| Wednesday 28 October 2020 | 09:02
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان مرگ برعشق

رمان مرگ برعشق

مقدمه…

 دلم برای دخترک درونم تنگ شده…
همان دخترکی که به سبکی پر و به سنگینی خاطرات تلخ و شیرین مادرش بود…
همان دخترکی که بزرگترین دغدغه اش خشک شدن لاک ناخن و پیدا کردن شاهزاده سوار بر اسب سفیدش بود…
همان دخترک خیال پردازی که عاشقِ عاشق شدن بود…
همان پرنده مغرورِ مبحوس در قفس که غرورش اجازه التماس برای رهایی نمیداد…
همان که به یک باره بزرگ شده…با بی رحمی تمام در دنیای نامردی ها رها شده بود
خانم شده بود..!
عاشق شده بود.!!
…عشق…
عشقی که اگر یک طرفه باشد، جاده ای ناهموار و سرشار از پستی بلندیست که نهایتش نه به قله معشوق…که به دره تاریک مرگ ختم میشود…دره ای که وجودت را به آتش میکشد!

“اما عشق نمیداند که در این شهر، ققنوس هایی هستند که از خاکسترشان نه یک ققنوس، که هزاران ققنوس پدید می آید
عشق نمیداند ، دخترانی هستند که از مرگ نمیهراسند.!!
دخترکانی که با مردانگی شان دست همه مرد ها را از پشت بسته اند.!!
بی شک عشق این چیز ها را نمیداند،که اگر میدانست…

پ ن : ققنوس نام پرنده ای هست در افسانه های قدیمی که وقتی بمیرد و آتشش بزنند از خاکسترش ققنوس دیگری پدید می آید😍 در واقع این پرنده جاودانه اس

 چرا مرگ بر عشق؟؟💔


عشق…بی وفا ترین و بی احساس ترین احساس آدمیست…
او همواره در حال شبیخون زدن به روح و جان آدمیست…
نبرد نابرابری که میان عشق و عقل سر میگیرد و برعکس هربار،”عقل پیروز میدان نمیشود”
چرا که عشق، پشتیبانی قوی چون قلب دارد!
قلبی که احساس عشق را در سراسر بدن پمپاژ کرده،.همه را همراه خود میسازد…
…’عقل که کوتاه می آید’…
از اریکه قدرت به زیر میکشانندش و به جایش “دیوانگی” را مینشانند…
دیوانگی که می آید…
غرور میرود…
شخصیت میرود…
عزت نفس میرود…
شوخی که نیست ، دیوانگی آمده!!!
،دیگر جایی برایشان باقی نمیماند!!.

❣….مرگ بر عشق….❣
مرگ بر عشقی که یوسف را عبید خالق و زلیخا را ذلیل مخلوق گردانید…
مرگ بر عشقی که لیلی را به گور و مجنون را به بیابان ها کشانید!!.
مرگ بر عشقی که کوه را برای فرهاد جا به جا… و بیستون را به یک ستون سهل و آسان کرد…
به راستی این عشق چه دارد که با این همه سختی باز هم خواهانش هستند؟؟؟
کاش میفهمیدم…

پارت اول….

 

در حالیکه جارو برقی رو خاموش میکرد دست به کمر زد و با استیصال به ما دو تا خیره شد : آخه من سر پیازم یا ته پیاز؟؟
آرام با چاپلوسی جلو رفت و لپشو کشید:
شوما خود پیازی نگین جونم..
نگین یه دونه زد پشت دست آرام و با اخم گفت :انقد زبون نریز بچه میدونی که نمیشه!
آرام که از صبح برای بار دهم شکست خورده بود تو کارش و حالا دیگه فهمیده بود نگین چقدر جدیه و کوتاه بیا نیست عصبانی شد و جیغای فرا بنفشش شروع شد..
این بشر اصلا شبیه اسمش نبود!
آرام: دِ آخه چرا شماها همچین میکنین به جون من؟؟ مگه این بدبخت ننه مرده چه هیزم تری به شما فروخته؟؟؟
بابا یه تولد سادس به خدا نمیخوایم که بریم پارتی ! اه خوبه یارو …

