| Wednesday 28 October 2020 | 07:58
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت۸

رمان انلاین ناکامان پارت۸

مهبد
دو دستم را روی میز گزاشتم و در هم فقلشان کردم و کمی به جلو خم شدم و گفتم: من میتونم مواد اصلی را از یه فروشنده ی دیگه هم تامین کنم.
ابرویم را بالا بردم و با تمسخر ادامه دادم: فکر میکنید شرکت فقط وابسه به مواد اولیه شماست؟
امیر میکروفونش را روشن کرد و تکیه اش را از پشتی صندلی برداشت و گفت: فکر کنم اشتباه به ارزتون رسوندند. شما فقط تامین کننده ی ما نیستید.
مستقیم به نماینده ی شرکتی که بخشی از مواد را تامین میکرد و حدس زدم فامیلش توکلی باشد نگاه کردم.
معلوم بود عصبانی شده بود.
حدودا بیست نفری داخل اتاق کنفرانس بودند و دور میز مستطیلی بزرگی که وسط سالن بود نشسته بودند.
یکی از سهام دار ها گفت: درسته که موادمون وابسه نیست ولی نمیتونیم توی این پروژه ریسک کنیم.
با دو انگشت کمی میکروفون را به طرف خودم کشیدم و گفتم: برنامه ی شرکت از اول این نبود که دارویی که هنوز تاییده ی رسمی کشور را نگرفته انبوه وارد بازر کنیم.
توکلی: منظورتون چیه؟
نگاهش کردم و گفتم: من هیچ وقت کاری نمیکنم که فقط کارخونه به یه تامین کننده وابسته باشه.
فکر کردین شرایط معامله را عوض کنید از طرف ما قبول میشه؟
نگاهم را ازش گرفتم و ادامه دادم: فعلا یک سری نسخه ی آزمایشی وارد بازار میکنیم.
توکلی به کسی که کنارش نشسته بود و وکیل شرکتشان بود نگاه کرد و آرام چیزی بهم گفتند.
امیر کمی صندلی اش را نزدیکم اورد . دستش را روی میکروفون گزاشت تا صدایش پخش نشود و گفت: میخوان شکایت کنن.
گفتم: قراردادا را آوردم.
گفت: مواظب باش کامل نپرونیش.
نگاهش کردم.خنده ای کرد و صندلی اش را سرجایش برگرنداند.
توکلی: شما شرایط قراردادو عوض کردین. براتون مهم نیست ازتون شکایت بشه؟
رو به رها که کنارم ایستاده بود گفتم: قراردادا بهشون بده.
چشمی گفت و کارتابلی که داخلش قرار داد بود را از روی میز برداشت و به طرف توکلی رفت.
توکلی قرار داد را گرفت و همراه وکیلش مشغول نگاه کردن شدند.
نگاهشان کردم و گفتم: متن قرارداد را یادتون رفته بود.
من به تولید محدود اشاره کردم.و همینطور گفتم این یک نسخه ی ازمایشی برای بازار کشور قراره حساب بشه نه نسخه ی تامین کننده ی بازار این دار‌و.
بقیه ی جزیات هم جزو بخش خصوصی شرکت حساب میشه و شامل قرار داد نیست.
از عصبانیت حس کردم الان است که چشم هایش بیرون بزند.
دوباره کمی روی میز خم شدم و گفتم: از این به بعد تمام تامین کننده هایی که به هر بهونه ای بخواند مواد کمتری از مقدار ذکر شده داخل قرارداد ها در اختیار کارخونه بزارن از طرف شرکت قانونی برخورد میشه و اگر تکرار بشه از تامین کننده ها حذف میشن.
همهمه ای در سالن پیچید .
از جایم بلند شدم و رو به توکی گفتم: این بارو چشم پوشی میکنم. به عنوان اخطار حسابش کنین.
بیشتر از این حوصله ی سر و کله زدن نداشتم.از اتاق بیرون رفتم. امیر و رها پشت سرم‌بیرون امدند.
به طرف اتاقم رفتیم.
رها هم قدمم شد و گفت: اگه دست به یکی کنن و باهم کنار بکشن دیگه تامین کننده نداریم.
