| Wednesday 28 October 2020 | 08:27
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین گناه دلم پارت3

رمان آنلاین گناه دلم پارت3

رمان آنلاین گناه دلم پارت3

مهراب تا شب بیمارستان بود و بابا و مامان هم دیروز رفته بودن مشهد

منم داشتم تلویزیون میدیدم که طنین از،پله ها اومد پایین

_به به خانوم خواب آلو

_وای طناز خیلی خسته بودم
چیزی هست بخورم؟

_پیتزا گرفتم واسه تو هم گرفتم برو گرمش کن بخور

_باشه مرسی…

بعد نیم ساعت اومد پیشم نشست

_خب چه خبر ، حوصلت خونه سر نمیره؟

_نه چرا سر بره؟…

_خب زیاد بیرون نمیری حداقل خودتو باکاری مشغول کن

_میدونی که من زیاد از کار کردن خوشم نمیاد
همینکه بعضی اوقات با بچه های گروه بشینیم تو یه،جای سرسبز و نقاشی بکشم برام لذت بخش ترین کاره…

_من نمیفهمم تو چیشد یهو به هنر علاقه پیدا کردی ما که هیچکدوم اهل هنر نیستیم

_نمیدونم مامان میگفت به عمت رفتی

_اوهوم اونم به هنر علاقه داشت ولی خب بعد ازدواجش و بچه و… فرصت نکرد ادامه بده..

_بگذریم تو چه خبر زندگی متاهلی خوبه؟

_آره خوبه.. ولی این مدت یکم کمکاری کردم باید جبران کنم
زیاد سرگرم کار شدم

_خوبه یه استراحت هم به خودت بده

دیگه حرفی نزدو مشغول دیدن فیلم شدیم

چند دقیقه بعد هم مهراب اومد

_سلام به دوقلوها چطورین

_سلام عشقم خسته نباشی

_مرسی خانومم شام چی درس کردی؟

_خب چیزه من تا الان خواب بودم این شد ک….

_که ما شام نداریم….پوووف

_پسر عمو برو لباستو عوض کن یه اب به صورتت بزن من زودی یچیز درست میکنم
ما پیتزا خوردیم نمی‌دونستم شام نخوردی وگرنه واسه تو هم سفارش میدادم..

_ولی،اخه…

_برو تعارف نکن دیگه
بعد هم بدون توجه بهشون رفتم تو یخچال مواد کتلتی رو ک از قبل اماده کرده بودمو اوردم بیرون و شروع کردم به سرخ کردنش

نیم ساعت بعد هم برنج هم کوتلتها اماده شدن
میزو خوشگل چیدم و صداشون کردم
وقتی مهراب اومد از برق تو چشماش فهمیدم که خوشش اومده

_به به ببین طناز چیکار کرده میگم طنین تو هم بشین خونه داری کن والا بهتره..!!

_مهرااااب….!!!

_مگه دروغ میگم والا تو یا سرکاری یا خسته ای و خواب مامانت نباشه میخوای هرروز گشنه پلو بدی بهمون امشبم که طناز بداد این شکم رسید

_مهراب تو چت شده یه مدته همش غر میزنی؟

با این حرف طنین ، مهراب متعجب انگشت اشارش رو گرفت سمت خودش و گفت:

_من غر میزنم؟

_ارره تو غر میزنی

_خب وظایفتو درست انجام بده که غر نزنم،صبر منم حدی داره

برای اینکه بیشتر از این بحث نکنن،پریذم وسط حرفشون و گفتم:

_بچه ها خیل خب، بیخیال

_من خستم، شب خوش

به رفتن طنین نگاه کردم ،واقعا حیف مهراب

مهراب خواست پاشه بره دنبالش که دستشو گرفتم

_بشین بزار به خودش بیاد بفهمه تو هم حق داری …

پووف کلافه ای کشیدو نشست سر میز
سرشو گرفت بین دستاشو گفت

_دیگه نمیدونم چیکار کنم طناز ،
یا سرکار هست یا با دوستاش بیرون یا خونه تو استراحت هنوز باورش نشده که دیگ مجرد نیست…

دستی رو که می‌رفت بشینه رو دستاش رو مشت کردم و گفتم

_صبور باش، نیاز به زمان داره

با این حرفم خسته و کلافه سری تکون میده و میگه:

_امیدوارم…فعلا که یماه گذشته هرروز بدتر
باهاش صحبت کن چون من اگه حرف بزنم تهش ختم میشه به دعوا…

_باشه خودتو ناراحت نکن من باهاش صحبت میکنم

از پشت میز بلند میشه و میگه:
باشه..مرسی بابت شام شب خوش…
بعد هم از پله ها رفت بالا…

خیره شدم به قدو بالاش
طنین احمق ….
همش همین بود طنین همیشه بفکر خودش بود و فقط به پیشرفت فکر میکرد
ولی من برعکس اون …
شاید چون همه دوسش داشتن زیاد لوس شده

چند دقیقه بعد منم میزو جمع کردم و رفتم تو اتاقم….

