| Wednesday 28 October 2020 | 08:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر

همه داشتن میرفتن پایین که سوار ماشین بشن
فقط من و تیارا مونده بودیم …

_ تیارا بیا بریم دیگه الان شک میکننا

تیارا: من نمیتونم اعتماد کنم..

_ عزیز من .. همه چیزو که برات تعریف کردم
الانم میریم برای عقد…
بعدش اونا مارو نیفرستن داخل اتاق
اونموقع دیگه همشون مشغول میشن و کار دارن
منم همه چیزو تو لپ تاب بهت نشون میدم
و به عرفان میگم بره خونتون که بهش زنگ بزنم
خانوادتو ببینی..

تیارا:عرفان هم پلیسه؟

_ اره..الانم بیا بریم..

پشت سرم اروم اروم میومد
چقد منو حرص میده.. انگار گفتم‌بیا بریم قدم‌بزنیم

_’ تیارا انقد منو عصبی نکن.. یکم سریع تر بیا..
با این کارات بدبختمون میکنی

سریع از پله ها پایین رفتیم و رسیدیم بهشون..
خداروشکر کسی حواسش نبود‌..

سوار ماشینا شدیم..
من و تیارا و دو نفر دیگه داخل یه ماشین بودیم
نمیتونستیم حرفی بزنیم..
دختره فقط گریه میکرد
گوشیمو در اوردم و
رفتم داخل برنامه یادداشت ها
نوشتم که تو هم یکم الکی گریه کن
طبیعی باشه یکم
و بعد گوشی رو بهش نشون دادم..
بعد از اینکه خوندش نگاش کردم که ببینم واکنشش
چیه’.. بهم چشم غره رفت و شروع کرد
الکی صدای گریه در اوردن..
خندم گرفته بود از کارش
در گوشش گفتم..

_ صدای گریت هم جذابه خانومی..

محل نداد به حرفمو به کارش ادامه داد..
_تیارا..

تیارا:’بلی…

_ چقد برنامه داشتم ..
چقد سوپرایز داشتم واسه عقدمون
فکرشم نمیکردم انقد ساده بریم عقد کنیم…

تیارا : قرار بود بعدشم بریم مشهد‌…
دوتایی کل مشهدو بگردیم.
من کارتاتو خالی کنم.

_ ای شیطون فقط به فکر خریدی.

دستشو اروم گرفتم و کشیدم سمت خودم
ولی انقد لاغر شده بود
پرت شد تو بغلم ..

تیارا: چقد خشن شدی

_ نه عشقم.. تو خیلی لاغر و ضعیف شدی
برگردیم خونه قشنگ یه خانوم تپلِ قشنگ میشی

تیارا:نه بابا؟… خودتو ندیدی صورتت چقد لاغر شده؟
من صورت انقدر لاغر دوست ندارماا

_ خدایاشکرت فرید کاری کرد ما عقد کنیم
وگرنه با این بهونه هامون اخرش نمیتونستیم عقد کنیم

تیارا:’ فرید بابای ابتینه…

_’ اره میدونم… ولی فکر نکنم ابتین خبر داشته باشه

تیارا: روز عروسی… ابتین منو دزدید….

خودم همه اینارو میدونستم ..
نگفته بودم که حال تیارا بد نشه
اما انگار اینا همه جیزو بهشون گفتن…

تیارا: دلیل اینکه منو دزدیدن رو میدونی؟

_اره….این پرونده کامل با من و عرفان بود
همشو میدونیم
ولی تیارا
اینا خیلی مشکوکن..
این فریدی که من دیدم غیر ممکنه نفهمیده باشه من پلیسم
اصلا از کجا معلوم که ابتین بهش نگفته من و تو قرار بود ازدواج کنیم..

تیارا: نه نگفته بهش…ببین ارشام.. ابتین منو دوست داشت..
بهم گفت بخاطر تو اسم ارشام رو نیاوردم..قسم خورد که اسمتو نمیاره..

_ انشاالله که همینطوره.. ولی یعنی نمیدونن من‌پلیسم؟!

تیارا:’ وقتی خانوادت نمیدونن.. من نمیدونستم..
داخل کارات اسمت ارشام مدبر نیست..
چطور متوجه بشن؟!
تازه مگه نگفتی اولین باره دتخل اینجور ماموریت هایی؟
پس اصلا غیر ممکنه بدونن..

*دو هفته بعد*
الان دوهفته گذشته
فقط چند روز دیگه وقت دارم..
ولی هنوز عرفان نتونسته ابتین رو پیدا کنه
اونم‌خیلی خسته شده‌….
دیشب که داشتم باهاش حرف میزدم .
از صداش معلوم بود چند شبه نخوابیده..
از دو هفته پیش تا الان من و تیارا داخل یه اتاقیم..

تیارا: ارشام سرگیجه گرفتم بیا بشین دیگه
چقدر راه میری.. اه..

_نمیتونم تیارا… نمیتونم… چند ماه تلاش و سختی
باید یه جوابی داشته باشه..
با صدای زنگ گوشیم پریدم سمت میز…
با دیدن اسم عرفان دعا میکردم که خبر خوب داشته باشه‌.

_’ الو ..‌بله عرفان..

عرفان با صدایی که ازش خستگی میبارید گفت

عرفان:’ بلاخره..پیداش کردم..

_ ایول پسر .. دمت گرم..
خب کی کار رو شروع میکنیم؟؟

عرفان: فردا روزیه که نتیجه همه کارامون رو میبینیم..

_باورم نمیشه بلاخره پرونده فرید هم بسته میشه!

عرفان: حالا بزار برم بخوابم تا پرونده زندگی منم بسته نشد

_ برو بخواب که فردا انرژی داشته باشی.. خدانگهدار…

عرفان: خداحافظ…

گوشی رو گذاشتم روی میزو برگشتم
سمت تیارا که بهش بگم عمه چیز درست شد
اما با دیدن صحنه روبروم شوکه شدم…..
گوشی رو گذاشتم روی میزو برگشتم
سمت تیارا که بهش بگم عمه چیز درست شد
اما با دیدن صحنه روبروم شوکه شدم…..
فرید تیارا رو گرفته بود..
سریع قبل از اینکه چشمش به دستم‌بخوره
دوباره دستمو زدم رو صفحه تا به عرفان زنگ بزنم..

فرید:’ تا سه میشمارم … سریع گوشیتو میندازی جلوی من
خودت هم میری رو اون صندلی میشینی…

عرفان جواب داده بودو چون صداهارو شنید حرفی نزد
صفحه گوشی خاموش شده بود خداروشکر..
گذاشتمش روی زمین و رفتم نشستم روی صندلی‌…

فرید: پس الان یه سرگرد جلوی من نشسته…هه
جالبه… از همون روز که تا تیارا رو دیدی
یجوری شدی باید میفهمیدم.. ولی خیلی ساده ای
فکر نمیکردم به پلیس انقد ساده باشه که داخل خونه
من بشینه راجب ماموریت هاش حرف بزنه…

لعنتی… اصلا دقت نکرده بودم به این چیزا
بدون اینکه فکر کنم‌فقط میرفتم جلو…
نباید اخرش اینطور باشه…
عرفان که همه حرفارو شنیده بود
پس یعنی نقشه رو عوض میکنن..
ناراحت بودم از اینکه نمیتونم‌ احظه ای که
فرید رو میبرن رو ببینم…

تیارا رو از اتاق برد بیرون و دو نفر
هم گذاشت داخل اتاق که مراقب من باشن…
این چند روز زیاد دیده بودمشون و
اسماشونو میدونستم… مهدی و علی

چند دقیقه گذشته بود و من هنوز نشسته بود همونجا

مهدی؛ علی میتونی بریم دو لیوان اب یا شربت بیاری،؟

علی سریع گفت باش و رفت بیرون.. بعد از چند دقیقه با دولیوان شربت برگشت…
یکیشو گذاشت روی میز برای من
یکیشم داد به مهدی..