امیر تک خنده ای کرد و گفت: فکر کردی این جونور فکر اینجاشو نکرده؟
دستگیره در را پایین کشیدم و وارد اتاق شدم و همینطور که به طرف میز میرفتم گفتم: به جز اینا بازم هست.‌
پشت میز نشستم و دست بردم تا کرواتم را در بیارم.داشتم خفه میشدم.
امیر: میگم که جونوره.
رها روی یکی از صندلی های جلوی میز نشست و گفت: برای همین همیشه موادی که میاد بیشتره قرار داداست؟
کروات را از خودم جدا کردم و روی میز پرتش کردم.
امیر: نکبت همیشه یه چیزی ته آستینش داره.
امیر را ولش میکردی تا صبح اراجیف میبافت.
رها نگاهم کرد و با طعنه گفت: ولی مستر هنوز به من اعتماد ندارند.
نگاهم را ازش گرفتم .
اعتماد داشتم نمیخواستم وارد این بازی بکنمش.
گفتم: مگه نباید بری فرودگاه؟
از جایش بلند شدو گفت: یه ساعت دیگست.یه باره بگو برو بیرون.
نگاهش کردم.چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد
رویش را ازم برگرنداند و از در بیرون رفت و در را محکم بست.
امیر همینطور که به در نگاه میکرد گفت: نمیخواین آشتی کنین؟
گفتم: خفه شو.
امیر: آشتی نکنی شر به پا میکنه ها میشناسیش که.
اونروزم من از دوربینا چک کردم. کلا با مردی دو دقیقه هم توی اتاق نمونده بود.اونم ادم باش خودت ازش بپرس چی شده.
نگاهش کردم و گفتم: کاری به اون شب ندارم.نمیخوام زیاد به بابا نزدیک بشه.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: میترسی بکشوند توی کار؟
گفتم: بعید نیست ازش.
دست بردم و دکمه ی اول پیرهنم را باز کردم.
چرا اینقدر همه چیز خفه کننده بود؟
امیر: نمیکشونه.به عنوان عروسش نگاهش میکنه.
گفتم: نمیشناسیش؟
با انگشت اشاره ابرویش را خاراند و گفت: چرا ولی اینقدر دیگه اینطوریم نیست کسی براش اهمیت نداشته باشه.
خم شدم و دکمه ی روشن کردن کیس را فشار دادم.
امیر از بیست سال پیش خبر نداشت ولی من میدانستم روابط خانوادگی و حتی خونی کمترین ارزشی برایش ندارد.
با دست میز را گرفتم و با صندلی خودم را کمی به میز نزدیک کردم.
گفتم: نمیخوای بری؟
به پشتی صندلی اش تکیه داد و پاهایش را روی میز جلویش دراز کرد.
امیر: برم اتاقم توکلی صد در صد بست نشسته اونجا.
یعنی الان باتو جلسه دارم.
منتظر ماندم تا سیستم روشن شود.
گفتم: اگه بتونم معامله پس فردا را درست کنم میخوام بندازمش بره.
بدون اینکه حالتش را تغییر دهد فقط سرش را به طرفم چرخاند و گفت: ریسکه. حداقل چند تااینا باید دورمون باشن تا کسی به حسابا حساس نشه.
گفتم: میدونم. بیا اینجا.
از جایش بلند شد و همینطور که به طرفم می امد گفت: تهش باید حداقل هفت هشتا از این اشغالا را داشته باشیم.
موس را گرفتم و یکی از پوشه ها که حساب ها را وارد میکردم باز کردم.
امیر کنارم ایستاد و دستش را روی پشتی صندلی گزاشت و به صفحه مانیتور نگاه کرد.
گفتم: اینا حسابای ماه پیشه.
امیر: دیدم اینا راکه.
با موس روی یکی از ستون اعداد اشاره کردم و گفتم: اینا هم دیدی؟
سرش را جلو اورد و با دقت بیشتری نگاه کرد.
سرم را به طرفش چرخاندم و نگاهش کردم.
همینطور که به صفحه نگاه میکرد گفت: اینا از کجا اومده؟
گفتم: لازم نیست حتما شرکت ثبت شده ای باشه که ازشون مواد بگیریم.
همونطور که خم شده بود نگاهم کرد.
گفتم: کسی شرکتای خارجیو نمیتونه برسی کنه.میشه یه شرکت کاغذی و خارجی باشه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
یک تای ابرویم را بالا انداختم و ادامه دادم: هوم؟
صاف ایستاد و گفت: واقعا دیونه ای.
