| Wednesday 28 October 2020 | 09:05
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مال من باش پارت 2

رمان آنلاین مال من باش پارت 2

سلام دوستای عزیزم بازم رسیدم خدمتتون با پست جدید امیدوارم لذت ببرید . منتظر نظرات و کامنت ها و پیشنهاداتون هستم .

یک هفته از اون روز میگذره و سه روز دیگه تولد همتاس و میخواد جشن بگیره و بیشتر دوستامون روهم دعوت کرده ولی اصلا این چند روز وقت نکردم برم براش کادو بخرم یا لباس بخرم . نیلا با مانی رفته بود خرید ولی رونیکا هنوز هیچی نخریده بود . به رونی زنگ زدم

-سلام رونی جونننن خوبی ؟

-زهرمار و سلام چند بار گفتم به من نگو رونی

-اااا عزیزم مگه رونی چشه ؟

-بگو چش نیست

-خب حالا بیخیال میگما من بیکارم میخوام برم برا همتا کادو بگیرم خودمم لباس ندارم برم لباس بگیرم . اگه کاری نداری با من میای بریم؟

-اون موقع که زنگ زدی کاری نداشتم ولی الان نمیام

-ایشششش خب نیا خودم با آقامون میرم

-اوهووو چه چیزا تو کی شوورر کردی ما نمیدونیم

-هاا خودمم نمیدونم همینجوری گفتم دل تو آب بشه

-خب بابا تا نیم ساعت دیگه آمادم بیا دنبالم

-اوکی هانی تا نیم ساعت دیگه بای

-اووووققققق اینطوری حرف نزن ذلیل شی حالم بهم میخوره. هانی , اوقققققق

-خب بابا هی اوق اوق میکنی بچت میوفته

-پرنوووووووی بیشور فعلا تا بعد

-بای

چه کیفی داد یکم رونیکا رو اذیت کردم .تازه من یکم اذیتش کردم فقط فقط یکم . در کمدم رو باز کردم یه مانتو صورتی کمرنگ و گلبهی مانند که جلو باز و گشاد بود و آستیناش تا روی ساق دستم بود و پایینش پاپیون میشد با یه شلوار جذب مشکی قد نود و شال مشکی و گلبهی پوشیدم و موهامو کج ریختم تو صورتم و یکم ریمل و یه رژ صورتی زدم و ساعتمو دستم کردم و کیف مشکیمو برداشتم و کیف پولمو موبایلمو گذاشتم توش و سوییچمو برداشتمو سریع از پله ها رفتم پایین که مامانم گفت:

-کجا به سلامتی؟

مامان سه روز دیگه تولد همتاس من نه لباس خریدم نه براش کادو خریدم دارم با رونی میرم بازار فعلا

-خداحافظ مامان جان فقط زود بیای

-چشم

کفش های اسپورت مشکیمو پوشیدمو نشستم تو سوناتای خوشگل نوک مدادی رنگم و گازشو گرفتم سمت خونه ی رونی اینا . دم خونشون که رسیدم بوق زدم که رونی سریع اومد بیرون . چه خوشگل شده بود کثافتتتت . یه شلوار مشکی جذب و مانتو جلو باز زرد تا زیر زانو و تیشرت مشکی و شال زرد و مشکی با کفش اسپورت و کیف مشکی یه رژ نارنجی که به صورتی مایل بود و یکم ریمل . نشست تو ماشین

رونیکا : سلاااام چطورییی؟

-سلام  چه جیگر شدی

-خواهش میکنم جیگری از خودتونه شما جیگر تر شدی

-دیوونه حالا کجا بریم ؟

-بریم یه مرکز خرید خوب

-بزن بریم

راه افتادمو صدای آهنگو تا ته زیاد کردم با رونی دوتایی باهاش هم خونی میکردیم .