با شنیدن صدای شکستن چیزی سرمو بالا اوررم..
مهدی افتاده بود و لیوان شربتشم
از دستش افتاد و شکست..
علی رو دیدم که داره مهدی رو میبره یه گوشه اتاق
و بعد یه پتو روش انداخت

_’ داری چیکار میکنی؟

علی: اقا یه لحظه صبر کنید
براتون توضیح میدم..

از اقا گفتنش تعجب کردم ..
ولی سکوت بهتر بود تا حرفشو بزنه

علی: سرگرد گفتن بهتون خبر بدم
نقشه تغییر کرده و اصلا نگران نباشید..
من همه خدمتکارای بی گناه اینجارو میشناسم
فردا همشونو میبرم بیرون از خونه و بعد از اون
سرگرد به همراه بقیه وارد خونه میشن و همه رو دستگیر میکنن..

_ پس ابتین چی میشه؟؟…

علی: فرید زنگ زده به ابتین که صبح برگرده..

_ چرا؟.گ دلیلشو نمیدونی؟

علی: اقای مدبر عصبی نشید…
میخواد تیارا خانم و ابتین باهم ازدواج کنن..
به عاقد هم زنگ‌زدن
ولی خب مطمئن باشید چنین اتفاقی نمیفته‌..‌

_ چطور اینکارو کنن؟… تیارا چند هفته پیش با من عقد کرده
اگه فرید بخواد مجبورمون کنه که طلاق بگیریم‌.. فکر کنم باید سه ماه و ده روز بگذره تا بتونه ازدواج کنه‌!
اصلا منطقی نیست.. گیج شدم من‌..

علی؛ فرید رو نشناختید هنوز..
الانم من برم خبر بدم مهدی بیهوش شده..

*از زبان عرفان*

_محمدی .. همه رو اماده کن.. نقشه هارو بهشون بگو.
همه چیزارو داخل این پرونده نوشتم..این که کی باید کجا باشه و از کجا وارو خونه بشه‌…

محمدی: چشم رئیس.. فقط سرگرد مدبر داخل این ماموریت نیستن؟’

_ نه سرگرد مدبر داخل همون خونه گیر افتادن..

محمدی: اها ممنون.. من رفتم…

کلافه بودم.. میترسیدم…
این ماموریت رو خیلی ساده گرفته بودیم‌ ما..
چون برای مامور های ما کاری نداشت
این پرونده ها.. ولی علی خیلی بد تعریف
میکرد از فرید…
میگفت هیچکس اونو درست نمیشناسه و
نزدیک شدن بهش خطرناکه..

دوستااان من این کارای پلیسی و اینارو اصلا بلد نیستم
الان اولین باره دارم از این چیزا مینویسم ممکنه بد بشه😂🙂
*از زبان تیارا*
از لحظه ای که‌من رو اورده بود داخل یه اتاق دیگه
روبروم نشسته و گوشیش دستشه..
نمیدونم داره به کی زنگ‌میزنه…
اما مشخصه خیلی موضوع مهمیه…
بعد از چند بار زنگ زدن و چند بار فوش دادن بلاخره جواب داد و متوجه شدم ابتینه…

فرید’: ابتین هرجی هستی سریع میای پیش من..

صدای ابتین نمیومد..

فرید؛ منتظرم…

فرید دیوونه شده بود .. راه میرفتو به همه فوش میداد..
همه رو تهدید میکرد.. همون چند تا وسیله ای که داخل اتاق گذاشته بودن هم شکوند…
واقعا از کار ارشام سر در نمیاوردم و
نمیخواستم راجبش فکر کنم..
فقط امیدوارم همه چی درست بشه و
عرفان متوجه شده باشه که ارشام
اینجا گیر افتاده…
خیلی خوابم میومد اما میترسیدم..
تا وقتی که فرید داخل این اتاق
بود از انجام هرکاری میترسیدم..

