| Wednesday 28 October 2020 | 08:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان شیرین مثل عشق پارت سی

رمان شیرین مثل عشق پارت سی

رمان شیرین مثل عشق پارت سی

مثل این یه هفته رفتم لباسای تیارا که اورده بود برای این خونه رو دوباره مرتب کنم… اخرین لباس رو که برداستم از توی جیب لباس یه پلاستیک کوچیک افتاد..
رفتم روی تخت و خالیش کردم…
برگه های کوچیکی رو دیدم که همشون با سایز و رنگ یکسان بودن و با یه خودکار مشکی و یه دست خط روشون متن های مختلفی نوشته شده بود..
چند تاشو که خوندم فهمیدم که‌بیشتریا تهدید بود و راجب عاشق شدن تیارا و …
الان فهمیدم.. پس اونا دنبال تیارا هم اومده بودن..
یعنی تیارا هم یه چیزایی فهمیده بود..
وای چرا به مت هیچی نمیگفت‌…
این برگه ها خودش خیلی میتونست کمک‌کنه…
دیگه نتونستم تو خونه بمونم…
لباسامو عوض کردم و شیک از خونه زدم بیرون.. تا سوار ماشین شدم زنگ زرم به عرفان..
.
عرفان: بله ارشام‌.. سریع بگو‌دور پرونده هام..
.
_کار مهمی ندارم خواستم بگم دارم میام اونجا..
به محمدی بگو‌ پرونده های مربوط به منو بزاره داخل اتاقم..
.
عرفان: ارشام تو الان داخل ماموریتی.. نمیشه بیای!
.
_ برو بابا کدوم ماموریت.. اتفاقا میخوام بیام..
خودم باید دور کارا باشم.. چون… چون هنوز احتمالش هست تیارا نمرده باشه..
.
عرفان: من‌هیچی نمیتونم بگم .. خودت بیا با رئیس حرف بزن…

بلاخره رسیدم و بعد از برداشتن وسایلم از ماشین پیاده شدم
با رسیدن به در اتاقم سروان ها و ستوان ها رو دیدم که با دیدنم ضد حال خوردن… هه .. فکر کنم این چند روز که نبودم حسابی بهشون خوش گذشته و کسی نبوده بهشون گیر بده..
.
محمدی: خوش اومدید سرگرد.. بفرمایید همه پرونده ها و کارهای این چند هفته روی میزتونه..
.
_ ممنون.. اول میخوام برم پیش سرهنگ محمودی.. هستن؟!
.
محمدی: بله بله.. اتفاقا خیلی منتظرتون بودن و قرار شد بهشون خبر بدم..
.
تا خواستم برم سمت اتاق سرهنگ.. صداشو از پشت سرم شنیدم..
.
محمودی: به به….. به به.. جناب مدبر… زود اومدی..میخوای برو یه چند ماه دیگه بیا..
.
_شما که خوب میدونید شرایط رو…
.
محمودی: بیا اتاقم.. حرف میزنیم..
.
وارد اتاق شدیم و نشستیم..
.
محمودی؛ الان این همه مدت تنها بودی
چی گیرت اومد؟؟… ها؟؟..مگه نگفتم بزار عرفان رو بفرستیم جلو.. اون بره خواستگاری تیارا… گفتی نه عرفان نامزد داره و گناه داره..
ارشام من نگفتم اخر این ماجرا معلوم نیست؟؟
تو نمیدونی ما چند وقته دنبال ایناییم؟،
الان بلاخره بچه ها تونستن اعتمادشون رو جلب کنن و فکر میکنن که اخر هفته یه گروه خلافکار مثل خودشون قراره بره پیششون..تو نمیخوای بری؟؟… برم بگم یکی دیگه انجام بده؟؟
مگه نمیگی شاید نامزدت زنده باشه.. پس برو ببین هست یا نه!
تا ساعت ۱۲ شب وقت داری بهم خبر بدی!
الانم برو به کارای عقب افتادت برس..

