| Sunday 27 September 2020 | 13:35
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت4

رمان آنلاین سناریو پارت4

خسته و کوفته در خونه و باز کردم

مهان-سلام خواهری

-سلام عزیزم

مهان-بشین برات شربت بیارم

با لبخند گفتم

– مرسی

مقنعم و از سرم دراوردم

بعد چند مین ماهی و دوقلوها همراه مهان اومدن

مهان به همه از معجون مخصوصش تعاروف کرد محتوای لیوان سر کشیدم

– دستت درد نکنه

مهان-نوش جونت حالا بگو ببینم امروز چیکار کردی؟

– رفتم باشگاه از اونور هم رفتم دانشگاه

مهان-دانشگاه برای چی؟

-استادی

مهان-نـــــــــــــه؟

-اره ؟

سوگل-وای خوش بحالت

-چطور؟

نازگل-اخه ماهم همیشه دوست داشتیم استادی معلمی چیزی بشیم

-خوب چرا سعیتونو برای رسیدن به ارزوتون نمیکنید؟

سوگل-خوب وقتش نیست کارای خونه هست

یکم فکر کردم و گفتم

-خوب الان چه مدرکی دارید؟

نازگل-تا دیپلم خوندیم

-از امروز شما سه تا میشینید برای کنکور میخونید مهان هم امسال کنکور داره

سوگل-نه نهان جون دستت دردنکنه ما نمی تونیم مامان و دست تنها بزاریم

-نگران ماهی جون نباش من برای کارای خونه هفته ای کارگر میگیرم و ماهی جونم فقط کارای اشپزخونه و انجام میده شما هم باید قول بدید که تمام سعیتونو برای قبولی تو کنکور کنید

ماهی-من برم میز و بچینم

نازگل و سوگل اومدن و بغلم کردن و در همون حال گفتن

دوقلوها-خیلی ممنونیم

-قابلی نداره هر چی باشه شما هم خواهرای کوچیکمید نه؟

مهان با جیغ گفت

مهان-آی خواهرمو دزدیدن

و خودشو بین ما جا کرد

با این حرکتش هممون به خنده اوفتادیم

سوگل ضربه ای به سر مهان زد و گفت

سوگل- حسود

مهان به تلافی و نیشگونی از بازوش گرفت و گفت

مهان-از الان باید اقدام کنم وگرنه فردا فقط…

ازشون فاصله گرفتم و به سمت اشپز خونه رفتم

ماهی جون داشت گریه میکرد

رفتم سمتش و گفتم

-ماهی جون چرا گریه؟الان باید خوشحال باشی که؟

ماهی-نه دخترم اشک شوق بعد از رفتن شوهرم من نتونستم تمام خواسته های دخترارو فراهم کنم با اینکه خودشونم چیزی نمیگن ولی خوب من میفهمم چی میخوان از چشاشون میخونم که چی میخوان ولی کاری از دستم بر نمی اومد مدیونتم دخترم

-نگو اینجوری ماهی جون اوناهم هرچی باشن مثل مهانن برام بالاخره باید برای خواهرام کاری انجام بدم یا نه؟

ماهی-خوش بخت بشی مادر

باز هم همون پوزخندم روی لبام شکل گرفت زیر لب گفتم

-خوش بختی؟ ماهی جون خیلی وقته که منو خوشبختی دو خط موازی شدیم

ماهی-ناشکری نکن دخترم همه چی و بسپار به خدا

لبخندی زدم و به سمت اتاقم رفتم و دوشی گرفتم شدم عین این اردکا سروتهمو بزنی تو حمومم

از حموم که بیرون اومدم  و یه پیرهن چهارخونه مشکی سفید و جین مشکی پوشیدم  وسروته روی تخت دراز کشیدم سیگارم رو اتیش زدم کردم

 به عکس خودمو اتردین خیره شدم

قشنگ اون روز و یادمه اخرین سفرمون به شمال لب ساحل بودیم اتردین منو بغل کرده بود و میچرخوند منم دستا مو باز کرده بودم و جیغ میکشیدم

این عکس و هم خواهرکوچیک اتردین،اترین یهویی ازمون گرفته بود الان هم همراه شوهر و دختر چهارسالشون ابدیس توی المان زندگی میکنن

به عکس بعدی نگاه کردم روی شونه اتردین بودم و موهاش و میکشیدم اتردین هم با خنده سعی میکرد دستم و از موهاش جدا کنه

عکس بعدی از چشای همرنگمون بود

بعدی  توی جشن تولد پونزده سالگیم بود زانو زده بود و حلقه ای رو تو دستش گرفته بود منم از شدت خوشحالی روپای خودم بند نبودم  از اون شب من نشون شده ی اتردین معرفی شدم اما این خوشی دوسال بیشتر دووم نیاورد و…

اون روزا بهترین روزای عمرم بود

کل اتاقم شده بود از عکسای خودم و خودش

“چرا اون کارو با من کرد؟”

سوالی که همیشه و هر کجا ذهنم و درگیر خودش کرده بود و جوابی براش نداشتم

با درد چشامو بستم

در یک تصمیم انی بلند شدم و تمام عکسای دونفرمون و همراه کتم برداشتم و با دو به سمت حیاط رفتم

مهان که منو اونجوری دید دنبال دوید و هی صدام میکرد

بی توجه بهش تمام قاب عکسارو پرت کردم و رو به امیر گفتم

-همه ی اینارو سر به نیست کن چه میدونم بسوزنشون خوردشون کن فقط اومدم جلوی چشام نباشه

به سمت موتور رفتم و کلاهمو روی سرم گذاشتم مهان دوید سمتم وبا گریه گفت

مهان- نرو یه بلایی سر خودت میاری

پوزخندی زدم و گفتم

-نترس هیچیم نمیشه هنوز یه کار مهم دارم تا انجامش ندم باید تحملم کنید

با پایان حرفم گاز دادم و رفتم اول به مغازه عباس رفتم و یه بطری ویسکی گرفتم و به سمت دره راه اوفتادم

سیگار کشیدم مشروب خوردم  دادزدم اما دردی و دوا نکرد

اتردین تازه رسیده بود نمیتونستم تحمل کنم سوار موتور شدم و دور زدم…

اروم در خونه و باز کردم و باحالی خراب رفتم  تو

بیدار بودن

مهان تا منو دید دوید سمتم و خودشو انداخت تو بغلم که باعث شد چند قدم برم عقب وزن خودمو نمیتونستم تحمل کنم مهانم که تمام وزنشو انداخته بود رومن

کمی از خودم دورش کردم و روی راحتیا دراز کشیدم

ماهی و دوقلوها با نگرانی نگام میکردن

مهان با گریه اومد پایین مبل نشست و دستمو تو دستش گرفت

مهان-چرا با خودت اینجوری میکنی؟یعنی اینقدر ارزش داره که داری تا سر مرگ میری؟لعتنی اون اگه ادم بود که نمیرفت

 نکن خواهری با خودت این کارو نکن اون عوضی…

انگشت اشارمو روی لبش گذاشتم و خیلی اروم و بی جون گفتم

-نگو! اون عوضی نیست…

نفمهیدم چجوری چشمام رو هم افتاد و خوابم برد

یه خواب بی دغدغه

یه خواب بدون بیداری های شبانه از شب تا صبح

هر چند بخاطر الکل بود ولی بود…

با تابیده شدن نور به صورتم چشام و باز کردم

دور و برم و نگاه کردم رو همون مبل خوابم برده بود

سرمم داشت منفجر میشد

بلند شدم به سمت اتاقم رفتم یه راست رفتم تو حموم

با لباسام زیر اب سرد نشستم

اولش نفسم رفت ولی بعدش عادی شد

یکم که حالم جا اومد بلند شدم و خودمو شستم و رفتم بیرون

ساعت هفت بود نه کلاس داشتم

موهام خشک کردم

یه شلوار جین روشن با مانتو بلند ابشاری طوسی پوشیدم

مقنعه خاکستریم و هم سرم کردم و با پوشیدن کتونی های ساق دار خاکستری و برداشتن کوله ستش رفتم پایین

