| Thursday 22 October 2020 | 00:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم

*از زبان ارشام*
.
کارای شرکت امروز خیلی کم بود سریع انجامشون دادمو اومدم خونه … چقد این چند روز که لیلا نیست این خونه ساکته
خداکنه یه هفته دیگه بیاد .. وارد خونه شدم و بلند سلام کردم منتظر بودم شایلا جواب بده ولی نخیررر… نهال خانم بازم اینجاست…
.
نهال: سلام ارشام..خسته نباشی.. بیا ببین لیلا جون رو راضی کردن برگرده خونه.. فقط بخاطر تووو ها…
.
_ عه… مرسی که اینکارو کردی…واقعا دلم برا لیلا جونم تنگ شده بود… تو همینجا بشین منم الان میرم پیشش و بعد میام…
.
از پله ها رفتم بالا ولی سمت اتاق لیلا نرفتم .. رفتم داخل اتاق خودم.. گوشیمو برداشتم و زنگ زدم بهش…
.
_ الو سلام خوب هستید.. میشه گوشیو بدید به رئیس؟
.
+چشم.. یه لحظه صبر کنید..
.
.
+ به به اقا ارشام گل.. چه خبر … چه کردی با اینیکی؟
.
_هیچ خبری نیست … خیلی تلاش کردم که پیدا کنم..
این روزاهم همش با تیارا بودم… ولی اصلا‌‌…
.
+ ای بابا… شماها که منو دیوونه کردید.. اون از عرفان
اینم از تو..
‌.
_ولی بنظر من خیلی خوب شد که خانواده عرفان هم به اونا نزدیکن..راحت تر شد کارمون…
.
+اره خب درست میگی.. ولی عرفان کاری نمیتونه بکنه
خواهرش به اونا نزدیکه واونم‌که چیزی رو نمیگه!
.
_ هوووف… اخه یه موضوع ساده انقدر مارو گیج کرد..
.
+ حالا اینارو ول کن… من باید برم… فقط ارشام حواست باشه هربار دارم بهت اینو میگم.. کسی بهت شک نکنه هااا…
.
_ نه بابا حواسم هست.. انگار بار اولمه‌که اینطور رفتار میکنی….

بعد از اینکه خدافظی کردم سریع گوشیو گذاشتم کنار و رفتم‌روی تختم که بخوابم تا نهال نیومد بالا…
.
.
*از زبون تیارا*
.
یه حس بدی داشتم.. دلشوره داشتم .. همش به فکر ارشام بودم …
.
دیگه نتونستم تحمل کنم… گوشیشم خاموش بود.. لباسامو پوشیدم سریع رفتم پایین و از مامان اجازه گرفتم و گفتم سریع میام…سوار پاشین شدم و فقط عجله داشتم که برم‌‌…یکم فکر کردم تا ادرس خونشون یادم بیاد.. امااا اصلاا… زنگ زدم به احسان تا ادرس رو بگیرم..
.
احسان: به به خواهر من.. خوبی خوشی سلامتی؟.. چی شده بازم یاد من‌افتادی؟
.
_ احسان سریع ادرس خونه ارشام اینارو بگو… یادم رفته
.
احسان که توقع نواشت من‌انقد جدی باشم سریع ادرس رو داد و منم قطع کردمم..
.
.
.
وارد خونه شدم.. همه جا ساکت‌بود… خدمتکاره گفته بود که لیلا جون و اقای مدبر نیستن…
.
یکم رفتم جلوتر که دیدم یه دختری نشسته رو مبل و پشتش به منه..‌ حتما شایلاست… صداش زدم.. وقتی برگشت.. با دیدنش شوکه شدم..نهال؟؟…با این لباسا؟.. اینجا چیکار میکنه
اونم تنها.. ارشام…
.
نهال: عه وا.. سلام تیارا جون‌ خوبی عصیصم.. چی شده اومدی اینجا؟…
.
_ سلام عزیزم… اومدم ارشامو ببینم..
.
نهال: وای نه نری بالاا.. ارشام خیلی خستست ‌..رفته استراحت کنه… گفت کسی مزاحمم نشه..
.
_ اومم.. من فرق دارم نهااال جوون..
.
نهال: چه فرقی اخه..
.
صدای ارشام رو که شنیدم انرژی گرفتم…
.
ارشام: تیارا همه چیش فرق داری… عشقم بیا بالا…
.
نهال:عه ارشامم.. چرا از بالای پله ها اینطور سرتو اوردی پایین .. نمیگی یه لحظه حواست نباشه میفتییی..
.
_ شما نگران خودت باش..
.
سریع رفتم سمت پله ها و رفتم بالا…….
_ این دختره اینجا چیکار میکنه؟؟.. جریان چیه ارشام؟؟؟
.
ارشام: عزیزم تو که میدونی من خودمم خوشم نمیاد زیاد بیاد اینجا ولی خب چیکارش کنم .. بنظر خودت میشه بهش بگم برو بیرون؟؟
.
_ نه خب برو به لیلا جون یا بابات بگو‌که دیگه نهال نیاد اینجا … دیگه تو نامزد داری .. چه دلیلی داره اونم بیاد اینجا؟؟.
.
ارشام: الان من برم اینو بگم .. نمیگه که اصلا بخاطر تو نمیاد .. میاد به عمش سر بزنه..
.
_‌ اصلا تو خودت مشکوکی … اه ولم کن بابا… منو بگو‌برا تو اومدم اینجا‌..‌ اصلا من برم دیگه.. شماهم برو با نهال جون خرید عروسیو انجام بده..
.
در رو باز کردم که برم اما لحظه اخر ارشام دستمو از پشت کشید و پرت شدم تو بغلش..
.
ارشام:خانوم من انقد لوس نبودا…اصلا حالا که تا اینجا اومدی بریم خریدای عروسی رو یکمشو انجام بدیم؟؟… چیزی نمونده به عروسی هاا..
.
_ نمیخوام.. من با تو هییچ جا نمیام..
.
ارشام: باش… من‌برم اماده شم که بریم .. توهم برو پایین بشین پیش نهال جون
.
_ ارشااام… میدونی من‌حرص میخورمااا
.
خندید و رفت سمت‌کمد لباساش.. .
.
.
.
نیم ساعته نشستم رو مبل روبرویی نهال..
سرشو کرده تو اون گوشی با اون ناخنا شیطانیش هی میکوبه رو صفحه گوشی… اخه نمیدونم کی با ناخن با گوشی کار میکنه…
.
نهال؛ چی شده تیارا جون.. خیره شدی به من … خوشگل ندیدی؟
.
سس ماست… خوشگل:/
.
_ نه عزیزم خوشگل که هرروز جلوی ایینه میبینم ..ادم عجیب ندیده بودم که به لطف تو دیدم…
.
دیگه چون ارشام اومد نتونست جواب بده و سرشو برگردوند سمت ارشام…