*گذشته از زبان تیارا*
.
گوشیمو برداشتم که قبل از اومدن ارشام چند تا سلفی از خودن بگیرم.. مشغول عکس گرفتن بودم که در ماشین باز شد حتما ارشامه دیگه.. برگشتم سمتش که یه چیزی بهش بگم‌اما با دیدن یه نفر با لباسای مشکی و ماسک شوکه شدم.. وای ارشام کجاست پس.. تا خواستم جیغ بزنم از پشت ضربه بدی به سرم خورد و دیگه نفهمیدم چی شد….
.
.
.
الان یه هفتست منو انداختن داخل اتاق.. به قول خودشون امروز میخوان ببرنم پیش رئیسشون.. نمیدونم کیو میگن.. اما اونا میگن که میشناسیش..
دوزوز اول چون خیلی سر و صدا میکردم خیلی کتک خورده بودم ازشون…. با صدای در سرمو اوردم بالا که چشمم خورد به یکی از نگهبانا که فهمیده بودم اسمش ارشه… یه ادم وحشییی..
.
ارش: بدو سریع بیا بریم..
‌.
دنبالش راه افتادم که دوباره بازوم رو سفت نگیره .. چون هنوز جای اون قبلیا درد میکرد..
.
وارد یه اتاق بزرگ شدیم…
.
ارش: بفرمایید رئیس.. اینجاست.. من‌دیگه میرم بیرون..
.
من و اون رئییسشون که هنوز قیافشم ندیده بودم تنها موندیم..
یکم منتظر موندم اما دیدم برنمیگرده سمت من بخاطر همین رفتم نشستم رو صندلی و سرمو انداختم پایین..
با شنیدن صداش داشتم سکته میکردم.. رئیسسسشون… یعنی‌… با فکر اینکه اشنباه شنیدم سریع سرمو اوردم بالا..
اما خودش بود…

ابتین: قشنگ خانم ما چطوره؟‌.. ای وای
چرا صورتت اینطوری شده…اخی زیادی کتکت زدن..
مهم نیست..وقتی برای ارشام مهم نیست
چرا باید برای من مهم باشه … هان؟،
.
اصلا نمیتونستم چیزی بگم فقط خیره
شده بودم بهش و منتظر بودم از خواب بپرم..
.
ابتین: چی شده خانم کوچولو؟.. زبونتو موش خورده؟،
ارشام که بیاد اوکی میشه..
.
_ ار..شا.م،؟؟
.
ابتین؛ بیاین ببرین اینو…
.
وقتی که دیتامو محکم گرفتن و میخواستن دوباره
ببرنم تو اون اتاق شروع کردم به جیغ زدن..
.
_ ولمم کنیدددد…. بزارید برم..
مگه من با شماها جیکار کردم.
ولم کنید به کسی نمیگمم شما منو دزدیدید
… ابتیییییین… ولممم کن..
مننن الان باید پیش ارشاام باشم
.
با صدای بلند ابتین سریع منو از اتاق بردن بیرون و
پرتم کردن داخل همون اتاق قبلی…
.
.
.
با صدای قدم هایی که نزدیک میشد به اتاق
از جام بلند شدم..
.
وارد اتاق شدن و اومدن سمتم
.
+ هرچی انگشتر و گردنبند و اینا داری بده.. سریع
.
_ نمیدم..مال خودمن.. چیکار دارید ؟؟
ولم کنید برم همه چیز رو بهتون میدم..
تروخدا ولم کنید..
.
+تا پنج میشمارم..اگه ساکت نشدی و همه رو ندادی
خودمون به روش خودمون ازت میگیریم…
.
شروع کرد به شمردن..
سریع همشونو در اوردم و اصلا
به زخم شدن دستن اهمیت نمیدادم..

