| Tuesday 27 October 2020 | 09:00
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 3

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 3

 

 

 

سجاد

 

 

 

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم.

– وای نه ساعت ده و نیمه!

یه کشی به بدن خستم دادم و خمیازه‌ای کشیدم.

– باید دوازده سر کار باشم!

یه نگاه به اطراف انداختم دوتا پنجره، یه ایوان، یه سیستم موسیقی، روی دیوار پر بود از نقاشی، اما بیشتر نقاشی یه دختر که هرشب برام ساز می‌زد. یه دختر موطلایی با چشای درشت و مشکی و دماغی تقریباً عملی دختری که از وقتی مادر و بابام و خواهرم تنهام گذاشتن توی دنیای رویا هام پیدا شد و من و شیفته‌ای خودش کرد. دختری که هیچ وقت اسمش رو بهم نگفت منم تصمیم گرفتم پری‌دریایی صداش کنم… اتاق جای سوزن انداختن نداشت، پر بود از گالاری نقاشی و قلمو و کاغذ و یه میز کامپیوتر به خودم که نگاه کردم دوباره روی زمین بودم.

– عه پسر نکنه نافت و با زمین گره زدن چرا هنوز نتونستی به تخت عادت کنی؟ نکنه هنوز حرفای بابا علی توی گوشته؟

هق هق گلوم رو خفه کرد قیافه یه آشنا جلوم چشام سبز شد آشنایی که از هشت سالگی تنهام گذاشت و برام غریبه شد. هنوز با همون نگاه گرم و لبخند شیرینش، همون کت و شلوار قهویش که زیبای و جذابیت مردونش رو بیشتر می‌کرد، هنوز با همون صدای دلنشینش… چشام رو بستم اشکای لعنتی فرصتی برای ریختن پیدا کردن. ابروهای پهن و دماغ درازش و جای دندون های که روی گونش بود؛ خیلی واقعی به نظر می‌رسید چندین بار وسوسه شدم چشای درشت و مشکیش رو بوسه بزنم اما این بهترین فرصت بود برای دیدن پدری که فقط برام خاطره شده بود. 

صدای شادش توی ذهنم اکو شد.

– سجادم نباید هیچ وقت غرور چشای خوشگلت رو کور کنه! ما از خاکیم و به خاک بر می‌گردیم، غرور آدم و می‌شکنه…

مرور خاطره ها برای منی که امبار باروت بودم شبیه کبریت بود، وقتی دفتر خاطراتم وا می‌شد کل دنیام توش می‌سوخت دیگه حتی سیل اشکامم قادر به خاموش کردن دنیام نبود، البته مگه شب از راه می‌رسید و پری‌دریایم واسم دلبری می‌کرد که اونم فقط برای شبام جواب می‌داد نه روزای که خبری از پری‌رویا هام نبود…

به ساعت گوشیم نگاه کردم تقریبا ساعت ده و پنجاه دیقه بود، بدن خسته و شکست خوردم رو به زور یاد آوری قور‌قور های مهندس فتاحی پیرمرد چهل وشیش ساله‌ای که وقتی عصبی می‌شد مثل زودپز می‌ترکید ما هم بهش لقب زودپز ترکیده رو داده بودیم از سر جام بلند شدم چند تا فحش آب دار بهش دادم.

– اسکول.

– پیر خرفت…

به طرف حموم رفتم و با شکم گشنه یه دوش پنچ دیقه‌ای گرفتم از حموم که بیرون اومدم حالت تهوع داشتم اما سریع سراغ یخچال رفتم و بطری شیر رو بالا کشیدم و شیر دهنی شده و توی یخچال گذاشتم و موهام رو با کالاه حوله ابیی رنگم خشک کردم و به طرف اتاقم رفتم و یه تیشرت قرمز و یه شرتک پوشیدم.

از اتاق خواب که بیرون اومدم یه نگاهی به اطراف انداختم انگار بازار شام بود شتر که چی عرض کنم یه خاورم با بارش توش گم می‌شد سریع رفتم دم در اتاق محمد و در زدم.

– ممد، آهای ممد با توام…

در رو باز کردم وضع حال در مقابل اتاق ممد بهتر بود کیسه بکس آویزون روی سقف تنها وسیله‌ای با نظم موجود اتاقش بود، یه تیشرتش این طرف روی قلمو ها، جورابش روی چراغ مطالعه… چندشم اومد بیشتر نگاه کنم آخه آدم کفشش رو بالای سرش می زاره؟

– ممد زنگ بزن بیان خونه رو تمیز کنن بوی گند خونه رو گرفته من میرم سرکار یه چیزی هم واسه تو درست می‌کنم تا بیام هلاک نشده باشی، من رفتم فقط زود بیدارشی ها!

