پسرمغرور ودختر شیطون
1+

رمان انلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۳

عاطفه: کلک چیه قضیه  اخر ما نفهمیدیم

شادی:  بسه تو رو قران  بعدا  میگم بهت

صدیقه: دختر تو که گفتی نمیای خونه

مونده بودم چی بگم

شادی: ها اها  روزا رو گم کرده بودن

و زود  رفتم تو اون اتاق  اونا نهار میخورن  وایسادم کنار  میزشون

افسانه  جون:  دختر تو چرا وایسادی

شادی: پس چیکار کنم

افسانه جون  خندید

افسانه جون:  دختر تو چرا وایسادی

شادی:  پس چیکار کنم

افسانه خندید

افسانه جون: بشین دختر تا بهت بگم

نشستم

افسانه  جون: خب میدونم که  ارشام باهات حرف زده

ک درباره سفر فردا هم باهات حرف زده

سر تکون دادم

افسانه جون:  این  خواسته پدر ارشام بود که اون  باید  ازدواج  کنه تا ارثیه  بهش داده بشه    و قرار شد  که تو این سفر ما به تبریز  زن ارشامو معرفی کنیم

و این جوری تو عضوی از خانواده ای  بهتره  بری تو اتاق ارشام و اگه میخوای هم اتاق جدا بردار  تا عقد و عروسی  و با خانوادتم صحبت کن بعد از سفر بریم برایه خاستگاری   البته  اگه موافق باشی  چون  من از ارشام پرسیدم  گفت تو موافقی

شادی: یه سوال داشتم ؟؟

افسانه جون:  بپرس عزیزم

شادی:  این که گفتید سفر  شما همگی  میرید سفر یعنی فامیلی

افسانه جون خندید

افسانه جون: نه همیشه  اینم  برایه  ارشامه  ما تو تبریز یه ویلایه بزرگ داریم که همه چند وقت یه بار مناسبت  هایه خاص اونجا جمع میشیم  بعد کل فامیلم نیست پسر عمه ها و پسر عموها و دایی ها   ارشام هستن

چشمام نزدیک بود بزنه بیرون

شادی :  اینا کم هستن هر جور حساب میکنم  یکی دوتا عمو و خاله هم داشته باشه زیاد میشه ها

یه باره صدایه ارشام امد

ارشام:  ویلا بزرگه همه جا میشن تو نگران چی هستی

بد جور  زد تو برجکم پسره خرمگس

رومو ازش  برگردوندم

افسانه جون:  پسر این دختر دیگه عروس منه ها چیزی بهش بگی با من طرفی

و خندید

ارشام:  بیا اینم  از مامان  ما  ما که پسرشیم رو به اون دختره ترجیح داد عجبا

یکم از لحن آرشام  که گفت: اون دختره ناراحت شدم  چون  من همچین چیزیو نمیخواستم  اگرم چیزی نمیگفتم  بخاطر دانشگاهم هست

افسانه جون: دیگه دیگه

نهارو با اونا خوردم

بلند شدم

خواستم میزو جمع کنم

که افسانه جون گفت:  اوا دختر سه ساعت صغری کبری  برات گفتم  که تو دیگه  تو این خونه کار نمیکنی   تو دیگه عروس این خونه ای    باز میخوای میز جمع کنی

شادی: پس چیکار کنم

افسانه جون:   برو وسایلتو  ببر تو هر اتاقی که خواستی و موضوع رو هم به همه بگو

شادی:  باشه  فقط بقیه خبر ندارن همین الانم   بهم  میگن با همه تیک میزنم اینا بعدا بد نشه

افسانه جون:  نه دختر ببین برو وسایلتو ببر تو هر اتاقی خواستی و موضوع رو هم به همه بگو

شادی: باشه چشم

رود میز جمع کردم رفتم تا اتاقا بالا رو دید بزنم

اتاقاش خوشگل بودن همش

یکی از اتاقاش که ترکیب سفید صورتی بود بیشتر خوشم امد

یه کمد بزرگ یه طرف اتاق بود  و طرف دیگه تخت دو نفره بزرگ رو  تختب و یه اینه بزرگ قدی هم اون طرف اتاق بود

