| Saturday 26 September 2020 | 05:02
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین نوازش پارت ۲

رمان آنلاین نوازش پارت ۲

#نوازش

اول از همه محمود خان پایش را داخل خانه گذاشت و پدرم قامت خم کرد ، برای پدرم متاسفم که از همنوع خودش اینگونه حساب می‌برد ، همه وارد شدند و در آخر نازنین با همسرش وارد شد و به طرف مبلمان راحتی حرکت کرد ، همه نشستند و من و مادرم به آشپزخانه رفتیم ، چایی های خوش‌رنگی را آماده کردم ، حال دلم خراب بود .
بعد از تعارفات معمولی و صحبت های همیشگی ، من و حامد برای صحبت به حیاط رفتیم . آرام نشستم که گفت :
+ امیدوارم که بفهمی هیچ علاقه ای به تو ندارم و به اجبار خانوادم که اصرار دارن تو زن من باشی ، من اومدم خواستگاری ، پس بهتره خیلی از اون فکراتو از سرت بیرون کنی ، من هم که خودت بهتر میدونی که یه کارگردانم و خیلی هم یکجا نشین نیستم و دوستای زیادی دارم ، بهتره بله رو هم بگی چون خانوادت به اون ۱۰۰۰ تا سکه خیلی نیاز دارن !
بعد هم پوزخندی به صورتم زد و من هم لب باز کردم و او را با خاک یکسان کردم :
+ این حرفاتونو به زنتون بگید ، من اسمم رو شناسنامه شما و اسم شما رو شناسنامه من نمیاد !
بعد هم پوزخندی زدم و جلوی در ایستادم تا او بیاید و با هم وارد شویم ، بعد از اینکه وارد شدیم و من جواب بله را دادم ، صیغه دوهفته ای میان ما جاری شد .
کمی بعد هم از مسافرت صحبت کردند و همگی برای رفتن به شمال دندان تیز کردند ولی اجازه ندادند که من و حامد با آنها برویم ، قرار شد که ما در ایام نبود آنها به کار های خودمان سر و سامان بدهیم .

همه رفتند و من هم جان خسته ی خود را روی تخت خوابم انداختم ، کاش همین امروز و فردا نتایج کنکور می آمد و من از این بلاتکلیفی نجات پیدا میکردم …..
از اتاقکم بیرون آمدم که چشمم به ساک و چمدان افتاد . این سرعت عمل ستودنی است .
به طرف آشپزخانه رفتم و کمی کره و عسل را روی کف آشپزخانه گذاشتم و چندین لقمه را در دهانم چپاندم .
با احتیاط از همه خداحافظی کردم ، راستش هیچ دلم نمی‌خواست بلاهای جانم را محکم در آغوش بگیرم ، همه سوار ۲ ماشین شاسی بلندی شدند و راه افتادند ، من هم مثل یک چوب خشک نظاره گر رفتن آنها بودم که سقلمه ای به پهلویم خورد .
با حرص به طرف حامد برگشتم که گفت :
من بعد دو ساعت میرم تبریز ، سه روز هم نیستم ، مواظب خودت باش .
بدون هیچ حرف دیگری راهی خانه اشان شد ، من هم به سرعت خود را به خانه درسا رساندم ، همان که در باز شد او خودش را محکم در آغوش من انداخت و گفت :
– دانشگاه تهران ، هردومون !!
چندین لحظه بی‌حرکت ماندم ، دیگر بی حسی را جایز ندانستم و محکم درسا را در آغوش گرفتم ، در آن میان اشک های شوقمان نیز روانه شده بود .
همانجا سجده شکر به جا آوردم ، خوشحالی من از اعماق دلم بود .
بعد از خوردن چایی و شیرینی ، اتفاقات دیشب تا امروز را به درسا بازگو کردم . او هم چهره ی متفکری به خود گرفت و گفت :
– از من میپرسی ، باید بریم تو این سه روز که شوهر شما نیستن بریم تهران و فلنگو ببندیم .
+ هیچ فکری ندارم ، اگه برم اونا دنبال من نمیگردن؟! بحث ۱۰۰۰ تا سکه طلا این وسطه ، اون چلغوز خان هم که نمیزاره دو لقمه خوش از گلوم پایین بره !
– نگران نباش ، ما توی ناحیه ۴ تهران خونه داریم ، خیلی راحت میتونیم بریم ، مامانم هم تو همین سه روزه اینجا رو میفروشه و میاد پیش ما .
+ بعد فکر نمیکنی دنبال شما ها میگردن تا منو پیدا کنند ؟! ما اونوقت باید یه کار کنیم ، اونم اینه که من برم تهران و تو اون خونه شما ، خانوادم که اومد میگین ما اصلا خبر نداریم و اگه از تو پرسیدن میگی از چند روز پیش ندیدمش و باهاش حرف نزدم .
او هم رفت و نقشه را به خاله گفت و او هم در اوج تعجب من با نقشه موافقت کرد….
با درسا از خانه خارج شدیم و به طرف خانه ما رفتیم ، چمدان بزرگی را پیدا کردم و همه لباس هایم را در آن جا دادم ، تمام کیف و کفش هایم را در ساک بزرگی جا دادم ، کتاب و دفتر هایم را نیز در چمدان دیگری جا دادم . همه وسایل های مهمم را بسته بندی کردم .
وارد اتاق سام شدم ، با دیدن ۳میلیون پول که پس انداز کرده بود چشمانم گشاد شدند ، من در این همه مدت به زور یک میلیون پول پس انداز کرده ام .
حرص میخوردم از این همه بی مهری ، کمی هم پول از خانه پیدا کردم و تقریبا ۶ میلیون پول در دست داشتم .
از خانه بیرون رفتیم و بلیطی را برای فردا شب رزرو کردیم ، کمی استرس داشتم ولی خدارا هزاران مرتبه شکر ، کارهایم مو به مو و بدون هیچ ایرادی انجام شد .
صبح زود بیدار شدم و به حمام رفتم ، همه وسایلم را مرتب کردم ولی تا شب آرام و قرار نداشتم ، دلم میخواست زود از این مخمصه نجات پیدا کنم ، بالاخره خورشید غروب کرد و خاله من را به ترمینال برد ، در ترمینال هم اشک هایم اجازه بررسی اطراف را به من ندادند ، به خاطر همین سریع سوار ماشین شدم .
درسا تلفن همراه ساده ای برایم تهیه کرد تا دچار مشکل نشوم . چشمانم را آرام بستم ، از آخر و عاقبت کارم نا اگاهم ولی چاره چیست ؟! بمانم و کهنه بچه بشورم ؟! نه امکان ندارد ، من باید پزشک به نامی شوم تا پوزه خانواده ام را به خاک بمالم ، بگذار، به آنان میفهمانم که من لایق بهترین ها هستم.

با صدای راننده که مژده از رسیدن به تهران را میداد ، از خواب دست برداشتم و از اتوبوس پیاده شدم ، گردن و کمرم به حالت فجیعی درد میکرد . چمدان ها و ساک هایم را گرفتم و به طرف تاکسی ها رفتم ، بعد از پرداخت مبلغ درخواست شده سوار شدم و آدرس را دوباره بازگو کردم ، بعد از ۳۰ دقیقه به خانه مورد نظر رسیدم ، آپارتمان ساده ای پیش رویم بود . چمدان هارا گرفتم و در را گشودم ، با هزاران مصیبت خود را به طبقه دوم واحد ۴ رساندم ، در را که گشودم از بوی خاک حالم دگرگون شد ، سریع و سیر دستمالی پیدا کردم و همه جا را تمیز کردم ، دستمال سیاه سیاه و من هم خاکی شده بودم ، اینگونه نمیشد ، خانه خیلی کثیف بود .
دوباره از خانه بیرون رفتم و لوازم بهداشتی خیلی زیادی خریدم و به خانه برگشتم ، به طور معجزه آسایی خانه را برق انداختم ، به سرعت عملم آفرینی گفتم و راهی حمام شدم .

از حمام بیرون آمدم ، با دیدن منظره روبه رویم لبخندی زدم ، خانه تمیز تمیز بود و دیگر نیازی نبود نگران کم و کاستی های بهداشتی باشم .
لوازم خود را به اتاقی بردم که معلوم بود آنجا مال کسی نیست ، همه چیزم را با احتیاط چیدم و زینت بخشیدم ، به طرف اتاق آخر رفتم و متوجه شدم وسایل زیادی برای درسا است .
دوباره از اتاق بیرون رفتم و در پذیرایی ایستادم ، در که باز میشد ، راه روی کوتاهی طی میشد و سپس سمت راست پذیرایی کوچکی بود و کنارش آشپزخانه ای بود با کابینت های کرم قهوه ای و میز غذاخوری چهارنفره چوبی ، بدون فرش و موزاییک پوش بود .
پذیرایی هم دارای مبلمان L شکلی به رنگ کرم بود که حالت چرم داشت ، دید کاملی به آشپزخانه نبود و فقط از در میشد آشپزخانه را دید .
روبه روی مبلمان تلویزیون ۵۰ اینچی بود که به دیوار پشتش وصل بود و میز تلویزیونی نداشت ، کنار همان دیوار ، راهروی کوتاهی بود که طرف راست اتاق من و طرف چپ اتاق درسا بود ، روبه رو هم حمام و دستشویی بود .
خانه را دوست داشتم ، زیبا و دنج بود ، کاش بعد مدت ها من هم بتوانم خانه دنجی برای خود تهیه کنم ….
به طرف آشپزخانه رفتم و یخچال را گشودم ، خالی بود ، به خودم نهیب زدم : نکند انتظار داشتی چلو کباب هم در یخچال باشد ؟!
مانتوی صورتی رنگ ساده ای که حالت کت مانندی و شلوار سفیدی را پوشیدم ، یک روسری هم برداشتم که‌ زمینه سفید با نقش و نگار های صورتی داشت ، کوله مشکی رنگم را همراه با اسپرت های مشکیم آماده کردم و راهی مرکز خرید شدم .
جرم گیری ، وایتکس ، مایع ظرفشویی ، پودر لباس شویی ، صابون ، گاز پاک کن . این ها از لوازم بهداشتی ‌. راهی قسمت مواد غذایی شدم :
مرغ ، گوشت ، ماکارونی ، سوسیس ، کالباس تخم مرغ ، همبرگر ، کباب چوبی ، کنسرو ماهی ، کنسرو لوبیا و چند تا کنسرو دیگر .
همه لوازم مورد نیاز را خریدم ، اسراف هم نکردم چون من به پول هایم به شدت نیازمند بودم ، همه چیز را حساب کردم و با شش تا کیسه پر از خرت و پرت خود را به سر خیابان رساندم ، آفتاب هم سوزناک بود و حال و هوا را از ماه شهریور بیرون میکشید .
سرانجام یک تاکسی ایستاد و من هم سوار شدم و آدرس را بازگو کردم ، همه چیز را خوب به خاطر میسپردم ، نمی‌خواستم در این شهر درن دشت گم بشوم .
کرایه را حساب کردم و راهی خانه شدم ، در را با آرامش باز کردم و خود را به آسانسور رساندم ، چشمانم را بستم ، امروز چندم است ؟! حتی از تولد خود هم غافل شده ام . با صدای آن زن چشمانم را گشودم و از آسانسور بیرون آمدم ، دنبال کلید بودم که در خانه رو به رویی باز شد ….
به هول و ولا افتاده بودم ، که بالاخره کلید پیدا شد و با اوج سرعتم در را باز کردم و خود و وسایل را درون خانه پرت کردم و با پایم در را محکم کوبیدم ، نفس حبس شده ام را آزاد کردم . خدای من ، آخر از چه میترسم ؟! اینجا خانه من است و آن هم حتما یک همسایه بود ولی به هر حال خوب شد که ندیدم ، چون حوصله احوالپرسی و گزارش دادن به همسایه را نداشتم .
همه لوازم را چیدم و در آخر خود را روی مبل رها کردم ،از شدت خستگی حتی نمی‌توانستم غذایی سفارش دهم ، البته چیز زیادی از این شهر نمیدانم ، اما خب ، از این به بعد در اینجا زندگی میکنم . اجازه ندادم که خواب مرا به عالم بی‌خیالی ببرد . از جایم بلند شدم و در گوشی در مورد پخت سوسیس کمی تحقیق کردم . آسان بود و سریع . سفره ام را با یک دوغ گازدار خانوادگی زینت بخشیدم ، همچنان خستگی در من بیداد میکرد ‌. از جایم بلند شدم و خود را به اتاقم رساندم ، شاید خواب بعد از ظهر بعد از اینهمه سختی ، لذت بخش باشد .

از خواب شیرینم دست کشیدم . حواسم به هوای تاریک بیرون از خانه پرت شد . باورکردنی نبود ! من از ساعت ۴ تا ۹ بعد از ظهر خوابیده بودم ! از روی پاتختی ، تلفن همراهم را پیدا کردم و به درسا زنگ زدم که به دو بوق نرسیده جواب داد ولی آن کس او نبود ، صدا مردانه بود! ….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نوازش
  • ژانر: اجتماعی ، عاشقانه ، غمگین
  • نویسنده: ثمین باقرزاده
  • 11 روز پيش
  • ثمین باقرزاده
  • 2,079 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16743
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب
  • Asal
    سه‌شنبه 15 سپتامبر 2020 | 3:47 ب.ظ

    سلام خسته نباشید رمانتون خیلی قشنگه 😍😍ممنون میشم پارت ها رو زود تر بزارید

    • ثمین باقرزاده
      سه‌شنبه 15 سپتامبر 2020 | 4:45 ب.ظ

      سلام عسل جانم ، نظر لطفته گلی جان ، راستش من همه تلاشم رو خواهم کرد که هر دوروز یک پارت داشته باشیم و همم هر پارت سایت برابر با پنج پارت بنده تو تلگرام هست ، بخاطر همین نوشتنشون یکم سخته ، بازم ممنون که دلگرمی میدی⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.