| Saturday 26 September 2020 | 05:47
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت61الی80_به‌قلم‌کیمیا‌عیوضی

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت61الی80_به‌قلم‌کیمیا‌عیوضی

پارت61از زبان‌رها

برگشتم سمت صداهمون پسر گارسونه بودباتعجب نگاش کردم خودشو بهم رسوند وهمینجوری که نفس نفس میزدگف-میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم؟
باتعجب نگاش کردم وگفتم-بفرمایین؟
پسره باکمی من من گف-خب راستش خواسم بدونم میشه شمارتونو داشته باشم؟
سرمو بلندکردمو به چشاش نگاکردم
انقد قدش بلندبود وسرمو بالااورده بودم که گردنم دردگرف باگیجی گفتم-شمارمو؟واسه چی؟
لبخندمشکوکی زدوگف-برای امرخیر
تازه دوهزاریم افتاد
بااخم نگاش کردمو گفتم-نخیر نمیشه
به دنبال حرفم پاتندکردم سمت ماشینم
باعجله نشستم وخواسم حرکت کنم که در کناریم بازشد وپسره نشست توماشین
ترسیده بودم
هوام داشت تاریک میشدنگاش کردمو باصدای محکمی گفتم-داری چه غلطی میکنی برو پایین
بی توجه به حرفم کارتی رو گذاشت رو پام وگفت-این شمارمه عزیزم بهم زنگ بزن
پیاده شد وخواس دروببنده که باصدای بلندی گفتم-گمشوبابا
کارتو پرت کردم روصندلی کناریم وپامو گذاشتم روگاز
واردمجتمع که شدم باقیافه ی نگران شروین روبه رو شدم تاپیاده شدم دوویدسمتمو گف:چیشد رها؟قبول کرد؟
نگاهی به چشاش انداختم وبالحن ناراحتی گفتم-ببخشید شروین من خیلی بش اصرارکردم ولی قبول نکرد
باصدای دورگه ای گف-عیبی نداره مرسی که خواسی بم کمک کنی
خواس بره که صداش زدم-شروین؟
وایساد ولی برنگشت-جانم؟
دلم واسش سوخت دیگه دلم نیومد اذیتش کنم
باصدای ارومی گفتم-شوخی کردم هستی قبول کرد
سریع برگشت سمتمو گف:راس میگی؟
بالبخندگفتم-معلومه که راس میگم
باخوشحالی اومد سمتمو قبل اینکه عکس العملی نشون بدم بغلم کردوباصدای پربغضی گف:مرسی رهانمیدونم چجوری ازت تشکرکنم
شوکه شده باصدای ارومی گفتم-قابلی نداشت
ولم کردو بالبخند ازم خدافظی کرد
ازاینکه بغلم کرده بود ناراحت نشدم
شاید چون میدونستم شروین قصددیگه ای نداره وحسش فقط وفقط برادرانه وازروی خوشحالی بوده
ولی اروین سواستفاده گر هوس باز
زنگ واحد خونمون رو زدم مامانم درو باز کرد
سلام مامی جونم
علیک سلام دخترنازم کجا بودی؟
پیش هستی رفتم کارش داشتم آروشا کجاست؟ _خبری نیست صداش درنیومده نمیدونم کجاست _حتما خوابه همچنان _شاید _منم میرم بالا مامی😘
پله هارو با سرعت دوتا دوتا میرفتم بالا چون باید اروش رو بیدار کنم تا نقشش روبهم بگه
تا تلافی کنیم واس اون اروین
دراتاق رو باتمام زورم بازکردم محکم خورد ب در دوباره برگشت بسته شد خخخ الان دیگه دروباز کنم با قیافه وحشت ناک اروشا روب رو میشم
در اروم باز کردم و ی چشمی نگاه کردم
اوه خدای من بیدار نشد درو کامل باز کردم با حرص رفتم سمت اروشا با دستم تکونش دادم اروشا باز تکون نخورد چقد خواب این بشر سنگیه
خدایا منو از دست این نجات بده گناه دارم موهام سفید شده _آروشا بیدار شو باید نقشت رو بگی دسمو گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم_آروشا پاشو حیون تنبل
دلم شور زد چرا بیدار نمیشع نکنه…
نه نه امکان ندار ب حرکت شکمش نگاه کردم ک نفس میکشه یا نه ولی حرکت نداشت با استرس نزدیکش شدم انگشتم رو نزدیک دماغش بردم ولی نفس نداشت
لکنت گرفتم ب تته پته افتادم ممم ا مان ولی انقد صدام ضعیف بود ک نشنیدآآآروش ..شا آروشا پاشو آروشا
به قلقلک حساسیت شدید دار بلوز تنش رو زدم بالا و با دستای لرزون قلقلکش دادم
تکون نخورد
دوباره قلقلک دادم ب صورتش نگاه کردم ک
چشاشو باز کرد و با صورتی خندون گفت:
بچت افتاد یا نه؟؟
دستام از حرکت واستاد ی فشار عجیبی از حرص ب مخم وارد شد ک هجوم کشدم رو اروشا_خفت میکنم میکشمت
تاخواست فرار کنه پاشو گرفتمو کشیدم طرف خودم نشستم روش و باسرعت شرو ب قلقلک دادنش کردم آروشا جیغ میکشید و هی با تکه های صداش میگت زن عمـــــــــــــو
_بسه کسی نیست صدات رو بشنوع دختر جون اینجا دیگه ته خط تو مردی
چشاش چهارتا شد دوبار با زور بیشتر قلقلکش دادم از چشاش اشک میومد و قرمز قرمز شده بود تیکه تیکه داد میکشد
از حق نگزریم صدای اروشا خیلی بلنده 😕😕
عادی هم حف زدنی هی میگم اروم تر
در محکم باز شدو مامانم ملاقه به دست وارد شد
دست کشیدمو همیجور که نشسته بودم رو اروشا برگشتم طرف مامانم اروشا هم با چشای اشکی و صورتی قرمز کمی سرش رو بالا گرفت ببینه کیه تا که دید مامانمه
ی جیغی کشید که دستمو گذاشتم رو گوشام
زن عمـــــــــــــــــــــــــــوکـــــــــــــــــــــــمکــــــــم کن
مامانم هنوز گیج بود بعد اخماشو جمع کردو دستشو زد
ب کمرش و گفت_خجالت بکشید رها من هم سن تو بودم پرهام دستامومیگرفت توم تو شکمم بودی خیر سر
در وبست اومد نزدیک ترو گفت _امروز ادبتون میکنم

