| Sunday 27 September 2020 | 12:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

6 رمان عاشقانه ی برتر

6 رمان عاشقانه ی برتر

6 رمان عاشقانه ی برتر

رمان عاشقانه اول : رمان آنلاینEros 

قسمتی از رمان : 

گفتم،چندبار گفتم حواست بکارت جمع باشه هان؟
مشرقی:بخدا خانوم طلوعی من حواسم بود ولی نمیدونم چیشد.
صدایش بلندتر از قبل شد:هزار بار بهت گفتم مسئولیت پذیر باش نگفتم؟
مشرقی سرش را پایین انداخت و گفت:گفتین.
گ امروز میری حسابداری تسویه میکنی.
مشرقی:خانم طلوعی بخدا نمیخواستم اینجوری بشه من به این کار نیاز دارم.
پارمین تلفن را برداشت و شماره را گرفت:نیاز داری اینجوری حواست پرته نیاز نداشتی چیکار میکردی.این دفعه بخششی درکار نیست.
زمانی:بله خانم؟
پارمین:خانم مشرقی میان اونجا تسویه کنین باهاشون.
زمانی:چشم.
تلفن را سره جایش گذاشت و نگاهی به مشرقی انداخت:تو که هنوز اینجا وایسادی.
مشرقی با چشم هایی پراز اشک گفت:خانم طلوعی خواهش میکنم.
پارمین:برو تسویه کن.
مشرقی از اتاق خارج شد.پارمین چشم هایش را با انگشتانش فشرد،گوشی را برداشت و شماره سینارا گرفت.
پارمین:سینا برام یه منشی دیگه پیدا کن.
سینا:کاره خودتو کردی؟اخراج شد!
پارمین:من کسی که دل به کار نده نمیخوام یکی دیگه پیدا کن.
سینا: پارمین این چندمین منشیه که داری عوض میکنی!بخدا دیگه منشی پیدا نمیشه.
پارمین:هست تو نمیتونی پیدا کنی،باعرضه باش پیدا کن بای.
گوشی را سره جایش گذاشت،کیفش را برداشت و صدای پاشنه های کفشش همه سالن را پرکرد.
پارمین:اقای شادمهری.
شادمهری:بله خانم؟
پارمین:شما جای خانم مشرقی باشین تا منشی جدید بیاد.
شادمهری:چشم.
قفل ماشین را زد و در ماشین نشست و به طرف خانه اش راه افتاد،ماشین را در پارکینگ پارک کرد کلید انداخت و داخل شد و دررا با پا بست کفش هایش را دراورد و لباسهایش را روی کاناپه انداخت،ژامبون هارا از فریزر دراورد و گذاشت تا یخشان اب شود،خیارشور و گوجه را خورد کرد و ژامبون هارا سرخ کرد میز را چید و شروع به خوردن کرد بعد از تمام شدن غذا به لیدا زنگ زد.
پارمین:نقشه هارو تموم کردی؟
لیدا:ممنون میشم یه سلامی بکنی یه احوالی بپرسی بعد بری سره اصل مطلب.
پارمین ابروهایش را بالا برد و گفت:میدونی ازاین کارا خوشم نمیاد نقشه ها چیشد؟
لیدا:تموم شد فردا برات میارم.
پارمین:باشه.
تماس را قطع کرد گوشی را روی میز گذاشت.به اتاق رفت و پرونده پروژه آیسان را آورد قرار بود مجتمع تجاریی طراحی کنند.از کجا به کجا رسیده بود قبل از اینکه به اینی برسد که هست در خانه های مردم کار میکرد،درکافه ها ظرف میشست،درپارک ها میخوابید،منشی گری میکرد ولی هیچوقت شرفش را نفروخت پیشنهاد های زیادی از طرف مردهاداشت،مردهایی که پیشنهاد میدادند یک شب را در تخت خوابشان سپری کند تا سرتاپایش را پر از پول کنند،مردهایی که فقط اسم مرد بودن را یدک میکشیدند،مردهایی که اگر کسی به ناموسشان بد نگاه میکرد یقه پاره میکردند و خودشان به ناموس بقیه چشم داشتند.
صدای تلفن باعث شد به خودش بیاید.
پانیذ:الو پارمین جونم سلام.
پارمین:سلام عزیزم خوبی؟
پانیذ:مرسی توخوبی؟
پارمین:خوبم چرا صدات خش داره؟
پانیذ:پارمین میتونم برای چندهفته بیام خونت؟
پارمین:باز بابا چیزی بهت گفته.
پانیذ:بیام؟
پارمین:اره بیا حتما.
پانیذ:فقط بابا نمیذاره.
پارمین:چرا؟
پانیذ:چمیدونم الانم بزور بهت زنگ زدم میای باهاش صحبت کنی؟
پارمین:اومدم.
برای خواهرو برادرش جانش راهم میداد،پدرش از ان ادم های خشک مذهب بود.
سواره ماشینش شد و راه افتاد،بوقی زد مش حیدر با دیدن پارمین دررا باز کرد،ماشین را پارک کرد پیاده شد و با قدم های محکمی به سمت عمارت رفت،دررا باز کرد صدای دادهای پدرش تا انجا هم می امد خاتون را دید که با قدم های بلندی که بیشتر شبیه دویدن بود خود را به پارمین رساند.
پارمین:چیشده خاتون؟
خاتون:سلام خانوم جان امروز اقا عصبانین مادرتون گفت بهتون بگم بدترشون نکنین.
پارمین:مامان کجاست؟
خاتون:پیشه اقاست.
پارمین:باشه.
کیفش را به خاتون داد و خودش وارد سالن شد.صدای پاشنه های کفشش توی سالن طنین انداخت و باعث شد همگی ساکت شوند.
پارمین:سلام
صدای داد پدرش سالن را پرکرد:کی اینو راه داده خونه؟
پارمین روی مبل نشست و پایش را روی ان یکی پایش انداخت:پدر گرامی جواب سلام واجبه.
صدای عمه خانم بلندشد:اینجا جای تو نیست برای چی اومدی؟
پارمین پوزخندی زد و گفت:اولا جای منو شما تعیین نمیکنید بعدم میخوام پانیذ و ببرم خونم‌.
حاج علی(پدر):من نمیزارم پانیذو تو خونه ای ببری که معلوم نیست توش چیکار میکنی.
پارمین نگاهی به حاج علی انداخت و روبه پانیذ گفت:برو وسایلتو جمع کن.
حاج علی:یادم نمیاد اجازه داده باشم.
پارمین:منم یادم نمیاد اجازه گرفته باشم.
عمه خانم با دست به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده از کی تاحالا انقدر گستاخ شدی!
پارمین:پانیذ بهت گفتم برو وسایلتو جمع کن.
پانیذ از پله ها تند بالا رفت،خاتون شربتی مقابل پارمین گذاشت.
حاج علی:پانیذ هیچ جا نمیاد فردا براش خواستگار میاد من آبرو دارم پانیذ باید قبول کنه.
پارمین با این حرف شربت به گلویش پرید:خواستگار؟هه حاج علی به دخترتم رحم نمیکنی؟مگه چندسالشه که خواستگار بیاد و بدیش بره. 

