| Saturday 26 September 2020 | 04:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هشتم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هشتم

ارشام: اوووممم.‌…اماده شو بریم
.
خیلی سریع از اتاق رفت بیرون و
منم بعد از اماده شدن
وسایلمو ریختم تو کیفم و رفتم بیرون
.
_ ارشام… بریم من امادم
.
ارشام: باشه عزیزم بریم ..
خداخافظ ریحان خانم..
.
مامان: خدانگهدار عزیزم..
خوشبگذره
.
_ خدافظ مامانیی
.
مامان: خدافظ
.
.
ارشام در ماشینو برام باز کرد تا
سوار بشم و بعدش خودش سوار ماشین شد
.
ارشام: خب بریم؟؟
.
_ ارهههه….
.
ارشام: کجااا؟
.
_ نمیدونممم.. یجایی که بشینیم
.
ارشام: اوکیه
.
بعد از چند دقیقه روبروییه رستوران
ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده شو
.
به رستوران نگاه کردم‌‌… یجای خیلی ساده
بود و هیچ جذابیت و شیک بودنی نداشت
.
_اخه اینجا*؟؟
.
ارشام: اره… دوس نداری؟
‌.
چشمکی زدم و گفتم من با تو همه
چی رو دوس دارم… بریم داخل
.
دستمو گرفت و وارد رستوران شدیم
با دیدن فضای داخلش نزدیک بود
غش کنمممم…
نمای داخل رستوران کامل شیشه ای بود
و گلدون های مربعی
قهوه ای قشنگ روی هم گذاشته شده بودن
طبقه اولش حالت کافی شاپ داشت
رفتیم سمت پله ها که روی
دسته هاش از اول تا اخرش
که به طبقه بالا که وارد رستورانش میشدیم
پیچک های قشنگی بود.‌….
وای ارشام اینجا خیلی قشنگههه
چرا از بیرون انقد سادست؟
.
ارشام: نمیدونم ولی خب بازم خوبه
.
_اووم خیلی خوبه..
.
ارشام: بلههه دیگه.. سلیقه
من همیشه خوبه
.
_خب اره… اگه سلیقت خوب
نبود که عاشق من نمیشدی..
.
ارشام؛ این که بلهه…
ولی خب تو بزار من یبار
از خودمم‌تعریف کنم ..
.
_ اوممممم …. اجازه میدم..
.
ارشام: مرسی مرسی..
خب من برم غذا رو سفارش بدم بعد
میام..
.
_اوکی
.
وای حالا چطور ازش بپرسممم‌.
بگم لیلا جون کیه؟
چرا باهاش خوب نیستید؟؟
واییی چی بگمممم‌‌‌…کاش
از لیانا میپرسیدمممم‌ که
چی بگم بهترههههههه…
.
چند دقیقه بعد ارشام اومد ولی
داشت تلفنی میحرفید…
وقتی که تموم شد گفت
.
ارشام: ببخشید عزیزم
ابتین بود ..راجب کار بود
حالا حرفتو بگو…
.
_خب یه موضوعی هستت
خیلی ذهنمو درگیر کرده
نمیدونم چطور بگمممم
….راجب لیلا جونه‌.‌..
.
همون لحظه گارسون اومد و غذا رو اورد
دلم‌میخواست بگیرم خفش کنم…

.خب یه موضوعی هستت
خیلی ذهنمو درگیر کرده
نمیدونم چطور بگمممم
….راجب لیلا جونه‌.‌..
.
همون لحظه گارسون اومد و غذا رو اورد
دلم‌میخواست بگیرم خفش کنم…
بعد از اینکه رفت
دیگه سریع شروع کردم به حرف زدن
.
_ ارشام.. اون روز گفتی
لیلا جون مادرت نیست
منظورت چی بود؟!
.
ارشام: خبببب مادرم نیست..
زن بابامه..
.
_ پس…مامان خودت؟
.
یه لحظه غم داخل چشماشو دیدم
سرشو انداخت پایین و گفت
چند سالی
هست که فوت کرده
.
_ وایی… ببخشید ارشام..
من نمیخواستم
ناراحتت کنم
.
ارشام: نه دیوونه.. ناراحت نشدم
بیا شاممون رو بخوریم که حسابی
گرسنمه هااا…
.
_ باش عزیزم…
.
.
.
.
از رستوران زدیم بیرون و
سوار ماشین شدیم
.
_ خببب کجا بریممم
.
ارشام: یجای خوووب
.
_ارهههه
.
گوشیمو وصل کردم به ماشین
تا اهنگ بزارم… اهنگ عادت از شادمهر
رو پلی کردم… این اهنگ عالیهههه
من که دیوونشمم
خواستم از ارشام بپرسم تو هم دوسش داری
یا ن؟
که دیدم رفته تو حس و داره با اهنگ میخونه
صداش خیلی خوب بود:)
.
[13/9, 02:29] 𝐅𝐚𝐭𝐢🌈: روی صندلی های پارک نشسته بودیم
و خیره شده بودیم به پارک خلوت و
اروم که بخاطر تاریکی شب
یکم ترسناک شده بود
من که از ترس جسبیده بودم به ارشام
اونم دستشو دورم حلقه کرده بود و
سرم رو شونش بود و اون تو فکر بود

_ارشامم

ارشام: جونم خانومم

_‌به چی فکر میکنیی؟؟…

ارشام: مامانم..

خیلی دوس داشتم بپرسم به چیه مامانت؟
ولی خب خودش گفت…

_خدافظ ارشامممم… خیلی خوش گذشت..

ارشام: خدافظ عزیزدلم..

وارد خونه شدم داشتم میرفتم سمت پله ها
که صدای مامان و بابا رو شنیدم…

مامان: چی داری میگی؟؟
مگه فرید زندست؟
…. کاوه با توام
ای وای.. ای خدا..من دیگه تحمل ندارم

بابا: ولم‌کن ریحان‌.‌.. من خودم عصبیم
توهم هی بگو .. هی اسمشو بیار.‌‌..
خدا میدونه چی شده
که الان یهویی پیداش شده‌..

مامان:ای خدا.. این دیده ما ارامش داریم
دوباره اومد.‌…
.
سر در نیاوررم از حرفاشون .. بخاطر
همین رفتم داخل اتاقم …
امروز زیادی داستان شنیدممم‌…
این یکی رو بعدا میپرسم..
.
گوشیمو روشن کردم و خیزه شدم به عکس
ارشام… حرفای امروزش یادم اومد…
.

.ارشام: خب من از همون اول یادمه که
مامان و بابام بدجور عاشق همدیگه بودن
طوری که هیچی نمیتونست جداشون کنه
با ماهم خیلی مهربون بودن.. ولی
یه روز مامانم خیلی یهویی از بیرون اومد و
بعد از کلی دعوای الکی‌… سر همه چی
بحث میکرد…باورم نمیشد مامان من باشه
اونموقع من نونزده سالم بود و
شایلا چهارده سالش بود…
مامانم بعد از کلی دعوا و بحث الکی
که کلن برای این بود که بره
وسایلشو جمع کرد و از خونه زد بیرون
حتی برنگشت از ما خدافظی کنه
من که هنوز تو شوک بودم
ولی شایلا افتاده بود دنبال مامان و
التماس میکرد که نره‌.‌.
اما رفت…مامان مریم من رفت و تنهام گذاشت..
خیلی منتظرش بودم… من خیلی به مامانم وابسته
بودم‌… بابا داغون شده بود… یا دنبال مامان بود
یا تنها داخل اتاق مینشست‌….
تا اینکه یه روز که مثل همیشه
بابا داشت به وسایل مامان نگاه میکرد
چشمش خورد به یه برگه ازمایش
بابا تا اونو دید
سریع پرتش کرد و
از خونه زد بیرون..‌‌‌..
مامان من سرطان داشت..
دیر فهمیدیم… نخواست بگه
میخواست از ما دور بشه که
برامون راحت تر باشه درک اینکه
دیگه پیشمون نیست…
ولی خب کاش میزاشت چند روز بیشتر ببینیمش:)
با حرفای ارشام اروم داشتم گریه میکردم
چشمم خورد به چشمای قشنگ ارشام
که الان خیس شده بود…

سرمو انداختم پایین

ارشام بغلم کرد و گفت
.
ارشام: ولی من خیلی خوش شانسما..
ا
.
سرمو انداختم پایین
.
ارشام بغلم کرد و گفت
.
ارشام: ولی من خیلی خوش شانسما..
با اینکه مامانم رفت… ولی بجاش یه فرشته اومد
تو زندگیم…
.
_ کی هست اون فرشته که اومده تو زندگی
ارشامِ من؟
برم بکشمش🤯
.
ارشام:اون فرشته قشنگ..
اگه تو نباشی کی باشه؟
.
_ اووومممم خوبه.. افرین..
.
_ ارشام بریم خونه؟
.
ارشام: وای یادم رفت
بابا گفته بود امشب زود برگردم
بدو بریم برسونمت…
.
.
.
خیلی ناراحت شدمممم…ارشام
خیلی خیلی این اتفاق براش سخت بود…
باید همه کار براش انجام بدم…
یه زندگی خوب:)
کی این یه ماه میگذره…
.
با صدای گوشیم از فکر کردن به
این چیزا اومدم بیرون و
بدون اینکه به اسمش نگاه کنم
جواب دادم…
.
_ الو.. سلامم..
.
ارام: به به علیک سلام
خوب هستی خانم؟
ببخشید چند دقیقه وقت داری
باهم حرف بزنیم؟..
.
_ وایییی‌… ارام تویی دیوونه
دلم برات تنگ‌شده خیلییی
نه زنگی نه پیامی
تو و ابتین معلوم نیست
کجایید که اصلااا خبری ازتون نیستا
.
ارام: اروم باش دختر..
بزار منم حرف بزنم
میگم برات همه رو .. ولی نه اینجوری
فردا با لیانا بیاید
کافه نارنجی(اسم کافه رو خودم الکی گفتم
اصلا فکرر نکنم چنین کافه ای باشه..
ولی خب بدونید که جریان داره این کافه🙈😂)
_کافه نارنجی کجاستت؟؟

ارام: وایی یه کافه جدیدههه نزدیک دانشگاه
انقدددد قشنگه و رمانتیککک که نگوووک

_ باااش….. پس ادرسشو بفرست برام
.
ارام؛ اوکی‌… خب عزیزم من برم فعلااا

_ خدافظ…

تا قطع کرد رفتم به ارشام پیام دادم و
جریان رو گفتم که بعد نگه بازم دیر به
من‌گفتی…..

ارشام گفت خوبه و خوشبگذره
ولی پیام دادنش هیچوقت اینطور نبود
نکنه اتفاقق افتاده…
سریع شمارشو گرفتم و
منتظر شدم جواب بده

ارشام:جونم تیارا

_سلام ارشامی خوبی..

ارشام: اره عزیزم خوبم..
.
_ خوب نیستی..
.
ارشام: چرا؟
.
_ من تو رو میشناسم‌…. اگه خوب بودی
حرف زدنت اینجور نبود..
.
ارشام: پووف… من اگه ناراحتی هامو به تو
نگم به کی بگم… خسته شدم
از دست لیلا
الان دوروزه قهر کرده رفته
.
_ ای وای چرا؟؟ با بابات دعواش شده؟؟
.
ارشام: نه بابا… بخاطر دختر برادر عزیزشههه

.
ارشام: پووف… من اگه ناراحتی هامو به تو
نگم به کی بگم… خسته شدم
از دست لیلا
الان دوروزه قهر کرده رفته
.
_ ای وای چرا؟؟ با بابات دعواش شده؟؟
.
ارشام: نه بابا… بخاطر دختر برادر عزیزشههه
.
_’ اووم.. اها..همون نهال؟
.
ارشام: بله همون… لیلا از همون اول
گیر داده بود من باید برم
خواستگاری نهال
چرا؟… چون نهال عاشق من شده …
هه…الان ناراحته…
اصلا براش مهم نیست که
من عاشق کی شدم و کی رو دوس دارم…
.
_‌از همون اول حس خوبی
به این نهال نداشتم..
پس خداروشکر دختر دایی واقعیت نیست‌…
.
ارشام: نه نیست..
.
_ اصلا برات مهم نباشه.. من و تو
کمتر از یه ماه دیگه ازدواج‌میکنیم
اونموقع دیگه لیلا جون هم نمیتونه
چیزی بگه…
.
ارشام: اوهوم… امیدوارم..
عزیزم برو بخواب دیگه امروز خسته شدی
انقد مت باهات حرف زدم..
.
_ نه خسته نشدم…خیلیم ارامش گرفتم..

.
.
.
بعد از خدافظی با ارشام رفتم که بخوابم
هوووف.. امروز چه روز عجیبی بودا‌…
.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیرین مثل عشق
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=16661
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.