با یه میز و صندلی

به نظرم اتاق باحالی بود

از اتاق بیرون امدم

در اتاق افسانه جون رو زدم

افسانه جون: بیا تو

وارد شدم

شادی:  افسانه جون  این اتاقه هست که  صورتی سفیده میشه اونو بردارم

افسانه جون:  هر کدوم میخوای رو بردار دختر

افسانه جون:   با خانوادت حرف زدی دخترم

یه باره حالم گرفته شد من که کسیو نداشتم حالا چی بگم  اگه اونا  نخوان منو چی  ولی اگرم  نخوان به نفع منه

شادی:  اما اما من خانواده ندارم

افسانه جون یکم  شک شد ولی به رویه  خودش نیورد

افسانه جون:  بیا بشین اینجا دختر بگو  برام

نشستم کنارش

شادی: چیرو  بگم

افسانه جون: از  خانوادت بگو

شادی:  بچه که بودم فوت کردن

بعد از اون منو دادن به خانواده پدریم که  فقط  عمم  سرپرستی منو قبول کرد

اون  از همون اول با من بد بود  چون اون جوری که شنیدم سر ارثیه و …

بحث زیاد داشتن  عمم انگار میخواست عقده هایه قبل رو سر من خالی کنه

بهم هیچ پولی یا چیزی نمیداد از بچگی خودم کار  کردم  حتی خرج تحصیلمو خودم در اوردم

اشکام بدون اینکه بخوام ریختن و تیکه تیکه اون لحظات جلوم ظاهر میشد

ادامه دادم

بعد یه مدت گفتن من مال  پسر  عمه معتادمم ولی من  هیچ وقت قبول نکردم و کلی تلاش کروم  که به اینجا برسم