این رمان به صورت آنلاین در سایت سرزمین رمان آنلاین پارت گذاری می شود برای مطالعه کیلیک کنید …

رمان عاشقانه ی دوم :رمان انلاین‌ دختر ایران

قسمتی از  رمان : 

نام خداوندی است که تا او نخواهد‌، صبا پرده‌ی گل نشکافد و باد گیسوی شمشاد نجنباند. بی حکم او زمّرد غنچه بیجاده نشود. بی صنع او لاله، پر‌ژاله نگردد. نام ملکی است که به دست عمله‌ی صبا، قامت سرو پیراسته است و زیر سر ذلف شاخ چهره‌ی گل آراسته است.

نام ذوالجلالی است که طیران و ملکی و دوران و فلکی بی خواست او نیست. جنبش ریشه و گردش پشه، بی حکم او نیست، هر‌دیده که نه در جمال آن نام نگرد، بر دوخته باد و هر دل که نه در محبت این نام قرار گیرد، سوخته باد. هر قدمی که نه در راه موافقت حق پوید به تیغ قطعیت پی کرده باد.

به نام خداوند جان و خرد که از این برتر از اندیشه بر نگذرد

سر‌‌آغاز‌ داستان‌ باز‌ می گردد‌ به‌ دختری‌ با‌ گیسوانی‌ طلایی‌ و‌ چشمانی‌ زمردی‌ که‌ در‌ گوشه‌‌ای‌ از‌این‌ خاک‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود،همه‌ خرسند‌ از‌ تولد‌ چنین‌ دختر‌ زیبایی‌ نام‌ اورا‌ ایراندخت‌ گذاشتند.

