| Saturday 26 September 2020 | 05:24
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین مرگ برعشق

رمان آنلاین مرگ برعشق

پارت اول…

 

چرا مرگ بر عشق؟


عشق…بی وفا ترین و بی احساس ترین احساس آدمیست…
او همواره در حال شبیخون زدن به روح و جان آدمیست…
نبرد نابرابری که میان عشق و عقل سر میگیرد و برعکس هربار،”عقل پیروز میدان نمیشود”
چرا که عشق، پشتیبانی قوی چون قلب دارد!
قلبی که احساس عشق را در سراسر بدن پمپاژ کرده،.همه را همراه خود میسازد…
…’عقل که کوتاه می آید’…
از اریکه قدرت به زیر میکشانندش و به جایش “دیوانگی” را مینشانند…
دیوانگی که می آید…
غرور میرود…
شخصیت میرود…
عزت نفس میرود…
شوخی که نیست ، دیوانگی آمده!!!
،دیگر جایی برایشان باقی نمیماند!!.
❣….مرگ بر عشق….❣
مرگ بر عشقی که یوسف را عبید خالق و زلیخا را ذلیل مخلوق گردانید…
مرگ بر عشقی که لیلی را به گور و مجنون را به بیابان ها کشانید!!.
مرگ بر عشقی که کوه را برای فرهاد جا به جا… و بیستون را به یک ستون سهل و آسان کرد…
به راستی این عشق چه دارد که با این همه سختی باز هم خواهانش هستند؟؟؟
کاش میفهمیدم…

پارت اول…

در حالیکه جارو برقی رو خاموش میکرد دست به کمر زد و با استیصال به ما دو تا خیره شد : آخه من سر پیازم یا ته پیاز؟؟
آرام با چاپلوسی جلو رفت و لپشو کشید:
شوما خود پیازی نگین جونم..
نگین یه دونه زد پشت دست آرام و با اخم گفت :انقد زبون نریز بچه میدونی که نمیشه!
آرام که از صبح برای بار دهم شکست خورده بود تو کارش و حالا دیگه فهمیده بود نگین چقدر جدیه و کوتاه بیا نیست عصبانی شد و جیغای فرا بنفشش شروع شد..
این بشر اصلا شبیه اسمش نبود!
آرام: دِ آخه چرا شماها همچین میکنین به جون من؟؟ مگه این بدبخت ننه مرده چه هیزم تری به شما فروخته؟؟؟
بابا یه تولد سادس به خدا نمیخوایم که بریم پارتی ! اه خوبه یارو …
بقیه حرفاشو با هدفونی که گذاشتم رو گوشم نشنیدم …
یعنی اگه میخواستم بشنوم مغز برام نمیموند… ترجیح میدادم چشمامو ببندم و با صدای خسته ی مازیار فلاح عشق کنم..
یعنی خب …فقط مازیار فلاحم که نه… عکس سه در چهار گوشه کیف پولمم هست…
این عکس…ميتونه باهام حرف بزنه…ميتونه تا چند روز اشكمو در بياره…ميتونه آرومم کنه…ميتونه بدترين و بهترين اتفاقات و برام بسازه
يه عكسه ها ، ولي ميتونه هزار تا تونستن باشه..
اونقدر شب و روزمو با این عکس بودم که الان میتونم خیلی راحت تصورش کنم و…محو بشم تو چشمای خوش رنگ و مغرور شاهزاده ام و برای خودم قصه بسازم … قصه های شیرینی که هیچوقت به جدایی ختم نمیشد
و منو معشوقم سال های سال به خوبی و خوشی زندگی میکردیم…
مثل تموم قصه ها
با برداشته شدن هدفون از روی گوشم چشمامو باز کردم …از خیال شیرینم بیرون اومدم و به آرام حرصی روبه روم خیره شدم
آرام:
چرا عین پشمک نشستی اینجا ؟؟ پاشو یه حرکتی بزن بلکه فرجی شه
پاهامو از رو مبل گذاشتم پایین و صاف نشستم با اون قیافه عصبی حسابی با مزه و خنده دار شده بود : تو با این همه ادعات تو سخنوری توش موندی از من چه انتظاری داری دیگه؟
نشست کنارم و با حسرت خیره شد به یه گوشه:
آی گفتی .. خره از بس فک زدم سر خودم رف.. اما این نگین خر نشد که نشد
از لحن غم بارش بیشتر خندم میگرفت:
اصلا چیشد که بابا و عمه زدن به تیپ و تار هم؟
شونه بالا انداخت و با حرص لباشو کج کرد:
چمیدونم بابا’.. این عمه رف حوزه درس خوند بعدشم راه افتاد که امر به معروف و نهی از منکر کنه از شانس چیز مرغی ما اولین جا اومد اینجا و به این غرتی خانوم گیر داد… بابای مام زن ذلیییل
دستمو گذاشتم رو دهنم و خندیدم: اگه نگین بفهمه
با خنده شونه بالا انداخت: والا مگه دروغ میگم؟
اصن خود بابام دست کمی از عمه نداره ولی جرعت نداره به این سوگولیش گیر بده
لبخندم پر کشید:
من حس میکنم بعد از مامان میترسه اینم از دستش بره
لبخند اونم پر کشید و از جاش بلند شد: تو استعداد خاصی تو زهرمار کردن اوقات آدم داری.، حتما باید مامانو یادم مینداختی الان؟؟؟
چینی به بینیم انداختم: الان یعنی اوقاتت خوب بود من زهرمارش کردم؟
سر تکون داد و با قیافه حق به جانبی گفت: بعله من همیشه خوش اخلاق و خانومم
خندم گرفت:بله بله بعد عمه منه حتما که صبح به صبح جنگ جهانی تو این خونه راه میندازه!
چشماشو گردوند : میگی چیکار کنم؟ نمیبینی حبس شدیم تو این قفس نمیزارن تکون بخوریم؟
تو که عین خیالت نیست چجوری باهات رفتار بشه ولی من خسته شدم …من میخوام آزاد باشم، زندگی کنم…مگه چند بار آدم سن میکنه؟
دستشو بالا آورد و انگشت اشاره شو دو سه بار به سرم زد و با تحکم گفت: تو اون مغز پوکت فرو کن دیگه بچه نیستی و حودت باید برای خودت تصمیم بگیری…تو یه آدمی با یه دنیا..بابا یه آدمه با یه دنیای دیگه…اون حق نداره چیزی بهمون تحمیل کنه
از زیر دستش کنار اومدم:خیلی خب بابا یه نفس بکش خفه نشی.. دنیارم اینا رو بگی آخرش بابا با عمه مشکل داره؛ عمرا نمیزاره بریم تولد پسرش … “و من چقدر ذوق کردم از فکر پسرش”….
پشت چشمی نازک کرد: ن که بقیه جاها رو میزاره بریم؟ بدبختِ ساده… منو و تُ ؛ تو این خونه حبس شدیم.!
آهمو فرو خوردم، راست میگفت؛ بابا از زندگی فقط کار کردن و از دختر داشتن، فقط محدود کردنشو بلد بود
کی گفته غریبه ها خطرناکن؟
بابای ما با همه آشنا بودنش، بیشترین آسیب رو به روح دختراش زده بود…
آرام چپ چپی نگام کرد و همون طور که رو مبل کنار من نشسته بود دو دستشو بلند کرد و کوبید تو سرم
چشمام گرد شد و از جا پریدم…با کف دست شروع کردم ماساژ دادن سرم..: چته باز دیوونه؟..این دسته تو داری یا پاره آجر؟
خنده اش گرفت:
-هیچی..اعصابم از دست خنگ بازیا جنابعالی خورده..همش بشین مثل پیر زنا آه بکش یه وقت همت نکنی از این وضع در بیایما
+میگی چیکار کنم؟تو صبح تا شب با این نگین بدبخت دعوا کردی؛ چیشد؟ تغییری تو وضعمون بوجود اومد،؟
نگاهی به آشپزخونه انداخت و وقتی نگین رو سرگرم مرغ خورد کردن دید برگشت سمت من و آروم پچ پچ کرد:
نگین کاره ای نیست باران؛.. ما الکی آب تو هاون میکوبیم…باید با بابا حرف بزنیم…اونه که نمیزاره آب بخوریم..اونه که محدودمون میکنه و یه تولد کوچیکم جلوشو میگیره
حرفاشو قبول داشتم ولی چطوی باید به بابا میگفتیم؟…
یه لحظه دلم گرفت…یه پدر چقدر باید غریبه باشه که دختراش حتی یه حرف ساده رو هم نتونن بهش بزنن؟..
انگار آرام حرفامو نگفته میدونست که گفت:
..اصلا…اصلا اگه بریم بگیم بابا ما میخوایم بریم تولد چیکار میکنه؟…کتکمون میزنه؟…میکشتمون؟ مرگ یه بار شیونم یه بار دیگه..ببین باران…..
صدای اومدن نگین باعث شد ساکت بشه: خیلی خب دخترا…حالا انقدر به این تولد کوفتی فکر نکنین؛ یه کاریش میکنم…پاشین فعلا کاراتونو بکنین خونه سمیه خانوم دعوتیم.
با این حرفش آرام پوف بلندی کشید و همزمان با من از جا بلند شد…
سمیه خانم ماهی دوبار آش نذری میپخت و ما هربار مجبور بودیم دنبال نگین اونجا باشیم..البته خود نگین بیچاره خیلی اهل این کارا نبود ولی به خاطر خواست بابا میرفت و ماهارم زوری میبرد…البته بازم به خواست بابا.!!!
وارد اتاق شدم…،آرام با اخم غلیظی داشت آماده میشد، تا خواستم حرفی بزنم تقه ای به در خورد و نگین حاضر و آماده درو باز کرد…با دیدن ما اخمهاش تو هم شد: شما که هنوز آماده نشدین
آرام اخم داشت: خدایی مارو چی فرض کردی نگین؟همین الان گفتیا
بعدم زیر لب شروع کرد غرغر کردن با خودش
نگین کلافه گفت خیلی خب دیر شد، من برم..زود اومدینا!
بعدم رو به من خندید و آروم پچ زد: باران،تو خانومی …آرومی…این دختره کله شقو هم آروم کن بیارش
سرمو تکون دادمو نگین به سمت در رفت:
من نمیدونم اینا چجور دوقلو هایی هستن دیگه…نه به اون که آدمو درسته قورت میده ن به این که حرف بلد نیست بزنه…کله تکون میده
خندم گرفت…راست میگفت، منو آرام اصلا مثل هم نبودیم…شاید اگه چهره مون انفدر شبیه هم نبود هیچکس فکر نمیکرد ما خواهر دوقلو باشیم..
فکر هامو پس زدم و سریع آماده شدم تا بریم…لباس های سر تا پا مشکی و درآخر ….چادر!!
برگشتم سمت آرام و کش چادرم رو جلوتر کشیدم و همزمان به طرف در خونه رفتیم…
خونه سمیه خانم فقط یه کوچه بالاتر بود
نگاهی به آرام انداختم؛ عجیب تو فکر بود..با آرنج زدم بهش:تو فکری!؟
سرجاش ایستاد: میگم باران؟
+هوم؟
× خدا وقتی آدمو آفرید مگه نگفت بهت اختیار دادم تا مسیر زندگیتو خودت مشخص کنی؟
وای دوباره شروع کرد… با کلافگی گفتم: خب؟
با لبخند پیروزمندانه ای که نمیدونم از کجا اومد نگام کرد: من و تو هم آدمیم و اختیار داریم و الان دلمون نمیخاد به این مجلس بریم….پس؟
دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار…چرا این دختر نمیفهمید وضعیت زندگی مونو؟…چرا دست بر نمیداشت؟
تا خواستم حرفی بزنم دستشو گذاشت رو دهنم:هیییس…هیچی نگو باران،فقط بیا..بزار یه زره مثل هم سن و سالهامون باشیم
دستمو کشید و منم…شروع کردیم به دویدن..انگار که از قفس آزاد شده باشیم
از پیچ کوچه که گذشتیم ایستاد…نفس نفس میزدیم
با یه حرکت چادرشو درآورد و گوله کرد تو کیفش
به ابرو هایی که از فرط تعجب بالا پریده بود نگاه کرد: هیچوقت دوسش نداشتیم…داشتیم؟
نمیدونم…نمیدونستم…اون لحظه فقط میدونستم که کارمون اگر غلط نبود…درستم نبود
آرام عصبی بود…عقده داشت…از بابا…از همه کس…که به جرم دختر بودن محدودش میکردن..اون سعی داشت با این کار قسمتی از خشم و عقده ای که داشت رو جبران کنه..
هر چند…
که نه راهش درست بود و نه جبران میشد..!!
به قلم: عارفه مختاریان

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مرگ بر عشق
  • ژانر: عاشقانه غمگین اجتماعی انتقادی انتقامی
  • نویسنده: عارفه مختاریان Arefeh mo
https://beautyvolve.ir/?p=16756
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.