رمان تسکین قلبم
1+

رمان تسکین قلبم از نگین رستمی

با صدای آلا رام گوشیم از خواب بیدار شدم گوشیم رسما داشت هوار میکشید

که پاشو دیگه چقدر میخوابی

با کرختی به سمت سرویسی که تو اتاقم بود رفتم و آبی به دست و صورتم زدم ,امروز ساعت 10با باران قرار داشتم بعد سه ماه قرار بود دوست خل چلم رو ببینم اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود.

رفتم جلو اینه و موهام رو بافتم همیشه خودم موهام رو میبافتم چون کسی نبود برام ببافه خودم مجبور بودم اینکار رو انجام بدم اخه میگن هیچی مثه این لذت بخش نیست که مامانت موهات رو شونه بزنه و برات ببافه , کرمت رو شکر خدا ما که نمیخوایم کفر بگیم ولی اگه مامانم الان بود چی از دار دنیا کم میشد . بیخیال این فکر و خیالات میشم و صورتم رو یکم ضد افتاب میزنم تا یکم از این بی روحی دربیاد

تو اینه به خودم نگاه میکنم ابرو های کشیده ، چشای بادومی ، به رنگ قهوه ای، صورت گرد بینی گوشتی که همه میگن به صورتت میاد و خودم ازش متنفرم و چون از عمل متنفرم به همین راضیم چه کنیم که ما ادم قانعی هستیم خخخ و لبای کوچیک که قلوه ای نیست .

دست انالیز کردن خودم برمیدارم و به سراغ کمدم میرم یه مانتو مشکی و با یه شلوار جین ابی بر میدارم و میپوشم و یه روسری مشکی سرم میندازم وموهامو فرق وسط میزنم و کوله میندازم روی دوشم و از اتاق میرم بیرون.

طبق معمول نسترن خونه نیست و رفته دانشگاه خوش به حالش که بابا اون رو اونقدری دوست داره که از همه لحاظ تامینش میکنه ولی من حتی بهم اجازه ندادن که دانشگاهم برم با وجود اینکه درسم از نسترن هم بهتر بود. دلیل رفتارای بد بابا رو نسبت به خودم اصلا نمیدونم .

 از وقتی که یادم میاد بابام اصلا واسه یه بارم دست محبت, و دست پدرانه رو سر من نکشید همیشه بین منو نسترن تبعیض قائل میشد مگه منم دخترش نبودم نسترن تنها نبود اون مادرش کنارش بود همینطور بابام ولی من تنها بودم همیشه تنها بودم مادرمم منو تنها گذاشت و رفت و من تنها تر از تنها شدم ,مادر نسترن که از همون روز اولی که به عنوان مادرم شناختمش از من متنفر بود و من اصلا دلیل این رفتاراشون رو نمیدونم منکه حتی یه بارم بهش بی احترامی نکردم بگذریم حتما تقدیر منم اینجوریه و باید باشه…

کولم رو تو دستم جا به جا میکنم و خدا خدا میکنم که مامان افسانه من رو نبینه و گزارش بیرون رفتنم رو بگذار  کف دست بابام که بازم منو به باد کتک بگـیره. اگر هم ازشون اجازه میگرفتم قطعا نمیگذاشتن بیرون برم پس تنها راهش این بود دزدکی بیرون برم . پاورچین پاورچین کفشام رو از تو جا کفشی برمیدارم و تو حیاط میپوشم بعد از اینکه از خونه خارج میشم . یه نفس راحت میکشم و ده برو که رفتیم بدو بدو به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم …

*****************************************************

اتوبوس هنوز نیومده بود خدا رو شکر یه دقیقه بعد اتوبوس رسید و بعد از اینکه کارت کشیدم روی یکی از صندلی ها که کنار پنجره بود نشستم , هندزفریم  رو از تو کوله م در میارم و به گوشیم وصل میکنم و میگذارم تو گوشم تا صدای کر کر اتوبوس و حرفای بقیه ی مسافرا رو نشنوم و یه اهنگ پلی میکنم…

در نگاهت لیلی خود پیدا نکردم

با خجالت

از چشم تو گلایه کردم

از خود چه بی خود می کند

نگاه تو هی میبرد صبر مرا

مجنونتم ای همنشین

لیلی من یک دم ببین ,حال مـرا

از دریا نترسانم که من در قلب تو جان میدهم

دریا بشی زیبای من غرق نگاهت میشوم

مغرور نشو جانان من حالا که دل در دست توست

منکه به تو رو میزنم تنها به شوق دیدن تــ ـو

دیــــوانه مرا به دست کی سپردی؟

دیــــــوانه رفتی مرا با خود نبردی

دیوانــــــــــه مرا به دست کی سپردی

دیوانـــــه رفتی مرا با خود نبردیــــی

این حس شد زندان من

این درد شد درمان من

رویای تو پایان ندارد

قلبم بلند پرواز شد از چشم تو آغاز شد

ترسی از این طوفان نــدارم

از دریا نترس…….

رضا بهرام(دیوانه)

وای خدا من عاشــــق آهنگ های رضا بهرام هستم واقعا صداش بهم آرامش میده و من هر بار که اشوبم با صدای رضا بهرام ارامش میگیرم.

همین ایستگاه باید پیاده میشدم تا کافه ای که باران ادرسش رو داده بود زیاد فاصله نداشتم بعد از پنج مین به کافه ی مورد نظر رسیدم وارد که شدم بوی قهوه ادم رو مست میکرد چشم چرخوندم تا باران رو ببینم که برام دست تکون داد.

 واقعا باران جای دنجی رو برای نشستن انتخاب کرده بود نزدیکش که شدم بلند شد و سفت منو بغل کرد و منو تند و تند ماچ میکرد بعد اینکه کامل منو تف مالی کرد رضایت داد.