نهال: وای ارشام چقد خوشتیپ شدی .. کجا میخای بری ؟؟
میخوای تیارا جون رو برسونی خونشون؟
اخه تو خسته ای.. بزار خودم میبرمش …
.
_نخیر عزیزم.. من خودم ماشین دارم.. ارشام پیشنهاد داد که بریم بیرون..
.
نهال سرشو تکون داد و گفت خوش بگذره..
.
خدافظی کردیم و زدیم بیرون‌‌…. من‌جلوتر از ارشام میرفتم و ادای نهال رو در میاوردم و حرص میخوردم… برگشتم پشت سرمو نگاه کردم‌دیدم ارشام اروم داره میاد.. و سرشم پایینه
.
_ تو چرا انقد اروم میای؟ .. چرا سرت پایینه؟
.
سرشو اورد بالا دیدم مثل چی داره میخنده..
.
_ هر هر هر .. به چی میخندی؟؟… اصلاا من با تو هیچ جا نمیام‌..
.
بدو بدو اومد سمتم و بغلم‌کرد..
.
ارشام: عه خب بامزه شده بودی خندیدم دیگه‌‌‌…
بعدشم تو که قرار نیست با من جایی بیای..
من‌میخوام با تو بیام سوار ماشینت بشم..
ببینم رانندگیت چطوره…
.
_’ اونبار که دیدی..
.
ارشام:’ کدوم بار؟
.
_ همون بار که با اتنا جون تو دانشگاه بودی!
.
ارشام: اوممم‌… یادم نمیاد .. بیخیال اصلا…
الان مهمه ..بدو بریم سوار ماشین بشیم..
.
.
قشنگ معلوم بود میخواد از این بحث ها فرار کنه و جواب نده..‌ واقعا این چند روز اخلاقش یجوری شده..
.
.
.
_ ارشااام…من‌این لباسا رو میخوام
.
ارشام: عزیز من‌.. تو که نصف بازار رو خریدی
فعلا لباس عروس خیلی مهم تره ها…
اول اونو پیدا کن .. اون که حل شد بعدش میریم نصف شهرو برات میخرم … اوکی؟

_ نه اوکی نیس‌..