گفتم: یه شرکت که فقط روی کاغذ وجود داره و مثلا توی ترکیست.اگه فقط پنج تا از تامین کننده های داخلیو داشته باشیم بسه.
بقیه را میتونیم از اونا تامین کنیم.
امیر‌ چند لحظه فکر کرد و گفت: اینطوری میتونیم کسری ها هم بیشتر کنیم..
گفتم: فقط اینطوری خطرش بیشتره..بیشتر باید بریم سر تحویل. بهمون دوباره مشکوک میشن. اونم با اون همه بادیگارد که بابا ریخته تو خونه و اینجا.
لبه ی میز نشست و گفت: اونو من میتونم اوکی کنم. ولی جدی میخوای اینکارا کنی؟ فکر کردم نمیخوای قاطی کارای بابات بشی.
به صفحه ی کامپیوتر نگاه کردم وپوشه را بستم و گفتم: من نکنم بازم خودش یه کاری میکنه.

سالها بود که بابا پشت شرکت داروسازی، از موادی که برای ساختن دارو استفاده میشد، استفاده های دیگری هم میکرد. چون مجاز به واردات و ساختن مواد بودیم طوری عمل میکرد که کسی متوجه نشود.
ولی در اصل یکی از اصلی ترین تامین کننده های مواد مخدر محسوب میشد. چند سالی میشد امیر را مسئول این کار کرده بود. امیر هم از قاچاقچی ها میخرید ،هم میفروخت.پایه ی اصلی شرکت وابسته به همین ها بود.
تامین کننده های قانونی موادمان، هم مخدر ها هم بقیه ی مواد خام را تامین میکردند ولی در اصل تامین اصلی از قاچاق چی ها انجام میشد. برای اینکه مواد بیشتری داشته باشیم و به سطح توضیع هم برسد تا بعد بتوانیم به به بقیه قاچاقچی ها و خریدار ها هم بفروشیم.
همیشه مجبور بودم برای لاپوشانی کارهایش اعداد و ارقام ورودی و خروجی شرکت را دست کاری کنم.
و این کار قطعا گند ترین کار زندگیم حساب میشد.
.
.
.
مهتا
پتو را از روی سر بهار کنار کشیدم .
پتو را با دستش گرفت تا مانعم نشود و گفت: بزار بتمرگم.
جدا دلم میخواست بکشمش.
گفتم: اگه الان نریم بعد باید ۴۰ ساعت تو صف وایسیم.
پتو را روی صورتش دوباره کشید و گفت: کاری ندارم که امروز طوری نیس.
با لج گفتم:تو نداری من باید کشیک وایسم ظهر.
کمی پتو را پایین کشید وچشم هایش را باز کرد گفت: مگه فردا نبود؟
پتو را با یک حرکت کشیدم و گفتم: امروزه پاشو.
چون با خودم روپوش نبرده بودم دیشب ، مجبور شده بودم از یکی دختر ها قرض بگیرم.بوی ادکلانش داشت خفم میکرد.
بهار با غر بلند شد و روی تخت نشست.موهای فِرش بد فرم توی هوا پف کرده بود.
شالش را از روی بالشت برداشت و روی سرش انداخت.
خمیازه ای کشید.
گفت: مگه عکس دیشبیه بس نبود؟
گیج خواب بود.
خم شدم و کیفم را از توی کمد کوچک کنار تخت برداشتم.
گفتم:خواب بودی یه رزیدنتا اومد پروندتا دید گفت عکسش خرابه.دوباره باید بگیری.
با دست موهایش را به زیر شالش هل داد و گفت: مگه ساعت چنده؟
گفتم: شیش.
بهار: اصلا صبحه یا شبه؟
کیفم را روی شونم انداختم و نگاهش کرد.با چشم هایی که از خواب پف کرده بود نگاهم میکرد.
گفتم: صبحه. دیروز چند تا مریض داشتی تو بخش؟
گفت: یکی بیشتر نداشتم.
خیالم راحت شد.حداقل قرار نبود کل بخش را ویزیت کنم.
مانتویش را که به لبه ی تخت اویزان کرده بودم برداشتم و به طرفش گرفتم.
مانتو را گرفت و گفت : بزارم درم رادیولوژی بقیشو خودم میرم.
باشه ای گفتم و پرده را کنار زدم و به طرف ایستگاه پرستاری رفتم.
رو به یکی از پرستار ها که دست خلوت بودسلامی‌کردم و ویلچر از کجا بگیرم؟
نگاهی به کارتم کرد و گفت: دکتر ویلچر میخواین چیکار؟
میخواستم چیکار؟ خب ویلچر را برای چی‌میخواستن؟
گفتم: میخوام یه مریض را ببرم رادیولوژی.
گفت: به همراهش بگین ببره خب.
گفتم: همراهش خودمم.
چند ثانیه نگاهم کرد و گفت: کدوم تخت؟
به تخت اشاره کردم و گفتم: ۱۲
گفت: الان به خدمات میگم بیارن.
تشکر کوتاهی کردم و پیش بهار برگشتم.
داشت دیرم میشد. روز اخر گوارش بود.امروز را نباید خراب میکردم.
پرده را کنار کشیدم .بهار مانتویش را پوشیده بود و نشستنه، سرش پایین افتاده بود و خواب بود.
یکی این حالت میدیدش قطعا فکر میکرد مواد بهش نرسیده.
یک طرف پرده را کامل کنار زدم تا وقتی ویلچر را اورد ببینمش.
با صدای پایم چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد.
خمیازه ای کشید وگفت: مهتا
لبه ی تخت نشستم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ها؟
اهی کشید و گفت: از فردا میرم دنبال انتقالی برای یه جای دیگه.
نگاهش کردم.
لب هایش را غنچه کرد و گفت: اینجا دیگه جای من نیست.شرف دیگه واسم اینجا نمونده.
کمی خم شد و پاچه ی شلوارش را بالا برد و گفت: همه پشمامو دیدن.
به پایش نگاه کردم. موهایش اندازه ی یک انگشت در امده بود.
گفت: دیشب یادم می افتاد اینطوریه خودم قطعش میکردم. که نیام بیمارستان.
خندم گرفته بود.من هم حواسم نبود.
مشت محکمی به بازویم زد و گفت: تقصیر توعه.
گفتم: پشمات؟
هق هقی مصنوعی کرد و با مشت روی تخت کوبید و گفت: نه لِنگم و اون پسره که دیدیش.
داشت مسخره بازی در می اورد.
میخواستم چیزی بگم که یکی از مرد هایی که خدمات بود ویلچر را اورد.
از روی تخت پایین پریدم .
مرد گفت: شما ویلچر میخواستین؟
گفتم: بله.دستتون درد نکنه.
گفت: ببرمشون یا میبرید خودتون؟
بهار : تو برو .به راند نمیرسی. تا مریضا را بخوای ببینی استاد اومده.
به ساعتم نگاه کردم. چون یک مریض هم ازبهار بود دیرم میشد. از طرفی هم خودم میبردمش بعد کسی نبود برگرداندش.
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم: باشه.ظهر میام.چیزی شد زنگ بزن.
بهار: باوشه.
از مرد تشکری کردم و از اورژانس بیرون رفتم وبه طرف کوفتی ترین بخش بیمارستان رفتم.
دقیقا این چند وقت که اینجا افتاده بودم نتونسته بودم درس بخونم. و میدونستم بعدا به خاطرش دهنم به شدت سرویس میشد.
حدود ده نفر منتظر اسانسور پشت درس ایستاده بودند.
طبق معمول بیخیالش شدم و از پله ها بالا رفتم.همینطور ادامه میدادم تا یک سال دیگه جای مفصل و زانو برام اشغال هم نمیماند.
لعنتی یکی دوتا پله هم نبود.هر طبقه اش را میخواستی بالا بری اندازه ده طبقه بود.
بخش هنوز شلوغ نشده بود.
به تابلویی که اسم بیمار ها را رویش مینوشتند نگاه کردم.
دفترچم را در اوردم و اسم ها را باهم تطبیق دادم. خداراشکر حداقل اینجا جدید چیزی نبود.
سکوی ایستگاه پرستاری را دور زدم و به سمت قفسه ی پرونده ها رفتم.
هر پنج پرونده را باهم برداشتم .
صندلی ای که وسط ایستگاه بود به طرف خودم کشاندم و رویش نشستم.
موس را دست گرفتم و وارد سیستم شدم تا ازمایش هایشان را کپی کنم.
هرچه بدی بود قطعا توی این بخش جمع شده بود. از پرونده نویسی گرفته تا نگاه کردن ازمایش های یک متری هر روز مریض ها. شرح حال گرفتنش که جای خودش را داشت که مجبور بودم از یک مرد مثلا ۵۰ ساله که رئیس فلان جا بود بپرسم امروز چند بار ازابت مزاج کرده و رنگش چه رنگی بوده.
همه ی ازمایش ها را یک جا کپی گرفتم و از جایم بلند شدم.
پرونده ها و ازمایش ها را برداشتم وبه طرف اولین اتاق رفتم.
این قطعا دیگر اخرین روز بود.

مهرداد
با صدای ظربه ای که به شیشه ی ماشین خورد چشم هایم را باز کردم و سرم را از روی فرمان برداشتم.
مهبد پشت در ایستاده بود.
چند ثانیه نگاهش کردم تا مطمئن شوم خودش است.
دستی به چشمم کشید.
ماشین را دور زد و به طرف در سمت شاگرد رفت.
اینجا چه کار میکرد؟
دست بردم و قفل در را باز کردم.
سوار شد و در را بست.
هنوز منگ خواب بودم.
مهبد: خوبه گفتم با پیک بفرسی.
نگاهش کردم و گفتم: برام بپا گزاشتی؟
با سر به در خانه ی مامان اشاره کرد وگفت: برای تو نه برای این زنیکه گزاشتم.
سرم را تکان دادم تا خوابم بپرد.تا متوجه حرف هایش بشوم.
ادامه داد: اینطوری پشت فرمونم میشینی؟
بطری آب را از کنار صندلی بیرون کشیدم و همینطور که درش را باز میکردم گفتم:چرا براش بپا گزاشتی؟
گفت: شوهرش چسبیده به بابا.
دستم‌که بطری ابی را برده بودم بالا تا بخورم نصفه توی هوا خشک شد.
پوزخندی زد و گفت: برای همینا بود میگفتم نیاخودت.میدونستم تهش گوش نمیدی.
بطری را پایین بردم و گفتم: برای چی چسبیده بهش؟
لب هایش را به معنای ندانستن پایین اورد و گفت: نمیدونم.
بطری اب را از دستم گرفت و چند قلپ خورد و گفت: دقیقا یه ساعته علافت کرده اینجا.
بطری را به سمتم گرفت.
بطری را گرفتم‌و گفتم: زنگ زد گفت باید بره دنبال ارشام.
به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: چون اسم ماهم توی برگه ها بود ندادی به پیک؟
جوابش را ندادم.
چند قلوپ از آب خوردم و درش را بستم.
مهبد: میدونستم.
بطری را دوباره کنار صندلی چپاندم.
گفتم: شوهرش تو کارخونه کار میکنه؟
مهبد همینطور که به در بسته ی خانه ی مامان نگاه میکرد گفت: سهام داره. پنج درصد.
یک تای ابرویم خودکار بالا رفت.
گفتم: بابا بهش فروخته؟
تک خنده ای کرد و گفت: اره. بیشتر از اینکه از مردی بترسم از بابا میترسم.
بابا هیچ وقت بی قصد و غرض کاری نمیکرد.همیشه فقط کاری که میدانست به نفعش هست انجام میداد.مخصوصا وقتی حرف آدم های اطرافش پیش می امد.
گفتم: از عمد داده بهش که بیاردش نزدیک خودش.
نگاهم کرد و گفت: شوهرش کم مال و اموال نداره. چند وقت پیش بابا با واسطه بهش پیشنهاد داد. فقط نمیدونم چرا خود خرش شک نکرده.
گفتم: قبلا رفیق بودن.
مهبد: چون رفیق بودن باید میدونست بابا چطور ادمیه.
غریبه بود بازم کمتر شک میکرد.برای همین فکر میکنم‌خود مردی هم بی نقشه نیومده تو شرکت.
نفس عمیقی کشید و دوباره به در نگاه کرد.
مامان و بابا نزدیک پانزده سال بود طلاق گرفته بودند.
مامان یک سال بعد با دوست بابا ازدواج کرده بود.
مهبد از ان موقع یک بار هم رو در رو مامان را ندیده بود.
