| Tuesday 29 September 2020 | 07:33
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت هفتم

رمان انلاین ناکامان پارت هفتم

مهرداد
ماشین را جلوی در خانه پارک کردم و پیاده شدم.
دوساعت دیگر باید دوباره میرفتم. برای همین ماشین را داخل نبردم.
کلید انداختم و درخانه را باز کردم.
به طرف ماشین برگشتم و از صندوق پلاستیک های خرید را برداشتم .
در ماشین را قفل کردم و داخل خانه رفتم.
ماشین پوریا داخل حیاط بود.میخواستم ماشین هم بیارم داخل جا نبود.
کفش هایم را در اوردم . به اطراف نگاه کردم. کسی انگار نبود.
پلاستیک ها را روی اپن گزاشتم.
در اتاق مامان هم بسته بود.
به اتاقم رفتم و کاپشنم را در اوردم و روی چوب لباسی گزاشتم.
چون میخواستم دوباره برم بیخیال عوض کردن بقیه لباس هایم شدم و از اتاق بیرون رفتم.
پوریا با رکابی و شلوارک توی آشپزخانه ایستاده بود و داشت به خرید ها نگاه میکرد. کی پایین امده بود؟
پوریا: سلام.
سلامش کردم.
نگاهی به لباس هایم کرد و گفت: میخوای بری؟
آستینم را بالا کشیدم و گفتم: اره. سردت نیس؟
گفت:داشتم ورزش میکردم.
کنار یخچال ایستادم و پلاستیکی که داخلش لبنیاتی هارا گزاشته بودم ، همینطور که روی اپن بود به طرف خودم کشیدم تا توی یخچال بگزارمشان.
پوریا: این چیه؟
نگاهش کردم. همان بسته ماهی لعنتی دستش بود.
در یخچال را باز کردم و گفتم:ماهی.
بسته را به طرفم‌گرفت و گفت: این ؟
به بسته نگاه کردم و گفتم: اره.
گفت: پس چرا شکل ماهی نیست؟
لزج بودنش که به ماهی میخورد.
بسته را چند بار بالا و پایین کرد و گفت: جلل خالق چیه این؟
گفتم: از تو ماهیا برش داشتم. گفتم شاید تیکه تیکست.
به طرف ظرف شور رفت و گفت: بزار بازش کنم.یخ زده معلوم‌نیست.
هرچه توی پلاستیک بود توی یخچال گزاشتم و در یخچال را بستم .
با فاصله کنارش ایستادم.
چاقو را برداشت و بسته را از بالایش باز کرد.چون یخ زده بود نمیشد چیزی از داخلش در اورد.
همینطور که سعی میکرد با چاقو تکه ای بیرون بیاورد گفت: چرا روش ننوشته چه کوفتیه.
گفتم: بوی ماهی میده انگار.
وقتی دید با چاقو موفق نمیشود آب داغ را باز کرد و بسته را زیرش گرفت.
پوریا: نکبت فکرمو درگیر کرد. اینقدرم یخ روشه معلوم نی چی هست.
وقتی کمی شل شد روی سینک گزاشتش و گوشت کوب را برداشت و محکم رویش زد.
کمی عقب رفتم‌تا آب هایش بهم‌نپاشد.
گفتم: گند زدی بهش‌ .
پوریا: نترس لامصب اینقدر یخ زده آخ نمیگه.
گفتم: ولش کن حداقل بخش آب بشه.
با ذوق گفت: یه تیکشو کندم.
نگاهش کردم.
تکه ی کوچیکی که دستش بود را از همان جا که ایستاده بود بالا گرفت و همینطور که با دقت نگاهش میکرد گفت:میگوعه انگار.
نگاهش کردم.چیزی شبیه به یک تکه گوشت صورتی و سفید بود. بیشتر به همان میگو میخورد.
گفتم:اره انگار.
میگوی توی دستش را دوباره توی بسته ی داغون کرده انداخت و گفت: بو گند گرفت دستم.
گفتم:حالا که بازش کردی بزار یخش آب بشه کامل.
پوریا:شب که نیسی.یه بار بپزیمش همه باشیم.