و نجات  پیدا کنم

افسانه جون بغلم کرد

افسانه جون:  بسه دختر نگو دیگه

اروم نوازشم کرد

افسانه جون:   گریه نکن عزیزم اروم باش

یکم که اروم تر شدم سرمو از رو سینه افسانه جون برداشتم

افسانه جون: حالا به عمت و فامیلا  دیگت نمیگی

شادی:  میگم ولی عمم فک نکنم بیاد  داییم اینا هم  میگم ولی نمیدونم  بیاد یا نه

افسانه جون صورتمو بوسید

افسانه جون؛ گریه نکن دیگه دختر اخه حیف اون چشمایه ناز نیست

افسانه جون:  حالا بلند شو بریم وسایلتو با هم بیاریم

با افسانه جون بلند شدیم وسایلمو اوردیم بالا چیز زیادی نداشتم  زودم چیدمش

افسانه جون:  دختر چمدونتو ببند فردا صبح ساعت ۶  حرکت میکنیما

شادی: باشه

افسانه جون رفت

منم  بلند شدم چند  دست لباسم رو انداختم تو ساکم

وسایلمو جمع کردم

ولی دانشگاه چیکار کنم

بی خیال فک نکنم   چند جلسه چیزی بشه

بلند شدم از  اتاقم بیرون امدم  خواستم برم تو اشپزخونه که اسم خودمو شنیدم

نادیا: دیدی دختره  هرجاییی  نیومده چیکار کرد انگار جادو داشت

عاطفه: اره چند هفته بیشتر نیست خودشو چطور تو دلش جا کرد  ما ازین شانسا نداریم

نادیا: واه واه با اون  قیافش دختر معلوم نیست قبلا به چنتا داده

داشتن اروم حرف  میزدن اینم که شنیدم به زور شنیدم

شیدا: بسه بچه ها کم غیبت کنید بیاید اینجا

اروم وارد اشپزخونه شدم

سلام بلندی دادم

شادی:  کاری هست انجام بدم

صدیقه: افسانه جون گفت تو نمیای دیگه

شادی:  نه که نمیاما چطور بگم خب

بهشون ماجرا رو گفتم

صدیقه:  مبارکه

یکم بهشون کمک کردم

صدیقه:  برو شامتو  بخور دیگه دختر

رفتم تو اتاق و نشستم پشت میز

و مشغول شدم

ارشتم: شادی بعدا بیا اتاقم

و رفت بعد اون افسانه جون و منم بلند شدیم رفتیم

افسانه  جون رفت تو اتاقش

منم رفتم دم در اتاق ارشام  نفس عمیقی کشیدم

در زدم

ارشام: بیا تو

وارد شدم

شادی: گفتی  کارم داری

ارشام: بشین

رفتم نشستم  رو تخت

ارشام: خواستم حرف بزنیم

شادی: باشه

ارشام: خب  من شروع میکنم

مامانم نباید از قرار ما  کوچک ترین خبری  داشته باشه تو این چند وقت تمام خرجت و غیره با منه بعد از اون مهریت هر چی باشه  میدم و هرکی میره پی زندگی خودش

تو دانشگاه  هم همه فهمیدن دیگه پس مشکلی نیست که بگی یا نگی

تو این چند وقت تو زن منی چه صوری چه واقعی پس دور هر  گوه کاریو خط بکش

شادی: و بلعکس

ارشام: یعنی چی؟

شادی: یعنی جنابالی هم شوهر من هستین و بهتره بودن با کس دیگه ای رو بزاری کنار

ارشام: چیز دیگه

شادی: هیچ

ارشام کارتی جلوم گذاشت

ارشام:  این برایه این چند وقته

رمزشم….

شادی: نمیخوام  لازم  ندارم

داشتم زر مفت میزدم کلی نیاز داشتم

ارشام: میگم بگیر

زود گرفتم تا نیومده بزنتم

شادی:  چته تو بچه زدن نداره

ارشام: تو بچه ای

شادی: حالا  کودکم

ارشام: کودک بار اخرت  باشه پایه منو لگد میکنیا

بلند شدم

زبون یه متریمو بیرون اوردم

شادی:  پایه شوهر خودمه   هر چی بخوام لگد میکنم

ارشام  خیز برداشت   که فرار کردم

رفتم تو  اتاقم

درو بستم

گوشیگو   کوک  کردم  خوابیدم
.

با صدایه گوشیم بلند شدم

الهی ارشام تیکه تیکه بشی که من  باید روز تعطیل  بلند  بشم

بلند شدم  ابی  به دست  صورتم زدم لباس پوشیدم

ارایشی کردم

وسایلمم که اماده بود

از اتاق بیرون امدم
تا از اتاق بیرون امدم دیدم شیدا دم در وایساده

شادی: کاری داشتی؟

شیدا:  خانوم گفتن صدات کنم

شادی: ممنون

و رفتم پایین

نشسته بودن صبحانه میخوردن

شادی: سلام

جوابمو دادن  نشستم

مشغول خوردن  شدم

تموم که شدیم

خواستم بلند بشم که

ارشام گفت:  تا یه ربع دیه بیا پایین  بریم

رفتم بالا چمدون کیفمو  برداشتم امدم پایین

ارشام و افسانه  جون  هم بلند شده بودن

ارشام چمدان رو ازم گرفت

با افسانه جون سوار ماشین شدیم  اون جلو نشست منم رفتم  عقب

تا نشستم کم کم  خوابم برد

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اروم چشمامو  باز کردم بدنم خشک شده بود

یکم خودمو تکون دادم بلند شدم

افسانه  جون هم خواب بود

خداروشکر ارشام خوابش نبرد

بلند شدم به ساعتم نگاه کردم  ساعت ۱ ظهر بود

اروم سلام دادم

که جوابم داد

به مسیر نگاه کردم

که جلو رستوران وایساد

پیاده شدیم

شادی:   الان کجاییم؟

ارشام: زنجان

شادی: اها

وارد رستوران شدیم

افسانه جون:  واییی نمیدونید این خواب چقد خوبه

شادی: اصلا عالیه

نشستیم  سفارش دادیم

بعد خوردن غذامون ارشام حساب کرد

و سوار ماشین  شدیم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

کل مسیر زنجان تا تبریز اینقدر  با افسانه جون  حرف زدیم  که فک کنم ارشام میخواست کلشو بکوبه به فرمون