باران: وای تسکین جونم خیلی دلم برات تنگ شده بود میدونی که چند وقته ندیدمت عجقم دلم برات لک زده بود

– هوی باران صبر کن نفس بگیر عزیزم منم دلم برات تنگ شده بود بی معرفت نمیگی که من از دار دنیا فقط تورو دارم

– فدات بشم خواهری حق داری میدونم ولی بخدا بخاطر کار بابام مجبور بودیم این چند مدت رو تو شیراز باشیم خب ببخشید دیگه تنهات نمیگذارم خیالت تخت خودم ور دلتم , خوب تعریف کن این مدت چیکارا کردی؟

اهی کشیدم و گفتم : که من همون زندگی تکراری رو دارم همون حسرتا همون بی محلیا زندگی من تعریفی نداره باران

– الهی قربونت برم خواهرم ناراحت نباش میگذره خدا خودش جای حق نشسته جواب همه ی کاراشون رو میده عزیزدلم

– بیخیال گلم ,خودت بگو چیکارا کردی عزیزم؟

-وای تسکین ارمین رو که یادته؟

– مگه میشه پسرخاله تو یادم نباشه که عاشق و دلباخته اشی خب بگو حالا ببینم چی شده که انقدر ذوق کردی؟

– یه هفته قبل اینکه برگردیم تهران خاله م با مامانم تماس گرفت که میخوایم برای امر خیر بیایم ,ببین تسکین همه ی دعاهام مستجاب شد دیگه داره واسه همیشه ارمین مال منمیشـــه.

– خداروشکر عزیزم بخدا خیلی خوشحال شدم برات انشاء الله همیشه خوشحال و خوش خبر باشی خواهری

– ممنونم عشقم خودتم همینطور. خب بیا یه چیزی سفارش بدیم منکه یک ریز حرف زدم برات

هردو مون دوتا کیک و دوتا قهوه سفارش دادیم بعد از اینکه همش رو خوردیم . یکم دیگه با باران گپ زدم و من برگشتم خونه . اخه باید زودتر میرفتم که بابا نفهمه از همه مهم تر مامان افسانه چون اگه میدونست واویلا بود کلید انداختم و وارد خونه شدم خدا رو شکر هنوز برنگشته بودند.  بدو بدو خودم رو به اتاقم رسوندم و لباسم رو با یه تونیک ابی و یه شلوار برمودای مشکی عوض کردم و از اتاقم رفتم بیرون.

وارد اشپزخونه که شدم هیشکی اونجا نبود واقعا تعجب داشت که این ساعت از روز مامان افسانه خونه نباشه  رفتم سراغ یخچال و یکم اب خوردم.

واسه ناهار ماکارونی درست کردم همیشه وعده های نهار و شام رو خودم میپختم و همینطور کارای خونه رو خودم تنهایی انجام میدادم مامان افسانه و نسترن اصلا بهم کمک نمیکردن . نسترن میگفت  که درس داره و میرفت تو اتاقش مامان افسانه هم که اگه من انجام نمیدادم منو به دست کمربند بابام میسپرد ولی الحق برای خودم کدبانویی شده بودم خوش به حال شوهرم

-خخخخ

خیال باطل کی میاد منو بگیره اخه…

غذا تقریبا اماده بود یکم سالاد شیرازیم درست کردم و گذاشتم تو یخچال در همین حین در باز شد و نسترن اومد

-تسکین…تسکــــین

– بله خوش اومدی خسته نباشی

-:مرسی ناهار چی داریم؟ مردم از گشنگی؟

-گفتم که ماکارونی

نسترن عاشق ماکارونی بود بخاطر همین حرفی نزد و رفت تو اتاقش نسترنم مثه مامانش بود اونم زیاد با من میونه ش خوب نبود اونم بد عنق بود هه…

رفتم سمت اتاق خوابم و گوشیم رو از روی میز ارایشم برداشتم و الکی برنامه هاش رو زیر و رو میکردم

صدای مامان افسانه خبر از اومدنش رو میداد گوشیم رو گذاشتم سر جاشو رفتم پایین .

مامان افسانه رو مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت منم سلام دادم و مثه همیشه بی جواب موند رفتم تو اشپزخونه که گفت: میز رو بچین بابات امروز واسه ناهار نمیاد

چیزی نگفتم و میز رو چیدم رفتم بالا که نسترن رو صدا بزنم بیاد نهارش رو میل کنه. از پله ها بالا رفتم یه تقه ای به در زدم که هیچ صدایی نشنیدم دستگیره رو چرخوندم و خودم وارد شدم نسترن انقدر غرق گوشیش بود که اصلا متوجه ی من نشد

-نسترن بیا میز رو چیدم نهارت رو بخور گرسنه ای

-بهت یاد ندادن در بزنی؟

-در زدم جواب ندادی

-جواب ندادم که ندادم دلیل نمیشه که عین گاو سرت رو بندازی بیای تو

هیچی نگفتم نباید بهونه دستش میدادم اومدم بیرون و در بستم رفتم پایین

مامان افسانه: نسترن کو؟

-الان میاد

دیگه حرفی زده نشد و منم نشستم سر میز رو شروع کردم به خوردن . من عاشق دست پخت خودم بودم الحق که خیلی خوشمزه شده بود . بعد چند مین نسترن هم اومد گونه ی مامان افسانه رو بوسید و گفت: وای مامانی خیلی خستم امروز کلی جزوه نویسی داشتیم گردنم درد گرفته

مامان افسانه: خسته نباشی خوشگلم الهی فدات بشم عزیزم چشم بدخواهات کور بشین غذات رو بخور

هه بدخواه؟ به در گفت که دیوار بشنوه من که میدونم منظورش منه اخه کی بد خواهرش رو میخواد نمیدونم اینا چرا انقدر از من متنفرن خدا جون اخه چرا باید حق من این باشه چرا باید کل زندگیم من تحقیر بشم باید زندگیم عذاب باشه اشتهام کور شد بخاطر همین دیگه نتونستم بخورم ظرفم و گذاشتم توی ظرف شویی تا وقتی که اوناهم غذاشون رو تموم کنن بشورم نسترن غذاش و تموم کرد بی هیچ حرفی بلند شد و رفت مامان افسانه هم نصف و نیمه غذاش رو ول کرد.  اخه تو رژیم بود که هیکلش رو فرم باشه الحق هیکلش خیلی قشنگ بود.  اصلا به سنش نمیخورد.