من دیگه بات نیستم هرجا میخوای باش باش

تصمیمتو بگیر ولی فکر فرداش باش

وقتی دوست داری مال خودت باشی پس خودت باید دلواپس حال خودت باشییییی

به تو خوبی انگار نیومده عزیزم

دل تو درست با نیومده عزیزم

با خودت میگی تنها بشم عالی میشه

اگه من نباشم پشتت خالی میشههه

چشم انتظارم که یه روز دوباره برگردی

یکی از تو انتظار داره برگردی

میونمون شکراب بود اما تو

رفتیو وضعیتو خراب تر کردی

چشم انتظارم که یه روز دوباره برگردی

یکی از تو انتظار داره برگردی

میونمون شکراب بود اما تو

رفتیو وضعیتو خرابتر کردی

من به تو وابستم تا تهشم هستم

اگه نه که تا الان توبمو میشکستم

تو خودت میری تو با کی درگیری

دل آدم که پیشت گیر کنه درمیری

به تو خوبی انگار نیومده عزیزم

دل تو درست بار  نیومده عزیزم

به خودت میگی تنها بشم عالی میشه

اگه من نباشم پشتت خالی میشه

چشم انتظارم که یه روز دوباره برگردی

یکی از تو انتظار داره برگردی

میونمون شکراب بود اما تو

رفتی و وضعیتو خرابتر کردی

چشم انتظارم که روز دوباره برگردی

یکی از تو انتظارم که یه روز دوباره برگردی

یکی از تو انتظار داره برگردی

میونمون شکراب بود اما تو

رفتیو وضعیتو خرابتر کردی

(دنیا   عزیزم)

به مرکز خرید که رسیدیم در ماشین و قفل کردم و رفتیم تو رو به رونی کردمو گفتم

-خب اول چی بخریم؟

-اول بریم کادوشو بخیریم

-تو میخوای چی بخری

-ساعت . دوست دارم براش یه ساعت بخرم آخه ساعت خودش مشکیه ولی اونروز که میخواستیم بریم بیرون میگفت کاش یه ساعت سفید داشتم با مانتوهام ست میکردم

-اممم فکر خوبیه منم براش یه دسبند طلا میخرم

-بزن بریم

اول به سمت یه ساعت فروشی رفتیم و رونی ساعتو خرید . خیلی ساعت خوشگلی بود یه ساعت سفید اوماکس . بعد از اونم رفتیم من یه دسبند ظریف و خوشگل گرفتم که فرشته های ریز بهش آویزون بود . بعد از خرید کادو رفتیم لباس بخریم . وارد یه مغازه شدیم لباساش خیلی خوشگل بود ولی در عین حال خیلی باز بودن برا همین رفتیم یه مغازه ی دیگه که رونیکا چشمش یه لباس سبز یشمی که گردنی بود بالاش لمه بود و دامش پف بود و قدش تا بالای زانو بود انتخاب کرد و رفت پرو تا بپوشه منم داشتم تو لباسا نگاه میکردم که چشمم یه لباس نقره ای رو گرفت که کاملا لمه بود و از دور برق میزد و بالا تنه ی جذبی داشت و یقش قایقی بود آستیناش سه ربع بود و از کمر تا بالای زانو پف بود و خیلی خوشگل بود همون موقع رونیکا اومد پیشم و گفت

-وای پری من اینو خیلی دوست دارم به نظرت خوبه؟

-آره خیلی قشنگه بهت میاد

-تو چیزی انتخاب نکردی؟

لباس توی دستمو بهش نشون دادم و گفتم

-به نظرت این خوبه؟

-آره خیلی قشنگه مطمئنم خیلی بهت میاد برو یه بار بپوشش

رفتم لباسو پوشیدم واقعا خیلی به بهم میومدلباسو در آوردم و رفتم بیرون با رونی لباسامون رو حساب کردیم و رفتیم کیف و کفش ستش رو هم خریدیم .

-میگما رونی من خیلی گشنمه

-وای منم

-بریم یه چیزی بخوریم

-آره. من که الان روده بزرگم روده کوچیکمو میخوره

-بریم بابا تا تلف نشدی

رفتیم یه رستوران دو تا پیتزا گوشت و قارچ با سیب زمینی و نوشابه سفارش دادیم و منتظر شدیم تا بیارن

