| Tuesday 29 September 2020 | 06:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین مال من باش پارت 1

رمان آنلاین مال من باش پارت 1

رمان آنلاین مال من باش پارت 1

به نام خالق عشق

با سلام خدمت کاربران سایت سرزمین رمان انلاین . خیلی خوش حالم که در خدمتتون هستم و قراره این رمان رو با هم به پایان برسونیم . دوستای عزیزم استثنا امروز چون پارت اول رمان هست پست بیشتری براتون میذام . سعی میکنم که تقریبا هر روز براتون پست بذارم . منتظر نظراتتون و انرژی هاتون هستم . امیداورم که لذت ببرید .

رمان مال من باش

به قلم : پرنیان ابتکار

مال من باش

حسودم ….آنقدر حسودم

که دق میکنم کسی سمتت بیاید

کسی نگاهت کند

کسی اسمت را بیاورد

یا مال من باش

یا مرا به خاک بسپار

بند کفشمو بستمو و کوله ام رو از رو زمین برداشتم و تقریبا به سمت ماشین دویدم .بابا تو ماشین منتظرم بود . امروز روز کنکور بود دیشب از استرس تا صبح خوابم نبرده بود و دم دمای صبح بود که خوابیدم برای همین امروز دیر بیدار شدم .نشستم تو ماشین .

-بریم بابایی که خیلی دیرم شده

بابا استارت زد و راه افتاد و با سرعت شروع به رانندگی کرد . راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم . من پرنو آریامنش و 19 ساله یه داداش کوچک تر از خودم هم دارم که اسمش پادرا و 12 سالشه و ما  تهران زندگی میکنیم.

با بچه ها قرار گذاشته بودم که بیان دم در سالن تا با هم بریم . راستی بچه ها دوستام هستن . همتا محبی , رونیکا یزدانی , نیلا ریاحی . ما از دوران راهنمایی با هم بودیم . رسیدیم به سالن از بابا خداحافظی کردم و به سمت در رفتم . همینجوری که میرفتم داشتم دنبال بچه ها میگشتم یهو نمیدونم پام به چی گیرکرد که یه سکندری خوردم ولی خداروشکر خودمو نگه داشتمو نخوردم زمین . سرمو بلند کردم ببینم چی بود که یه کوله ی خاکستری رو زمین دیدم و دیدم یه پسر قد بلند و هیکلی با چشمای طوسی و بینی قلمی و لبای قلوه ای و ته ریش  و مو های قهوه ای با یه پیراهن مردونه ی چارخونه ی سورمه تی و شوار لی جذب جلوم وایساد . وای خدا جون غلط کردم نکنه این اومده منو با خودش بیاره پیش تو . به جون این سه تا کله پوک من جلومو ندیدم بگو منو نبره باشه ؟؟ پسره گفت

-خانم حواست کجاست ؟جلوپاتو نگاه کن

حرصی شدم . با لحن عصبانی بهش توپیدم

-آقای نسبتا محترم کیفتو انداختی رو زمین و رفتی تازه ناراحت هم میشی که کسی بهش برخورد نکنه ؟؟؟

دیگه منتظر نشدم که جواب بده و ول کردم اومدم . پسره ی اوزگل روانی بیشور .

-ولی بد جیگری بود .

به ندای درونم توپیدم :ندا جون خفه لطفا . بچه هارو از دور دیدم براشون دستی تکون دادم رفتم پیششون گفتم

-بههههه سلام بروبچ حال و احوال سه کله پوک؟

سه تاشون همزمان گفتن پرررررنوووووو

-خب بابا چرا میزنین ؟

نیلا یکدفعه با جیغ گفت:

-وای بچه ها امروز مانی گفت بعد امتحان میاد اینجا تا همدیگه رو ببینیم

-خاک تو سر ذلیلت . آخه این پسرا ارزش این همه ذوق رو دارن

-بله پرنو خانم .