۵ ماه از زندگی مشترک طنین و مهراب میگذشت
۵ ماهی کهدهمه چی بدتر شده بود ولی بهتر نشده بود
مهراب از طنین میخواست قید کارشو بزنه
ولی طنین زندگیش خلاصه شده بود تو کارو بیرون رفتن با دوستاش

تنها اتفاق خوب تو این مدت صمیمیت مهراب با من بود

امشب تولد مهرابه میخوام سوپرایزش کنم
زنگ زدم به طنین که رفت رو پیغام
امشب شیفت بود…
یعنی یادش نیس که امشب تولد مهرابه؟!

یساعت بعد زنگ زدم که جواب داد

_جانم طناز زود بگو عجله دارم

_طنین کی میای خونه؟

_امشب،شیفتم صبح میام عزیزم من باید برم صدام میزنن فعلا…

صدای بوق پیچید تو گوشی و تماس قطع شد..

هوووف طنین از دست تو
پس،باید خودم دست بکار بشم

زنگ زدم به مهراب…

_الو…

_سلام مهراب کجایی؟

_بیمارستان چطور چیزی شده؟؟

_ نه،نه فقط میخواستم بدونم کی کارت تموم میشه؟

_حدود دو ساعت دیگه

_خوبه بمون میام دنبالت…

_طناز،داری نگرانم میکنی…

_ای بابا چه نگرانی اخه ، خب کارت دارم دو ساعت دیگ میبینمت فعلا.

بهش فرصت جواب ندادم و قطع کردم

یه تیپ قهوه ای کرم شیک زدم با برداشتن سوئیچ ماشین زدم از خونه بیرون
در جواب مامانم که گفت کجا میری گفتم میرم تولد یکی از دوستام

اول رفتم یه ادکلن مارک خوش عطر خریدم با یه تیشرت ابی کاربنی جذب ….
از قبل به داداش دوستم که کافه داشت سپردم وقتی اومدیم کیکی که بهش دادمو با اشاره من بیاره …
همه چی اوکی بود میموند رفتن به محل کار مهراب…..

ده دقیقه بود جلوی بیمارستانی که مهراب کار میکرد منتظرش بودم و با از استرس فرمون ماشین وبین دستام فشار میدادم ..

چند دقیقه بعد دیدمش که مثل همیشه شیک پوش قدم زنان اومد سمت ماشین

از تو آینه نگاهی به خودم انداختم تا از خوب بودن خودم خیالم راحت بشه
نمی‌دونم دردم چی بود که هی مرتب خودمو چک میکردم یجور استرس همراه با شوق داشتم…
مهراب با همون ابهت خودش اومد نشست تو ماشین و کمی کج شد سمتم و گفت:

_سلام ای کاش ماشین نمی آوردی مجبور شدم ماشینو بزارم …

سرخوش لبخندی زدم و گفتم:

_عیب نداره فردا برش می داری
الان بهتره بریم جایی که مد نظرمه…

_آخرش نگفتی چیشده و کجا میریم

_میفهمی…عجله نکن…

نیم ساعت بعد رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم

همراه هم قدم برداشتیم سمت کافه

به میزی که رزرو کرده بودم اشاره کردم
بریم اونجا

مهراب از اول ورود به کافه متعجب نگام میکرد
اخرش طاقت نیاورد و پرسید

_طناز این کارات یعنی چی میشه توضیح بدی؟!!

همینطور که می نشستم پشت میز با کمی من من گفتم:

_خب من اول زنگ زدم به طنین خواستم اونم باشه ولی نذاشت حرف بزنم عجله داشت و قطع کرد فکر کنم حتی یادش نبود

گیج نگام کرد و گفت:

_چیو یادش نبود؟!!

چیزی نگفتم وبجاش اشاره زدم کیک و بیارن

وقتی کیک و آوردن تو چشمای متعجبش نگاه کردم و تولدش و تبریک گفتم…

دوست داشتم بگم تولدت مبارک عشقم ولی بجاش یه تبریک ساده گفتم…
تو اون چند لحظه تموم حالت هاشو زیر نظر داشتم..
دیدم که کم کم تعجب جاشو به خوشحالی و لبخند رو لب هاش داد…
دیدم که با دیدن کیک چشماش برق زد …
همه رو دیدم و خوشحال نگاش کردم…

_باورم نمیشه طناز تو غافلگیرم کردی حتی خودمم یادم رفته بود تو چطور یادته؟!!

_خب دیگه من تولد عزیزانمو یادمه

_واقعا ممنون نمیدونم چی بگم

_هیچی نگو بجاش ارزو کن تا کیکو بخوریم

خندید و شمعی رو که روشن کرده بودم و فوت کرد…

بعد خوردن کیک کادو رو گذاشتم رو میز

_اینم ناقابله

_واای طناز تو حسابی شرمندم کردی دختر …
چیزی نگفتم و فقط با لبخند نگاش کردم
اونم با همون لبخند رو لباش شروع کرد به باز کردن کادو..

دیدم که وقتی کادو رو دید چشماش برق زد
لبخند اون برام یه دنیا می ارزید

ولی چند ثانیه بعد لبخندش محو شد…

از تغییر حالت ناگهانیش تعجب کردم و پرسیدم
_چیشد…

همین طور که چشم دوخته بود به کادو تو دستش با لحن غمگینی لب زد:

_هه زنم حتی یه زنگ هم نزد بعد تو این همه تدارک دیدی و بفکرم بودی
کجای کارم اشتباه بود طناز؟
چی کم گذاشتم براش
بده خواستم بکارش ادامه بده
ولی اون حتی بیادمم نیس

از اینکه حتی الان هم به فکر طنین بود یه لحظه عصبی شدم ولی سعی کردم حفظ ظاهر کنم و بگم

_اشتباه میکنی شاید اونم برنامه داره برات

در جواب حرفم پوزخندی زدو گفت:

_نه طناز ، طنین اولویت اولش کارشه
بعضی اوقات احساس میکنم دوسم نداره
نمیدونم

_مگه میشه اگه دوست نداشت که باهات ازدواج نمیکرد

تکیه زد به صندلی و رو بهم گفت:
هه چرا داری با حرفات گولم میزنی تو که میدونی طنین همش دست میزاره رو بهترین ها
حتما چون محبوب فامیل بودم قبولم کرد
ولی من واقعا دوسش دارم…

دستام از زیر میز مشت شد، از کلمه دوسش دارمی که مهراب به زبون آورد…
بغضی که داشت گلوم و پاره میکردو به زور فرو دادم و گفتم:

_چیبگم …من هیچوقت نتونستم طنین و کاراشو درک کنم
با اینک خواهرمه با اینک قُل منه ولی مثل هم نیستیم…اصلا چرا ازش نمی خوای بیخیال کارش بشه؟.

_خواستم قبول نکرد تهشم به دعوا ختم شد.

_حالا بیخیال درست میشه خودتو ناراحت نکن امشب تولدته
نمیخوام بهت بد بگذره پاشو بریم گردش

همزمان با این حرفم از جام بلند شدم و بعد برداشتن کیف و سوئیچ منتظر شدم تا مهراب هم از جاش پاشه

وقتی دید منتظرشم سوالی نگام کردو گفت:
_کجا بریم آخه دختر خوب

شونه ای بالا انداختم و گفت: نمیدونم ،حالا هرجا مهم اینه که خوش باشیم ..حالا هم کمتر سوال بپرس پاشو..پاشو که قراره حسابی خوش بگذرونیم…

دیگه چیزی نگفت و با لبخند مهربونی که عاشقش بودم از پشت میز بلند شدو خواست بره حساب کنه که گفتم از قبل حساب شده …

واسه اولین بار همراه هم و دوشادوش هم زدیم از کافه بیرون و سوار ماشین شدیم …

سوار ماشین شدیم و با موزیک بالا سرعت زیاد دیوونگی کردیم
دلم میخواست داد بزنم تا همه بشنون

داد بزنم و بگم امشب تولد عشقمه..بگم این پسر که کنارم نشسته و با لبخند به دیوونه بازیام نگاه می‌کنه همه وجودمه ولی…

کمی سرمو از ماشین دادم بیرون و داد زدم:

_تووولد توووولده امشب…

جیغ میزدمو رانندگی میکردم

مهراب هم فقط به دیوونه بازیام میخندید

_دختر اروم
طناز مواظب باش..
با لبخند برگشتم سمتش و گفتم

_بابا حواسم هست..

_آره اخرش تو امشب مارو به کشتن میدی

_نترس،جون دوست چیزیت نمیشه

_پس اگه شد جواب خواهرت با خودت

_وای نه جون تو ترجیح میدم منم باهات بیام اون دنیا ولی دست طنین بهم نرسه

با این حرفم قهقهه خندش به هوا رفت..

_واای طناز از دست تو هیچوقت فکرشو نمیکردم انقدر دختر شاد و سرزنده ای باشی
نکه همش تو خودت بودی

ادامه حرفشو خودم زدم

_فکر کردی چه دختر افسرده و کسلی هستم نه؟

کمی سرشو تکون داد و لباشو یه وری کرد مثلا داره فکر می‌کنه و بعد گفت:

_هی یه همچین چیزی

_مرسی تعریف…

خندیدو چیزی نگفت..

تا دیر وقت با ماشین تو شهر گشت زدیم وبستنی خوردیم و بعدش رفتیم خونه..

هردو از ماشین پیاده شدیم و خواستم جلوتر قدم بردارم سمت خونه که مهراب مچ دستمو گرفت…

شوکه برگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم..
شاید اون بی دلیل و بدون هیچ قصدی دستامو گرفت ولی با این کارش نفهمید چه بروز منو دل بی قرارم آورد …

همینطور که دستام تو دستاش بود گفت

_بابت امشب ازت ممنونم طناز خیلی وقته بهم انقدر خوش نگذشته بود مرسی..

_خواهش،میکنم کاری نکردم

لبخندی زدو بعد شب بخیراز کنارم گذشت و رفت داخل خونه
ولی من گیج و مبهوت همون جا وایستاده بودم و به چند لحظه پیش فکر میکردم …
آخ مهراب آخه لعنتی نمیگی این قلب من بی جنبست؟
خدایا داره چه بروزم میاد…
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های شل و آروم رفتم داخل…

.
.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم پدرو مادرم سر میز نشسته بودن

_سلام صبح بخیر پس بقیه کجان؟

هردوشون سلامی کردن و مامان در جواب سوالم گفت:

_ اگه منظورم خواهرته که نیم ساعت پیش اومد گرفت خوابید
مهراب هم رفت بیمارستان

چیزی نگفتم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم و نشستم پشت میزو مشغول خوردن شدم..

ـــــــــــــــــــــ
سر ظهر بود که طنین بیدار شد

_سلام اهالی خونه

_سلام مادر

_سلام

_وای غذا چی هست مردم از گشنگی.

همین طور که داشتم دور لبمو پاک میکردم گفتم:

_قیمه داریم

_اووم قیمه

_لب و لوچتو واسه من کج نکن دختر بیا بشین نهارتو بخور..

_خیل خب مامان جان عصبی نشو

چون دیر پاشده بود همه مون غذامونو خورده بودیم…

بابا که از قبل رفته بود سرکارش

مامان هم رفت تا تو اتاق استراحت کنه

_خب چخبر طنین

همین طور که داشت برای خودش برنج میکشید گفت:
هیچی سلامتی

میخواستم ببینم یادش هست تولد مهراب و پس رو بهش پرسیدم:

برنامت امروز چیه؟

اوووم امروز با نگین و ترانه قرار دارم میریم بیرون حال و هوام عوض بشه تو چی میای؟؟

اول خواستم بهش یاداوری کنم که تولد مهراب هست ولی بعدش پشیمون شدم به من چه خودش باید یادش باشه ..

_نه عزیزم من امروز با بچه های گروه قرار دارم
اخه اخر هفته قراره نمایشگاه بزنیم تابلوهامون رو بزاریم تو نمایشگاه

_اووم خوبه وقت کنم حتما میام..

_باشه

نیم ساعت بعدش طنین حاضرواماده رفت بیرون منم آماده شدم رفتم پیش بچه های گروه قرار بود امروز از منظره ای که یکی از بچه ها پیدا کرده بود نقاشی بکشیم الحق که یه طبیعت فوق العاده بود..

بعد اینک کارم تموم شد رفتم خرید و بعدش رفتم خونه

درو باز کردم و رفتم تو اتاقم و خریدامو گذاشتم رو تخت تا بعد بحال فرصت جابجاش کنم

بعد هم رفتم تو سالن پیش مامانم

بوسه ای رو صورتش نشوندم و گفتم

سلام به مامان خوشگل خودم
همینطور که داشت فیلم مورد علاقشو میدید یه لحظه نگام کردو گفت

سلام دختر خوش گذشت؟؟

_آره میدونی که نقاشی حالمو عوض میکنه

_خب خوبه ..یه زنگ بزن به خواهرت ببین کجاست؟

باشه…..

_الو

_الو طنین کجایی پس ؟؟

_طناز من با بچه ها بیرون شام میخورم
بعد مدتی همو دیدیم اصرار کردن نشد نه بگم یکم دیرتر میام خونه شما شامتونو بخورین منتظر نمونید..

_باشه خدافظ

_چیشد مادر؟؟

_گفت شام رو با دوستاش می خوره دیر میاد منتظرش نباشیم..

_ای،بابا امان از دست این دختر پس،کی خونست این بچه،
طفلک مهراب..

_چیبگم خودشون میدونن ولی طنین لیاقت نداره

_باید باهاش حرف بزنم اینجوری نمیشه

خواستم جوابشو بدم که صدای در اومد
مهراب بود که خسته اومد تو

_سلام طنین بالاس؟

_چیز.. طنین بهت زنگ نزد؟
با این حرفم ابرو درهم کشید و گفت:

_نه، چیزی شده؟

_خب بادوستاش بیرون رفت گفت شام رو با اونا میخوره

چند ثانیه سکوت کرد و بی حرف از پله ها رفت بالا
با رفتن مهراب ،مامان ناراحت زد پشت دستشو گفت:

_آخه دختر خدا بکنم چیکارت نکنه طفلک خسته اومد خونه از،زنش خبر نیست

_مامان من شام میبرم براش گشنه نخوابه

_آره مادر بزار تو سینی ببر واسش منم برم استراحت کنم پا درد امونمو بریده پدرتم یکم دیگه میاد

_باشه پس شب بخیر

_شب بخیر مادر…

سینی بدست از،پله ها رفتم بالا در زدم و بعد اینکه اجازه داد رفتم تو
نشسته بود رو تخت و سرشو گذاشته بود رو زانوهاش
با ورود من به اتاق، سرشو بلند کردو نگام کرد..

سینی رو گذاشتم رو میز و خودمم رو لبه ی تخت نشستم
همینطور که نگاش میکردم اروم لب زدم

_برات شام اوردم گشنه نخواب..

وقتی دیدم سکوت کرده پاشدم خواستم برم که با حرفش وایستادم و برگشتم سمتش…

_چرا؟!

_چی؟؟

_چرا بهم محبت میکنی؟
چرا کارایی که وظیفه خواهرته رو تو انجام میدی؟
تولد میگیری
بفکرمی که گشنه نمونم هووم؟ چرا؟!!

لبخندی که بیشتر شبیه گریه بود زدم و چند قدم نزدیکش شدم
خیره تو چشمای،خستش گفتم:

_چون هنوز نتونستم فراموشت کنم
مشت زدم به قلبم و گفتم:
چون این لعنتی هروقت میبینتت بیتابه
خواستم فراموشت کنم ولی نشد.

متعجب و ناباور نگام میکرد خواست حرفی بزنه که سریع از اتاق زدم بیرون و تند از پله ها رفتم پایین

همین که رسیدم به اتاقم خودمو پرت کردم تو و پشت در سر خوردم نشستم رو زمین..

مشت زدم به قلبمو بیصدا اشک ریختم
لعنتی ساکت شو چرا میبینیش تند میزنی
چرا هنوز دوسش داری
چراااا؟؟….

اون ممنوعهِ برات، نمیبینی بهت فکر نمی کنه
اون خواهرتو انتخاب کرد..
با خودتو زندگی خواهرت داری چیکار میکنی؟!!

ولی من، من خررر نمیتونم فراموشش کنم
ایکاش هرروز نمی دیدمش شاید فراموش کردنش هم آسون می شد…

………………….
بلاخره روز نمایشگاه رسید
طنین بیمارستان بود و از مهراب هم خبر نداشتم
یعنی بعد اون شب که چند روز ازش میگذره سعی کردم نبینمش و ازش فراری بودم

_مامان من دارم میرم

باشه دخترم مواظب باش باشه ..خداحافظ

سوار ماشین شدم و به سمت نمایشگاه رفتم
از ماشین پیاده شدم و خواستم برم تو که با صدایی که شنیدم متعجب برگشتم به عقب..

لایک یادتون نره عشقا…

پارت بعدی هفته دیگه …

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: گناه دلم
  • ژانر: عاشقانه...هیجانی
https://beautyvolve.ir/?p=16882
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.