 مامان افسانه قد بلندی داشت و چشم رنگی و لب و دهن متناسب کلا قشنگ بود.  اما نمیدونم چرا اخلاقش با من بد بود و اصلا دلیلش رو نمیدونم .ظرف ها رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم نسترن و مامان افسانه رفته بودن تو اتاقاشون منم رفتم تو اتاقم

کم کم چشام داشت گرم می شد که با صدای جیغ مامان افسانه سرجام نشستم . بدو بدو از اتاقم رفتم بیرون دیدم که مامان افسانه وسط سالن افتاده بود و جیغ و داد میکرد و خودش رو میزد رفتم جلو دستاش رو گرفتم ولی اون همینجوری گریه و زاری میکرد

نسترن از اتاقش بیرون اومد اونم مثه من ترسیده بود و از هیچی خبر نداشت

مامان افسانه گفت بدبخت شدیم دارایمون رفت کل زندگیمون نابود شد وای خدا چه خاکی به سرم بریزم اخه این چه مصیبتی بود خدایا چیکار کنم

نسترن گفت : مامان چی شده چرا اینجوری میکنی خودت رو چی شده اخه چرا چیزی نمیگی؟

مامان افسانه با بی حالی لب زد:ب..ا….با.ت

نسترن: بابام چی؟ بابا چیزیش شده؟

مامان افسانه: بابات رو بازداشت کردن

گفتن این جمله کافی بود برای ریزش اشکام. اشکام بی مهابا می رختند و اختیارش دست من نبود داشتم خفه می شدم. درسته بابام منو دوست نداشت ولی من اون رو دوست داشتم بیشتر از جونم دوستش داشتم بابام سابقه نداشت که واسه نهار نیاد خونه بخاطر همین امروز نیومد.

داشتم خفه می شدم نسترن تو شوک بود مامان افسانه همچنان زجه میزد

با هق لب زدم: چرا اخه مگه بابای من چیکار کرده؟!!

مامان افسانه: اون مردی که باهاش شریک بوده سرش رو کلاه گذاشته کلی بدهی واسه فربد (بابام) گذاشته و رفته ما از دار دنیا این خونه رو داریم که باید بفروشیم چون کارخونه رو هم از دست دادیم

دنیا دور سرم میچرخید بابا عاشق کارخونه بود مثل نفس بود براش امکان نداشت غیر ممکن بود این دیگه چه مصیبتی بود. قلبم اتیش گرفت من نمیتونستم غم غصه ی بابام رو ببینم. زنگ در رو زدن با کرختی از جام بلند شدم که چهره ی آقای نعیمی تو اف اف نمایان شد

اف اف رو زدم اقای نعیمی وکیل بابام بود همینطور رفیق شفیق بابام. در سالن باز شد و اقای نعیمی با چهره ای گرفته و شونه های افتاده اومد تو که مامان افسانه هجوم برد سمتش و با چشمای اشکی گفت: فربد کجاست ؟اقای نعیمی تو رو خدا بهم بگین الان من باید چه خاکی به سرم بریزم تکلیف منو دخترم چی میشه؟

تو همین موقعیتم فکر خودشو نسترن بود من به درک فکر حال و روز بابام و نداشت حیف اون عشقی که بابام نسبت بهش داره

اقای نعیمی: حال فربد تعریفی نداره اون مردی که ازمون طلب داره از فربد شکایت کرده همه ی طلبش رو یک جا میخواد. اون شریک نامردش تو زرد از اب در اومد اون کثافت واسه مال و اموال فربد دندون تیز کرده بود

مامان افسانه: الان ما این همه پول رو از کجا بیاریم اقای نعیمی بهم بگین یه حرفی بزنین

اقای نعیمی:والا چی بگم تا تموم بدهی رو پرداخت نکنیم فربد اون تو میمونه

داشتم دیونه میشدم سرم گر گرفته بود

مامان افسانه :اقای نعیمی این طلب کاره کیه؟کدوم از خدا بی خبریه که مارو اینجوری الاخون والاخون کرده

اقای نعیمی :فربد و اون شریک از خدا بی خبرش قرار بود 30 درصد از سهام شرکت رو به اقای تهرانی بفروشند اون کثافت بی خبر از فربد پول رو از تهرانی گرفته با دوز کلک کارخانه رو هم به پول تبدیل کرده و در رفته نگو این همه سال نقشه داشته و با برنامه پیش رفته.

با حال زار راه اتاقمو پیش گرفتم وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم مغزم اتیش گرفته بود و قلبم تیر میکشید داشتم دیونه می شدم

این همه مصیبت بابام بابای مغرور من الان گوشه ی زندانه رو تختم دراز کشیدمو پاهامو تو خودم جمع کردم انقدر اشک ریختم که نمیدونم کی خوابم برد

چشام رو باز کردم و به ساعت نگاهی انداختم ساعت 4 صبح بود با یاد اوری اتفاقای دیروز اه از نهادم بلند شد اخ خدا جون اخه چرا غم غصه ی من تمومی نداره من که فقط از دار دنیا بابام رو دارم درسته اون منو نمیخواد درسته از من متنفره ولی من دوسش دارم من عاشقشم ….