وقتی رسیدیم جلویه یه ویلایه بزرگ پارک کرد

ویلایه قشنگی بود   ارشام ریموت رو زد و وارد شدیم

تویه حیاط  کلی ماشین دیگه هم بود

حدودا۱۰ تا نمیدونم

پیاده شدیم

چند نفری تو سالن بودن  که بلند  شدن

ما رفتیم پیششون

به همشون سلام دادم

افسانه جون:  اینم از عروس ما

همه با لبخند نگاهم  کردن ولی یکیشون  انگار  میخواست بکشتم

افسانه جون  یکی یکی همه رو معرفی کرد

اقا بهرام:  بهتره شما برید

افسانه جون؛ گریه نکن دیگه دختر اخه حیف اون چشمایه ناز نیست

افسانه جون:  حالا بلند شو بریم وسایلتو با هم بیاریم

با افسانه جون بلند شدیم وسایلمو اوردیم بالا چیز زیادی نداشتم  زودم چیدمش

افسانه جون:  دختر چمدونتو ببند فردا صبح ساعت ۶  حرکت میکنیما

شادی: باشه

افسانه جون رفت

منم  بلند شدم چند  دست لباسم رو انداختم تو ساکم

وسایلمو جمع کردم

ولی دانشگاه چیکار کنم

بی خیال فک نکنم   چند جلسه چیزی بشه

بلند شدم از  اتاقم بیرون امدم  خواستم برم تو اشپزخونه که اسم خودمو شنیدم

نادیا: دیدی دختره  هرجاییی  نیومده چیکار کرد انگار جادو داشت

عاطفه: اره چند هفته بیشتر نیست خودشو چطور تو دلش جا کرد  ما ازین شانسا نداریم

نادیا: واه واه با اون  قیافش دختر معلوم نیست قبلا به چنتا داده

داشتن اروم حرف  میزدن اینم که شنیدم به زور شنیدم

شیدا: بسه بچه ها کم غیبت کنید بیاید اینجا

اروم وارد اشپزخونه شدم

سلام بلندی دادم

شادی:  کاری هست انجام بدم

صدیقه: افسانه جون گفت تو نمیای دیگه

شادی:  نه که نمیاما چطور بگم خب

بهشون ماجرا رو گفتم

صدیقه:  مبارکه

یکم بهشون کمک کردم

صدیقه:  برو شامتو  بخور دیگه دختر

رفتم تو اتاق و نشستم پشت میز

و مشغول شدم

ارشتم: شادی بعدا بیا اتاقم

و رفت بعد اون افسانه جون و منم بلند شدیم رفتیم

افسانه  جون رفت تو اتاقش

منم رفتم دم در اتاق ارشام  نفس عمیقی کشیدم

در زدم

ارشام: بیا تو

وارد شدم

شادی: گفتی  کارم داری

ارشام: بشین

رفتم نشستم  رو تخت

ارشام: خواستم حرف بزنیم

شادی: باشه

ارشام: خب  من شروع میکنم

مامانم نباید از قرار ما  کوچک ترین خبری  داشته باشه تو این چند وقت تمام خرجت و غیره با منه بعد از اون مهریت هر چی باشه  میدم و هرکی میره پی زندگی خودش

تو دانشگاه  هم همه فهمیدن دیگه پس مشکلی نیست که بگی یا نگی

تو این چند وقت تو زن منی چه صوری چه واقعی پس دور هر  گوه کاریو خط بکش

شادی: و بلعکس

ارشام: یعنی چی؟

شادی: یعنی جنابالی هم شوهر من هستین و بهتره بودن با کس دیگه ای رو بزاری کنار

ارشام: چیز دیگه

شادی: هیچ

ارشام کارتی جلوم گذاشت

ارشام:  این برایه این چند وقته

رمزشم….