.
از زبان ابتین*
.
ارش وارد اتاقم شد..
.
_’ همه وسایلشو گرفتی؟؟..‌
.
ارش: اره همشون
.
_’خب سریع برو اون دختره که میخواست خودکشی
بکنه رو بیار و این وسایل رو بده بهش .. دستبند و
این چیزارو وصل کنه به خودش و بره سوار ماشین بشه
ببین وقتی که ماشین افتاد داخل دره .. باید همون لحظه هم
اتیشش بزنید که فقط یه جنازه سوخته بمونه!
.
ارش: چشم رئیس.. لباس عروس هم بدیم بپوشه؟؟
.
_’ اره اره.. خوب که یادم اوردی.. گوشی تیارارو میبری و
بع از اینکه‌ مطمئن شدی مرده زنگ میزنی به خانواده تیارا و میگی که دخترشون مرده!.
.
ارش: بله حتما..
.
_ خب دیگه برو از الان شروع کن کارارو ..
باید تا‌شب خبر مراسم رو بشنوما..
..

ارش از اتاق بیرون رفت و منم درو قفل کردم..
رفتم سمت در اتاق بابا که داخل اتاق خودم بود..
وارد اتاق شدم که دیدم با یه لبخند قشنگ نشسته روی صندلی..
.
_ به به فرید خان .. چه خبر.. خوش میگذره؟؟
صدای گریه های دختر کاوه رو میشنوی ها..‌
.
بابا:’ به به … با اینکه پیش خودم بزرگ نشدی اما
مثل خودمی.. افرین.. اون خانواده رو فقط عذاب بده

گاهی اوقات بدجور دلم تنهایی میخواد..
تنهایی بشینم یجای اروم ….
که حتی یه صدای کوچیک هم نباشه..
بشینم و فکر کنم به همه چی…
به همه روزایی که گذشت..
به همه داستانایی که بابا گفت..
همون داستانایی که باعث شد من به فکر انتقام بیفتم..
یاد بچگیم افتادم….
.
.
_ بابا … بابا.. مامان چرا دیگه هیچوقت برنمیگرده؟؟
مگه مارو دوست نداره؟؟’
.
بابا: خب این یه داستان داره.. بشین تا برات بگم…
اونموقع ها تو تازه بدنیا اومده بودی… من و مامانت زندگی خیلی خوبی داشتیم.. با اومدن تو بهتر هم شد…
تو یه خاله داشتی به اسم ریحان….خواهر دوقلو مامانت بود خیلی هم شبیه همدیگه بودن…
.
_الان ندارم چرا؟
.
بابا:نمیدونم.. نمیدونم کجاست..
.
_اها
.
بابا: خاله ریحانت با ما زندگی میکرد..
منم یه رفیق داشتم به اسم کاوه
کاوه همیشه میومد خونه ما..
بعد از چند ماه رفت و امد به من
گفت که ریحان رو دوست داره..
من خیلی دوست داشتم باهاش فامیل بشم..
اما مامانت قبول نکرد… گفت من اصلا خواهرمو به این نمیدم..
کاوه خیلی زود عصبی میشد.. ولی هیچی نگفت و رابطشو با ما قطع کرد…
هیچ خبری ازش نداشتم تا چند ماه بعدش که یهو داخل خیابون دیدمش.. نشستیم حرف زدیم و من واقعا خوشحال بودم که دیدمش.. اونم همینو میگفت.. ولی بعد ها که له لحن حرف زدنش فکر کردم متوجه شدم که اصلا خوشحال نبوده… با نقشه برگشته بود..