اصلا نمیخوام زبونم لال بلایی سرش بیاد غم عالم رو دلم بود و کاری از دستم بر نمی اومد. راه سرویس بهداشتی رو در پیش گرفتم وضو گرفتم سجاده ام رو انداختم چادر سفید گل گلیم رو سر کردم بعد از اینکه نمازم تموم شد شروع به راز و نیاز با خدا کردم.

– خدا جونم خدای مهربونم ازت کمک میخوام بازم من اومدم پیش خودت ,میدونی که من چقدر تنهام میدونی که حتی بابای خودم از من متنفره ولی من دوسش دارم نمیخوام غم رو دلش باشه خدا جونم یه راهی پیش روم بگذار کمکم کن خودت به دادم برس من حاضرم سختی بکشم ولی بابام و نسترن چیزیشون نشه

به صورتم دست زدم که از اشک خیس خیس شده بود نمیدونم چرا اشکای من تمومی نداشت من کل زندگیم رو فقط اشک ریختم نمیدونم چرا کور نمیشم

سجاده ام رو جمع کردم و چادرمم تا کردم و هردوتاش رو گذاشتم تو کمدم از اتاق رفتم بیرون نسترن و مامان افسانه خواب بودن من راه حیاط رو پیش گرفتم هوا کم کم داشت روشن می شد  که به پوستم میخورد حس خوبی بهم دست میدادسرم رو به پشتی تاب تکیه دادم که نمیدونم کی خوابم برد با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم افتاب با شدت تمام می تابید. با دو رفتم سمت در با فکر اینکه بابا باشه درو باز کردم که سه جفت کفش مشکی پشت در نمایان شد سرمو بالا گرفتم که سه تا مرد شیک پوش جلو روم بودن . یکیشون میانسال تر از بقیه بود با موهای جو گندمی ولی الحق با وجود اینکه سنی ازش گذشته بود خیلی خوشتیپ بود

همون مرد گفت:دید زدنت تموم شد ؟

با گیجی گفتم : بله؟

بدون اینکه جوابمو بده منو کنار زدو وارد خونه شد

به یکی از اون مرد ها گفت:اقای اصلانی به نظرتون چقدر می ارزه؟

یکی از اون ها که به حرف اومد فهمیدم اصلانیه گفت:اقا من که دقیق نمیدونم ولی خونش با ارزشه

اینا چی داشتن میگفتن ؟رو خونه ی ما قیمت میگذاشتن؟ خونه ای که بابام عاشقش بود؟ا خونه ای که بابام کلی ازش خاطره داره من بمیرمم نمیذازم

رفتم جلو گفتم : ببخشید ولی به چه حقی رو خونه ی ما قیمت میزارین؟ اصلا شما کی هستین که این جوری سرتونو میندازین پاین میاین تو؟

اون مرد برگشت سمت من از دیدن چشاش ترس برم داشت اومد جلو گفت:  تو کی باشی دختر؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟

حرصم گرفته بود مطمن بودم لپام گل انداخته بود هروقت عصبانی میشدم این جوری میشدم

گفتم: اینجا خونه ی بابای منه و شما حق ندارید رو خونه ی ما قیمت بگذارین مگه شهر هرته؟

یه پوزخند زد

– خونه ی بابات؟ هه خونه ی بابات بودد الان دیگه مال من اون پدر کلاه بردار مفت خورت قبل از اینکه به فکر پیچوندن من بود باید فکر اینجاشو میکرد

پس این بود اون طلبکار این همون اقای تهرانیه که دیروز اقای نعیمی ازش حرف میزد الحق والانصاف جذبه ی خاصی داشت ادم با دیدنشم جرآت حرف زدن نداشت

با شنیدن حرف هایی که به بابام میزد دیونه شدم خونم به جوش اومد دستام مشت شد و گفتم : درست حرف بزنید بابای من کلاه بردار نیست. سر اونم کلاه گذاشتن فکر میکنی اون از این وضعیت راضیه؟

روش رو برگردوند و گفت  : برو کنار که حوصله ی تو یکی رو ندارم من فقط پولم رو میخوام همش رو میخوام

این دیگه چه ادمی بود خدا چرا انقدر بی رحم بود.داشتم دیونه می شدم من باید یه کاری میکردم نمیتونستم ببینم بابا در یک چشم به هم زدن همه دارایشو از دست بده

رو به اصلانی گفت: تا فردا جلو پلاسشونو میندازی بیرون وقتی اومدم اینجا نباشن این خونه دیگه مال منه خوش ندارم یه کلاه بردار تو خونه م باشه

این چی داشت می گفت؟ مگه ما جایی رو داشتیم که بریم رفتم جلو ناخوداگاه اشکام ریخت که یک ان حالت چهره اش عوض شد ولی فقط چند ثانیه طول نکشید که باز به همون مرد مقتدر و بی رحم تبدیل شد

گفتم : اقا ازتون خواهش میکنم این کارو با ما نکنید ازتون خواهش میکنم ما از دار دنیا این خونه مونده واسمون اگه این رو ازمون بگیرین خیابون میشه سرپناهمون هرکاری بگین انجام میدم کنیزی تون رو میکنم ولی بهمون رحم کنید لا اقل یکم بهمون مهلت بدین همینجوری ازش خواهش میکردم و زجه میزدم و اشک میریختم سرمو بالا گرفتم نگاش کردم.