شادی: نمیخوام  لازم  ندارم

داشتم زر مفت میزدم کلی نیاز داشتم

ارشام: میگم بگیر

زود گرفتم تا نیومده بزنتم

شادی:  چته تو بچه زدن نداره

ارشام: تو بچه ای

شادی: حالا  کودکم

ارشام: کودک بار اخرت  باشه پایه منو لگد میکنیا

بلند شدم

زبون یه متریمو بیرون اوردم

شادی:  پایه شوهر خودمه   هر چی بخوام لگد میکنم

ارشام  خیز برداشت   که فرار کردم

رفتم تو  اتاقم

درو بستم

گوشیگو   کوک  کردم  خوابیدم
.

با صدایه گوشیم بلند شدم

الهی ارشام تیکه تیکه بشی که من  باید روز تعطیل  بلند  بشم

بلند شدم  ابی  به دست  صورتم زدم لباس پوشیدم

ارایشی کردم

وسایلمم که اماده بود

از اتاق بیرون امدم
تا از اتاق بیرون امدم دیدم شیدا دم در وایساده

شادی: کاری داشتی؟

شیدا:  خانوم گفتن صدات کنم

شادی: ممنون

و رفتم پایین

نشسته بودن صبحانه میخوردن

شادی: سلام

جوابمو دادن  نشستم

مشغول خوردن  شدم

تموم که شدیم

خواستم بلند بشم که

ارشام گفت:  تا یه ربع دیه بیا پایین  بریم

رفتم بالا چمدون کیفمو  برداشتم امدم پایین

ارشام و افسانه  جون  هم بلند شده بودن

ارشام چمدان رو ازم گرفت

با افسانه جون سوار ماشین شدیم  اون جلو نشست منم رفتم  عقب

تا نشستم کم کم  خوابم برد

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اروم چشمامو  باز کردم بدنم خشک شده بود

یکم خودمو تکون دادم بلند شدم

افسانه  جون هم خواب بود

خداروشکر ارشام خوابش نبرد

بلند شدم به ساعتم نگاه کردم  ساعت ۱ ظهر بود

اروم سلام دادم

که جوابم داد

به مسیر نگاه کردم

که جلو رستوران وایساد

پیاده شدیم

شادی:   الان کجاییم؟

ارشام: زنجان

شادی: اها

وارد رستوران شدیم

افسانه جون:  واییی نمیدونید این خواب چقد خوبه

شادی: اصلا عالیه

نشستیم  سفارش دادیم

بعد خوردن غذامون ارشام حساب کرد

و سوار ماشین  شدیم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

کل مسیر زنجان تا تبریز اینقدر  با افسانه جون  حرف زدیم  که فک کنم ارشام میخواست کلشو بکوبه به فرمون