به جلو خم شدم ودست هایم را در هم قفل کردم و روی فرمان گزاشتم.
بدون اینکه حالتم را تغییر بدهم‌کمی سرم را به طرفش کج کردم و گفتم: میخوای ببینیش؟
گفت: مگه میزاری قیافشو نبینم.
گفتم: کاریم نداره .اون دفعه ام سریع دادمش و رفتم.
نگاهم کرد و گفت: همچین سریعم نبود .تقریبا دو سه دقیقه حرف زدین.
تک خنده ای کردم و گفتم: امار ایناهم داری؟
با سر به ماشین مشکی ای که ته کوچه بود اشاره کرد و گفت: این یکیشونه.
سرم را از روی فرمان برداشتم و به ماشین نگاه کردم.
گفتم: همیشه اینجاس؟
بیخیال طوری که انگار براش چیز عادی ای باشد دستش را بالا اورد و همینطور که با انگشت هایش میشمرد گفت: یکی این.یکیم گزاشتم‌بره دنبالش.یکیم برای عوض کردن جا.بقیشم یادم نیست.
به مردی که ته کوچه بود اشاره کرد و گفت: اینم امروز گفت یکی مشکوک وایساده در خونه.فهمیدم تویی.
خندید و گفت: در خونشم شنود گزاشتم.
پس آن روز شنیده بود..برای همین امده بود.
نفس عمیقی کشید و گفت: فقط مونده یکیو بفرستم تو خونشم بزاره.
طوری که انگار دارد فکر میکند گوشه ی چشمش را کج کرد و با انگشت اشاره اش پشیانی اش را خاراند و ادامه داد: اونم تا چند روز دیگه میخواستم یکیو بفرستم دیدم بهتره خودم برم داخل.
نگاهم کرد و لبخند خبیثانه ای زد.
کل ادم هایی که مهبد به انها اعتماد داشت اندازه ی کل انگشت های یک دست هم نمیشد.
به جز آنها به همه شک داشت. برای همین انهایی که حس میکرد ممکن باشد کاری کنند را اینطور زیر نظر میگرفت.
گفتم: راهمون میده تو؟
لب هایش را به داخل جمع کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت: هوم.پسراش اومدن باید استقبال کنه.
ماشین مامان داخل کوچه پیچید.
مهبد قبل از اینکه درماشین را باز کند گفت: البته یکم اعمال خشونت امیز لازمه.
از ماشین پیاده شد.
مامان ماشینش را جلوی در خانه نگه داشت.
پیاده شدم و در ماشین را بهم زدم.
مامان همینطور که داخل ماشین نشسته بود نگاهی به مهبد کرد.
ماشین را دور زدم و نزدیک مهبد ایستادم.
مهبد آرام گفت: به نظرت چرا چسبیده به صندلی؟
نمیدانم از حرفش خندم گرفته بود یا خنده از روی عصبانیت بود.همینم مانده بود دیوانه بشم.
آرشام که صندلی عقب نشسته بود پیاده شد .مامان چون از دیدن جفتمان اینجا گیج شده بود هواسش از آرشام پرت شده بود.
وقتی دید آرشام پیاده شد میخواست مانعش شود ولی دیر شده بود.
خودش سریع پیاده شد و سریع به سمت آرشام رفت و دستش را کشید و تقریبا پشتش پنهانش کرد.
مهبد نزدیک تر رفت و با کمی فاصله از مامان ایستاد.
آرشام که تا حالا مهبد را ندیده بود با تعجب از پشت مامان نگاهش میکرد.
مامان رو به مهبد گفت: چی میخوای؟
ترس داخل صدایش معلوم بود.
مهبد به حالت مسخره ای گفت: اومدم مامانمو ببینم.
کمی خم شد و مستقیم به آرشام نگاه کرد و گفت: اینم باید داداش کوچیکه باشه.
مامان بیشتر آرشام را پشت خودش برد و گفت: پوشه را میخوای؟
پوزخندی زدم.از مهبد میترسید.
مهبد صاف ایستاد و گفت: هرچی زود تر بیاریش خوشحال تر میشم.
جلو رفتم و تقریبا کنارش ایستادم.
مامان از کیفش کلید خانه را بیرون اورد و در را باز کرد.
آرشام هنوز با تعجب به ما نگاه میکرد. روی حدسم باید ده سالی داشت.
مامان در را باز کرد و وارد خانه شد.
گفت: صبر کن تا بیارمش.
میخواست در را ببند ولی قبل از اینکه ببند مهبد در را محکم گرفت و گفت: زشته رو مهمون در را ببندی. جلوی بچه خوبیت نداره.
مامان معلوم بود اعصابش کاملا خورد شده بود.از طرفی هم ترسیده بود.
رو به آرشام گفت: برو تو اتاقت بیرونم نیا.
آرشام هنوز کنجکاو بود ما کی بودیم. برای همین کمی تردید کرد که برود یا نه.
مامان تقریبا با جیغ گفت: میگم برو.
آرشام کوتاه امد و به طرف ساختمان داخلی خانه دوید.
مامان رو به من گفت: براچی اینو اوردی.
الحق که نمیشد اسم مادر را رویش گزاشت.
نگاه کوتاهی به مهبد کردم. معلوم بود ناراحت شده بود ولی به روی خودش نمی آورد.
مهبد در را هل داد تا باز شود و همینطور که داخل میرفت گفت: یادت رفته منم زاییدی؟
وارد حیاط شد و رو به من گفت: بیا تو .هرچی باشه خونه ننمونه.
برخلاف میل باطنی ام دنبالش رفتم.
مامان که دید از پس مهبد بر نمی اید به طرف ساختمان رفت تا پوشه را بیاورد.
حیاطشان تقریبا شبیه امارت بابا بود. از لحاظ بزرگی تقریبا برابری میکرد.
اولین بار بود اینجا را میدیدم.
مهبد دور خودش چرخید و گفت:واو از چیزی که فکر میکردم بیشتر پول داره انگار.
صاف ایستاد و همینطور که نگاهم میکرد گفت: اوکی .تااینجاش که حل شد. بیا بریم داخل.

مهبد
روی مبل نشستم و پاهایم را روی هم انداختم.
مهردادبا فاصله کنارم ایستاد. راحت نبود.
مامان از پله ها پایین امد.
نگاهش کردم.پوشه را دستش گرفته بود.احساس کردم ولش میکردی یک چاقو برمیداشت و تا ته توی شکمم میکرد.
از طرفی هم‌میترسید.نمیدانم از من میترسید یا از اینکه شاید شوهرش ما را اینجا ببیند.
پوشه را دست مهرداد داد وگفت: سریع برین.
مهرداد پوشه را با یک دست گرفت و بازش کرد.
حس بی اعتمادی به همه، در خوانواده ی ما انگار ارثی بود. داشت چک میکرد چیزی از برگه ها کم نشده باشد.
از روی مبل بلند شدم و با طعنه گفتم:همین که بعد بیست سال شناختیم یعنی وظیقه مادریتو به جا اوردی.
مامان: چی میخوای؟
مهرداد ارام گفت: بریم..
معلوم بود به زور داشت تحملش میکرد. یک کلمه هم از آن وقت حرف نزده بود.
نگاهی به مامان کردم و گفتم: از اونجایی سلیقت تو انتخاب مردا گنده اومدم ببینم این زندگیت چطوریه.
برایش چشم و ابرویم را به حالت تمسر کج کردم و
به طرف در حیاط رفتم.مهرداد زود تر از من بیرون رفت.
توی چهارچوب در ایستادم و به طرف مامان برگشتم .
نمیدانم چرا میخواستم تلافی این چندین سال را امروز سرش خالی کنم. با اینکه میدانستم کمتر اهمیتی برایش ندارم ولی باز هم ته دلم کمی توجهش را میخواست.آن هم بعد از این همه سال..
نگاهش کردم و گفتم: این بار چیزی شد حداقل آرشامو ول نکن کف خیابون. فکر نکنم دیگه سنت به یه شوهر کردن دیگه برسه.
چند ثانیه نگاهش کردم.
چیزی نگفت.
رویم را برگرداندم و از در بیرون رفتم.‌
همیطنور که حیاط را طی میکردیم به اطراف هم‌نگاه کردم و سعی کردم فضایش را به خاطر بسپارم.میدانستم قطعا یک روز به کارم می امد.
مهرداد که جلو تر میرفت کمی قدم هایش را کند کرد تا باهاش هم قدم بشم و گفت: من جات بودم میزاشتم بابا هرکاری میخواد با شوهرش بکنه.
در حیاط را باز کردم و گفتم: منم از خدامه این دوتا بفتن به جون هم. فقط میترسم کارخونه و شرکت این وسط حیف بشه.
گفت: اینطور که دارم میبینم بعید نیس مامان پشت شوهرش باشه که بخواد شرکتو بگیره.
گفتم: یقین تهشم میخواد بده ارشام.
گفت : از این پسرش بگیره بده اون کی پسرش.
خودم هم بار ها به اینها فکر کرده بودم.میدانستم مامان خیلی وقت بود به عنوان خانواده یا حتی بچه اش به من و حتی مهرداد نگاه نمیکرد.همان چند سال پیش همه چیز را تمام کرده بود..آن موقع حتی حاظر نشده بود مهرداد که حضانتش را بابا بهش داده بود را بزرگ کند.
قبل اینکه به ماشین برسیم گفتم: سوییچو بده.
ایستاد و گفت: ماشین نیوردی؟
دستم را دراز کردم تا سوییچ را بگیرم و گفتم: با بچه ها اومدم.
سوییچ را کف دستم گزاشت .
سوار شدیم.پشت فرمان نشستم.داخل ماشین به شدت سرد بود
گفتم: شب کاری؟
همینطور که دست هایش را بهم میمالید تا گرم شود گفت: نه.بخاریو بزن.
استارت زدم و بخاری را روشن کردم. دست هایش را جلوی دریچه ی بخاری گرفت و گفت: کجا میخوای بری؟
میدانستم با ان وضعی که نیم ساعت پیش دیده بودمش قطعا دوشبی بود نخوابیده بود.
گفتم: کار دارم. میرسونمت خونه بعد میرم.
دنده را عوض کردم و پایم را روی گاز فشار دادم.
سرش را به طرفم چرخاند و گفت: شام نمیخوری؟
داخل خیابان اصلی پیچیدم و گفتم: میرم خونه میخورم.
سرش را به روبرو برگرداند و گفت:اگه کاری نداری برو یه چی بخوریم.
از اخرین باری که باهم جایی میرفتیم خیلی وقت میگزشت. برای احتیاطم که بود نمیخواستم زیاد نزدیکش بشم.
گفتم: پوریا خونست؟
گفت: اره.
یه طرف رستورانی که همان نزدیکی ها بود و چند باری با امیر امده بودیم راندم.
هنوز دست هایش را جلوی بخاری گرفته بود. بافت تقریبا کلفتی پوشیده بود و کاپشنی رویش. ولی اینطور که پیدا بود باز هم سردش بود. هنوز هم مثل بچگی هایش . یادم می امد آن روز ها هم همیشه همینطور بود.
گفتم: گرم نشدی؟
گفت: چرا خوبه.
گفتم: معلومه دوساعته چسبیده به بخاری.
گفت: دارم به اینه نگاه میکنم.
نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: ها؟
گفت: این که دنبالمون راه افتاده همه جا میاد؟
از آینه به پشت ماشین نگاه کردم.یکی از بچه ها بود.
دست هایش را از جلوی بخاری برداشت و صاف نشست و گفت: ماهی چقدر به اینا میدی؟
گفتم: بستگی داره چقدر کار بهشون بدم.
گفت: اونروزا بدم میومد همیشه دورم بودن.
گفتم: منم.
تک خنده ای کرد وگفت: یادمه. یه بار از دیوار رفتی بیرون که دنبالت نیان.
هنوز یادش بود؟
گفتم: یادته؟
سرش را تکان داد و گفت: اره. بابا دهن همشونو بعد سرویس کرد.
خندیدم.
گفتم: همشونو انداخت بیرون. بعدشم عین سگ زدم.
خندید و گفت: اره..
میخواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد. از جیبش بیرون اورد و صفحه اش را نگاه کرد.
جواب داد.
:بله؟
..
:بله خودمم.
..
:بله.
..
کجا؟
..
.
هرچه بیشتر میشنید بیشتر ابروهایش در هم گره میخورد.
نگاهش کردم و گفتم: کیه؟

دوستان لایک کنید لطفاتا امار خواننده ها را داشته باشم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه پلیسی جنایی پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=16888
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.