| Tuesday 29 September 2020 | 06:21
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین رویای حقیقی پارت 6

رمان انلاین رویای حقیقی پارت 6

(ارتمیس)
فنقل جوجه چه چیزیم به من میگه با لطافت برخورد کن هه کم مونده بود خندم بگیره خوب شدم جلوی خودمو گرفتم وگرنه اون با اون رویی که داشت نمیشد جلوشو گرفت دیگه ازم حسابم نمیبرد.
بانمک بود با این که حرص درار بود ولی تو دل برو ،منکر زیبایشم نمیشم ولی بیخیال به من چه؟
گفت شیر برجسته باید سریع برم ببینم کسی از شمشیر زنا توی شهر میشناسن باید با پیدا کردن دزدا به چشم پدر بیام.
(جانان)
اومدم مطبخ شاید از این بیکاری خلاص بشم تارا اون جا بود خوشحال شدم حالا میتونستم یکم غیب کنم ولی از اونجایی که شانسم گل بارونه
ماریا دستور داد اتاقا رو تمیز کنم تقریبا اتاقا تموم شد که فقط اتاق سپهر مونده بود.
داشتم روتختیشو درست میکردم که درو باز کرد اومد داخل بهش تعظیم کردم احترام گذاشتم.
با یه لبخند اومد کنارم.
(سپهر)
وقتی تو اتاق دیدمش حالم خوب شد،کلا دختری بود که میتونست حال دل همه رو خوب کنه وقتی نزدیکش شدم چشم به دستمالی که دور گردنش بود افتاد دستمو دراز کردم سمت گردنش نگرانش بودم از دیشب فکرم پیشش بود میخواستم ببینم تو چه حالی زخمش عمیق نبود ولی خون زیادی رفته بود وقتی چشم به گردنش افتاد نفهمیدم چیشد.
(جانان)
سپهر اومد نزدیکم و دستمال گردنمو برداشت وقتی چشمش به زخمم افتاد سرشو بلند کرد با ناراحتی ازم عذر خواهی کرد اون چرا عذر میخواست؟
دستشو بلند کرد با نوک انگشتش زخممو لمس کرد خجالت میکشیدم ولی برای اون مهم نبود انگار با دستش جای زخممو نوازش میکرد حس قشنگی بود ولی باید عقب میکشیدم هر چی نبود اون یه شاهزاده بود و من یه خدمتکار اگه کسی میدید واسم بد میشد.
میخواستم عقب بکشم که نزاشت سرمو انداختم پایین باید بهش میگفتم که این درست نیست ولی با قرار گرفتن لباش روی گردنم نفسم حبس شد.
چشام از تعجب گرد شده بود گونه هامم سرخ سرخ مطمعن بودم چون اولین بار بود تو همچین موقعیتی بودم.
خوشم اومده بود حس شیرینی بود ولی حس خجالتم قوی تر بود و بهش غلبه میکرد خودمو کشیدم عقب سپهر انگار به خودش اومده باشه ازم عذر میخواست ولی من هنوز تو بهت بودم.
(سپهر)
وقتی زخمشو دیدم دلم جمع شد خیلی ناراحت شدم نفهمیدم کی خم شدمو بوسه روی زخمش زدم پیشمون نبودم خیلی حی خوبی بود بوی قشنگی میداد گردنش.حس میکردم واسم مهم شده این دختر زیبا.
ازش عذر خواهر کردم باورم نمیشد اون دختر زبون دراز اینجور خجالت بکشه صورتش سرخ سرخ شده باشه بهش گفتم؛
بد برداشت نکن بخدا دست خودم نبود فکر کن مثل یه برادر نگرانت شدم.
وقتی به جانان گفتم برادرانه قلبم جمع شد من چم شده بود چرا نمیفهمیدم دارم چه غلطی میکنم.
این حسی که دارم چیه عشقه یا چی ولی میدونم از حرفم بدم اومده بود دلم میخواست مان برگرده عقب ولی صد حیف که نمیشه تو چشمای جانان دلخوری رو میشد دید فرصت توصیح نداد خیلی سریع از جلوی چشام محو شد رفت.