به طرف اپن برگشتم و پلاستیکی که خالی شده بود و روی اپن گزاشته بودمش را کف دستم فشرده کردم و باشه ای گفتم.
به پلاستیک اشاره کرد و گفت:بدش من.
پلاستیک را به طرفش گرفتم.
گرفت و بسته میگو را برداشت و داخلش گزاشت و اضافه ی پلاستیک را دورش پیچید.
خنده ای کرد و گفت:مثل اولش شد.
گفتم: له کردی هرچی بود.
به طرف فریزر رفت و باهمان خنده گفت:فرض میکنیم گوشت چرخ کردست.
داخل فریزر گزاشت گفت:میخوای بخوابی؟
گفتم: اره.
پوریا:مامان انگار کارت داشت.قبل اینکه بری بیدارش کن ببین چیکارت داره.
باشه ای گفتم.
گفت: دیشب از پا درد خوابش نبرد. بعد کار نداشتی یه سر بیا ببریمش پیش یه ارتوپدی چیزی ببیندش.
به اپن تکیه دادم و گفتم: اون دفعه بهش گفتم . نمیاد من بگم.
در یخچال را بست.
گفت:من زورش میکنم.
میدانستم مامان دکتر بیا نیست.. به خاطر اتقاق های چند سال پیش پایش راهم داخل بیمارستان نمیگزاشت. باید با یکی صحبت میکردم تا داخل خانه ویزیتش کند.
پوریا دست را نزدیک بینی اش گرفت و گفت: لامصب بوش نمیره.
دستش را با انزجار پایین اورد و گفت: چه بو گندیم میده.
دوباره به طرف ظرف شور رفت و کل مایع را روی دست هایش خالی کرد.
گفت: لامصب کلش بوعه یکم میگو بهش چسبیده.
گفتم: یکم ابلیمو بریز روی دستت.
همونطور که دستش زیر شیر اب بود گفت: بیا بده جون من.
تکیه ام را از اپ برداشتم و شیشه ی اب لیمو را از داخل یخچال برداشتم . به طرفش رفتم.
دست هایش را جلو اورد.
در شیشه را باز کردم و کمی کف دستش ریختم.
دست هایش را محکم بهم مالید و گفت:راسی قرار شد پس فردا برم.
در شیشه را بستم و گفتم: تا کی؟
دستش را زیر شیر آب گرفت و گفت: معلوم نیست. به مامان نگفتم. بگم هی میشینه فکر میکنه.
گفتم: یه هفته بیشتر میشه؟
شیر آب را بست و گفت: فکر‌کنم اره.
روبرویم ایستاد و گفت: اگه دیدم بیشتر‌شد بهت میگم به پری زنگ بزنی که مامانو بفرستم پیشش.
پریسا خاله ام میشد. پوریا عادت داشت پری صدایش کند.
گفتم: نمیخواد. سرم شلوغ نیست این هفته.
شیشه را داخل یخچال برگرداندم.
پوریا: میترسم یه ماهی طول بکشه.
نگاهش کردم. کلا از آن وقتی که آن اتفاق لعنتی افتاده بود خودش را با کار خفه کرده بود.
گفتم: مجبوری بری؟
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: اره.. نرم بقیه را میفرستن .
گفتم: یقین چون زن و بچه دارن تو باید بری.
تک خنده ای کرد و گفت: من فقط یه ننه دارم از دار دنیا و توی نره خر. فوقش مردم دو روز بعد عادی میشه.
زهر ماری نثارش کردم ‌.
خنده ای کرد و همینطور که به طرف پله ها میرفت تا طبقه ی بالا بره گفت:قول دادیا.
قول به یه ورم. مرتیکه..
به طرف اتاقم رفتم وچراغ را خاموش کردم .
گوشی را از جیب کاپشنم بیرون اوردم.
لبه ی تخت نشستم وساعت گوشی را را روی دوساعت دیگر تنظیم کردم و پایین تخت گزاشتمش. دراز کشیدم.
ساعد دستم را روی چشم هایم گزاشتم.