بعد با شوخی با حالت فیس و افاده ای سرشو برگردوند و گفت

-لطفا دفعه ی آخرت باشه که به آقامون توهین میکنی

بچه ها شروع کردن خندیدن گفتم

-خیلی خب ذلیل بد بخت بریم الان امتحان شروع میشه

رفتیم سرجلسه .صندلی هامونو پیدا کردیم و نشستیم صندلی هامون در چهار جهت جغرافیایی در چهار گوشه ی سالن بود ای بر پدر اونی که صندلی ها رو اینجوری چیده . آخه بگو پدر صلواتی کی این طوری شماره میزنه که تو زدی .دفترچه رو با برگه پاسخ برداشتم و شروع به حل کردن کردم.

……………………………………………..

(باراد)

داشتیم بابچه ها بگو بخند میکردیم از دست این بردیا با این مسخره بازی هاش دیگه اینقدر خندیده بودم نا نداشتم کیفم از دستم افتاد رو زمین .سرمو برگردوندم ببینم کیفم کجا افتاده که برش دارم که دیدم یه دختری حواسش نبود و پاش گیر کرد به کیف و یه سکندری خورد با عصبانیت به کیف نگاه کرد و بعد سرشو آورد بالا تا صاحبش رو پیدا کنه. اوففففففف عجب چیزی بود . پوست سفید مثل برف چشمای کشیده و آهویی  با رنگ عسلی خیلی روشن و بینی قلمی و لبای برجسته و قلوه ای کوچولو با یه مانتو مشکی و شلوار لی جذب و آل استار های مشکی و با مقنعه با اون رژ صورتی کمرنگش خیلی ناز بود . چند ثانیه همین جوری نگاش میکردم به خودم اومدم رفتم جلو و با جدیت گفتم

-خانم حواست کجاست ؟ جلو پاتو نگاه کن

عصبانی شد و گفت

-آقای نسبتا محترم کیفتو انداختی رو زمین و رفتی تازه ناراحت هم میشی که کسی بهش برخورد نکنه؟

منتظر جواب نشد و رفت یکم حرصی شدم ولی به روی خودم نیاوردم بیخیال من باراد نکویی تا حالا جلوی هیچ دختری کم نیاوردم و همیشه در برابرشون مغرور بودم . کیفمو برداشتمو رفتم پیش بچه ها تا بریم سر جلسه . البته ما ترم یکی مونده به آخر دانشگاه بودیم و چون درسمون خیلی خوب بود و با این استادا خیلی صمیمی بودیم امروز اینجا مراقب بودیم . گویا مراقبای امتحان امروز چندتاشون نمیتونستن بیان برای همین به ما گفتن . این بچه هایی که میگم دوستام هستن از دبیرستان با همیم امیر بهن نژاد , بردیا زند , مانی نظری.  مانی چند وقته که با دخترداییشه البته ما از قبل کماکان در جریان بودیم که چقدر دوستش داره و وقتی با دختر داییش حرف زده نظر اونم مثبت بوده و حالا با همن و نامزد کردن . امروز هم دخترداییش کنکور داشت و مانی هم از خدا خواسته اومده بود تا بعد امتحان ببیندش .

………………………………………………….

(پرنو)

-ایشاالله زیر هیجده چرخ بری  . ای خودم کفنت کنم بیام برات عربی و هندی برقصم . تو حلوات ع*ن* بریزم هیچکی برات فاتحه نخونه .

رونیکا : واییییی بسه پرنو از وقتی از سالن اومدیم بیرون یه بند داری این مراقبا و طراح سوالا رو نفرین میکنی

همتا : ااااا تو با اینا بودی؟ من اون وقت تاحالا دارم فکر میکنم که تو کدوم خری رو اینقدر سوزناک نفرین میکنی.

نیلا :وای بچه ها اونجارو مانییییییی

-خیلی خب جمع کن نیشتو پسره فکر میکنه چه خبره.

مانی پسرعمه ی نیلا . با این که ما قبلا دیده بودیمش ولی نیلا دوست داشت باز هم با ما آشناش کنه برا همین از سالن که می اومدیم بیرون گفت که امروز میخوایم بریم بیرون و شما هم باید بیاید ما هم که میدونستیم اگه بگیم نه عواقبش پای خودمونه و بعدش مامان اینا باید دسته جمعی برامون حلوا درست کنند از دست این نیلا پس بی چون و چرا قبول کردیم.مانی از اونور خیابون برا نیلا دست تکون داد و  به سمت ما اومد .

مانی : سلام خانم ها . چطورین ؟

نیلا : سلام خوبیم

بقیه هم سلام کردن و بعد از مراسم سلام احوال پرسی مانی گفت

-بچه ها امروز که میخوایم بریم بیرون موردی نداره اگه من بگم چندتا از دوستام هم بیان .

نیلا: نه از نظر من که اشکالی نداره بچه ها شما چطور ؟

رونیکا و همتا و من هم موافقتمون رو اعلام کردیم که مانی گفت

-پس صبر کنین من زنگ بزم بهشون بگم .

با موبایلش شماره ای رو گرفت و بعد از چند دقیقه گفت

-سلام داداش . آره من اون ور خیابون وایسادم بیاین

…….

-نه موردی نیست بیاین

……

-فعلا .میبینمت

بعد رو کرد به ما و گفت: پس بریم تو ماشین تا بیان .

همتا گفت: آقا مانی من ماشین دارم شما و نیلا برین ما با بچه ها با ماشین من پشت سرتون میایم .

آی قربون دهنت من که عمرا نمیتونم تو ماشین آروم بشینم دیوونه میشم.رفتیم تو ماشین همتا نشست پشت فرمون و من جلو و رونیکا عقب . دوستای مانی هم با ماشین خودشون اومدن . نیلا هم از خدا خواسته با مانی با هم اومدن . همتا ضبط و روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت صداشو بلند بلند کرد . تا خود مقصد اینقدر قر دادیم و مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم که دیگه جون نداشتیم . خیلی جای قشنگی بود مثل یه باغ بود همش سرسبز و پر درخت بود و یه رودخونه ی خیلی خوشگل هم سمت چپمون بود . داشتم دور و اطراف و نگاه میکردم که چشمم به یه چیزی ثابت موند . وای واییییییییی خدا جون دمت گرم عاشقتم

ندا ی درون : آخه آدم اینجوری با خدا حرف میزنه مونگل ؟

-نداجون لطفا خفه . امروز هی بخوای گند بزنی تو برنامه هام من میدونم با تو.

الهی شکر رفت و دیگه پیداش نشد . خب برگردیم همونجا. وای شهر بازی. یدفعه با تمام وجودم بچه ها رو صدا کردم اونها  داشتند کمک میکردن تا وسایل رو بیارن , با جیغ من زیر انداز و بالشت و پتو … اینا همه از دستشون افتاد و با دو به سمت من اومدن .

نیلا : پری چت شده ؟؟؟

رونیکا :قربونت برم اتفاقی برات افتاده؟؟

همتا : زهرترکمون کردی حداقل بگو چته یه کاری بکنیم ؟؟

اینقدر این جملاتو تند تند میگفتن که نمیذاشتن حرف بزنم منم دوباره با صدای بلند صداشون کردم و گفتم

-بچه ها اونجارو ببینید ؟ شهربازی وایییییی امروز کلی خوش میگذرونیم . سه تاشون اول یه نگاه عاقل اندر سهیفانه به من کردن ولی بعد مثل من شروع  کردن به جیغ جیغ کردن . رفتیم وسایل و آوردیم و داشتیم خوراکی ها رو میچیدیم که مانی گفت

-بچه ها بیاین دوستامو بهتون معرفی کنم.

دنبال مانی رفتیم کنار ماشینا چون اونا تازه رسیده بودن. داشتم یکی یکی نگاهشون میکردم بد مالهایی نبودن همشون خوب بودن . خدابده شانس .به آخری که رسیدم دهنم اندازه اسب آبی و چشمام اندازه در قابلمه گشاد شد . جوری بود که اگه مگس توب تو دهنم شوت میکرد گل میشد. وای این همون پسرس که دم سالن دیدمش کیفش رو زمین بود . باز یادم اومد و شروع کردم تو دلم فش دادن .

-نکبت نمیگی کیفو میندازی اونجا من با سرمیام پایین صورت خوشملم خراب میشه دیگه هیشکی منو نمیگیره .بیشور تو اصلا غلط کردی بیای کنکور بدی . اصلا دیگه آدم نبود این مانی باهاش دوست بشه؟ ایشششششش

-ندا : به نظرت قیافش بالا تر از 19 سال نمیزنه ؟ بهش نمیخوره که تازه بخواد کنکور بده سنش بالا تر میزنه.

یکم فکر کردم .راست میگه پس این گوریل امروز اونجا چیکار داشت ؟

پسره هم یه نگاه حرصی به من انداخت ولی بعد بیخیال شد مانی سمت دوستاش رفت از راست به چپ گفت

-خب اینا دوستای منن .ایشون بردیا زند هستن ایشون امیر بهمن نژاد و ایشون هم باراد نکویی والبته همه هم سن من هستن یعنی 26 سالشون هست .

پسره که حالا فهمیده بودم اسمش باراده رو یه نگاه خیلی تند و سریع و جوری که نفهمه بهش انداختم . ههه باراد اسم قشنگیه ولی فکرنکنم به این میمون بیاد

ندا: چرا به نظر من میادااا

تو نظر ندی سنگین تری برو رد کارت

مانی سمت ما اومد و گفت

–اینا هم آبجی خانم های من هستن البته به جز خانمم که اینجاس

بعد دستشو به سمت نیلا گرفت و گفت ایشون که خانم بنده هستن نیلا ریاحی  بعد سمت رونیکا رفت گفت

-ایشون رونیکا یزدانی

بعد سمت همتا رفت که کنار رونیکا بود

-ایشون هم همتا محبی

بعد سمت من اومد

-و ایشون پرنو آریامنش

همه ابراز خوشحالی کردن و از دیدنتون خوشبختم از این چرت و پرتا بعد پسره که اسمش امیر بود رو کرد سمت مانی  و گفت

-مانی از کی فهمیدی بابات یه زن دیگه هم داره ؟ اصلا از کی فهمیدی خواهر داری اونم سه تا ؟ولی بابات بد اسم گذاشته اسماتون به هم نمیاد.

همه از دست این حرفاش قهقه میزدن و مانی با عصبانیت ساختگی به سمتش رفت و این شد آغاز موش و گربه بازیشون و ما هم دلامون رو گرفته بودیم رو زمین نشسته بودیم و میخندیدیم امیرم هی داد میزد

-بی فرهنگا بی تربیتا نامردا بیاین کمک دیگه هیچی ازم نموند واییییی بردیای نامردددددددد. وقتی برگشتن خوراکی هایی که پسرا گرفته بودن رو برداشتیم به سمت زیر انداز رفتیم . این پسرا که همش به رونیکا و همتا خیره بودن البته از حق نگذریم خداییش بچه ها خیلی خوشگل بودن . همتا چشمای کشیده طوسی و بینی قلمی و لبای کوچولو با موهای مشکی . رونیکا چشمای سبز کشیده و بینی سربالا و لبای برجسته که نه بزرگ بود نه کوچیک و موهای طلایی و نیلا چشمای آبی و بینی سربالا و لبای متوسط با موهای قهوه ای سوخته پوستاشون هم مثل خودم سفید سفید بود راستی موهای من قهوه ای خیلی روشن که بالا و پایینش یکمی روشن تر و وسطش تیره تر بود و توش تارای طلایی داشت و زیرش از روش روشن تر بود . تنها کسایی که به طرف مقابل کاری نداشت و کار خودشو میکرد و من و اون پسره باراد بودیم . به خانواده هامون هم زنگ زدیم و گفتیم که امروز دیرتر میریم خونه . ساعت 1:30 بود و من داشتم از گرسنگی تلف میشدم که پسرا بساط جوجه رو راه انداختن . تو این چند ساعت خیلی با بردیا و امیر و مانی جور شده بودیم و من و بچه ها هم که پایه فقط مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم البته این پسره باراد هم بود و اونم بقیه رومیخندوند ولی من خیلی باهاش گرم نگرفته بودم . هممون اینقدر خندیده بودیم دیگه جون نداشتیم .

نهار و که خوردیم پسرا دراز کشیدن که یه چرتی بزنن ما هم گوشیامونو برداشتیمو رفتیم که عکس بگیریم یادم باشه یه فاتحه بخونم نثار روح اونی بکنم که موبایل و اختراع کرد وگرنه الان باید با این دوربین گنده ها که سه پایس و روش یه پرده داره عکس میگرفتیم .

رونیکا : میگما اینا هم خوشگل بودنا

همتا : آره بابا من که خیلی پسندیدم

نیلا : البته هیچکدوم به پای آقامون نمیرسن

-جمع کن دیگه تو هم هی آقامون آقامون راه انداخته شما هم درویش کنین خوبه پسر نشدید

همشون میخندیدن . به درختا که رسیدیم هر حالتی رو که فکر کنین گرفتیم و عکس انداختیم. از ژست خانمانه بگیر تا مثل تارزان خدابیامرز به درخت  آویزون شدیم و عکس گرفتیم و خندیدیم . وقتی برگشتیم ساعت 4 بود و پسرا داشتن بلند میشدن یعنی به خرس گفتن زکی سه ساعت خوابیدن . ماهم وسیله هامونو برداشتیمو داشتیم میرفتیم شهر بازی که پسرا گفتن صبر کنین ما هم بیایم . برای اینکه بعد دیر نشه ما هم وسایل رو بردیم وتو ماشینا چیدیم تا بعد از شهر بازی بریم خونه ها مون بلاخره بعد از 40 دقیقه پسرا پاشدن که بریم . وقتی رفتیم تو داشتم دنبال بازی موردعلاقمون میگشتم که پیداش کردم و گفتم

-بچه هااااااااا بچه ها پیدا کردم اوناها اژدهااااا بریم

دخترا یه جوری نگاهم کردن که یعنی خاک تو سر خردسالت کنن . پسرا هم موافقت کردن  و دسته جمعی رفتیم اژدها . ما دخترا اینقدر بلند جیغ میزدیم که پسرا گوشاشون و گرفته بودن و هیچی نمیگفتن ماهم میخندیدیم . بعد از اونم رفتیم فیریزبی و ماشین و چرخ و فلک . که دیگه بچه ها بیخیال شدنو رفتیم سمت ماشینا و بعد از خداحافظی به سمت خونه هامون راه افتادیم ولی نیلا باز با مانی رفت چون مثل اینکه امشب همه خونه مامان بزرگشون بودن نیلا هم رفت که سریع لباس عوض کنه و برن. همتا هم مارو دم خونه هامون پیاده کرد و رفت . خونه ی ما یه خونه ی دوبلکس 5 خوابه بود که دو تا اتاقا پایین و سه تای دیگه بالا بودن و پایین با یه پله گردون به بالا وصل میشد . اتاق مامان و بابا پایین و من و پادرا اتاقمون بالا رو به رویه هم بود . رفتم تو  سلام کردم و از فرت خستگی حتی شامم نخوردم یه راست رفتم تو اتاقم که بخوابم .اتاقم سفید و مشکی بود و من عاشقش بودم خودمو رو تخت دونفرم ول کردم و خوابم برد.

&&&&&&&&&&&&&

اینم از پارت اول دوستای عزیزم منتظر نظراتتون هستم .

  • اشتراک گذاری
  • 12 روز پيش
  • parnian ebtekar
  • 5,022 بازدید
  • 4 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16848
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • nafas
    پنج‌شنبه 17 سپتامبر 2020 | 12:30 ق.ظ

    عالی بود من از همین پارت اولش لذت بردم با تموم رمانا که یه جوری اشنا میشن این متفاوت بود

    • parnian ebtekar
      پنج‌شنبه 17 سپتامبر 2020 | 8:20 ق.ظ

      ممنون از دوستای گلم شما لطف دارین

  • K84as
    پنج‌شنبه 17 سپتامبر 2020 | 1:42 ق.ظ

    عاااالی بود واقعا من ک خیلی مشتاقم هرچه زود تر ادامه رمان رو بخونم پر انرژی و باحال بود
    دوست داشتمش⁦♥️⁩

    • parnian ebtekar
      پنج‌شنبه 17 سپتامبر 2020 | 8:21 ق.ظ

      مرسی عزیزم نظر لطفتونه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.