسی که باید کار او را تاقبل از دیدن رهام تمام  می کردم دراتاق را  باز کردم وشاهین یک دفعه روبه رویم و  مقابل چشمانم ظاهرشدسرم را بلند کردم وبه شاهین نگاه کردم به چهره  عصبانی اش .روبه رویم ایستاده  بود از چشمانش  شرارت وخشم می بارید.وارد اتاق شدومن عقب عقب رفتم واو دراتاق را بست وقفل کردوصدایش را بلند کرد  وگفت:

-توهمون توهمون خائنی همون جاسوسه باید بکشمت  باورم نمیشه

 دستش را برد به سمت پشتش و اسلحه اش را  از داخل  جیبش درآورد وبه سمتم گرفت باترس به سمت عقب حرکت کردم وبلندگفتم:

-برات توضیح می دم اون تفنگ  رو بزار کنارتوهم هیچی نمی دونی من مجبوربودم تونمی دونی اینجاچه خبره توروخدا وایسا برات توضیح میردم

-تو داشتی باماچیکار می کردی من  رو باش که دوست داشتم عاشق کی شده بودم؟!!

-صبرکن برات توضیح می دم تو اون تفنگ رو  بزار کنار بزار بگم چی شده امون بده حرف بزنم

-اسلحه اش را پایین آورد وگفت:

-خیلی خب بنال بگو. حرف بزن چرا؟!

-حرف او را  قطع کردم وگفتم:

– اینجانمیشه؟!

-چرانمیشه چیونمیشه

 در به صدا درآمدصدای شایان و رزی که پشت در بودند ‌.شایان که می کوبید به در وبلند دادمی زد می گفت:

– اون آتیش سازی کار النانبود اون هیچ دخالتی نداشت اون کار الیزابت بود در رو بازکن شاهین. توروخدا دست نگهدار داداش.

به دراشاره کردم و شاهین به من نگاه کردوگفت:

-خیل خوب کجابریم ده بگو زبون واکن

-دنبالم بیا

از زبان شاهین:

النابه سمت دراتاق رفت ودر را  بازکردو من هم اسلحه را داخل جیب پشت لباس گذاشتم وپشت سر او به راه افتادم.

النادرحالی که به سمت پله هامی رفت باکش مویی  که همیشه به مچ دستش بودموهایش را  بست وشالش  را به سر کرد .پشت سرش بودم که شایان دستم را کشیدو مرا به سمت خودش برگرداندوبه من  گفت:

-می خوای باهاش چیکارکنی کجادارید میرید اون مقصراون آتیش سوزی نبودمقصرترکیدن اون ماشین مردن فرنادو وفرانک نبودکارالیزابت بود.به حرفام گوش کن خواهشا وایساببین چی میگم

-شایان ولم کن.قضیه یک چیزدیگه است آنقدربهم گیر نده اصلاحالم خوب نیست اعصاب هم ندارم می فهمی حالام این دست من رو  ول کن بزار برم دنبالش.

شایان که دیدحرف هایش بی فایده است دستم  را رها  کرد ومن هم باقدم های بلند  ترخودم را به پشت سر النا رسا ندم. به همراه هم از خانه بیرون امدیم  و او سوارماشین شد من هم به سرعت و بدون معطلی سمت شاگرد نشستم وگفتم:

– کجا می خوای بری.هوم.نمی خوای بگی چرا داری با پلیس همکاری می کنی. چرا لومون دادی هوم. فکرنمی کنی نمی دونم حتی قبلا هم آدم پلیسا بودی

-شاهین وقتی هیچی نمی دونی حرف الکی نزن وقتی نمی دونی چرامن طرف اونام  یک دقیقه زبون به دهن بگیر ببین چی میگم:

-موضوع برمی گرده به وقتی که من واردگروه شدم من ازهمون اولشم به عنوان جاسوس واردگروه شما شدم منظورم کل گروه و اون پروشگاهه من از طرف سازمان جاسوسی سوئیس ماموریت گرفتم که واردگروه تون بشم وبه دستگیر شدنتون کمک کنم اما وقتی باشما چندنفر آشناشدم وفهمیدم که هدف من وشما یکیه وهمه  ماچندنفرمی خواهیم که اون گروه از بین بره‌.چندباری می خواستم بهتون بگم وبگم که من کیم ودقیقاچیکارم امانشدکه نشد. بالاخره که اینکار رو کردم وتصمیم به گفتن گرفتم رزا فهمیدوجلوم رو گرفت ونخواست که شمابفهمیدکه من پلیسم اون خودش روجلوانداخت وکاری کردکه رهام فکرکنه که رزا هم مثل اون عاشقشه وفقط برای منفعت من اینکارکردکه بفهمه که چی توی سربرادرت می گذره نقشه ای جز انتقام داره یانه.

مانمی دونستیم یکی ازهدف های گروه پدر رزاست  که اگه می دونستیم باشماهم دست نمی شدیم.بعدمرگ رزاو بعدازمتلاشی شدن گروه هاوازبین رفتن پروشگاه هافکرمی کردم که رهام کارش تموم شده. ومی خواد توبه کنه بره سراغ زندگیش فکرمی کردم آتش انتقامش خاموش شده اما نه اینطوری نبود‌.وقتی فهمیدم می خواد رز رو  بدزده می خواد کاری کنه که خونواده رزا زجر بکشند می خواد ازشون انتقام بگیره تصمیم گرفتم که مقابلش وایسام واون رو متوجه اشتباهش بکنم اما نتونستم چون راضی نمی شد.پس باهاش همراه شدم تاجلوش رو بگیرم اونم کم کم تااون دختر رونجات بدم‌.خواهر رزا هرچی باشه اون خواهر بهترین دوستم بود.اگه الان شدم آدم پلیس هافقط بخاطره جنایتیه  که برادرت مرتکب شده وگرنه قبلا چون هدفمون یکی بودمن طرف شما بودم.من باید رز رو نجات بدم چون به رزا قول دادم که مواظب خوانوادش باشم.روزی که داشت برای اون ماموریت همراه شما و رئیس می اومد. ازم قول گرفت که اگه اتفاقی براش افتاد مواظب خونوادش باشم مواظب خواهر دوقلوش وبرادرش باشم وتموم اعضای خونواده اش من بعد ازمرگ رزا نمی تونستم بی خیال قولم بشم وبزنم زیر قولم چون اون جونش برای منفعت من فدا کرده بود برای اینکه فکرمی کرد شماومن راه نجاتشیم و راه بازگشت به سمت خونش ونه راه مرگش ونه راه کشته شدنش. می فهمی چی میگم.اگه الان  می خوای من رو بکشی بکش اما بزار رز رو نجات بدم بزار رهام رو متوجه اشتباهش بکنم.خونواده رزاهیچ دخالتی تومرگ رزا نداشتندتواصلامی دونی برادرت با اون دخترچیکارکرده اون حافظش رو ازش گرفته و  یک حافظه  دورغی  بهش داده.کاری کرده که اون بخواد بادست های خودش خونوادش روبکشه. می فهمی اینکار برادرت یعنی چی آره می فهمی.

-ولی رهام به من گفته بودکه می خواد فقط رز  رو بیاره پیش خودش تا ازش مواظبت کنه وگفته بودکه پدر رزا نمی تونه ازخواهر رزا درست مراقبت کنه اون واقعا حافظه  رز  رو ازش گرفته!

-آره برای همین بودکه تو رونشناخت واون هنوز نفهمیده که گروگان گیرهاش مابودیم.الانم اگه می خوای من  رو بکشی بکش وراحتم کن و بزار  داداشت به هدفش برسه بزار کاری کنه که رز با دست های خودش خونوادش رونابودکنه وکمکش کن که کارجدیدش روشروع کنه اصلا می دونی داداشت می خوادچکاری  رو شروع کنه وچه قصدی داره؟

-نه.اون فقط بهم گفته  بودکه تصمیم داره که کار جدیدی روشروع کنه

-اون می خواد موادمخدر و یکسری جنس قاچاق کنه تجارتی که باخارج شدن اجناس از ایران شروع میشه اجناسی که توی اون پر ازمواد صدهابسته کوکائین توی هرکدوم ازاجناس که ازایران به کشورهای دیگه فرستاده میشه اونم نه با نام قاچاق بانام کالاهای ایران.هرکدوم ازچیزهایی که من بهشون میگم جنس یک اثرکپی ازآثار ملی ایرانه اون می خواد کاری کنه  که وضع کشورش و وطنش ازاینی که هست توی عرصه بین المللی  بدتربشه.نمی دونم این دستورها رو از کی وکجاگرفته ولی این کار جدیدی که می خوادانجام بده واگه الان من می خوام مانعش بشم اونم فقط بخاطر اینکه اون با اینکارش جون صدها نفر رو به خطرمی اندازه

می دونی اگه پلیس اون جنس رو  موقعه ای  که توی کشور دیگه هست بگیره چی میشه ممکنه جنگ بشه؟

-تومطمئنی که این نقشه رهامه

-آره.چیزی غیراین نیست.نمی دونم الان خود رهام کجاست اماسه ماه پیش توی قراری که بارئیس گروهک ها داشتیم این موضوع را اعلام کردوتموم جزئیاتش روبرامون توضیح داد.شاهین مابایدکاری کنیم که قبل ازاینکه دیربشه رهام خودش رونجات بده وجلوی کارش و بگیریم

-چطوری!

-نمی دونم فعلا دارم میرم پیش رئیسم تا ببینم چی دستور میده

چنددقیقه سکوت کردم و به حرف های النا و کارهای رهام فکرکردم و هر چه فکرمی کنم نمی توانم با رهام همکاری بکنم و بشوم هم دست او ونمی توانم جلویش را نگیرم زیرا برادرم می خواست کاری را انجام بدهد که از انسانیت به دور بود،به  همین دلیل هم در یک تصمیم آنی گفتم:

-هرجابری منم باهات میام.

*************************************************

از زبان سامیار:

شاهین و النا همه چیز را برایم از زمانی که تصمیم به دزدیدن رز را گرفتند را تا حالا که رز پیش آنها بود را گفتند زمانی که صحبت هایشان تمام شد،خون جلوی چشمانم را گرفته بود و دلم می خواست رهام را بکشم وهرکس دیگه‌ای که در  این ماجرا دخیل بود.

باشنیدن حرف النا درباره‌ی فراموشی رز واینکه او ازگذشته‌اش چیزی به یاد ندارد دیگر واقعا خونم به نقطه جوش رسیده بود.باشنیدن تمام حرف های النا روی تصمیم برای ورود به آن گروه مصممتر شدم مخصوصا وقتی فهمیدم که رهام قرار است چه کاری را جدیدا شروع کند، دیگر  فقط نجات رز برایم مهم نبود بلکه نجات مردم وطنم هم برایم مهم بودچیزی که برای من ازعشق به یک نفر مهم تربود.هنوز در اوج عصبانیت بودم که سرم را بالا آوردم و در سکوت به الناوشاهین چشم دوختم آنها هم منتظرپاسخ من بودندپاسخی درمقابل تمام اتفاقات این یکسال باید به آنها می دادم .در همان حالت گفتم:

-می خوام واردگروهتون بشم می خوام خودم رهام رو تحویل پلیس بدم.

نگاه هایشان که کنایه ازتعجب زیاد النا و شاهین می کرد بین آنها رد وبدل شد.

النابه سمت من برگشت و گفت:

-چطوری واردگروهت کنیم وقتی تموم افرادگروه می شناسنت.رهام. شایان ویک نفرهست که تو رو فراموش کرده منظورم رز

-فکرکنم چاره ای جزتغییردادن قیافم نداریم همان لحظه دراتاق بازشد و یکی ازسربازها در چهارچوب در ایستاد وسلام نظامی دادوگفت:

-سرهنگ گفتن می خواهند ببینتون.

-باشه

هرسه ما درحالی که فکرمان  روی تغییر چهره من متمرکز بودیم ازجای‌مان بلندشدیم وبه سمت در رفتیم که آن سرباز دستش را طرف من نشانه گرفت وگفت:

-ببخشید منظورفقط شمابودیدسرهنگ می خوادشماروبینه

-فقط منو؟!

-بله؟

ازاتاق بیرون امدم وبه سمت اتاق سرهنگ رفتم. بعد در زدن وارد اتاق شدم وسلام نظامی دادم و منتظراجازه سرهنگ شدم.

-بیابشین.؟!

-چشم

روی صندلی روبه روی میز رئیس نشستم.سرهنگ دست هایش را در هم گره کرد و روی میزگذاشت وگفت خوب:

-من گزارش سرناردو رو خوندم وتموم اطلاعاتی که داده بود رو بررسی کردم وتلاشت برای ورود به اداره پلیس ستودنیه. هنوزم مشتاق بدونم چرامی خوای وارد اون گروه بشی؟!واما

درمورد درجه نظامیت چیزی نمی تونم بگم اون تصمیمیه که سازمان نسبت به توانایی هات می گیره

-می دونم قربان

-اماچیزی که می خوام ازت بپرسم اینه که هنوزم باشنیدن حرف های النا روی تصمیمت مصم هستی  

-بله.حتی بیش ازپیش.وقتش رسیده که من مقابل رهام قرار بگیرم مقابل کسی که عشقم رو ازم گرفته

-خوب چطوری می خوای کار رو انجام بدی

-باتغییردادن قیافه ام …….

-ممکنه؟

-ممکنه اگه باعمل ویا کارهای دیگه ای من شبیه یک نفردیگه بشم

-اهوم.باشه.بایدببینیم چیکار می تونیم انجام بدیم.

از زبان رز:

روی تخت دراز کشیده بودم وبه چندساعت پیش فکر می کردم،چهره شاهین را در ذهنم ا جلوی چشمانم تصور کرده بودم وبه گذشته‌ام فکرمی کردم به اینکه قبلا دیده بودمش یا نه واینکه چرا انقدر چهره‌اش برایم آشنا بودوچرا با اینکه طرف خشمش النا بود من از او می ترسیدم. در تصوراتم حواسم به چشمانش بود چشم‌هایی که ازشدت خشم در آن لحظه قرمز شده بود و یاد لحظه ای افتادم که وارد خانه شد گویا ازهمان لحظه ورودش هم حالت تهاجمی داشت .

میان تمام آن تصورات ذهنی‌ام یک دفعه یاد حرف های شایان افتادم که می گفت:

-آن بمب گذاری کار النا نبود کار الیزابت بود

 و از خودم پرسیدم:

-الیزابت دیگه کیه؟

نفس عمیقی کشیدم  باری دیگر  باخودم تکرار کردم چرا انقدرگذشته من پیچیده است و مانند یک کلافه سردرگم است چرا هر روز یک نفر پیدایش میشود که به گذشته‌ام مربوط است که من چیزی از آن یادم نیست آخه چرا؟!.

برای لحظه ای چشمانم بستم و مانند  دفعه پیش  تصویری مقابل چشمانم ظاهرشدنمی دانم به کدام  دنیا خیال ازذهنم پرت شده بودم‌.اما گویا درحال فرارکردن بودم نمی دانم ازدست چه کسانی و از چه فقط در خیابان می دویدم در ذهنم دیدم که به یک کوچه رسیدم به پشت سرم که نگاه کردم النا را دیدم که به طرفم می آمد وخودم ازترس می لرزیدم وسمت دیگرم شاهین ایستاده بود.نمی دانم این تصویری هایی که می دیدم کابوس بود یا گذشته ام ویا اینکه آیندم  اما چرا من باید از الناوشاهین فرارمی کردم مگر آنها چه قصدی داشتند و من چرا باید از انها می ترسیدم  ؟  با  بازکردن چشمانم  وبیرون آمدنم از ان همه فکروخیال هم زمان شد با شنیدن صدای یک ماشین از بیرون از روی تخت بلندشدم وبه سمت پنجره دویدم.پنجره را  بازکردم وبه آن تکیه دادم به بیرون نگاه کردم.یک تویتامشکی رنگ  رنگ مشکی آن  آدم  را مجذوب خودش می کرد واردحیاط شد.شیشه های دودی رنگ آن  مانع دیدن افراد داخل ماشین می شد .ماشین وسط حیاط پارک شدوهمزمان سه در ان  بازشد(دودر جلو و یک در عقب)الناباشاهین همراه یک مردناشناس ازماشین پیاده شدند.نگاهم ازطرف شاهین به سمت آن مرد ناشناس کت و شلواری چرخید فردی که با همان چهره  ژولیده وپولیده اش وموهای نسبتا فر وصورتی که ازریش وسیبل پرشده بود باز هم جذاب به نظرمی امد.بادیدن نگاه های خیره من به خودش برایم چشمکی زد وبا چهره خندانی تغییر چهره داد گویا ازدیدن من خوشحال شد.درجواب چشمکی که زد نمی دانستم چه کنم.تا به حال چنین برخوردهایی را نداشتم.انها در حال وارد شدن به داخل خانه بودند که از جلوی پنجره کنار رفتم و به سرعت  از اتاق بیرون آمدم و مانند سایه بدون هیچ صدایی ازپله ها پایین رفتم درست همان طوری کا النا از من خواسته بود

رسیدن من  به آخرین پله هم زمان شد باز بازشدن در و قرارگرفتن آن  مرد در چهار چوب در واین دفعه متین تر وبا چهره آشناتر ازچندلحظه پیش به نظرمی رسید. ازآخرین پله پایین آمدم وجلوی پاگردپله ها ایستادم  ومنتظر آنها شدم . مشتاق بودم بدانم آن مرد کیست وچرا دیگر  ازخشم چشمان شاهین خبری نیست؟!

پسر ناشناس درست روبه رویم قرارگرفت ویکی از دست هایش را از داخل جیب شلوارش درآورد وبه سمتم گرفت دستم را جلو بردم وبا او دست دادم.چقدر دست هایش گرم بودو چقدرطرز دست دادنش برایم آشنا بود گویا واقعا آن آدم از گذشته ام  امده بود.سرم را که بالا آوردم نگاهم بانگاه او  گره خورد نگاهم به چشم های آبی رنگش که تیرگی مشکی رنگی در آن موج می زدخورد.حس سنگینی  نگاهش باعث شد که دستم را از دستش بیرون بکشم وکمی به سمت عقب بروم  با حرکت من به سمت عقب  پشت پایم با پله ها بر خورد کرد ومیان زمین وهوا معلق شدم.هنوزبه زمین نخورده بودم که در آغوش مرد جوان فرود آمدم. لحظه ای که صورت او مماس باصورتم شدحس کردم که قبلا او را جایی دیده ام و شاید هم در گذشته رابطه نزدیکی با او داشته ام. با  نگاهی پرسشگرانه به او چشم دوخته بود اما گویا او  بانگاهش رفع دل تنگی می کرد و گویا ثانیه هاودقیقه ها ازحرکت ایستاده بودن و منتظر تکانی ازطرف مابودند .سکوت بین ما با شنیدن صدایی ازبالای پله ها شکسته شد

-سلام

به بالای پله هانگاه کردم وبه خودم گفتم:

-رهام کی اومده؟!

هم زمان  باتکرار این حرف  از روی پای آن مرد ناشناس بلندشدم ودستم را به طرفش گرفتم و او باکمک دست من بلندشد و همه به سمت رهام برگشتیم رهام ازپله هاپایین امد و بی توجه به ما ها به سمت شاهین رفت واورا به آغوش کشید و به او گفت:

-کجابودی داداش خبراومدنت رو ازشایان شنیدم اما باور نکردم توی این یکسال کجابودی فکر می کردم مرده باشی. چرازودتراز این نیومدی؟!

-قصه ش مفصله حالا بیا با سام آشنات کنم اون بودکه نجاتم داد.

شاهین به همراه رهام به سمت آن مرد ناشناس امد و با او دست دادوگفت:

-ازدیدنتون خوشحالم

و بعد به شاهین نگاه کردوگفت:

– مشتاقم بدونم این چندوقت کجابودی بیابریم بالاوقتش که باهم خلوت کنیم من اندازه یک عمرباهات حرف دارم.توام بیا سام دلم می خواد داستان تو رو هم بدونم.

با تمام شدن حرف هایشان هرسه آنها به سمت بالا و ا تاق رهام حرکت کردند

من هم رفتم پیش النا و به او خیره شدم وگفتم:قضیه چیه این پسره کیه؟!چرا شاهین دیگه از دست تو عصبانی نیست اصلا یهو کجاغیبتون زد.

-میشه کناربری تا برم بینم چی میگن

-نه.اول جواب من بده ببینم

_هوف.خب من می خوام بدونم اون دوتا کی هستن واون پسر چیکاره است

-به موقعش می فهمی حالا هم بروسراغ تمرینت

با یک نفس خسته ویک نگاه چپ باشه ای گفتم به سمت اتاق تیراندازی راه افتادم در اتاق را باز کردم وارد اتاق شدم وبرای تمرین خودم را آماده کردم وتفنگ را برداشتم شلیک کردن به سیبل را شروع کردم..

*************************************************

چندساعت قبل

دفترپلیس

ادامه قسمت های قبل

-ممکنه اگه باعمل ویاکارهای دیگه ای من شبیه یک نفردیگه بشم

-اهوم.باشه.بایدببینیم چیکارمی تونیم انجام بدیم

هرچندم که الانم فکر می کنم هیچ شباهتی به عکس هات نداری

-منظورتون چیه

-به قیافه خودت توی اینه نگاه کردی .خب خیلی پشمالو و ژولیده پولیده شدی شاید اگه رنگ چشمات رو تغییر بدی وموهات رو فرکنی اون دیگه نشناستت.

با حرف سرهنگ رفتم جلوی اینه اتاقش و به خودم نگاه کردم راست می گفت سرهنگ ریش‌های صورتم  در آمده بود،موهایم انقدری بلند شده بود که من می توانستم ببندمشان، و در این چند وقت اصلا به آنها توجه نکرده بودم یعنی دلیلی نمی دیدم که به خودم و چهره‌ام توجه کنم وترجیح می دادم تمام وقتم را صرف بالا بردن مهارتم در کارم بکنم.به سمت سرهنگ برگشتم وگفتم:

-میشه امتحانش بکنیم ولی شاهین والنا که من رو شناختند.

-شاید ولی اونا منتظرتو بودن و نه کس دیگه ای ولی اگر قراربودحدس بزنند و به جای اینکه تو ما رو پیدا کنی اونا پیدات کنند شایداصلا نمی شناختنت.

-شاید.حالا میگی چیکار کنیم.

-هیچی فقط باهم بیا.

سرهنگ ازاتاق بیرون رفت ومن پشت سرش راه افتادم وباهم به آرایشگاهی که نزدیک اداره بود رفتیم سرهنگ من را روی صندلی من نشاندوگفت:

-همینجامنتظرباش

*************************************************

و یک ربع  با پسری که گویا ارایشگر بودصحبت کرد.متوجه نشدم چه گفتن زیرا کمی  از انها دوربودم.

بعداز  ان حرف ان آرایشگر کارش را روی چهره من شروع کرد و تمام موهایم را فرکرد جوری که دیگر مثل قبل بلند به نظر نمی رسیدو بعد کمی از ریش وسیبلم را کوتاه کرد و آمد سراغ چشمانم .به چشم‌هایم نگاهی کرد وگفت:

 نمی تونی همیشه لنز بگذاری اونم توی این مدت پس برات یک تتو موقت میرم

-تتو

-اره تتوی چشم. چیزی خاصی نیست و یک رنگ توی چشمت تزریق می کنم خطر آنچنانی هم نداره فقط تموم کارهایی که دارم می کنم برات موقتا تا ۶ماه دیگه همشون از بین میره حواست باشه.رنگ تتو چشمت کم کم. کم رنگ میشه وبعدش تغییر می کنه پس حواست باشه

-واقعااینکارخطری نداره

-نه اگه طرف حرفه ای باشه خطری نداره.حالا چشم‌هات رو بازکن تاقطره روبریزم وبعدش کارم انجام بدم در ضمن تا یک ساعت جلو چشمات تاره خب

-باشه‌‌.

*************************************************

یک ساعت بعد وقتی در آینه روبه رویم نگاه کردم حس کردم که آدم دیگه ای جای خودم روی صندلی نشسته است، رنگ چشم‌هایم تغییرکرده بود و به آبی متمایل به تیره تغییر رنگ داده بود.باسرهنگ از آن ارایشگر خداحافظی کردیم و به اداره برگشتیم. النا و شاهین هم از دیدن من کمی جاخوردند اما خب با اینکارحداقل احتمال شناخته شدنم خیلی پایین می امد همان موقع بودکه به تلفن النا زنگی زده شد وخبر آمدن رهام را دادند.انتظار روبه روشدن در آن لحظه با رهام ان هم انقدرسریع را نداشتم اماخب باید قبل از انکه دوباره خودش را از نظرها پنهان می کرد وغیبش می زد می دیدمش و اول و اخر باید با هم روبه رومی شدیم.

برای همین هم با شاهین و النا به سمت خانه راه افتادیم وخودم را به عنوان کسی که شاهین را نجات داده است با اسم سام جا زدم.

وقتی به خانه رسیدیم برای دیدن دوباره‌ی رز سر از پا نمی شناختم و زودتر از ماشین پیاده شدم و منتظر شاهین و النا نشدم.وقتی پیاده شدم رز از پنجره ما را تماشا

می کرد و من در دل وذهنم به خودم امیدمی دادم که تمام حرف های الناو شاهین درباره ی حافظه‌اش غلط باشد و او حداقل من را به یاد بیاورد.

وقتی به نزدیکی در ورودی رسیدیم هنوز نگاه رز به من بود و من هم درجواب تمام نگاهایش برایش چشمک زدم و بعد وارد خانه شدیم.وقتی داخل شدیم او مشتاق تر از همه به استقبال ما آمد من برای تشکر از این میزبانی‌اش جلوتر از همه پیش رفتم و خودم را معرفی کردم.وقتی که دستش در دستم قرارگرفت انگار از نگاه من خجالت کشید که عقب رفت و با یک سکندری به طرف زمین فرود آمد اما من سپربلایش شدم و او را به آغوش کشیدم درست مثل گذشته.هنوز روی پایم نشسته بودکه سر و کله رهام پیداشد کسی که دلم می خواست تمام بلاهای عالم سرش بیاید.بادیدن صورتش با ان وضعیت حداقل به دلم این دلخوشی را دادم که آخرش تقاص کارهایی که کرد را تا حدودی  پس داده است،رهام به پایین پله ها امد و کنارما قرارگرفت.شاهین من را به رهام معرفی کرد و همان جا من به اجبار از رز و ان نگاه های پر از تعجبش جداشدم تا پای قصه رهام وشاهین بنشینم

با هم وارد اتاق رهام شدیم وروی مبل های چوبی وپارچه ای روبروی میزش نشستیم هنوزچند دقیقه ای از نشستنمان نگذشته بود که دراتاق به صدا درامد و الناوارد اتاق شد،او هم مثل رهام مشتاق شنیدن داستان شاهین بودالبته داستانی که ما به دروغ بافته بودیم.النا کنار من روی مبل یک نفره نشست و رهام پشت میزش.با اینکه همه ما مشتاق شنیدن قصه شاهین بودیم اما بینمان سکوت خاصی برقرار بود وبالاخره رهام این سکوت سنگین را شکست وگفت:

-خوب نمی خوای بگی این چندوقت کجابودی وچرا زودتر از اینا سراغمون رو نگرفتی دیگه داشتم کم کم ناامید می شدم وباور می کردم که توهم مثل بقیه منوتنهاگذاشتی. دلم می خوادبدونم این پسرچطورباعث نجاتت شده؟!

*************************************************اززبان شاهین:

-قصه ش مفصله داداش امابرات میگم.

یک نفس عمیق کشیدم وشروع کردم به گفتن چیزها که باحقیقتی که برایم اتفاق افتاده بودچندان تفاوتی نداشت،وقتی که همه از گاراژ حرکت کردیم من برای اینکه گمان می کردم مقصد همه ماشین ها یکی است،سوارماشین فرناردوشدم اماهنوزچنددقیقه ای ازسوارشدنم نگذشته بودکه فرانک بهم گفت: مقصدشون پایگاه کامپیوتری ونه جای دیگه ای ومن اطلاع نداشتم پس قرار شدچون ممکن بود جای شما توی ماشین تنگ باشه تاجایی که مقصدیکی توی ماشین اونا بمونم و بعدش به شماملحق بشم.وقتی به اون ترافیک رسیدیم ومجبورشدیم که توی ترافیک وایسیم فرنادوبهم گفت که موقع خوبیه که به شما ملحق بشم برای همینم من قبل اینکه کامل ماشین وایسته  ازماشین پیاده شدم اما همین که پیاده شدم وماشین ازحرکت ایستادیهوماشین آتیش گرفت ومنم با اتیش گرفتن ماشین پرت شدم نمی دونم چقدر اون طرف تر پرت شدم ونمی دونم روی همون جاده فروداومدم ویا اینکه روی قسمت خاکی کنارجاده چون باپرت شدنم وفروداومدنم روی اون جای نامعلوم بیهوش شدم وفقط حس کردم که یکی از روی زمین بلندم کرد.

دوماه بعدیاشایدسه ماه بعدوقتی چشم بازکردم سام بالای سرم بود وتوی بیمارستان بودم.ازبین تموم حرف های سام فکرکردم که شماهم مثل تموم کسایی که توی اون اتفاق مرده بودند مرده بودید.چندوقت بعدوقتی که مرخص شدم ازدوربه خونه اقای آلن سرزدم وشایان رو از دوردیدم اون موقع هنوزنمی تونستم به شایان نزدیک بشم چون فکرمیکردم ممکن نقشه شکست خورده باشه وبانزدیک شدنم باعث لورفتنش بشم و ازطرفی هنوزم مطمئن نبودم که شمازنده باشید و فکرمی کردم که فقط شایان زنده مونده چون شایان تنهاکسی بودکه اون روزپیش مانبودش وتوی صحنه حضورنداشت،تااینکه فهمیدم شایان اومده ایران اونجا بودکه مطمئن شدم هنوزم میشه به زنده بودن شماوبچه های دیگه امیدداشت.

می خواستم همون موقع راهی تهران بشم وبیام ایران اما سام نگذاشت چون هنوز بهبودی کامل پیدانکرده بودم آخه یک طرف بدن رو از طرف دیگم گراف کرده بودندوتیکه به تیکه گوشتم روبهم وصل  کرده بودند.اره داداش اون آتیش منم سوزندمثل تواما صورتم رو نه ولی کل بدنم روسوزند.وقتی کاملاخوب شدم ودیگه همه ی زخم هام خوب شد‌سام به اومدنم رضایت داد ولی به شرط اینکه خودشم با من بیاد.این شد حالا بعدچندماه وتقریبابعدیک سال اومدم سراغ شما.درست که دیر اومدم اما اومدم که نبودنم روجبران کنم با تمام شدن حرف هایم رهام نفس عمیقی کشیدوبعد از روی صندلیش بلندشدو طول وعرض را اتاق قدم زد و امد طرف ماو روی مبل روبه روی مانشست وبه سامیاری که حالاکنارمن نشسته بود وخودش را سام معرفی کرده بود چشم دوخت وگفت:ا

-زت ممنونم که داداشم  رو بهم برگردوندی هرکاری که بگی برای جبران لطفت انجام میدم. اگه بخوای می تونی چندوقتی اینجابمونی

وبعدش صورتش را به طرف من برگرداند به من نگاه کرد وگفت:

حالاهم اگه اجازه بدی می خوام با داداشم خلوت کنم که باهم گپ بزنیم پس میشه همراه النا ماروتنهابگذاری؟!

سامیار(سام) درجواب حرف رهام باشه ای گفت وازجایش بلند شد و همراه النا اتاق را ترک کرد.

رهام نفس عمیقی کشید وبه من نگاه کردو گفت:چقدردلم برات تنگ شده بود.

می دونی توی این مدتی که نبودی چی بهم گذشت همش فکرمیکردم که دیگه هیچ کسی رو ندارم.اماالان از برگشتنت خوشحالم ازاین که اومدی پیشم بمونی ببینم اومدی که بمونی دیگه؟!

دستم هایم را در هم قلاب کردم وگفتم:اره اومدم که بمونم ولی می خوام سام هم بمونه من بهش مدیونم پس بایدلطفش رو یک جوری جبران کنم می خوام اونم باماکار کنه

-کارکنه!چیکارکنه؟!

-می خوام اونم باماشریک بشه میدونم که می خوای کارجدیدی روشروع کنی.الناهمه چی رو بهم گفته.گفته که قرارچه تجارتی شروع کنی.ولی فکرنمی کنی کاری که می خوای بکنی یکم که نه بیشتر از یکم کثیفه.کاریه به تصمیمت وکاری که بارز کردی ندارم وکاری که می خوای با اون و خونوادش بکنی چون اون اصلا به خودت ودلت مربوطه منظورم تجارتته می دونی چیه باحرف هایی که از النا درموردت شنیدم حس می کنم که دیگه تفاوت چندانی بارئیس نداری ودرست شدی مثل اون. درست شبیه اون یک آدم خودخواه که فقط براش پولش ومنفعتش وخودش مهمه. بعد دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و ادامه دادم :به خودت بیاداداش می دونی اینکاری که می خوای بکنی عواقبش چیه.می دونی ممکنه یک جنگ راه بندازی. می دونی چیه حس می کنم اون همه حرف های وطن خواهانت اونم قبل کشتن رئیس دروغ بود. دورغی بود که ما رو خام کنه حس می کنم که تو توی تموم این مدت ازیک نفردستورمی گرفتی ویک نفر دیگه جز ما کمکت می کرده که اینکار روانجام بدی؟ازکجامعلوم شایدواقعاحتی برای نابودی خونواده رزا از اون دستورگرفته بودی وگرفتی؟!

 رهام باخشم دستم را از روی شانه‌اش  کنار زدگفت:

چی داری می گی.اینکارکه می خوام انجام بدم هرچی که هست پول خوبی توشه منم به پول نیازدارم وانتقام هیچ ربطی به اون هانداره

-پول.مگه الان توی پول غلت نمی زنی.اونم توی دارایی های رئیس قبلی یادت رفته بهم قول دادی بعدتموم این قضایا بریم یه جا این دنیا برای خودمون بی دردسر زندگی کنیم و یک زندگی جدید رو شروع کنیم یک شغل جدیدشغلی که حداقل همه چیزش حلال باشه اماحالا ببین کجاییم انگارقراره جاپای همون گروه  رئیس بذاریم.

-اره قراربوداماقرارنبودکه رزابمیره بامرگ رزاهمه چی فرق کرد؟!…

ازاین حرف رهام عصبی شدم اماقبل ازاینکه حرفی بزنم واو ادامه حرفش را بزند صدای وحشتناک جیغ کشیدن پشت هم یک نفر نه تنها منو بلکه رهام را هم به ترس و وحشت انداخت وباهم به سمت در و راهرو بیرونی هجوم بردیم تابینیم صدای کی بود؟

پشت سر رهام ازاتاق بیرون امدم.صدای جیغ از اتاق رز می آمد انگار اتفاقی برای رز و یا برای شخص دیگری  افتاده بود.وقتی نزدیک اتاق شدیم دیدم که شایان والنا دم در اتاق ایستادن  وسامیار (سام) کنار تخت پیش رزنشسته و رز هم هنوزخوابه وتو خواب پشت هم جیغ می کشد وسامیارسعی می کردکه رز را از خواب بیدار کند ویاحداقل آرامش کند  اما او نه بیدارمی شد ونه آرام می شد. سامیارچندین باراسم رز را صدا زد وحتی تکانش هم داد اما او فقط پشت هم جیغ می کشید.رهام ما راکنار زد و وارد اتاق شد و با عصبانیت به سام گفت:

-بلندشوبیینم اینکارتونیست کارخودمه!!!

سام با ترس ونگرانی ازکنار رز بلندشد و کنار ما ایستادو بعد رهام روی تخت نشست یدونه محکم زد زیر گوش رز.

رز با ضرب دست رهام  از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن وخودش را در آغوش رهام انداخت رهام هم او را به آغوش کشید.وقتی که رز در آغوش رهام بودو رهام با نوازش سعی بر آرام کردنش داشت.می شدخشم را در صورت سامیار دید خشمی که در وجودش می درخشید و از شدتش دست های مشت شده‌اش را به هم فشارمی داد.جوری که انگاری انگشت هایش دستش در دستش فرو رفته بودونمی توانست دستش را باز کند.

وقتی به صورت سامیارنگاه کردم قرمزی چشمام هایش را  دیدم وحالت جهش به سمت رهام.آرام دستم را روی دستش گذاشتم وزیرلب جوری که کس دیگری جز سامیار متوجه حرفم نشود به او گفتم:

-آروم باش فقط داره سعی می کنه آرومش کنه.

 همان لحظه بود که رز از آغوش رهام بیرون آمد و اشک هایش را پاک کردباجداشدن رز از آغوش رهام گویا سامیارآرام گرفت.

می دانم دلش نمی خواست هیچ کس به عشقش دست بزند عشقی که اصلا او را به یاد نمی آورد.رهام نگاهش را به سمت ما برگرداند و به النا گفت:

-برو براش یه لیوان آب قندبیار بخوره.شایان توام بروتوی اتاق من و توی کیفم یک پلاستیک هست اون رو بیارتوش یکسری داروی جدید برای رز هست.

سامیار دیگر نتوانست طاقت بیاورد وجلوکنجکاویش را بگیرد به رزنگاه کرد و بعد به رهام  گفت:

-می خوای چی به خوردش بدی.

-داوری آرام بخش یک چیزی که جلوی کابوس هاش رو بگیره

-شایدهمون داروها به این روزش انداخته اصلا چرا ازش نمی پرسی چه خوابی دیده که اینطوری ترسیده ازش بپرس ببین چی باعث ترس شده.تو انگار این دختر رو مریض کردی.

-به توهیچ ربطی نداره که چه خوابی دیده.خودم می دونم دارم چیکارمی کنم هیچ چیزی جز آرام بخش حالش رو بهتر نمی کنه

-بس کنید.توروخدا.بس کنید من خوبم به آرام بخشم نیازندارم همتون بریدبیرون فقط یک لیوان آب می خوام.اون یک خواب مسخره مثل تموم خواب های این چندوقتم بود.من به این خواب ها عادت کردم پس فقط تنهام بذارین خواهش می کنم بریدبیرون همان موقع بودکه النا سر رسید و لیوان آب قند را به دست رز رساند.رزلیوان را از او گرفت وتا آخر سرکشید و دوباره حرفش را تکرار کرد:

-گفتم بریدبیرون خواهش می کنم بریدبیرون وتنهام بذارید.