پارت62از زبان‌رها

تا ک گفت ادبتون میکنم ملاقه ای ک دستش بود رو کوبید تو اون یکی دستش چشام چهارتا شد برگشتم طرف اروشا ک دیدم سرش رو بالا گرفت میگه خدایا گناه من چیه
بعد ب من نگاه کردو انگشت شصتش رو از اینور گردنش تا اوتور کشید ینی مردیم
مامانم بالا سرمون واستاد
آروشا:بسم اللّه
_مامان چیزه میگم ک چیز همون چی میگن
اروشا:چیز میز نکن وقت نداری توبه کن اشهدت رو بخون
مامانم:راس میگه من خیلی دوستون داشتم ولی شما شورش رو در اوردید
ب اروشا نگاه کردم ک با چشاش اونور تخت رو نشون داد بعد با سرعت چشاشو ب سمت در برد منم سرمو تکون دادم این حرکتمون ینی
از روم پاشو از اون ور تخت فرار کنیم و باسرعت بریم بیرون ب مامانم نگاه کردم ک گفت ها چیع فک کردین اینجام خونه خودتون هی شلوغ میکنید خیر سرا
_نه مامان چیز همینطور ک چیز میز میگفتم اروم از روی اروشا پاشدم ک اروشا هام پاشد دست همو گرفتیم برگشتیم فرار کنیم اونور تخت ک پاهای منو اروشا
معلوم نیست چ جوری توی هم گره خورد و
شـــــــــــــــــالاپ از روی تخت افتادیم زمین
آروشا عین خر صـدا در اورد صدا میگم صدا میشنوی بعد
_رها پاشو پاشو فرار کنیم مامانم بدو اومد سمت ما ک اروشا دست منو گرفت و از سمت چپ ماما بدو رفتیم بیرون
حس فان مامانمم گل کرد بود اروشا اون دستای بلندش رو گرفت بود بالا و عین دیوونه ها میدوید پایین منم عین اون از پشت ب اخرین پله ک رسیدیم
مامان از بالا پله داد کشید پرهـــــــام متهم هارو بگیریهو پرهام از رو مبل پریدو جلومون رو گرفت همینجور ک دستامون بالا بود رو پله اخر واستادیم
اروشا با ی لبخندبه پرهام نگاه کرد منم پشت سر هم عین بچه های مظلوم پلک میزدم ک بزار فرار کنیم ولی گفت:ببخشید دوشیزه ها ولی ملکه گفته نزارم برید
آروش با همو لبخند برگشت طرفم
منم حرصی نگاش کردم تقصیر اون بود
_چیه الاغ جان
یهو قیافع خندونش اویزون شدو گفت
_دوست دارم خواهر گلم هیچ وقت فراموشم نکن فراموشت نمیکنم
مامانم که رسید پیش ما یه پس گردنی زد تو گردنم یکی هم به اروشابعد گفت:حالتون خوبه چلمنگا
آروشا:ملکه اجازه هست☝️
مامان:بگو گلم
آروشا:میگم دستای من خیلی دراز نمیتونم بالا بگیرم جاب جا نمیشه میشه بندازم پایین
اینو ک گفت هممون زدیم زیر خنده ولی خودش با تعجب نگاه میکرد و میگفت مگه چی گفتم
یهو صدای بابا اومد ک از اتاقشون میومد بیرون:باز چیکار کردین
آروشا عین ی رادار شروع ب حف زدن کرد:عمو نجاتم بده وگرنه شهید میشم دیگه اروشا نداری دیگه ی دس پا چلفتی نداری عمو بدو بدو ب دادم برس
بابا اومد کنارمون ب منو اروشا نگاه کردو یهو دس اروشا رو کشیدو با سرعت رفتن کنار
با دهنی باز ب بابا بعد ب ماما بعد ب پرهام نگاه کردم
_بابا ینی چی بیا دخترتم نجات بده عه
_تورو داداشت نجات میده دخترم
اروشا بابامو بغل کردو گفت_میدونستم میایی فرشته نجات من
بعد از بغل بابام زبونشو برام در اورد
دوباره خندم گرفت ک مامانم یدونه هم زد تو سرم گفت برو بشین ایندفعه هم میبخشمتون
ی پله رفتم بالا و مامانم رو بوس کردم
برگشتم برم ک دیدم برگ چغندر(همون پرهام ) بالخند واستاد نگامون میکنه محکم پامو گذاشتم رو پاش و رد شدم صدای اخ پرهام بلند شدک آروشا گفت:حقته منم رفتم بغل بابام و گفتم:حسودیم میشه خب
آروشا:😕خاک حسود هرگز در خواب بیند شتر دانه
بابام ب حرف اروشا خندیدو گفت_چ ربطی داره دخترم
بعد گفت_ عمو جون ببین جالبش اینه هیچ جوره ربط نداره ک باعث شد تو بخندی منم شاد شم
از زیر دست بابام اومد کنارو گفت توجه کن عمویی شروع ب خوندن کرد:
جـــــــــــاده هـــــــــــای
محــــــــــال
شـــــــمال یــــــــــــادم بره
بابام و من خندیدم پرهام از پشت اومدو دستش رو انداخت دور گردنش اروشا و گفت:
من میدونم تو اخرش فیلسوف میشی
آروشا گفت:امیدوارم فقط عین تو نشم
پرهام کپ کرد منم خندیدم
پرهام :میمیری جواب ندی اروشا
اروشا همینجور ک دستش رو مینداخت دور گردن پرهام با قیافع ای جدی گفت :
خب ببین من مغز متفکرم جوابم ساختن واس جواب دادن جواب ندم نمیشه که
بابا زیر گوشم گفت دختر خوشگلم بیا بریم اشپز خونه پیش مامانت
چــــــــــــــــــشم امید زندگیم بریم
پرهامو اروشا دست تو گردن هم دیگه داشتن جوری بحت میکردن انگار جلسه شوارهای ایران برگزار شد

پارت63از زبان‌رها

باهم وارد اشپز خونه شدیم بابام رفت طرف مامانم و ازپشت موهاشو بوس کردو گفت خسته نباشی دنیای من
یه لبخند به ارامش روبه روم زدم و محوشون شدم
من خیلی احساساتی بودم داشتم غرق قربون صدقه رفتن مامان بابام میشدم که صدای اون دوتا خرمگس معرکه نزدیک شد
برگشتم دیدم هنوز بحث میکنن خندم گرفته بود خیلی جدی داشتن بحث میکردن
خودشم انگار هیچکس دور اطرافشون نیست صداش کردم اروشا ولی جواب نداد
پرهام اونم جواب نداد اومدن تو اشپز خونه
هنوزدستشون تو گردن هم دیگه بود اروشا درحالی که جوابش رو میداد منو کنار زدو وارد اشپز خونه شدن
بابام با دست زد تو ملاج پرهام که گفت: کم بحث کنیدتازه متوجه شدن که هی دارن بحث میکنن یه لبخند اروشا زد یه لبخند گشاد تر پرهام باهم نشستن سر میز و اروم پچ پچ کرد
بلند،گفتم:
نــــــــــــــــچ نمیشه اینا به توافق هسته ای نمیرسن
همه ساکت شدن همه که ینی اون دوتا پرو پرو نگاه کردم و گفتم :خب چیه تا به توافق برسید یکتون اون یکی رو بمب بارون میکنه
اروشا گفت: و مطمعنا اون منم که اینو میکشم
بابا نشست دور میزو گفت دیگه بسه
اروشا ـ چــــــــــــــــــــــشم عمویی
پرهام نگاهی کرد به اروشا و بلند یهو داد زد
هنــــــــــــــــدونه هنـــــــــدونه هندونه رسیده داریم به شرط چاقو بیا ببر
هممون خندیدم‌رفتم کمک مامان تا وسایل ناهارو حاظر کنیم همگی دور میز بودم داشتیم ناهار میخوردیم که بابا گفت: من با بابای دوست سحر حف زدم
تاکه گفت برنج پرید تو گلوی پرهام و ب سرفه افتاد اروشا دوتا مشت محکم زد ب کمرش و گفت :الهی دورت بگردم هول نشو بعد ریز خندید منم خندیدم
مامانم گفت :خب قرار اینجا بریم خواستگاری یا وقتی رفتیم تهران
بابا:باباش میگفت تهران ولی من گفتم اینجا بیاییم حف بزنن این دوتا جون ماهم اشنا شیم ی انگشتر بندازیم دخترمون رو نشون کنیم تا بریم تهران و اماده سازی های جشن و بله برون و اینجور حرفا
پرهام رنگش زرد شده بود اخی داوشم بابا:امروز برید بعد ظهر برید ی حلقه‌بخریدفردا شب بریم خونشون

پارت64از زبان‌آروشا

بعد خوردن ناهار بلند گفتم:اخــــــــــیش خون ب مغزم رسید بعد دستمو اوردم رو میزو گفتم ببینید دستام جون گرفتن
زن عموم گفت:خداروشکر حالا ک جون گرفتن پاشو ظرفارو بشور
هنگ کردم به رها نگاه کردم ک داشت میخندید
عموم و پرهام هم میخندیدن
منم با قیافه ای اویزون گفتم:چشــــــــم ملکه 😔 ولی بعد شستن ظرف فشارم میوفته
یه چیز شیرین درس کن بخوریم 😃
پرهام زد تو کلم و گفت:من پسرم اندازه تو هیچی نمیخورم جالبش اینه چاقم نمیشی دادی به قدت
منم صدامو کلفت کردم دستمو زدم زیر چونمو گفتم :هرکسی نمیتونه من باشه پسر جون اینو تو مغزت فورو کن
پرهام:باید دبلور میشدی 😂😂 چو هر صدای ک میگی از اون تو در میاد اینم صدای مردونت
راس میگه تقریبا صدام شبیه صدای هرکسی که میخواستم میشد به بابام کشیدم
رها با حرص گفت:بله یادم خانوم به خاطر کرمی که داره پارسال یه خط جدید گرفته بود یه هفته مزاحمم شد
بلند با پرهام خندیدم عمو زن عمو پاشدن برن که عمو به من اشاره کرد و گفت:امان از دست این شیطون خانومه
منم گفتم: عمو جون این کارای که میکنم به نوکه انگشت کارای که تو بابام توی جونی میکردید نمیرسه
زن عمو لبخندی زدو گفت:اره موافقم
بعد باهم از اشپز خونه زدن بیرون
پرهامم پاشد رفت به رها نگاه کردم زل زد تو چشامو اروم پاشد منم پاشدم چش تو چش هم بودیم رها صندلی رو هل داد زیر میز غذا خوری
بعد:گفت تلافیت کمک نمیکنم ظرف بشوری اینو ک گفت بدو رفت بیرون از اشپز خونه
و اونطرف اوپن اشپز خونه واستادو نگاه کرد
منم رفتم طرف اوپن خم شدم طرفش و گفتم: منم نقشه رو بهت نمیگم خانوم زرنگ
قیافه خندونش خشک شد زد تو سرمو گفت: با اینکه ازت بزرگترم ولی توبهم زور میگی
منو میگی خر زوق شدم
اومد باهم ظرفارو شستیم رها چایی ریخت منم قندارو برداشتم رفتم رو مبل نشستم
بهش گفتم:راسی وقت نشد بپرسم هستی چی گفت؟برگشت طرفم و گفت:قبول میکنم
چشام چهارتا شدو گفتم:نـــــــــــه 😳دورغ
رها:دورغم چیه میمون گفت باشه قبول میکنم
چایی میخوردیم و حف میزدیم ک زن عمو گفت بد نگزره
دوتامونم به سه تاشون زل زدیم پرهام با
ابروهاش به چایی دستامون اشاره کرد
رها بهم نگا کردو گفت:
_منظورشون رو گرفتی
_طبق معمول گفتم من جز زبون تو زبون کسی رو بلد نیستم
_میگن ینی چرا فقط ب خودتون چایی ریختین😑
عــــــــــــه وا راس میــــــگیا بلند گفتم: ببخشید الان رهی جون پا میشه میریزه بعد رفتم زیر گوشش ب صورت تکرار اروم وار گفتم:نقشه نقشه نقشه نقشه
رها با حرص پاشدو گفت: خیلی خب اروشا بهم میرسی
_خخخخخ بهم رسیدیم خیلی وقته

پارت65از زبان‌آروشا

بعد خوردن چایی و ناهار رفتیم تو اتاقمون رها خودش رو پرت کرد رو تخت و گفت:وای چقد خستم ی چرت میزنم بعد اینکه بیدار شدم نقشه رو بم میگی
_اوکی بکپ فقط کپک نزن
جواب نداد برگشتم سمتش دیدم خواب ب خواب رفته چ زود خوابش گرفت حالا من اگه بودم تا عروسی نتیجه هامو تخیل میکردم بعد خوابم میگرفت
پاشدم رفتم حموم انگارکه جلو دوربین های فیلم های خارجی بودم
لباسامو با ی ادای پسر کشی در اوردم پرت کردم اونطرف حموم رفتم جلو اینه چطوری جیگر
خوبم شیطون بعد ب خودم بوس فرستادم
عــــــــــق چ لوسم آب حموم و باز کردمو تو وانو هم پر کردم با شامپو کف کنند
رفتم توش دراز کشیدم چشامو بستم
به هیچی فک نکردم خواستم ذهنم ازاد شه
بعد یه ساعت با حوله تن پوش از حموم زدم بیرون
ساعت 4ظهر بود خودمو خشک کردم لباس زیر خوشملم رو پوشیدم ک روش عکس خر شرک بود
بعد ی بلوز مردونه گشاد ابی پوشیدم تا پایین باسنم بود شلوارم ک بیخی تو اتاقم دیگه
رفتم موهاسشوار کشیدم تو حموم امان از ترس اگه اون ور میکشیدم صداش اون گربه لوس چنگول زن رو بیدار میکرد
بعد کشیدن سشوار خرمان خرمان اومدم بیرون و جلو اینه قدی واستادم دس به کمر زدمو گفتم وای خدا این خوشگل کیه از تو اینه نگام میکنه
(دقت کردین آروشا و آروین جفت هم هستن؟؟؟!!)
یهو رهابا صدای خوابالو به جواب سوالم گفت:مامان بزرگم برگشتم طرفش و دکمه اول و دوم بولیزم رو باز کردم
رفتم سمت رها دیدم ب ادای من میخنده رفتم پیشش دارزکشیدم طرف رها خم شدم و دس زدم زیر سرم پامم انداختم رو پای رها
بعدبا صدای اروم خماری گفتم:عشــــقم من بچه میخوام
رها هم پاشد طرف من و دستش رو زد زیر سرش و گفت:
حیف ک دخترم اروشا پسر بودم الان س تا بچه داشتیم
بلند زدیم زیر خنده پاشدمو گفتم پاشو تنبل جان ساعت چهارونیمه شیش میریم بازار برای خرید حلقه اون دوتا شرک و فیونا 😁
رها پاشدو گفت منم میرم ی دوش بگیرم
اوکی اجازه میدم فقط اب رو زیاد باز نکن
پول اب زیاد میاد من نمیتونم کار کنم پول تو اون توله های قدو نیم قد هارو برسونم
رها با خند زد تو سرم و گفت:توهم زدی تو باز
اوهـــــــــــــوم بعد دوتا پلک زدم
تا ک رها رفت تو حموم
رفتم ریمل و فر مژه رو برداشتم وتاجون داشتم مالیدم ب پلک هام خوشگل شد
یه رژ بیس چهارساعته رنگ لب زدم
به خودم نگاه کردم همیشه ارایش کم بهم بیشتر میومد تا ارایش زیاد
موهامو فرق کردم و رفتم سمت کمد لباس هام

پارت66از زبان‌آروشا

امــــــــــــــــم چی بپوشم چقد لباس کم اوردم واس شمال 😕
رها زد تو کلم و گفت: کم اوردی؟!
ریدم ب خودم ینی حواسم نبود از حموم اومد بیرون
بهش نگاه کردم و گفتم:تو مغزمنم میخونی از کجا فهمیدی چی گفتم ها ها ها ینی از این به بعد امنیت فکری هم ندارم نمیتونم فکرم بکنم ها ؟!؟!؟
_کم زر بزن تو داشتی طبق معمول بلند بلند فکر میکردی
_اهان خیالم راحت شد
رها هم خودش رو خشک کردو رفت سمت میز ارایش منم برگشتم طرف کمد تا لباسمو بردارم
انگشت ب دهن داشتم تصور میکردم چی بپوشم خوب میشه
یه شلوار تنگ مشکی پاچه90ک برا من پاچه80میشد برداشتم بایه بولیز سفیدتنگ ک رو بولیز عکس خودم بود
یه مانتو جلو باز مشکی کوتاه هم ک تا نزدیکی باسنم میشد برداشتم رفتم پوشیدم
کنار رها واستادم چطور شدم اقایی داشت ریملش رو طبق معمول پرپشت میزد از تو اینه نگاه کردو
گفت:عالی شدی خانومم
رفتم کیفی ک توش جواهرات انداخته بودم رو باز کردمو ی پا بند نقرهای ک ستاره های کوچولوسیاه رنگ اویزونش بودن رو برداشتم انداختم
یه لاک مشکی هم ب دست و پاهام زدم ی کیف دستی سفید هم برداشتم ی شال مشکی ساده هم انداختم سرم
رهابرگشت طرفم و گفت چطور شدم بش نگاه کردم و ی بوس فرستادم
و گفتم ولی از رژکالباسیت خسته شدم رها لباشو جمع کردو گفت پس چی بزنم
رفتم کاغذ دسمالی رو برداشتم رژرو پاک کردم ی نگاه ب رژا کردم ریملش رو پر زده بود ی رژگونه اجری کمرنگ هم زده بود
اها یه رژ صورتی که میزدی خشک میشدو لب رو خوشگل نشون میداد دادم دستش گفتم بزن
بعد اینکه زد ی سوتی زدمو گفتم:
دختر جون خیلی بت میاد
رفت سر کمد لباسش ک گفت:
آروش چطوری تیپ جفت بزنیم؟!
_آرررررررره آررررره آره رها بپوش
جفت شلوار من و بولیزی ک عکس خودش روش بودبا مانتوی جفت چتریش رو ریخت و شال مشکی هم سر کرد
پابندو لاک کیف جفت ست کردیم ساعت پنج چهل پنج دقیقه بود ک حاظر بودیم
بدو رفتیم طرف اتاق پرهام در و محکم زدیم به جون در افتاده بودیم با مشت که در باز کردو گفت: بابا خدای جذابیت داره میاد خودتون رو نکشید
دهن هردومون هم باز موند که پرهام لطف کرد بست و گفت ببنید
پرهام یه شلوار مشکی که زانو هاش پاره بودن با یه تیشرت جذب که روش عکس مسیح بود پوشیده بودچه بهش میاد
دستمون رو گرفت و گفت اگه انالیز کردید بریم
رها گفت:پیش ب سوی حلقه

پارت67از زبان‌آروشا

رفتیم دم در اتاق عمواینا ک پرهام در زد بعد زن عمو اومد بیرون و گفت:باباتون خوابید منم نمیام شما برید ولی خوشگلش رو بخرید
رها گاومیش دهنش رو باز کردو گفت اخ جون سه تایی میریم
زن عمو اخم کردو گفت خیر سر بعدروب پرهام گفت این دوتا رو ب تو میسپارم
پری ی چشمی گفت و رفتیم دم در گفتم رهی جونش کفش چی بپوشیم
گفت اون مشکی های تابستوتی بند بندی رو
اها
پری گفت: من چی بپوشم که رهاو من
دوتامونم گفتیم از سحر بپرس
دوتامونم بهم نگاه کردیم دوباره باهم گفتیم: نه موهامونونکشیم
پرهام:اره موافقم نکشید چون برادوتاتونم زشت میشه به حق خداوند بزرگ به حق علی ب حق پنج تن
داشتم بادهن باز به نفرین یا آرزوهایی که میکرد نگا میکردم
رها_حیف که زنت معلوم شده کیه خوشگله و نفرین کردن اینکه براتوم زشت باشه جایز نیست
_خب من آرزو میکنم به حق همونای که پرهام گفت انشااللّه بچه هاشون زشت باشن سیاه سوخته باشن
بارها بلندزدیم زیر خنده که پرهام گفت: باشه حالا چی بپوشم
رها:یه کفش اسپرت مشکی برداشت و گفت اینو بپوش
از کنار پرهام و رها که رد میشدم با صدای کلفتی گفتم
سه سیاه پوش وارد میشد سوار ماشین شدیم
که ارتین و اروین و علی و شرک (شروین) رو دیدیم
پرهام یه بوقی زد و شیشه رو داد پایین و گفت:چطورین بچه ها
همگی باهم هم صدا گفتن خوبــــــیم
رهارو نگاه کردم که روش رو کرد اونور به خاطر اون اروینه
بعد اینکه بازجویی های پسرونه تموم شد پرهام گفت: شما چرا اینجا نشستید بیایید بریم با ما بیرون
رها با صدای بلندی گفت:وووووای نـــــــه
بعد دستشو جلوی دهنش گذاشت هوف سوتی داد این باز

پارت68از زبان‌آرتین

چندروزی از زنگ زدن اون گذشته بود فکرمو کمی بچه ها آروم کرده بودن دوباره ب جلدبی احساس و سردم و بی روحم
برگشتم من این همه مدت درد عشق نکشیدم که حالا بایه زنگ زدن دوباره خودمو ببازم پارمیداخیلی سال پیش برا من تموم شد اینومطمعنم! اون برا من مرده بود
دیگه هیچ حسی بهش نداشتم
توحیاط مجتمه نشسته بودیم که پرهام اینارو دیدیم
.
.
صدای رها بود ک گفت نه در کمال تعجب اروین هیچی نمیگفت منم حوصلم سر رفته بود
ب پرهام گفتم مثل اینکه راضی نیستن باهم بیاییم
پرهامم گفت: این رها با اروشا دارن در مورد لباس و انگشتر اینجور چیزا تصمیم میگیرن
حتما اروشا باز ی چی گفت ک این اینطوری کرد با شمانبود
یهو یه دست دخترونه زد تو سر پرهام که سرش که از شیشه بیرون بود خم شد طرف پایین تر
علی و شروینو اروین خندیدن شیشه عقب اومدپایین و سر اروشا اومد بیرون بعد اینکه سلام داد برگشت طرف پرهامو گفت: زرتو بخور این خواهر عجوزت هیچی پسند نمیکنه هرچی میگم میگه وای نه
رها هم از تو داد کشید ک با شماها نبودیم
به پسرا نگاه کردم گفتم:میرین بریم
شروین پاشد گفت من ک میرم علی گفت منم
اروین و منم پاشدیم
پرهام گفت :کدوم بازار اینجا قشنگ ترهستش
اروین گفت :پشت ماشین ما بیایید
به آروشا نگاه کردم ک سرش از شیشه عین بچه گربه بیرون بود و هرکی حف میزد سرش رو طرف اون میچرخوندو مشتاق نگاشون میکرد
پرهام باشه ای گفت و رو ب اروشا گفت:سرتو بکن تو خیر سر
اروشا نگاش کرد بعد گفت:شما؟¿
پرهام گفت:خوددانی باد میزنه موهات خراب میشه
ولی اروشا تکون نخورد معلومه لج بازعه
اروین رفت سوار ماشین شد علی و شروین عقب نشستن منم رفتم کنار اونا
یه تیشرت سیاه که روش شعر حافظ نوشته شد بود با یه شلوار مشکی و یه کتونی سفید پوشیده بودم
اروین هم کلا توسی پوشیده بود یه تیرشت شلوار و کفش
شروین هم طبق معمول شلوار پاره با یه تیشرت علی هم تیپ سیاه زده بود
اروین ماشین اونارو کنار زد یه بوق هم زد از شیشه نگاه کردم ک راه افتاد پشت سر ما نیم ساعت بعد رسیدم
یه جا بالاخر برا پارک ماشین پیدا کردیم و وستادیم پیاد شدیم همگی اوناهم پیاد شدن
چهارتامونم به تیپ این دوتا دختر نگاه کردیم جفت هم بودن
رها بلندگفت:سلام اقایون
ماهم جواب سلامش رو دادیم پرهام اومد طرف ماو گفت خب بریم تو پاساژ
رهاو اروشا دس همو گرفته بودن اگه قد اروشا هم اندازه رها بود میگفتن دوقلو هستن
به طرف پاساژ حرکت کردیم دخترا از جلو میرفتن
مام پشت سرشون شروین و اروین انقد از پرهام سوال پرسیدن
که حست چیه فلانه بساله حسابی کیجش کرده بودن دخترا با سرعت برگشتن طرف ما فکردم کسی چیزی بهشون گفته
که منو علی رو کنار زدن و رفتن دست پرهامو کشیدن و بردن طرف ی مغازه به این حرکت هاشون یه لبخندی زدم
و سرمو نامحسوس تکون دادم مام رفتیم کنار اونا که صداشون نزدیک تر شد
رهامیگفت نه اون خوشگله اروشا میگفت نه این یکی سحر پسندش این شکلیه

پارت69اززبان‌آرتین

پرهام حسابی کیج شده بود برگشت طرف ماچهارتا گفت:بیچاره شدم 😫😩
دلم ب حالش سوخت
اروین گفت:کجاشو دیدی تازه یدونم بهش اضافه میشه که اون بیشتر بیچارت میکنه
همگی زدن زیر خنده دخترا هنوز مشغول بحث روی حلقه بودن
علی گفت: خانوما چطور کل طلا فروشی هارو نگاه کنید بعد تصمیم بگیرید کدوم بهتر
رهاو اروشا بهم نگاه کردن بعد در کمال تعجب با خند دست همو گرفتن و گفتن: اره علی راس میگه انگار نه انگار داشتن دعوا میکردن
پرهام علی رو بغل کرود گفت: دمت گرم داش
شروین از کنار مارد شد و قدم هاشو تند کرد رسید پیش دخترا علی و پرهام داشتن باهم حف میزدن
اروین اومد کنارم و گفت: ب نظرت شروین چی میگه ب اونا
_نمیدونم
چش دوختم ب اون سه تاکه کنار هم واستادن رها گوشیش رو در اورد و یه چیزی گفت شروینم نوشت تو گوشی خودش
بعد با لبخند به دوتاشون نگاه کرد تا که رسیدم گفت خیلی ممنون رها جبران میکنم مرسی
رها:خواهش میکنم
تا که اومد سمت ما اروین دستش رو گرفت و کشید سمت منو خودش
بعد پرسید:چی‌گفتی؟چی‌گفتن؟چی‌گفت؟؟ ازتوگوشیش توچی‌نوشتی‌توگوشیت‌هاها؟؟؟؟
شروین دست گذاشت جلو دهن اروین و گفت: نفس بگیر گلم مثل اینکه باید منو طلاق بدی
اروین دست شروین رو کشید کنار
گفت: منظورت چیه پای رهارو اوردی وسط؟!
شروین:ن عزیزم هستـــــــــــی رو هستی قبول کرد بچه ها
برگشتم سمتش و با تعجب گفتم: واقعا ؟!
باخوشحالی هرچه تمام تر گفت: اره بخدا رها باهاش حف زد اونم گفته باشه
اروین از خوشحالی پرید رو شونه هاشو از پشت بغلش کرد منم بغلش کردم گفت مبارکه داداش
دوتا دختر از کنارمون رد میشدن که گفتن:خدا سایتون رو از سرهم کم نکنه بعد بلند زدن زیر خنده
واقعانم موقعیت خنده داری بود سه تا پسر تو بغل هم دیگه وسط پاساژ آروین زود اومداینور
منم شروین رو ول کردم بهم نگاه کردیم وبایه لبخند دنبال اون چهارتا گشتیم هووووف
چقد دور شده بودن با قدم های تند نزدیکشون شدیم که دیدم کلی هم خرید کردن
_به سلامتی خرید کردین
اروشا گفت: نه چرت و پرت منو رهاست وگرنه اصل کاری مونده حالا
رها اومد دست اروشا رو گرفت و گفت: وای اروش اون پسر مغازه داره سر همگمون برگشت اونجایی که رها نشون میداد
بعد گفت: چه خوشگله پسره چه خوش هیکل پرهام با دست زد تو سر رها و گفت: چش چرونی نکن دختر
اروشام رفت بغل پرهامو گفت: بیین چه منحرفم میکنه
رها اومد ی بیشگون محکم گرفت و گفت: صداتو ببر بابا به کسی که خوشگله میگن دیگه خوشگله‌من که نگفتم بیا بریم بخوریمش
اروشا دست گذاشت تو دهن رها و گفت: هی زرتی داری سوتی میدی
اروین و بچه ها از زور خنده قرمز شده بودن یکم که دور شدن پرهام هم پشت سرشون رفت
بعد این سه تا بلند خندیدن
علی گفت: خدایی خانواده خوبی هستن
اروینم گفت:اره بابام میگه ازبچگی‌با
باباهاشون اروشا و رها و پرهام دوس بود
علی:عه فک میکردم خواهرن
اروین:نه دختر عمو هستن
شروین:چقد شبیه همن
_اره شبیه همن
تا که اینو گفتم اروین گفت: یه کلمه از پدر داماد بزن کف قشنگه رو
بعد علی و شروین و خودش کف زدن منم دس گذاشتم رو قفسه سینم خم شدم و گفتم خواهش میکنم من مطلق به همه شمام
سه تاشونم خشکوشون زد بعد من لبخندی زدم و گفتم: بریم دیگه
اروین گفت:من خسته شدم
گفتم:منم خستم
اروین: براچی اومدیم اخه همش تقصیر این شروینه
بعد با چشای عصبی برگشت طرف شروین
اونم یه لبخندی زدو گفت:من گفتم من میام نگفتم اروینم میاد
اروین:زرنزن😒

پارت70از زبان‌آرتین

بعد باهم راه افتادیم طرف اونا از پشت نگاشون کردم
تو سر کله هم میزدن پرهام هم سر تکون میداد راه میرفت اینا میخندیدن
چقد بدم میاد از اینجور دخترا
کلا از دختر جماعت خوشم نمیومد
مخصوصا اینکه تخص و لج باز باشن و پــــــــــرو
ب اونا ک رسیدیم این سه تا خنگم بدو رفتن کنار اونا

نمیدونم چرا اروین دیگه بادختراحف نمیزد یا سر ب سرشون نمیزاشت رها هم با حرص بهش نگاه میکرد
.
.
سه ساعته ک اومدیم بازار ساعت تقریبا 9:30 بود کلافه از پشت میرفتم
از پشت صداشون کردم ک 6نفر باهم برگشتن طرف من منم بلند گفتم :
خستم میشینم تو این کافی شاپ خواستین بیایین
اروین انگار منتظرم بود بدو اومد سمتم و دستم و گرفت گفت :من پیتزابا سیب زمینی و سوس فلفل تند ونوشابه میخوام
چشمو از آروین گرفتم اینور دیدم همشون اومدن
_ثواب کردم گفتم مثل اینکه نه؟
رها:اره خیلی منم گرسنمه بریم بعد رفتن نشستن سر ی میز منم رفتم کنارشون
به گارسون سفارش دادیم دور میز نسشته بودیم که علی به اروشا گفت:
_اروشا خانوم پدر مادر شما نیومدن
به اروشا نگاه کردم
چشاش قرمز شد پرهام با نگرانی برگشت‌طرف اروشارها هم با حرص به علی نگاه کرد بعد دست اروشا رو گرفت ولی اروشا خودش رو جمع کرد و با لبخند ساختگی گفت:نه
ایندفعه اروین گفت :چرا میومدن این سه تا دوست قدیمی کنارم هم باشن دیگه
اروشا:نمیشه
اروین و علی همزمان گفتن چرا؟
اروشا :پدرو مادر ندارم فوت کردن
چشام چهارتا شد
حس کردم اشتباه شنیدم ولی اروین بلند گفت:
چــــــــــــــی؟¿
علی گفت: متاسفم تسلیت میگم ببخشید اگه ناراحتت کردم
اروینم خودش رو جمع کردو گفت همچنین ببخشیدفضولی کردیم تسلیت میگم
شروینم تسلیت گفت
_تسلیت میگم غم اخرت باشه
بهم نگاه کرد بعد رو به همه گفت: مرسی خدارفتگان شمارم بیامرزه
بعد با خنده گفت ول کنید بابا قیافه هاتون رو درس کنید قضیه مال 9سال قبله من دیگه بزرگ شدم 20سالم شده عادت کردم بعدم خندید
چشم به رها افتاد چشاش پر شد ولی خودش رو جمع کردو اونم خندید
تعجبی نداره پرهام چقد نگران اروشا میشد یا چقد صمیمی هستن

پارت71از زبان‌آروین

با قیافه اویزون زل زدم به زمین هم رهارو ناراحت کردم هم با سوال پرسیدنم اروشارو
چه دختر قوی بود به روی خودش نیاورد و لبخند زد
رها هم چه دختر مهربونی بود کاری به کارم نداشت
(زکی خیال خام اروین یه بلای سرت بیارن این دوتا 😁)
هـــــــــــــــوف همه ساکت بودن ولی اروشا و رها یه بند صبحت میکردن
زل زدم به اروشا به خودم فک کردم اگه من تو 11سالگی پدر مادرم رو از دست میدادم نابود میشدم
حالا فهمیدم چرا شرکت و مال اموال پدرش دست آروشا میچرخید چون پدرمادری نداشت
حتی یه خواهر برادر تنی هم نداشت
این دختر خیلی قویه حتما خانوادش تصادف کردن میخواستم بپرسم ولی پشیمون شدم میرم از بابا میپرسم‌حتما اون میدونه چیشده
همینجور که محو اروشا بودم ارتین زیر گوشم گفت:« نوش جــــــــونت داداشم »
با تعجب برگشتم طرفش گفتم: چی من که هنوز هیچی نخوردم
آرتین_چرا دیگه آروشــــا رو قورت دادی
_اهــــان ایـــــــش چندش من ادم خـــــــور نیستم ایش ایش
با لحن دخترونه ای گفتم که آرتین لبخند ریزو محوی زد خداروشکر آرتین از اون روز به بعد خودشو جمو جور کرد نباخت و این جای شکر داشت
پارمیدا بهه اندازه کافی به چندسال قبل همگیمون گند زده بود
اینسری دیگه من نمیزارم کاری کنه
بالاخره غذا هارو اوردن اروشا دسی زدو گفت: اخ جونــــــمـــی
رها گفت: باز این شروع کرد بازم گفت باز شروع شد بازم میگه هی میگه

پارت72از زبان‌آروین

همگی خندیدم اروشا گفت:
باز شروع کردم باز گفتم باز شروع شد بازم میگم هی میگم بعد زبونش رو آورد بیرون😋
دوبار خندیدم گارسونم که پسر جونی بود خندید و غذاهای همه رو یکی یکی داشت میذاشت رو میز
حس کردم کلا داره به آروشا نگا میکنه
فک کنم آروشا هم سنگینی نگاهشو حس کرد که سرشو بالا اورد به گارسون نگا کرد
ناخوداگا منم به گارسون نگا کردم
لبخندی زد و ایما و اشاره ای کرد
دوباره به آروشانگا کردم
آروشا چپ چپ نگاش کرد
گارسونو نگا کردم که زیر لب گفت:قربون چشات بشم
آروشا نگاشو گرفت و خودشو اونورسرگرم کرد
گارسونم که فک کنم عمدا غذای آروشا اخر سر داد فک کنم به طور نامحسوس تو گوشش چیزی گفت‌که نگاه آروشا برزخی شد
گارسون راهشو گرفت و رفت و‌من هاج و باج موندم‌چندتا پلک زدم
اینبار آروشا به من نگا کرد و زیر لب گفت: ها چیه
منم عین خودش پانتومیم مانند گفتم:قربون چشات بشم
چندلحظه متوجه منظورم نشد یهو که گرفت چی میگم بلند زد زیر خند
نه تنها بچه ها بلکه چندنفر دیگه هم ب آروشا زل زدن منم ریز خندیدم
رها_چته؟روانی هم شدی‌به سلامتی الکی میخندی
آروشا برگشت به رها گفت:قربون چشات بشم یه اتفاق ریز افتاد فقط منو چن نفر متوجه شدیم
پرهام:چیشد؟!
آروشا دوباره گفت:قربون چشات بشم هیچی غذاتون رو بخورین
به شیطنتش که عین خودم بود خندم گرفت و سرمو تکون دادم
بعدخوردن غذای فس فودپاشدیم پرهام گفت:مهمون من
منم پروپرو گفتم: نه پس میخواستی مهمون من باشیم به خاطر تو اومدیم
خندید و گفت:روتوبرم بشر
رفت حساب کرد و پاکت خرید اروشا و رها رو برداشت همگی پاشدیم
یه ساعتم داشتیم دور میزدیم به قیافه پسرا نگاه کردم از خستگی داشتن میمردن
پرهام برگشت طرف ما و گفت: ببخشید شمارم زحمت دادیم
علی رفت پیشش وگفت: این چ حرفیه انشاالله تو جشن نامزدی مارم دعوت میکنی جبران میشه چهارتا چهارتا شام میخوریم
پرهامم با خنده گفت:حتما چشم
فک کنم دخترا به توافق رسیدن و یه انگشتر خوشگل که شکلش بی نهایت بود وسط بی نهایتم یه الماس بود خیلی قشنگ بود دختر بودم میخریدم به خودم😁😬
رها کرد تو دستش و گفت انگشت منو سحر یکیه بعد اندازه کردن
قیمت کردن تو یه جعبه چوبی خوشگل گذاشتن و خریدن
باهم به سمت ماشین رفتیم سوار ماشینا شدیم و حرکت کردیم به مجتمع که رسیدیم
دخترا پیاد شدن و یه خدافظی کردن بدو بدو رفتن خونه
از پرهامم خدافظی کردیم و به سمت خونه رفتیم

پارت73از زبان‌رها

بعدازخوردن شام برگشتیم مجتمع وبعد خدافظی از پسرا رفتیم خونه خریدامونو به مامان وبابا نشون دادیم ورفتیم تواتاقخیلی خسته بودم لباسمو دراوردم وپریدم توحموم
یه دوش سرسری گرفتم واومدم بیرون
آروشا لباساشو عوض کرده بود ودرازکشیده بود رو تختش رفتم وکنارش درازکشیدم
جفتمونم زل زده بودیم به سقف
اروشا برگشت طرفم وگف:میخوای نقشه رو بت بگم؟باذوق سرتکون دادم شروکرد به گفتن نقشه باهرکلمه ای که میگفت قیافه ی منم شیطانی تر وخوشحال ترمیشدبعد تموم شدن حرفاش باخوشحالی به همدیگه شب بخیر گفتیم وخوابیدیم
من اگه این شیطان بیشورنداشتم چیکارمیکردم
صبح با صدای اروشا بیدارشدم
اروشا-پاشو خرس خوابالو
-گمشو اروش بذا بخوابم
اروشا باصدای حرصی گف-کلی برنامه داشتیم واسه اروین خان ولی حالاکه نمیخوای ..
نذاشتم ادامه یه حرفشو بگه
سریع پاشدم وخودمو پرت کردم روزمین
اروشا که حرفش تودهنش ماسیده بود بادهن باز نگام میکرد
بایه لبخند مضحک نگاش کردم وگفتم:دیگه داشتم بیدارمیشدم خب دیگه بریم سر عملیات
با همون دهن بازش سری تکون داد ورفت سمت کمدش
قراربود وقت غروب نقشمونو عملی کنیم تصمیم گرفتم تیپ مشکی بزنم که وقتی هوا تاریک شد دیده نشم
توفکر بودم که صدای پچ پچی توجهمو جلب کرد
برگشتم سمت اروشا که باقیافه ی سوالی نگام میکرد
صدا از طرف تراس میومد
اروشا رفت سمت تراس
ینی کیه؟
شونه ای بالاانداختم وساپورت مشکیمو از تو کشو بیرون کشیدم
باصدای اروشا برگشتم طرفش
بانیش باز نگام کردوگف:اینم ازاین
سوالی نگاش کردم که ادامه داد:اروین بود گف بت بگم عصری بری لب دریا کارت داره…
حتما میخواست ازت معذرت خواهی کنه
لبخند شیطانی زدم وگفتم:ایول زود حاظر شو بریم
سری تکون داد ورفت طرف کمدش
ساپورتمو پوشیدم
یه تونیک مشکی که تا وسطای رونم بود تنم کردم
یه کلاه مشکیم ورداشتم ورفتم جلو اینه
کلاهمو گذاشتم سرم
خواسم کمی ریمل بزنم ولی منصرف شدم
گوشیمو ورداشتم وروبه اروشا گفتم:من میرم وسایلایی که قراره ببریمو وردارم بیرون منتظرم
درحالی که داشت موهاشو میبندید گف:برو اومدم
از روپله هادوتایکی پریدم ورفتم سمت اشپزخونه کسی پایین نبود یه یادداشت رو در یخچال بود
(منو بابات رفتیم بیرون یه سری چیزمیز بخریم پرهامم رفته بیرون یه سری کارداشت واسه ناهار برنمیگردیم تنبل بازی درنیارینو یه چیزی درس کنین بخورین)
هــــــوفی کشیدم وکابینتو بازکردم چن تا سطل ورداشتم
یه طناب محکم ویه سطل بزرگ چسب چوبی که تو وسایلای بابابود ورداشتم
از اشپزخونه زدم بیرون که اروشا همراه سه تا بالشت اومد پایین
اونم تیپ مشکی زده بود
یه جین مشکی
یه هودی کوتاه مشکی
ویه شال مشکی
بالشتارو پاره کردیم و پَرایی که توشون بودو ریختیم تو یه کیسه
باهم از خونه زدیم بیرون ورفتیم به سمت محل عملیات😁
خیلی ذوق داشتم
ساعت تقریبا 4ظهربود که کارمون تموم شد
رفتیم توخونه داشتم از گشنگی تلف میشدم به کمک اروشا یه غذای خیلی خوشمزه که اسمش نیمرو بود درس کردیم
وباکلی خنده خوردیم ساعت شیش قراربود برم پیش اروین‌دوساعت وقت داشتیم
لب تابمو اوردمو سریالی که این چن روزه با اروشا نگاش میکردیمو پلی کردم
انقد غرق فیلم شده بودیم که همه چی یادمون رفته بود
بعد تموم شدن فیلم اشک چشمامو پاک کردمو لب تابمو خاموش کردم
اروشام دسمالی ورداشت وهمینجوری که الکی فین فین میکرد گف:اخه این چه فیلمیه گذاشتی الاغ نمیگی من قلبم ضعیفه میوفتم میمیرم
خندیدمو گفتم:پاشو خانوم بااحساس یکی منتظرمه ها
باشنیدن حرفم خنده یه شیطانی کردوگف:بریم که دارم تلف میشم از ذوق
از خونه زدیم بیرون پشت یه درخت بزرگ قایم شدیم تا اروین بیاد