حتی تکونم نخورد انگار تا الان براش لالایی می‌خوندم کلافه باشدت در و بستم توری که مرغای آسمونم گوشاشون رو گرفتن، به ساعت روی دیوار نگاه کردم.

– وای نه یازده و رب.

رفتم توی آشپزخونه و سری ماهی های بدون استخون و از یخچال بیرون آوردم و توی فر گذاشتم و چند تا سیب زمینی پوست کندم، بعد از خورد کردنشون تمیز شستمشون و زیر گاز رو روشن کردم، عجیب عاشق سیب زمینی سرخ کرده بودم اسمش که می‌اومد آب دهنم راه می‌افتاد. صدای چز چز روغن داغ و بوی سیب زمینی سرخ شده باهام حرف می‌زدن هر کدوم خاطره‌ای برای گفتن داشتن عاشق هنر بودم با تموم وجودم هر چی که هنر بود رو دوست داشتم امابه یه دلایلی مجبور شدم دوره دبیرستان مهندسی بخونم و دانشگاشم ادامه بدم و مهندس معدن بشم به هر حال زندگی خرج داره و باید تا وقت هست زندگی کنیم.

سیب‌زمینی های سرخ شده رو توی یه ظرف ریختم و بقیه سیب‌زمینی ها رو سرخ کردم، صدای فر بلند شد رفتم و ماهی ها رو از توی فر در آوردم و روی زمین یه سفره پهن کردم و ماهی و سیب زمینی و دوغ و سس فلفلی رو روی سفره چیدم و مشغول خوردن شدم البته گوشی رو روشن کردم.

با انبوهی از پیام ها و پیغام ها روبه رو شدم بجز هنر گروه های شعر و… داشتم البته دخترای که ازم خواستگاری می‌کردن، روزی نبود که دخترا نیان پی‌وی و ازم خواستگاری نکنن شرایطم طوری بود که دیگه اگه روزی چند تا جواب نه نمی‌دادم روزم نه تموم می‌شد نه شروع.

اما رفتار دختره دیشبی برام جالب بود خیلی جالب.

– ام… امشب چی بود اسمش؟

گوشی رو زمین گذاشتم و یه لقمه برداشتم و شروع به خوردن کردم. در حال جویدن ناهارم بودم که یهو یادم اومد.

– فک.. کنم… اسمش رها بود.

با عجله لقمه رو خوردم و با سرعت نور از سر جام بلند شدم و یه کت و شلوار توسی پوشیدم و بعد از اینکه با عطر دوش گرفتم، دوباره رفتم تو آشپزخونه و ظروف رو جمع کردم و یه لقمه برداشتم و از خونه بیرون زدم.

آپارتمانمون ساکت بود و همه مجردی زندگی می‌کردن البته به همراه حیون های خونگیشون، من اگه ممد نبود ترکیه برام زندون بود با وجود اینکه دیگه تنها بودم و توی ایرانم هیچ آشنایی نداشتم.

 

 

به پارکینگ که رسیدم کل لقمه رو دهنم گذاشتم از شانس خوبم همین که شروع به جویدن کردم یهو حس کردم دستی روی سینم رو نوازش می‌کنه، چون دهنم پر بود حتی صورتم رو برنگردوندم همین که به سینم نگاه کردم یه دست سفید و ظریف داشت سینم رو نوازش می‌کرد. با دستم دست سفید و از روی سینم برداشتم. تا اومدم در ماشین بنز نقره‌ایم رو باز کنم دوباره دوتا دست سینم رو حبس کردن.

– Hello Sajjad

به زور نصف لقم رو خوردم به سمت صدا برگشتم 

– Hello zeinab

موهای طلایی و فرفریش رو با دستش کنار زد، با چشای آبیش یه چشمکی زد.

– جای خواست رفت آیا؟

لحن حرف زدنش به حدی خنده دار بود که لقمه پرید توی گلوم، چندتا سرفه کردم هر کاری کردم فایده نداشت زینب از کیف صورتیش که هم ست لباسش بود یه بطری آب معدنی بیرون آورد و لب‌زد.

– چی شد تورو؟

آب رو خوردم و آروم خندم رو محو کردم و با دستمال لبای اجریم رو خشک کردم و لب‌زدم.

– هیچی فقط فارسی حرف زدنت تو حلقم خیلی جالب حرف می‌زنی.

دستش رو گذاشت روی لبم و آروم نوازششون کرد.

– هنوز کامل تمیز نشد سجی.