از صبح آن دختر ذهنم را مشغول کرده بود..هیچ فرقی با شیدا نداشت. هرچه میخواستم فقط یک شباهت بگیرمش بیشتر قیافه اش جلوی چشمم می امد.
نمیدانستم به پوریا بگم یا بیخیالش بشم.
اگر میگفتم زخم قدیمی دوباره باز میشد.تازه به روال عادی برگشته بودیم.
نمیگفتم هم بعد از این همه سال باز هم به خاطر اون سمت کسی نمیرفت.. حداقل تا وقتی متوجه نمیشد چه اتفاقی برایش افتاده.
فامیلش با شیدا فرق داشت. اولش شک کردم خواهر دوقلویش باشد با آن همه شباهت.
ولی ممکن بود شیدا فامیلش هم دروغ گفته باشد. به هر احتمال ممکنی فکر کرده بودم.
دستم را پایین اوردم و چشم هایم را باز کردم.
امکانش بود از اول همه چیز را دروغ گفته باشد.
وقتی انطور غیبش زد همه چیز امکان داشت..مخصوصا با شرایط پوریا.
خود پوریاهم به همین شک کرده بود که دنبالش نگشته بود.
یا شاید هم هنوز دنبالش میگشت؟
.
.
.
.
مهتا
بهار چشم هایش را روی هم فشار داد و دست هایش را روی زمین زد و گفت:سفته مهتا سفته.درد داره.
پایش را به سمت خودم کشیدم و گفتم:یه دقیقه تکون نخور تا ببندمش.
بهار:درد داره نکبت.
گفتم:خب پس چرا میگی ببندش.میگم که بدتر میشه.
همونطور که نشسته بود از پشت خوابید وبا ناله گفت:اونطوریم درد داره.
ساق پایش اندازه ی یک کف دست سیاه شده بود.
گفتم:بریم یه سر اورژانس.شایداستخونش ترک خورده.
دست هایش را لای موهایش کرد و گفت:داره میکشدم. پاشو بریم .
بلند شدم و مانتویش را از روی چوب لباسی برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم:پاشو احتمالا ترک خورده.نباید باهاش راه میرفتی عصری.
بدون اینکه از جایش تکان بخورد نشست و مانتو را گرفت و گفت: این پسره نحسه.هر وقت میبینمش یه چی میشه.
مانتویم را برداشتم و پوشیدم.
شلوارم قابل بیرون رفتن بود.بیخیالش شدم.
موهایم را از پشت بستم و شالم را روی سرم انداختم.
بهار همانطور که نشسته بود مانتویش را پوشید.
دستش را گرفتم و کمکش کردم بلند شود.
دستش را به میز گرفت و گفت:داره کنده میشه مهتا.
شالش را دستش دادم و گوشیم را برداشتم و اسنپ را باز کردم .
مقصر را مشخص کردم و توی جیبم گزاشتمش. تا تاکسی پیدا کند طول میکشید.
بهار: این پسره را باید بکشم با اون صدای نحسش.
کل هیکلش نحسه.مرتیکه .
کیفم را از روی میز برداشتم و گفتم:دفترچه بیمت کو؟
بهار:تو کشوعه.
به کشوی میز کوچک کنار تخت اشاره کرد.
به طرفش رفتم و دفترچه را برداشتم.
بازویش را گرفتم و از اتاق بیرون رفتیم.
سوار اسانسور شدیم.
تا سر خیابان میخواستیم برویم با این وضع طول میکشید.
بهار:تاکسی قبول کرد؟
گوشی را از جیبم در اوردم و صفه اش را نگاه کردم.یک نفر قبول کرده بود ولی دور بود.
گفتم:تا برسیم سر خیابون میرسه.
بهار:اینم حساب کن نیم ساعت باید برای اون زنیکه پایین توضیح بدیم چرا میخوایم نصف شب بریم بیرون.
از اسانسور پیاده شدیم.
مسئول خوابگاه توی اتاقش بود و در ها را قفل کرده بود.
دست بهار را ول کردم.دیوار را گرفت و پای دردناکش را بالا برد.
گفتم:یه جور نشون بده داری میمیری.
همینطور که دیوار را گرفته بود شسصتش را به نشانه ی اوکی بالا اورد و گفت:حله.
نفس عمیقی کشیدم و چند بار پشت سر هم سریع به در ضربه زدم.
اسمش را صدا زدم:خانم تیموری.
دوباره به در کوبیدم.میدانستم عادی عمل کنم باید ۶۰۰ تا برگه خروج پر میکردیم.
به چند ثانیه نکشید در را باز کرد.با چشم های از حدقه در امده نگاهم کرد و گفت:چیه؟چته؟
از جلوی در کنار رفتم و به بهار که داشت از درد به خودش میپیچید اشاره کردم و گفتم: داره میمیره درا باز کن.باید ببرمش بیمارستان.
نگاهی به بهار کرد و گفت:چی شده؟
بهار با ناله گفت: حالا مهمه؟ در لامصبو باز کن دارم میمیرم.
تیموری:به امبولانس زنگ زدین؟
گفتم:اسنپ گرفتم به گوشیم نگاه کردم و گفتم:رسید سر خیابون.
تیموری:چرا امبولانس خبر نکردی؟
بهار روی زمین نشست و پای دردناکش را دراز کرد و گفت:باز کن این در اشغالا.
نگاهی کوتاهی به بهار کرد و به اتاقش برگشت ودسته کلید هایش را اورد.
به طرف بهار رفتم و دستش را گرفتم و بلندش کردم.
تیموری در را باز کرد و گفت: میخواین بیام؟
گفتم:نه.دست درد نکنه.
تیموری:مواظب باشینا.
سریع از خوابگاه بیرون زدیم.
کمی که دور شدیم بهار گفت: اخیش.شغال میخواست تا فردا سوال بپرسه.
گفتم: اسنپه رسیده تند تر بیا.
دستش را محکم تر گرفتم.
بهار: تقصیر این زنست.
به سر خیابان رسیدیم.
به‌پرایدی که انجا ایستاده بود نگاه کردم.پلاکش همان بود.
با سر به ماشین اشاره کردم و گفتم‌اونه.
به طرفش رفتم.در را باز کردم و به بهار کمک کردم سوار شود و خودم هم‌سوار شدم.
راه افتاد.
چون خوابگاه نزدیک بیمارستان بود ده دقیقه ای میرسیدیم.
بهار سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: مهتا فکر‌کنم شکسته وگرنه اینقدر درد نداشت.عصری اینطوری درد نمیکرد لامصب.
نباید ان موقع به حرفش گوش میکردم و همان موقع میبردمش بیمارستان..
.
.
.
.
مهرداد
به غذایی که برایم روی میز گزاشته بودند نگاه کردم.
برنج و جوجه بود.رویش سلفون کشیده بودند.
دست هایم را باالکل روی میز ضد عفونی کردم و پشت دستم را روی برنج ها گزاشتم.یخ یخ بود.
پشت میز نشستم و سینی را به طرف خودم کشیدم.
حداقلش این بود خورشت نبود. وگرنه ماسیده بود.
سلفون روی برنج ها را کنار زدم وقاشق کنار سینی را برداشتم ومشغول خوردن شدم.
گوشی را از جیبم در اوردم و روی میز کنار سینی غذا گزاشتم.
همینطور که میخوردم اینستا را باز کردم وبهار راد را سرچ کردم.
چون اسمش را کسی زیاد نداشت احتمالا میتوانستم پیدایش کنم.
قاشقی دهانم گزاشتم و در لیستی که برایم اورده بود به عکس های کوچک پروفایلشان نگاه کردم.
یکیشان که بیشتر شبیهش بود را رویش زدم.
پیجش قفل نبود. اولین عکس را رویش زدم و نگاهش کردم. خودش بود.
شاخی بود برای خودش . دوازده هزار فالو. برای همین پرایوت نکرده بود.
به بقیه ی عکس هایش نگاه کردم. همه تکی فقط خودش بودند و اکثرا هم داخل بیمارستان گرفته بود.
قاشق را لبه ی سینی گزاشتم و گوشی را با دودستم گرفتم .
کنار اسمش ۱۹۹۴ را نوشته بود.اگرتاریخ واقعی تولدش بود دوسال با چیزی که فکر میکردم فرق داشت.چون کسی که اکسترن بود احتمالا ۲۴ سال میشد و این دختردوسال بزرگ تر بود و این یعنی دقیقا هم سن شیدا .
قطعاچیزی این وسط درست نبود.
“دکتر”
سرم را از گوشی بالا اوردم و به پرستارپسری که در چهارچوب در ایستاده بود نگاه کردم.
گفتم:بله؟
پرستار: یه درد شکم اومده.فکر کنم توی سرویس شماست.
سرم را تکان دادم و گفتم: الان میام.
یکی از عکس هایش را ذخیره کردم تا پیجش را گم نکنم و از جایم بلند شدم .
به سلفونی که مچاله اش کرده بودم نگاه کردم . اگر غذا را همینطور سرباز میگزاشتم و میرفتم بعد دیگر قابل خوردن نبود.
سلفون را برداشتم و بعد از کمی تلاش موفق شدم تا حدودی صافش کنم و ناشیانه روی غذا که دوقاشق بیشتر نخورده بودم کشیدمش.
گوشی را توی جیبم انداختم و بیرون رفتم.
اورژانس اینطور بود که ایستگاه پرستاری دقیقا وسط محوطه قرار داشت و تخت ها دور تا دورش چیده شده بود.
به اطراف نگاه کردم . پسر کنار یکی از تخت ها ایستاده بود. به طرفش رفتم و کنارش ایستادم.
روی تخت دختر حدودا ۱۰ -۱۲ ساله ای خوابیده بود. از درد پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود.
رو به مردی که کنار تختش ایستاده بود و حدس میزدم پدرش باشد گفتم:پدرشون شمایین؟
نگاهم کردو گفت: اره. ببین چشه.
کنار تخت ایستادم و گفتم:از کی دردش شروع شد؟
طلبکارانه گفت:چه میدونم .رفتم خونه دیدم همچین پیچیده توخودش.
از آن مدل هایی بود که نمیشد صحبت کرد خودم هم بودم نصفه شبی حال و حوصله جواب دادن نداشتم.
دستم را روی شانه ی دختر گزاشتم و کمی صافش کردم.انقدر چشم هایش را محکم روی هم فشار داده بود که انتظار داشتم هر لحظه بیرون بزند.
رنگش پریده بود و وقتی تکانش دادم آخش در امد.
گفتم:خانمی خوبی؟
ناله ای کرد وجوابم را نداد. احساس کردم بدنش بیشتر از حد معمول سرد بود.
رو به پرستار گفتم: علائم حیاتیشو چک کردین؟
آرام طوری که فقط من بشنوم گفت: نمیزاره دستش بزارم..
کمی سرش را نزدیک تر کرد و گفت:قشنگ دستش بزارین شرفتونو میبره.
احتمالا چون پرستارمرد بود نمیگزاشت.
به محوطه ی ایستگاه پرستاری نگاهی کلی انداختم.
فقط چهار نفر از پرسنل انجا بودند. دو نفر خانم بود که انها هم معلوم بود سرشان شلوغ بود.
رو به پرستار یواش گفتم: نمیتونی یه خانم پیدا کنی؟ تو بقیه بخشاهم باشه اشکال نداره.
سرش را تکان داد و گفت: الان میگم بهشون.
باشه ای گفتم . سریع رفت.
حداقل مادرش هم‌بود کارمان راحت تر بود.
پدرش هم از آن مدل های جواب بده نبود.
دختر‌ دوباره خودش را جمع کرده بود و ناله میکرد.
چون سنش کم بود ممکن بود چیز خطرناکی باشد..نمیشد صبر کنم.
امتحانش ضرر نداشت.
رو به پدرش گفتم:چند دقیقه بیرون اورژانش بشینید.صداتون میکنم.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: طول میکشه؟
گفتم: ده دقیقه.
مستقیم نگاهم کرد و گفت:زود تمومش کن میخوام ببرمش.کار دارم.
باشه ای گفتم.. پدرش از آن سبیل کلفت ها بود. چیزی میگفتم با دیوار یکسانم میکرد.
نگاهش کردم تا از اورژانس خارج شود و بعد پرده ی دور تخت را کشیدم .
به دختر‌نگاه کردم. هرچند وقت یک بار این مدل ها به تورم میخورد.
لبه ی تخت را گرفتم و رو به دختر گفتم: چی شد درد گرفت؟
باهمان ناله گفت:یهو درد گفت.
گفتم:از کی؟
گفت: دیروز.
شانه اش را گرفتم و ارام به سمت پایین فشار دادم تا خودش را صاف کند و گفتم:صاف بخواب تا معاینت کنم.
کمی مقاومت کرد و گفت:دستم نزن.
گفتم:چِشمی که نمیفهمم چی شده.
کمی بلند تر گفت: نه.
نصفه شبی فقط همین را کم داشتم.
گفتم:الان دکتر خانم نیست. از روی لباست میبینم.
تقریبا با جیغ گفت:نه.
کمی از تختش فاصله گرفتم .درک کردن دختر ها واقعا سخت بود.اون از عصر شیدا که پای خودش را به خاطر عصبانیت ترکوند این هم از این که با خودش هم دعوا داشت.
پرده را پس زدم و به محوطه نگاه کردم.خبری از آن پسر هم نبود.
دوباره پرده را کشیدم و به دختر گفتم:چون مَردم نمیخوای ببینم؟
جوابی نداد. دوباره جمع شده بود وچشم هایش را روی هم فشار میداد.
گفتم:باباتو گفتم بره بیرون.از اون خجالت میکشی؟
کمی چشم هایش را باز کرد.
گفتم:دست نمیزارم.خودت دست بزار بگو کجاشه.
همونطور که جمع بود کمی پاهایش را صاف کرد و به به سمت چپ شکمش اشاره کرد.
گفتم: از اولم همین جاش بود؟
با ناله گفت: اره.
اینطور نمیشد.باید معانش میکردم. میترسیدم آپاندیسش ترکیده باشد یا روده هایش مشکلی پیدا کرده باشد.
گفتم: چند سالته؟
گفت: ۱۰
لبه ی تخت را گرفتم و کمی خم شدم و گفتم: اسمت چیه؟
دوباره کمی چشم هایش را باز کرد و گفت: مهشید.
گفتم: فقط درد..
قبل اینکه جملم را کامل کنم همان پرستار پسر صدایم زد.به طرفش چرخیدم.
پرده را کمی کنار زد بود و نصف بدنش را از پرده داخل داده بود
گفت: دکتر چند لحظه .
به طرفش رفتم و پرده را کنار زدم .
بیرون رفتم و گفتم: پیدا کردی؟
دهنم هنوز از گفتن جمله بسته نشده بود که چشمم به مهتا افتاد که کمی دور تر از پسر ایستاده بود.
روپوش نپوشیده بود و شالی روی سرش انداخته بود. ان هم با دیدن من تعجب کرد.
با این لباس ها قطعا کشیک نبود.
سلامی کوتاه کرد.
قبل از اینکه جوابش را بدهم پسر سریع گفت: دکتر ایشون اکسترنن.کسی سر خلوت نیست. کاری نداشتن گفتم بیان کمک.
دوباره به مهتا نگاه کردم.
مهتا باهمان لحن آرامَش گفت: روپوش نداشتن تو پرستاری بپوشم..از خودمم پیشم نیست..
سریع گفتم: اشکالی نداره.
شیدا کنارش نبود. تنها بود؟
مهتا: علائم حیاطیشو براتون چک کنم؟
بر خلاف شیدا این دختر لحن صحبت آرامی داشت و تقریبا جزو معدود دخترهایی بود که شناختم از آنها را بهم میریخت.
به خاطر آن شب احیا میتوانستم اعتمادش کنم.از آن شب که سخت تر نبود..
گفتم: دختر ۱۰ سالست. با درد شکم اومده. شرح حال ازش گرفتم ولی شما بازم خودتون بپرسید و یه معاینه شکمم انجام بدید.
چشمی گفت.
لبخند محوی زدم و گفتم:ممنونم..
متقابل لبخندی زد و بالای سر تخت رفت و پرده را کشید.
به طرف پرستار چرخیدم و گفتم: چطوره یه خانم پیدا نمیشه اینجا.
گفت: دکتر امروز اینطور شده. بچه ها توی اون یکی اورژانس سرشون شلوغه. اینجا بازم خوبه.
گفتم: سرپرستار مگه تقسیم نمیکنه؟
گفت:چرا ولی کم میشه اینطوری .اینم امشب شانس ما بود. ولی خانم دکترم کارش درسته.نگران نباشین.قبلا تو بخش میشناسمشون.الانم شیفتشون نیست.برای دوستشون اومدن.
شیدا را میگفت؟
بی هواگفتم:دوستش؟
اینقدر ضایع عکس العمل نشان داده بودم که مشکوک نگاهم کرد و بعد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: اره.انگار پاشون شکسته بود.
حتما شیدا بود..
برای اینکه زیاد هم ضایع نباشم اهانی گفتم..
پسر:با اجازتون برم پرونده دختره را بنویسم.
باشه ای گفتم و رفت.
کمی دور تر از پرده ایستادم و به اطراف نگاه کردم.
اکثر مریض ها پرده های تخت هایشان را کشیده بودند.
مرد بودن هم مصیبتی بود برای خودش.
به طرف یکی از کامپیوتر ها که خالی بود رفتم. بدون اینکه روی صندلی بشینم روی سیستم خم شدم و لیست بیماران پزیرش شده ی امروز را باز کردم و اسم هاشان را خواندم
“بهار راد”
باید همان صبح میبردمش بیمارستان.
روی اسمش کلیک کردم تا اطلاعات پرونده اش را ببینم.
میخواستم از تاریخ تولدش مطمئن شوم.
به اطلاعاتی که برایم‌ باز شد نگاه کردم. تاریخ تولدش همان بود که داخل اینستایش نوشته شده بود.
همراه بیمار راهم دوستش را نوشته بودند. مگر نگفته بود اینجاهم فامیل دارد؟
“دکتر”
به طرف صدا چرخیدم. مهتا بود.
قبل از اینکه بتواند صفحه ی مانیتور را ببیند لیست را بستم .
کمی دور تر از من ایستاده بود. به طرفش رفتم.
دست هایش را در هم گره کرده بود و بازهم سعی میکرد در چشم هایم نگاه نکند.انگار یک حالت دفاعی اش بود برای وقتی که نگران چیزی بود.
گفتم: چی شد؟
گفت: علائم حیاطیش مشکلی نداره..فقط..
کمی‌مکث کرد.
نگاهش کردم. چرا اینقدر نگران بود؟
بعد از چند ثانیه مستقیم نگاهم کرد وبا همان لحن ارامش گفت: بار اولشه پریود شده..نمیدونست چیه..
اصلا حواسم به این مورد نبود.
کمی گونه هایش سرخ شد.
ادامه داد: مامان نداره..فکر کرده بود چیز بدیه برای همین نمیخواست شما ببینیدش..
نمیدانستم در این حالت چه واکنشی باید نشان بدهم.
لب پایینش را گاز گرفت و گفت: معاینش هم‌مشکل خواصی نداره..
اهانی گفتم.
مهتا: فکر نکنم به جز همون مشکل دیگه ای باشه..باهاش حرف‌ میزنم اگه خواستید برای اطمینان که چیز دیگه ای نباشه سونوگرافی هم بکنیدش..
با انگشت پیشانی ام را خاراندم و گفتم: فکر نکنم چیزی باشه اینطور که میگید..ولی سنش خطرناکه شاید چیز دیگه هم باشه..
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: باهاش حرف میزنم..
دستم را بالا اوردم و سریع گفتم: نه نمیخواد. یه مشاوه دکترزنان مینویسم اونا بیان ببیننش یه باره.
مهتا: میترسین چسبندگی روده باشه؟
گفتم: چون سنش میخوره اولش به همین شک کردم. تا فردا نگهش میدارم تا یه متخصص زنانم ببیندش .چون میگین مادرم نداره باهاش حرفم بزنه مشکلی بود بهش بگه.
بااینکه قبلا هم مجبور شده بودم در باره ی این موضوع با خانم ها صحبت کنم ولی این بار به نظرم خیلی غیر عادی می امد.
سرش را تکان داد و گفت: اینطور بهتره.. چون چیزی نمیدونه.
گفتم: ممنونم..نمیومدین تا صبح درگیرش بودم احتمالا.
لبخند کم رنگی زد و گفت: وظیفم بود.
میخواستم چیزی بگم که دیدم پدر دختر دوباره داخل اورژانس برگشت.
ابروهایش از عصبانیت یا هرچیز دیگری بهم گره خورده بود.
پاک این را یادم رفته بود.
روبرویم با فاصله استاد و به پرده ی دور تا دور تخت نگاهی کرد و گفت: چی شد؟
مهتا نگاه کوتاهی بهم انداخت .
گفتم: پدر بیمارن.
اهانی گفت و سلامش کرد.
مرد نگاهی به مهتا کرد و بدون اینکه جوابش را بدهد دوباره نگاهم کرد.
برای همین بود دخترش اینقدر میترسید.
نگاهش کردم و گفتم: دخترتون مشکل خاصی نداره.
تا به حال به یک مرد این موضوع را توضبح نداده بودم.آن هم جلوی یک دختر.قطعا این شرایط غیر عادی و گند ترین شرایط موجود بود.
ادامه دادم: دخترتون الان به سن بلوغ رسیده..برای همین..
نگزاشت ادامه بدم و با تشر گفت: قشنگ بگو ببینم چشه خب.اگه چیزیش نیست که بده ببرمش.
میخواستم چیزی بگم که مهتا سریع گفت: مورد خاصی هست.دخترتون اولین باره عادت ماهیانه میشه.
مرد انگار انتظار این را نداشت.
چند ثانیه مکث کرد.کمی گاردش را پایین اورد و با لحنی که کمتر میخواست پاره ام کند گفت: خب؟
گفتم: تا فردا باید اینجا بمونه تا از ازمایشاش مطمئن بشیم مشکل دیگه ای نیست.
کمی فکر کرد. نگاه کوتاهی به مهتا انداخت.انگار داشت شرایط را برای خودش سبک سنگین میکرد. گفت: مامان نداره . میخواد به خالش بگم بیاد؟
مهتا: اگه دخترتون باهاش راحته بگید.
گفت: راحته.
بدون حرف دیگری گوشی اش را از جیب پیرهنش بیرون اورد و به طرف در خروجی اورژانش رفت. انگار آن هم از این شرایط موذب بود.
به خیر گزشته بود.
کمی که دور شد مهتا نفسش را فوت کرد و گفت: گفتم الان یه مشت میکونه بهم.
از لحن گفتنش خندم گرفت.فکر میکردم چون لحن صحبتش آرام بود خودش هم همینطور بود.
گفتم: انتظارشو نداشت.
با خنده گفت: فکر کرده بود احتمالا دختره الکی میگه.
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم: دستتون درد نکنه.امشبو به خیر گزروندین.
احساس میکردم حرف زدنش کمی راحت تر شده بود.
گفت: خواهش میکنم دکتر.امشب اینجام.این دختر اگه کاری داشت بهم بگید.
میدانستم به خاطر شیدا اینجا بود ولی گفتم:کشیکین؟
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت: نه..
کمی‌صورتش در هم رفت و ادامه داد: واسه بهار..
گفتم: پاشون؟
سرش را تکان داد و گفت: عکس گرفتن چیزی نبود ولی‌ گفتن تا فردا بمونه دکتر ارتوپد بییندش..الان مسکنش دادن.
اگر همان عصر برده بودمش ، دکتر هم بود.نباید ولش میکردم.
کمی مکث کرد و ادامه داد: عصر خوب بود.رفتیم خوابگاه بد شد.ولی عکسشم چیزی نبود.
گفتم: خداراشکر..
لبخندی تحویلم داد و به یکی از تخت ها که آن طرف اورژانس بود اشاره کرد و گفت: اونجام دکتر. چیزی شد بگید میام.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه پلیسی جنایی پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=16599
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.