وقتی رسیدیم جلویه یه ویلایه بزرگ پارک کرد

ویلایه قشنگی بود   ارشام ریموت رو زد و وارد شدیم

تویه حیاط  کلی ماشین دیگه هم بود

حدودا۱۰ تا نمیدونم

پیاده شدیم

چند نفری تو سالن بودن  که بلند  شدن

ما رفتیم پیششون

به همشون سلام دادم

افسانه جون:  اینم از عروس ما

همه با لبخند نگاهم  کردن ولی یکیشون  انگار  میخواست بکشتم

افسانه جون  یکی یکی همه رو معرفی کرد

اقا بهرام:  بهتره شما برید

اقا بهرام: بهتره شما برید استراحت کنید تازه از راه رسیدید

بلند شدیم رفتیم بالا

وارد اتاقی که افسانه جون گفت شدم

ارشام دراز کشیده  بود رو تخت و نیم تنش لخت بود پسره    خل چل

اروم زدم بهش

ارشام:بله

شادی: اینجا اتاق منه هااا

ارشام تا اونجا که میدونم اتاق مال من بوده

شادی: افسانه جون گفت بیام اینجا

ارشام پوفی کرد بلند شد

ارشام: اون میخواد پیش هم باشیم

شادی: نیشه که

ارشام رفت کنار تر خوایید

منم رفتم تو حمام به فلاکت لباس عوض کردم رفتم رویه تخت دراز کشیدم

خوابیدم

با حس اینکه دارم خفه میشم  چشمامو باز کردم

که دیدم

ارشام محکم بغلم کرده

یا استوخودوست

چشمامو بستم و یکم خودمو تکون دادم

که بیدار شد  و یه باره ولم کرد رفت عقب

با بالا پایین شدن  تخت  فهمیدم بلند شد

با صدایه در که فک کنم در حمام بود  چشمامو باز کردم رفتم صورتمو شستم

نشستم رویه تخت تا از حمام بیاد بیرون

ارشام که امد

لباسامو برداشتم

رفتم حمام بعد یه دوش کلی به بدبختی فلاکت تو حمام  لباسمو  پوشیدم امدم بیرون

ارشام نبود

با سشوار موهامو  خشک کردم

ارایش کمی کردم  لباس مرتب  تنم کردم

رفتم پایین

همه تو پذیرایی  نشسته بودن

اروم رفتم پیششون و سلام دادم

همه جوابمو دادن

رفتم کنار افسانه جون نشستم

افسانه جون:  ارشام کوشش دخترم

شادی:  نمیدونم بیدار شدم  نبود فک کنم رفته بیرون

همه با هم حرف میزدن

منم اروم اونجا   بی سر صدا نشسته بودم

ارشام که امد با  همه سلام احوال پرسی کرد نشست

اقا  شهرام:   خب جونا جمعتون جمع شد  دیگه برید   برا خودتون تا  ما یکم بیشتر  پیش هم  باشیم

اروم بلند  شدیم  با بقیه  رفتیم اون طرف

پذیرایی  جوری بود که دوتا  دست مبل اونجا بود   و با هم  فاصله داشت

نشستم کنار ارشام

شیما:   بچه  ها  بریم استخر همگی

علی: نه بابا الان شبه دیه فردا

سیما: بریم جرئت حقیقت؟؟

هیلدا: نه بابا این دیه خیلی  خزه

فاطمه: نکنه چیری داری که نمیخوای کسی بدونه

هیلدا: والا من چیز مخفی ندارم

سارا: بیاین کیسکارت

مهسا: این خوبه

بعد موافقت همه نشستیم دور هم

البته بماند که ارشام خان چسبیدن به ما

بازی رو شروع کردن

اینقدر  چرخید که دیه خسته شدیم و خوشبختانه  چیزی نشد جز  یکی دو مورد خاک تو سرشون

بعد اون همگی بلند شدیم   رفتیم  شام خوردیم

و باز  دور هم نشستیم

و قرار شد فردا بریم استخر

رفتم تو اتاق

نشستم رو تخت  که ارشامم امد به محض  امدن تیشرتشو در اورد

میخواست لباس عوض کنه  خجالتم نمیکشه  پسره دیوث  رومو اون طرف کردم اونم لباس عوض کرد امد رو تخت دراز کشید