_خب بابا بعدش چی شد؟
بابا: یه روز کاوه زنگ زد به من و گفت دارم میام خونتون..
گفتم من خونه نیستم..گفت که خب میمونم تا خودت بیای.. اما منِ دیوانه گفتم برو و من زود میام.
اونروز کارم خیلی کمتر از همیشه بود و سریع تر تموم شد و رفتم خونه…وقتی رسیدم هیچکس خونه نبود ..
با خودم گفتم مگه قرار نبود کاوه بیاد اینجا..
بقیه کجان..‌ ریحان و سارا(مامان ابتین) کجان…نشسته بودم و شماره سارا رو میگرفتم.. اما جواب نمیداد..‌
من پشت سرهم باهاش تماس میگرفتم تا اینکه در خونه باز شد و ریحان اومد..
_سلام ریحان خوبی..چرا انقد دیر اومدی؟؟
ریحان: سلام.. کارم زیاد بود.. سارا کجاست؟؟!
_نمیدونم..‌اومدم خونه نبودش.. کاوه قرار بود بیاد اینجا..
ریحان: یعنی الان سارا خونه نیست؟؟!..
_نه.. تو نمیدونی کجا رفته؟
ریحان رفت سمت اتاقش و گفت من خبر ندارم…
.
_بابا من خسته شدم میشه خلاصش کنی؟؟…اخرش چی شد؟؟!
بابا: بعد از دو سه هفته مادرت برگشت… اون روزا تو و ریحان همش خونه معصومه همسایمون بودید ..
.
_ مامان معصومه؟؟…یعنی همونی که این همه سال مامانم بود؟؟
بابا: اره….منم همش بیرون دنبال مامانت‌…
خواب بودیم ..ساعت چهار صبح بود… که در خونه با صدای بدی باز و بسته شد
با ترس بیدار شدم و رفتم که ببینم کی اومده

با دیدن مامانت داخل اون وضعیت با لباسای کثیفو قیافه بهم ریختش تعجب کردم… انقد شوکه شده بودم نمیتونستم حتی یک کلمه حرف بزنم.
ریحان: سارا چی شدی تو؟؟.. کجا بودی این چند وقت؟؟
چرا اینطور شدی؟؟
فقط یه سوال رو دوست داشتم بپرسم
_ سارا اونروز کاوه قرار بود بیاد! اومده بود یا نه؟
سارا هول شد و سریع گفت اره اره اومد
کاوه منو دزدید ‌
منو دزدید و بعد هم بلا سرم اورد.بعد از زدن این حرفا سریع رفت سمت اتاقش
به جای خالیه سارا نگاه کردم که با صدای جیغ تو به خودم اومدم
ریحان بیهوش شده بود
به معصومه خانم زنگ زدم که بیاد ریحان رو ببره بیمارستان و توروهم ببره پیش خودش
بعد از اینکه همه رفتید
رفتم سمت اتاق مامانت درو باز کردم ولی مامانت داخل اتاق نبود
رفتم در حموم رو باز کردم ولی بازم ندیدمش
از اتاق زدم بیرون و بقیه اتاقارو گشتم
اما مامانت نبود..
کلافه دور خونه میچرخیدم که صدای گریه های اروم و ضعیف مامانت رو از داخل حیاط شنیدم
کی رفته بود داخل حیاط؟
پیداش کردم و رفتم پشت سرش ایستادم و شروع کردم به حرف زدن باهاش
سعی میکردم ارومش کنم و اونم گریه هاش کمتر میشد
خوشحال بودم که میتونم ارومش کنم اما
بعد از چند دقیقه که کامل گریش قطع شد
رفتم روبروش ایستادم و دیدم که..
دیدم از دستش که قایم کرده بود توی جیبش داره خون میاد‌‌
خیلی دیر متوجه شده بودم…
سارای من رفت از میشم
همش تقصیر کاوه بود
تو باید انتقام مادرتو از کاوه بگیری
روش انتقام رو خودت انتخاب کن
من کاری ندارم
ولی وقتی داری انتقام میگیری به این فکر کن که
اون قاتل مادرته..
با صدای در اتاق از گذشته اومدم بیرون
بچه ها اومدن داخل …
_ چی شد؟

+همه چی انجام شد.اومدن بردنش بیمارستان

_’قیافش که معلوم نبود،؟؟؟؟زنده نمیمونه که؟

+نه رئیس اونا خودشونم گفتن مرده و بردنش

_افرین‌‌‌ خوبه ‌خوشم اومد°

+خوده دختره رو چیکار کنیم؟

_بندازینش اتاق طبقه بالا
صداش نیاد اینجا

+باش پس ما رفتیم.

