| Wednesday 28 October 2020 | 07:56
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مرگ هم عشق می‌خواهد پارت 1

رمان آنلاین مرگ هم عشق می‌خواهد پارت 1

 

” افکارم پی در پی و در اوج ترافیک مغزی‌‌ام به سراغم می‌آیند!
کاش می‌شد این قسمت از مغزم را بکنم و لحظه‌ای فقط برای خودم و تو باشم؛ بعد عطر بی‌مانندت را از روی پیراهن سفید و ستاره‌های خلبانی روی سرشانه‌ات بو بکشم و تو بیایی و راه دوباره دیدنت را نشانم دهی؛ تا دعا شوم و صبوری خرج کنم و اینبار تو آمینم باشی مهربان جانم.”

محکم‌تر از قبل انگشتانم را روی در کوبیدم.
بابا رحیم از دریچه کوچک کنار در نگاهم کرد و پر عجز گفت:

_ برو باباجان حاجی میبینه بد میشه، شر میشه!

خسته روی سکوی مرمری کنار در می‌نشینم، پیرمرد بیچاره نمی‌دانست حالا که تمامم نیست برایم هیچ بدی معنایی ندارد!

انگشتر عقیقش را دور انگشتم می‌چرخانم و اینبار پر اراده‌تر و آماده‌تر از قبل بلند می‌شوم،
به تابلوی نقره‌کوب ونیکاد بالای در نگاهی گذرا می‌اندازم؛ سنگ انگشتر را میان انگشتانم می‌فشرم و دستم را به چادر خیس روی سرم بند می‌کنم، تازیانه‌های باران هم راهی برای پا پس کشیدنم نمی‌شوند و با مشت روی در می‌کوبم.
همزمان بغض گلویم را خش می‌اندازد و فریاد میزنم:

_ باز کن این درو حاج سلطانی…باز کن حاج مهدی!

اشک‌هایم صورتم را نوازش می‌دهند و اینبار پر تمنا فریاد می‌زنم:

_ حاج بابا باز کن درو! امیرعلیم نیست حاج بابا!

⁂⁂⁂⁂⁂⁂

خسته از دوندگی‌های هرروزه‌‌ام بغ کرده روی صندلی‌های چرمی سالن انتظار هواپیما می‌نشینم و با یاد آن‌روزها کمی به چشم‌هایم استراحت می‌دهم‌…

روز اول آشنایی‌ام با او را به یاد می‌آورم و لبخند محوی روی لب‌هایم می‌نشیند…

آن‌روزها آنقدر مردانگی خرجم کرد که شد مهربان جان آمین و آمین دعاهایم..!
ولی حالا…

با گذشت یک‌سال از آن روزهای با هم بودنمان، قلبش دیگر یخی یا آفتابی نیست؛ رو به سنگ شدن میرود و همه اینها تنها در ازای اجابت نشدن آمین گفتن‌های روز تولدم است…

با یاد دعواهایم یا به قول آرام، همان بزن بهادری‌هایم؛ چهره‌اش پشت پلک‌هایم ظاهر می‌شود و افکارم دستی می‌شوند برای تکاندن خاک روی صندوقچه گذشته‌مان که برایم یادآور خاطرات آن‌روزها باشند…

***

موهایم را پشت گوش می‌زنم و بلند می‌گویم:
_ بابا؟ میای این گلدونو رو برداری؟ خیلی سنگینه من کار دارم…

جلو آمد و گلدان را از دستم گرفت، پیشانی‌ام را بوسید و گفت:
_ برو بابا؛ برو حاضرشو بریم هیئت یه کمکی برسونیم…

خیسی دست‌هایم را با پشت پیراهن مشکی رنگم گرفتم و زیرلب ” چشم ” کوتاهی گفتم…
وارد اتاق شدم و لباس‌هایم را با روسری و مانتوی مشکی رنگی عوض کردم، چادر به سر کشیدم و صدا زدم:
_ مامان؟

وارد اتاق که شد گفتم:
_ تو نمیای؟

_ نه مامانم، تو برو من بعد میام

دست‌هایش را گرفتم:
_ مامان، کاش من نرم. آخه میدونی که پسر حاج سلطانی…

بین حرف‌هایم گفت:
_ مگه وقت نخواستی؟ تا حالا ‌که صبر کرده…

بعد هم گونه‌هایم را بوسید و سمت بیرون اتاق راهی‌ام کرد و پشت سرمان طبق معمول همیشه، آيت‌الکرسی روانه کرد…

جلوی سردر حسینیه ایستادم و با خداحافظی از بابا از پله‌ها بالا رفتم.
در آغوش ترمه و آرام فرو رفتم و گفتم:
_ خوبید؟ کمکی چیزی از دستم برمیاد بگید.
آرام پرحرف نگاهم کرد و ترمه بدون اینکه مهلتی برای حرف زدن بدهد، دستم را به سمت آشپزخانه کوچک کشید و گفت:

_ بیا این کیکارو بسته بندی کن…آرامم این بطری‌های آبو میشوره، منم میرم کمک بقیه خانوما پرچم بزنم رو دیوار…

سری تکان دادم و مشغول بسته‌بندی کیک‌ها شدم…

آرام مشغول شستن شد و زمزمه کرد:

_ آمین فکر کردی؟!

بدون بالا آوردن سرم گفتم:

_ مگه بابام نگفت وقت میخوام؟

_ آمین آخه بابا…

با صدای بلند امیرعلی حرف در دهانش ماسید و به صدایش گوش سپرد که بلند می‌گفت:
_ آرام جان بیا این جعبه رو ببر بالا…

به دست‌های کفی‌اش نگاهی کرد و گفت:
_ میام الان داداش

سریع مشغول شستن دست‌هایش شد که گفتم:
_ من میرم! روسری سرت نیست طول میکشه!

بهانه بود! انگار حسی در وجودم فریاد می‌کشید که به او بفهمانم من هم اینجا هستم!

کفش‌هایم را پوشیدم و از پله‌ها پایین رفتم، سر به زیر جلوی پله‌ها ایستاده بود که زمزمه کردم:
_ سلام. بدید به من ببرم لطفا!

سرش آنچنان با شتاب بالا آمد که برای لحظه‌ای خنده‌ام گرفت ولی بعد با دیدن پیشانی‌بند یا حسین دور سرش و چشم‌های خون افتاده‌اش چیزی ته دلم تکان خورد و به هیجان افتادم!
مسیر نگاهم را به سمت جعبه چرخاندم و او گفت:
_ سنگینه! شما برید میمونم تا آرام بیاد!

زمزمه کردم:
_ بدید می‌برم دستش بنده…

باز هم با آرامش خاصی سری تکان داد و جعبه را به دستم داد و نگاه کوتاهی به صورتم انداخت، برگشتم و حتی در حال بالا رفتن از پله‌های حسینیه هم سنگینی نگاهش را حس کردم…

جعبه پر از شمع و آینه و شمعدان را روی کانتر آشپزخانه گذاشتم و دوباره مشغول انجام کارم شدم، ولی چه کاری؟!
تمام حواسم پی آن دو گوی آبی رنگ و پر از رگه‌های خونی و سربند یاحسین و موهای بهم ریخته‌اش بود!
شاید اولین باری میشد که از این فاصله با او هم‌صحبتی داشتم، بعد از اینهمه سال هم محل بودن، اولین بار بود که با یاد پسر ارشد و خلبان حاج سلطانی لبخند روی لب‌هایم می‌نشست و به این فکر می‌کردم، چه خوب شد که در خانه نماندم و با او روبرو شدم…
چه خوب که خواستگار محترم و سمج این روزهایم را امروز دیدم و حس هیجان و دل زدن به‌ سراغم آمد!
چه خوب که مردی مثل امیرعلی دوستم دارد!

کارم که تمام شد دست‌هایم را شستم و برای کمک به ترمه رفتم،
از بالای پرچم گرفتم و بالای چهارپایه رفتم، گوشه پارچه را با میخ روی دیوار محکم کردم و حین پایین آمدن از پله‌های فلزی چهارپایه، باز چشمانم خیره تار به تار موهای قهوه‌ای رنگ ریخته رو صورتش شد و سربند یاحسین و نگاه خسته‌ای که از گوشه طبقه پایین حسینیه خیره نگاهم میکرد!
چشم دزدیدم و با عجله پایین آمدم و روی زمین نشستم، گوشه پارچه سبز رنگ جلوی نرده‌ها را کنار زدم؛ هنوز نگاهش رو به بالا بود…
چند ثانیه بعد، دست‌هایش را روی صورتش کشید و به سمت فرش‌های لوله شده وسط حسینیه رفت….
ترمه کنارم نشست و گفت:
_ چیشد آمین؟ فکراتو کردی؟

نگاهش کردم، تنها همدم همه این سال‌هایم در این محله بود.

به دیوار تکیه دادم و گفتم:
_ بابا میگه خوبه، حتی مامانم میگه خوبه!

لبخند مهربانی زد:
_ چون خوبه! کی دیده پسر حاج مهدی کاری کنه باعث آزار و اذیت کسی بشه؟ همه‌جا بحث سر خوبی و آقاییه امیر‌علیه!

نمی‌دانست من از همان کودکی که از کنار خانواده‌مان به این شهر و محله آمده بودیم با امیر این محل خو گرفته بودم…
نمی‌دانست حتی زمان هفت سالگی‌ام وقتی جلوی در با خودش خاله بازی مي‌کردم، امیر علی را مرد رویاهای بچگانه‌ام میدانستم!

ولی حالا…
با وجود مرد بودنش هم تردید دارم، نمی‌دانم دلم او را می‌خواهد یا نمی‌خواهد…
همیشه همسری مثل‌ او داشتن را با تمام وجود دوست داشتم ولی حالا نمی‌دانم این فرجه دو هفته‌ای که برای فکر کردن به خواسته‌اش گرفته‌ام را چطور و چگونه سپری کرده‌ام و در آخر نتیجه افکارم چیست!

تمام مدت هیئت و ساعات عزاداری را با افکار مختلف سر کردم؛ مثل دیوانه‌ها گوشه دیوار کنار نرده‌ها نشسته بودم و از گوشه پارچه روی نرده‌های گرد ساختمان، به عزاداری و سینه‌زنی‌اش خیره شده بودم!
نوبت ریزش اشک‌هایش که رسید، ناخودآگاه بغضم گرفت و پارچه را جلوی صورتم گرفتم که نبینم…
زانو به بغل زدم و بغ کرده گونه‌ام را به زانوهایم تکیه دادم…
اشک‌های من هم شروع به باریدن کردند و افکارم را برای دوباره نگاه کردن به او پشت سد محکمی نگه داشتم؛ گریه‌هایش باشد برای دل بزرگش و تاریکی حسینیه..!
من که طاقت اینطور دیدنش را ندارم!

تا آخر مراسم آنقدر گریه کرده بودم صدایم گرفته بود و دیدم تار شده بود!
همراه مامان که بیرون رفتیم، با دیدن پدرم و حاج سلطانی و امیرعلی، سر جایم ایستادم و نگاه‌شان کردم؛ از همین فاصله هم چشم‌های سرخش مثل تیزی خنجری در قلبم فرو می‌رفت!
امروز!
روز عاشورا!
روز تقدیم عشق حسین جانم به خدا،
من هم دلم را به امیرعلی جانم باختم!
دل باختم؛
به همان نگاه ساده و آرام آبی رنگ؛
به همان نگاه سرخ و پیشانی‌بندش؛
به تمامش!
دل باختم…
خدایا گناهم ندان اگر در این روز عزیزت دل به باد عاشقی دادم؛
خدایا گناهم ندان که امروز اشک‌هایم را بجای حسین برای امیرعلی ریختم!
عشق امیرعلی امروز برایم همان عشق فاطمه به علی است و بس!
کم نیست با سربند یاحسین عاشق مرد شدن!
عاشق امیر شدن!
عاشق علی شدن..!

***

صدای بلندگوهای سالن که بلند شد، به زمان حال برگشتم و با عجله از جا بلند شدم…
دیر کرده بودم و آخرین ماشین مسافری هم در حال رفتن بود!
چمدان کوچکم را دنبال خودم کشیدم و بعد از پانچ شدن بلیطم با عجله وارد مینی بوس شدم و نفس عمیق و راحتی کشیدم…

خیره به خط‌کشی‌های باند فرودگاه لبخندی روی لبهایم نشست؛ من حتی با دیدن این باند هم دلتنگ وجودش میشوم و حالا، بیصبرانه برای لحظه حرکت هواپیما و شنیدن صدای مردانه‌اش لحظه شماری میکنم..!
قبل از رسیدن به هواپیما برای هزارمین بار وجود دفتر عزیزم را در چمدان چک میکنم و خیالم بابت بودنش راحت میشود…
بعد از او، این دفتر دلتنگی‌هایم را پر می‌کند…

آخر از همه چمدانم را دنبال خودم کشیدم و با حالت زاری به تعداد زیاد پله‌ها نگاه کردم؛ نفس دردناکی کشیدم که دستی جلوی دست‌هایم بلند شد؛ چمدانم را بلند کرد و ادامه راهش را به بالای پله‌ها پیش گرفت!
مسخ شده از پشت سر خیره قامت مردانه‌اش شدم که مرد دیگری هم از کنارم رد شد و به سمت بالا رفت..!
نفس عمیقی کشیدم؛ هرلحظه و هرجا حضورش را با تمام حواسم حس میکردم، حتی حالا که با قدم‌های با صلابتش چمدان به دست از پله‌ها بالا می‌رود..!
با پاهای لرزان از پله‌ها بالا رفتم که جلوی کابین چمدانم را روی زمین گذاشت و بدون نگاه کردنم با صدای گرم و مردانه‌اش گفت:

_ وزن چمدون کم شه راحت‌ترین خانوم! سفر بخیر…

با بغض نگاهش کردم که بیتوجه به من وارد کابین شد.
دست‌هایم را روی صورتم کشیدم و روی صندلی جاگیر شدم؛ تار موی بیرون زده از شالم را داخل فرستادم و مشتاقانه منتطر صدایش از پشت بلندگوهای هواپیما شدم…!
برای من همین هم بس بود!

 


  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=16896
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.