منم لباس برداشتم رفتم تو حمام لباس عوض  کردم امدم بیرون

سارا بالا سرم بود

سارا:   بلند شو دیه دختر

شادب: چرا؟؟

سارا: میخوایم بریم استخر

اروم بلند شدم

شادی: ولی من لباس نیوردم

سارا:  من اینجا یه لباس دارم تا حالا استفاده نکردم برا تو  بلند شو دیگه

بلند شدم دست  صورتمو شستم

سارا  یه بسته بهم داد

سارا: بیا اینم لباس برو اماده شو

لباسمو عوض کردم

یه رژ زدم که اونجا کل ارایشم نریزه به فنا برم

که در باز شد

ارشام وارد شد

ارشام: کجا شال کلاه کردی

شادی: استخر مگه نمیخواین برید سارا گفت

ارشام: سارا غلط کرد با تو

شادی: من میخوام برم

ارشام :میخوای بری استخر مختلط

شادی: اره میخوام برم

ارشام:  جنابالی غلط میکنی بری

اروم میومد جلو منم ترسیده بودم عقب عقب میرفتم

ارشام:  دیگه چی اگه میخوای همه جاتو نشون این اون بدی بگو خودم هستما

شادی: نه خیرم من میرم

ارشام یه قدم دیگه امد جلو

ارشام: دیگه چی

یه باره پام گیر کرد افتادم رو تخت

ترسیده بودم این  چی ولی به رو خودم نمیوردم

ارشام: خب میگفتی زبونت چرا بند امد

با من من گفتم:   من من من فقط گفتم دوست دارم برم

که یه باره ارشام لباشو گذاشت رو لبام و بوسیدن که نه گاز میگرفت بیشتر

دستمو گذاشته بودم روسینش  سعی میکردم هلش بدم

ولی اون کجا و زور مگسی من کجا

ازم جدا شد وایساد

ارشام: تو هیچ جا نمیری فهمیدی

شادی: اگه من نرم تو هم نباید بری

ارشام: باشه نمیرم حالا شال کلاهتو در بیار

شادی: اومممم حالا نمیشه  بریم خودتم هستی دیه

ارشام اخم کرد

ارشام: مثل اینکه نمیفهمی باید جور دیگه بهت بفهمونم

شادی: چیزی نگفتم که

و با بغض نگاهش کردم

و قیافه مظلومی به خودم گرفتم

شادی:ما که کاری نمیکنیم فقط یه استخره دیه

ارشام: شادی اینو از سرت بیرون کن  فهمیدی  تا وقتی مال منی ازین غلطا نمیکنی

شادی:  چیزی نمیشه اگه بریم که

ارشام: چیزی نمیشه؟!!!

شادی: خب دوست دارم

ارشام: شادی  رو مخ من نرو  یه بلایی سرت میارما میگم نه  بعد

بعد دوستاتو جمع کن  بیا  استخر خونه من  بی خیال شو دیگه

شادی:  یعنی  نمیشه بریم دیه

ارشام داد زد: نه نمیشه

و از اتاق زد بیرون

اه پسره خر اینقدر مظلوم نمایی کردم

سارا امد تو اتاق

سارا:  تو  که نشستی

شادی: ارشام میگه نباید برم

سارا: بلند شو بابا ارشام یه چیز میگه بلند شو

شادی: نه نمیام بی خیال شما برید خوش بگذره

سارا: بد شد که

شادی: بی خیال برید

سارا:  میخوای من برم بهش بگم شاید گذاشت

شادی: نچ نمیزاره

گفت  برم استخر  خونش با دوستام  هر چی میخوام ولی اونجا نیام

سارا: خوبه پس برگشتیم دخترا  جمع میشیم خونه ازشام

سارا یکم حرفید رفت

منم نشستم رو تخت و از پنجره بیرون رو نگاه میکردم

که دیدم ارشام سوار ماشین شد

سریع پریدم بیرون

رفتم تو حیاط و پرید جلو ماشین

شادی: تو به من میگی نرو بعد خودت میری

ارشام: من نمیخوام برم استخر میخوام برم وسایل بگیرم برایه خونه

شادی:  تو منو میگی جایی نرم بعد خودت میری

آرشام کلافه دستی تو موهاش کشید

ارشام: اماده شو بریم

زود رفتم بالا ارایش سریعی کردم زود لباس پوشیدم امدم پایین

سوار  ماشین شدیم و با ارشام رفتیم  سمت فروشگاه

کنار یه فروشگاه بزرگ پارک کرد

تا وارد شدیم بکی یه   سبد دست گرفتیم

ارشام از رویه لیست برمیداشت

وقتی کل فروشگاه رو بار کردم

حساب کردیم  و بیرون امدیم

پشت ماشین شده بود پر از خوراکی

وقتی رسیدیم با  کمک مستخدم  و ارشام یکمم من برداشتم  بردیم تو خونه  تا وارد  شدیم  افسانه جون

