| Tuesday 27 October 2020 | 06:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 4

رمان آنلاین مال من باش پارت 4

سلام دوستای عزیزم با یک پارت دیگه بازم خدمتتون رسیدم امیدوارم لذت ببرید نظرات و پیشنهادات فراموشتون نشه .

(پرنو)

داشتیم غذا میخوردیم و الهی شکر بچه ها هیچکدوم از وجود پسرا خبردار نشده بودن وگرنه این موزیا میخواستن برن پیش اونا . اخه خیلی جدیدا عجیب میزنن . منم سعی میکردم اصلا به اون طرف نگاه نکنم . که دیدم یکی گفت سلام خانوما شبتون بخیر . چنانسرمو اوردم بالا که احساس کردم رگام جابجا شد . خداییییااااااا چرا نمیشه  ما امشبو دخترونه بگذرونیم چراااااا؟؟؟؟؟

نیلا که کلی ذوق کرده بود  و همچنین اون دوتا موزی با خوشحالی سلام و احوال پرسی کردن منم دیدم زشته کم محلی بکنم با روی باز و اغوش باز ازش استقبال کردم نه نه ببخشید نامحرمه اغوش باز نداریم همون با روی باز استقبال کردم . بعد از چند دقیقه سه تای دیگشونم اومدن و سلام کردن که ما هم متقابلا جواب دادیم . ما که تقریبا غذامون تمام شده بود بعد از یکم گپ و گفت بهشون اشاره دادم که بلند شید دیگه دیرمون شده . بچه ها هم با یه عدر خواهی بلند شدم که پسرا هم معلوم بود غذاشون تمام شده که اومدن پیش ما نشستن بلند شدن

بردیا : اگر وسیله ندارین که بسونیمتون

من : ممنون اقا بردیا ماشین هست لطف دارید

مانی : آخه دیروقته الان که بخواید تنها برید

نیلا : نگران نباشید ما چیزیمون نمیشه چهارتایی با همیم

تو این مدت فقط باراد بود که بیشتر ساکت بود و کمتر حرف میزد.

امیر : خب پس مراقب خودتون باشید

بعد از خداحافظی رفتیم تو ماشین که دیدم بچه ها همه تو هپروتن و فهمیدم اگه بردمشون خونه تا صبح نمیخوابن شارژ هم برا موبایل بدبختم نمیزارن برا همین گفتم بچه ها بریم امشب خونه ما؟؟؟؟؟؟؟ معلومه شما امشب تا صبح خواب ندارین .

همشون اوکی رو دادن و رفتیم خونمون و از همونجا یهراست رفتیم بالا تو اتاقم و بچه ها  هم به خانواده هاشون خبردادن که پیشم میمونن بعد از تعویض لباس و پهن کردن جاها نشستیم

-خب حالا بنالین ببینم چتونه؟؟؟؟

نیلا :من که خوبم تو چطوری؟

-بچه پرو . دقیقا منظورم با توام بود

-رونیکا : بچه ها من باید یه چیزی بهتون بگم 

ما سه تا که با شنیدن این حرف شاخک های فضولیمون فعال شده بود سه تایی ذل زده بودیم به دهن رونیکا که ببینیمچی میگه .

رونیکا : خودتون میدونید که تو این مدت با پسرا خیلی رفت و امد داشتیم و این رفت و امد ها منجر شد به اینکه….

ما سه تا : به چیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رونی : من و امیر عاشق هم شدیم

دقیقا ما سه تا فکامون چسبیده بود به زمین طوری که اگه مگس توپ شوت میکرد توش گل میشد . یه دفعه انگار فهمیدیم چی شده شروع کردیم به جیغ جیغ کردن و ذوق کردن .

من : بیشورر کثافططط چه بروز هم نمیداد این همه بیرون رفتیم و اینور و اونور بیشورا اصلا نشون نمیدادن

نیلا : بیشورررر راست میگه . من برم مانی رو به حسابش برسم که اونم به من راپورت نداد .