همان لحظه بودکه به صورت خشمگینش چشم دوختم به صورتی که خشم از آن می بارید. انگار رز از چیزی غیر از دعوای بین رهام وسامیار خشمگین شده بود.حس می کردم که صحنه های زیادی از گذشته‌اش را به یاد آورد وشاید هم همین قضیه خشمگینش کرده بود.اما با این همه که فکر

می کردم که اون گذشته اش به یاد آورده یک سوال که نه چندتاسوال ذهنم رو به خودش مشغول کرد بود.برای یک لحظه نگاهم رو از رز برگردوندم به زمین چشم دوختم و به سوالاتی فکرکردم که ذهنم روبه خودش مشغول کردبودوازخودم اون سوال هارو پرسیدم چرا رز خودش توی بغل رهام انداخت وچراهنوزسامیارنشناخته واون چی به یادآورده که انقدرترسید؟!هنوز درگیراون سوالات بودم که باصدای داد رهام وسامیار و جیغ النانگاهم از زمین به سمت تخت کشیدشده چه اتفاقی افتاده بود.رزبیهوش شده بودو دیگر تکان

نمی خورد و رهام بلند داد زد وگفت:

-یکی تلفن منوبیاره‌.

من به سرعت به سمت اتاق رهام دویدم و رفتم سمت تلفن رهام و ان را از روی میز برداشتم و آوردم دادم دستش

-بیا داداش.

رهام سریع یک شماره گرفت چنددقیقه بعد یک‌نفرجواب داد و رهام از او خواست که بیاید خانه ما گویاآن شخص پشت تلفن یک پزشک بود.

*************************************************

یک ساعت بعد:

زنگ خانه به صدا در آمد با قدم های بلند به سمت ایفون رفتم و دکمه را زدم و در را بازکردم.با بازشدن در رهام ازپله ها پایین امد و با شخصی که وارد خانه شد دست دادگفت:

-دیرکردی؟!

-ترافیک بود.کجاست.چه اتفاقی براش افتاده.هنوز نمی دونم

با ذهنی که پر از سوال بود پشت ان دکترناشناس و رهام به سمت اتاق راه افتادم.

سامیارجلوی دراتاق رژه می رفت و النا به یک طرف چهارچوب درتیکه داده بود و هیچ کاری ازدست هیچ کدام ما جز آن دکترناشناس برنمی امد.

درحال نزدیک شدن به اتاق بود که رهام به ان دکترگفت:

-بارمان ممکنه رزحافظ اش روبه دست آورده باشه

-ممکنه بایدببینمش.

-پس اگه اون حافظه اش رو به دست آورده باشه درنتیجه یک مهره سوخته است.

-گفتم بایدببینمش کجاست؟!شاید مهرسوخته باشه اماتو بدون دستور حق کشتنش رو نداری؟!

رهام دستش را به سمت اتاق رز نشانه گرفت وگفت :

-اونجاست توی اون اتاق.

بارمان همان دکتر به اتاق رسید و با کنارکشیدن النا و سامیار وارد اتاق شد وگفت:

-خودتون رو کنار بکشید.

 رفت بالای سر رز و گوشی پزشکی اش و وسایل دیگرش را از داخل کیف خارج کرد و شروع به معانیه دقیق رز کرد.چند دقیقه بعد به ما نگاه کردوگفت:

-کدومتون می تونه بهم کمکم کنه.

ازصدای خشمگین او ترسیدم چشم دوختم به خودم و کسای دیگری که داخل اتاق بودند.النادستش را بالا آوردوگفت:

-من

-خوبه همتون بریدبیرون واین دختر بمونه

انقدر نوع حرف زدن بارمان کوبنده بودکه جای هیچ سوالی را برای ما باقی نمی گذاشت همه ازاتاق بیرون آمدیم وفقط النا داخل اتاق ماند با بسته شدن دراتاق رژهای مداوم رهام وسامیار پشت دراتاق شروع شد.انها درجهت های مخالف هم رژه می رفتند اما با هربار برگشتن نگاه هایشان بهم گره می خورد نگاه هایی که پر ازخشم وکینه بودوحالا دو عاشق متفاوت که درتقابل هم قرارگرفته بودند ان هم درحالی که رهام به سام مشکوک شده بود و من حس می کردم که او حدس زده باشد که او ممکنه نجات دهنده‌ی من نباشد وسامیار مانند یک گرگ زخمی وشیرخشمگین به خونه رهام

تشنه بود اما با ان وجود هر دو انها سکوت کرده بودند و فقط طول وعرض راهرو رمی پیمودند و من به نرده های رو به رو درتکیه داده بودم.

ومنتظر بیرون امدن بارمان از اتاق بودم.چند دقیقه بعد دراتاق بازشد وبارمان وپشت سر او النا از اتاق بیرون امدند،بارمان کنار رهام قرار گرفت وبه او گفت:

-بامن بیا.

هنوزحرف دیگری نزده بودکه سامیار حرفش را قطع کردوگفت:

– دکتر حالش چطوره منظورم حال رز خوب میشه.

بارمان باحرف سامیاربه سمت او برگشت وگفت:

-این دیگه کیه؟!

وسپس به طرف رهام برگشت وگفت:

– به یادنمی یارم درمورداین فردباهام حرف زده باشی.

 -بله اون دوسته بردارمه.

-اهان بزارین  خیالتون  رو راحت کنم اون دخترحالش خوبه فقط بیهوش شده اونم بخاطر شوکی که بهش واردشده همه  مامی دونیم که اون حافظش رو ازدست داده.اون توی اون لحظه داشته توی خواب خاطراتش رو به یادمی آورده ورهام بابیدارکردنش برای مغزش یک تنش به وجوداورده وهمین باعث بیهوش شدنش شده چون مغزش هنوزتوی دنیا و ضمیر ناخود اگاهش بود. به نظر من اصلانبایدبیدارش می کردید. حالاهم فعلابایدمنتظر بمونیم تاخودش بهوش بیادتا ببینیم چه اتفاقی براش افتاده.حالا رهام توبامن بیا.

وبعدبارمان جلوتر از رهام به سمت اتاق رهام حرکت کرد با واردشدن رهام به ان اتاق در  بسته شد و هیچ کدام از ما نمی دانستیم که پشت ان درهای بسته اتاق رهام چه می گذرد وان پسر بارمان چه به رهام می گوید در همان  لحظه بودکه سامیارکنارمن قرارگرفت وگفت:

-میکروفون رو توی اتاق رهام گذاشتم

-خوبه

من وسامیار به بهانه‌ای از الناو شایانی که داخل اتاق رزبودند.وکنار رزی که بهش سرم وصل شده بود،ایستاده بودندجداشدیم و وارد اتاق سامیارشدیم سامیارگوشیش را در آورد و به میکرفون وصل شد و بعد از چند خرخر کوچک ما صدای رهام وبارمان را شنیدیم:

-بایدمتوقفش کنیم

-یعنی چی

-باید روند فراموشی اون رو متوقف کنیم تاهمینجاش هم زیادی روی کردیم مغزاون دخترتحمل این همه تنش رو نداره وماچه بخوایم وچه نخوایم اون گذشتش روبه یادمی یاره چه الان وچه چندماه دیگه بهت گفته بودم که داروهای فراموشی که بهش میدیم انقدر هام که فکرمی کنی اثرندارند و بهت گفته بودم که تازمانی که اون سعی کنه که گذشته اش روبه یادبیاره تلاش های مابی فایده است.پس بهتره همه چی رو متوقف کنیم وشایدمجبور بشیم که بکشیمش چون اون با به یاد اوردن گذشته یک مهره سوخته مهره ای که نه ارزشی برای توداره ونه رئیس.اون وقتی که همه چی رو بفهمه مطمئنن حاضرنیست خونواده‌ش روبکشه  و اونا رو ازبین ببره.

-حالابایدچیکارکنیم؟!

-فعلامن هیچی به رئیس گزارش نمی دم. بایدمنتظربمونیم که به هوش بیادتابینیم چی به یاد داره

-خیلی خوب باشه.

(شاهین)همان موقع بود که صدای در اتاق شنیده شد و به نظر رسید که رهام وبارمان ازاتاق بیرون آمدن ما هم سریع ازاتاق بیرون امدیم وجلوی در وایستادیم رهام به ما نگاه کردوگفت:

-داشتین توی اتاق چیکارمی کردید.

-هیچی داشتم به سامیار کمک می کردم که وسایلش رو توی اتاق بذاره

-اهوم.

همان موقع بودکه بارمان با گفتن اینکه من دیگه دارم میرم حرف های بین ما را قطع کرد.

وقتی بارمان در را باز کرد به سمت ما برگشت و رو به رهام گفت:

-راستی که لازم شب هایک نفرپیش رزبمونه

من کنار النا ایستاده بودم آرام بهش گفتم:

– بگو من اینکار رو می کنم

-باشه.

النا دستش را بالا آورد و گفت:

-من

-بارمان:هروقت بهوش اومد بهم زنگ بزنید

-باشه

بابسته شدن در رهام به اتاق خودش برگشت ومن،النا وسامیار در حال  نگاه کردن به رفتن رهام که النا به سمت مابرگشت گفت:خیلی خوب چی فهمیدید چراگفتین بگم که من مواظب رزم.؟!

سامیار:اون پسره بارمان به رهام گفت که اگه رزحافظش رو به دست بیاره وآورده باشه یک مهرسوخته است وباید بکشیمش والان هرجوری که شده ما بایدچهارچشمی مواظب باشیم ببینیم که کی رز بهوش می یاد و ازش بخوایم فعلا وانمودکنه که چیزی به یادنداره

-اهوم پس برای همین می خواید من مراقبش باشم.

-اهوم.

-دیگه چی فهمیدید

-حدس تودرست بود داداشم ازیک نفردیگه هم دستورمی گیره این بارمان آدم همون فردبودالبته انگاری اینطورکه معلومه اون هم می خواد که خونواده آلن ازبین بره

-خوبه.بایدبفهمی اون فردکیه.

شاهین توباید سعی کنی که رهام رو از هر تصمیمی که داره منصرف کنی.

-باشه.

همان لحظه بود که رهام درحالی که لباس بیرون به تن کرده بود روی پله ظاهر شد البته شاید در اون لحظه متوجه حضورش نشده بودیم.ازپله هاپایین امد و به ما سه نفر نزدیک شدوگفت:

-من دارم میریم بیرون. ازتون می خوام چهارچشمی مواظب رز باشید بینم الان کی پیششه

-شایان توی اتاقه

-آهان.به هرحال هراتفاقی که افتاد بهم زنگ بزنید.

-باشه.

رهام از خانه بیرون رفت با بسته شدن در رو به سامیارکردم و گفتم:‌

-بروحاضرشو باید بریم یک جایی

النا به ما نگاه کرد و بعد سمت من برگشت وگفت:

-کجامی خواید برید.

نگران نباش اتفاقی براش نمی افته به دیدن کسی که الان به کمکش خیلی احتیاج داریم.

-کی

-به زودی می فهمی.پس عجله نکن

-زودبرگردیدقبل ازاومدن رهام

-باشه.اجازه میدی بریم.

با این حرفم النا به سمت اتاق رز راه افتاد و سامیار به سمت اتاقش رفت تا آماده شود

وقتش بود با کسی که واقعا من را نجات داده بود روبه رو  بشود.کسی که شاید می توانست برگ برنده ما باشد.

*************************************************

از زبان سامیار:

رفتم سمت اینه اتاق و یقه لباسم را مرتب کردم واز اتاق بیرون آمدم شاهین روی مبل های داخل پذیرایی مشغول تماشای تلویزیون بود. تقریبا به پله های وسطی رسیده بودم که صدایش زدم و گفتم:

-من اماده ام بریم.

شاهین درجواب حرفم تلویزیون را خاموش کرد و با هم از سالن و خانه خارج شدیم وسوارماشین شدیم به طرف مقصد نامعلومی راه افتادیم.چنددقیقه بعد روبروی خانه ای توقف کرد که چندان فاصله ای با خانه ومحل اقامت ما و رهام نداشت و از من خواست که پیاده شویم.هر دو ما ازماشین پیاده شدیم و او زنگ خانه مقابل‌مان را به صدا در آورد یک ساختمان چندطبقه که حتما شخص ناشناس دریکی ازطبقه های آن زندگی می کرد با بازشدن در.وارد سالن ورودی شدیم و بعد وارد اسانسور،و شاهین بدون هیچ حرفی دکمه طبقه پنج را فشارداد.

آسانسور بعد از گذر از طبقه‌های قبلی در طبقه پنج توقف کرد و هر دو از آسانسور خارج شدیم مسافت طولانی در ان را طبقه قدم زدیم تا به واحد مورد نظر رسیدیم.شاهین زنگ واحد را به صدا در اورد و خانم مسنی که به او می خورد خدمتکار و یا حداقل سرایدار خانه باشد در را برای ما بازکرد.باهم وارد خانه شدیم وآن خانم درخانه را بست با کنار رفتن شاهین ازجلویم وبسته شدن در چشمم به خانمی افتاد که پشت به ما رو به اشپزخانه روی صندلی نشسته بود و چای می نوشید

با بهم خوردن در و فاصله گرفتن خانم خدمتکار از در خانه ان خانم ناشناس چایی‌اش را روی میز مقابلش گذاشت و به سمت مابرگشت و از روی صندلی که رویش نشسته بود بلند شد با دیدن چهره‌اش ازتعجب دهانم باز ماند و حس کردم خواب هستم  و دارم خیال میکنم  وچندین بار پلک‌‌هایم را بهم زدم وحتی چندتا از موهای دستم را کشیدم اماخواب نبودم کسی که درست روبه روی من ایستاده بود واقعا رزا بود خواهر رز ازتعجب زیاد به لکنت افتاده بودم و ذهنم دیگر قادرنبودکه کلمات را درست کنارهم بچیند و بریده بریده گفتم:

-رزا؟!

رزا در مقابل جمله سوالی‌ام سری تکان دادوگفت:

-بله خودمم،فکرکنم توام فکرمی کردی مرده باشم درسته. قصه زنده موندن من مفصله وتو تنها راه رهایی از این ماجراها هستی

-من

-بهترنیست بشینی

با همان چهره متعجب عقب عقب رفتم و روی مبل پشت سرم نشستم و شاهین هم کنار من نشست چند لحظه بعد با نشستن روی مبل دختری که هنوز به رزا بودنش مطمئن نبودم درست رو به روی من روی مبل نشست و پاهایش را روی هم انداخت.به صورتش دقیق شدم وسعی کردم تمام عکس هایی که در این چندماه از او دیده بودم را به یاد بیاروم عکس‌هایی که اقای الن به من نشان داده بود.تا بتوانم بفهمم که واقعا خود رزا روبروی من نشسته است و یا کسی که مثل خودم تغییر چهره داده است هنوز درگیر نگاه کردن به چهره و یا صورت رزا بودم که خودش تمرکزم را ازبین برد و گفت:

-چیه چرا انقدرمحو تماشای من شدی؟!

می ترسیدم حرفم را به زبان بیاورم و بگویم که مطمئن نیستم که تو رزا باشی اما باید می گفتم و شاید با این حرفم راز زنده موندش برایم فاش می شد خیلی آرام با همان زبانی که قادر نبود کلماتی که در ذهنم بود را بگوید گفتم:می ترسم که

-می ترسی که رزانباشم درسته؟!

رزا جمله‌ام را حدس زده بود و شاید قدرت ذهن خوانی داشت.مثل تمام افراداین گروه دوباره به او چشم دوختم و گفتم:

-ازکجا بفهمم که تو خود رزایی؟!واصلا چراخواستی که شاهین من رو بیاره اینجا این همه مدت کجابودی چراخودت روبه رهام نشون نمی دی.چراکاری نمی کنی می دونی که همه بخاطر نبودتوبه دردسرافتادیم؟! رزبخاطر تو به این روزافتاد.اگه خود رزایی توی این همه مدت کجابودی چراچیزی نمی گی؟!

رزادستش را بالا  آوردو روبه روی من گرفت وگفت:

-صبر کن بزار توضیح بدم.

.آره من رزام همون کسی که تنهادلیل تموم اتفاقات بوده وهست آخرش منم که بایداین ماجرا درست وتموم کنم.اگه بزاری حرف بزنم میگم چرا انقدر دیرخودم رونشون دادم.

-خیلی خوب بگو.ولی برام دلیل مسخره نیارچون الان رزی که بیهوش وبه اون روز افتاده مقصرش تویی ونه من ونه کس دیگه

-باشه.کسی که اون روزتیرخورد ورئیس کشتش بدل من بود.رئیس برای من وخودش بدل گذاشته بود.کسایی که هروقت اوضاع یک ذره خطری می شدبا یک تغییرقیافه خودشون رو  جای ماجامی زدند.اون ازم خواست که پدرم  رو بکشم امامن نمی تونستم اینکار رو بکنم هرچقدرکه کنارم  نبودم اما اون پدرم بودو کشتنش  کارمن نبود پس از بدل استفاده کردم وبا پول زیادی که بهش دادم ازش خواستم که جای من توی این عملیات شرکت کنه و یک جوری یا رئیس رو بکشه ویاکاری کنه همه چی بهم بریزه و رئیس دار و دستش و رهام وهرکی که اونجابود دستگیربشه. امامرگ اون تقصیرمن نبود اون اتفاقی بودکه من براش برنامه نریخته بودم وهیچ کس از بدل من خبرنداشت ازاینکه من اون رو جای خودم فرستاده بودم بامرگ اون همه فکرکردند که من مردم امانمرده بودم بلکه خودم رو قایم کرده بودم واز دور مواظب ماجرابودم تازنده بودن رئیس نمی تونستم خودم رو نشون بدم چون به محض نشون دادن خودم اون من رو می کشت پس صبرکردم که رهام اون رو بکشه وازبین ببره و نه تنها اون بلکه همه گروه رو ازبین ببره بامرگ رئیس ومتلاشی شدن گروه من می تونستم خودم رو نشون بدم. تااینکه فهمیدم رهام واقعارئیس رو نکشته.

-چی!!

-کسی که اون کشته رئیس واقعی نبود اون بدلش بوده وتا امروز فقط بخاطر همین موضوع خودم رو نشون ندادم.رهام هنوزم نمی دونه که کسی که الان براش کارمی کنه همون رئیس هنوز نمی دونه که اون آدم کثیف زنده است.چون تنها من از وجود بدلش خبرداشتم بدلی که حتی با دستکاری ژنتیکی که روشون انجام شده بودحتی ازنظر ژنتیکی هم با ما مو نمی زدند اونا هیچ تفاوتی با ما نداشتند.واسه همین بودکه بابا نفهمیدکه اون بدل من بود.

-اماازکجامطمئنی که رهام هنوز نمی دونه اون رئیس

-مطمئنم چون اگه می دونست اینکار رو نمی کرد.رهام تشنه انتقام بود وهست اون هیچ وقت حاضرنمیشه دوباره باهمون آدم کارکنه.مطمئنم که اون هنوز رئیس رو ندیده وتا الان فقط با آدم هاش ارتباط برقرارکرده.

هرچند می دونم که اونا باحرف هاشون چقدر رهام رو شست شوی مغزی دادندامامطمئنم که اون تا الان حتی یک قرار ملاقاتم بارئیس کسایی که باهاشون کارمی کنه نداشته والان مابایدکمکش کنیم و اونو حداقل ازاین موضوع باخبر کنیم ویاحداقل کاری کنیم که زودتر خودش رو از این منجلاب بیرون بکشه من این رو برای خودم نمی گم برای روژین میگم دیگه نمی خوام خطری من وخانوادمون تهدید کنه می فهمی

همان موقع بود که صدای یک بچه از اتاق کناری  بلند شد وخدمتکار خانه به سمت اتاق رفت وچند لحظه بعد در حالی برگشت کهیک دختر بچه یکساله با موهای مشکی کوتاه وچهره ای که شباهت زیادی به رزا داشت وچشمانی آبی داشت در آغوشش بود

رزا قبل از اینکه خدمتکار به او برسد از جایش بلند شد  وآن بچه را از آغوش آن خانم گرفت وگفت:

– این روژین بچه من و رهامه تنها دلیلی که میخوام رهام رو نجات بدم نمی‌خوام اون سر نوشتی مثل من رو تجربه کنه .ولی مشکل اینه که نمی دونم چطوری نجاتش بدم برای همینم به کمک تو نیاز دارم

نمی دنستم چه بگویم یک دفعه یک فکری به ذهن خطور کرد وگفتم :

-نامه

– چی میگی  من میگم که اونا چشم از رهام بر نمی دارند تومیگی نامه

-منظورم یک نوشته از طرف یک فرد ناشناس درست مثل همون چیزی که برای من فرستاده شده بود ازطرف شما.

ما اون نامه رو به دست رهام می رسونیم اونم جوری که اون متوجه نشه که نوشتن نامه کارتوبوده

*************************************************

یک ساعت

بعد موقع رفتن ما  رسید در تمام ان یک ساعت رزا مشغول نوشتن ان نامه بود نامه ایکه حداقل بتوانیم به کمک ان  رهام  را از کشتن  رز منصرف کنیم ویاکاری کنیم که او به خودش بیاید .با تمام شدن نوشتن نامه.رزا برگه نامه را تا کرد و داخل  پاکت گذاشت وگفت بزار جایی که رهام ببیندش  ویا اینکه یک جوری بهش بده یک کاری بکن که اون بفهمه که داره ازکی دستورمی گیره ما زمان زیادی وقت نداریم اولین محموله از اون جنس هایی که تجارتش رو شروع کرده قراره سه روز دیگه وارد بازار بشه پس بهتره که زودتر اون  رو متوجه کارش بکنیم.

شاهین باشه ای گفت و سپس با تحویل گرفتن آن نامه که من ازمحتوایش خبرنداشتم به همراه ما از خانه خارج شد داخل  ماشین نشستیم وبه سمت خانه راه افتادیم.

زمانی که به خانه رسیدیم هنوز در کامل باز نشده بودوماشین هنوز وارد خانه نشده بود که النا هراسان به سمت ما دوید وگفت

-:رز.رز

ازماشین پیاده شدم و گفتم:

-رزچی.حرف بزن ببینم

-رز بهوش اومد اما قبل از اینکه شما برسید رهام اون رو با خودش برد.

-برد.چی داری میگی مگه نگفتم ما روخبر کن

-یک ربع  بعد رفتن شما رهام برگشت.بیشتر از هزار باربا گوشی هاتون تماس گرفتم اماشماجواب ندادید.رز بهوش اومد و کل حافظ اش برگشته بود.رهام تا این روفهمید اون رو برداشت و باخودش برد نتونستیم بهش نزدیک بشیم اون تفنگ گذاشته بود روی سر رز نمی دونم چی شنیده بود.اون فهمیده که ما آدم های پلیسیم نمی دونم چطوری ولی انگاری همه چی رو فهمیده الانم نمی دونم کجا رفته فقط رز رو  باخودش برد.

همان موقع بود که شایان از خانه بیرون امد وگفت :

-ردش رو زدم اون رفته به یک کارخونه متروکه باید بریم اونجا.

شاهین:

-ازکجامی دونی.مطمئنی چطوری ردش رو  زدی

شایان موبایلش را بالا  اورد وگفت:

– با این با ردیابی که توی تن رز بود‌.رهام خیلی  وقت پیش اون  رو توی بدنش گذاشته بود.همون موقعه که من برگشتم همون موقع که سفرهاش شروع شد.فکرکنم الان یادش رفته که اون ردیاب توی دست رزه

شاهین:خیلی خوب الان باید چیکارکنیم.حتمارفته که رز روبکشه‌

شایان:حتما.نمی تونیم اینطوری جلوش رو بگیریم.

-چرامی تونیم.شاهین برو دنبال رزا باید خودش رو نشون بده اون نامه فایده نداره نه الان ونه هیچ وقت دیگه.النا تو به سرهنگ زنگ بزن بهشون بگو که اون کجان اونا رو بفرست.شایان توام بامن میای باید بریم سمت کارخونه.

-باشه.

-بینم اینجاتفنگ ایناهست

-هرچی که بخوای توی اتاق هست.

-خوبه پس بهتره زودترعجله کنیم.

*************************************************

یک ساعت بعد:

تقریباما به آن کارخانه متروکه رسیده بودیم به جایی که رز و رهام انجا بودند.سرهنگ و تمام نیروهایش  آن محل  را محاصره کرده بودند با اسکن حرارتی ان کارخانه فهمیده بودیم که رهام تنها نیست بلکه آدم ان  و رئیس در  آنجاحضور دارند. قرارشدکه اول من و رزا وارد خانه بشویم  و سپس افراد دیگر باکمک نیروی های یگان ویژه با رزا از در وارد شدیم  به داخل خانه رفتیم ‌. تقریبا پنهانی توانستیم چند نفرازان آدم ها را رد کنیم.وتقریبا به در ورودی کارخانه رسیدیم رزا کمی  جلوتر ازمن حرکت می کردومن پشت سر او بودم. که یک دفعه نگاهم به پنجره افتاد وبه رزا گفتم صبرکن. یک لحظه صبرکن.رزابه کنارمن برگشت و هردو ازپنجره به داخل کارخانه  نگاه انداختیم. رهام و رز هر دو  به صندلی بسته شده بودند ویک نفر داخل  ان کارخانه  قدم می زد رزا با دیدن ان فرد یک دفعه گفت:

-رئیس.اون خودشه  اون رئیسه.اون همه چی  رو فهمیده. به سرعت بی سیم اش  را  درآورد و پشت بی سیم  گفت:

-رئیس اینجاست همه  نیروها رو وارد عمل کنید.تکرارمی کنم.

اما قبل از این که بتوانیم کاری را پیش ببریم یک اسلحه  ازپشت سر روی سرمن گذاشته شد.خودم اسلحه داشتم اما درمقابل اسلحه ای که روی سرم گرفته شده بودنمی توانستم حرکتی انجام بدهم  رزا درست مقابل  من دست به اسلحه شدوگفت:

-ولش کن‌؟!مقاومت فایده ای نداره شماتوی محاصره مامور پلیس ایدمقاومت فایده نداره.

همان  لحظه بودکه یکی از آدم های رئیس ازپشت سر به او نزدیک شد و من سعی کردم که او را با ایما و اشاره متوجه آن فردپشت سرش بکنم اماتلاش هایم بی نتیجه ماندو اسلحه  روی سر رزا گذاشته شده وحالا هردو گروگان گرفته شده بودیم.آن گروگان گیرها از ما خواستندکه اسلحه هایمان را به آنها بدهیم وپس از  آن با انها همراه بشویم. اما من انقدر ان تفنگ  را در دستان محکم نگه داشته بودم که به هیچ صورتی آن فرد نمی توانست آن را از من بگیرد از ان طرف رزا با یک فن خاص توانست اسلحه را از دست ان فردکه گروگانش گرفته بود بگیرد  وبعد هر دو اسلحه رابه سمت او گرفت.همان موقع بودکه اولین صدای شلیک شنیده شد وتمام کسانی که داخل ان قرارگاه بودند متعجب شدند، زیرا باشلیک یک تیر ان هم باصدای بلند اعلام خطر زده شد صدای شلیک از نیروی های مانبود بلکه از داخل ساختمان بود.

نگاهم به سمت پنجره برگشت و لباس خونی رز را دیدم بلندگفتم رز انگار بادیدن ان صحنه به تنم انرژی تزریق شد دست ان گروگان گیر هنوز روی تفنگ من بود وسعی می کرد که تفنگ را از من بگیرد و رزا مراقب ان یکی گروگان گیربودو حتی به پای او یک گلوله شلیک کرد،تفنگ های ما مجهز به صدا خفه کن بودند.

پای سمت راستم را بلند کردم و به پشت پرتاب کردم واین باعث شد که گروگان گیر سکندری بخورد ونقش بر زمین بشود.به طرفش برگشتم و دریک چشم بر هم زدنی  اولین گلوله را به طرفش شلیک کردم.

حالا هر دو گروگان گیر ها نقش بر زمین شده بودند و تمام نیرو های ما وارد عمل شده بودند.شایان به ما پیوست حداقل برای نجات خودش هم که شده بود تصمیم به همکاری گرفته بود هم شاهین و هم النا و هم شایان هرسه‌شان به ما ملحق شده بودند و با هم وارد کارخانه شدیم باوارد شدن‌مان نگاهم به رز افتاد که بیهوش روی صندلی بود و از شانه‌اش خون می امد و رهامی که صورتش خونی شده بود و هم لبش پاره شده بود و هم به خون دماغ افتاده بود رزا والنا تفنگ‌هایشان را به سمت رئیس و آن دونوچه اش گرفتند و رزا گفت:

-بهتره خودت رو تسلیم کنی اقای رئیس چیه فکر نمی کردی زنده باشم نه.نه اقا من بلای جونتم تا نکشمت نمی میرم تا تحویل پلیس ندمت و بالای دارنبینمت ولت نمی کنم.شاهین وشایان به او نزدیک شدند اما همان موقع بودکه رئیس دوباره یک شلیک دیگر کرد اما این دفعه به پای رهام وگفت:

-اگه یک قدم دیگه جلوی بیای هردوشون رو می کشم.

رزا:

-تونمی تونی این کار و کنی. بهتره خودت رو تسلیم مابکنی.

همان موقع بودکه یک نفرازپشت سرتفنگش  را روی سر اقای رئیس گذاشت کسی که گرچه چهره اش برای ما تاریک بود اماصدایش برای ما آشنابود.

-اره جان بهتره که اسلحه رو زمین بذاری وخودت تسلیم ماکنی.توی این همه مدت فکرمی کردم که کنارکشیدی اما نمی دونستم که شدی رئیس کل گروه.الان تو کاملا تحت محاصره پلیسی پس بهتره که خودت رو تسلیم ماکنی.باجلوتر امدن جان اقای رئیس همه از دیدن ان فرد گروگان گیر گرچه صدایش آشنابود.حداقل برای من تعجب کردیم و رزا گفت:

-بابا؟!

-بله خودم.

آقای الن ماشه تفنگش را کشید و آماده شلیک کردن شد و گفت:

-این همه مدت تونقشه کشتن من رو می کشیدی ومی خواستی من رو  بکشی حالاببین که چه جوری خودت به این روزافتادی.هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام اینکار رو بکنم.شایان وشاهین و ما به نوچه ها نزدیک شدیم و انها را دستگیر کردیم با دستگیرشدن آنها اقای رئیس کاملا بی دفاع شده بود و باید خودش را تسلیم می کرد اما انگار او نمی خواست اینکار را انجام بدهد و در برابر تسلیم شدن مقاومت می کرد. همان موقع بود که در چرخش ناگهانی سعی کرد که تفنگ را از اقای الن بگیرد اما با شلیک یک گلوله ازطرف رزا انگار زمان متوقف شد حداقل برای چند دقیقه

یک ماه بعد

-خوب حال مریض ماچطوره

 -خوبم خانم دکتر.

-خوبم

با تمام شدن حرفم دکتر به تخت نزدیک شد و دفترچه اطلاعاتم را ازجلوی تخت برداشت وبادقت تمام برگ هایش را ورق زد و زیرچشمی با لبخند به من نگاه کردوگفت:

-خوب مثل اینکه سرمت تموم بشه مرخصی ومی تونی بری خونه.

-راست می گیدخانم دکتر

-بله که راست میگم.

همان موقع بودکه در اتاقم بازشد و سامیار با یک دسته گل وارداتاق شددکترنگاه چپی به سامیار کردوسامیارگفت:

-ببخشیدکتر دیگه نتونستم منتظر بمونم.

دکتربه سامیارلبخند زدوگفت:

-خیلی خوب.

بعد به پرستار نگاه کردوگفت:

-بهتره بیمارمون رو باهمسرش تنها بذاریم.

دکتر و پرستار باهم ازاتاق بیرون رفتند و سامیار درست روبه روی من روی صندلی نشست و دسته گل رز را جلویم گرفت وگفت :

-حال رزمن چطوره؟!

-خوبم.شنیدی که دارم مرخصم میشم.حالا چیشده که آنقدر شادی اومدی چه خبری بهم بدی.

-اول این گل رو از دستم بگیر و بعدش خبر و هم بهت میگم

گل را از دستش گرفتم کنارخودم روی میزگذاشتم وبه سمتش برگشتم که دیدم یک جعبه در دست رهام که  داخل آن یک حلقه است بانگاه کردن به انگشتر یاداولین خواستگاری سامیار افتادم و کمی مکث کردم و منتظر شدم که سامیار حرفش  را بزند،سامیار آرام وشمرده تکرارکردوگفت:

-حاضری دوباره بامن ازدواج کنی؟و دوباره بامن زندگی کنی ولی با این تفاوت که من دیگه نه آشپزم ونه یک نجات دهنده بلکه  یک پلیس دایره جنایی ام

درجواب حرفش به او لبخند زدم ودستم را به سمت جعبه بردم وجعبه را از او گرفتم وانگشتر را از داخل ان برداشتم و به حرف هایی که می خواستم بگویم فکر کردم به حرف هایی که حرف از تصمیم می زد که به گرفتن ان اطمینان داشتم وحداقل در تمام روزهایی که در بیمارستان بودم به آن فکرکرده بودم آرام وشمرده به او گفتم:

حاضرم باهات ازدواج کنم اما به شرط اینکه که توام بادرخواست سرهنگ احمدی واداره پلیس مبنی برهمکاری من با نیروی پلیس موافقت کنی وبذاری من جزئی ازشما باشم چون واقعا دیگه دلم نمی خواد که یک خواننده ویا موزیسین باشم.

وبعدبه سامیارچشم دوختم و منتظرجواب او شدم او هم به نشانه راضی بودنش برایم  پلک زد و من حلقه را دستم کردم بارفتن حلقه در دستم همه خوانواده‌مان وارداتاق شدند واتاق پرشد از صدای شادی خوانواده‌مان رزا کنار من قرارگرفت  من را در آغوش کشید وتبریک گفت ومن ازدیدن دوباره‌اش خوشحال شدم همه کنارهم ایستادیم باهم عکس گرفتیم مادر به من کمک کرد که وسایلم را جمع کنم و بعد همه آمدیم خانه  برگشتیم به قرارگاه تا با هم جشن بگیریم نه بخاطر مرخص شدن من بلکه بخاطر عروسی شاهین و النا،شایان و لوئیزا و شقایق وسامان عروسی هایی که قراربودباهم برگزار بشود.

*************************************************

داخل اتاق درگیر درست کردن موها ولباسم بودم که دراتاق بازشد و رزا وارد اتاق شدوگفت:

-اجازه هست؟

-بله.

با لبخند به او نگاه کردم چقدر با پوشیدن لباس های شبیه بهم ورنگ موهای یک رنگ شبیه هم شده بودیم درست مثل گذشته.رزا رو به روی من روی تخت نشست ومن برای بارآخر به خودم در اینه نگاه کردم و به سمتش برگشتم وگفتم:

-چطورشدم خوب شدم یانه.

-بله

-خب پاشوبریم‌.تادیرنشده

-صبرکن ببینم قرارشدبرام تعریف کنی وبگی اون روزچی شدکه رهام مثل خودت گرگان گرفته شد وچی شد که سر و کله رئیس پیداشد.الان یک ماه که داری ازگفتنش طفره میری ها

-خیلی خب باشه.

روی تخت کنار رزا نشستم وشروع کردم به تعریف کردن:

-اون روزوقتی که بهوش اومدم هنوزگیج بودم.کل حافظم روبدست آورده بودم وعملایک مهره سوخته بودم.النا سعی کردکه بهم بفهمونه و کاری کنه که رهام نفهمه که من حافظه‌ام رو به دست اوردم امانتونست چون رهام گوش وایساده بود. باتموم شدن حرف های النا رهام وارداتاق شدو تفنگش را سمت الناگرفت ومن را ازروی تخت بلند کردوباخودش بیرون برد و با همون لباس وباهمون شکل سوارماشین کردوباخودش به اون کارخونه برد.درتمام ان مدت من ساکت بودم ورهام اسلحه‌اش را به سمت من گرفته بودومن نمی توانستم هیچ حرکتی انجام بدهم به دلیل اینکه هم شکه شده بودم وهم اینکه ازنظر جسمی همچین توانایی را نداشتم وارد ان کارخانه وگاراج شدیم واز من خواست که روی زمین زانوبزنم وبعد اسلحه را به سمت من گرفت اما رهام نمی توانست من را بکشد حداقل بخاطر قول هایی که همیشه به تو داده بود حداقل به دلیل اینکه من خواهرتوبودم همان موقع بودکه صدای یک نفر را شنیدم یک نفر که به رهام گفت:

-پس چرامعطلی بکشش.

رهام ومن به روبه رویمان نگاه کردیم.رئیس درست روبه روی مابود.رهام بادیدنش اسلحه‌اش را از روی سرمن برداشت وبه سمت رئیس گرفت اما ما در محاصره کامل رئیس بودیم ونمی توانستیم کاری انجام دهیم یک دقیقه بعد ما شدیم اسیر گروگان گیرهای رئیس ودیگه بقیه اش رو خودت می دونی.راستی به سر رئیس چی اومده.

-خوب من با اون شلیکم رئیس رو زخمی کردم وبعدش اون رو تحویل پلیس دادیم.راستش یک هفته پیش بود که حکم اعدامش صادرشد و به پای طناب داررفت

-خب که اینطور.خب دیگه پاشوبریم بیرون

هردوی ما  از روی تخت بلندشدیم واز اتاق بیرون آمدیم‌.بیرون آمدنمان مصادف شد بارو به روشدن با رهام وسامیارکه هردو آنها درگیرصحبت بودند و برای همراهی کردن ماآمده بودند با این تفاوت که دیگر دشمن هم نبودند بلکه دوست هم بودند.

چهار نفر ما باهم دست در دست هم ازپله هاپایین امدیم  و وارد جمع مهمان هاشدیم تا باهم این عروسی را جشن بگیریم.

حالاآرامش به زندگی مابرگشته بودامابه یک شکل دیگر……

 

نسخه ی پی  دف اثر را دانلود کنید .

نویسنده ی رمان مجموعه  جهان ماوراِئی سرزمین گلوریا اولین رمان تخیلی واسطوری در باره ی خدایان والهه های پارسی بهترین رمان سال در اینستاگرام (جلد اول این رمان با کمترین قیمت در فروشگاه بخوانیدو منتظر جلد دوم آن هم به زودی به صورت رایگان با نام ارتمیس بانوی مبارز باشید (اولین رمان اسطورهی ای تخیلی دربارهی دریا سالار پارسی ) وهمچین رمان رویای آرامش من وانگشتر زمرد نشان

منتظر نگارش اثار من از مهرماه باشید با رویای آرامش من

  • اشتراک گذاری
لینک های دانلود
https://beautyvolve.ir/?p=17033
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.