| Saturday 26 September 2020 | 06:19
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان Miss sun shine _ پارت5

رمان Miss sun shine _ پارت5

رمان Miss sun shine _ پارت5

نوید با شک گفت:

نوید_ You know who the spy?

(شما ها میدونید کی جاسوسه؟)

با جدیت گفتم:

_ No, where should we know?

(نه از کجا باید بدونیم؟)

میا رو همون طور روی دست بلدش کردمو گفتم :

_ Go to bed! … tomorrow we may not have time to sleep !!(شماهم برید بخوابید!…از فردا ممکنه که وقت واسه خوابم نداشته باشیم!!)

در خونه رو با پا باز کردمو به مارال که داشت توی آشپز خونه کار می کرد گفتم:

_ مارال.. این کارا رو بزار خودم انجام میدم. برو لباس بپوش راه بیوفت که به شب نخوری ..شامم خودم یه چیزی درست میکنم.

مارال_ مرسی خانم!

 به سمت اتاقم راه اوفتادم.باید به دایی نیما بگم…میا هیچوقت اشتباه نمیکرد.میا رو گذاشتم روی تختمو گوشی آیفونمم رو برداشتمو به دایی زنگ زدم.بوق آخر بود که صدای خواب آلود دایی توی گوشی پیچید!

دایی_ الو.

.با خجالت گفتم:

_ سلام دایی.. ببخشید اصلا حواسم نبود که ممکنه خواب باشید.راستش میخواستم در مورد یه موضوع مهم باهاتون صحبت کنم.دایی که حالا یه ذره از حالت خواب بیرون اومده بود گفت:

دایی_ سلام عزیزم! نه این چه حرفیه! جانم بفرمایید چی کار داری که باعث شده بهم زنگ بزنی؟

_ دایی… یه جاسوس توی گروهتون دارید!تا اینو گفتم دایی با شک گفت:

دایی_یعنی چی؟چی داری میگی؟مگه میشه؟

_ دایی آروم باشید…اره شده…پس فکر کردید کی عملیات تونو خراب کرد؟

دایی_ تو از کجا میدونی؟!

_ شما سگ منو دست کم گرفتید؟! میا ….اون جاسوستونو پیداکرد!

دایی_ مگه میشه! چطوری!

_دایی کسایی که در حال جاسوسی هستند. همیشه یه استرسی دارن!وباعث تَرَشُه یه سری هرمون میشه و این هرمون ها بوهایی دارن که فقط سگ های آموزش دیده میتونن احساسشون کن. زنگ زدم که بگم میشه پرونده ی   تمام  گروهتونو  واسم فکس کنید؟دایی_باشه… واست میفرستم! نمی خوای بگی که کیه؟

_نه دایی فعلا نه شبت بخیر.فعلا و بعد تلفونو قطع کردم و کنار میا روی تخت دونفرم دراز کشیدم و به 3 نرسیده خوابم برد.با حس اینکه یکی داره به صورتم دست میزنه از خواب بیدار شدمو دیدم میا با پنچه های کوچیکش داره با صورتم بازی میکنه تا دید چشمامو باز کردم پارسی کرد . از دلبریش دستمو انداختم دورشو گفتم:

_ اخه تو چرا اینقدرررررر نازی میمون من؟؟؟!اخه اینطوری میکنی من نباید بمیرم واست؟! بریم پاین پیش بقیه؟میا پارسی کرد و میا رو روی دوتا دستام بلند کردمو به سمت در راه اوفتادم دیدم همه توی اتاق نشیمن نشستن و دارن حرف میزنن.میا تا افشار رو دید اومد پارس کنه که آرومش کردم و نشستم روی مبل دونفره که خالی بود و میا هم روی شکمم دارز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام و منم دستمو گذاشتم روی سرشو شروع کردم به ناز کردنش.از هر دری حرف میزدن.با زنگ گوشیم نگاهمو از بچه ها گرفتمو به گوشیم نگاه کردم.دایی بود ببخشیدی گفتمو به سمت راهرو ی بالا راه اوفتادم و میا هم دنبالم اومد. تماسو وصل کردمو گفتم:

_ سلام دایی..جانم؟ چیزی شده!

دایی با مهربونی گفت:

دایی_ نه عزیزم..خواستم بگم که واست فکسشون کردم. الانم  نمیگی که کی جاسوسه؟!

_ نه دایی چرا باید بگم….اول بزارید مطمعن شم که اون فرد همون جاسوسه بعد بهتون میگم…البته که به میا شکی ندارم و ولی احتیاط شرط عقله…مرسی دایی من برم پیش بچه ها کاری ندارید؟!

دایی_ نه عزیزم خدا نگه دارت باشه!

برگشتم که برم پایین که خوردم به یکی میا پارسی کرد ولی دیر شده بود و من تو بغل اون فرد بودم با دلشوره سرمو آوردم بالا که دیدم سرهنگ آریا یا همون سورنه نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

_ شما چرا اینجایید؟

با اخم به من گفت:

سورن _ سرتیپ مرادی بودن!

_ بله… کاری باهاشون دارید؟

سورن _ ححرفایی که زدید …حقیقت داره…( صداش داشت میرفت بالا) توی گروه من جاسوس….. یکی از دستامو گذاشتم روی دهنشو  بردمش توی اتاق خودمو به میا  گفتم در رو ببنده و نزاره کسی بیاد داخل.قیافش خیلی خوب شده بود. یه جورایی کپ کرده بود. وقتی میا رفت بیرون و در رو بست آروم دستمو از رو دهنش برداشتمو گفتم:

_ هی چه خبرته؟…آروم …پس حرفای منو شنیدی؟!

با صدای آرومی و جدی گفت:

سورن _ آره..حالا میشه توضیح بدی؟!

همون حرفایی که به دایی گفتمو بهش گفتم.وقتی حرفام تموم شد نشست روی تختمو گفت:

سورن _ مطمعنی! وای خدای من مگه میشه!چطور تا حالا نفهمیده بودم!…اون فرد کیه!!!!

_ فعلا نمیگم ! باید فکر کنه که چیزی نمیدونیم! حالا بیاید بریم پایین تا بچه ها شک نکردن سری تکون دادواز اتاقم رفتیم بیرون وقتی در رو باز کردم میا از روی زمین بلند شدو پارس کوچیکی کرد. و منم روی دوتا دستام بلندش کردم با اینکه بزرگ بودو وزنش بالا بود ولی نمیشد بغلش نکنم. شونه به شونه ی هم از پله ها اومدیم پایین رفتم روی همون مبلی که نشسته بودم و میا هم دوباره همونطوری خوابید روی پام و منم دوباره  شروع کردم به ناز کردنش.سارا پرسید:

سارا_ Who was Liu?

(کی بود لیو؟)

_It was Brigadier General Moradi. He wanted to know what we were doing

(سرتیپ مرادی بود. میخواست بدونه چی کار میکنیم)

* سورن *

باورم نمیشه که توی گروهم جاسوس داشته باشم.با سوالی که پویان از لیو پرسید نگاهی به لیو کردم.

پویان_ چند وقته که اینجا زندگی میکنید؟ از کی وارد نظام شدید؟

لیو_ از 15 سالگی همراه پدر و مادرم اینجا زندگی میکردیم.و من از 17 سالگی وارد ارتش آمریکا شدم.

امیر سوتی زد و گفت:

امیر_ پرام ریخت!

و بعد همه زدیم زیر خنده به جز لیو که فقط لبخند میزد.لیو رو به خانما گفت:

لیو_ Ladies …. Let’s help make dinner

(خانوم ها….بیاید کمک برای درست کردن شام)

و بعد  خانوما رفتن توی آشپز خونه پویان و امیر و نوید خیلی زود با دیوید و جوزف جوش خورده بودن.توی بحث مزخرفشون وارد نشدم و رفتم نشست جای قبلی لیو و خواستم سگشو ناز کنم که نوید گفت:

نوید_ سگش خیلی سلیتس ها حواست باشه!تا اینو گفت. میا پارس بلندی کرد و اومد خوابید روی پای من، تا این حرکتو دیدیم همه زدیم زیر خنده. من که از چشمام اشک میومد. ولی خداوکیلی سگ خیلی باهوشی بود.یه ربعی بود که داشتم با میا ور میرفتم که صدای زنگ در بلند شد.همه با تعجب همو نگاه میکردیم.دیوید بلند و جوری که صداش به آشپز خونه برسه گفت:

دیوید_ Liu .. are you waiting for someone this night?

(لیو..این موقع شب منتظر کسی هستی؟)

لیو از آشپز خونه اومد بیرون…پیشند آشپزیشو باز کردو گفت:

لیو_ no!(نه)

یهو میا بلند شدو پارس کوچیکی کرد و رفت سمت در و در رو باز کرد. بعد از 1 دقیقه میا پارس کنان اومد تو پشت سرشم یه مرد قد بلند و خوش پوش و خوشگل اومد تو ..تا لیو اون مرد رو دید با لبخند رفت و بغلش کرد و گونه شو بوسید.نوید با اخم گفت:

نوید_ چشمم روشن لیو این کیه؟ دوس پسرته؟

همون پسره در حالی که پالتوی تمام خز مشکی بلندشو در میاورد و به چوب لباسی دم در آویزون کرد و به فارسی  روبه لیو کرد و گفت:

پسره_ دیدی اینا هم فهمیدن دوست پسرتم ولی خودت قبول نکن.خاک تو سرت نوید که منو نشناختی!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Miss sun shine
  • ژانر: پلیسی_ اکشن_عاشقانه_طنز
  • نویسنده: Liu
  • طراح کاور: Liu
  • 13 روز پيش
  • Liu
  • 2,268 بازدید
  • 6 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16681
لینک کوتاه مطلب:
درباره Liu
....#We learned something from the prostitutes of this dead city
نظرات این مطلب
  • Moji
    یکشنبه 13 سپتامبر 2020 | 3:28 ب.ظ

    عالیییییی😍😍
    رمانت محشره👌👏
    قلمت قویه💪
    رمانت خیلی خوبه و به دل میشینه💖
    امیدوارم همیشه همینطوری به درخشی و روز به روز بیشتر پیشرفت کنی💋❤💙
    پارت تو کانال زیاد بزار😉🙏

    • Liu
      چهارشنبه 16 سپتامبر 2020 | 7:09 ب.ظ

      عشق منی تو

  • HHAsal
    دوشنبه 14 سپتامبر 2020 | 7:17 ب.ظ

    سلام رمانت خیلی خیلی قشنگه ولی دیر به دیر پارت میزاری ادم نمیفهمه چی شده باید دوباره بخونه لطفااا زود به زود پارت بزار و من خیلی رمانت رو دوست دارم ممنونم میشم

    • Liu
      چهارشنبه 16 سپتامبر 2020 | 7:09 ب.ظ

      ممنون گلم حتما این چند وقت به نت دسترسی نداشتم ممنون بابت نظرت

  • Asal
    دوشنبه 14 سپتامبر 2020 | 7:18 ب.ظ

    قلمت خیلی قویه❤رمانت به دل میشینه

    • Liu
      چهارشنبه 16 سپتامبر 2020 | 7:09 ب.ظ

      ممنونم گل نظر شما هم به دل میشنه کیوتم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.