ارشام: باز چراا؟؟…

_ نصف دیگشو میخوای بدی به کی؟….😒😂💔
.
ارشام: خیلی ..
.
_ خیلی چی؟
.
ارشام: خیلی عاشقتم..
.
_ اوممم… وظیفته عشقم..
.
پررویی زیر لب گفت و رفت سمت مغازه ها‌.
.
_ ارشام من همه لباس عروسای اینجا رو دوس دارم…
.
ارشام: حاالا تو بیا بریم داخل مغازه ها.. شای مثل این فیلما یهو یه لباس بیارن مخصوص خودت…
.
با خوشحالی وارد خونه شدم و سلام کردم .. انقد فکرم پیش لباسم بود که با کله رفتم‌تو دیوار..
.
مامان: عه وا.. چته تو .. چرا اینطوری شدی؟
.
_ببخشید حواسممم نبود…
.
مامان: خب حالا چی شده انقد خوشحالی؟
.
_ لباس عروسمو خریدممم….
.
مامان: عه مباااارک..ارشام بردش دیگه؟
‌.
_ ارههه… نزاشت من بیارمش..
.
مامان درحالی که داشت میرفت داخل اشپزخونه گفت
.
مامان: خوب کاری کرد … اگه میاوردش اینجا انقد میپوشیدیش تا خراب میشد.. عکس هم نگرفتی ازش؟؟
.
_‌نه یادم رفت اصلا…حالا بعدا میبینش‌.‌.وای مامان خیلی خستم میخوام برم فقط بخوابمم.. فردا هم نمیرم سرکار به تیام بگو…
.
مامان: شام چی؟؟
.
_ شام خوردم…
.
مامان: باشه پس برو بخواب.. با لباس بیرونی نخوابی هاا
.
_‌چشم…
.
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به ارشام … در حال مکالمه بود…
نیم ساعت گذشت دوباره زنگ زدم .. هنوز داشت صحبت میکرد…ای بابا.. داره با کی صحبت میکنه یعنی…
اه اصلا برم بخوابم بهتره… اگه بخوام از کارای ارشام سر در بیارم دیوونه میشم…
.
_ولم کنیدد.. چیکارم دارید.. تروخدا دستمو ول کن .. من از ماشین پیاده نمیشم.. ارشام الان میاددد..
ولی اون سه نفر وقتی دیدن من نمیام .. سوار ماشین شدن و من رو بردن.. وای خدا الان ارشام چی میشه..
.
_ منو کجا میبرید؟
.
منتظر جواب بودم اما بجاش با ضدبه ای که به سرم خورد جیغ بنفش کشیدم و از خواب پریدم…
قلبم تند میزد .. عرق کرده بودم.. خیلی ترسیده بودم…
مامان با ترس در اتاقمو باز کرد و وارد شد و بابا هم پشت سرش…
.
بابا: تیارا بابا چی شد؟؟… خواب دیدی.؟؟
..
_ اره..
.
مامان: قربونت برم‌… چیزی نیست.. تعریفش هم نکن.. خواب رو نباید تعریف کنی…کنترل کولر اتاقت کجاست؟… اینما چقد گرمه…در اتاق رو هم میبندی.. چطور گرمارو تحمل میکنی‌..
.
چیزی نگفتم فقط دراز کشیدم و چشمامو بستم… سعی کردم که اصلا به خوابم فکر نکنم…مامان یکم حرف زد وقتی که دید جواب نمیدم با بابا رفت بیرون… گوشیمو برداشتم و رفتم واتساپ … حیف که ارشام رو محبور کردم قول بده زود بخوابه… برم پروفایلشو ببینم…
وای اینکه انلاینه:/….
.
_ بیداری؟!
.
چند دقیقه بعد جواب داد اره..
.
_ چرا نخوابیدی؟!… یادت رفت قرار بود زود بخوابی؟
.
منتظر بودم سین کنه اما افلاین شد…:(
منم زدم بلاکش کردم‌… بی ادب….
معلومه دیگه نهال جون اونجاست دیگه ارشام چیکار من داره‌..اگه قرار باشه اخلاقاش اینطور باشه اصلا نمیخوام دیگه ببینمش حتی…
.
.
.
.
قرار بود برم پیش لیانا که عصری با ارام بریم بیرون.. از اینکه نرفتم کافه نارنجی و بهش خبر ندادم که نمیام خیلی ناراحت بود.. قرار شد امروز بریم…

.

لیانا: من خسته شدم این ارام کی قراره بیاد؟؟..

_ من چه میدونم… عه اومد ..

همه جارو نگاه کرد تا چشمش خورد به ما و اومد نشست…
.
ارام: به به تیارا خانم… لیانا خانم‌.. اصلا دوستی به نام ارام دارید شما؟

_ سلااام عزیزمم… تو خودت مجردی راحتی.. من دور خریدای عروسی و اینام … لیانا هم که باید به شوهرش برسه زیاد وقت نمیکنه بره بیرون.. درس و دانشگاش هم هست دیگه…

ارام: اوکی اوکی قانع شدم..

لیانا: ولی تو خودتم یه زنگی به ما نزدی ها.. ماهم باید گیر بدیم…
.
ارام: خب منم وقت نداشتممم بخدا..
.
_ تو دیگه چرا؟
.
ارام: منم دور خریدای نامزدیم بودم…
.
لیانا: واییی نگووووو… با کی،؟؟؟
.
_حدس بزنید…
.
لیانا: کیه که ما میشناسیم اخه…
.
_ نگو که ابتین؟
.
ارام: خب…… ابتین..
.
_: عههههه به به چه بی سر و صدااا.. چرا نگفتیی..
.
لیانا: دیدم تیام هی میگفت ابتین نمیاد سر کارو اینا.. تو بگو ارام خانم خودمون مشغولش کرده…
.
ارام: وای شما چقد حرف میزنید..خواستم بهتون بگم اخر هفته نامزدیمههه تمااامم
.
_ خیلی زود دعوت کردی..
.
ارام: واقعا؟؟… ابتین میگفت دیر شد و زشته
.
لیانا: داره مسخرت میکنه دیوونه..اخه الان سه شنبست‌.. تو به بهترین دوستات اومدی میگی سه روز دیگه نامزدیته؟؟
.
ارام: نه سه روز دیگه نه
.
_ پس کی؟
.
ارام: دوروز دیگه..
.
_ وای ارام الان میزنمت … اخه ما حتی لباس نخریدیم ..
این چه کاریه تو میکنی..
‌.
لیانا: چیز جدیدی نیست ارام همیشه دیر خبر میده..
.
.
بعد از این حرفا و کلی حرف دیگه‌ خدافظی کردیم و رفتیم‌…
.
لیانا: تیارا نمیخوای بریم چند تا وسیله قشنگ بگیریم برای خونتون؟
.

.

