| Saturday 26 September 2020 | 04:27
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین نوازش پارت ۱

رمان آنلاین نوازش پارت ۱

رمان آنلاین نوازش پارت ۱

مقدمه

در همه زندگی
ما نیازهایی داریم که باید تامین شوند
چه مالی و چه معنوی
نوازش،
ما در اثر نوازش میتوانیم بهترین حس معنوی را بر خود القا کنیم
ولی وای بر روزی که نامت نوازشگر زبان ها ولی خود محتاج نوازش باشی …..

                            ♡︎♡︎♡︎

آرام در خانه فلزی زنگ زده خانه را گشودم . وارد حیاط کوچک با کاشی های شکسته شدم ، به لطف درختان تازه جوانه زده شده ، حیاط خانه را سایه ای در بر می‌گرفت ، به سمت پله های باریک خانه رفتم ، کفش های خاک خورده ام را درون جا کفشی جا دادم ، نفس عمیقی کشیدم و در چوبی خانه را گشودم ، کسی خانه نبود ، کمی سرم درد میکرد اما درد روح نوازش طلبم دردش بیشتر بود ، به طرف اتاق مشترک خود و خواهرم رفتم ، در با صدای گوش خراشی گشوده شد ، به طرف تخت خودم رفتم و خود را روی تخت همچون سنگم رها کردم ، عالم گذشته مرا با خود برد؛ زمانی که درس هایم را مو به مو می‌خواندم تا دو سال قبل از ۱۸ سالگی از این روستا فرار کنم ، در روستا رسم است دختر هارا بین ۱۵ تا ۱۸ سالگی به کلفتی خانه شوهر میفرستند ، از این تشابهی که کردم خنده ی کوتاهی سر دادم ، دروغ نمی‌گویم ، اینجا کسی ارزش دختر را نمی‌داند ، فقط به فکر وارث پسر هستند . آن هم از پدرم که تا سومین فرزندش پسر شد نه به من و نه به خواهر بزرگترم نگاهی انداخت ، نازنین در سن ۱۷ سالگی به عقد پسر بزرگ خان که ۲۵ سال سن داشت در آمد ، اکنون او ۲۰ ساله است ، من در آن زمان هیچ توجهی به اطرافیانم نداشتم تا فقط بتوانم نابغه بودنم را حفظ کنم ، اما چه فایده! وقتی در دبیرستان فرزانگان شهر قبول شدم ، پدرم با بی‌مهری آرزوهایم را پس زد و در آخر گفت :
«درس که پول نمیشه ، برو بشین دو تا غذا از ننت یاد بگیر فردا که شوهرت ازت دو لقمه غذا خواست و بلد نبودی تو رو پس کلم نزنه »
همیشه خنجر در قلبم فرو شد با بی‌مهری های پدرم ، مادرم هم تا “سام” به دنیا آمد قید من و نازنین را زد ، من وقتی دوساله بودم سام به دنیا آمد و من عاجز ماندم از یک نوازش مادرانه .
ساناز آذری ، ۱۶ ساله ، متولد ۱۵ شهریور ، در روستایی قدیمی در آذربایجان شرقی ، پدرم کشاورز است و مادرم خانه دار ، خانه مان که نه خرابه کوچکمان هم بوی بدبختی میدهد
در تختم غلطی خوردم ، کاش این زحماتی که در این مدت کشیدم ، با باد هیچ همراه نشود ، نمیدانم زندگی چه معنایی دارد ، آخر از وقتی به دنیا آمدم بدبختی هم آوردم ، مادرم میگوید وقتی تو پا به زندگی ما گذاشتی ، پدرت بیماری شدیدی گرفت و نحیف شد و آن هم از صدقه سری توست ،
او هنوز هم به این ها خرافات اعتقاد دارد ، مانتو شلوار مشکیم را از تنم جدا کردم ، اگر پدر میفهمید که صبح آن زودی به شهر برای کنکور رفتم ، حتما مرا زیر کمربند چرمش سیاه میکند ،
هنوز هم درد چندین ماه پیش در وجودم اعلام حضور میکند ، پیراهن گلدار بلندم را تنم کردم ، مانتو قرمزم را تنم کردم و روسری گلدار هماهنگ با پیراهنم را دور سرم پیچیدم ، به طرف اینه برگشتم ، خدا را برای این چنین زیبایی شاکرم ، موهای طلایی مانند که فر های ریزی هستند و رنگ چشمان سبز ابیم ، جهانی برای خودشان ساخته اند ؛ فقط کمی لب هایم زیاد حجیم اند، البته خدا را برای اینهمه زیبایی که به من داده شاکر هستم ، اما کاش بجای چهره و اندام ، به من کمی مهر و محبت بدهد ، هنوز آن شب هایی که مرا در اتاق، برای بلند کردن صدایم به روی سام حبس میکردند یادم نرفته ، از این زندگی و خانواده متنفرم ، خواهرم مثل یک جنس به ازای ۵۰۰ سکه طلا به فروش شوهرش رفت . چون او پسر خان بود و زندگی بیمار مارا کمی با پول دوا میکرد ، اما خوشحالم که خواهرم در تهران مثل یک ملکه پیش شاه دلش زندگی میکند ، آرام از اتاقم خارج شدم ، شاید بهتر است پیش پدرم بروم تا کمی کمکش کنم تا کارش سهل تر باشد ، کلید خانه را برداشتم و بیرون رفتم ، راهم را برای رفتن به زمین خودمان کج کردم ، اما گوشه ای از قلبم مانع رفتن میشد . به خودم نهیب میزنم : من مثل آنان از سنگ نیستم ، باید بروم تا بفهمند سانازی هم وجود دارد
در راه رفت همه زن های روستا به من نگاه خریدارانه ای مینداختند و سپس زیر گوش هم پچ پچی میکردند و راهشان را راست میکردند و می‌رفتند ، بی توجه به آنها وارد زمینمان شدم اما هیچکس نبود ، کاش قبل از آمدنم با آنان صحبتی میکردم ، من که تا اینجا آمده ام ، چرا وارد زمین نشوم ؟
زیر سایه درختی جای گرفته بودم و به دوردست های بی انتها می‌نگریستم ، آینده هم چیزی مثل این بی انتهایی است ،
«خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار»
همین که خواستم قامت راست کنم ، صدای ماشینی چشمان مرا به روی خود دوخت ، ،
صدا این مژده را میداد که دور است ، پا تند کردم و از زمین بیرون رفتم و دوییدم ، پیراهنم را کامل در دستانم گرفته بودم و پاهایم تا بالای زانویم نمایان میشدند ، اما این ها دلیلی برای کم کردن سرعت من نبود ، بالاخره صدا خیلی از من دور شد و من هم به روستا رسیدم و به طرف خانه کوچکمان پا تند کردم ، ناگهان چشمم به عظمت خانه خان بزرگ « حاج آقا محمود آذربایجانی اصل » افتاد .
سرم را به طرف مخالف چرخاندم تا بیشتر از این امیدم را از دست ندهم …
در راه اکثریت مرا با تعجب مینگریستند ، حق میدهم ، من لحظه ای هم سرم را از میان کتاب هایم بیرون نیاوردم تا اطرافیان به زیبایی چشمگیر من پی ببرند .
خود را به داخل خانه انداختم و از پشت در اتاقم حوله ای با پتوی مسافرتی هم برداشتم ، حمام ما در حیاط بود و این قضیه برای منِ دختر بسیار سخت و دشوار بود .
حوله را دور تنم پیچیدم ، پتو را روی شانه هایم جا دادم و از حمام به درون خانه دوییدم اما قبل از اینکه پایم به داخل خانه برسد با جسم سختی برخورد کردم و چند قدمی به عقب رفتم ؛ در همان لحظه پایم پیچ خورد و کم مانده بود و نقش بر زمین شوم که از طرف آن جسم دو دست مردانه دور کمر باریکم پیچیدند و من را در هوا معلق ساختند ؛ پتوی کوچک هم از سر شانه هایم افتاد و من فقط با یک حوله دور پیچم ، جلوی یک مرد حاضر شده بودم و او هم در حال دید زدن من بود ، موهای فرم یک طرف صورتم را کامل پوشانده بودند و فقط با یک چشم ،در چشمان آن پسر که بی‌شباهت به چشمان محمود خان نبود خیره بودم ، اما سریع به خود آمدم و دستهایش را از دور کمرم آزاد کردم و پتو را برداشتم و وارد خانه شدم و بی معطلی به طرف اتاقم پرواز کردم .
پشت در سر خوردم ، احساسات خوبی را از آن مرد دریافت نکردم ، کاش اول نگاه میکردم بعد شروع میکردم به دوییدن .
موهایم را با آرامش شانه کردم و سپس همان لباس هایم را پوشیدم ولی اینبار روسری گلدارم را روی سرم جا ننداختم ، رو به روی آینه موهای ابریشمی ام را کنار گوشم بافتم ، حالت نمناک شان حس خوبی را در جان و دلم جاری میکرد .
از جلوی اینه ام کنار رفتم و راهی آشپزخانه شدم ، مادرم بدون هیچ احساسی گفت :
-اقا حامد رو دیدی؟

  • نه اون کیه ؟!
  • ههه، میدونستم دختر بی دست و پایی هستی وگرنه الان با ۱۰۰۰ تا سکه بدون توی شرخر داشتیم زندگیمونو میکردیم ، برو گم شو تو اون اتاقت قبل از اینه بیام بکشمت ! دختره ی چشم سفید.
    بدون توجه به او به اتاقم رفتم ، کاش اکنون نازنین پیش من می‌بود تا کمی با او درد و دل کنم .
    به طرف تختم رفتم و از لبه ی دیوار کتاب هایم را بیرون کشیدم ، با ورق زدنشان گویی روح تازه ای وارد بدن بی جانم میشد !
    کتاب های تست را روی تخت گذاشتم و مثل همه آن ده سال قبل شروع به تست زنی کردم . هیچ تفریحی شامل حال من بجز درس خواندن نمیشد ، کاش زحماتم پاسخگو باشند و از این روستای بیروح بیرون روم .
    اگر بروم حتی اگر پشت گوشم را ببینم هم به اینجا نمی آیم .
    کتاب هارا جمع کردم و مثل همیشه خود را زیر پتو جا دادم و خود را به دست فرشته ی بی‌خبری خواب سپردم…..
    با صدای نازنین چشمانم را گشودم ، کمی به صدا دقت کردم اول باورم نمیشد که او اینجاست اما اکنون صدایش این فرضیه را رد میکرد و نظریه ای به وجود خواهر نازنینم ساخته میشد . با شوق و ذوق به طرف در رفتم اما قبل از اینکه دستم را روی دستگیره بگذارم ، نامه ای چشم های مرا به خود دوخت.
    آرام بر داشتم که چشمم به خط زیبای سام افتاد ، به او غبطه میخورم که با پسر بودنش اینچنین خط خیره کننده ای دارد اما من که دخترم از یک پسر هم زشت تر مینویسم ، البته این هم اتفاق خیلی خوبی است که هیچکس توان خواندن خط مرا ندارد .
    سریع نامه را خواندم ، بیشتر از همیشه ناراحت شدم و قلبم فشرده شد
    نامه : « ساناز بهتره جیکت در نیاد ، نازنین حاملست و نباید فشار بهش وارد بشه و مامانم گفته تو حق نداری نازنین رو ببینی تا خدایی نکرده از تو چیزی نخوره تا بچه شبیه تو نشه ، صداتو هم ننداز رو سرت به نازنین گفتیم رفتی پیش دوست خل و چلت ، خفه شو و بشین ، از شامم خبری نیست اگه اونا رفتن ، بعد اینکه خوابیدیم میتونی بیای دو تا لقمه کوفت کنی ولی چه بهتر که اونم نخوری تا خرج رو دست بابا نزاری »
    چشمانم را بستم ، بستم تا این بی مهر و محبتی را نبینم ، نبینم تا نشکنم ، نشکنم چون راه من طویل است .
    احساس ضعف داشتم ، چشمانم را آرام روی هم گذاشتم تا این ضعف را تحمل نکنم .

احساس ناتوانی داشتم ، به هزار زور و زحمت چشمانم را باز کردم که سام به سرش کوبید و گفت : بیا ، من که گفتم شانس نداریم
همه از اتاقکم بیرون رفتند ، با حالی خراب از روی تخت بلند شدم و خود را به یخچال آشپزخانه رساندم که مادرم دستم را گرفت و محکم کشید که روی زمین افتادم و کمرم به کابینت خورد ، حس درد و ناتوانی در همه جایم پیچیده بود که مادرم گفت :

  • جرئت داری بیا به یخچال من دست بزن
    +فقط….. آب ….. میخوام
  • به درک ، دست نداری پاشو دو قلوپ آب بخور ، تا لنگ ظهر میخوابی ، انتظار داری کلفتی هم بکنم برات ؟!
    با حرص پشتش را به من کرد و رفت . همه زورم را جمع کردم و از یخچال برای خودم غذایی بیرون کشیدم و با همان سردی خوردم ، مهم نبود که گرم کنم ، بیشتر میخواستم که بخورم تا گرم کنم .
    بعد از آنکه دلی از عزا در آوردم ، روسری به سرم بستم و راهی خانه درسا شدم….
    درسا دوست دبیرستانی من بود ، در پایه دوازدهم با همدیگر آشنا شدیم ، وضعیت هردوی ما شبیه به هم است. ولی او واقعا ۱۸ سال دارد و پدرش را هم در شهر از دست داده است . بخاطر همین مادرش راهی روستا شده است تا آن روز ها برایش تداعی نشوند .
    آرام زنگ در را به صدا در آوردم ، وضع مالی خانواده درسا خوب بود، فقط پدر نداشت ، همین !
    در باز شد و من هم آرام وارد شدم ، درسا در چارچوب در خانه حاضر شد ، موهای او رنگ شده بود و چشمان آبی رنگی داشت ، در کل دختر قابل ستایشی بود .
    همدیگر را در آغوش گرفتیم و بعد از تعارفات خاله جان به طرف اتاق درسا رفتیم ، با بغض همه اتفاقات را تعریف کردم و او سر انجام مرا در آغوش گرم خود فرو برد .
    در مورد کنکور هم صحبت کردیم و گویا هر دو به یک نحو در آزمون شرکت کردیم ، بالاخره مرا رها کرد و رفتم .
    در راه برگشت چشمم به ماشین مدل بالایی افتاد ، اما من هیچ ارزشی برای چیز های مادی قائل نیستم ، شادی معنوی خیلی بهتر از شادی مالی است .
    اما من از همه نوع حاجتمند هستم .
    «عدالت خدا همین بود ؟!»
    از کنارش گذشتم و راهی خانه شدم ، کاش میتوانستم نازنین را ببینم ، دلتنگ درد و دل کردن با او هستم اما امان از دست این روزگار که قلمش به شادی من نمی‌چرخد .

شهریور ماه :
چشمانم را آرام گشودم ، فقط خدا خدا میکردم که نتایج کنکور همین امروز آماده باشند ، از اتاق بیرون رفتم که دیدم همه در تلاطم هستند .

  • مامان چه خبره ؟! چرا اینهمه سر و صدا هست ؟!
  • ههه ، بهتره بری با دمت گردو بشکنی ، خواستگار داری ! اونم پسر خان ، حامد ، نگو تو هم بلدی از این کارا .
    دهنم همچون غاری باز ماند ، این حرف های مادرم کمی سنگین بود ، آخر من ، یعنی اکنون ، خدای من نمیدانم چه باید کنم !
    مادرم دستم را گرفت و من را در حمام انداخت ، زیر شیر آب هم اشک هایم مجال نمی دادند ، گویا در مسابقه ای حاضر شده اند .
    از حمام بیرون رفتم و سریع خود را به اتاقم رساندم ، حالم کمی بد بود .
    به لباس حریر سفید که گل های رنگارنگی داشت و روی تنم جا خوش کرده بود نگاه کردم ، شال تک رنگی را روی سرم انداختم ، لازم به چیز دیگری نبود ، لباسم آستین دار بود.
    در آینه به قیافه ام پوزخندی زدم و مرطوب کننده را روی پوست صورتم زدم ، دلم میخواست هق بزنم ولی نمیشد.
    با صدای در خانه که از آمدن آنان خبر می‌داد از اتاقم خارج شدم ‌….

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: نوازش
  • ژانر: اجتماعی ، عاشقانه ، غمگین
  • نویسنده: ثمین باقرزاده
https://beautyvolve.ir/?p=16633
لینک کوتاه مطلب:
درباره ثمین باقرزاده
سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩ ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.