(جانان)
وقتی سپهر بهم گفت برادرانه خیلی ناراحت شده بودم ولی واسه چی حواست هست دختر تو کی هستی چرا باید دلخور بشی تو مهلایی از دنیایی اوندی که هیچ کسو نداشتی حتی اینجام یه کنیزی پس انتظارات بیخود نکن میخواستی سپهر با اون شاهزاده ایش بیاد به تو چی بگه؟ دختره احمق.
ولی اعتراف که میتونم بکنم از سپهر خوشم اومده عشق نمیتونم بگم چون عشق خیلی مقدس بود ولی ازش خوشم اومده بود وای وقتی گفت برادراته ضد حال زده بود بهم.
تا غروب سرم تو کار خودم بود تارا هی به دستو پام میپیچید تا یکم خوشحال بشم ولی فایده ای نداشت که ماریا گفت باید غذای شاهزاده اریا رو ببرم چون حوصله نداشتن کنار بقیه بخورن و ترجیح دادن تو اتاقشون میل کنن.
با تارا غذا ها رو بردیم اجازه ورود خواستیم بدون این که سرشو بلند کنه گفت بزارین بریم ما هم اطاعات کردیم میخواستیم برگردیم که گفت وایسا من ایستادم بقیه هم تیستادن ولی گفت بقیه برن تو فقط وایسا.بقیه اطاعت کردن رفتن من ایستادم یه گوشه اروم گفتم؛
با من امری داشتین؟
_میدونم سواد نداری ولی چون کارم زیاده مستونی اینجا بیایی و این ورقه ها رو مرتب کنی کارم خیلی زیاده.
چرا بهم میگفت بی سواد انگار به غرورم بر خورده بود که اروم گفتم ولی من سواد دارم.
سرشو با تعجب بلند کرد گفت؛
_کی تو سواد!؟ ولی تو یه ندیمه ای چطور ممکنه؟
اوه اوه گند زدم رفت.
_واقعا سواد داری؟ بیا اینجا اینا رو بخون ببینم حقیقتو میگی؟
رفتم جلو میدونستم خطشون با ما فرق داره ولی تارا بهم یاد داده بود چون سوادم داشتم زود یاد گرفتم تارا خودم از بانوان دربار یاد گرفته بود وگرنه هیچ ندیمه ای سواد نداشت.
رفتم جلو شروع کردم به خوندن یکم تو روان خوانی مشکل داشتم ولی از هیچی بهتر بود بعد یکم خوندن فهمیدم مقاله های تجاری هستن یکم بعد خیلی راحت به اریا کمک کردم مثل برخورد اولش نبود خیلی خوش برخورد و مهربون بود فکر کنم خصلت همه شاهزاده ها این بود ولی به غیر اون وحشی ارتمیس‌.
حین حساب کتابا فهمیدم یه مشکلی هستبه اریا نشون دادم بعد یکم تمرکز متوحه شدیم یکی از کیسه های گندمو که تعداد بالایی هم بود رو دارن میدزدن هه اینگار ذات خوب بد همیشه هست .
تا نزدیکای صبح مشغول بودیم خیلی با هم صحبت کردیم دوست شدیم تازه بهم امروزو استراحت داده بود ممنونش بودم منو از فکرو خیال در اورده بود.
بهش گفته بودم باید روی وزرا که به خزانه دسترسی دارن تمرکز کنه احتمالا دزد یکی از اوناس وقتی رسیدم خوابگاه خیلی سریع از فرط خستگی زیاد بیهوش شدم وقتی چشامو باز کردم دیدم افتاب در حال غروب کردنه با ترس تو جام نشستم داشتم با هجله حاضر میشدم که یادم اومد تو مرخصیم خیالم راحت شد.
ضعف کرده بودم رفتم سمت مطبخ هنه ندیمه ها داشتن با حسادت نگاهم میکردن به خاطر یه روز خواب؟
بعد غذا حوصلم سر رفته بود به تارا گفتم بریم خارج قصر تو بازار یکم بگردیم تارا خم قبول کرد و راه افتادیم.
هوا هنوز روشن بود ولی وقتی تاریک میشد تو بازارچه اونقدر فانوس و شمع میزاشتن که خیلی زیبا میشد میخواستم یه گردنبند واسه خودم بخرن اخه خیلی خوشگل بودن

همین جور داشتم زیور الاتو نگاه میکردم سرم گرم بود که یهو تارا دستمو کشید گفت:
جانان اون شاهزاده سپنتا نیس؟
وقتی برگشتم دیدم اره همونه و چن نفر داشتن کشون کشون میبردنش چون ما از کوچه ای که بغلمون بود نگاه میکردیم کسی متوجه نشده بود .
ترسیدم اونا کی بودن که شاهزاده رو گرفتن باید یه کاری میکردم.
سریع به تارا گفتم بره دنبال کمک اولش قبول نمیکرد با اصرار من رفت منم رفتم دنبالشون.

_از زبان سپنتا:
همیشه دوست داشتم جزئی از مردم عادی باشم خیلی راحت تو کوچه خیابونا بگردم نه این که توی قصر زندانی باشم حس میکردم قصر جای من نیس من عاشق هنر های رزمی بودم مخصوصا شمشیر زنی و کشتی تمیرینات سختی میکردم هروز غروب میومدم بازار تا با پهلوانایی که اینجا دوره میگرفتن کشتی بگیرم امروزم استثنا نبود بعد کشتی میخواستم یکم بچرخم تو بازار از بغل یه کوچه داشتم رد میشدم که یکی جلوی دهنمو گرفت و چن نفر دیگه منو کشون کشون بردن داخل کوچه سعی میکردم از دستشون خلاص بشم تقلا میکردم ولی فایده ای نداشت اونا چن نفر بودن و من تنها در حین تقلا بودم که با ضربه ای که به سرم زده شد نفهمیدم دیگه چیشد.

_ جانان:
داشتم دنبالشون میرفتم شاهزاده بیهوش بود رو دوش یکی از اونا داشتن به طرف جنگل میرفتن
نمیدونستم چیکار کنم همین جور داشتم میرفتم سرعت اونا از من بیشتر بود مخصوصا این لباس دامن دار سخت بود دویدن که یه لحظه به خودم اومدم دیدم کسی جلوم نیس،
یعنی چی پس کجا رفتن همین الان این جا بودن وایی باید هر طور شده پیداشون کنم جون شاهزاده تو خطر .
تقریبا یک ساعتی بود داشتم میگشتم که از اون طرف جنگل صداهای شنیدم سریع به اون طرف رفتم که دیدم بعلهه عوضیا شاهزاده رو بستن بودن به درخت هی داشتن به شکمش مشت میزد بیچاره بهوش بود هی از درد فریاد میزد اون ضربه هایی که اونا میزدن ادمو میکشت والا .
باید یه کاری میکردم وگرنه جوون بدبختو میکشتن زیر پام یه کنده نازک درخت بود برش داشتم خوب بود واسه کتک زدن اروم اروم رفتم جلو حواسشون به من نبود یهو محکم زدم تو کمر یکیشون چوب من شکست ولی اون یارو اخمم نکرد .تف تو شانسم.
یعنی چی خوب این چه وضعیه ؟
از حرصم گفتم: خوب جونت در میومد یه اخ بگی دل من شاد بشه نمیبینی فاز جومونگ برداشته بودم فقط دیالوگ معروفشو نگفتم هااااا بود چیه چرا همتون اینجور نگاه میکنین مگه جن دیدین‌.
برگشتم سمت شاهزاده دیدم اونم با تعجب به من نگاه
میکنه اروم سرمو برگردونم اون دزدا با لبخند چندشی داشتن نگاهم میکردن اییی کثافت لجن.