انگشتای ظریف و ماهرش داشت آتیش خوابیدم رو بیدار می‌کرد، نفسام نامنظم می‌زد.

– ببین من خیلی عجله دارم اگه کمتر از ده دیقه دیگه نرم سرکار کارم تمومه.

یکم جلو اومد و گونم رو بوسه زد و لب‌زد.

– باشی موفق عزیزم.

دیگه داشتم بالا می‌اوردم درسته مرد بودم و غریزه داشتم ولی رسما زینب شبیه یه عنکبوت بود که برام دام پهن کرده بود…

کلافه سوار ماشین شدم ماشینم رو روشن کردم، از آپارتمان مجرد ها بیرون زدم.

 

 

رها

 

با احساس درد از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. 

– آخ دختر ساعت ده صبحه!

دست ازکمرم گرفتم و با هزار و یه مکافات از سرجام بلند شدم و به زحمت رخت خوابم رو جمع کردم، از اتاق بیرون اومدم و چند تا نفس عمیق کشیدم خونه انگار خونه ارواح بود سوت و کور. چند تا قاب و عکس روی دیوار های که کاغذ دیواری شده بودن و کاناپه های دست دومی که دیگه رنگ و روی نداشتن، تی‌وی که رو دیوار نصب بود و قابی که به شکل قلب دورش رو حبس کرده بود…

به سمت دست شویی رفتم و دست و صورتم رو شستم به طرف آشپزخونه به راه افتادم، یه مقدار پنیر شور از یخچال برداشتم و یه چایی شیرن درست کردم و روی میز گذاشتم همین که اومدم بشینم و صبحونه بخورم یهو صدای در بلند شد.

– آخ خدا شکرت…

حرفم رو نصفه خوردم و به سمت در رفتم و در رو باز کردم هیچ کس نبود از شدت عصبانیت دندونام رو روی هم فشار دادم و لب زدم.

– احمق های مردم آزار نمی‌گن مردم کار زندگی دارن…

هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی مثل گربه پرید وسط تا جایی که تونستم جیغ زدم اونم چی یه جیغ فرا بنفش.

چشمام رو که باز کردم یه پسر مو شکلاتی، چشای مشکی و دماغی پهن و باصورتی لاغر بدنی اسکلتی که لباس سربازی تنش و یه کوله خاکی رنگ روی دوشش انداخته بود. اما بیچاره بخاطر جیغ فرا بنفش من صورتش انگار گچ شده بود رو دیدم، وقتی دید بهش خیره شده‌ام سرش رو انداخت پایین و لب‌زد.

– شلام من محشنم ملوشک هشت؟

نفس عمیقی کشیدم به خودم گفتم: این چرا به جای استفاده کردن از(س) از (ش) استفاده می‌کنه؟

سرم رو تکون دادم و دماغم رو جمع کردم.

– چی ملوسک ما اینجا ملوسک نداریم؟!

پوزخندی زد، لب‌زد.

– منظورم شقایقه؟

کمی به چشماش نگاه کردم برق چشماش که شبیه شقایقه، ولی دماغش شبیه نرگس مامان شقایقه گوشاششم شبیه سعید داداش بزرگ شقایقه پس یعنی فامیلشونه! داشتم آنالیزمش می‌ کردم که یه سرفه کرد و لب‌زد.

– میشه بگید کجاش؟

– راستش شقایق و بچه ها رفتن بیرون منم دقیق نمی‌دونم کجا رفتن. میشه بگی چیه شقایق هستی؟

لبخندی‌زد.

– داداششم.

– داداشش!

– آره داداششم.

چشام درشت، دهنم باز موند.

– این داداشش از کجا سرو کلش پیدا شد؟

– چی می‌دونم وجدونم؟

– چرا شقایق از این داداشش هیچی نگفت؟

– عه وجدون منم نمی دونم ولا منم بی خبرم…

وقتی به خودم اومدم دیدم هیچ کس نیست و من دارم مثل دیونه ها با خودم بحث می‌کنم؛ در رو بستم و رفتم صبحونم و خوردم البته چایی سرد شده بود دور ریختم و دوباره چای تازه توی فنجان ریختم و با شکر شیرینش کردم.

بعد از صبحونه گوشیم رو روشن کردم و تماس که نداشتم یه پیامک از طرف همراه اول اومده بود که نوشته بود شما این شانس رو داری که برنده خوش شانس ما شوید فقط کافیه…

هنوز کامل نخونده بودم که نت رو روشن کردم و وارد تل شدم، یه پسره پیام داده بود.