_ اره بریم.. حوصله خونه رفتنو ندارم..باید واسه تولد ارشام هم کادو بخرم…
.
لیانا: مگه قرار نبود تو رستوران و خودتون دونفره براش تولد بگیری؟
.
_ اره…
.
لیانا: پس وسایل برای خونه رو بیخیال… اول بریم یه رستورانی کافه ای چیزی پیدا کنیم…
.
_ کافه نارنجی خوب نبود؟… من رفته بودم طبقه بالاش خیلی شیک بود…
.
لیانا: خب الان بیا برگردیم کافه و بریم طبقه بالاشو ببینیم
.
_ نه ول کن بزار یه روز دیگه.. زشته الان دوباره برگردیم..
.
لیانا: همین الانشم دید شده.. یجور میگه بزار یه روز دیگه انگار تولد دو ماه دیگس… عزیز منن دوروز دیگه تولدشههه.. الان یکدی ماهیمم..
.
_ هووف… من‌که حریف تو نمیشم… بریم
.
.
.
بعد از رزرو کامل طبقه بالای کافه نارنجی سوار ماشین شدیم و رفتیم که کیک بخریم..
.
_ اینا خیلی قشنگنن…کدومو بخریم اخههه…
.
لیانا: تیا بیا اینو ببین.. شبیه پیراهنه.. خیلی جالب و قشنگه..
.
_ وای اره چقد جذابه…اینو بخریممم؟؟
.
لیانا: اره اوکیه.. برو دوتا شمع هم بیار که بریم حساب کنیم
.
_خب ادرس کافه رو که داری… ساعت و روزشم بگو که برامون بفرستن اونجا.. فقط بگو نیم ساعت قبل از ما بفرستن…
.
.
.
بعد از انجام کار ها و خریدا دیگه سواد ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه لیانااینا….
.
لیانا: تیارا بیا کمک کن این وسایلو جمع کنیم که سریع یه شامی هم درست کنم…
.
_.

وای نه لیانا .. امروز خیلی خسته شدی شام رو بزار با من تو برو بشین …

لیانا: خو دیوونه تو هم خسته شدی. من بیشتر گرمم شده تا خسته شدن..

_ خب برو وسایلو جمع کن و بشین تا من شامو درست کنم الان بیای پای گاز بیشتر گرمت میشه دیوونه…

لیانا: اومم خب باشه…چی درست میکنی حالا؟

از اشپزخونه بیرونش کردم و گفتم

_ یه چیزی درست میکنم‌دیگه.. تو کاری نداشته باش‌.. برو خوشگل کن الان شوهرت میرسه..
.
لیانا که رفت .. رفتم ببینم چی دارن …خبببب الان راحت ترین سریع ترین غذا بندری جون خودمه…

داشتم توی کابینت های بالایی دنبال یه ظرف برای شام میگشتم که یهو یه نفر از پشت بغلم کرد و چونشو گذاشت روی سرم.. خب قدش بلنده و دستاش مردونه پس لیانا نیست…
حتما تیامه دیگه..برگشتم سمتش و اومدم سلام کنم که با دیدن ارشام شوکه شدم…

_ عه .. ارشام تو؟؟… اینجا؟؟… چیزی شده؟؟؟
.
ارشام: اول که سلام… دوم هم اینکه باید چیزی شده باشه که من بیام اینجا؟

_ اومم اره… یهویی اومدن باید دلیل داشته باشه..

ارشام: دلتنگی برای یه خانم زیبا دلیل منطقی هست؟!

_ هعی.. یکم‌…چون اگه دلت تنگ‌میشد برا این خانوم .. بلاخره یه زنگی چیزی.. ولی خب… بیخیال..بیا کمک کن میز رو بچینیم…
باهم وسایل و غذا رو گذاشتیم روی میز و بعد که مطمئن شدیم هیچی کم نداره تیام و لیانا رو صدا زدیم..

_ لیانا اون چیپسو از جلو ارشام بردار من دستم نمیرسه..
.
لیانا: وا چیکارش داری چی شده مگه؟
.
_’ از اون لحظه ای که نشسته داره چیپس میخوره‌.
.
ارشام؛ چیپس دوس دارم.. توهم هی پفک نخور..
.
_ عه خو دوس دارم..
.
تیام: پس بهتره بیخیال بشید بزارید فیلم ببینیم.. هی حرف میزنید..
.
نیم ساعت بعد که توی صحنه های حساس فیلم بود و همه حواسشون به فیلم بود تیام اومد جفت من نشست

تیام: تیارا

_ بلی

تیام: بیا یه چیزی بهت میگم .. اروم میگم..تو هم حواست باشه بلند نگی لیانا بفهمه هاا…
.
_ باش بگو..
.
تیام: داری عمه میشی…
.
یهویی جیغ زدممم
‌_ وایییی هووورااا ایوللل.. باورم نمیشههههه.مبارکک..
ارررشااام .. ارشاااممممم. دارم عمه میشممم
.
لیانا: چی؟؟..هاا..؟؟؟مگه بجز تیام داداش دیگه ای داری؟
.
تیام: تیارا…خاک تو سرت عزیزم..
.
_ چراا خووو.. مگه لیانا نمیدونه؟؟
‌.
تیام:خواستم برعکس باشم.. رفتم من جواب ازمایش رو گرفتم که سوپرایزش کنم‌..
.
لیانا: نهههههه؟ .. راست میگی ؟؟؟
.
ارشام خندید و گفت..
.
ارشام: تیارا عزیزم پاشو بریم برسونمت خونه..
.
تیام: کجا برید؟؟.. بشینید دورهم بودیم خو..
.
ارشام: نه دیگه شما الان یه دعوا و بعدش یه شب عاشقونه در پیش دارید .. مزاحم نمیشیمم…
.

_ارشام
.
ارشام: جانم عزیزم..
.
_ میشه لطفا سرتو از تو اون گوشی در بیاری؟.. حواست کجاست؟
.
ارشام: تیارا عزیزم کار دارم خب..یه پرونده به مشکل برخورده..
.
_ ارشامممممم.ع. چند روز پیش با ارام و لیانا رفته بودیم یه کافه ای.. انقد خوب بودد..میای بریم الان؟؟
.
ارشام” اره اره.. اسمشو بگو.. ادرسش هم بده…
.
.
.
چند دقیقه بعد جلوی کافه نارنجی بودیم..
دعا میکردم که پایین میز خالی نباشه و بتونم ارشام رو ببرم بالا… وارد شدیم و خداروشکررر همه میز ها پر بود..
.
ارشام: خب بریم بالا؟؟
.
_ اره دیگه…
.
من پشت سرش راه میرفتم و استرس داشتم .. کاش قشنگ شده باشه..
.
ارشام: تیارا….
.
جوابشو ندادم چون خودمم با دیدن اون تزئینات قشنگ دهنم باز مونده بود… واقعا عالی بود.. رفتیم نزدیک تر که چشمش خورد به کیک … دور میز چرخید تا بتونه متن روی کیک رو بخونه…( عشق من تولدت مبارک:))

ارشام: تیارا..

_ جونم عزیزم…

ارشام: مرسی ازت… بخاطر این سوپرایز قشنگت… بخاطر بودنت… بخاطر اینکه برات مهمم… بخاطر همه چی…

نشستیم روی صندلی ها.. دستاش که روی میز بود رو گرفتم …

_ دوست دادم ارشام… خیلی دوست دارم… قول میدی تا همیشه باهام باشی..؟
.
ارشام: منم دوست دارم عزیزم…
.
جواب سوالمو نداد..چرا جواب نداد… میخواستم دوباره بپرسم.. اما دلم نیومد این شب قشنگو با بحث های الکی خراب کنم…

ارشام: تیارا … من یه چیزی رو میخوام بهت بگم…

_ ارشام امشب بیا فقط چیزای خوب بگیم… روز تولدته ها…اگه چیز بدیه نگو‌لطفا..

ارشام؛ اخه لازمه که بگم…

_ لازم نیست… چون میدونم چیز مهمی نیست…هرچیزیم باشه که من و تو تا همیشه باهمیمم.. چون تنها حسی که باهم داریم عشقه.. همین خودش خیلی خوبه ارشام… پس ذهنت رو درگیر چیزای دیگه نکن.!

ارشام : هوووف.. باش.. ولی بعدا یه روزی نگی که چرا نگفتم…

_ وای انقد جدی نشو دیگه.. نه نمیگم..

ارشام: خب خانم خوشگل من.. این کیک سلیقه کیه؟؟

_ اومممم … من و لیانا.. البته بیشتر من…

ارشام: وای راستی گفتی لیانا.. خبری ازشون نداری؟
از اون روز دیگه تیام رو ندیدم .. نیومد سر کار… نکنه لیانا کشتش…

_ دیوونه… نخیر حتما مونده پیش خانمشش که ازش مراقبت کنه… ها چیه نکنه وقتی ‌بچه دار سدیم میخوای هرروز بری سر کار؟؟؟

ارشام هیچی نگفت ….
بعضی اوقات جواب حرفامو نمیده و سکوت میکنه…
خیلی بهم فشار میادد….
ارشام: اجازه هست از این کیک خوشمزه بخوریم؟؟!

_ عه ارشام.. فقط دو تا عکس دیگه…

ارشام: ای خدا.. من موندم تولده یا عکاسی..

.

ارشام: خیلی خوش گذشت قشنگم…مرسی..
.
_خواهششش میکنمم… به من خیلی بیشتر خوش گذشت..

_ خب ارشامی کاری نداری دیگه؟.. من برم..

ارشام: چرا چرا کار دارم..دستتو بده

دستمو گرفت تو دستش و برد سمت صورتش و اروم بوسید
…. چقد این بوسه های یهوییش خاص و قشنگ بودن:)

ارشام: خب دیگه خداحافظ ..

همون لحظه گوشیم زنگ خورد …مامانم‌بود..

_الو جانم مامان..

مامان: تیارا کی میای؟..

_ الان دم درم ..

مامان: عه خب به ارشام هم بگو بیاد داخل..دورهم باشیم

_ اوم باشه…

اه اه عصبی شدم دیگه..

_ ارشام جان..

ارشام: جانم عزیزم..

_ ببخشید تو نامزد تیامی که اینطور چسبیدی بهش،؟

ارشام: نه حسود خانم الان میام پیشت…

تیام دستشو گرفت و گفت

تیام: اره نامزد منه تو چیکار داری… ارشام جونم بیا بریم تو اتاق..

لیانا: پس دیگه با ارشام جان میری؟؟

تیام: کی؟؟..من؟؟ .. اشتباه شنیدی عزیزم..ارشام صداشو شبیه من کرده بود… من عمرا چنین حرفی بزنم

ارشام: زن زلیل بدبخت.. از من یاد بگیر که اصلا نترسیدم..

_ارشام جان حواست باشه چی میگی عزیزم…

ارشام بلند شد اومد کنارم نشست

ارشام: عزیزم من شوخی میکنم با تیام..وگرنه شما فقط دستور بده

بابا: من‌حرفی نمیزنم..
.
مامان: تیام و ارشام هم چند سال دیگه متوجه میشن که نباید این حرفارو بزنن چون خطر داره براشون…

واقعا خیلی خوشگذشت…
خوشحالم که چنبن خانواده شادی دارم… ارشام رو دارم… و هیچ ناراحتی ندارم..

هنوز چند دقیقه از خوشحال بودنم نگذشته بود که دوباره‌…
دوباره پیام داد…
همون ناشناس..
هیچوقت هم شمارش نمیفتاد …

پیام: خیلی خوشحالم که داری مال من میشی عزیزم…

اصلا معنی حرفشو نفهمیدم… یعنی چی‌… من قراره مال کی بشم… من… من فقط قراره مال ارشام بشم.. پس…این چی میگه..
*دوماه بعد:)*
(دوستاااان من نمیخواستم انقددسریع بپرم جلو ولی دایرکت هاتون واقعا به ادم فشار میاره.. هی میگید زود تموم کن و بزار بفهمیمم چی به چیه!)
.
لیانا: تیارای ورپریده.. روز عروسیتم باید من بیدارت کنم اخه..
پاشو دیگه باید بری ارایشگاه….

_نمیخوام.. براچی برم..

لیانا: دیوونه ارشام دم دره اا..
_ بگو بره فردا بیاد.. اصلا بگو دیر اومدی تیارا با یکی دیگه رفت

ارشام: تیارا میای بریم یا منم برم یکی دیگرو بردارم؟🤔

باصدای ارشام پریدم و گفتم

_لیانا میمردی بگی ارشام اینجاست… سلام عزیزم.. برو حالا لباس عوض میکنم و میام که بریم…

_تروخدا ول کن دیگه..‌ بابا چقد منو تغییر میدید.. من خودم خوشگلم.. بزارید شوهرم بشناسه منو

ارایشگر: عروس انقد غرغرو ندیده بودم.. بسه دیگه بزار به کارم برسم بچه..

لیانا: ناراحت نشین خانم محمدی.. تیارا همیشه همینطوره..

_برو بابا

خانم محمدی: پاشو پاشو که دیگه تموم شد

_خداروشکر…
خیره شده بودم به ارشام..اونم فقط نگام میکرد…
بعد از چند دقیقه به خودمون اومدیم و رفتیم جلوتر.. که البته اگه صدای فیلمبردار نبود چندین سال میتونستم بشینم و فقط نگاش کنم:))

رفتم جلوش ایستادم و دسته گل رو بهم داد…
همزمان همدیگرو صدا زدیم

ارشام: جونم..

_ اول تو بگو

ارشام: خانمی.. الان مثل همیشه نیست که لجبازی کنیا.. الان من فقط دلم میخواد بخورمت..شیرین هم بشی که کار منو اسون میکنی پس بدو بگو حرفتو

_چیز خاصی نیست… فقط خواستم بگم که‌.. دوست دارم:)

ارشام: تیارا دیدی بعضیا به عشقشون میگن دوست ندارم .. عاشقتم؟…تیارا من نمیتونم اینو بگم.. چون من یه کلمه بالاتر از این میخوام بگم… بالاتر از عاشقتم…:)

فیلمبردار: خب خوب بود خیلی قشنگ شد.. برید داخل ماشین بقیه حرفاتون رو بزنید که وقت نداریم …

در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم.. یه اهنگ خیلی قشنگ گذاشت و حرکت کرد..

_ عه ارشام فیلمبرداره رفت..
.
ارشام: تا اینجا ازمون فیلم گرفت‌…الان رفتن اتلیه … ما بعدش میریم اونجا که عکسامون رو بگیریم
.
_ اها باشه‌.‌.. ارشام این نزدیکیا سوپر مارکت نیست واسه من یه کیکی چیزی بخری خیلی گرسنمه
.
ارشام: باش باش الان میرم همینجا میخرم برات..
هرروز کارم شده همین….اومدن به کافه.. کافه نارنجی:)
دیگه هرموقع میام نمیپرسن که چی میخوام..
خودشون واسم دو تا بستنی میوه ای میارن..
یکیشو میزارن جلوی من و یکیشم جلوی اون..
چقد بستنی میوه ای دوست داشت..
الان کجاست.. یعنی الانم بستنی میوه ای میخوره؟
دوماهه ندیدمش؟.. اومم..
حس میکنم بیست ساله ندیدمش..
عشق نارنجیمو خیلی وقته ندیدمش..
مثل همیشه.. انقد موندم تا بستنی ها اب بشه..
دوست داشتم لحظه ای که قطره های
اشک من میریزن روی صورتم..
بستنی اب شده هم‌ بریزه روی میز..
دیوونه نیستم..فقط دلم میخواد یکی هم مثل
من انقد ناراحت باشه .. یکی هم مثل من‌باورش نشه
تیارا دیگه نیست…نمیدونم..
دلم یه همدم میخواد..نمیدونم…
شاید هم دیوونم… نه نه دیوونه که نیستم..
چرا… هستم.. دیوونه اون.. دیوونه تیارا…
مثل همیشه پول بستنی ها رو گذاشتم رو
میز و از کافه زدم بیرون..سوار ماشین شدم و
اهنگ نارنجی امیر مقاره رو پخش کردم…
اهنگش خیلی فرق داشت با حال من.. متنش یجور دیگه‌بود
ولی اسمش…. اسمش نارنجی بود… رنگ عشق من و تیارا….

رفتم سمت خونه.. خونه ای که تیارا با کلی ذوق و شوق وسایلشو خریده بود… لعنت به من..
وارد خونه شدم.. خواستم درو ببندم که یه نفر سریع وارد شد .. سرمو اوردم بالا که عرفان رو دیدم‌…
.
عرفان: ارشام کجایی تو پسر.. نمیخوای برگردی سر کار؟.. رئیس خیلی عصبیه ها… یهویی وسط ماموریت میکی نمیخوام دیگه باشم؟؟… باید باشی تا اخرش..
.
_ عرفان بیخیال من بشید.. من دیگه هیچکاری با این موضوع ندارم…
.
عرفان: مگه الکیه؟؟…. ما فکر کردیم تو میتونی.. نمیدونستیم واقعا عاشق میشی… تو که اینطوری نبودی

_ ساکت شو عرفان .. من عاشق هیشکی نشدم

عرفان: داری با بچه حرف میزنی؟؟.. میدونی چند ساله باهم کار میکنیم؟؟‌..‌ تو عاشق شدی تمام!‌..

خیلی عصبی شده بودم.. با صدای خیلی بلندی که حتی خودمم ترسیده بودم‌گفتم..

_اره… ارهههه.. من عاشقش شده بودم…من تیارا رو دوس داشتم… ولی این ماموریت لعنتی اونو از من گرفت‌… خب الان که فهمیدی… میخوای چیکار کنی‌…؟؟.. ها؟؟..
.
صدام کم شد .. روی زمین نشستم….
.
_ تیارا رو برمیگردونید؟؟..خدامیدونه چه بلایی سرش اومده…
.
عرفان: ارشام.. داداش من..بلند ش برو داخل ..من اومدم قه چیزایی برات بگم.. ولی الان حالت خیلی بده.. نمیشه گفت.. برو داخل یکم استراحت کن.. هرموقع خوب شدی میام میگم بهت.
خیلی گرسنه بودم‌… پیتزای دیشب
که نصفش مونده بود رو از یخچال در اوردم و
گذاشتم که گرم بشه..
لعنتی.‌.. نوشابه رو یادم رفته بود بزارم
داخل یخچال.. کلی یخ ریختم تا سریع سرد بشه..
نشستم و مشغول خوردن شدم…
بازم یه تیکه که خوردم یاد اون روز افتادم…
شاید از نظر هر کسی اتفاق خاصی نبود اما برای من…
بدترین اتفاق..روز عروسیمون…

✨روز عروسی✨
_ ارشام این نزدیکیا سوپر مارکت نیست
واسه من یه کیکی چیزی بخری خیلی گرسنمه
.
ارشام: باش باش الان میرم همینجا میخرم برات..
.
رفتم‌ که بخرم ..‌یه خیابون فاصله داشت‌.. سریع
خریدم و برگشتم.. وقتی برگشتم …ماشینم نبود..
فکر کردم اشتباه اومدم.. چند خیابون رو گشتم..
تیارا هم نبود.. گفتم شاید داره شوخی میکنه ..
منتظر موندم .. گوشیمم تو ماشین بود..
نمیتونستم زنگ بزنم..

دیگه شب شده بود… شوخی نیس..
نکنه خواسته بیاد دنبال من براش اتفاقی افتاده…
نمیدونستم باید چیکار کنم.. همه هم به من زنگ میزدن..

*الــــانــــ*
با صدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون‌…
تیام بود…بعد از اون روز تا یه
ماه فقط در حد چند کلمه حرف میزد…

‘_ جانم تیام..

صدای گرفتش به گوشم رسید..

تیام: ارشام…تیارا…

با اومدن اسمش بغض کردم… تیارام الان کجاست…

_ تیارا چی؟’

تیام: ار…شا…م

_ تیام خوبی،؟.. چی شده؟؟… چرا نمیتونی حرف بزنی؟؟

تیام: ارشام تروخدا.. بیا منو ببر سر قبر تیارا..
دلم براش تنگ شده.. دیروز هم نرفتم..‌لیانا نمیزاره برم
میگه حالت بدتر میشه..

_ تو که میدونی من یبارم نرفتم و ادرسشو بلد نیستم..

تیام: بلدم.. بلدم‌خودم.. بیا دیگه ..

صدای لیانا از اونور میومد

لیانا: خودتو داغون کردی تیام… ارشام تروخدا نیای ببریشا.‌

تیام: الکی میگه.. خودش شب تا صبح تو خواب اسم تیارا رو میاره گریه میکنه
دیگه‌تحمل حرفاشونو نداشتم..

_ من چند دقیقه دیگه دم درم ..خدافظ

اخ لیانا… لیانا که همون موقع بچشو از دست داد…
از شوک .. از غم .. از هرچی …
خیلی فشار بدی روش بود..
الان دوباره حامله بود..
هممون فقط مراقب بودیم که اینبار چیزیش نشه..
دیوونه ها میخوان اسم بچشونو بزارن تیارا‌..
اخه چند روز دیگه که تیارا اومد .. اسماشون قاطی میشه..
مثل هرروز لباسای مشکیمو پوشیدم و
از خونه زدم بیرون
داخل اسانسور یکم با دست موهامو مرتب کردم…
بعد از دو ماه میخوام برم پیش تیارام.. باید خوشگل باشم
دوباره بگه ارشامم چقد خوشمل شدی‌… میترسم
دخترا بدزدنت..

چه روزی بود اون روز…
*ادامه گذشته*
با دیدن شماره لیانا سریع جواب دادم..

لیانا: ارشام معلوم هست شما کجایید؟..
همه منتظرنا.. عاقد داره میره .. بابات بازور نگهش داشته..
جریان رو براش گفتم.. که یهو صدای افتادن گوشی رو شنیدم.. چند بار صداش زدم ولی جواب نداد.. اما با شنیدن صدای تیام فهمیدم تنها نیست و قطع کردم…
فردای اون روز وقتی که رفتم خونه لیلا و شایلا تا دیدنم با اشک اومدن سمتم..

لیلا: ارشام.. پسرم چرا یه زنگ به ما نزدی .. نمیگی ما نگران میشیم…

شایلا: داداشی تیارا کجاست؟؟‌… دیشب چرا نیومدید،؟

میخواستم جوابشونو بدم که گرمای دستی رو روی دستم حس کردم.. و بعد صدای نهال‌‌‌.

نهال: ارشاااام… کجا بودی .. نگفتی ما داریم سکته میکنیم؟؟
اون دختره فرار کرد به ما چه ربطی داره..لیاقت نداشت..
یه دختر داغون و خیابونی مثل …
.
نزاشتم حرفشو کامل کنه و با همون یکم جونی که برام مونده بود زدم تو صورتش..ولی همونم پرتش کرد رو زمین..

با صدای گرفته و خش دارم گفتم..

_ ببین نهال‌…بار اخرته.. بار اخرته که راجب تیارا این حرفارو میزنی‌.‌…. این حرفا به تیارای من نمیخوره… اینا برای تو و اون دوستای بدتر از خودته.. الانم گمشو برو بیرون …

.
*الــــان*

تیام: همینجاست.. همینجاست..

_ خب برو…

تیام برگشت سمتمو نگام کرد…
.
تیام: یبار نمیخوای بیای پیش خواهرم؟؟..
تو مگه عاشقش نیستی؟
باید هر شب اینجا باشی..
نه اینکه حتی یبار هم نیای اینجا..
.
وقتی دید هیچی نمیگم و حرفاش روی من اثر نداره
از ماشین پیاده شد و رفت…
به راهیی که رفت نگاه کردم..
الان یکم به خودم اومدم.. بعد از دوماه
تازه به خودم اومدم .. الان متوجه شدم که ای وای‌…
راست میگفتن یعنی؟؟
یعنی تیارا… نه نه الکیه… اصلا الان خودم
میرم‌نگاه میکنم‌….
من که میدونم اسم تیارا نیست..
.
میخواستم پیاده بشم ولی انگار پاهام
چسبیده بود به کف ماشین .. خودمم
به حرفایی که میزدم شک داشتم‌..
ولی بلاخره تونستم … رفتم سمتش..
دیدم تیام داره بر میگرده‌…بی توجه به تیام رفتم
سمتش..دیگه دست خودم نبود..
به اون سمت کشیده میشدم…
از بالا خیره شدم به قبر…
تیارا تاجیک… عکسش… عکس تیارا بود….
پاهام بی حس شد و نشستم کنارش…
.
_تیا… تیارای من..نارنجی من..
کجایی که بگی جونم اقاییم… کجایی..
تیارا من چیکار کردم.. خدایا من چیکار کردم..
گذاشتم عشقم بمیره.. فقط بخاطر ماموریت…
تیارا اشتباه کردم.. برگرد .. اشتباه کردم..

دیره شده نه؟؟… دیگه ارشامتو دوس نداری؟
قول میدم دیگه بهت نگم‌کوچولو.. بیا .. اصلا
کوچولو منم…
مثل بچه کوچیکایی شده بودم که مامانشونو از دست دادا بودن..
.
_ ببین تیارا.. اصلا تو بگرد‌… دیگه میزارم داخل منچ برنده شی..
.
خندم‌گرفت..
.
_ یادته هی رنگ مهرتو عوض میکردی میگفتی شاید این رنگی شانسش بیشتره؟؟

یادته ؟؟

صدای خندم بلند تر شد‌..

_یادته واسه لباس عروس چقد اذیتم کردی تا اخر انتخاب کردی‌… داخل لباسه جه خوشگل شدی.. فقط نمیدونم چرا نرفتیم اتلیه‌…

تابحال انقد بلند نخندیده بودم..ثدای خندم هی بلند تر میشد و اشکام‌ میریخت روی صورتم..
.
_ هعی تیارا… خیلی شیطونیااا.. یادمه میگفتی ارشام من دوس دارم یبارم که شده اشکتو ببینم..بیا الان دارن گریه میکنم… حالا که دیدی برگرد دیگهه…
چشمامو باز کردم و دورمو نگاه کردم…. کی اومدم خونه؟؟
.. از اتاق زدم بیرون .. هیشکی نبود تو خونه‌… من چطور اومدم خونه..‌من که اونجا بودم…..
رفتم داخل اشپزخونه که یه لیوان اب بخورم… که یه برگه دیدم..
.
روی برگه نوشته بود تیارا و یه خط قرمز روش زده بود
.
کی اینو اورد گذاشت اینجا…
دوباره به برگه نگاه کردم.. دست خطش خیلی اشنا بود ..
رفتم تو فکر‌…
.
*گذشـــــته*
یه هفته از اون روز میگذره.. تیارا چرا نمیاد دیگه.. قهر هم حدی داره…اخه ادم روز عروسیش قهر میکنه…؟
.
مثل این یه هفته رفتم لباسای تیارا که اورده بود برای این خونه رو دوباره مرتب کنم… اخرین لباس رو که برداستم از توی جیب لباس یه پلاستیک کوچیک افتاد..
رفتم روی تخت و خالیش کردم…
.

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیرین مثل عشق
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=16871
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.