همه سر میز بودن و صبونه میخوردن

-صبح بخیر

مهان سریع برگشت سمتم و گفت

مهان-خوبی؟

-اره خوبم

ماهی-بهتری دخترم؟

-ممنونم ماهی جون خوبم

دوقلوها-صب بخیرابجی نهان

-صب بخیر خوشکلا

مهان حالت تجاهمی گرفت وبا شوخی گفت

مهی-حالا به اون دوتا میگی خوشکل به من یه اره خشک و خالی؟ماهی جون ببین گفته بودم این دخترات خواهر منو ازم میگیرنا؟

سوگل و ناز گل که دوطرف مهان نشسته بودن نفری یه دونه کوبوندن تو کلش که مهان نیشکونی برای تلافی ازشون گرفت

بیخیال اونا شدم

ماهی-دخترم چی میخوای بگو برات بیارم

-نه شما بشینید من خودم میارم

به سمت اشپز خونه رفتم و قهوه ساز و روشن کردم

همیشه با هم دیگه قهوه میخوردیم و سر روشن کردن دستگاه شرط میبستیم و هرکی زود تر روشن میکرد اون برنده بود

همه اجسام همه کارها تداعی یه خاطره بود

فنجونی برداشم و قهوه و ریختم

به اپن تکیه دادم و داغ داغ محتوا فنجونم و سر کشیدم

اون هم همیشه قهوشو داغ و تلخ میخورد

 افکارمو پس زدم و فنجون و توی سینک گذاشتم و رفتم پیش بچه ها

کارت عابر بانکی و که به حساب نهان باز کرده بودم و از تو کیفم تر اوردم و به مهان دادم

-امروز با امیر برید یه خرید درست حسابی کتاب تست و اینجور چیزا یادتون نره تا قبل از تاریکی هم خونه باشید رمز و هم که خودت میدونی

ماهی جون من برای نهار نمیام دانشگاه کار دارم

ماهی-برو به سلامت دخترم

-خداحافظ

رفتم تو حیاط و داد زدم

-همه گی جمع شید…برای جعمه شب یه جشن مخیوام برگذار بشه همتون با دقت اطراف خونه میگردید چند نفر هم داخل خونه و کسی هم اجازه ورود به طبقه سوم و نداره

از طرف دیگه کسایی که کنار درب های ورودی وایمیستن باید تمام حواسشون به ورود و خروج مهمان ها باشه به هرکی شک کردید درجا به امیر خبر میدید گرچه بازرسی بدنی مثل همیشه هست! اگه کارتون و به خوبی انجام بدید ترفیع میگیرید میتونید برید، امیر تو وایسا

امیر-جانم خانم؟

-میخوام همه چیو از شروین امیدی نیا و برام پیدا کنی و بعد هم بفرست برای رایان

امیر-چشم خانم صرف دوساعت دیگه به دست رایان میرسه

-خوبه امروز هم با بچه ها برو بیرون هرجا خواستن ببرشون فقط حواست بهشون باشه شیطون و سربه هوان

امیر-چشم خانم امر دیگه ای ندارید؟

– نه، ممنونم

امیر-وظیفس خانم شما توی این شیش سال همه چیز و برای من فراهم کردید موقعی که هیچی نداشتم شما کمکم کردید

لبخندی زدم، سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه روندم

حدود نیم ساعت بعد رسیدم ماشینو پارک کردم و به سمت اتاق احمدی راه اوفتادم

تقه ای به در زدم و با بفرماییدی که گفت درو باز کردم

احمدی-سلام خانم مهندس خوب هستین

شروین اونجا بود

-سلام بله ممنونم

شروین کله ای تکون داد

رفتم و روبه روی شروین نشستم

-خوب اقای احمدی اتاقم حاضره؟

احمدی-بله حاضره

-خیلی هم عالی

دسته چکمو ازکیفم در اوردم و هفت ملیون نوشتم و سمتش گرفتم

-اینم از قول من

احمدی با چشمایی که از خوشحالی برق میزد چک و گرفت

احمدی-خیلی ممنون خانم مهندس

-خواهش میکنم فقط  یادتون نره که میز و صندلی های تریا رو تعویض کنید بالاخره برای دانشجوها اتفاقی میوفته

روبه شروین ادامه دادم

-مگه نه اقای امیدی نیا؟

شروین-حق با شماست خانم دادفر

جملاتش و باحرص ادا میکرد

بلند شدم

-فقط اتاقم کجاست؟

احمدی-اخر سالن شماره هجده

-آم من نمیدونم کجاست میشه راهنماییم کنید؟

احمدی-شروین بلند شو اتاق و به خانم مهندس نشون بده

شروین با حرص بلند شد و درو باز کرد خواست بره بیرون که

احمدی گفت

احمدی-شروین جان اول خانما

دیگه نزدیک بود سکته کنه

-با اجازه اقای احمدی

رفتم بیرون و شروین دنبالم

بدون توجه به شروین به سمت اتاقم رفتم

راه و بلد بودم

شروین-با بد کسی در اوفتادی پشیمون میشی

-مرسی بابت نگرانیت عزیزم  ولی میدونم دارم چیکار میکنم

درو باز کردم رفتم تو و رو صورت شروین بستمش

نگاهی به دورو برم انداختم یه میز بزرگ که روش وسایلای مورد نیازم بود و جلوش دوتا مبل دونفره روبه روی هم که بینشون یه میز بود و سمت چپ یه کتابخونه بود که پرونده بچه ها توش بود و سمت چپ هم یه چوب لباسی ایستاده

ساعتم و نگاه کردم هشت و پنجاه و پنج دقیقه بود

بیخیال پرونده ها شدم و دفتر اسامی و برداشتم و به سمت کلاس راه اوفتادم اکیپ شروین رو صندلی ها نشسته بودن

درو باز کردم و رفتم تو

ساکت بودن

-سلام

همه-سلام

کیفمو روی میز گذاشتم و جزوه هایی که میخواستم و در اوردم و گذاشتم روی میز

-خوب قبل از درس بی زحمت یکی بره و لوک خوشانس و دالتون هارو بیاره کلاس

همه خندیدن و یکی از پسرای کلاس رفت بیرون تا اونا رو صدا کنه

اومدن…

-از تنبیهتون معافید اما دیگه تکرار نشه چون میدونید که همیشه انقدر مهربون نیستم؟میتونید بشینید

دفترمو بازو حضور غیاب کردم

ماژیک و براشتم

-اول توضیح میدم بعد جزوه بنویسید اگه ببینم کسی داره مینویسه میفرستمش بیرون

در حال حرف زدن پای تخته مینوشتم

-این جلسه درمورد عناصر و جزئیات ساختمان

تا اونجایی هم که میدونید پنج نوع دیوار داریم که اولیش دیوار جداکنندهpertition دومیش دیوار باربر یا همون دیوار حمال سومیش دیوار برشی چهارمیش دیوار حائل و اخریش هم دیوار سازه ایی

دیوار جداکننده میتونه دیواری از جنس اجر، بلوک سفالی، سیپوراکس هبکلسclc، لیکا استفاده بشه اینها عنصری …

***

خسته به سمت اتاقم رفتم و رو کاناپه ولو شدم

موبایلم و برداشتم و شماره موردنظرم و گرفتم و بعد سه بوق صدای شنگولش تو گوشم پیچید

رایان-به سلام یار قدیمی

– رایان کجایی؟

رایان-شرکتم

-خوبه یه سری مدارک تو هارد در مورد شرکت سودانور که تو گاو صندوقمه با یه سری اطلاعاتی که امیر بهت داده بردار بیا اینجا

رایان-حتماخانـــوم امر دیگه ای نیست؟

-نه فقط زود بیا

رایان-پرو خدافظ

تلفن و قطع کردم

بعد پنج مین تقه ای به در خورد و مرد میانسالی که میخورد ابدارچی باشه با یه فنجون قهوه و یه لیوان اب و شکرپاچ تو یه سینی ابی گل گلی اومد

مرد-سلام خانوم مهندس خسته نباشید

به احترامش بلند شدم و گفتم

-ممنونم شماهم خسته نباشید

مرد-سلامت باشی بابا جان من سلیمانم بچه ها بابا سلیمان صدام میکنن

-خوشبختم بابا سلیمان

بابا سلیمان -منم همینطور

-بابت قهوه دستتون دردنکنه واقعا بهش نیاز داشتم

بابا سلیمان -نوش جان دخترم این بچه ها جون ادم و میگیرن انگار نه انگار دانشجوان

خنده ای کردم دقیقا حرف دل منو زده بود

بابا سلیمان -خب دیگه منم برم خسته نباشی

-ممنونم بابا سلیمان شما هم خسته نباشی

باباسلیمان با همون لبخند ارامش بخشش از اتاق بیرون رفت

ساعت و نگاه کردم دوازده بود و نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه

قهومو برداشتم جرعه ی نوشیدم تلخ و داغ طعم ارامش میداد

پرونده شروین و برداشتم و درحالی که ورقش میزدم قهومو هم میخوردم

شروین امیدی نیا متولد چهارده اسفند هفتادو یک کارنامه هاش بیشتر A بود و هیچ مورد حراستی جز پوشش نا مناسب نداشت

چیز خاصی تو پروندش پیدا نمیشد با این همه قدرتی که داشت چرا دانشجو بود و نمی دونستم

نگاهی دوباره به ساعت انداختم دوازدو بیست و پنج دقیقه

بی حوصله بلند شدم و به سمت کلاس راه اوفتادم

زندگی یکنواخت و کسل کننده شده بود همش کار و کار

با نفس عمیقی در کلاس و باز کردم

-سلام

به سمت میزم رفتم

نگاهی به کلاس انداختم بیشترا برای کلاس قبل بودن

-خوب اول از همه من نهان دادفر هستم و به دلایلی استاد امیدی نتونستن این کلاس و بردارن و نصیب من شد

بیشتریاتون با من و قوانین من اشنا شدید اما بازم هم برای یاداوی شما و اشنایی با بقیه بچه ها دوباره تکرار میکنم

خلاصه ای از قوانین و گفتم و ادامه دادم

-من همیشه اماده برای پاسخ به سوالاتتون هستم و هرموقع که خواستید میتونید بیاید دوست ندارم کلاسم خیلی خشک باشه میخوتمکه همه تو گپ و گفتگوها شرکت کنید هرچی فعالیتتون بیشتر باشه منم تو نمراتتون ارفاق میکنم از همین الانم میگم منظورمن این نیس که امتحاناتتون و خراب کنید و تو بحث کلاس شرکت کنید هر چیزی جای خودشو داره دوست دارم که این کلاس فقط کلاس ادبیات نباشه میخوام یه کلاسی باشه که هممون با هم دوست باشیم و به هم کمک کنیم امیدوارم که ترم جدید و به خوبی پشت سر بزاریم و هممون به خواسته هامون برسیم حالا هم برای اشنایی بیشتر باهام اگه سوالی دارید میتونید بپرسید؟

زیبا-استاد تا اونجا که میدونم شما عمران درس میدید چطور ادبیات هم کنارش خوندید؟

-خوب من علاقه زیادی به کتاب دارم کنار رشتم رشته های دیگه و به عنوان سرگرمی ودنبال کردم

رهام-چه رشته هایی؟

-خوب ادبیات روانشناسی موسیقی ورزشای مختلف البته بجز ورزش بقیه رو خیلی مبتدی و معمولی

امین-چجوری همه اینارو با هم با این سنتون دنبال کردید تا اونجایی هم که شنیدیم شما یه شرکت دارید؟

یکم دیگه بگذره میگن ادرس خونتو هم بده

-اولا اینکه بیشتر کارای شرکت و شریکم انجام میده و منم فقط نظارت میکنم دوما من جهشی خوندم و برنامه ریزی و نظم یکی دیگه از دلایلمه هرچیزی وقت خودشو داره تفریح و سرگرمی سرجای خودش کارو درس هم سرجای خودش

برای جلوگیری از بقیه سوالای خصوصی گفتم

-خب  شما به سوال من جواب بدید تا اونجا که میدونم رشته هاتون عمران و معماریه انگیزتون برای انتخاب این رشته یا اصلا انگیزتون برای درس خوندن چیه؟

مهرشاد-بیشتر برای رسیدن به یه مقامی و تامین ایندم

رامین-خب بیشتریا برای رسیدن به موفقیت یا با علاقشون به اینجا رسیدن من خودم عمران و خیلی دوست دارم و همیشه ارزوم بوده که یه مهندس موفق بشم

چه تفکرات جالبی داشتن دقیقا برعکس من بودن من هرچی تا الان بلد بودم از روی اجبار سازمان ودایی بود

رویا-من که با زور خانوادم معماری و انتخاب کردم وگرنه دوست داشتم گرافیک بخونم

-میدونی رویا هرکسی میتونه رشتشو دوست نداشته باشه اما میتونه درموردش تحقیق کنه اطلاعاتی دربیاره با برنامه ریزی های منظم بتونه تو رشته های دیگه هم سرک بکشه و تجربه کسب کنه تو هم میتونی پیش مشاور بری و یه برنامه دقیق و منظم برات بنویسه تا هم بتونی به درست برسی هم کنارش گرافیک و تو کلاسای مختلف یاد بگیری حتی پسر عموم تو کار گرافیکه میتونم ازش بخوام  که کمکت کنه

زیر چشمی به شروین نگاه کردم تا عکس العملش و ببینم

ابروهاش و انداخته بود بالا و با لبخند مرموزی نگام میکرد

شروین-اسی منظورتون سپهره دیگه؟اما تا اونجایی که من میدونم گرافیک کار نمیکنه ها اما برای کار تو شرکتش و طراحی جلد محصولات کیس خوبیه

که طراحی جلد محصولات؟

همه با کنجکاوی نگاه میکردن تا بفهمن اخر ماجرا چیه

با پوزخند همیشگیم گفتم

-اولا اینکه فضولی تو کار دیگران خوب نیس دوما اینکه کارای من به سپهر مربوط نیس و کاری به کارش ندارم البته تا وقتی که به دست و پام نپیچه سوم اینکه اینجا جاش نیس که درموردش صحبت کنیم

شروین-اوم فکر خوبیه یه روز قرار بزاریم درموردش حرف بزنیم

تا خواستم جوابشو بدم تقه ای به در خورد

-بفرمایید

در باز شد و یه اقایی بین در نمایان شد

اقا-خانم مهندس یه اقایی تشریف اوردن مثل اینکه با شما کار دارن

بلند شدم و در همون حال هم گفتم

-خودشونو معرفی نکردن؟

مرده تا خواست حرفی بزنه رایان اومد جلو گفت

رایان-سلام عزیزم

لبخندی زدم و با ناز گفتم

-اوه تویی چه زود اومدی؟من یکم دیگه کلاسم تموم میشه میام

به سمت میزم درفتم و کلید اتاق و در اوردم و روبه رایان کردم

-بیا اینو بگیر برو تو اتاقم منم میام گلم

رایان- باشه منتظرم زودی بیا

-باشه عزیزم

چشمکی زد و گفت

رایان-حتما برو به کارت برس

لبخندی زدم و در و بستم و به ساعتم نگاه کردم یه ربع مونده بود

-خب عذر میخوام جلسه بعد بخش اخری که اقای امیدی درس دادن و ازمون دارید از جلسه بعد هر مبحصی و دادم و ازمون میدید حواستون باشه این نمرات خیلی تو نمرات پایانی تاثیر داره خسته نباشید

کیفمو برداشتم خواستم برم بیرون که رو به شروین گفتم

-دیگه نمیخوام درمورد سپهر تو کلاسام چیزی بشنوم بهتره هشدارم رو جدی بگیری

بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاقم رفتم…

لایک فراموش نشه:)

*پارت گذاری هفته ای یک بار*

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: پلیسی جنایی-معمایی-عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
  • طراح کاور: Nani
https://beautyvolve.ir/?p=16556
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.