ساکت بود تو فکر فرو رفته بود که به حرف اومد: هرکاری؟

یک لحظه ترسیدم چون معلوم بود این از اون کله گنده هاشه و هرکاری ازش برمیاد

ولی من بخاطر بابام مجبور بودم من که زندگی خودم برام مهم نبود ولی بابا….

-چته؟ لال مونی گرفتی؟

گفتم : نه نه .. بله هرکاری که بگین انجام میدم

رو به اون مرد که الان دیگه فهمیدم اصلانیه گفت : شمارش رو ازش بگیر و بدون حرف دیگه ای از خونه خارج شدن و رفتن

فکرم مشغول بود وای خدا من چه غلطی کردم اگه اون…

حتی فکر کردن بهشم حالمو بد میکرد. من بخاطر بابا مجبور بودم بابام که منو نمیخواست من دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم ولی بابام زندگیش رو دوست داره خونش همینطور نسترن و ومامان افسانه رو

ادامه دارد…

با شونه های افتاده واردخونه شدم ساعت 10 بود نسترن و مامان افسانه هنوز از خواب بیدارنشده بودن نمیدونم چطور با اون همه سروصدا هنوز خواب بودن رفتم تو اشپزخونه یکم اب خوردم و رفتم تو اتاقم از دیروز چیزی نخورده بودم ولی گرسنم نبود . دستام یخ بود دلشوره ی عجیبی داشتم یعنی قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟

فکر وخیالات یک لحظه هم ازم دور نمی شد رفتم سراغ کمدم و یه پیرهن و یه شلوار برداشتم و رفتم حموم کل بدنم بو گند گرفته بود .  رفتم زیر دوش آب سرد رو باز کردم از برخورد آب با پوستم به خودم لرزیدم زیر دوش نشستم و پاهام رو تو خودم جمع کردم . فکرم پر کشید سمت بابام, بابای که فقط اسم بابا رو یدک میکشید و هیچوقت برام پدری نکرد.  همیشه ازم متنفر بود بابای که تحت هیچ شرایطی تو مدت این 19سال یه بارم منو دخترم یا حتی به اسم خودم صدا نکرد  همیشه حسرت یک لحظه در آغوش کشیدنش رو داشتم ولی اون خودش رو ازم دریغ میکرد، بی کسی خیلی سخته ولی سخت تر از اون اینه که خانواده داشته باشی و ازت متنفر باشند و مثه یه کلفت باهات رفتار بشه.از فکر و خیالات بیرون اومدم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون لباسام رو پوشیدم رفتم جلو اینه که موهام رو ببفام که صدای مسیج گوشیم باعث شدخیز بردارم سمتش.

یه شماره ی ناشناس بود پیامک رو باز کردم یه آدرس بود پایینشم نوشته بود اگه میخوایی به بابات کمک کنی ساعت 4 بیا به این آدرس . به ساعت نگاه کردم ساعت 12 بود پس هنوز وقت داشتم

از استرس دست و پام یخ زده بود دلشوره ی عجیبی داشتم فکرم درگیر بود یعنی قرار بود چه اتفاقی برام بیوفته

مامان افسانه طبق عادت همیشگیش بدون در زدن وارد اتاق شد. با دیدنش از جام بلند شدم که با دیدنم پوزخند زد و گفت: میبینم که کبکت خروس میخونه خودت رو ترگل ورگل کردی معلومه از نبود فربد خیلی خوشحالی ولی کور خوندی من نمیگذارم یه اب خوش از گلوت پایین بره فکر میکنی حالا که فربد نیست میتونی خوش باشی؟ نه این فکرا رو از سرت بیرون کن چون من بیشتر از اون عذابت میدم

تموم مدت که این نیش و کنایه ها رو بم میزد سرم پایین بود من خودم قلبم زخم خورده اینم با حرفاش زخمی ترش میکنه من کجا بودم این کجا

هیچ حرفی نزدم چون با یه کلمه حرف من ممکن بود یورش بیاره سمت منو دق و دلیش رو سرمن بدبخت خالی کنه هنوزم تموم بدنم از کتک های خودشو بابام درد میکرد. یه چشم غره بهم رفت فهمید که من نمیخوام حرفی بزنم در اتاق رو کوبید و رفت . بدبختی های من تمومی نداشت تو این موقعیتم دست از سرم برنمیداشت من حتی تا حالا یک بارم بهش بی احترامی نکردم

رفتم سراغ کمدم همش رو از نظر گذروندم تموم لباسام واسه نسترن بود بابا فقط یه مقدار پول تو جیبی بم میداد اونم خرج نمیکردم و جمع میکردم که حتی اگه سه ماهم ازش خرج نمیکردم تازه می شد یه جفت کفش ساده خرید باهاش ولی در کل من خرجی نداشتم اصلا. از خونه بیرون نمیرفتم. یه مانتو سرمه ای با شلوار جین مشکی پوشیدم موهامم یکم نم داشت نبافتمش همونجوری  رو سرم جمعشون کردم یه روسری انداختم رو سرم و گوشیمو انداختم تو کیفم و از اتاقم رفتم بیرون خونه خیلی سوت و کور بود معلومه نسترن رفته دانشگاه مامان افسانه هم نمیدونسم کجاست پیگیر نشدم و این به نفع من بود کفشام رو برداشتم از خونه رفتم بیرون .گوشیمو از تو کیفم بیرون اوردم پیامک رو نگاه کردم ادرسش زعفرانیه بود از خونه ی ما تا اونجا حدود نیم ساعت راه بود . دو ساعت دیگه وقت داشتم رفتم سمت ایستگاه اتوبوس کسی نبود اخه تو این گرما وایستادن تو ایستگاه اتوبوس خیلی طاقت فرسا بود