همتا : بیچاره مانی . خب دختر شاید اونم نمیدونه . رونی امیر به دوستاش گفته؟؟؟؟؟؟

رونیکا : نمیدونم ولی فکر نکنم گفت میخوام یه برنامه بزاریم بچه ها رو ببریم بیرون بهشون بگیم

من : ایولللل داداش امیر . داداش خودمه

رونی : بله دیگه یه شیرینی بدهکار شدیم

نیلا : بایدم شیرینی بدی یادت نیست من و مانی رو کچل کردین وقتی فهمیدین با هم دوست شدیم که شیرینی بدیم تازه کاش شیرینی بود ما به شما شیرینی و شربت و شام یه عروسی دادیم .

من : راست میگه بنده خدا ها رو خیلی اذیت کردیم باید بهمون شیرینی بدین ما نمیدونیم

رونی: باش بابا بزارین ببینم امیر میخواد کی برنامه بچینه

من : دخترم امیر کیلو چنده کنترل همی چی باید دست تو باشه عشقم

و همه با این حرفم زدیم زیر خنده و تا ساعت سه و نیم صبح از هر دری حرف زدیم و بلاخره رضایت دادیم که یکم به جسم و روح و فکرمون استراحت بدیم و بخوابیم .

…………………………………………..

چند روز گذشته بود  و هرکدوم سرگرم به کارامون بودیم . حوصلم خیلی حوصلم سر رفته بود و دلم میخواست برم یکم دور بزنم به هر کدوم از بچه ها زنگ زدم گفتن کار دارن یا یه برنامه ای دارن فقط همتا بیکار بودکه اونم کلی ذوق کرد که بهش گفتم بیا بریم بیرون . قربونش برم مثل خودم همیشه بیکاره . عجیب کرمم گرفته بود امروز  از اون تیپ خوشگلامو بزنم . پس یه مانتو کتی تنگ و کوتاه کرم رنگ با یه شلوار جذب قد نود شکلاتی و شال شکلاتی خوشگلم پوشیدم . وایسادم جلوی اینه که ارایش کنم که نگام به خودم افتاد . اندام کشیده و رو فرمم خیلی خوب تو این مانتو خودشو به نمایش گذاشته بود یه بوس از تو اینه برا خودم فرستادم و شروع کردم به ارایش کردن به همتا هم سفارش کرده بودم که تیپ خفن بزنه . رژ  قهوه ای رنگ و براقی با رژگونه طلایی نارنجی و یه خط چشم باریک و کشیده زدم و مژه هامم پر از ریمل کردم و یه سایه ی خوشگل قهوه ای و نسکافه ای و شیری زدم و موهامم که بعداز ظهر با حوصله با اتومو حالت دار کرده بودم لبته یکم بیشتر از حالت بود بیشتر به فر میخورد رو دو تا بافت خوشگل تا نصفه رو سرم زدم و یکم چتری هم کج ریختم تو صورتم و بقیه موهامم از پشت روسری گذاشتم بیرون . تو اینه به خودم نگاه کردم. همیشه این رنگا خیلی بهم میومد به خاطر رنگ قهوه ای موهام و عسلی روشن رنگ چشمام خیلی با این رنگا خوشگل میشدم و بهم میومد. کفشای پاشنه پنج سانتی کرم قهوه ای خوشگلمم با کیف دستی کرمم برداشتمو موبایل و کیف پول و سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم پایین . خواستم به مامان بگم دارم میرم بیرون که دیدم یادداشت گذاشته که با پادرا میره خونه خاله . منم یادداشت نوشتم که باهمتا میرم بیرون و تا قبل از یازده برمیگردم . همیشه مامان بابام بهم اعتماد داشتن و برای دیر اومدنم بهم گیر نمیدادن البته منم سو استفاده نمیکردم و تا قبل از یازده برمیگشتم ولی بعضی موقع ها هم اجازه میگرفتم که با بچه ها تا دوازده بیرون باشیم و خوش بگذرونیم البته مامانم همیشه میگفت شما چهارتا یه چیزی کم دارین خیلی شادین برا همین مطمئن بود که کاری نمیکنیم . رفتم سوار ماشین شدم و به همتا زنگ زدم که گفت امادس و گفتم الان میایم دنبالت . رسیدم دم خونشون و بوق زدم که اومد بیرون تا نشست تو ماشین سوتی بلند بالا زدم و گفتم کی میره این همه راه رو . خیلی تیپش خوب بود دوتامون پسر کش شده بودیم . یه مانتو کتی جذب مشکی و کوتاه با شلوار مشکی و شال خاکستری پوشیده بود با کفشای پاشنه پنج سانتی مشکی خاکستری و کیف دستی مشکی .یه رژ قرمز و رژ گونه صورتی و خط چشم و سایه ی خاکستری و مشکی زده بودکه حسابی با چشمای طوسیش همخونی پیدا کرده بود و موهای مشکیشو صاف شلاقی کرده بود و یه بافت تلی زدو بود روش و بقیش از پشت روسری بیرون بود .

-همتا:اولا علیک سلام . دوما خودت گفتی خفن بعدم من در برابر شما که  هیچی نیستم الان

-عزیزم منم مثل تو من کجا تیپم زیادی خفنه

-ول کن حالا دوتامون ماه شدیم بگو کجا میخوایم بریم

-میگم یکم کمتر خودتو تحویل بگیر

-اااااااااا پرنووووو جون من حرف بزن دیگه برا چی این همه تیپ زدیم

-بابا چند روزپیش ساینا دختر خالم هست گفت یه جای باحال هست میخوام ببرمت اونجا . میدونی که تقریبا باهام هم سنه یک سال کوچکتر از منه و صمیمی هم هست منم با یه تیپ ساده گفتم حالا حتما یه کافی شاپی چیزیه ولی تا رفتیم تو حس کردم یه فقیر رفته تو کاخ بس که همه باکلاس و تیپ زده بودن گفتم شما رم ببرم  که اون دوتا خل گفتن با اقاهامون قرار داریم منم گفتم بریم با سینگلیمون حال کنیم.

-ایول پر جدیدم

-زهرمار اسم من پرنوئه . منم بهت میگم مانند هاا

– باشه بابا برو که حسابی کنجکاوم

-بگو فضولیت گل کرده

-بی ادب فضولی چیه من فقط یکم کنجکاوم

تا اونجا کلی کلکل کردیم و خندیدیم وقتی رسیدیم دیگه نا نداشتیم . رفتیم تو . دکور قشنگی داشت همه جا با نور زرد که مثل هالوژن بود روشن شده بود و همه میز صندلی ها حالت چوبی داشتن و جای قشنگی بود . از وقتی که وارد شدیم خیلی خوب متوجه نگاها رو خودمون شدیم ولی مثل همیشه محل ندادیم و نشستیم . من اخلاقم اینجوری بود همیشه جلوی جنس مخالف خیلی غرور داشتم و مغرور برخورد میکردم البته اگه طرف رو نمیشناختم اینطوری بودم ولی اگه طرفو میشناختم خیلی هم صمیمی برخورد میکردم . یکی از میز های گوشه رو انتخاب کردیم و نشستیم .پسر گارسون که اومد اصلا انگار حواسش نبود چی میگه فقط با تته پته گفت :

-بفرمایید….منو….هرچی میخوایید به خودم بگید …..یع..یعنی ….سفارش بدید

اخمامو کشیدم تو هم و گفتم :

-بله خیلی ممنون

-با همتا تصمیم گرفتیم غذا بگیریم اخه کلی دور زده بودیم و مسخره بازی دراورده بودیم ساعت نه بود و ما هم گرسنه پس دوتایی شاورما با یه سالادسزار و دوتا نوشابه گرفتیم و منتظر نشستیم .