*از زبان ارشام*

با صداهایی که از پایین میومد
فکر کردم مامورا اومدن..
اما علی گفته بود که فردا میان…
همش استرس این رو دارم که
دوباره اتفاق دیگه ای بیفته و
باعث بشه همه چیز خراب بشه..
خدایا خودت کمک کن اینا تموم بشه

.
فقط چند ساعت مونده به اومدنشون..
خوابم نمیاد اصلا…
ولی باید بخوابم‌که سرحال باشم یکم..
چشمامو بستم و تکون نخوردم که خوابم ببره..

تازه داشت خوابم‌میبرد که در با
صدای بلندی باز شد وخورد به دیوار
پریدم و خواستم داد بزنم که یادم‌اومد کجام و کی جلومه..

_ وای علی چته.. سکته کردم.. دو دقیقه خواستم‌بخوابم..

علی: خوابه چی؟؟.. لعنت به فرید که اینجا رو طوری ساخته صداهای طبقه پایین نمیاد بالا.. بیا بریم پایین بببین چه خبره..
در حالی که داشتم لباس عوض میکردم ازش خواستم توضیح بده چی شده

علی؛ ابتین وارد خونه شد و پشت سرش عرفان اومد بعد از یکم درگیری بلاخره همشون تسلیم شدن و نشستن…
بقیه مامور ها هم ریختن توی خونه و همه رو گرفتن..
اما تیارا و فرید نیستشون… ولی ب…

نزاشتم جملشو کامل کنه و زدمش کنار و از در زدم بیرون..
کل اتاقارو گشتم ولی اصلا نبودن…
رفتم‌پایین
عرفان تا منو دید با خوشحالی اومد سمتم..

عرفان: وای داداش دلم برات تنگ شده بود.. خداروشکر سالمی..
علی جان .. تیارا رو پیدا نکردی؟؟..

عرفان: وای داداش دلم برات تنگ شده بود.. خداروشکر سالمی..
علی جان .. تیارا رو پیدا نکردی؟؟..

علی: تیارا پیدا میشه.. ولی سرگرد..فرید هم نیستش..

_ الان بدون رئیسشون ببریم اداره اینارو؟؟
مهم همون بود.
تا وقتی اون نباشه هیچکدوم از این افراد بدرد ما نمیخورن..
تو همه پرونده ها اسم اونه و تا اون نباشه پرونده بسته نمیشه!

عرفان بیسیمشو برداشت و به چند نفر خبر داد دور تا دوره اینجاهارو بگردن‌..

_’ علی تو برو کل خونه رو بگرد.. حیاط و همه جا و همه چیز..
رفتم سمت خدمتکارا و پرسیدم که از دیشب تا الان چند تا ماشین داخل این خونه بود؟؟
اول جواب نمیدادن و میگفتن که فرید میکششون..

_ ببینید ما پلیسیم.. اگه کمک کنید که فرید رو پیدا کنیم دیگه دستش بهتون نمیرسه
چون دیگه نمیتونه بیاد بیرون…
پس الان بهترین کاری که میتونید بکنید اینه که به ما کمک‌کنید..

چشمم خورد به ابتین که ساکت یه گوشه نشسته بود و دستاش بسته بود.. یه مامور هم بالا سرش..
رفتم سمتش و کنارش نشستم..
_’ فکرشم نمیکردم تو اینکارو بکنی…

ابتین: انتقام‌مادرمو گرفتم..