دیگه باید وسایلمو جمع میکردم و برمیگشتم تهران.
فرید گفته بود یه ماه دیگه یه نفر قراره بیاد و بقیه کارارو اون انجام بده.. من برم بهتره چون شک میکنن

*الــــان از زبــان ارشـــام*

با دیرن یه نفر که روی یه برگه نوشته ارشام مدبر و دستشو برده بالا به سمتش رفتم .

_سلام … ارشام مدبر هستم

+سلام خوش اومدید.. بیاید بریم فرید خان منتظرن

سوار ماشینشون شدیم و راننده حرکت کرد..

سرم داخل گوشی ‌بود که با صدای راننده متوجه شدم رسیدیم
سرمو اوردم بالا و به خونه نگاه کردم
خونه نبود که قصر بود واقعا بزرگ و شیک
یعنی ممکنه تیارا واقعا زنده باشه؟
در ماشین رو برام باز کردن و از ماشین پیاده شدم
وارد خونه شدم
دلم میخواست برم تک تک جاهای خونه رو ببینم
خیلی قشنگ بود
یادم باشه خونه خودم و تیارارو اینطوری کنم.
اروم یه گوشه ایستاده بودم و مشغول دید زدن خونه بودم
که صدای سلام کردن یه نفر رو از پشت سرم شنیدم
برگشتم سمتش.. وقتی میگفتن فرید خان دقیقا همین قیافه و صدا توی ذهنم بود..یه مرد سن بالا که از صد تا جوون خوشتیپ تر و باکلاس تره.. فکر کنم بیشتر از من به خودش میرسه

نیم ساعتی میشد فرید درحال توضیح دادن کارشون بود
اونطور که من متوجه شدم چند تا دختر میخوان بفرستن یه کشور دیگه.. کامل توضیح نمیداد
نمیدونم چرا بهش شک کرده بودم
یجوری بود انگار میدونست که من شغلم چیه
نکنه با نقشه منو کشونده اینجا…

فرید: خب ارشام جان فکر کنم کامل متوجه شدی کارمون چیه و چه کمکی باید بکنی به ما
الان هم خدمتکار اتاقتو بهت نشون میده کاه بری استراحت کنی
شب میریم دخترا رو میبینیم.

اصلا نمیتونم بخوابم
فقط داشتم راه میرفتم و فکر میکردم
یعنی میشه تیارا هم اونجا باشه؟

اون چند ساعت اندازه چندین سال طول کشید
ساعت هشت شب بود
داشتم‌کلافه میشدم دیگه چرا نمیگن که بریم…
با باز شدن در اتاق به سمتش برگشتم
با دیدن همون خدمتکار گفتم..

_بله،؟

+اقا گفتن که اماده شید میخواید
برید همونجایی که قرار بود برید

_ باشه یکم دیگه میام.

رفت بیرون و در رو پشت سرش بست
سریع لباسامو پوشیدم و در اتاق رو باز کردم که برم پایین
اما یادم اومد‌ ادکلن نزدم .. از توی چمدون برداشتمش و خیلی کم به خودم زدم و با عجله از اتاق خارج شدم

روی صندلی عقب نشسته بودیم و راننده داشت به سمت یه جاده تاریک میرفت..
*از زبان تیارا*
امروز دیگه خیلی اذیت شده بودم
الان دوماهه اینجام
نمیتونستم اینجا بمونم..من اینجا چیکار میکردم؟
اینجا جای من نبود‌.
به سمت در رفتم و محکم در میزدم
ارش وارد شد
منو محکم گرفته بود.. جیغ بلندی زدم و اونم سریع زد تو دهنم که صدام بلند تر نشه
طمع خون رو تو دهنم حس میکردم
…بعد از چند دقیقه ارش هم منو پرت کرد یه گوشه از اتاق و زد بیرون صدای محکم بسته شدن در تنم رو لرزوند..

.
در اتاق باز شد اما اصلا جون اینو نداشتم که سرمو بلند کنم
سینی غذایی کنارم گذاشت و رفت بیرون..
خبری از ابتین نبود.. از اونموقع که اوردنم اینجا دیگه ندیدمش‌.

*از زبان ارشام*
رسیده بودیم به یه جایی که حتی یه نفر هم نبود
فقط یه خونه بود که داخل تاریکی شب با زور تونستم ببینمش..
با ایستادن ماشین من و فرید پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه
وارد خونه شدیم و بعد از رد شدن از چند تا اتاق رسیدیم به اتاق اخر که ینفر هم دم در اتاق ایستاده بود.
با دیدن ما سلام کرد و در اتاق رو باز کرد..
وارد اتاق شدم همه جا رو نگاه میکردم اما تیارا نبود…
فرید خواست حرفی برنه که از بیرون صدای جیغ و داد اومد
از اتاق زدیم بیرون ولی همون لحظه صدا قطع شد و یه پسره از اتاق جفتی اومد بیرون..

فرید: چیشده ارش؟.. این سر و صدا ها واسه چیه؟؟

_ببخشید اقا… این دختره میخواست فرار کنه
منم مجبور شدم یکم بزنمش

_دختر دیگه ای هم اینجا هست؟!

فرید: اها اره یادم رفت اونو بهت نشون بدم

فرید: اها یادم رفت اونو بهت نشون بدم
برو داخل اتاق جفتیه
ارش تو هم بیا بریم من‌کارت دارم
اون رفتن سمت همون اتاق قبلی و
منم رفتم اونجایی ته حس میکردم تیارا هست…
وارد اتاق شدم با دیدن دختری
که لباساش داغون شده بود و
دستاش خونی بود دعا کردم تیارا نباشه..

_ اهم..سلام..میشه سرتو بگیری بالا

تا صدامو شنید سریع سرشو اورد بالا
با همون حال بدش حمله کرد سمتم
تیارا بود…خودش بود…
شروع کرد به کتک زدن من..
فقط دستمو گرفته بودم جلوی دهنش که جیغ نزنه
بعد از چند دقیقه اروم شد .. سفت بغلش کردم..
میترسیدم که بره..

_تیارا

تیارا:’ چته‌. ..چی از جونم میخوای؟.. با نقشه اومدی تو زندگیم با اون ابتین کثافت دست به یکی کردین منو به این روز انداختین؟؟
دیگه چی میخوای؟؟. چیزی مونده؟؟.. همه چیمو ازم گرفتی‌.
اها یادم رفت تو نتونستی کتکم بزنی‌… بیا تو هم منو بزن راحت شی..

_ ساکت شو تیارا این حرفا چیه …‌کی اینارو به تو گفته.. تو حرف منو باور نمیکنی،؟..تو که نمیدونی این دو ماه چقد سختی کشیدم..

اروم در گوشش گفتم
_ تیارا من پلیسم..الانم اومدم اینجا که تو و بقیه دخترا رو نجات بدم…بعضی وقتا ممکنه مجبور بشم اذیتت کنم..
ولی مطمئن باش من همون ارشامم..همونقدر عاشقتم..

*از زبان تیارا*

با شنیدن صدای بابای ابتین
که به اتاق نزدیک میشد
ارشام ازم فاصله گرفت و رفت سمت در ..
مثلا داشت میزد بیرون..
ارشام: فرید خان من الان
دیگه همه دخترا رو دیدم
باید چیکار کنیم؟؟

دیگه بقیه حرفاشونو نشنیدم…
فرید..فرید.. چقد اسمش اشنا بود..
هرچقدر فکر میکردم یادم نمیومد
با صدای بسته شدن در رفتم‌
نشستم یه گوشه اتاق…الان به چی فکر میکردم..
هزار تا سوال بی جواب توی سرمه…
ارشام راست میگه؟؟..
یعنی میتونم اعتماد کنم..،؟..
کدوم دخترا رو میگفتن؟..
ابتین کجاست؟؟..خانوادم از من خبر دارن؟؟…
فرید کیه؟!.. و کلی سوال دیگه که
واسه هیچکدوم جوابی پیدا نکردم…
دیگه نمیدونم چیکار کنم… یا باید
خودمو بکشم… یا بشینم اینجا تا
اونا هربلایی که دوست دارن سر من بیارن…