-همتا: میگم گارسونه چقد هنگ بود

-عزیزم اثرات خوشگلیه

-اره واقعا وقتیم رسیدیم داخل یه جوری زل زدن بهمون که استرس گرفتم

-بیخی بابا راحت باش

منتظر شدیم تا غذا رو بیارن که یه دفعه….

………………………………………………………..

(باراد)

به پیشنهاد بردیا بعد از ظهر رفتیم بیرون که یکم حال و هوامون عوض بشه به اون دوتا بشر هم گفتیم که گفتن با دخترا قرار دارن . بعد از دور زدن و کلی خندیدن بردیا گفت بیا بریم یه جا که میخوام کفتو ببرونم

-تو باز ر….ی…دی تو فعل و فاعل های فارسی؟

-ول کن بابا خیلی جای توپیه کلیم دختر پختر های خوشگل داره

-نریم اویزونمون بشن؟؟؟؟

-وایی باری بیخیال

-برو برو من که حوصله بحث با تو رو ندارم

رفتیم سمت کافه رستوران . میدونستم بردیا قصدش از گفتن اینکه دخترای خوشگل داره فقط و فقط شوخیه . بار ها بهم ثابت کرده بود که اهل دختربازی و اینا نیست منم فقط با بچه ها خیلی راحت بودم و حتی برای پسرای دیگه هم مغرور بودم دخترا که دیگه هیچ. رفتیم اونجا و نشستیم و سفارش دادیم و نشستیم ولی دخترا یکی یکی میومدن که با کلی اخم و تخم و جذبه رد شون میکردیم حس میکردم صف نونه خندم گرفته بود ولی به روی خودم نمیاوردم . یه ربع بیست دقیقه گدشته بود که دوتا دختر اومدن . خیلییی خوشگل بودن مخصوصا اون اولیه که اومد تو . چهرش خیلی اشنا بود برام یکم که دقت کردم دیدم پرنوئه و اون یکی هم همتا. اینقدر بدون توجه به بقیه رفتن نشستن که متوجه ما نشدن. اول با دیدن پرنو حس کردم قلبم از اون همه زیبایی لرزید ولی بعد به ثانیه نکشیده عصبانیتی اومد سراغم که تو عمرم از خودم سراغ نداشتم . خیلی مغرورانه رفتن نشستن . همه ماتشون برد بود از اون همه زیبایی پسرا که هیچی دیگه داشتن خودکشی میکردن . حتی گارسونه هم به تته پته افتاده بود.خیلی خودمو کنترل کرده بودم که نرم سراغشون بردیا هم دست کمی از من نداشت . یه دفعه………

………………………………………………..

(پرنو)

داشتیم غذا میخوردیم که یه پسر اومد سر میزمون از اون هیکلیا بود ولی خیلی فشن بود یه دفعه دیدم صندلی رو کشید عقب و نشست با این کارش عصبی و متعجب شدم که یه ادم چقدر میتونه پررو باشه برا همین اخمامو کشیدم تو هم و گفتم:

-هی اقا چیکار میکنی ؟؟؟؟ اگه چشمات ببینه میز خالی تو این رستوران زیاد هست

-پسره:نه من میخوام اینجا بشینم و تورو ببینم عروسک

-از لحن حرف زدنش چندشم شد و بهش توپیدم:

-تا خودتوعروسک نکردم به زن به چاک

-عصبی میشی جذاب میشی

بعد کارتش رو از جیبش دراورد و گرفت سمتم و گفت زنگ بزن بیشتر اشنا شیم

-دلیلی نیمیبینم با مزاحما اشنا بشم

و بعدم کارتش رو پاره کردم و انداختم تو سینش ولی پسره خیلی کنه بود که یه دفعه یه صدای اشنا ی مردونه گفت :

-هوییی تو مردتیکه به چه جرئتی مزاحم میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-پسره: به شما ربطی دارهههه؟؟؟؟؟

-خیلی گنده تر از دهنت حرف میزنی

و بعد باراد و بردیا افتادن به جون پسره که وستای پسره هم اومدن و دعوا بالا گرفت. همه سعی میکرد جداشون کنن . اینقدر جیغ زده بودم که گلوم درد گفته بود . نمیدونم چرا از اینکه باراد چیزیش بشه اینقدر ترسیده بودم بردیا هم بود ولی برای اون همچین احساسی نداشتم یعنی براش ترسیده بودم ولی نه به اندازه ی باراد و این حسو بار اول بود که تجربه میکردم و به شدت باهاش غریبه بودم .

……………………………………………………..

(باراد)

خیلی عصبی بودم هم از مدل لباس پوشیدن و ارایش کرد پرنو و هم نگاه پسرایی که داشتن میخوردنش که با مزاحم شدن یه پسر بیشور دیگه تحمل نکردم و رفتم سراغشون و پسره خیلی حرف زد که گرفتمش و یه مشت توی دهنش خوابوندم . صدای پرنو رو خیلی خوب میشیندم که جیغ میزد و ازم خواهش میکرد پسره رو ول کنم ولی من خیلی بی اعصاب شده بودم و واقعا دلیلشو نمیفهمیدم . بعد از جداشدنمون از پسره ی عوضی دست پرنو رو محکم کشیدم و بردم بیرون از رستوران  و اونم اینقدر ترسیده بود که بی هیچ حرفی دنبالم اومد .

-اون پسره ی عوضی بهت چی گفت؟

-هیچی به خدا

-پرنو اعصابمو خرابتر از اینی که هست نکن بگو ببینم چی بهت میگفت که اینقدر عصبی بودی

-هیچی فقط شمارشو میخواست بده که خودم ترتیبشو دادم

اینقدر عصبی بودم که موقع حرف زدن همش دستمو میکردم تو موهام .

-اصلا به تو چه توی کار من دخالت میکنی مگه من ازت کمک خواستم که اومدی پسره رو گرفتی به باد کتک

خیلی عصبی شدم و بازوی پرنو رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش  و محکم چسبوندمش به دیوار و توجهی به تن صدام که لحظه به لحظه بیشتر میشد نمیکردم

-اگه موقع بیرون اومدن از خونه یکم درست تر لباس بپوشی و کمتر این اتواشغالا رو به صورتت بمالی اینطوری نمیشه که هرکی از راه میرسه باهات کار داشته باشه

-طرز بیرون اومدن و لباس پوشیدن وارایش کردن من فقط به خودم مربوطه

فشارم روی بازوهاش خیلی زیاد شده بود و خودم اینو حس میکردم و همش هم از زور عصبانیت بود

-ایییی روانییییی ول کن دستمو کبود شد

با این حرفش انگار به خودم اومدم و دستام شل شد و برق اشک رو که تو چشماش دیدم یه لحظه از خودم بدم اومد و میخواستم بغلش کنم و ازش عذرخواهی کنم ولی از این همه تضاد احساسات کلافه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم فقط…

…………………………………………………..

(پرنو)

بعد از اینکه بازوهامو ول کرد احساس کردم پشیمونی رو تو چشماش میبینم ولی اینقدر ناراحت و عصبی بودم که اهمیتی ندادم و رفتم سمت ماشینم و خواستم برم که گفت : خودم میرسونمت پوزخندی زدم و با صدای بغض الود گفتم:

-نه بابا تورخدا زحمت نکشین شما بمونین اگه چندتا دیگه هم پیدا کردین دعواهاتونو بکنین که سریه بعد بی دردسر بیاید بیرون دعواهاتون تموم شده باشه .

-پرنووووو لجبازی نکن خطرناکه این موقع شب تنها بری

راست میگفت خودمم میترسیدم تنها برم برا همین بی حرف و بدون اینکه محلش بذارم نشستم سمت شاگرد ماشینم . اونم زنگ زد به بردیا و گفت ماشینشو برداره و همتا رو برسونه و بعد ماشینو براش ببره .

اینقدر درگیر شده بودیم که حواسم کاملا از همتا پرت شده بود . بیچاره اونم کلی ترسیده بود . باراد مدام دستاشو میکرد تو موهاش و شیشه رو داده بود پایین و با سرعت بالایی که داشت باد شدید میخورد تو صورتش . منم که کلا از سرعت بالاش از ترس چسبیده بودم به صندلی و صدام درنمیومد . ادرس رو پرسید بهش دادم و جلود خونمون وایساد و پیاده شد تا ماشینو ببرم داخل همون موقع بردیا هم اومد و باراد خواست بره که اومد جلو و گفت:

-دیگه نبینم با این سر و وضع از خونه بیرون بری .

 و به من اجازه حرف زدن نداد و رفت . و من موندم و یه دنیا سوال ولی نمیدونم چرا از این حرفش احساس شیرینی تو دلم به وجود اومد . خودمم نمیدونستم داره چه مرگم میشه..

……………………………………..

(باراد)

پرنو رو که رسوندم تا خونه به این فکر میردم که چه مرگم شده و امشب چرا اینطوری رفتار کردم ولی جواب منطقی براش پیدا نکردم به جز یه جواب . عشق . ولی بعد به خودم توپیدم که چرت و پرت نگو این چیزا واقعی نیست . بعدم من؟؟؟؟ عاشق پرنوووو؟؟؟؟؟؟؟؟ محال بود .تا نزدیکای صبح به هیمنا فکر کردم و نزدیکای صبح بود که خوابم برد .

……………………………………..

(پرنو)

فردا جشن مانی بود و با بچه ها خریدامونو کرده بودیم و قرار بود بچه ها فردا صبح بیان خونمون و تا بعدازظهر برای جشن با هم حاضر بشیم . ولی از اون روز دعوا تو رستوران حس میکردم یه چیزی تو وجودم عوض شده . چیزی که نمیدونستم چیه و حسابی اعصابمو بهم ریخته بود شایدم میدونستم و دوست نداشتم یا میترسیدم به روی خودم بیارم و هی به بیخیالی میزدم . شایدم از خیلی وقت پیشه که عوض شده ولی من توجهی بهش نداشتم . تا حالا اینقدر قلبمو بیقرار حس نکرده بودم .

…………………………………

بچه ها اومده بودن و داشتیم لباسامون و نگاه میکردیم و درمورد مدل مو و ارایشمون بهم دیگه نظر میدادیم . من قرار بود یه لباس دکلته ی صورتی خیلی کمرنگ که تا بالای زانوم بود و رو تا روی کمرش جذب بود و از کمر به پایین پف بود و روش یه کت همرنگش با استیای سه ربع میخورد با کفشای ستش بپوشم و موهامم با نظر بچه ها همه رو فر کنم و کج یه طرف بریزم و اونطرفشو بکشم و یه رژ سرخابی و سایه ی صورتی کمرنگ و سفید با خط چشم باریک و ریمل و رژ گونه صورتی بزنم .

همتا یه پیرهن طوسی که گردنی بود و پشتش یه پاپیون بزرگ و خوشگل داشت و تا رو کمرش تنگ بود و از کمر به پایین دامش یکم کلوش میشد با کفش طوسی قرمز بپوشه و موهاشو نصفه ببنده و یکم حالت دارشون کنه یعنی نه خیلی فر نه خیلی صاف و یه رژ قرمز خوشگل با سایه ی مشکی و طوسی و سفید با خط چشم و ریمل و رژ گونه بزنه .

رونیکا یه بلوز و دامن ست زرد که بلوزش یکم حالت لش داشت با دامنش که تا روی زانوش میرسید و جذب بود با کفش زرد و فیروزه ای بپوشه و موهاشو یه چیزی مثل شینیون ساده پایین بزنه و دو تا تار از دو طرف صورتش باز بود درست کنه یه رژ اجری با رژ گونه همرنگش و سایه نارنجی و مشکی و خط چشم ریمل بزنه .