شروع کرد به قربون صدقه رفتنم

شادی: افسانه جون میخواید چی درست کنید

افسانه جون : مستخدما درست میکنن

شادی: میشه من درست کنم حوصلم سر میره

افسانهجون: فدایه عروس خوشگل و هنرمندم بشم من  اشپزخونه در اختیارته

رفتم بالا و لباس عوض کردم

امدم تو اشپزخونه

وسایلو گذاشتم سرجاش

و شروع کردم به درست کردن

مستخدم ها هم که دوتا بودن کمکم میکردن

ساعت یک بود منم کم کم تموم بودم دو نوع غذا درست کردم  با دیر به نظرم  سریع کار کردم

رفتم بالا تا یه دوش بگیرم

دوش گرفتم امدم لباسمو عوض  کردم ارایش کمی کردم رفتم پایین

مستخدم ها میزو چیده بودن رفتم کنار ارشام نشستم

مشغول خودن شدیم

همه ازم تعریف کردن جز اون دختر خالش و دختر عموش که کمر به قتل من بسته بودن

بعد نهار هر کی رفت سراغ کار خودش

منم رفتم بالا و نشستم رو تخت که ارشام هم امد

گوشیمو دستم گرفتم و گشتی توش زدم

که ارشامم امد تیشرتشو در اورد و کنارم رویه تخت نشست

ارشام: نمیخوابی

شادی: نه خوابم نمیاد

ارشام: عصری بچه ها میخوان برن بیرون

شادی: باشه

ارشام دراز کشید خوابید

یکم بعد خواستم بخوابم که دیدم ارشام تمام جا رو اشغال کرده

به اجبار سرمو رو بازویه ارشام گذاشتم و خوابیدم

☆☆☆☆☆☆☆☆▪☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اروم چشمامو باز کردم  که دیدم  صورت ارشام   رو به رومه  شکه شدم   که اونم چشماشو  باز کرد

منم زود بلند شدم نشستم

به ساعتم نگاه کردم

ساعت ۶ عصر بود

بلند  شدم

ارشامم بلند شد

شادی: کی میخوان برن ؟؟

ارشام: هفت یا هشت

بلند شدم ابی به دست صورتم  زدم رفتم پایین

رفتم تو سالن ولی کسی نبود

رفتم تو اشپزخونه و لیوان ابی خوردم

و از پله ها امدن بالا

رفتم دم در اتاق سارا

و در زدم که درو باز کرد
شادی:  مگه نمیخواین برید بیرون ؟

یه بازه سارا کشیدم تو

تو اتاق پر بود  از لوازم ارایش و همشون نشسته بودن

ثنا: بیا که میخوایم تیپ بزنیم

رفتم کنارشون

شروع کردیم به ارایش ارایشم که تموم شد

شادی: چطوره ؟

نگین: ایول بابا چقد ناز شدی

هیلدا: شادی میشه بیای یه خط چشم برا من بکشی هر کار میکنم نمیشه

رفتم پیشش و خط چشمی براش کشیدم

شادی: خوبه

هیلدا: اره ممنون

سارا  بلند شد رفت سمت کمدش

ثنا:  شادی امروز میخوایم ارشامو دق بدیم

و خندید

سارا مانتو جلو بازی که زیرش مشکی بود رو نشونم داد

شاری: قشنگه

سارا: بپوشش دختر  اینو برا تو اوردم

نکین هم یه شلوار قد ۸۰  برام اورد

فاطمه هم کیف کفش مشکی بهم داد

رها هم یه شال دو رنگ قرمز مشکی بهم داد

و فرستادنم جایی که شبیه  اتاق پرو بود

لباسا رو پوشیدم   امدم بیرون

ثنا: جوننتت

نگین: باید خودمونو برا حرص خوردن ارشام اماده کنیم

بچه ها همه امده شدن و از اتاق امدیم  بیرون و رفتیم تو پذیرایی   پسرا همه تو پذیرایی نشسته بودن

وقتی ارشام دیدم اول شک شد ولی بعد اخم کرد

دستمو گرفت کشید سمت اشپزخونه

شادی: چته تو

ارشام: همین الان میری و تیپتو عوض میکنی

شادی: نه خیرم  این تیپو دوست دارم

ارشام: شادی منو سگ نکن این لباسارو تو تنت جر میدما پ

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *