| Saturday 26 September 2020 | 04:14
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان انلاین جرم عاشقی پارت2

رمان انلاین جرم عاشقی پارت2

رمان انلاین جرم عاشقی پارت2

اهورا:نه نه، منظورم این نبود گفتم شاید ناراحت بشید.

پروا:نه ، ناراحت نمیشم!

پارسا:ناراحت نشید من فضولی کردم ها!!!

پروا:باور کنید ناراحت نشدم از حرف هاتون، سوال بود فضولی نبود ، و حقیقتی که گفتید.

پارسا:مرسی از درکتون.

پروا:حالا من چند تا سوال بپرسم؟

هردو همزمان گفتن: بفرمایید

پروا: اا به به گروه سرود؛ اول اینکه من تنها ام و حوصله ی اشرافی بازی ندارم ، بعد مراسم تا موقع مراسم دوم میخوام برم جایی، منو میبرید من اینجا رو بلد نیستم؟

پارسا:اره من میبرمتون.

پروا:مرسی، خب خب میرم سراغ فضولی جفتتون مجردید؟

هردو سری به نشونه مثبت تکون دادن.

پروا:رل دارید؟

پارسا:یس

اهورا:نه

پارسا:خداییش بدبخت دختری که با تو رل بزنه.

اهورا:چرا؟ از خداشونم باشه مگه چی ندارم؟

پارسا:دیدم عکس و العملتو وقتی دخترا میان نزدیکت بابا یک شماره میخوای بدی حالا.

اهورا:کسی که ادمو بخاطر تیپ و قیافه بخواد اون توی یک نگاه میبینت میاد شماره میده بدرد نمیخوره؛ دو روز دیگه یکی دیگه بهتر ازت پیدا میکنه میره.

پارسا:حرفی ندارم.

اهورا:نباید هم داشته باشی.

پروا:ایول نظریتون کاملا درست بود؛ خب خواهر یا برادر دارید؟

اهورا:من یک خواهر دارم

پارسا:منم دوتا داداش یک خواهر.

آهی کشیدم و گفتم..

پروا:خوشبحالتون.

پارسا و اهورا جفتی با چشم های گرد شده به من نگاه کردن.

حق داشتن ، خودشون یکی رو داشتن، نمیتونستن منی که تنها بودم رو درک کنن.

پارسا:چرا اینجوری میگی، حالا انگا خواهر برادر داشتن چه چیزی؟!!

پروا:وقتی از پچگیت تنها باشی ،میفهمی من چی میگم.

پارسا:خب بیا من داداشت میشم خوبه؟

با ذوق خودمو کشیدم جلوتر بین دوتا صندلی ها.

پروا:راست میگی؟

پارسا با خنده گفت:اره داداش اون سه نفر که هستم، داداش تو هم میشم تو ناراحت نباش خب؟

پروا: میدونستی در کنار تمام خوش اخلاقیات خیلی هم مهربونی؟

پارسا:چون گفتم داداشت میشم تعریف کردی؟

پروا:نچ، تو نمیگفتی هم بهت میگفتم.

پارسا:مرسی خواهر کوچولو!

پروا:از کجا فهمیدی کوچولو عم؟

پارسا: من بیست و نه سالمه، اونجوری که توگفتی تا بیست سالگیت انگلیس بودی پنج سال هم پاریس فهمیدم بیست و پنج سالته!

چشمام گرد شده بود، خیلی ادم دقیقی بود. پارسا برعکس اهورا خیلی مهربون بود، ولی اهورا بشدت خشک و مغرور بود.

پارسا:داریم میرسیم ، یکم برو عقب بشین.

خودمو کشیدم عقب، استرس داشتم از ورود به عمارتی که میدونستم جز ترس و خشکی، بی عاطفه گی هیچی داخلش نیست.

دستام از شدت استرس میلرزید ، هنوز حدودا ده دقیقه فاصله داشتیم تا عمارت طبق چیزی که پارسا گفت.

اروم گفتم :بزن کنار.

نشنید.

صدای بلندتر از اون لحظه گفتم:بزن کنار!

باز هم نشنیدن…

داد زدم:بزن کنار.

اهورا ماشین رو نگه داشت، از ماشین پیاده شدم ،کنار جدول وایستادم پارسا و اهورا جفتشون پیاده شدن.

پارسا:پروا خوبی خواهری؟

از کلمه خواهری که گفت حس خوبی بهم منتقل شد.

اهورا:حالتون خوبه؟

پروا:میشه برام اب بگیرید ؟

پارسا:من میگیرم.

رفت سمت سوپر ، من نشسته بودم لب جدول، اهورا جلوم زانو زد.

اهورا:چیشد یهو،حالتون خوب بود که؟؟!

سرمو انداختم پایین

پروا:میترسم از ورود به اون عمارتی که تمامش شده خاطره بد برام .

اهورا چیزی نگفت، نمیدونم شاید میخواست بگه درکت میکنم، درکت میکنم از اونا میترسی،درکت میکنم که خاطره بد داری،هیچی نمیدونست….

پارسا:بیا خواهری، اب بخور.

 برام باز کرد دربش رو داد توی دستم، یکم از اون اب خوردم ولی میترسیدم. 

به زبان ساده تر بگم، داشتم سکته میکردم. 

اهورا:تا شب هم من پیشتونم هم پارسا، تا قبل خواب پیشتون میمونیم خب؟

پروا:یعنی فردا میرید؟

اهورا:نه، هر روز هستیم پیشتون.

پارسا:خواهر کوچولو از هیجی نترس خب؟داعش که نیستن!!!

پروا:مرسی از هردوتون.

پارسا:الان بهتری؟

پروا:اره خوبم، ببخشید!

اهورا:پاشید بریم.

پارسا رفت درب ماشین رو باز کرد.

با تشکری سوار شدم.

.

.

رسیدیم به عمارت، اهورا تک بوقی زد و در باز شد.

چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم شم.

همه جا پر بود از گل های بزرگ که با روبان های مشکی ، روی همشون متن تسلیت بود.

اهورا:پارسا تو همراهیشون کن، من ماشین رو پارک کنم.

پارسا سری به نشانه مثبت تکون داد. رفت چمدونم رو از صندوق برداشت .منم پیاده شدم. با پارسا رفتیم داخل عمارت، صدای گریه میومد. 

مامان با دیدن من پاشد جلوی همه بغلم کرد و زد زیر گریه.

مامان:دیدی ، دیدی دخترم عمت فوت کرد، وای من.

دستمو دورش حلقه کردم.

من که میدونستم اینا همش نمایش؛میخواست بگه مثلا خیلی حالم بده و ناراحتم که عمت فوت کرده.

همه گریه میکردن، منم نگاهشون میکردم با همه سلام و احوال پرسی کردم . پارسا چمدونمو گذاشت کنار پله. رفتم سمت اقا بزرگ که با جدیت و غرور نشسته بود بالای مجلس.

اقا بزرگ:خیلی خوش اومدی.

پروا:سلام خیلی ممنونم ازتون، تسلیت میگم بابت فوت دخترتون.

اقا بزرگ:ممنونم؛ میتونی تا مراسم سر مزار بری داخل اتاقت استراحت کنی.

پروا:بعله چشم.

اقابزرگ:اتاقت هنوزم همونه، کسی داخلش نشده.

با لبخند و اجازه اون جا رو به مقصد اتاقم ترک کردم.

پارسا:چیزی گفت بهت؟

پر وا:نه خدارشکر

پارسا:میدونی چیشد؟

پروا:نه چیشده؟

پارسا:وقتی برگشتی بیای سمت من، اقا بزرگت خندید

پروا:خب مگه چیه؟

پارسا:از دیگران شنیده بودم هیچ وقت، نمیخنده.

با بهت خیره شدم به پارسا.

خدای من مگه میشه ادمی نخنده!؟

حالا چرا به من لبخند زده؟!

پارسا:ابجی کوچولو زیاد تعجب نکن، دوستت داره بیا بریم.

دوستم داره؟؟؟

مگه میشه، اون سرد اخمو کسی رو دوست داشته باشه؟

وای خدا!!

رفتم سمت اتاق، با کلیدی که روی درب بود بازش کردم.

بوی بچگیمو میداد، بوی بابا رو میداد 

هیچ وقت از زندگی با مامان چیزی نفهمیدم، اون همیشه دنبال ثروت و پول بود، بعد مرگ بابا نذاشت به چهلم برسه ازدواج کرد. 

پارسا:خب، چه اتاق قشنگی!

پروا:با بابا چیدیمش.

پارسا چیزی نگفت.

پروا:پارسا

پارسا:جونم ابجی کوچیکه؟

پروا:امروز میخوام برم برای بستن قرار داد برای یک فیلم.

پارسا:خب!؟

پروا:میای باهام؟؟

پارسا:اره، ادرس داری خواهری؟

کاغد ادرس رو گرفتم جلوش.

چشماش گرد شد.

پارسا:تو…ت..و

پروا:من چی؟؟؟؟!

پارسا:وای من، هیچی من رفتم فعلا.

رفت و من موندمو یک کوه سوال.

رفتم روی تخت دراز کشیدم…

بوی بچگیمو میداد ؛ بوی بابا بوی اون روزای خوبو میداد.

بوی زندگی میداد، این اتاق.

یاد اور تمام اتفاقات قشنگ بود برام.

صدای گریه میومد.

سعی کردم یکمی استراحت کنم.

چشمامو بستم ، به هیچ چیز فکر نکردم خوابیدم.

.

.

با صدای در اتاق چشمام باز شد، نگاهم به ساعت افتاده دوساعته خوابیدم.

پروا:بفرمایید؟

صدای زن:خانوم کوچیک، اقا بزرگ گفتن بیایید چیزی بخورید بریم .

پروا:میام الان، لباسمو مرتب کنم.

صدای زن:بعله خانوم 

رفت.

 رفتم جلوی ایینه به قیافه خودم خیره شدم، صورتم گرد نبود، دماغ باریکی داشتم، نسبتن چشمام رنگش بین سبز و عسلی بود رنگ خاصی داشتن، لب هامم که خدادادی صورتی بود.

موهامم قهوه ای تیره بود

در کل خاص بود قیافه ام.

لباس مشکی پوشیدم رفتم پایین، همه دور میز بودن.

پروا: بابت تاخیر عذرخواهی میکنم

اقا بزرگ:بشین 

نشستم ،همه شروع کردن به خوردن. 

 با صادر کردن اجازه توسط بابا بزرگ از سر میز بلند شدم، رفتم طرف بچه های جوون تر،

اما با چیزی که شنیدم سر جام میخکوب شدم و……

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جرم عاشقی
  • ژانر: پلیسی_عاشقانه_گاهی غمگین_هیجانی_طنز
  • نویسنده: سیده ثمین سرابی
https://beautyvolve.ir/?p=16692
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.