-میگم پری به نظرت همتا کیا رو دعوت کرده

-دقیق نمیدونم ولی خودش گفت دوستامون رو دعوت کرده دیگه

-وای من دارم میمیرم که بدونم کیا هستن

-آهااا پس دوباره شاخک هات فعال شدن و فوضولیت گل کرده

– بی تربیت من فقط یه کوچولو کنجکاوم فقط یه کوچولوووو

-آره آره میدونم

-هیچ وقت به یه خانم متشخص نمیگن فضول

سفارشامون رو آوردن و رونی شروع کرد تند تند خوردن

-خانم متشخص میترسم با این وضعیت بعد غذات منم بخوری

اونم که خیلی گرسنش بود به یه چشم غره اکتفا کرد و حرفی نزد منم شروع کردم به خوردن وسط غذا داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و  میخندیدیم که من سرمو آوردم بالا تا رونی رو ببینم که یه چیزی پشت رونی دید که به معنای واقعی کپ کردم بردیا و امیر و باراد میز پشتی ما بودن و باراد پشتش به من بود و من از اونجایی فهمیدم این باراده که بردیا داشت صداش میکرد با سرعت نور سرمو انداختم پایین تا نبینمشون وگرنه باز از دست این پسره فاز و نول قاطی میکردم . دیگه از اونروز باهاش کاری نداشتم اونم همینطور ولی هنوز وقتی یاد روز کنکور میوفتم اعصابم خورد میشه و حرصی میشم . به رونی هیچی نگفتم چون اگه میفهمید میخواست بره سلام و احوال پرسی کنه و اینا منم که بی اعصاب برا همین زود غذامو خوردم و بعد کلی کلکل با رونی رفتم تا پولش رو حساب کنم و آروم از رستوران خارج شدیم و به سمت ماشین رفتیم و رونی رو رسوندم خونشون و رفتم خونه . وسایلمو گذاشتم تو کمد و خوابیدم .

………………………………………..

(باراد)

سه روز دیگه تولد همتاست  و همه رو دعوت کرده و ما هم چون هم با مانی دوستیم و هم همدیگه رو میشناسیم دعوت بودیم ولی من نه چیزی براش گرفته بودم نه خودم چیزی داشتم . براهمین به بردیا و امیر زنگ زدم تا بریم خرید این مانی زن ذلیل هم که همش با نیلا بیرونه خریدشم رفته بود برا همین دیگه به اون نگفتیم . یه پیرهن مردونه ی چهار خونه ی سبز و سفید و مشکی پوشیدم با شلوار کتونی مشکی و کفشای مردونه موهامم زدم بالا خوب شده بودم. دنبال بچه ها رفتم و رفتیم رکز خرید (….) لباسمون و با کلی شوخی  و خنده انتخاب کردیم من یه کت اسپرت و شلوار کتون مشکی با پیرهن طوسی برای زیرش انتخاب کردم با کفش  . بردیا یه کت اسپرت و  بادمجونی خیلی تیره که از دور بیشتر به مشکی میزد و شلوار کتون مشکی و پیرهن یاسی برای زیرشو کفش . امیر کت اسپرت سفید با خط های نا منظم مشکی و شلوار کتون مشکی و لباس سبز برای زیرش با کفش برداشت .برای کادو هم من هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم و گفتم بهش پول میدم بردیا یه جفت گوشواره آویز ساده و امیر هم یه عطر براش گرفت. رفتیم رستوران شام خوردیم و بچه های رو گذاشتم خونه هاشون و رفتم خونه سرم به بالشت نرسیده خوابم برد .

……………………………………………

(پرنو)

امروز تولد همتاست بچه ها همه اومدن خونه ی ما تا با هم آماده بشیم و بریم. رونیکا موهاشو صاف کرده بود و نصفشو بالا بسته بود و بقیش باز بود یه سایه ی سبز و مشکی زده بود که خیلی به رنگ سبز چشماش میومد  و یه رژ قرمز زده بود با کمی رژ گونه و با لباسش خیلی خوب شده بود و نیلا هم لباسش سورمه ای بود و یقش هفتی بود آستین سه ربع بود و بالا تنش گیپور بود و دامنش تا بالا ی زانو پف بود و موهاشو ویو کرده بود و کج زده بود و یه رژ صورتی و با رژ گونه و سایه ی آبی و سفید و منم یه سایه ی نقره ای و مشکی با رژ گونه و رژ جیگری . هممون خیلی خوشگل شده بودیم و ساعت 8 بود که به تالار راه افتادیم تا رسیدیم ساعت 8:15 بود . وقتی رسیدیم اول لباسامونو عوض کردیم بعد رفتیم پیش همتا . کثافت خیلی خوشگل شده بود . یه لباس دکلته ی بنفش ساده که روی کمرش یه پاپیون بزرگ میخورد و از جلو ساده بود و با اون گردنبند که چندتا زنجیر در سایز های مختلف بود و تا روی لباسش اومده بود جلوه خاصی به لباسش داده بود و با کفشهای ستش و موهاش رو هم رفته بود آرایشگاه و یه شنیون خیلی ساده درحدی که مو هاش جمع باشه کرده بود و دو تا تار از دو طرف صورتش ول کرده بود و خیلی خوشگل بود و یه سایه ی بنفش و سفید و مشکی  و رژ گونه و رژ قرمز .