– سلام 

– ببخشید اومدم پی وی

– من خیلی وقته عاشقتم راستش می‌خوام بگم دارم از دوریت می‌میرم، دیگه نمی‌تونم بیشتر از این دندون رو جیگر بذارم.

– من دوست دارم، می‌دونم الان می‌گی یه چیزی به کلم خورده اما نترس چیزیم نشده دوست دارم.

چندین بار چشام رو باز و بسته کردم، گوشیم رو با دقت نگاه کردم انگار گوشی خودم بود.

– میگم گوشی گوشی خودمه؟

– ام… آره.

– خب وجدونم پس این عاشق دل خسته کیه؟

– ننم.

– درد بگیری وجدونی کم خوش‌مزه بازی دربیار به جاش کمکم کن.

– خب باشه کمکت می‌کنم برو ازش بپرس کیه؟

گوشی رو برداشتم و تایپ کردم.

– سلام ببخشید شما؟

چون آن بود سریع جواب داد: یه عاشق دل خسته. بعدش یه چند تا عکس از خودش البته طوری که تموم عضلاتش شبیه ورزشکارا بیرون افتاده بود فرستاد.

برای اولین بار بود می‌دیدمش چشماش که کاملا زرد و موهاشم هنایی و پوستشم که کاملان سفید و لباسم که رژ زده و ابروهاشم که تمیز کرده…

– وای خدا شکرت یه پسر دختر نما عاشقم شده.

– چیه توقع داشتی رستم عاشقت بشه؟ این که عضلاتش بیشتر از رستمه.

– وجدونم یه آدم پیدا بشه مارمولک هم باشه من قبولش دارم بابا من دنبال مردونگی رستمم نه عضلش. اینو خوب می‌دونم اندام هرکولی این پسره به‌خاطرمصرف قرص و‌… است.

– اوه دخی ولم کن مخم رو بردی تو تا آخرعمرت می‌ترشی.

– وجدون می‌‌دونی چیه من ترشیده شم بهتره تا با یه دختر یا پسر دختر نما ازدواج کنم.

– ببینم کسی که تو می‌خوای وجود داره؟

– وجدونم یقینن وجود داره.

– ولم کن خل‌و چل.

– وا وجدون مگه گرفتمت؟

دوباره گوشی رو برداشتم اینبار از طرف استاد بود، اسامی هم گروهی بچه ها رو توی گروه هنر استعداد نیست عشق است سنجاق کرده بود.

نفسم رو آروم بیرون دادم و زدم روش.

– خدایا خودت کمکم کن.

اسم شقایق رو با یه دختر که دانشجوی تهرونی بود دیدم، دنبال اسم خودم به صفحه چشم دوختن دهنم باز موند به طوری که تبدیل به باند فرود شد، یه حس عجیب داشتم بیشتر از اینکه هم گروهیم پسر بود اونم چی آشنا داشتم می‌سوختم. آب دهنم رو به زور خوردم از روی میز بلند شدم و یه آبی به صورتم زدم.

– وای نه سجی یعنی من و سجاد باید با همکاری کنیم؟ این دیگه آخر تباهیه…

– باز چته تو آخرش من و سکته می‌دی؟

– وجدونم من قراره با سجی کار کنم درسته زیادی خوشگل نی ولی خدایی کارش حرف نداره.

– خب دیونه اینکه خوبه می‌تونی چیزای خوبی یاد بگیری.

– آره وجدون ولی اون یه پسره؟

– خب پسر باشه.

– وجدونم اون مجرده.

– واقعا از کجا فهمیدی مجرده؟

– ام.. از رو عکساش.

– آفرین چقدر باهوش.

– خب شاید مجرد باشه دقیق نمی‌دونم، مجردم نباشه نامزدی، عشقی، رلی چیزی داره دیگه.

– ببین رها سرت به جای خورده چیزی شده؟

– نمی‌‌دونم از وقتی که باهم چت کردیم حس می‌‌کنم آشناست یه حس عجیب بهش دارم یه حسی که برام بیگانه است…

– چی بگم؟

– هیچی وجدونم بگو چیکار کنم؟

– یه درصدم از اون عقلت استفاده کن من چ می‌دونم.

کلافه شروع کردم به چرخیدن توی خونه، آروم‌و‌قرار نداشتم انگار منتظر یه طوفان بودم طوفانی که رهای درونم رو با خودش ببره، گمان کنم شستم از یه حادثه خبر دار است که من ازش بی‌خبرم…

دوستان عزیز از اینکه رمانم رو دنبال می کنید سپاسگزار هستم لطف کنید اگه دوست داشتین لایک کنید و برایم نظر بگذارید بی صبرانه  منتظر نظراتتون هستم.

           

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=16924
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.