_جریانی که بابات برات گفت اشتباه بوده…
البته بابات هم همین چند ماه پیش متوجه این موضوع شده… ولی نمیخواست ابروش بره.. میخواست الان که انقد معروف شده بین خلافکارا دیگه ابروش نره..
ببین ابتین نمیخواستم اینارو برات بگم ولی مجبورم ..چون تو رفیقم بودی و شاید اینا بتونه یکم کمکت کنه..
مامانت به بابات خیانت میکرد و با یه پسر جوون دوست شده بود … اونروز هم وقتی اقا کاوه رفته بود خونشون اون خونه نبود… چون حالش بد بود و رفت ازمایش بده ..
متوجه شد حاملست..از همون پسره..
فرار کرد و رفت تا بچه رو سقط کنه..
وقتی تونست همه کاراشو انجام بده برگشت..
هیچی نداشت برای گفتن..
وقتی که بابات پرسید کاوه اومد یا نه؟
اون فهمید که یه راه پیدا کرده برای نجات خودش ..
با اینکارش خودشو خوبه کرد و کاوه رو بده..
در صورتی که کاوه اصلا خبر نداشت از این موضوع..
اما خاله ریحانت که همه چیرو فهمیده بود تورو گذاشت پیش همسایتون و خودش رفت پیش کاوه..
اونموقع خیلی کوچیک بودی.. بخاطر همین ریحان اصلا تورو نمیشناسه.. چند بار هم دیدت تو این مدت .. اما نمیشناست..
ابتین .. اینارو شنیدی.. دیگه از بابات حمایت نکن وقتی رفتیم اونجا…چون بابات در هر صورت اعدام میشه..

ابتین با چشمای اشکی گفت: بخاطر یه انتقام اعدام میشه؟؟اونکه کاری هم نکرد.. تیارا سالمه..

_ نه ابتین.. برای این موضوع نیست… بابای تو خیلی کارای دیگه هم کرده.. ما چند ساله دنبالشیم و الان موفق شدیم که به اینجا برسیم.. اگه میدونی کجاست بهمون کمک کن..
بگو کجاست.. اون که متوجه نمیشه تو کمک کردی.. خودت هم اینطور نجات میدی..
با صدای علی به سمت در رفتم ..

علی درحالی که نفس نفس میزد گفت..

علی: یه انباری پشتِ خونست.. اونجاست..

بهش گفتم پیش بقیه بمونه تا من برم اونجا..
داشتم داخل انباری میگشتم و به این فکر میکردم که چرا علی خودش نیاورد فرید رو…
ولی با دیدن تیارا که افتاده بود روی زمین خداروشکر کردم که علی نیاوردش..
رفتم سمتشو سفت بغلش کردم..

تیارا: ارشام…

_ جانم.. چی شده؟’..فرید کاری کرد؟.. کجاست الان؟

تیارا: نمیدونم .. منو انداخت اینجا و رفت.. ولی مطمئنم از خونه دور نشده‌..ماشین نبرد با خودش.. حتی فکر کنم از خونه بیرون نرفته..

فرید: اره اره درسته.. از خونه بیرون نرفتم.. اومدم اینجا دوتاتونو باهم بکشم…کبوتر های عاشق فکر کردید من‌دیوونم و هیچی رو متوجه نمیشم….اتفاقا خیلی سریع متوجه شدم.. اما اینکه جلوی همدیگه‌ بمیرید جذاب تره..

*از زبان عرفان*

دور تا دور انباری پر از مامور بود..
صدای فرید میومد که میگفت میکشمتون‌…
حواسش به جاهای دیگه نبود..
چند دقیقه ای یبار با اشاره من جلوتر میرفتیم.
فرید دستشو اورد بالا که کارشو انجام بده اما همون لحظه
مرادی از پشت سر گرفتش و دستشو برعکس کرد
و وقتی شلیک کرد به هیچکس نخورد و رفت سمت درخت ها..
فرید رو بردن و گذاشتن داخل یکی از ماشینایی که علی و چند نفر دیگه بقیه رو گذاشته بودن.
منم کمک کردم ارشام بلند شه و تیارا هم با کمک ارشام بلند شد..
رفتیم سمت ماشین ها وارشام، تیارا رو گذاشت روی صندلی عقب ماشین و خودش برگشت و رفت داخل خونه…
در ماشین رو بستم و رفتم سمت در
میخواستم وارد خونه بشم که ارشام اومد بیرون

_ کجا رفتی تو؟

ارشام دستشو اورد بالا و دوتا شناسنامه نشون داد بهم..

ارشام: رفتم اینارو اوردم..

_ اها.. بچه ها همه رو میارن..

ارشام: اینا فرق داره.. مال من و تیاراست..

*از زبان تیارا*
نمیدونم چند ساعت خواب بودم ولی الان که با صدای ارشام بیدار شدم دم در کلانتری بودیم

_ ارشام میخوای بری اینجا چقد کارت طول میکشه؟

ارشام: دو ساعتی طول میکشه.. شاید هم بیشتر بشه..

_ وای من باید اینجا تو ماشین بشینم؟؟

ارشام:خانم خوابالو .. من رفتم کارامو انجام دادم ..
الانم اومدم بیدارت کنم که بریم
سوار ماشین خودم بشیم و بریم خونه..

_ بهشون گفتی که من میام،؟؟

ارشام: نه دیگه یهویی باید بری..

_ وای پس سریع بیا بریم که من نمیتونم صبر کنم..
دلم‌واسه همههه تنگ شده..

سوار ماشین جدید ارشام شدیم و رفتیم سمت خونه..
البته بلای من جدید بود چون اولین بار بود میدیدمش..
اون یکی ماشینش که داغون شد…

اهنگ دیوونه بازی ماکان بند رو با پلی کرد .. صدای اهنگ خیلی زیاد بود .. ارشام هم بلند باهاش میخوند..

وارد خونه شدم و با دیدنشون یادم رفت که قرار بود با صدای بلند مثل همیشه سلام کنم.. اما نمیتونستم..خیلی اروم سلام‌کردم و همون سلام اروم هم راه رو باز کرد برای اومدن اشکام.. همه بودن.. دلم براشون خیلی تنگ شده بود..میخواستم برم بغلشون کنم اما نمیدونستم اول کدومو بغل کنم…
لیانا اومد سمتم و خودشو پرت کرد داخل بغلم و شروع کرد حرف زدن…

ارشام اومد لیانارو برد اونور..

لیانا: ارشام بزار بغلش کنم..

ارشام: برات خوب نیست لیانا…‌برای بچت خوب نیست ..

همشونو بغل کردم .. ولی انگار یه چیزی کم بود..
کل پذیرایی رو نگاه کردم که رسیدم به پدرم…
از همین فاصله هم غم توی چشماش مشخص بود..
رفتم سمتش و وقتی رسیدم بهش اروم خودمو داخل بغلش جا دادم… ارامس دهنده ترین جای دنیا بود … بغل بابا کاوه خودم:)..

بابا: خوبی دخترم؟

_ الان که پیش شمام خیلی خوبم… عالیم…

بابا: ببخش منو .. بخاطر من این اتفاق افتاد.. تقصیر من بود‌…

_ نه… تقصیر شما نبود..شما بهترینی.. از همون اول که داستان رو برام گفتن .. بهشون گفتم که بابای من خیلی خوبه… اصلا ادمی نیست که اینطور باشه..کسی نیست که اینکارو بکنه…بابایی هیچی تقصیر شما نیست‌.

بابا: خیلی خوشحالم که تو دخترمی .. باورم نمیشه دخترم انقد بزرگ شده..

دفترم رو باز کردم..اتفاقات این چند روز
که نوشته بودم رو دوباره خوندم..:
(بعد از اومدنمون قرار شد ارشام
استراحت کنه و نره سر کار..
ولی نتونست و فردای همون روز رفت
که کارای اخر این پرونده رو تموم کنه..
خیلی عجله داشت.. وقتی هم دلیل عجله
کردنش رو میپرسیدم.. فقط میگفت
این اخرین پروندست و میخوام سریع
تموم بشه..ولی من منظورشو متوجه نمیشدم..
داخل این یه هفته اصلا نیومده خونمون
و فقط شبا تلفنی حرف میزنیم..
که اونم همیشه خستست و خوابش میبره)

با صدای مامانم دفتر رو بستم و از اتاق خارج شدم..

_’ بله مامان..

مامان: تیارا من میخوام برم یکم خرید دارم..
تو خونه میمونی؟

_خب.. منم میرم بیرون …

مامان:باش پس من کلید میبرم… خواستی بری
همه جارو چک کن بعد برو…

_ اوکی خداحافظ..

مامان: خداحافظ..

سریع اماده شدم و هندزفری و کارت و پول و همه چیزایی
که ممکن بود لازم بشن رو گذاشتم داخل کیفم..
موبایلمو برداشتم و رفتم داخل حیاط.. بعد از پوشیدن کفشام
در رو قفل کردم و از خونه بیرون رفتم..

خرید یا کار مهمی نداشتم و فقط دلم میخواست قدم بزنم..
چند خیابون از خونه فاصله گرفته بودم و داشتم اروم راه میرفتم..
با صدای کسی که اسممو صدا میزد برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم..سرش پایین بود‌‌..
تا اومدم حرفی بزنم سرش رو بالا اورد و با دیدنش شوکه شدم و یادم رفت چی میخواستم بگم…الان چرا..چرا الان دوباره اومد..
شایان: ببین تیارا… الان از هیچی نترس
به کسی هم نگو که منو دیدی
من امروز میرم.. فقط اومدم اینجا یه چیزایی بهت بدم که باید بدی به ارشام… این مدارک کارشونو خیلی راحت میکنه..
اومد نزدیک و دقیقا روبروم ایستاد‌…
_ باشه.. بدشون و برو‌.‌.

شایان: تیارا ..هیچی تقصیر من نبود..‌منو مجبور کرده بودن.. من واقعا عاشقت بودمم… و هستم.. بیا الان که میخوام برم باهم بریم…

_ ببین‌… من هیچ علاقه ای به تو نداشتم و من ندارم… الانم ازدواج کردم.. تو هم هرچی سریع تر بری بهتره..

میخواست بازم حرف بزنه که با صدای ارشام دوتامون پریرم و عقب رفتیم
اون خورد به دیوار و منم به ارشام..
ارشام: با پای خودت اومدی اینجا‌.. مرسی ازت..

شایان: ببین من‌کلی مدرک دارم که ثابت میکنه کاری نکردم و خیلیم کارتون رو راحت میکنه برای پرونده فرید و بقیه

_پرونده اونا که امروز اخرین روزش بود و دیگه تمام..
توهم الان با من‌میای میریم.. اگه واقعا مدرک داشتی و تایید شد ازادی….

.

.
با اومدن ارشام گوشی رو کنار گذاشتم و منتظر بودم‌که حرفی بزنه..
ماشین روروشن کرد و شروع کرد به حرف زدن..

ارشام: شایان راست میگفت… کاری نکرده.. ولی سرهنگ کفت دوروز باید اینجا بمونه که فرید شک نکنه و متوجه نشه شایان ازاد میشه

_ خب اگه متوجه بشه چی میشه مگه؟

ارشام:ممکنه اتفاقی برای شایان بیفته..

_ عومم.. من‌که چیزی متوجه نشدم.. انشاالله که همه چیز اوکی میشه…
ارشام: خب خانم زیبا .. من اومده بودم یه چیزی بهت نشون بدم که همه چی بهم ریخت.. حالا پیاده شو بریم بهت نشونش بدم..
ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم … در عصب رو باز کرد و یه جعبه بهم نشون داد.. رفتم داخل ماشین نشستم..
در جعبه رو باز کردم ..با دیدن لباس عروس قشنگی که داخلش بود کلی ذوق کردم و جیغ زدم..

ارشام: عه عه زشته داخل خیابون جیغ نزن ..خوشت میاد ازش؟؟

_وای ارشام.. این عالیه.. خوشم میاد؟؟.. من عاشقشمم… مرسی ازت….خیلی خیلی مرسی…

ارشام: خب دیگه زیاد نگاش نکن.. نوبت ارایشگاهتو که گرفتی؟ .

_اره همه چی اوکیه…کارت دعوت هارو گرفتی تو؟

ارشام: اره اونم دادم بچه ها بفرستن برا فامیلا..

_باورم نمیشه…

ارشام: منم همینطور..

_تو از کجا میدونی من چیو میخواستم بگم…؟

ارشام: من از چشمات.. حرفاتو متوجه میشم..:)

.
.
.
داشتم با شایلا حرف میزدم‌که چشمم خورد به لیانا..
وای خدا..خیلی بامزه شده بود…
وقتی دید دارم با خنده بهش نگاه مبکنم اومد سمتم..

لیانا: اره بخند.. خوبم بخند.. بچه به عمش رفته دیگه..
نگا‌کن چقد تپله که شکم من‌اینطوری شده..
یه دقیقه میرقصم خسته میشم..
راحت با لباس عروست نشستی اینجا به من میخندی..‌
وای که چقد دوست دارم ببینم امشب هم میخندی یا نه..
منظورشو متوجه نشده بودم و بازم میخندیدم که یهو
گرفتم چی شد…

تیارا:خفه شو لیانا..
داشتم‌براش خطو نشون میکشیدم که همون موقع تیام اومد سمتم.
تیام:خواهر عزیز تر از جانم چطوره؟
با ناراحتی ساختگی گفتم
تیارا: اگه این لیانا سر به سرم نزاره عالی میشم.
روبه لیانا ادامه دادم: بخدا اگه برادر زادم به تو رفت از ساختمون پرتش میکنم پایین.
توپک پنیری.
لیانا:عهه تیامم ببین خواهر به من میگه چاق.
تیام لیانا رو بغل کرد و بوسه ای روی لبش نشوند.
تیام:با زندگی من اینطوری حرف نزنا بالاخره که توهم چاق میشی اون موقع نیای بگی داداش لیانا داره مسخرم‌میکنه که دیگه طرفداریتو نمیکنم.
با قهر رومو برگردوندم.
تیارا:برو بابا.
همینطوری داشتیم بحث میکردیم که دستی دور کمرم حلقه شد.
رومو برگردوندم که با صورت ارشام مواجه شدم.
آرشام:انقدر با عشق من جر و بحث نکنین میام براتونا…
تیام:عرضم به حضورتون ارشام خان… تیارا قبل از لینکه عشق تو بشه خواهر یکی یه دونه ی من بود.
یکم که بحث کردیم اعلام کردن رقص دو نفره ی منو ارشام داره شروع میشه.
اهنگو گذاشتن ارشام دست منو گرفت و باهم به سمت پیست رقص رفتیم.
دست تو دست
چشم تو چشم
با عشق بهم‌نگاه میکردیم.
تیارا:ارشام من به قدری دوستت دارم که نمیتونم حتی به زبونش بیارم.
ارشام:حاضرم دنیا نباشه ولی یه تازه مو از تو کنده نشه.
اگه تو عاشقی من مجنونم.
اگه تو اگه تو ۱۰۰ تا دوستم داشته باشی من بی نهایت دوستت دارم.
عشق قابل شمردن نیست عزیزم.
زندگی من با تو معنا پیدا میکنه.
اگه شاد باشی من شاد ترم.
اگه ناراحت باشی دنیا رو بهم میریزم.
اگه نباشی منم نیستم.

من با تمام وجودم عاشق این مرد بودم و عاشقانه میپرستیدمش.
توی چشماش زل زدم و گفتم.
تیارا:آرشام میدونی من بعد از تو عاشق چیم؟
با اخم شیرینی بهم نگاه کرد.
آرشام:تو غلط میکنی بجز من عاشق چیز دیگه ای باشی.
بی توجه به حرفش ادامه دادم
تیارا: من عاشقه دوست داشتنتم مرد من….

پایان!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیرین مثل عشق
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=16877
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.