چوب نصفمو محکم نگه داشته بودم اروم اروم چرخیدم طرف شاهزاده پشتم به شاهزاده بود اونام روبه روم چوب دستمم مثل چی جلوم نگه داشته بودم هی طرف یکیشون نشونه میرفتم داد میزدم طرفم بیایین کشتمتون
حالیم نمیشه انسانیین یا چی ها میکشم
یهو شاهزاده گفت: فقط مواظب باش النگوهات نشکنه پهلوان ولی باز ممنون بابت این کمک خیلی خیلی خوبت اخ.
یهو برگشتم طرفش با جیغ گفتم: اصن حقته همون میزاشتم این جا شما رو میکشتن خوبتون میشد دستم نمک نداره که داشت اینجوری نمیشد که
دیدم هی چشو ابرو میاد بهم ،! چیه چرا قیافتو کج میکنی؟
_سپنتا: واییی دختره خنگ پشتتو بپا الان میمیری .
نشسته اینجا واس من نطق میکنه.

_تارا:
با تمام توانم به طرف قصر دویدم نمیدونستم از کی کمک بخوام ناخوداگاه به سمت خوابگاه شاهزاده سپهر رفتم .
درو بدون اجازه باز کردم اینقدر ترسیده بودم که نمیدونستم دارم چیکار میکنم.
شاهزاده با تعجب به من نگاه کرد شاهزاده خانم هلنم اونجا بود شاهزاده هلن با عصبانیت فریاد زد چه خبرته؟! وقت عذر خواهی نداشتم فقط با عجله گفتم :خواهش میکنم شاهزاده سپهر جون شاهزاده سپنتا و جانان تو خطره خواهش میکنم سریع بیایین
شاهزاده سپهر با نگرانی از جاش پاشد:
_سپهر: چیشده چه خبره بگو از نگرانی مردم‌.
بیایین قربان چن نفر شاهزاده سپنتا رو با خودشون بزور بردن جانانم رف کمک کنه منم فرستاد کمک بیارم بیایین.
با عجله شاهاده و من به سمت بازار رفتیم وارد کوچه شدیم اون کوچه انتهاش به جنگل میخورد دیگه من نتونستم برم جلو یعنی شاهزاده نزاشت ولی خودشون رفتن دلم مثل سیرو سرکه میجوشید.

_ سپهر:
وقتی اون ندیمه بهم گفت جون سپنتا جانان تو خطر نفهمیدم خودمو چطور رسوندم اینجا با عجله سمت جنگل دویدم نمیدونستم کدوم طرف برم که نگام به رد پاهای زمین افتاد خدارو شکر که دیشب بارون اومده بود باعث شد زمین گلی بشه با تمام سرعتم به اون سمت رفتم.

_از زبان ارتمیس:
تموم شهرو زیرو رو کرده بودم ولی هیچ شمشیر سازی اون علامتو نمیشناخت یا نساخته بود سردرگم بودم شایدم اون ندیمه اشتباه دیده بود .
چون نمیخواستم کسی صورتمو ببینه یا منو بشناسه رومو با شال گرفته بودم هه ولی هر چی دلشون میخواست پشت من میگفتن .
واسم جالب بود اونا حتی نمیدونن من چجور ادمیم ولی اینجوری پشتم حرف میزنن و قضاوت میکنن.
از این رفتارا متنفر بودم .
داشتم اروم اروم به طرف قصر میرفتم که یهو اون ندیمه زبون درازو دیدم اون اینجا چیکار میکرد؟
از دوستش جدا شد چرا؟ نمیدونم چرا یه حسی منو میکشوند سمتش اول نمیخواستم برم ولی حسم قوی تر بود و منو دنبال اون زبون دراز انداخت.

_جانان:
اروم برگشتم طرف اون دزدا داشتن میومدن سمت من وایی چیکار کنم من اخه؟
اومدم بزنمشون خیلی راحت چوبو ازم گرفتن دستمو محکم گرفته بودن تنها صلاحی که داشتم صدام بود .
با تمام توانم شروع کردم به جیغ زدن منو انداخت رو کولش اون غول تشن بیریخت جیغ میزدمو دستو پامو تکون میدادم ولی کو فایده داشت مگه !

منو بردن پیش شاهزاده بستن به همون درخت هی تکون میخوردم ولی فایده ای نداشت وقتی برگشتم سمت شاهزاده دیدم داره با پوکر فیس نگام میکنه.
چیه چرا اینجور نگام میکنین؟ اصن پشیمونم اومدم کمکت همون بهتر میبردنت عوض دستت درد نکنه به من میگی النگوم نشکنه اصن من النگو دارم هان هان؟
_سپنتا: خدایا منو به دست همین دزدا میکشتی راحت تر بودم این ور ور جادو چیه انداختی جونم دختر جون تو با این هیکل ریزه میزت میخواستی اونا رو بزنی تازه واسه من تهدیدم میکنی ؟ تو یه زدن درست بلد نیستی اخه؟ عوض این کارت میرفتی کمک میاوردی به صرفه تر بود.
_جانان: اتفاقا فرستادم دوستمو کمک بیاره نمیدونی بدون شاهزاده خان اصن تقصیر منه کمک میکنم بعدشم مگه چش بود زدنم اون غوله به من چه؟
_سپنتا: از کل کل باهاش خندم گرفته بود تو این وضعیت داشتم با این کوچولو کل کل میکردم . حین فک زدن بودیم که یکیشون به حرف اومد.:
میخوام ببینم اون اردشیر عوضی برای مرگ پسرش چیکار میکنه وقتی داشت قبیله ما رو نابود میکرد به اینجاش فکر نمیکرد هان حالا تیکه تیکت میکنم و هر سری یه جا از بدنتو واسش میرفستم تا حساب کار دستش بیاد .

_جانان: وقتی اون اونجوری داشت میگفت از ترس خشکم زده تصورشم وحشتناک بود نگاه به سپنتا کردم دیدم با یه لبخند مسخره داره نگاهش میکنه.این چرا اینقده بیخیاله نمیگه یه بلا ملا سرش میارن؟
وقتی برگشتم به دزدا نگاه کردم دیدم دارن میان سمت من چرا! چرا !سمت من وایی.

همین جور داشتن میومدن طرف من که یهو یه جیغ ما فرا بنفش کشیدم که خودم کر شد گوشم.
_سپنتا: جانان ترسیده بود ولی من اصلا نمیترسیدم میدونستم دارن بلف میزنن اخ اگه دستم باز بود میکشتمشون .
اینا چرا دارن میرن سمت جانان نه اون دختر بیگناه چه تقصیری داره اخه میخواستم یه چیزی بگم که جانان یه جیغی زد که گوشام کر شد دیدم این اروم بشو نیس یهو داد زدم : یوااااش کر شدم چه خبرته؟
رو ره اونا گفتم:شمام مردین بیایین دستمو باز کنین مبارزه کنیم زورتون به دختر معصوم بی دفاع رسیده هااان بی غیرتا ؟
_خفشهه شووو شاهزاده خان به حساب تو هم میرسیم اول این خانوم کوچولو قهرمانو حالشو جا بیارم بعد میام سراغ تو عوضی.

 سپهر:

داشتم با عجله میدویدم که صدای جیغ جانانو شنیدم نه خدایا چیشده بهش خدایا خواهش میکنم سالم باشه اونو از تو میخوام محافظش باش.

_ارتمیس:
گم کرده بودم اون دختره سرتخو اخه اون این موقع اینجا تو جنگل چیکار میکنه؟ نکنه اون با اون دزدا دستش تو یه کاسه باشه؟ اخه یه دختر این موقع شب اینجا چه غلطی میکنه.
داشتم دنبالش میگشتم که صدای جیغ شنیدم به طرف صدا رفتم همین که رسیدم سپهر رو دیدم که داره با چن نفر جنگ میکنه چن تا ادمم جانانو سپنتا رو که دستشون بسته بودو داشتن میبردن با عجله رفتم کمکشون دونه دونشونو کشته بودم حالا دیگه فقط رئیسشون مونده بود میخواست فرار کنه که سپهر گرفتتش رفتم جلو: فکر کردی اینقدر راحت میتونی هر گهی بخوری بعد فرار کنی اره احمق؟
سپهر دست سپنتا و جانانو بازکن این اینو بسپر به من

_سپهر: وقتی رسیدم بهشون داشتن جانانو اذیت میکردن خون جلو چشامو گرفته بود با تمام وجودم ضربه میزدم ولی زیاد بودن میدیدم که دارن میبرنشون ولی نمیتونستم برم سمتشون تا میخواستم برم ادم میومد جلوم دیدم که ارتمیس یهو اومد خوشحال شدم اخه اون مهارت رزمی فوق العاده قوی داشت.
بعد این که جانانو سپنتا رو ازاد کردیم همرا با اون دزد کثیف به طرف قصر رفتیم جلوی در قصر تارا رو دیدیم با عجله اومد و جانانو بغل کرد .کع یهو سپنتا گفت:
_سپنتا: جانان خیلی ازت مچکرم که اومدی به کمکم شاید اگه نمی اومدی برادرا هم متوجه من نمیشدن از شمام تشکر میکنم تارا خانم . ولی جانان خواهش میکنم وقتی میترسی ولوم صداتو بیار پایین احساس میکنم از ناحیه گوش اسیب دیدم . برادرا از شماهم خیلی مچکرم مرسی که نجاتم دادین.
ارتمیس: لزومی به تشکر نیس وظیفم بود این یابو رو هم میبرم تحویل سربازا بدم تا فردا تکلیفش مشخص بشه شما هم بهتره برین استراحت کنین درضمن ندیمه جانان شما فردا میایین به خوابگاه من یه سری سوالات دارم ازتون.
_سپنتا: ممنون برادر که این دزدو تحویل میدی بعدشم نمیخواد اینقده جانانو اذیت کنین اون قصدش کمک بود فقط بلد نبود اصلاخودم از فردا بهت شمشیر زدنو یاد میدم بابت تشکر ازت فکر کنم برات خوب باشه خوشت میاد؟

_ارتمیس: بابت نجات تو نیس موضوع من فرق داره من میرم فعلا.فردا حتما بیا وگرنه تنبیه میشی.

_جانان:
از سپنتا خوشم اومده بود هورا میتونستم شمشیر زنی یاد بگیرم خیلی خوش حال بودم بابت این موضوع میخواستم موافقتمو بلند داد بزنم ولی از چیزی که ارتمیس کفته بود وحشت داشتم یعنی چی کارم داره؟ نکشتم واقعا؟ خدایا خودمو سپردم بهت.
سرمو که اوردم بالا سپنتا رفته بود فقط سپهر مونده بود هم ناراحت بودم ازش هم خجالت میکشیدم اروم شب بخیر گفتم میخواستم برم که یهو دستمو کشید تقریبا افتادم بغلش موذب بودم حس خجالتم داشت از تو میسوزوند منو لپام مطمعن بودم قرمز شده.

_سپهر : وقتی گرفتمش بغلم تلاطم قلبم اروم شد مثل اب رو اتیش بود واسم وقتی تارا بهم گفت تو خطره یا وقتی دیدم جلو چشام دارن میبرنش اونجا فهمیدم که این دختر چقد واسم مهم شده اگه کسی نبود یا اگه اجازشو داشتم اونقدر محکم میچلوندمش که جیغش دراد اره اعتراف میکنم دوسش دارم خیلیم دوسش دارم اونقد که دوس دارم تا اخر عمرم فقط کنارم باشه لبخند به لب.
یا همین جا تو بغلم زمان وایسه ولی میترسیدم بهش بگم قبولم نکنه جانان دختر محکمی بود ندیده بودم مثل کسای دیگه زود وا بده میترسیدم پس زده بشم ولی بغلش ارامشی داشت ارامشی بهم داده بود که نمیخواستم با هیچ چیز عوضش کنم.
اروم بهش گفتم خوبی؟
_اهوم خیلی ممنون که اومدین کمکمون اگه نبودین نمیدونستم چیکار باید میکردیم خیلی ممنون همیشه کمکم میکنین از لطفتون سپاس گذارم ممنونم شما دقیقا مثل برادر بزرگم مواظبمین.
نمیدونم چرا این حرف زدم ولی دلم خنک شد دیدم که چهرش تغییر کرد دستاش شل شد خودمو از اغوشش بیرون کشیدم شب بخیر گفتمو با سرعت به طرف خوابگاه دیویدم خندم گرفته بود کیف کردم اذیتش کردم تا اون باشه جای من تصمیم نگیره.

صبح وقتی از جام پاشدم خوشحال بودم بابت اتفاق دیشب ولی وقتی یادم افتاد قرار برم پیش ارتمیس ترس برم داشت.
لبام اویزون شد رفتم دستو رومو شستم یکم کار داشتم انجام دادم الان دیگه باید میرفتم خوابگاه ارتمیس دلم شور افتاده بود قلبم تن تن میزد ترس کل وجودمو گرفته بود ببین یه ادم چطوری منو رو به مرگ کشونده ها.

وقتی اجازه ورود خواستم اجازه سریع صادر شد انگار منتظر ورودم بود خدایا خودت محافظم باش.
اروم تعظیم کردم منتظر بودم حرفشو بزنه ولی سرش تو یه کتاب بود کمرم داشت دیگه له میشد اخه یکم خم کرده بودم تا کی باید وایسم اخه نیم ساعته سر پام.
_بشین.

چی با من بود ! حتما دیگه اروم نشستم اینقده ترس داشتم که شر شر عرق داشت ازم میرفت که یهو گفت:

_ دیروز تمام شهرو زیرو رو کردم ولی هیچ شمشیر سازی اون علامتی که گفتی نمیشناخت .مطمعنی اون یه شیر طلایی بود؟ میخوام برام بکشیش حتی اگه زیادم یادت نیس باید یه طرح اولیه ازش داشته باشم.
بببله سرورم شیر طلایی بود مطمعنم اگه کاغذ قلم بدین بهم حتما میکشم.
دقیقا چیزایی که یادم بودو واسش کشیدم دادم دستش .
بفرمایین این بود مطمعنم .
_امید وارم درست کشیده باشی میتونی بری.
بله سرورم میخواستم بلند بشم مردشور این دامنمو ببرم همین که بلند شدم دامنم رفت زیر پام از پشت داشتم سقوط ازاد میزدم چشامو محکم بسته بودم منتظر یه درد وحشتناک بودم که یهو حس کردم رو زمین هوا معلقم چشامو اروم باز کردم دیدم به فاصله دو انگشتی با صورت من شاهزاده هست ولی برعکس میدیدمش .
خاک تو سرم تو بغلشم هول کردم میخواستم سریع بلند بشم که باز پام سر خوردم این دفعه محکم تر سقوط کردم جوری که ارتمیسم نتونست بگیره محکم خوردیم زمین چشامو که باز کردم دیدم سقف فقط هست ولی چرا من درد حس نکردم هو دیدم بالا پایین میرم یکم سرمو برگردوندم دیدم دقیقا روی ارتمیس افتادم بیچاره صورتش سرخ سرخ بود سریع از جام پاشدم با پام دستشو له کردم اخش در اومد خدایا مرگم حتمی گریم گرفته بود دستمو گذاشتم زمین اون یکی دستمم از رومیزی گرفتم تا بلند شم چه لباسی دارم اخه‌
همین که خواستم بلند شم رو میزی سر خورد منم باهاش سر خوردم این دفعه با صورت رفتم تو صورت ارتمیس .
انا الله و انا الیه راجعون دختر خوبی بودم.

تمرین تموم شد یهو صدای دست زدن شنیدم وقتی برگشتم دیدم ارتمیسه وایی خدا رحمتم کنه.
سرمو انداختم پایین سپنتا هی سعی میکرد جلو خندشو بگیره میخواستم بگم منو جان جدت نجات بده که یهو زودتر از من رف خوب دیگه دختر خوبی بودم تمام شد .
ارتمیس یواش یواش داشت میومد جلو قلبم مثل گنجیشک میزد منم هی میرفتم عقب تیکه دادم به درخت اومد جلو دیگه نمیتونستم عقب برم دستشو گذاشت بغل گوشم اروم سرشو اورد جلو.
_فکر نمیکنی یه بدهی به من داری کوچولو؟
_بببب بخدا از قصد نکردم ببخشید دیگه ارتمیسی باور کن از قصد نبود.

_دختره خنگ ببین منو چجورم صدا میکنه ارتمیسی چیه ! وقتی بغلم بود با این که دردم گرفت ولی حس خوبی بود خیلی سبک بود انگار یه بچه بغلم بود الحق که هیکل خوبی داشت .
نمیخواستم کاریش کنم ولی لذت میبردم وقتی ازم میترسید .
اروم سرمو بردم جلو ..دوست داری سرتو با شمشیر ببرم یا دار بزنم؟
میدونستم تاثییر حرفم خیلی زود معلوم میشه دستمو برداشتم منتظر بودم فرار کنه و این طورم شد وقتی دستمو برداشتم سریع جیم زد خندم گرفته بود دختره دستو پا چلفتی.
با طرحی که بهم داده بود دستم یکم باز بود باید برم ببینم کار کیه ولی دلم میخواست برم پیش ملکه دوس داشتم ببینمش اروم رفتم به طرف خوابگاهش
پس هنوز نخوابیده بود . میخواستم برگردم که صدای اریا و اژانو شنیدم که میخندیدن.
چرا من نمیتونستم کنار مادرم باشم این سوالی بود که همیشه از بچگی تو سرم بود .
نمیخواستم مزاحمشون بشم سرمو انداختم پایین راه افتادم طرف خوابگاه ولی یه حسی مانع رفتنم میشد میخواستم برم دیدن مادرم .
اعلام حضور کردم جای تعجب داشت اجازه داد ملکه اون ته ته های قلبم یه حس خوب اومد یه لحظه وقتی وارد شدم دیدم جشن سه نفره داشتن تعجب کردم میخواستم دلیلو بپرسم که اریا زودتر گفت:
_برادر خوب شد اومدی ما جشن گرفتیم من تونستم کسایی که کیسه های گندمو میدزدیدو پیدا کنم البته اینم بگم با کمک جانان خیلی دختر باهوشی شاهنشاه هم از این کارم خیلی خوشحال شد و گفت به من افتخار میکنه‌.

تو دلم پوزخند زدم عیبی نداره یه کاری میکنم منم یه روزی ماییه افتخار بشم تو افکارم بودم که چشم خورد به شمشیر اژان دقیقا روی دسته شمشیر همون طرحی که جانان کشیده بود بودش اره مطمعنم نکنه؟
وای ملکه پشت این قضیس مطمعنم سر مو اوردم بالا به ملکه نگاه کردم وقتی چشش به من خورد اولش با مصمم بود ولی بعدش ترسو تو چشاش دیدم من ترسو خیلی خوب میشناختم باهاش بزرگ شده بودم و حالا اون تو چشمای مادرم بود ‌.
اروم ازاونجا اومدم بیرون نمیدونستم باید چیکار کنم تمام تفکراتم ریخته بود بهم باید به شاه میگفتم که این نقشه ها زیر سر مادر خودم بوده ؟
تو دوراهی عجیبی گیر کرده بودم .
رفتم به طویله و اسبمو برداشتم میخواستم برم یه جا که رهایی داشته باشم .

_جانان:
امروز قرار بود خانواده همسر ولیهد بیان به قصر تا مراسم عروسی رو به زودی برگزار کنیم خیلی شلوغ بود همه جا تارا رفته بود تا خوابگاه بانوشو جمع جور کنه.
داشتم سالن مراسمو با چن تا ندیمه دیگه تمیز میکردم که دیدم شاهزاده رایان خیلی غمگین افسرده داره میره سمت اتاقش تعجب کردم ایشون همیشه خندون بود .
نمیدونم چرا مثل بقیه اصلا از شاهزاده ها نمیترسیدم به غیر ارتمیس البته،ولی بقشونو میخواستم از کارشون سر در بیارم رفتم دنبال رایان دیدم تو حیاط زیر یه دختر خیلی افسرده نشسته اروم رفتم کنارش گفتم:
سلام شاهزاده شما این جا چرا نشستین ؟ مشکلی پیش اومده؟
_سلام جانان هییی چی بگم که دلم پره.
خوب بگو شاید کمکی ازم بر اومد.
_راستش من خیلی وقته دلمو باختم به یکی که از قضا اون از خاندانی که ولیهد داره ازدواج میکنه با بانوش.
تمامی بانوان دربار و اشراف زاده ها امشب جمع میشن برای اشنایی با عروس مطمعنم اونم میاد دلم میخواد از نزدیک ببینمش اونم منو دوست داره ولی مادرش خیلی سخت گیره نمیتونه جیم بزنه بیاد پیشم من واسه همونه ناراحتم.

الهی نمیدونم چی بگم والا چیکار کنم اخ. صبر کن یه فکری به ذهنم رسید ولی قول بده عصبی نشی‌.

_چرا عصبی؟!
اخ فکرم یه خورده مسخرس.
_نه بگو قول میدم استقبال کنم.

(پنج ساعت بعد)
_جانان خیلی ممنون از این فکرت ببین منو به چه ریختی در اوردی اخه.!

رایان خدایی اگه دختر میشدی رو دست شاه میموندی خیلی زشت شدی اینو گفتم از خنده روده بر شده بودم رایانو شبیه دختر کرده بودم لباسای زنونه پوشیده بود قرار بود هفت شب بانوان دربار جمع بشن دور عروس این یه رسم بود مثل این که و بعد هفت شب مراسم عروسی برگزار میشد و امشب اولین شب بود رایان نمیتونست دامنو جمع کنه هی میخواست بخوره زمین خیلی خنده دار شده بود.
رایان دستتو بده به من فقط بار صدمه میگم اونجا حرف نمیزنی مثلا تو لال هستی و یکی از دوستای من قول دادیا .
_باشه دیگه چن بار میگی ولی تو هم قول دادی این مثل یه راز می مونه ها اوکی؟

باشه باشه قول میدم.
تقریبا تا شب درگیر رایان بودم هی داشتم یاد میدادم رفتارای زنانه رو خیلی بانمک بود هزار بار از خنده میفتادم زمین اونم حرص میخورد مخصوا وقتی عشوه میومد.
بلاخره وقت جشن رسید .
_جانان من استرس دارم .
هیییس اروم باش نفس عمیق بکش بیا بریم .
تو راه بودیم داشتیم به سمت سالن جشن میرفتیم که یهو سپهرو جلو روم دیدم واییی کاری نکنه یهو جلوی این رایان ابروم بره.

_سلام جانان خوبی داری میری جشن؟ این بانوی زیبا هم دوستته؟

کی رایانو گفت زیبا؟ یه نگاه به رایان کردم که سرخ شده بود یه نگاه به سپهر این با رایان بود زیبا واقعا؟
خدایا کمک کن نترکم از خنده اروم سرفه کردم تا خندم جمع بشه اهم اهم بله سپهر خان داریم میریم جشن ایشونم یکی از دوستان زیبای من هستن. زیر زیرکی داشتم میخندیرم که یهو پهلوم سوخت رایان وحشی‌‌.
یهو خم شد زیر گوشم گفت:
_عمتو مسخره کن خیلیم زیبا هستم دیدی که داداشم گفت بهم زیبا.
اره ارواح عمت خیلی زیبایی میترسم بدزدنت رایان یا همون یسنا جان.دوباره پهلوم سوخت خداااا پهلوم دیگه پهلو نمیشه مطمعنم.
_سپهر: جانان چیزی شده؟ چرا هی قرمز میشی؟هیهیچی چیزی نیست دیگه ما بریم فعلا شاهزاده .
از سپهر خدافظی کردم تا بیشتر از این سوتی ندیم رفتیم تو سالن اوه اوه پر دختر بود خدایا دخترا اینجا ادا نیان زشت بشه جلو رایان ولی فکر کن وای خیلی باحال میشه.
با رایان رفتیم بین جمعیت هر کی رد میشد به رایان نگاه میکرد تارا اومد پیشم ازم پرسید :
_جانان این دختره کیه اوردی من نمیشناسمش چرا؟
یکی از دوستامه تازه دوست شدیم خارج قصر زندگی میکنه دلش میخواست تو جشن باشه گفتم بیاد.
_اهان خوشبختم از اشنایتون…. ببخشید اسمتون….
رایان میخواست دهنشو باز کنه که با پام زدم به پاش سریع گفتم یسناس اسمش یسناس بعد متاسفانه مشکل تکلم داره نمیتونه درست صحبت کنه برای همون همیشه ساکته.

_وای الهی خوشبختم یسنا جون.
میخواستم با تارا برم پیش بانو که یهو رایان با ارنجش زد به پهلوم محکم …اخخ……
_چیشد جانان خوبی؟
اره اره یهو پام پیچ رف تو برو تارا منم میام برو.
_ باشه مواظب خودت باش خدافظ یسنا جون.
چته وحشی پهلوم کبود شد چرا میزنی.
_جانان اوناهاش راحله اونجاس کنار مادرش ببین الهی قربونش برم چه خوشگل شده.
اروم برگشتم نگاهش کردم دماغمو چین دادم دهنمم کج کردم: ایییی جمع کن خودتو زشته دِهه بیا بریم پیشش ببینم کیه این راحله خانم.
_وای جانان توروخدا من خجالت میکشم راحله بفهمه من با این قیافه اومدم..

خیلیم خوش حال میشه کسی که عاشقشه اینجوری کرده خودشو اومده دیدنش نگران نباش بیا.

وقتی رسیدیم به طرف عشق رایان رایان هی زول زده بود بهش اروم زدم به پاش تا سوتی نده مادر دختره مثل جادوگرا بود از بس سخت خشن بود اروم سلام دادم با تعجب ما رو نگاه میکردن مادرش گفت: چیکار داری ندیمه؟ چرا اومدی پیش اشراف زاده ها؟
ویی منو میگی میخواستم برم موهاشو بیخ تا بیخ بکنم زنکیه بد اخلاق ولی برعکس مادرش دخترش اینقده اروم بود خیلیم ناز بود یه لبخند ملیحم رو صورتش بود میخواستم بگم دخترتونو بانو صدا میکنه که شاهزاده هلن یهو سلام کرد.
تعظیم کردم سرم پایین بود نشناخته بود منو اروم به دختره چش ابرو اومدم این رایانم که مثل خلا زوم بود رو راحله .
دختره هم از نگاه اون تعجب کرده بود اروم در گوشش گفتم باید با من بیایین منو شاهزاده رایان فرستاده.
تا اینو گفتم یه لبخند عریض زد که دندوناش ریخت بیرون وا چه وضعشه اروم خوب.
یهو صدای هلنو شنیدم.
_وایسا ببینم تو همون دختر بی نزاکت نیستی؟
یا خدا شناخت منو .
سلام بانو .
_این جا چه غلطی میکنی مگه تو این جشنا اجازه ورود کسایی مثل تو هم هست.
حرصم گرفته بود مادر راحله هم با پوزخند نگاهم میکرد حس تحقیر وجودمو گرفته بود یهو دستم گرم شد برگشتم دیدم رایان داره نگاهم میکنه اروم چشاشو بست باز کرد فهمیدم میگه بیخیال باشم اروم تعظیم کردم ولی بی جواب نمیموند واس همون گفتم:
وقتی کسانی که با این طرز تفکر هستن رو راه میدن مطمعن باشین مثل منو امثال منم راه میدن حالا هم معذرت میخوام بانو راحله باید بیان قسمت حنا گذاری با اجازه دست راحله رو گرفتم کشیدم با عجله از اونا دور شدیم اخییییش دختره پرو.
یهو رایان محکم زد تو کمرم گفت:
_ عالی بود جوابت خوشم اومد .
نه پس میخواستم بذارم هر چی میخواد بگه!؟
منو رایان در حال حرف زدن بودیم یهو یاد راحله افتادم برگشتم دیدم با دهن باز چشاش ورقلمبیده داره مارو نگاه میکنه اوه اوه گند زدیم دستشو گرفتم کشیدم یه گوشه میخواستم بهش بگم دیدم نگاه مادرش رو ماست خیلی اروم تعظیم کردم ظرف حنا رو برداشتم میمالیدم به دستش اروم زیر لب گفتم:

خواهش میکنم داد نزنین حالت صورتتونم درست کنین مادرتون زوم رو شما ایشون شاهزاده رایان هستن بخاطر دیدن شما اینجوری لباس پوشیده تا ببینتتون.
فقط یه جوری رفتار کنین که لو نرین.
حنا رو دادم دست رایان خودمم ازشون دور شدم تا یکم تنها باشن.
از این همه شلوغی سرم درد گرفته بود میخواستم برم تو هوای ازاد.
از در پشتی خارج شدم رفتم طرف برکه کوچیکی که توی باغ قصر بود دلم رود خونه رو میخواست نمیدونم چرا اونجا اروم میشدم میخواستم از روی پل رد بشم گه یکی دیدم روی سنگا نشسته ترسیدم میخواستم برگردم دامنم رفت زیر پام و بوم.
اخ اخ ماحتحتم دیگه ماحتحت نمیشه صفحه تخت تخت شد.
فهمید اون کسی که نشسته بود با عجله اومد ترسیدم میخواستم جیغ بزنم دیدم سپهر خیالم راحت شد.
_جانان تویی چیشد بهت چرا مواظب نیستی اخه عزیز من بیا دستتو بده من.

از جام پاشدم ، خیلی ممنون سپهر اخه دیدم یا سایه اونجاس ترسیدم فکر کردم دزده.
_نگرانتم ولی حق داری از وقتی دیدمت همش بلا سرت میاد .
خواستم حرفو عوض کنم گفتم:
برکه قشنگیه نه؟
_اهوم خیلی زیباس ببینم من این جوری حس میکنم یا واقعا سرد شده هوا با این که نزدیک بهار ولی خیلی سرد شد یهو.
بله خیلی سرد شده حس میکنم برف بباره.
این جوری بود یا من حس میکردم سپهرم مثل من نمیتونه راحت خرف بزنه هی خرفو عوض میکنه؟

_شاید احتمالش هست، راستی چرا توی جشن نیستی تو، مگه مراسم حنا نیست؟
اره ولی حوصلم سر رفته بود نوبت ندیمه ها الان نیس الان اشراف زاده ها میزنن.
ولیهد ازدواج کردن نفر بعدی شمایین دیگه شما باید ازدواج کنین.
نمیدونم چرا وقتی این خرفو زدم دلم گرفت مطمعن بودم منو سپهر بهم نمیخوریم اون شاهزاده من ندیمه شاه اجازه نمیداد هرگز سرمو انداختم پایین چشام پر شده بود شاید سپهرم اینو میدونست که چیزی نگفت. سعی میکردم اشکم نریزه دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بلند کرد.
_جانان خوبی؟ چرا چشات غمگین شده؟
هیچی هیچی دلم برای خانوادم تنگ شده اخه امروز سالروز فوتشونه (ارواح عمم)

پارت گذاری روز های شنبه..

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رویای حقیقی
  • ژانر: تخیلی
  • نویسنده: Hani
  • 17 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 3,510 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16594
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • زهرا
    پنج‌شنبه 17 سپتامبر 2020 | 1:20 ق.ظ

    سلام نویسنده جان
    میگما رمانت خوبه‌ها ولی یکم دیر پارت میذاری اگه میشه این مورد رو درست کن

  • Haniyeh Abaasi
    سه‌شنبه 22 سپتامبر 2020 | 4:58 ب.ظ

    گلم بخدا درگیرم چشم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.