ایراندخت‌ از‌ همان‌ بچگی‌ بسیار‌ شیطنت‌ می‌کرد‌ اما‌ او‌ زیاد‌ دوست‌داشتنی‌ بود‌ و‌ هر‌سال‌ از‌ سال‌ دیگر‌ زیباتر‌ می‌شد،در‌ ۱۶‌ سالگی‌ بر‌ طبق‌ اصول‌ ان‌ زمان‌ ازدواج‌ کرد‌،با‌ جاوید‌ شاید هم‌ جاوید‌ خان!

انها‌ زندگی‌ خوبی‌را‌ در‌ کنار‌ هم‌ داشتند‌ تا‌ اینکه‌ خداوند‌ به‌ انها‌ یک‌ پسر‌ داد‌ که نام‌ اورا‌ آردا‌‌ گذاشتند‌،‌پس‌ از‌ ۲ سال‌ ایراندخت‌ دوباره‌ حامله‌ شد ولی‌ اینبار‌ نه‌ یک‌ پسر‌ بلکه‌ یک‌ دختر‌ بود‌ .

۹‌ ماه‌ همانند‌ برق‌ باد‌ گذشت‌ و‌ زمانی‌ که‌ می‌خواستند‌ بچه‌ را‌ در‌ اغوش‌ ایراندخت‌ بگذارن‌ ‌قلب‌ او‌یاری‌ نکرد‌
و‌ در‌ روز‌ تولدش‌ اشنایان‌ به‌ سوگ‌ او‌ نشستند‌ .

بر‌ خلاف‌ تصور‌ خیلی‌ ها‌ جاوید‌ نه‌ دخترش‌ را‌ پس‌زد‌ و نه‌ اورا نحس‌ خواند‌ اورا با‌ اغوش‌ باز‌ پذیرفت‌ و‌ اسم‌ اورا‌ رسا‌دخت‌ گذاشت‌ و‌ الا‌ نزدیک ۲۰‌ سالی‌ است‌ که‌ از‌ این‌ داستان‌ ما‌ می‌گذرد

رسم‌ عجیبی‌ است‌ در‌ دنیای‌ واقعی‌ نمی‌دانی‌ قرار‌ است‌ دقایق‌ بعد‌ زندگی‌ات‌ چه‌ اتفاقی بیافتد‌ و‌ چگونه‌ بگذرد‌،بیادمان‌ بیاوریم‌ همین‌ چند‌سال‌ پیش‌ زمانی‌ که‌ چند‌ کودک‌ شیطان‌ یا‌ شاید‌ هم‌ ارام‌ بودیم

زمانی‌ که‌ در‌ کوچه‌ ها‌ یا‌ خانه‌ هایمان‌ بازی‌ می‌کردیم‌؛می دانستیم‌ شاید‌ این‌ اخرین‌ بازیمان‌ باشد؟!می‌ دانستیم‌ شاید‌ این‌ اخرین‌ شادی‌ های‌ زندگی‌مان‌ باشد!

نه،نمی‌دانستیم،نمی دانستیم‌ که‌ چرخ‌ زندگی‌ چگونه‌ قرار‌ است‌ بچرخد‌،نمی‌دانستیم‌ ارزوی‌ بزرگ‌ شدنمان‌ اکثر‌ اوقات‌ به‌ کابوس‌ های‌ شبانه‌ قرار‌ است‌ تبدیل‌ شود‌

برای مطالعه ی رمان اینجا کیلیک کنید . این رمان آنلاین در سایت سرزمین رمان آنلاین پارت گذاری می شود.

رمان عاشقانه ی سوم :رمان آنلاین تپش

رمان تپش

قسمتی از رمان : 

رمان : تپش

بقلم : فاطمه پاپی

پارت : 1

زنگ تفریح خورده میشه و از کلاس بیرون میرم ،
چشم هام رو میمالم و به با لبخند به سمت سارا میرم .
تا منو میبینه میخنده و دستشو درو شونه هام حلقه میکنه ، لبخند میزنم و با هم توی حیاط شروع به قدم
زدن میکنیم .
به نوک بینی ام ضربه میزنه و میگه : چیه آوات ؟ امروز دمغی ؟!
لبامو کیپ میکنم و میگم : ول کن ، حوصله ندارم !
بیخیال میشه شونه هام رو میگیره و به سمت
صندلی هولم میده .
میشینیم و با ذوق برام از عروسی دیشبی که دعوت
شده بود تعریف میکنه ، که چشمم به سمیه و
دار و دستش میوفته که به سمتم میان ، با هیجان ،
دست سارا رو میگیرم و به پهلوش میزنم .
که سرش رو بلند میکنه روی پیشونیش اخم میشینه .
سمیه با نیشخند نگاهم میکنه و میگه :
چیه ؟ ترسیدی چرا ؟!
از احمق بودنش خندم میگیره ، میخندم و
به سارا نگاه میکنم که
سارا بلند مبشه شمرده ، شمرده توی صورتش میگه : همین ، الآن ، گمشو ، از ، اینجا !
سمیه بدون توجه به سارا نگاهم میکنه و دفترش
رو توی صورتم میکوبه و میگه : تکالیف امروز رو
بنویس ، زود !
با عصبانیت به سارایی که مثل من صورتش از شدت
عصبانیت قرمز شده نگاه میکنم که
دفتر رو از روی پام بلند میکنه و با عصبانیت
تیکه تیکه اش میکنه .
بلند میشم و دستم رو روی سینه سمیه میزارم و
هلش میدم .
که سمیه محکم یقه ام رو میگیره و سمت
خودش میکشونَدش ، اما قبل از اینکه حرفی بزنه ،
سارا با نیشخند میگه : چیه ؟ نکنه دلت اخراج میخواد.
سمیه چند ثانیه ای بی حرف بهش خیره میشه و
بعد یقه من رو ول میکنه و به بقیه میگه : بریم
و همه دار و دستش به تبعیت از اون پشت سرش
راه میوفتن .
مامان سارا مدیر مدرسه بود ، و با اینکه سارا
هیچ وقت از این موقعیت سوء استفاده نمیکرد ، اما
همیشه با تحکم این مسئله رو به سمیه یادآوری
میکرد تا پاش رو از گلیمش دراز ار نکنه ! .

با خنده به سمتم بر میگرده ، چشمک میزنه می
خندم و میگم بدو بریم الان از کلاس عقب میمونیم !
…………….♡…..♡………♡……

از خیابون اصلی میپیچم و به سمت کوچه فرعی میرم
نیاز دارم که یکم با خودم خلوت کنم ، توی فکرم که
که صدای یکی از همکلاسی هام رو از پشت سرم میشنوم
: هی آوات .
به سمت همشاگردی ام بر میگردم و میگم : بله
ازم زمان امتحانات رو مبپرسه و بعد از اینکه جوابش رو
میدم ، پوفی میکشم و به راهم ادامه میدم .
فاصله خیلی زیادی با خونه ندارم که صدای ناله ضعیفی
به گوشم میرسه ، راهم رو به طرفش کج میکنم
که با تعداد زیادی از دختر و پسرهایی که دور یع چیزی
حلقه زدن مواجه میشم !
نزدیک تر میرم که یکیشون روشو به سمتم برمیگردونه و در کمال تعجب با سمیه چشم تو چشم میشم ؛ با نفرت نگاهم میکنه و
بلند میگه : آهااان ، خواهرش هم اومد بچه ها !
صورت همه له سمتم میچرخه که معذب نگاهشون
میکنم ، طولی نمیکشه که صدای شلیک خندها
به هوا میره ، پوزخند میزنم و جلو میرم که با
دیدن گربه ی ملوسی که روی زمین افتاده شکه میشم .
چرا هیشکی کمکش نمیکرد ؟
حالا بهش رسیدم و تنها چیزی که نظرم رو جلب میکنه
پسریه که جلوی گربه زانو زده و با عصبانیت به
بچه ها خیره شده !

برای مطالعه ی ادامه ی رمان کیلیک کنید .

رمان عاشقانه ی پنجم : رمان‌‌دست‌سرنوشت

قسمتی از رمان : 

از_زبان_رها

همینجوری که داشتم قدم میزدم به

 

سوالای کتابی که تو دستم بود فک میکردم

 

به وراجیای اروشام گوش میکردم که

 

یه سره راجب همه چی حرف میزدو

 

بالاپایین میپرید.چشم غره ای بش رفتم

 

تا بذاره رو درسم تمرکز داشته باشم ولی انگارنه انگار.

 

حرفش که تموم میشد دوباره یه موضوع

 

دیگه یادش میوفتادو یهو میپرید بالاو

 

شروع میکرد به حرف زدن.چشمامو از روی

 

حرص فشار دادم وبا صدایی که سعی

 

میکردم بالا نره توپیدم بهش:بســــــــــه دیگــــــه اروشا

 

اروشا که از لحنم وصدام یکم جاخورد

 

درجا ساکت شدو زل زد توچشام.

 

فک کردم ناراحتش کردم و الان بغض

 

میکنه ولی یهو زد زیر خنده.همینجوری

 

که اون میخندید منم باتعجب وچشایی

 

که داشتن از کاسه میزدن بیرون بش

 

نیگامیکردم.وقتی خنده هاش تموم شد

 

گفت:وای رهـــــا شبیه این گاوای وحشی شده بودی که دارن به پارچه قرمز نیگامیکنن

 

واز گوشاشون دود میزنه بیرون.اینوکه گفت پاگذاش به فرارکردن

 

منم که هنوز هنگ کارش بودم یهو به خودم اومدمو دوویدم دنبالش

برای مطالعه ی ادامه ی رمان اینجا کیلیک کنید این رمان در سایت سرزمین رمان آنلاین به صورت رایگان پارت گذاری هفتگی دارد …

رمان عاشقانه ی شیشم : رمان گودال عشق

گودال عشق

قسمتی از رمان : 

با ايستادن ماشين فهميدم كه به اون مكان نامعلوم رسيديم دستمال رو چشام مانع از ديدم ميشد
يه دفعه يه دست بزرگ بازومو كشيد و از ماشين پيادم كرد
از ترس داشتم سكته ميكردم و هيچ رقمه نميتونستم لرزش بدنمو كنترل كنم
يه دفعه طرف از حركت ايستاد و چشامو باز كرد
تا چند لحظه چشام همه جارو تار ميديدم و هعي پلك ميزدم
وقتي تا حدودي چشام به حالت عادي برگشت تازه تونستم اطرافمو ببينم
يه اتاق تاريك و متوسط كه هيچي توش نبود جز يه صندلي چوبي با يه ميز فلزي متوسط
يكي از محافظا دستمو كشيد و محكم رو صندلي پرتم كرد
از شدت درد دندون هامو رو هم سابيدم و چشامو محكم رو هم فشار دادم عوضيا كمرم رو خورد كردن
با صداي قيژي كه اومد سرمو بالا گرفتم و به قيافه نحسش نگاه كردم
بلاخره تشريف أورد
باعث و باني نابودي زندگيم
بلاي جون اين روزام
وقتي تو چشايه سفت و سختش نگاه ميكنم احساس ميكنم ميخواد جاي جاي مغزمو بشكافه و تو وجودم نفوذ كنه
با اون لبخند مسخره كنج لبش زل زده بود تو چشام
دستاشو رويه ميز تكيه گاهش كرد و خم شد روم
از شدت تنفر صورتم جمع شده بود و طاقت نگاه كردن تو چشايه كثيفشو نداشتم
به همه ي اون غول پيكرا اشاره كرد برن بيرون
بلاخره صدايه نحسش بلند شد و گفت
_به به نورا خانوم احوال شما خوبين ميبينم كه دوباره برگشتي پيشه خودم
_ ببند دهنتو اشغال عوضي داداشم كجاس هان چي از جونه من ميخواي حيوون همه كسمو ازم گرفتي به خاطر توعه عوضي پدر و مادرم سينه قبرستون زيره خروار ها خاك خوابيدن ميخواي تنها كسمم ازم بگيري
_ عاعاعا ديگه بي ادب نشو ديگه نورا خانوم اگه حرف گوش كن باشي قول ميدم داداش جونتو صحيح و سالم تحويل بگيري
_چي ميخواي
_حالا شد دختر خوبي باش افرين خوب گوش كن نورا سرمدي خودتم خوب ميدوني كه حق انتخاب نداري بايد كاري كه ازت ميخوام رو انجام بدي وگرنه با يه گلوله كاره داداشتو تموم ميكنم خودتم خوب ميدوني كه ميتونم پس سگ نكن منو و حرف گوش كن باش

از شدت حرص و عصبانيت از چشام خون ميريخت
_يالا عوضي بگو داداشم كجاس؟
_ صورتش از عصبانيت جمع شد و غريد
_تو مثله اينكه نميگيري من چي ميگم دختر جون ببين نورا خانوم خودتم خوب ميدوني كه كشتن نويد واسع من مثله اب خوردنه پس به نفعته كه حرف گوش كني
_خيلي خب خيلي خب چي ميخواي اشغال ؟
خيلي راحت ميتونستم برق پيروزي رو تو چشاش ببينم با همون لبخند مرموز كنج لبش يه سري كاغذ گذاشت رو ميز گذاشت

برای مطالعه رمان اینجا کیلیک کنید این رمان در سایت سرزمین رمان آنلاین پارت گذاری میشود ..

دوستان اگر این مطلب خوشتون اومده لایک و نظر فراموش نشه روی متن کیلیک کنید و اینستاگرام مارو فالو کنید .

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=16549
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.