تو ایستگاه منتظر بودم بعد از ده دقیقه اتوبوس اومد سوار شدم فقط دو نفر تو اتوبوس بودن روی یکی از صندلی ها جا گرفتم اتوبوس حرکت کرد. بعد از عوض کردن دو اتوبوس به ادرس مورد نظر رسیدم

با دیدن ساختمون روبه روم چشمام نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه ساختمون که چه عرض کنم یه برج بود وارد شدم فضای داخلش عالی بود رفتم سمت نگهبانی یه اقا با لباس فرم گفتم ببخشید با اقای تهرانی کار داشتم . بدون اینه جواب سلام رو بده با یه نیم نگاهی گفت : طبقه ی6

اینم که از اون ریسش بد عنق تر بود که اه اه حالم از همچین ادمایی بهم میخوره وارد اسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی 6 رو زدم با صدای زنی که طبقه ی 6رو اعلام میکرد از اسانسور رفتم بیرون

بدون اینکه کل طبقه رو انالیز کنم مستقیم رفتم سمت میزی که یه دختر با یه ارایش زننده پشتش قرار گرفته بود و سرشو کرده بود تو لپ تاپش

سلام دادم گفت بفرمایید: ظاهرا اینجا با کلمه سلام اشنا نیستن

گفتم : ببخشید من با اقای تهرانی کار داشتم

منشی: وقت قبلی داشتین

گفتم : نه ولی از اومدن من به اینجا اطلاع دارن

بگم که کی اومده؟

بگین عظیمی خودشون میشناسن

نگاهشو ازم گرفت باز سرشو کرد تو لپ تاپش از این بی خیالیش و کندیش داشت حرصم میگرفت با نـاز از جاش بلند شد و رفت سمت یکی از اتاقا بعد از چند مین اومد بیرون و بم گفت برم تو تقه ای به در زدم که…

تقه ای به در زدم که با شنیدن صدای بم و مقتدر اقای تهرانی که اجازه ی ورود رو بهم داد وارد شدم یه اتاق شیک بزرگ که با رنگ کرم و قهوه ای ترکیب شده بود دکوراسیون شیک و در عین حال چشم گیر اقای تهرانی پشت به من رو به پنجره ایستاده بود و یه دستش تو جیبش بود و بیرون نگاه میکرد با همون حالت گفت:در رو ببند

با یکم مکث در رو بستم و بدون حرفی ایستادم رفت و پشت میزش جا گرفت رو به من گفت که بشینم روی یکی از صندلی ها نشستم . استرس و دلشوره داشت دیونه ام میکرد نوک انگشتام یخ بود دستام رو مشت کردم که یکم گرم بشن ولی فایده نداشت

با صدای اقای تهرانی به خودم اومدم که تلفنی دوتا قهوه رو سفارش داد طولی نکشید در باز شد و یه پیرمرد با یه سینی که حاوی دوتا فنجون قهوه و چند برش کیک بود اومدتو . چشمش که به من افتاد یه لبخند مهربونی زد سینی رو روی میز گذاشت و با اجازه ای گفت و رفت بیرون

من بدون هیچ حرفی مثل مجسمه اونجا نشسته بودم و هیچی واکنشی از خودم نشون نمی دادم

اقای تهرانی گفت: بخور سرد نشه

منم که دو روز بود چیزی نخورده بودم مخالفت نکردم همش رو با ولع خوردم یکم حالم جا اومد باز به حالت قبلیم برگشتم. اقای تهرانی از پشت میزش بلند شد اومد روبروی من نشست . نگاهش رو بهم دوخت و گفت: خب مستقیم میرم سر اصل مطلب میدونم توهم میخوای دلیل اینجا بودنت رو بدونی .

همونطور که خودت میدونی بابات پول زیادی رو به من بدهکاره این پول واسه من پشیزی ارزش نداره من اونقدر دارم که این پول اصلا به چشم نیاد و میتونمم ازش چشم پوشی کنم ولی از اینکه باعث شده غرورم جریحه دار بشه و منو احمق فرض کنن نمیتونم ازش بگذرم

ولی یه راه دومی هم هست هم به نفع منه هم تو. تموم وجودم گوش شده بود و با کنجکاوی تمام بهش چشم دوخته بودم که چه کاری رو از من میخواست که طولی نکشید گفت: حاضری بخاطر بابات ازدواج کنی؟

ازدواج؟ با لرزش اشکاری که تو صدام بود گفتم : ازدواج؟ شما میدونین چی دارید میگید؟ اخه از سنتون خجالت نمی کشید ؟این به کنار انقدر پست هستین که به دختری که همسن دختر تونه پیشنهاد ازدواج می دید؟ اگه این سو استفاده نیست چیه؟شما دیگه چه ادمی هستین؟

یه نیشخندی زد و گفت : تو که گفتی بخاطر بابات هرکاری میکنی؟ چی شد جا زدی که

راست میگفت منه احمق خودم بدون اینکه به عواقبش فکر کنم این حرفو زده بودم پای بابام وسط بود و مجبور بودم بخاطر بابام مجبور بودم که با دستای خودم زندگیم رو نابود کنم

تهرانی: ببین دخترم من که نگفتم با من ازدواج کن تو زندگی بابات برات مهمه منم پسرم از جسارتت خوشم اومد دختری که انقدر به باباش وفاداره انقدر باباش رو دوست داره نصفش رو واسه پسر من خرج کنه پسر من خوشبخت میشه من از دار دنیا همین یه دونه پسر رو دارم که از جونمم برام با ارزش تره و اینده اش و همینظور زندگیش خیلی برام مهمه پسر من تن به ازدواج نمیده من خودمم به این دخترای امروزی هیچ اعتمادی ندارم که فقط چشمشون دنباله پوله من یکیو میخوام که مواظبش باشه که بهش ارامش بده.

پسر من دخترای زیادی دورو ورش هستن و هرشبش رو با یکی میگذرونه از من دور شده و تحت هیچ شرایطی به حرف من گوش نمیده اگه تو قبول کنی که باهاش ازدواج کنی درسته سخته ولی غیر ممکن نیست و تو میتونی پسرمو سر به راه کنی از کل طلبم میگذرم و بابات رو از زندان میارم بیرون حالا بم بگو قبول میکنی؟

تمام احساسات بد بهم هجوم اورده بودن و قدرت تکلم رو ازم گرفته بودن صورتم گر گرفته بود ذهنم درگیر بود این راهی بود که خودم توش قدم گذاشته بودم من که الانشم زندگیم داغونه چیزی واسه از دست دادن نداشتم ولی با این کارم میتونسم بابامو نجات بدم.

بهش چشم دوختم بدون مکث گفتم : قبول میکنم…..

لبخند عمیقی زد و گفت : تصمیم عاقلانه ای گرفتی با وکیلم حرف میزنم همین فردا پدرت ازاد میشه به تکون دادن سر اکتفا کردم از جام بلند شدم همزمان با بلند شدن من اقای تهرانی هم از جاش بلند شد

ولی پسرش که منو نمیخواد اون اصلا تن به ازدواج نمیده قراره چجوری راضیش کنه؟فکرمو به زبون اوردم

– ولی شما میگین که پسرم تن به ازدواج نمیده

– اونم حل کردم اون تنها وارث منه ولی اگه من نخوام یه قرونم بهش نمی رسه پس مجبوره قبول کنه

حرفی واسه گفتن نداشتم. اصلا مگه من میتونستم حرفی هم بزنم. اون که واسه خودش بریده بود و دوخته بود. بخاطر بابام مجبور بودم به این زندگی اجباری تن بدم

دسته ی کیف رو تو دستم فشردم بدون هیچ حرفی به اقای تهرانی زل زده بودم

نگاهش رو ازم گرفت و رفت سمت میزش و روی صندلی چرخ دارش نشست . منم دیگه موندن و جایز نمیدونستم رو به اقای تهرانی گفتم: من دیگه باید برم تو خونه نگرانم میشند

از حرفی که زده بودم خودم خنده م گرفت دروغ از این شاخدارتر؟اخه کی نگران من بود؟ بود و نبود من که براشون فرقی نداره مامان افسانه و نسترن که از خداشونه سر به تنم نباشه منم خداییش زیادی خودمو تحویل میگیرما

– باشه پس من همه چی رو اماده میکنم فردا ساعت 10 اماده باش راننده رو میفرستم دنبالت که بیارتت محضر الانم میتونی بری

مثل یه ربات شده بودم هرچی میگفت مخالفت نمیکردم جایی واسه مخالفت نگذاشته بود برام

زیر لب خداحافظی گفتم و رفتم بیرون . منشی انقدر تو عمق گوشیش بود که اصلا حضور من رو احساس نکرد این فقط پولی رو که میگرفت حروم میکرد. اوف اصلا به من چه که انقدر فوضولی میکنم رفتم جلو اسانسور که طبقه ی اول بود حال نداشتم که منتظر بمونم بیاد ترجیح دادم از پله ها برم

بعد از یه ربع بلاخره رسیدم طبقه ی اول پاهام از درد ذوق ذوق میکرد تا من باشم و دیگه از این غلطا نکنم اخه یکی نیست بگه تو نمیتونی راه بری میمردی 5 دقیقه منتظر اسانسور میموندی؟

از ساختمون بیرون رفتم حالم چنان تعریفی نداشت از دلشوره ی چند ساعت پیش خبری نبود و استرس جای خودش رو با غم و اندوه عوض کرده بود

برای یه تاکسی دست تکون دادم تاکسی خالی بود سوار شدم حال رفتن به ایستگاه رو نداشتم مجبور شدم تاکسی بگیرم هرچند با این سهل انگاریم مطمئنا پولی واسم نمی موند ولی جهنم و ضرر مجبور بودم باید زودتر به خونه میرسیدم به اندازه ی کافی بهونه دست مامان افسانه دادم اونم که از خداشه . سرم رو به شیشه تکیه دادم خیابونا شلوغ بود انگار کل تهران از خونه هاشون اومده بودن بیرون خوش به حالشون ولی کی میدونه شاید اونام دردشون از من دردناک تره همه انسان ها مشکلات خودشون رو دارن ولی هرکدوم متفاوته هرکسی به اندازه ی خودش درد داره ولی نمیدونم چرا خدا با من قهر کرده هرچی صداش میزنم پسم میزنه منو نمیخواد.

بدبختی های من تمومی نداشت بلکه بیشتر و بیشتر می شد .بله گفتن به یه زندگی اجباری که همسر اینده تو رو نمیخواد یه حماقت محضه این راهی بود که خودم انتخابش کردم و باید تا اخرش رو میرفتم

دم درمون پیاده شدو  پولو حساب کردم و تاکسی رفت

کلید انداختم به محض وارد شدنم چشمم به مامان افسانه افتاد انگار منتظر اومدن من بود سلام دادم که بهم حمله کرد و موهام و کشید

– کجایی دختره ی سلیطه میبینم که چشم و گوشت باز شده معلومه فربد نیست تو دلت عروسیه اگه زندگیتو جهنم نکنم اسمم افسانه نیست دختره ی بی همه چیز از صبح تا حالا کجا رفتی بگذار حداقل از رفتن بابات دو روز بگذره بعد برو دنبال یللی تللی

موهام داشت کنده می شد از شدت درد اشک تو چشام جمع شده بود هلم داد که کمرم خورد به پله ها اخم در اومد

جواب همه اینا فقط سکوت بود من که فردا رفتنی بودم بگذار واسه اخرین بارم از دستش کتک بخورم چون مطمئنم اونجا بدتر از اینجاس حتی دلم واسه کتک زدناشونم تنگ میشه من خودمو واسه همه چی اماده کردم. یه لگد محکم به شکمم وارد کردو با حرص از پله ها رفت بالا …

از درد به خودم میپیچیدم ولی من که قبلا بیشتر از اینا کتک خوردم این چیزی نبود با دردی که تو شکم و پهلوم بود به زور خودمو به اتاقم رسوندم و رو تختم ولو شدم . اشکام بی مهابا میریختن علنا زار می زدم دیگه واقعا کم آورده بودم . از زندگی که دارم از ادمای دورو برم از همه چی متنفرم یه ادم تا چه حد می تونه تحمل داشته باشه چقدر میتونه سختی بکشه از روزی که خودمو شناختم تا به الان فقط درد بوده و غم و اندوه گوشیم زنگ خورد با بی حالی نگاهی به صفحه اش انداختم باران بود جواب دادم صدای شادش تو گوشم پیچید بیخیال عالم باران بود و بس

-سلام بر دوست جونیه خودم میدونم که خیـــلی دلت برام تنگ شده نیازی نیست بگی

-سلام باران خوبی؟چ خبر؟

– تسکین؟ چته تو چرا صدات گرفته اس.

بغض گلولم  رو فشار میداد منتظر یه تلنگر بودم که باز اشکام ریختن انقدر دلم پر بود تمام اتفاقاتی که افتاده بود رو مو به مو تعریف کردم واسش بارانم معلوم بود که داغون شده

-تسکین تو با زندگی خودت داری چیکار میکنی اخه این راهش نیست

– :باران راهش چیه تو بگو راهش چیه این تنها راهیه که میتونه بابامو نجات بده نمیتونم که بشینمو شکست بابامو نگاه کنم

– الهی من بمیرم تسکین که تو یه روز خوش ندیدی ولی نگران نباش حتما حکمتی توش هست

اهی کشیدمو گفتم: چه حکمتی میتونه باشه باران اسم خودشم روشه ازدواج اجباری من الان حکم یه خونبس رو دارم با این تفاوت که به خواست خودمه بیخیال خواهری بازم خدا بزرگه خودت چیکار کردی؟

– باور کن تسکین انقدر حالم بخاطرت گرفته شده که خبر خوشی که میخواستم بهت بگم دیگه خوشحالم نمیکنه

– ناراحت نباش عزیزدلم حالا بگو ببینم خبرت چیه؟

– امشب قراره با ارمین نامزد بشیم

خوشحال شدم قطعا اگه این مشکلات پیش روم قرار نمیگرفت بالاوپایین میپریدم چون باران تنها رفیق من بود مثل خواهر بود برام باران کسی بود که تو سختیام همیشه کنارم بود خوش به حالش که با عشق ازدواج کرد

-:برات خوشحالم خواهر خوشگلم خوشبختیت ارزومه به ارمین خان بگو یه قطره اشک از چشمای خوشگلت بیاد با من طرفه

– فدای تو بشم من فردا ساعت چند میری محضر؟

– ساعت 10

– باشه پس منو ارمین هم میایم

– نه باران لازم نیست نمیخوام تو زحمت بیوفتین چیز مهمی نیست بخدا

– چرت نگو مگه میشه من تورو تو همچین روز مهمی تنها بگذارم دیونه ابجیم داره عروس میشه الکی نیستا

هه بارانم واقعا دلش خوش بود کدوم عروس؟ یه عروس اجباری

– باشه ادرس رو برات مسیج میکنم

-تسکین؟

-جانم

– تورو خدا مواظب خودت باش هر اتفاقی افتاد من پشتتم این رو مطمئن باش یادت نره من همیشه هستم کنارت

از این همه محبت تحت تاثیر قرار گرفتم بی شک باران در حقم خواهری رو تمام کرده بود

– مرسی که هستی من قبلا هم بهت گفتم که کسی رو جز تو ندارم

چند دقیقه دیگه هم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم

بلند شدم و رفتم چمدونم رو از زیر تخت بیرون اوردم وسایل زیادی نداشتم چند دست لباس و وسایل شخصیم رو چپوندم اون تو چمدونم رو بستم و گذاشتم سرجاش. با ذهنی اشفته رو تختم دراز کشیدم چشام به قدری خسته بود که بلافاصله خوابم برد.

*******************************************************

ابی به دست و صورتم زدم سرتا پا مشکی پوشیدم چون دلی خوش از این وصلت نداشتم اجبار بود و اجبار نامه ای که از قبل نوشته بودم روی تخت گذاشتم نگاه کلی به اتاقم انداختم اتاقی که شاهد گریه ها و درد دل هام بود اتاقی که تنها پناه من بود

چمدونم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون بازم که خونه ساکت بود مامان افسانه و نسترن خواب بودن

کفش هام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون یه لانتکروز مشکی دم در بود به محض دیدن من راننده که یه مرد درشت هیکل بود اومد پایین بدون حرفی چمدون رو از گرفت گذاشت صندوق عقب خودمم سوار شدم و ماشین حرکت کرد. مثه مرده ها شده بودم هیچ حسی نداشتم تمام حسی که در من وجود داشت گنگ بود و ناشناخته نمیدونم زندگی تا کی میخواد با من لج کنه خوشحالی و خوشبختی با من مثل دو سر هم نام اهن ربا بود منو دفع میکرد. سرنوشت منم اینه دیگه …

https://beautyvolve.ir/

*ادامه این رمان بسیار زیبای عاشقانه  را با دانلودش بخوانید*

1+

یک دیدگاه برای “رمان تسکین قلبم از نگین رستمی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *