| Wednesday 28 October 2020 | 08:05
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت ۳

رمان آنلاین نوازش پارت ۳

رمان آنلاین نوازش پارت ۳

#نوازش

– ساناز !
جوابی نیافتم و در عوض کمی صدایم را بچگانه تر کردم و گفتم :
+ خاله درسا اونجاست ؟
آن مرد پوفی کشید و گفت :
– ببخشید عزیزم الان میگم خاله درسا بیاد ، خداحافظ .
همان که او گوشی را به درسا داد ، شروع کردم به تند تند صحبت کردن :
+ الو درسا ، اون مرتیکه کی بود ؟! منو از کجا می‌شناخت ؟! اصلا نگو ساناز من به اون گفتم که با خاله درسا کار دارم ، صدام بچگونه بود پس نمی‌شناسه ، پس تو چرا هیچی نمیگی؟
– سلام خاله جان خوبی ؟ مرسی عزیزم منم خوبم ، این اقا شوهر دوست من بود که اسمش سانازه ، بخاطر همون فکر کرد زنش زنگ زده ، شما نگران نباش ، فردا شب هم بلیط دارم میام پیشت ، بازم بهت زنگ میزنم ، خداحافظ !
تلفن هم قطع شد ،گویا قدرت تکلم خود را از دست داده بودم ، یعنی آن صدای مردانه مال حامد بود ؟! نه امکان ندارد ، اما چرا ، امکان هم دارد . نمیدانم چه باید کنم . هر جا که میروم سایه گذشته ام نیز با من راهی میشود . از اتاقم خارج شدم ولی اصلا توان یادگیری پخت و پز را نداشتم . مقداری بربری با ماست خوردم ، کافی بود برای منی که چند عمر فقط نان خشک خوردم .

حوصله هیچ کاری را نداشتم ، فردا هم که باید برای انجام کارهای ثبت نام به دانشگاه میرفتم.
پس آرام راهی اتاقم شدم ، مثل همه شب های دیگر که بیدار می‌ماندم و از پنجره با حسرت به بیرون نگاه میکردم ، خود را به پنجره رساندم . چه شب هایی که از درد کتک های مداوم به خود میپیچیدم و سرم را روی شیشه یخ میگذاشتم تا بلکه از داغی دلم کم کند ….

با شنیدن صدای آلارم ساعت ، سیخ سرجایم نشستم که پشت گردنم تبری و کشید و اخی از نهادم بلند شد . فقط گردن دردم کم بود که آن هم آمد و همه چیز تمام شد . از جایم برخواستن و راهی آشپزخانه شدم ، شاید خوردن کمی کالباس حالم را جا بیاورد . مقداری کالباس با سس مایونز را در نان ساندویچ قرار دادم و با لذت گازی زدم . هر از گاهی فکر میکنم زندگی من نیز دارد روی روالش می افتد و چه بهتر از یک زندگی عادی برای یک دانشجو ؟!
بعد از تمام کردن ساندویچم دست و صورتم را شستم و مسواکی هم به دندان هایم کشیدم . شلوار مشکی راسته ای با مانتو کوتاه مشکی پوشیدم و موهایم را برس کشیدم ولی برس در میان موهایم گیر کرد و تا چندین ساعت با آن سر و کله زدم . مقنعه را هم سرم کردم و همه مدارک را در کوله پشتی خود جا دادم و اسنپی خبر کردم . اگر بخواهم در این شهر فقط با تاکسی دربستی راهم را در پیش بگیرم تا پایان این ماه پولی برایم نمی ماند . اسنپ آمد و من هم سوار شدم و هندزفری ها را در گوشم جا دادم :
خوشحال باش قدر لحظه هاتو بدون
تو عکسات بده خنده هاتو نشون
کنارش واسه آرزوت بجنگ
بزار فریادت بده کهکشانو تکون
تو باید بشی ستاره
بزار بگن از خودشه هر چی که داره
بغل کن همه رویاهاتو بخند
یادت باشه زندگی فقط یه باره …..
(ربل/نیکیتا/ آهنگ فوق العاده ای هستش و پیشنهاد میکنم حتما داشته باشینش)

چندین بار آهنگ را گوش کردم ، گویا از من میخواست که با قدرت به آرزوهای بزرگ و کوچکم فکر کنم و نسبت به سخنان بیهوده مردم که از نشدن های آرزو هایم میگویند دور باشم . من اهل موسیقی نبودم ولی اکنون که فکر میکنم میبینم هر از گاهی هم این موسیقی ها هستند که حرف مارا میشنوند و راهکاری جلو پایمان میگذارند . مطمئنا موسیقی هم میتواند یاد اور لحظات خاص شود ، مطمئنا هر موسیقی قدرت انجام این کار را دارد .

بعد از گذشت دقایقی طولانی به مقصد رسیدیم و من هم کرایه را پرداخت و به طرف دانشگاه رفتم . صدای قلبم خیلی بلند و آزار دهنده بود حق هم دارم ؛ چون واقعا برای دختری ۱۶ ساله که بخواهد پایش را برای ثبت نام در دانشگاه بگذارد ، این شرایط سخت است .

از اتاق ثبت نام خارج شدم ، همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ولی نتوانستم درسا را ثبت نام کنم گویا حضور خود از اجبارات بود .
حیاط دانشگاه بزرگ بود ؛ لحظه ای یاد زمین های خودمان در روستا افتادم . من هیچ خاطره خوبی نداشتم یا هم داشتم ولی آخرش با کمربند پدرم تلخ میشد . خدای خوبم ، من خیلی سختی کشیدم تا خود را به اینجا برسانم خودت که شاهد بودی چه تو سری هایی که نخورده‌ام و چه زخم زبان هایی که نچشیده ام . خدایا خودت کمکم کن .
از محوطه دانشگاه خارج شدم و منتظر اسنپ شدم ، او رسید و تمام اتفاقاتی که در حال رفت رخ داده بود دوباره رخ داد و من به خانه رسیدم .
وارد پارکینگ شدم ولی تا خواستم خود را به آسانسور برسانم ، ماشین مدل بالایی جلو پایم ترمز زد .
فکر میکرد با دهانی باز به او خیره میشوم و او هم لبخند چندشی تحویلم میدهد ولی من فقط سری به عنوان تاسف تکان دادم و کمی راهم را کج کردم .
زیر چشمی به آن پسرک نگاهی کردم اکنون او بود که دهانش باز مانده بود و آن من بودم که لبخندی زدم و سوار آسانسور شدم . گوشی خود را روشن کردم و به درسا زنگ زدم ولی خاموش بود من هم دوباره زنگ نزدم و مشغول یادگیری پخت چلو مرغ شدم . در این مدت دانشجویی از خود کدبانویی می‌سازم .
مدتی گذشت ولی من سرسخت مشغول پخت و پز بودم . خواستم قابلمه ای از کابینت بالا بردارم که پایم سر خورد و همه قابلمه ها روی سرم ریخت ، همزمان صدای تق تق در و زنگ تلفن بلند شد….

از آسانسور خارج شدم و کلید را انداختم و در را باز کردم ، با اینکه شهریور ماه بود ولی هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود . داخل آشپزخانه شدم و کیفم را روی اپن گذاشتم ، لیوانی پیدا کردم و از یخچال آب یخی آماده کردم و با لذت نوشیدم .
لباس هایم را از تنم کندم و تیشرت و شلوار گشاد قدیمی ام را تنم کردم ، زمانی که پزشکی به نام شدم حتما لباس های جدیدی برای خود تهیه میکنم و این لباس های قدیمی را قیچی میکنم .

گوشی خود را روشن کردم و به درسا زنگ زدم ولی خاموش بود من هم دوباره زنگ نزدم و مشغول یادگیری پخت چلو مرغ شدم . در این مدت دانشجویی از خود کدبانویی می‌سازم .
مدتی گذشت ولی من سرسخت مشغول پخت و پز بودم . خواستم قابلمه ای از کابینت بالا بردارم که پایم سر خورد و همه قابلمه ها روی سرم ریخت ، همزمان صدای تق تق در و زنگ تلفنم نیز بلند شد به شانس خود لعنت فرستادم و از جایم بلند شدم ، تلفنم را خاموش کردم و از چشمی در به بیرون نگاه کردم ؛ دختر خوش بر و رویی بود ، در را باز کردم و با لبخند سلامی کردم و او هم متقابلا سلامی کرد و گفت : آش نذری آوردم . سپس هم لبخندی چاشنی صحبتش کرد ،به او میخورد ۱۴ ساله باشد . از او تشکر کردم و کاسه را گرفتم . بوی آش رشته مستم کرد . سریع آن را روی میز گذاشتم و تلفنم را برداشتم که دیدم شماره ناشناس است ، من هم بیخیال شدم . اش را در قابلمه ای ریختم و کاسه را شستم . تا جایی که میدانم باید چیزی در کاسه بریزم و ببرم ولی من که چیزی ندارم . شاید اگر شکلات بریزم خوب باشد ولی شکلات از کجا بیاورم ؟! چقدر بد است که خانه انسان پراز کم و کسری باشد . غذای خود را آماده کردم و مشغول خوردن شدم . احساس میکنم زندگی ام دوباره روی مدار تکرار افتاده است ولی ای کاش این تکرار هم پایان یابد . غذای باقیمانده را در قابلمه ای ریختم و در یخچال گذاشتم و قاشق و بشقابم را شستم .
شماره ناشناس چندین بار زنگ زد ولی من شک داشتم که جواب دهم ، درسا هم که تلفنش خاموش است و این مرا دل‌نگران تر میکند . شماره ناشناس دوباره زنگ زد که با حرص گفتم : بله !
ولی با صدای پشت خط شوکه شدم .‌…

– چته تو چرا هی زنگ میزنم ریجکت می‌کنی ؟
+ درسا ؟!
– اره ، بخاطر شوهر عزیزتون خطمو عوض کردم ، همه شوهر دارند تو هم داری ، خاک تو سرت
+ این شِر و وِرا چیه میگی ؟! کی میای ؟
– اولا شر و ور نیست حقیقته و دوما هم که تو راهم و تا شب میرسم چون ماشین اجاره کردم تا بیام و صبح برم کارامو انجام بدم حالا هم برو واسه من دو لقمه غذا بپز رسیدم از گشنگی تلف نشم
بعد هم قطع کرد . هر از گاهی به عقل این دختر هم شک میکنم . خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت انداختم ، تختش نرم و گرم بود و از تخت قبلی من که بیشتر شبیه به تکه چوب بود بسیار راحت تر بود . آرام آرام چشمانم گرم شد و به خوابی راحت فرو رفتم .

با احساس خیس شدن از خواب پریدم وبا ترس به اطرافم نگاه کردم که درسا را با لبخندی شیطانی دیدم ، پارچ آب هم که حاوی آب بود اکنون خالی بود . ولی من ناراحت نشدم بلکه خوشحال هم شدم از آمدن دوست همچون خواهرم و او را محکم در آغوش گرفتم ، او هم اول شوکه شد ولی کمی بعد او هم حصار دستانش را محکم تر کرد ، با اینکه برای من از نازنین بیشتر نیست ولی کمتر هم نیست ، شاید هم سطحی گزینه خوبی برای بیان میزان علاقه ام باشد……

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=16906
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.