دلم؛ برای خودم تنگ می شود
روزهایی که بیشتر می خندیدم
روزهایی که اتاق
هوای بیشتری داشت ،
روزهایی که تو را داشتم …
روز های خوبمون’…
روز های شیرینمون…
دلم میخواد چشمامو باز و بسته کنم
و از خواب بیدار بشم
تو ماشین خوابم برده باشه
و الان دم در تالار باشیم..
ولی خب خیلی چیزا دلم میخواد اما
الان تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که
بشینم و به دیوار نکاه کنم…یا بخوابم…
هووف.. دیگه خوابمم نمیبره:)

*از زبان ارشام*
من و فرید و پنج نفر دیگه نشسته
بودیم داخل سالن و فرید داشت صحبت میکرد

فرید: خب .. دخترا هفت تان..
نمیتونیم با هرکی دو سه تا بفرستیم
چون ممکنه کسی شک کنه‌…
تنها راهش اینه که هرکدوم با یکی میریم..
چون کسی دیگه نبود مجبورم
خودمم باشم تا بشیم هفت نفر…

با صدای مردی که جفت فرید بود سرمو سمت اون بردم

+ ببخشید اقا…شما که میگید از راه قانونی میریم که دیگه اصلا نگرانی نداشته باشیم… اگه نسبت هامون رو با دخترا بپرسن چی؟

+ ببخشید اقا…شما که میگید از راه قانونی میریم که دیگه اصلا نگرانی نداشته باشیم… اگه نسبت هامون رو با دخترا بپرسن چی؟

فرید : اره افرین.. به نکته خوبی اشاره کردی
برای همتون پارسال شناسنامه های جعلی گرفته بودم
داریدشون؟

همشون گفتن بله..

فرید: خب با اون شناسنامه ها عقد میکنید.

_ ببخشید فرید خان… من شناسنامه جعلی ندارم…

فرید: اوه.. گرفتنش هم خیلی طول میکشه..

_ نه من مشکلی ندارم.. با شناسنامه اصلیمم میشه کار کنیم..

فرید؛ خب برید داخل اتاق های بالا خودتون انتخاب کنید همسر گرامیتونو..هرچی باشه حدود یه ماه باهاتونن و ..

همه خندیدن و منم یه لبخند مصنوعی تحویلشون دادم..
رفتیم بالا و وارد اتاقه شدیم
یکم نگاه کردم و متوجه شدم تیارا رو هم اوردن بین اینا..
سریع رفتم سمت تیارا و دستشو گرفتم..

بعد از چند دقیقه فرید وارد اتاق شد و اومد سمت تیارا
با دیدن من کنار تیارا با تعجب نگام کرد

_’ خودتون گفتید یگیو انتخاب کنیم دیگه..

فرید :.اها.. خب ..چیزه..تیارا شناسنامه نداره..

_چرا اقا فرید.. من داخل وسایل توی کمدتون شناسنامشو دیدم..

فرید با ناراحتی سر تکون داد و رفت..
اصلا اجازه نمیدم دست کسی لجز من به تیارا بخوره و اسمش داخل شناسنامه کسی بره…

بعد از شام به بهونه سردرد به اتاقم رفتم و همه خبرای امروز رو به عرفان گفتم که به بقیه بگه… فقط دو سه هفته وقت داریم که همه رو از اینجا بیرون ببریم و اونا رو دستگیر کنیم…. ولی قبلش باید متوجه یشم ابتین کجاست..
چون تا همشون نباشن نمیتونیم کار رو شروع کنیم..

به عرفان گفته بودم به خانواده ها
خبر بده که تیارا زندست و پیش منه..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیرین مثل عشق
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=16875
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.