و نیلا هم یه لباس میدی نسکافه ای رنگ مه یقه قایقی داشت و استیناش سه ربع بود و بالاش حالت لش داشت و از روی شکم تا روی زانو جذب بود و کمربند طلایی نسبتا پهنی روش میخورد و با کفش ستش بپوشه و یه رژ قهوه ای که خیلی تیره هم نبود و به طلایی میزد با رژ گونه همرنگش و سایه ی نسکافه ای مشکی و خط چشم و ریمل بزنه و موهاشم صاف شلاقی بکنه و از دو طرف ببافه و از پشت ببندشون و چندتا تار هم کج تو صورتش بریزه . خلاصه که قرار بود هرچی پسر اونجا بود رو امشب چهارتایی بکشیم . بعد از کلی  بحث و اظهار نظر در مورد مو و ارایشمون بلاخره اماده شدیم . و راه افتادیم سمت خونه ی مانی اینا . ولی نمیدونم چرا همش داشتم به نظر باراد درمورد لباسم و ارایشم و موهام فکر میکردم تا جایی که اخرش از دست خودم عصبی شدم و هرچی فش بلد بودم به خودم دادم . به خونه که رسیدیم با سیل یه کوچولو عظیمی از جمعیت رو برو شدیم . خونه ی بزرگ و قشنگی بود وارد شدیم و مانتو روسری هامونو همون دم در تحویل دادیم و مانی اومد طرفمون.

-مانی : سلام خانم های محترممم . خیلی خوش اومدین قدم سر چشم گذاشتین  منت گذاشتین .

اگه ولش میکردیم تا صبح حرف میزد برا همین گفتم خیلی خب مانی جان مرسی . مانی که از اولم که حرف میزد یه چشمش به نیلا و یه چشم دیگش به ما سه تا بودگفت :

-مانی : میگما عشقم تو چرا اینقدر خوشگل شدی حالا من نمیتونم به مهمونا برسم که

-نیلا : وا برا چی ؟

-مانی: اخه همش باید حواسم باشه کسی به تو گیر نده تو که میدونی من چقدر حسودم خوشگل خانمم

ما سه تا : اوقققق

-من: بابا جمع کنین این رمانتیک بازیاتونو حالمون بهم خورد

-مانی : من بهتون بگما شماها رو هیچکی نمیگیره با این اضاعتون بابا یکم احساس به خرج بدین

-من : میگما مانی قرار تا صبح دم در وایسیم ؟؟؟؟

-مانی : وای ببخشید من عشقمو دیدم همه چی یادم رفت بفرمایید تو بفرمایید

ما هم همینجور که میخندیدم رفتیم تو . رفتیم رو صندلیا نشستیم و داشتیم چرت و پرت میگفتیمو میخندیدم که یهو خشک شدم . سرمو که اوردم بالا دیدم باراد زل زده به من و داره نگام میکنه . منم ناخوداگاه محوش شدم . خیلی خوشتیپ و جذاب شده بود . یه کت اسپرت مشکی و شلوار مشکی با بلوز مردونه ی کرم رنگ پوشیده بود.

-ندا : عاشقم این بشرم که همیشه جذابه

-من: نداجون لطفا خفه شو تو نظر نده با این نظرای به درد نخورت

-ندا : خودتم میدونی داری …میخوری دیگه الان دلت میخواد از ته دلت داد بزنی کصااافططططط جذابببببب

خداییش اینو راست میگفت اگه جراتشو داشتم میگفتم بنابراین وقتی حق به ندا رسید خفه شدم و دیگه هیچی نگفتم و تازه متوجه شدم که الان یک ساعته مث بز زل زدم به یارو برا همین سریع نگامو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین که اونم انگار به خودش اومد و نگاشو برداشت و دستی تو موهاش کشید و رفت و من موندم یه عالمه حس تعجب و علامت سوال تو کلم .

……………………………………

(باراد)

داشتم با امیر حرف میزدم در مورد کارای مطب که یه دفعه چشمم خورد به پرنو و دوستاش که سمت چپ سالن نشسته بودن محوش شدم از همیشه برام خاص تر بود دیگه نمیتونستم به خودم دروغ بگم خوب فهمیده بودم که گلوم پیشش گیر کرده بدجوری درگیرش شده بودم اینو از وقتی بهتر فهمیدم که تو رستوران به خاطرش دعوا راه انداخته بودم . من باراد نکویی پسر مجید نکویی که به هیچ دختری رو نمیدادم و جواب سلامم به زور میدادم حالا عاشق شده بودم و باورش برام غیرممکن بود و از طرفی غرورم مانعم برای حرف زدنم میشد و از این فکرای مزخرف اعصابم بهم ریخت . تازه متوجه شده بودم که پرنو نگاشو ازم گرفت منم با اعصابی خراب از این فکرا دستی تو موهام کشیدم رفتم هوا بخورم و توجهی به امیر که مات رونیکا شده بود نکردم . وقتی برگشتم اهنگ تانگو پخش میشد و همه میرقصیدن . نگاهی به اطراف کردم و دیدم پرنو تنها وایساده رفتم طرفش و ازش خواستم باهام برقصه که اونم قبول کرد . وقتی میرقصیدیم سرشو گذاشت رو سینم که قلبم داشت خودکشی میکرد و ناخوداگاه بینیم موهاشو بو کشید که ارامش به تموم وجودم تزریق شد و نفسای عمیق توی موهاش میکشیدم …

…………………………………………..

(پرنو)

تنها وایساده بودم بچه ها داشتن میرقصیدن که دیدم باراد اومد پیشمو گفت افتخار یه رقصو بهم میدی؟ که قبول کردم و رفتیم برقصیم . تا چند دقیقه ی اول تو چشمای هم خیره بودیم و دستام دور گردنش حلقه بود . دستاش روی کمرم بود احساس میکردم کمرم داره اتیش میگیره که طاقت نیاوردم و سرمو گذاشتم رو سینش که بوی عطرش خورد بهم و چشمامو بستم و ارامش به وجودم سرازیر شد . یه لحظه حس کردم داره تو موهام نفس میکشه چون نفساش به گردنم میخورد و دیوونم میکرد سرمو اوردم بالا و دوباره خیره ی همدیگه شدیم .

-باراد: خیلی خوشگل شدی

-پرنو:توام خیلی خوب شدی

-باراد : تو داری با من چکار میکنی ؟

-پرنو : من؟؟؟ من کاری نمیکنم

-باراد : چرا یه کاری میکنی که اینجوری شده

اصلا سر از حرفاش در نمیاوردم برای همین با گیجی و تعجب گفتم :

پرنو : باراد اصلا نمیفهمم چی میگی

پوفی کرد و گفت: هیچی ولش کن . تا اخر رقص دیگه با هم حرف نزدیم ولی تا اخر شب فکرم درگیر حرفای باراد بود و هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم چی میگه و اعصابم بیشتر بهم میریخت ولی به بیخیالی زدم و کلی با بچه ها  قر دادیم چندبارم متوجه نگاه اخمو و محو باراد روی خودم شدم ولی اهمیتی  ندادم و گذاشتم یه امشبو بهم خوش بگذره و بعد از جشن هم از همه خداحافظی کردم البته باراد یه چیزی موقع خداحافظی تو چشماش بود که بازم نفهمیدم و کم کم داشتم از این نفهمیدنا دیوونه میشدم . بچه ها خداروشکر با نیلا رفتن وگرنه متوجه ذهن مشغول من میشدن و بیچارم میکردن تا بفهمن قضیه چیه . با یه عالمه سردرگمی و البته حس نشاط از خوشگذرونی لباسامو عوض کردم و خزیدم زیر پتو و به خواب رفتم .

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

دوستای گلم اینم از پارت 4 منتظر کامنت ها و پیشنهاداتتون هستم .

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=17037
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.