-سلام مانند جون چه خوشگل شدی

اینو که گفتم بچه ها شروع کردن به خوندن

چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب مثل ماه شدی امشب

همتا نذاشت بیشتر بخونن و ساکتشون کرد و همنطور که میخندید به من گفت

-مانند عمته

-مانند چیه؟

-مانند هرچی که تو دوست داری

-فکر خوبیه

-ول کن حالا تولد منه شماها چرا اینقدر خوشگل شدین؟

-وا ما باید به عنوان خواهر های عروس یه کوچولو بیشتر از بقیه بدرخشیم مگه نه؟

-سه تاشون یه صدا گفتن بببببببللللللهههه

کادوهامونو بهش دادیم و بهش تبریک گفتیم و رفتیم نشستیم تا بقیه هم بتونن برن تبریک بگن. راستی نیلا و مانی براش یه کیف و کفش ست چرم خریده بودن.بعداز نیم ساعت پسرا رو دیدیم که به سمت همتا میرفتن تا بهش تبریک بگن و کادو هاشونو بدن . لباساشون خیلی خوب بود . مانی یه کت اسپرت و شلوار کتون سورمه ای و یه پیرهن آبی و امیر یه کت سفید با خط های نا منظم و شلوار کتون مشکی و یه پیرهن سبز و بردیا یه کت اسپرت بادمجونی که بیشتر به مشکی میخورد و شلوار متون مشکی با یه پیرهن یاسی و باراد یه کت و شلوار کتونی مشکی با یه پیرهن طوسی . چه تیپاشون شبیه ما بود آخه ما هم لباسامون بنفش و سبز و آبی و نقره ای بود . بعد از او پیش ما اومدن تا سلام احوال پرسی کنن ولی دیدم همینجا چمبره زدن ای بخشکی شانس . به وضوح مات بودن امیر و بردیا و مانی رو روی بچه ها میدیم البته هر چند دقیقه یه بار سنگینی نگاه باراد رو روی خودم حس میکردم . بیشور خیلی خوشگل شده بود . البته فکر کنم یه خبرایی هست چون از اون موقع تا حالا بردیا حواسش فقط و فقط پیش همتا بوده همتا هم همینطور فکر کنم یه عروسی افتادیم . دی جی یه آهنگ شاد زد که من و رونی باهم رفتیم وسط و نیلا خانم هم که از اول جشن داره تو بغل مانی اون وسط جفتک میندازه . یعنی اینکه اصلابه طرف مانی پرواز میکنه کاملا تابلو بود . داشتیم میرقصیدیم که آهنگ تموم شد و یه آهنگ رمانتیک برای زوج ها پخش شد . ای تو روح این دیجی ای که همتا گرفته بود مردتیکه سبات شخصیتی نداره خبرش داشتیم میرقصیدیم . نیلا و مانی که هیچی مثل خانواده عروس و داماد آماده به خدمت حالتشون رو عوض کردن و دوباره شروع کردن به رقصیدن منو رونی اومدیم نشستیم که امیر جلوی رونی وایساد و گفت

-افتخار میدین یه دور رقص در خدمت باشیم ؟

رونی هم بعد قبول کرد و رفتن . ای رونی مارمولک معلومه یه خبرایی هست . چشم چرخوندم تا ببینم همتا چکار میکنه که دیدم به به چشمم روشن داره با بردیا میرقصه اصلا اینا کی رفتن وسط جمعیت که من نفهمیدم ولی خودمونیما همشون خیلی به هم میان . دیگه فقط منو باراد سرمیز بودیم و من داشتم با لبخند بچه ها رو نگاه میکردم که یه پسره از این فشنا که شبیه برادر خدابیمرز تارزانن و انگار از آمازون فرار کردن وایساد جلوم و گفت

-میشه یه دور رقص همراهیتون کنم ؟

منم حوصلم سر رفته بود گفتم جهنم و ضرر میرم یه دور میرقصم دیگه چیزی نمیشه یه حالیم میکنیم اومدم دستمو بذارم تو دستش که باراد دستمو گرفت به پسره گفت:

-شرمنده قبلا قولشو به من داده بودن

پسره هم عذر خواهی کرد و رفت اومدم یه چیز بار باراد کنم که با دیدن قیافه ی عصبانی و حرصیش دهنم بسته شد و همونطور که دستم تو دستش بود منو بلند کرد و به سمت جمعیت رفتیم . دستامو دور گردنش حلقه کردم و اونم دستاشو گذاشت رو کمرم . داشتیم آروم آروم تکون میخوردیم که گفت:

-واقعا میخواستی پیشنهاد پسره رو قبول کنی؟

یکم نگاش کردم و با گیجی گفتم:

-آره خب مگه چه اشکالی داشت بعدشم شما برای چی یه دفعه پریدی وسط من کی به تو قول دادم که یادم نیست؟

-تا وقتی من هستم اجازه نمیدم با پسرای دیگه برقصی

-آها بعد کی این اختیار رو به شما داده؟

-قرار نبود کسی به من اختیار بده من خودم تصمیم میگیرم که چیکار کنم و چیکار نکنم

-پس خوب گوشاتو وا آقا پسر برای هرکی میخوای تصمیم بگیری بگیر ولی من اختیارم دست خودمه و اجازه نمیدم کسی بخواد برام تعیین تکلیف کنه پس لطف کن منو از تو لیستت خط بزن.

سریع از بغلش اومدم بیرون و رفتم تو حیاط. پسره ی بیشور آخه به تو چه ؟ کی به تو میگه فوضولی کنی؟شیطونه میگه برم تا میخوره بزنمش

ندا : اونم می ایسته و بر بر نگات میکنه؟

-مثلا میخواد چه غلطی بکنه ؟

-هیچی فقط ممکنه در حین کتک کاری که میکنی یه دو تاهم نوش جان کنی یه نوشابه کولا گازدارم روش

-غلط میکنه بی فرهنگ نفهم  بیا برو تو هم وایسادی با من یکه به دو میکنی

رفتم تو سالن همه نشسته بودن منم رفتم پیش بچه ها و یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم چیزی نشون ندم خدارو شکر فقط دخترا بودن این پسرا معلوم نیست کجا رفته بودن بیخی مهم نیست

-خب خب میبینم به بعضیا خیلی خوش گذشته بابا اگه خوبه یه ندا بدین ما هم بیایم

همتا : نه که شما هم نیومده بودین؟

-بابا این پسره ی ایکبیری منو زوری آورد

نیلا : یعنی چی ؟ یعنی خرتو چسبیده بود میگفت باید با من برقصی بعدم کولت کرد آوردت وسط جمعیت؟

-میشه اینقدر چرت و پرت نگی ؟ نه خیر اون تارزانه رو میبینین اونجا وایساده؟ اون اومد بهم پیشنهاد رقص داد بعد نمیدونم این باراد برا چی فاز و نول قاطی کرد دستمو گرفت گفت شرمنده قولشو زودتر به من داده بودن . بعدم منو زوری آورد اونجا و بعدم بحثمون شد .

رونی مثل این پیر مردا یه دستی به ریشش کشید گفت

رونیکا :چه عجیب ولی من یه حدسایی میزنم

-چی ؟

-فعلا نمیتونم بگم

-وا اسکول شدی رفت خب نگو

&&&&&&&&&&&&&&&&&

اینم از پارت دوم همراهان عزیزم امیدوارم لذت برده باشید بی صبرانه منتظر نظرات و پیشنهاداتون و کامنت هاتون هستم .

  • اشتراک گذاری
  • 41 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 4,077 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16884
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • nafas
    جمعه 18 سپتامبر 2020 | 2:26 ق.ظ

    عالی بود 🥰🥰🥰🥰🥰

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.