| Sunday 25 October 2020 | 08:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان انلاین تاوان پارت3

رمان انلاین تاوان پارت3

رمان انلاین تاوان پارت3

باغ برخلاف اونوقتی که اومدیم خلوت بود…

داشتم همینطور قدم میزدم که صدای حرف زدن اومد، یه نفر داشت حرف میزد…

گوشامو تیز کردم و دنبال صدا گشتم،
رسیدم به یه پسره که پشت درخت با تلفن حرف میزد،
یکم که دقت کردم دیدم امیره….
امیر داداش ژاله….
ابروهام رفت بالا…
چیزیو شنیدم که نباید میشنیدم. امیر_خفه شو سوگند!
من تو رو فرستادم که مخ شروینو بزنی، ولی تو چیکار کردی؟
خیانت کردی…. فکر کردی خرم نمیفهمم ساکت شد و بعد از چند لحظه گفت: اون داره ازدواج میکنه، گند زدی به نقشمون، به بهونه بالا کشیدن ارث و میراث بشی زن….

قطع کرد و عصبی لگد زد به تنه درخت…
الان میاد کجا قایم شم؟ وای خدا….
با سرعت خودمو رسوندم به تاب دونفره ای که اونور بود، چند لحظه بعد از پشت درخت اومد بیرون و چشمش به من خورد….
تو اون تاریکی میتونستم اخماشو ببینم…
خودمو زدم به اون راه… داشت میومد سمتم،، با استرس نفس دادم بیرون و نگاهی بهش انداختم…
جلوم ایستاد و گفت: نیلوفر خانوم؟ با خونسردی گفتم: بله امیر_برداره ژاله… امیرم._بله شناختم. نیشخند زد و گفت: گوشات خوب کار میکنه… حالا چیکار کنیم؟ ها؟ فهمید، هوووف…. با پرویی گفتم: چی زدی؟ امیر_ببین دختر خوب منو خر نکن، مث ادم بگو چی شنیدی؟ _خر هستی پسر بد. نزدیک تر شد که از رو تاب بلند شدم… گفت: نمیگی نه؟ دیگه وا دادم و گفتم: مطمئنم شروین خیلی ناراحت میشه بفهمه دوس دخترش با پسر داییش ارتباط داشته و داره، و برای به دست آوردن ثروت وارد زندگیش شد به دستور امیر اقا بردار زاده هلما جون، و چخخخ بخاد تیغ بزنه… غرید: میدونی دهنت باز بشه بد میبینی.._خیر، چون من اصلا شما رو نمیشناسم و ترسی ندارم. شالمو تو دستاش گرفت و فشرد… گفت: بهت حالی میکنم امیر ملکی کیه! شالو ول کرد و چند قدم رفت که گفتم: میگم، اول از همه به شروین میگم و ابروتو میبرم. برگشت سمتم و….

زد تو گوشم و گفت: بگو تا به کل فامیل بگم بابات چیکار کرده عروس خونبس.
نامردی نکردم و منم زدم در گوشش و گفتم: بابام هرکاری کرده گوه خوریش به تو نیومده… پس بشین و تماشا کن… بچرخ تا بچرخیم… من نیلوفرم همه میدونن چه ادم کله شقی م… و ازش دور شدم… اشکامو پس زدم و داخل سالن شدم… با ورود ناگهانی م همه برگشتن سمتم… بی توجه به همه رفتم داخل اشپز خونه… دوتا خدمتکار داشتن کار خودشونو میکردن…. رو به یکیشون گفتم: یه لیوان اب بی زحمت میدین. خدمتکار _چشم… لیوان اب داد دستم و چند قلپ خوردم که سامی وارد شد و گفت: چیزی شده؟ _نه. سکوت کرد… شالم رو درست کردم و با سامی رفتم داخل سالن… سرجام نشستم…. ژاله خانوم و شاهرخ با تمسخر نگام میکردن… اشاره ای به سامی کردم که فهمید و گفت:هوی چشاتو جمع کن. شاهرخ اول با تعجب نگاه کرد و گفت: با من بودی؟ سامی_نه با عمم. اخماش رفت تو هم و گفت: هیچی بهت نمیگم پرو میشی. سامی_توام هی نگاه نکن تا من چیزی نگم… پرو خودتی. شاهرخ_من کی نگاه کردم؟ _وقت گل نی… سامی خندید که شاهرخ گفت: هرهرهر خندیدم به دهنت. سامی_زر زر زر! زر نزن. آراد _بس کن سامی. شروین_شاهرخ دعوا دلت میخاد برو بیرون نیشخند زدم که با چشم غره های شروین و شاهرخ مواجه شدم… بقیه داشتن با خودشون حرف میزدن و کسی متوجه ما نبود…. مامان و هلما جون نیومده بودن…. چند دقیقه بعد یکی وارد سالن شد، امیر بود، نگاهی پر نفرت بهش انداختم که با چشماش تهدیدم کرد….

جو مزخرفی بود… کوروش گفت: بچه ها برین باغ پشتی، ایمان و بقیه اونجان، هرجور دوس دارین. ایمان کی بود؟ ژاله و شاهرخ بلند شدن و ژاله گفت: نیلوفر جووون نمیای؟ (جون) گفتنش رو مخم بود… نگاهی به سامی و آراد انداختم که سامی بلند شد و گفت: yes. بلند شدم و رو به آراد گفتم: نمیای؟ آراد_نه شما برین. شاهرخ_شروین میاد شما هم بیا. شروین چشم غره ای بهش رفت و با تاخیر بلند شد… خب نمیخای بیای نیا عه! ژاله_داداش بیا، فرشته توام بیاهمه باهم رفتیم بیرون، بعد کلی راه رفتن و صدای خنده های ژاله رسیدیم… ماشالله… یه اکیپ دختر و پسر، شیش نفر بودن… آتیش روشن کرده بودن و دور هم میرقصیدن، یکی ساز میزد و یکی میخوند… با نزدیک شدن ما همشون ساکت شدن و سرجاشون وایستادن، شروین رفت جلو و گفت: بچه ها معرفی میکنم، (اشاره ای به من کرد و ادامه داد)نیلوفر، سامی و آراد و رو به ما گفت: فاطی، تارا، محمد، رامین، مبین و اخوشبختم. دختره که فکر کنم اسمش تارا بود گفت: واضح تر معرفی کن. ژاله به جای شروین گفت: عروسمون و برادرهاش. تارا_یعنی چی عروس؟ ژاله _خبر ندارین مگه؟ تارا_معمولا اخرین نفراتی هستیم که خبردار میشیم. شاهرخ _نیلوفر قراره زن شروین بشه. امیر خنده مزخرفی کرد و گفت: اونم چه زنی برگشتم و گفتم: عه نه بابا… وسط حرفم پرید و گفت: جوگیر یه چیزی گفتم حالا. چشمم خورد به دختری که اسمش فاطی بود، یجورایی بد نگام میکرد._شما معرفی نکردی خانوما و اقایون رو؟. شروین با حرص نفسشو داد بیرون و گفت: تارا دختر عمومه، فاطی دختر عمم که مادرشون فوت شدن، رامین و محمد برادرن و پسرای اون یکی عموم… ایمان داداشمه و یعنی… ایمان_از زن اول اقاجون. شروین_و مبین پسر داییم. رو به همشون گفتم_خوشبختم اقا ایمان که معلوم بود خون گرم و خوش برخورده گفت: همچنین. تارا_خب سرپا بده، بشینین. آراد که اصن حوصله نداشت، بخاطر همین چیزی نگفت،،، من نمیدونستم کوروش دوتا زن داره، پس اون یکی کجا بود من ندیدمش؟ نشستیم و گوشیمو برداشتم… انقدر مشغول گوشی بودم که حواسم به درو برم نبودـ.. یهو یکی زد پشت کمرم… اخی گفتم و برگشتم و….

، بدون اینکه نگاهی بهش بندازم گفتم: چته وحشی. بعد دیدم تارا بود، هینی کردم و گفتم: ببخشید تارا جون فک کردم سامی ی لبخند کج و کوله زد و گفت: اشکال نداره، دردت گرفت؟ _نه… تارا_بلند شو…_برچی؟ بعد نگاه کردم به جای خالی بچه ها… با تعجب گفتم: کجان اینا؟ تارا_داریم قایم باشک بازی میکنیم، رفتن قایم شدن من و تو گرگیم. خنده ای سر دادم و گفتم: قایم باشک؟ مگه بچه ایم؟ تارا_بچه و بزرگ نداریم پاشو پیداشون کنیم… استوپیه حواست باشه. _اهان اوکی ولی توی این باغ به این بزرگی؟ تارا_دور نمیشن همینجان، بلند شو. دیگه بلند شدم و رفتم یه طرف و تارا یه طرف… زیر لب غر غر میکردم… هرچی دید زدم کسیو پیدا نکردم، بیخیال برگشتم همونجا که دیدم همشون بودن، اول رامین زد زیر خنده… روبه تارا گفتم: بازم ما گرگیم؟ تارا _نه شروین و آراد گرگن. رو به آراد گفتم: داداش منو نگیری ها… ایمان_تقلب نداریم. آراد_مطمن باش اولین نفر توعی. اخم مصنوعی کردم و گفتم: گوه اضافه خوردی سامی_بیتربیت._با تربیت. آراد فقط خندید، تارا_بسه بچه ها بریم قایم بشیم. ما رفتیم قایم شدیم و اونا چشم گذاشتن، هرجا سامی رفت منم باهاش رفتم که غرغراش شروع شد و هی میگفت: بیشعور چرا دنبال من میای عه! الان گند میزنی هر دومون گیر میوفتیم. و…… منم اصلا تحویل نمیگرفتم. مشغول دید زدن شدم و حواسم به سامی نبود،، برگشتم دیدم سامی نیس و من مثل خر ترسیدم، اخه تو این تاریکی و بین درختا یکم ترسناک بود… میخاستم برم جلو و بگم اقا من تسلیم ولی منصرف شدم و همون جا موندم… یهو دیدم شروین داره میاد این طرف… یکم رفتم اونور تر تا منو نبینه ولی باز دیدم این نیست… نفس عمیقی کشیدم که دستی رو شونم احساس کردم، برنگشته جیغی زدم که گوش خودم کر شد. برگشتم و با ترس دیدم شروینه. با تعجب و کمی عصبی گفت: این حنجره رو از کجا به ارث بردی لامصب!. _یه چیزی میگفتی میفهمیدم توعی، سکتم دادی! سری از تاسف برام تکون داد، تازه یادم اومد وسط بازی بودیم، انگار اونم همین فکر رو کرد و شروع کرد به دویدن، منم سریع افتادم دنبالش که نره استپ نکنه، ولی دیر رسیدم. با صدای بلند داد زد: نیلوفر استپ… گرفتمش. چند دور دیگه بازی کردیم و دوباره دور آتیش نشستیم…

مبین گفت: کی زن گرفتی ما خبردار نشدیم؟ شروین بیخیال گفت: هنوز نه، معمولا پدر و مادرتون بهتون میگن عجیبه نمیدونستن. مبین _ایمان تو خبر داشتی؟ ایمان_یه چیزایی فهمیدم ولی خب اصل قضیه رو نه. فاطی_شروین جان دختره ایدالت هست یا نه؟ (جان)رو به قصد گفت. شروین میخاست حرف بزنه که گفتم: به شما ربطی داره فاطی خانوم؟ ژاله با تمسخر گفت: هه فاطی جون ایشون زود جوشه مواظب باش وحشی نشه. _وحشی که توعی، تو صورتت جوش داره نه من، نه مثل اینکه دوباره باید صورتتو خط خطی کنم وزق. _ژاله اومدی تو این عمارت هیچ غلطی نمیتونی بکنی پس بشین سرجات بچه…_نه بابا؟ حالا انگار قصر پادشاه شیلا هس، بعد که زدم لهت کردم میفهمی نیلوفر کیه، ببینم کی میتونه جلومو بگیره… بچه توعی و…. دیگه ادامه ندادم… ژاله میخاست حرف بزنه که امیر گفت: ژاله!!! این یعنی خفه شو. آراد به من چشم غره میرفت. محمد_اصن رابطه خوبی ندارین نه؟ و خندید… _نه نیس. ژاله_من با این رفیق باشم باید برم بمیرم. _پس برو بمیر… آراد_نیلوفر بسه تارا_رامین بخون تا باز بحثی نشده. شروین هیچی نگف و فقط شاهد دعوا ما بود… رامین شروع کرد به خوندن…. ناخوداگاه چشمام رو بستم و رفتم تو خیال…. نمیدونم چقدر گذشت که دستی رو شونم احساس کردم و باعث شد چشمامو باز کنم… سامی بود… گفت: کجایی دو ساعته دارم صدات میزنم، بلند شو بریم شام اوردن. اتیش رو. خاموش کرده بودن و داشتن میرفتن… منم بلند شدم و پشت سرشون راه افتادمـ.. یکم که دور شدیم حس کردم یکی پشت سرمه… اول فکر کردم سامی باشه ولی دیدم جلوم داره راه میره و من اخرین نفری بودم که امده بودم… پس کی میتونه باشه، وایستادم و برگشتم بیبینم کیه! چشمم که بهش خورد جیغی زدم… بچه ها برگشتن و اومدن سمتم… شاهرخ پوفی کرد و گفت: ای بابا صدیقه خانوم اینجا چیکار میکنین زنه قد کوتاهی داشت و یک چشمش سفید بود، و عصا داشت… گفت: هیچی شاهرخ جان داشتم قدم میزدم و بعد رو به من گفت: ببخشید اگه ترسوندمت… نفسمو دادم بیرون و گفتم: خاهش میکنم.. هنوز قبلم تند تند میزد… ژاله _ترسو._زر نزن بابا… زیر لب فحش داد که نشنیدم… تارا _خاله صدیقه یکی از خدمتکارای قدیمی اینجاس لبخندی زدم و دوباره برگشتیم بریم….

وارد عمارت شدیم ولی کسی داخل سالن نبود، بعد رفتیم یه سالن غذا خوری… همه نشسته بودن و مشغول خوردن بودن…. بی حرف نشستم و شروع کردم به خوردن…. بعد تموم شدن غذا باز رفیتیم همون سالن…. همهمه بود و هرکس مشغول حرف زدن و خندیدن، ناگهان کوروش عصاش رو به زمین کوبید و ساکت شدن… با غرور گفت: کامران حرفی نداری؟. بابا_درمورد؟… کوروش_ازدواج شروین و نیلوفر!.. باز رفت رو مخم مرتیکه خر… دستم مشت شد و عصبی شدم ولی لام تاکام حرف نزدم… بابا یه نگاه به من کرد که با چشمام التماسش میکردم، بدون توجه به من گفت: فقط یه شرط داره. کوروش _چی؟… بابا_جدا تو خونه خودشون زندگی کنن نه تو این خونه… متوجه اخم کوروش شدم! هلما گفت: همین؟ باشه چشم… ولی این اصلا منو خوشحال نکرد بدتر شدم، ناراحت تر و عصبی تر. واقعا فکر کردن من راضیم؟ اضافه کردم: و نزدیک منزل بابا… فرشته با ذوق گفت: پس راضی شدی؟. _شاید ظاهرم اینو نشون بده ولی نخیر اینطور نیست، اگه از سر مجبوری نبود اینجا نبودم… بلاخره ازدواج رسم و رسوم خودشو داره..! ژاله_چیزی میزنی؟. _هه! تو رو زدم یادت نیست؟ ژاله_پرووو…_خودتی… هلما_کل کل تون تمومی نداره ژاله خانوم… از من طرفداری کرد؟. شاهرخ_چیشد راضی شدی؟ با کمال بی احترامی و پرویی گفتم: به توچه!. شروین _شاهرخ حرف نزن تا همچین جوابی از طرف سرکار خانوم نشنوی. این یعنی هر دوتون خفه شید… رامین و ایمان و مبین زدن زیر خنده که فاطی گفت: هرهرهر خندیدم به دهنتون… ژاله_کوفت و زهرمار… شاهرخ عصبی زل زد بهم که حدس میزدم دلش میخواد بلند شه موهامو بکشه و چند تا مشت حواله صورتم کنه…

هلما گفت: دست نداره که عروس خانوم راضیه؟ و همه شروع کردن به دست زدن، فاطی، شروین، من، بابا، شاهرخ، ژاله، و کوروش دست نزدیم… اخه این عن بازیا چیه؟ گفتم: رفع زحمت کنیم آقا کوروش. هلما _کجا؟… تازه سر شبه._نه بریم دیگه… هلما خانوم اشاره ای به یکی از خدمه ها کرد و یهو سالن رفت رو هوا… ترسیدم ولی خب ضایع بازی در نیاوردم… ژاله رفت وسط و به همراهش بچه ها رفتن و رقصیدن… سامی هم رفت، اوف این چرا رفت دیگه… داشتن میرقصیدن و من عین منگلا نگاه کردم…. شروین نشسته بود و تو فکر بود… خیلی بد اخلاق و بد عنق بود… از همینجا میتونستم حس کنم ایندم چی بشه… ولی چیکار میتونم بکنم؟ پای ابروم در میون بود با اینکه نمیدونستم بابا چیکار کرده که من باید تاوان پس بدم… من با این ادم نمیتونستم زندگی کنم ازش میترسیدم… جلو همه خوب برخورد میکنه ولی خدا کنه تو تنهایی هم مث ادم برخورد کنه اما بعید میدونم…. از همه بیشتر از بابا دلگیر بودم… توقع نداشتم همچین کاری کنه…. بعد نیم ساعت که رقصیدنشون تموم شد از اون عمارت کوفتی زدیم بیرون و رفتیم خونه… خسته رفتم خوابیدم… صبح نرفتم مدرسه چون میدونستم ژاله خانوم به همه گفته و آبرومو برده… مامان گف شب میان خاستگاری! هه! روزم مسخره گذشت و شب شد! حاضر و اماده بودم که زنگ خونه به صدا دراومد… عادت نداشتم چادر سرم کنم و بخاطر همین یه مانتو پوشیدم…از اتاق رفتم بیرون و سلامی به کلی دادم… ایدفعه ایمان هم اومده بود برام جای تعجب داشت چرا مامانشو ندیدم…. رفتم داخل آشپز خونه و چایی ریختم و بردم…

… از کوروش شروع کردم تا شاهرخ و تعارف کردم ولی گفت: نمیخورم. با نیشخند گفتم: نسکافه هست بیارم خدمتتون!! با پرویی گفت: بیار… هلما_شاهرخ، بی ادبی نکن. و بعد رو به من گفت: نه عزیزم نمیخاد… اول با لبخند گفتم: نه اشکال نداره میارم. و بعد اخمی به شاهرخ کردم! به ایمان و شروین هم تعارف کردم و بعد رفتم داخل اشپزخونه و براش نسکافه درست کردم، بردم. برداشت و سینی رو گذاشتم روی اپن و بغل سامی نشستم… کوروش_خب عروس خانوم چیزی برای گفتن داری؟. _خیر!…. کوروش_هیچی؟. _هیچی هلما_اینطوری که نمیشه گلم._حرفی ندارم هیچی… هلما_خب پس میریم سر تعین مهریه، اقا کامران پیشنهادی شما چیه؟ بابا_اندازه سال تولد نیلوفر.! شروین خیلی ریلکس گفت: ده هزار سکه همه برگشتن سمتش و با تعجب زل زدن هلما_چی میگی شروین؟. منم خونسرد گفتم:_خوبه شروین_همین که گفتم ده هزار سکه. شاهرخ_شوخیت گرفته دیگه؟… اراد خنده ای کرد که بیشتر شبیه خنده تمسخر بود تا خنده معمولی… کوروش_باشه موردی نیست هلما_اقا کوروش!… کوروش بی توجه گفت: تاریخ عقد و عروسی؟…

_قبل عید عقد و بعد عید عروسی… بابا _خودتون تعین کنین…._بابا پس اینجا چیکاره ای شما؟. چشم غره ای بهم رفت و کوروش گفت: جهیزیه امادست.؟! مامان _بله از قبل براش تهیه کردم فقط خورده ریزه هاش مونده… هه چه عجب همین یک چیزو ازم دریغ نکرد. کوروش_عروس گفت قبل عید عروسی ولی دو روز بعد عروسی.. ابروهام رفت بالا و گفتم: بله؟. آراد _خیلی زوده… شروین_مشکلی نداره. آراد_ حدقل دو هفته فاصله بدین. هلما_اقا اراد راست میگه شروین_حله!… منظورش اینه که همتون خفه شید نظر من مهمه،،، ایششش عنتر…_مگه همه چی باید طبق مراد شما باشه؟ شروین _بله! میخاستم بگم بله و زهرمار ولی گفتم: خیر اقا شروین. کوروش_عروس دخالت نکن._دلم میخاد دخالت کنم. بابا_درست صحبت کن نیلوفر. _نمیخوام. شروین _هنوز خیلی بچه ای…_بچه هفت….. ادامه ندادم که هلما گفت_انقدر به خودت فشار نیار نیلوفر جون عزیزم…. عزیزمت بخوره تو سرت هلما جان، پسر بیشعورتو ادم کن بعد بیا خاستگاری! _بفرمایید حرفتون رو ادامه بدید اقای مهندس منظورم به شروین بود… لبخند مسخره ای زد و گفت: فردا حاضر باش میریم برای خرید حلقه.. لعنتی….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: تاوان
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی، جنایی
  • نویسنده: اسما جامی
https://beautyvolve.ir/?p=16977
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.