بقیه حرفاشو با هدفونی که گذاشتم رو گوشم نشنیدم …
یعنی اگه میخواستم بشنوم مغز برام نمیموند… ترجیح میدادم چشمامو ببندم و با صدای خسته ی مازیار فلاح عشق کنم..
یعنی خب …فقط مازیار فلاحم که نه… عکس سه در چهار گوشه کیف پولمم هست…
این عکس…ميتونه باهام حرف بزنه…ميتونه تا چند روز اشكمو در بياره…ميتونه آرومم کنه…ميتونه بدترين و بهترين اتفاقات و برام بسازه
يه عكسه ها ، ولي ميتونه هزار تا تونستن باشه..
اونقدر شب و روزمو با این عکس بودم که الان میتونم خیلی راحت تصورش کنم و…محو بشم تو چشمای خوش رنگ و مغرور شاهزاده ام و برای خودم قصه بسازم … قصه های شیرینی که هیچوقت به جدایی ختم نمیشد
و منو معشوقم سال های سال به خوبی و خوشی زندگی میکردیم…
مثل تموم قصه ها

با برداشته شدن هدفون از روی گوشم چشمامو باز کردم …از خیال شیرینم بیرون اومدم و به آرام حرصی روبه روم خیره شدم
آرام:
چرا عین پشمک نشستی اینجا ؟؟ پاشو یه حرکتی بزن بلکه فرجی شه
پاهامو از رو مبل گذاشتم پایین و صاف نشستم با اون قیافه عصبی حسابی با مزه و خنده دار شده بود : تو با این همه ادعات تو سخنوری توش موندی از من چه انتظاری داری دیگه؟

نشست کنارم و با حسرت خیره شد به یه گوشه:
آی گفتی .. خره از بس فک زدم سر خودم رف.. اما این نگین خر نشد که نشد
از لحن غم بارش بیشتر خندم میگرفت:
اصلا چیشد که بابا و عمه زدن به تیپ و تار هم؟
شونه بالا انداخت و با حرص لباشو کج کرد:
چمیدونم بابا’.. این عمه رف حوزه درس خوند بعدشم راه افتاد که امر به معروف و نهی از منکر کنه از شانس چیز مرغی ما اولین جا اومد اینجا و به این غرتی خانوم گیر داد… بابای مام زن ذلیییل
دستمو گذاشتم رو دهنم و خندیدم: اگه نگین بفهمه
با خنده شونه بالا انداخت: والا مگه دروغ میگم؟
اصن خود بابام دست کمی از عمه نداره ولی جرعت نداره به این سوگولیش گیر بده
لبخندم پر کشید:
من حس میکنم بعد از مامان میترسه اینم از دستش بره
لبخند اونم پر کشید و از جاش بلند شد: تو استعداد خاصی تو زهرمار کردن اوقات آدم داری.، حتما باید مامانو یادم مینداختی الان؟؟؟

چینی به بینیم انداختم: الان یعنی اوقاتت خوب بود من زهرمارش کردم؟
سر تکون داد و با قیافه حق به جانبی گفت: بعله من همیشه خوش اخلاق و خانومم
خندم گرفت:بله بله بعد عمه منه حتما که صبح به صبح جنگ جهانی تو این خونه راه میندازه!
چشماشو گردوند : میگی چیکار کنم؟ نمیبینی حبس شدیم تو این قفس نمیزارن تکون بخوریم؟
تو که عین خیالت نیست چجوری باهات رفتار بشه ولی من خسته شدم …من میخوام آزاد باشم، زندگی کنم…مگه چند بار آدم سن میکنه؟
دستشو بالا آورد و انگشت اشاره شو دو سه بار به سرم زد و با تحکم گفت: تو اون مغز پوکت فرو کن دیگه بچه نیستی و حودت باید برای خودت تصمیم بگیری…تو یه آدمی با یه دنیا..بابا یه آدمه با یه دنیای دیگه…اون حق نداره چیزی بهمون تحمیل کنه
از زیر دستش کنار اومدم:خیلی خب بابا یه نفس بکش خفه نشی.. دنیارم اینا رو بگی آخرش بابا با عمه مشکل داره؛ عمرا نمیزاره بریم تولد پسرش … “و من چقدر ذوق کردم از فکر پسرش”….
پشت چشمی نازک کرد: ن که بقیه جاها رو میزاره بریم؟ بدبختِ ساده… منو و تُ ؛ تو این خونه حبس شدیم.!
آهمو فرو خوردم، راست میگفت؛ بابا از زندگی فقط کار کردن و از دختر داشتن، فقط محدود کردنشو بلد بود
کی گفته غریبه ها خطرناکن؟
بابای ما با همه آشنا بودنش، بیشترین آسیب رو به روح دختراش زده بود….

 

آرام چپ چپی نگام کرد و همون طور که رو مبل کنار من نشسته بود دو دستشو بلند کرد و کوبید تو سرم
چشمام گرد شد و از جا پریدم…با کف دست شروع کردم ماساژ دادن سرم..: چته باز دیوونه؟..این دسته تو داری یا پاره آجر؟
خنده اش گرفت:
-هیچی..اعصابم از دست خنگ بازیا جنابعالی خورده..همش بشین مثل پیر زنا آه بکش یه وقت همت نکنی از این وضع در بیایما

+میگی چیکار کنم؟تو صبح تا شب با این نگین بدبخت دعوا کردی؛ چیشد؟ تغییری تو وضعمون بوجود اومد،؟
نگاهی به آشپزخونه انداخت و وقتی نگین رو سرگرم مرغ خورد کردن دید برگشت سمت من و آروم پچ پچ کرد:
نگین کاره ای نیست باران؛.. ما الکی آب تو هاون میکوبیم…باید با بابا حرف بزنیم…اونه که نمیزاره آب بخوریم..اونه که محدودمون میکنه و یه تولد کوچیکم جلوشو میگیره

حرفاشو قبول داشتم ولی چطوی باید به بابا میگفتیم؟…
یه لحظه دلم گرفت…یه پدر چقدر باید غریبه باشه که دختراش حتی یه حرف ساده رو هم نتونن بهش بزنن؟..
انگار آرام حرفامو نگفته میدونست که گفت:
..اصلا…اصلا اگه بریم بگیم بابا ما میخوایم بریم تولد چیکار میکنه؟…کتکمون میزنه؟…میکشتمون؟ مرگ یه بار شیونم یه بار دیگه..ببین باران…..
صدای اومدن نگین باعث شد ساکت بشه: خیلی خب دخترا…حالا انقدر به این تولد کوفتی فکر نکنین؛ یه کاریش میکنم…پاشین فعلا کاراتونو بکنین خونه سمیه خانوم دعوتیم.
با این حرفش آرام پوف بلندی کشید و همزمان با من از جا بلند شد…
سمیه خانم ماهی دوبار آش نذری میپخت و ما هربار مجبور بودیم دنبال نگین اونجا باشیم..البته خود نگین بیچاره خیلی اهل این کارا نبود ولی به خاطر خواست بابا میرفت و ماهارم زوری میبرد…البته بازم به خواست بابا.!!!
وارد اتاق شدم…،آرام با اخم غلیظی داشت آماده میشد، تا خواستم حرفی بزنم تقه ای به در خورد و نگین حاضر و آماده درو باز کرد…با دیدن ما اخمهاش تو هم شد: شما که هنوز آماده نشدین
آرام اخم داشت: خدایی مارو چی فرض کردی نگین؟همین الان گفتیا
بعدم زیر لب شروع کرد غرغر کردن با خودش
نگین کلافه گفت خیلی خب دیر شد، من برم..زود اومدینا!
بعدم رو به من خندید و آروم پچ زد: باران،تو خانومی …آرومی…این دختره کله شقو هم آروم کن بیارش
سرمو تکون دادمو نگین به سمت در رفت:
من نمیدونم اینا چجور دوقلو هایی هستن دیگه…نه به اون که آدمو درسته قورت میده ن به این که حرف بلد نیست بزنه…کله تکون میده
خندم گرفت…راست میگفت، منو آرام اصلا مثل هم نبودیم…شاید اگه چهره مون انفدر شبیه هم نبود هیچکس فکر نمیکرد ما خواهر دوقلو باشیم..
فکر هامو پس زدم و سریع آماده شدم تا بریم…لباس های سر تا پا مشکی و درآخر ….چادر!!
برگشتم سمت آرام و کش چادرم رو جلوتر کشیدم و همزمان به طرف در خونه رفتیم…
خونه سمیه خانم فقط یه کوچه بالاتر بود
نگاهی به آرام انداختم؛ عجیب تو فکر بود..با آرنج زدم بهش:تو فکری!؟
سرجاش ایستاد: میگم باران؟
+هوم؟
× خدا وقتی آدمو آفرید مگه نگفت بهت اختیار دادم تا مسیر زندگیتو خودت مشخص کنی؟
وای دوباره شروع کرد… با کلافگی گفتم: خب؟
با لبخند پیروزمندانه ای که نمیدونم از کجا اومد نگام کرد: من و تو هم آدمیم و اختیار داریم و الان دلمون نمیخاد به این مجلس بریم….پس؟

دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار…چرا این دختر نمیفهمید وضعیت زندگی مونو؟…چرا دست بر نمیداشت؟
تا خواستم حرفی بزنم دستشو گذاشت رو دهنم:هیییس…هیچی نگو باران،فقط بیا..بزار یه زره مثل هم سن و سالهامون باشیم
دستمو کشید …شروع کردیم به دویدن..انگار که از قفس آزاد شده باشیم…
از پیچ کوچه که گذشتیم ایستاد…نفس نفس میزدیم
با یه حرکت چادرشو درآورد و گوله کرد تو کیفش
به ابروهایم که از فرط تعجب بالا پریده بود نگاه کرد: هیچوقت دوسش نداشتیم…داشتیم؟

نمیدونم…نمیدونستم…اون لحظه فقط میدونستم که کارمون اگر غلط نبود…درستم نبود
آرام عصبی بود…عقده داشت…از بابا…از همه کس…که به جرم دختر بودن محدودش میکردن..اون سعی داشت با این کار قسمتی از خشم و عقده ای که داشت رو جبران کنه..
هر چند…
که نه راهش درست بود و نه جبران میشد..!!

راوی:

نگین حقیقتا از مجلس چیزی نفهمید…
تمام وقت فکرش هزار راه رفته و برگشته و لبانش به مردم لبخند های مصنوعی زده بود…
از همان اول هم دختر ها رقبتی برای اینجا آمدن نداشتند ولی هر بار مجتبی مجبورشان میکرد…
نگین میدانست بالاخره روزی از جبر خسته میشوند و نافرمانی میکنند و همیشه هم از این روز میترسید…
به محض آمدنش به خانه؛ دختر ها خودشان را به خواب زدند و او هم ترجیح داد حرفی نزند..
در حال منظم کردن کمدش بود که مجتبی با دستی پر، وارد خانه شد..
به سمتش رفت و کیسه های خرید را از دستش گرفت: اووو چه خبرته اینهمه خوراکی برا کی گرفتی،؟
-علیک سلام خانوم
پشت چشمی نازک میکند:سلام
مجتبی در حالیکه روی مبل مینشست و جوراب هایش را در می آورد لبخندی خسته به رویش میپاشد:شما که باز قهری
نگین در حالی که چشمانش را تنگ میکند غر میزند: یک ماهه منو نبردی پسرمو ببینم، اینه رسمش؟؟ تو قول دادی
-سر قولم هستم خانوم این روزا یه کم گرفتار بودم
+گرفتار چی؟؟
-آخر ساله و حساب کتابای شرکت حسابی به هم ریخته
به سمت آشپزخانه میرود تا چایی بیاورد
در همان حال نگاهش به اپن و کیسه های خرید میافتد : نگفتی؟ این همه خوراکی واسه چی خریدی؟
دستانش را بالا میبرد و کش و قوسی به به بدنش میدهد:
مگه امروز زنگ نزدی که دخترا از طرف بسیج میخوان یه روزه برن قم و جمکران؟خب اینارو خریدم تو راه بخورن دیگه

با شنیدن این حرف چایی روی دستش ریخت
…شاید در تمام این سالهای مشترک زندگی اش با مجتبی این تنها دروغی بود که بر زبان آورده بود…آنهم نه به خاطر خودش..به خاطر دخترانی که بزرگ شده بودند و حقشان بود در اجتماع باشند و دست کم یک تولد ساده را بتوانند بروند…میترسید..از خشم نگاه آرام که لحظه ای تمام نمیشد…از عقده ای شدن دختر ها میترسید…یک تولد که به جایی بر نمیخورد…آن هم وقتی رهام همراهشان بود!!

خودش را دلداری میدهد و با سینی چای پیش مجتبی بازمیگردد؛ باید یک زنگ هم به رهام بزند…پسرک چموش چند وقتیست خبری از خودش نمیدهد
مجتبی : دخترا کجان؟؟
فنجان چایی را برمیدارد: تو اتاقشونن بزار صداشون کنم…مجتبی دست روی زانوی نگین میگذارد:نمیخواد بشین باهات کار دارم
-خیر باشه حاجی/
میخندد:خیره نترس…فنجان را به سمت لبش میبرد: تو آسانسور محبی رو دیدم
-خب؟
مجتبی: خب به جمالت نگین خانم…دیگه وقتشه دخترا برن خونه بخت…سنی ازشون گذشته
چشمان نگین درشت میشود: خاک برسرم مجتبی اینا همش 22 سالشونه!!!..

از چشمان درشت شده نگین خنده اش میگیرد: باشه به هرحال خوب نیست دختر زیاد مجرد بمونه
نگین پشت چشمی نازک میکند: باز شروع کردیا حاجی! عهد قاجار نیستیم که…حالا اصلا محبی از کدومشون خواستگاری کرد؟

+باران..

خیالش راحت شد…باران راحت مجاب میشد: خیلی خب فردا بهش میگم ببینم نظرش چیه

اخم های مجتبی در هم شد: نظر چی میخوای بپرسی؟؟…هم پسره و هم خانوادش آدمای خوبی هستن..من هفته دیگه قرار گذاشتم باهاشونا …گفته باشم
چایی در گلویش میپرد:
مرد سرخود چه کاریه کردی؟؟ به خدا تو همون عهد قاجارشم نظر دخترو واسه ازدواج میپرسیدن…
مجتبی از جایش بلند میشود و به سمت اتاق میرود : اه شلوغش نکن…باران دختری نیست رو حرف من حرف بزنه
نگین پوف کلافه ای میکشد…
+چون اون دختر نجیبیه تو باید سو استفاده کنی؟؟؟…
چطور این مرد اینهمه خودخواه بود؟؟..نمیتوانست هضم کند…باران و آرام را مثل بچه های خودش دوست داشت و نمیخواست آسیب ببینند و این مرد…فقط به خودش فکر میکرد
اصلا حالا که فکر میکند نباید به عنوان زیارت حضرت معصومه ؛ اجازه تولد را از مجتبی میگرفت…باید مستقیم موضوع تولد را مطرح میکرد تا این مرد کمی از پوسته ضخیم و قدیمی که دور افکارش کشیده دست بردارد…

شال گردنی که داشت برای مجتبی میبافت را کنار گذاشت و از جا بلند شد…
نگاهی به گاز انداخت و به سمت آشپز خانه رفت تا زیر اجاق را خاموش کند..ساعت‌ 3 و نیم بعد از ظهر را نشان میداد..معمولا در خانه صبحانه دیر خورده میشد و به همین دلیل ناهار تا این موقع طول میکشید..
سری به اتاق خوابشان زد و به مجتبی که روی میز خوابش برده بود نگاه کرد…حسابداری هم دردسر داشت…مخصوصا آخر سالها…
نگین خوش بینانه خیال میکرد بعد از بازنشستگی اش با خیال راحت استراحت میکند و مسافرت میروند… ولی بعد متوجه شد؛ حقوق بازنشستگی حتی کفاف 4 نفر ناقابل را هم نمیدهد
و این شد که مرد رو به رویش در آستانه 50 سالگی؛ هنوز درد نان دارد…
مجتبی آدم بدی نبود…اتفاقا ساده و زن و بچه دوست هم بود
فقط جنس محبتش فرق میکرد…
خیال میکرد همه مرد ها نشسته اند تا دخترانش را از راه به در کنند…
از وقتی نگین یادش بود همیشه این بدگمانی را داشت…
از زندگی گذشته اش و مادر دختر ها چیزی نمیدانست…یعنی هر وقت که برای پرسیدن پا پیش گذاشته بود مجتبی به شدت عصبی میشد و باعث میشد عقب نشینی کند و دیگر نپرسد…
ولی میدانست منشا این سخت گیری ها و بی اعتمادی ها هر چه هست به همان روز ها و همسر مرحومش مربوط میشود…
مجتبی را بیدار کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا میز ناهار را بچیند…
چند دقیقه بعد با لبخند وارد شد: به به..چه گرده نگین..بوی مرغت هوش از سر آدم میبره
با لبخند برایش برنج کشید: کم بخور مجتبی…شکمت اندازه زنا حامله شده
هر دو بلند خندیدند و مجتبی در حالیکه سر میز مینشست و تکه ای مرغ به دهان میگرفت گفت: اصلا حدیث داریم که مرد باید شکمش گنده باشه…این دست پختو یاد دخترا هم بده پس فردا آبروشون نره
پشت چشمی نازک میکند: نترس اونا از منم بهتر بلدن
+کجان پس..ناهار نمیخورن؟
نگین از جا بلند شد تا صدایشان بزند
خنده اش گرفته بود که مثل بچه های خطاکار از صبح تو اتاق قایم شده بودند…تقه ای به در زد و وارد شد: دخترااا…چقدر میخوا…
با دیدن اتاق خالی دختر ها سر جایش خشک شد
کجا بودند؟؟؟
سر ظهر که از خانه سمیه خانم آمده بود صدایشان زده بود و وقتی جواب ندادند فکر کرد حتما خوابیده اند…ولی الان
خدای من..باورش نمیشد بی خبر و تنها بیرون رفته اند..در خوش بینانه ترین حالت فکر میکرد در خانه مانده و به مجلس نیامدند نه اینکه…وای
از آن موقع 4 ساعت میگذرد…
گیر آدم نا اهلی نیوفتاده باشند؟؟…میشد گفت اولین بارشان بود تنها از خانه بیرون میرفتند…
حتی برای مدرسه هم خود مجتبی میبردشان
دانشگاه هم ک… نمیگذاشت بروند…
فکر میکرد خانه فساد است…
یک لحظه با همه عشقی که به همسرش داشت حالش به هم خورد از مرد کوته فکری که با او زندگی میکند…

+پس کجا موندین؟؟بیاین دیگه یخ کرد

با صدای مجتبی آه از نهادش بر خواست…
حالا به او چه بگوید؟…

پارت بعدی فردا ساعت 12 شب”

قسمت صوتی این پارت تا ساعاتی دیگر منتشر میشود.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=16866
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.