پارت74از‌ زبان‌رها

اروشا بود که گفت رها این نمیاد ببین کی گفتم سرکاری بود

کلافه نمیدونستم چی بگم ساعت شیش رو گذشته بود ای اروین تو نیا ببین من چیکارت میکنممن که هیچ اروشا با این نقشه هاش که کشیده بود میاد همه چی رو دم در رو سرت خالی میکنه و میره

زیر درخت نشستم اروشا هم کنارم نشستیه راه باریک بود تو مجتمع که وارد یه گلخونه خوشگلی میشدبرای رفتن به لب دریا

باید از گلخونه رد میشدی طبق گفته اروین هم لب دریا قرار بود بریم پس قرار بود که تا گلخونه رو رد نکرد تلافی کنیم

چون اینطوری زیاد کسیم نیست ببینه اروین رواینور اون ور راه باریک درخت های بلندی بود

نقشه اینطور بود که از اولین درخت های رو به روی هم یه نخ سفید وصل کرده بودیم که اروین وقتی رد میشه بخوره زمین

و اون لحظه اروشا سطلی که پر بود از چسب چوپ و بالای درخت نمیدونم این شیطون چ جوری رفت بالا و سطل رو ب شاخه درخت طوری وصل کرد که وقتی طناب رو از اینجا ول میکنه سطل ول شه و بریز رو اروین 😄😄😄

تو افکار نقشه ها بودم که اروشا با قیافه یه برزخی گفت رها میگم اومد پاشو برو وسط گل خونه واستا که اروین حواسش ب تو پرت بشه
_باشه اروشا…اروین داشت از دور میومد بدو رفتم درس جایی وایستادم که نقشه کلا تموم میشه 😂

یک
دو
سه
بالاخره رسید

با لبخند بهم نگاه کرد که
شتِـــــــــــــــپِــــلڪ و شیک و مجلسی نقش روی زمین شد

به زور جلوی خودم رو گرفتم که نخندم به شکم افتاد زمین

اروشا رو دیدم که طناب رو ولش کرد و طناب برگشت و از اون بالا چسب چوپ ریخت رو کمر اروین سرعت عمل لعمون عالی بود مجالش نداد اروشا

اروین با اخ و اخ پاشد و دوبارت بهم لبخند زد فک کنم متوجه چسب نشد بود یا خودش رو به اون راه زد

ما بین درخت ها بود،که دوبار به یه نخ سفید دیگه گیر کرد و دوباره افتاد رو زمین

اروشا بدو اون یکی طناب رو هم ول کرد این دفعه کلی پربا سرعت نور ریخت رو بدنش

اروشا پشت درخت رو به من چشمکی زد از زور خنده قرمز شده بود من‌که بد تر اروین پاشدو با تعجب داشت زور میزد

که کمرش رو نگاه کنه ولی نمیشد به بالای درخت ها نگا کرد که طناب های اویزن رو دید بعد با حرص برگشت طرف من

خواست یه قدم دیگه برداره که دوباره گیر کرد به نخ و این سری بد تر و محکم تر خورد زمین وقشنگ با کله رفت تو گِلی

 

که اونجا ریخته بودیم پاشد و زل زد به من بعدش خواس یه قدم برداره کـه منصرف شد و با حرص گفت:
بازم هست؟؟؟؟😡

 

تاکه اینو گفت صدای بلند اروشا به اسمون رفت از خندهمنم که دیدم میخنده بالاخر خودم رو ازاد کردم وخندیدم

اروین با نگاه وحشت ناکی به اروشا نگاه میکرد از لای درخت ها اومد بیرون
و یه دس زد و گفت: باریکلا دارین خانوما

اروشاپرو پرو دس گذاشت روی سینش و یکی از پاهاشو خم کرد و اون یکی دستم گرفت بالا و مثل پرنسس ها خم شد و گفت درقبال کاری ک شما کردی هیچــــــــــــــــیم استاد

اوف ضربه اخرو زد خوب و کامل دید میشد که حال اروین گرفت به من نگا کرد منم با خند شونه ای بالا انداختم اروشا صاف واستاد

و دستی به شونه اروین زد واز اون قیافه خندونش به قیافه عصبی برگشت عین این فیلم ترسناک ها همیشه این کاراش باعث تعجب من میشد صداش قیافش یهو بین خندیدن نمیخندید

و با اون قیافه به اروین گفت حقت بدتر ازایناست حواستو جمع کن فک نکن تو مجتمع بابات هستیم میتونی هرکاری نه هرگوه کاری که دلت میخواد بکنی

الانم کاریت ندارم چون رها منتظر معذرت خواهی جنابعالی هستن اوکــــــــــی هانـــــــــی جونم برگشت یه چشمک به من زد و صداشو لوتی کرد و گفت بااجازه و باقدم هاش از ورودی گلخونه رد شد و رفت

تا که رفت اروین به طرف من برگشت و اومد سمت من منم اخمامو جمع کردم ولی وقتی میدیدم پشتش پر از پِر بود عین این مرغ ها میومد سمتم نمیتونستم نخندم یا لبخند نزنم به لاخره رسید بهم و صاف‌واستاد جلوم‌وبا اخم های درهم رفته گفت:دسخوش رها خانوم..دوباره چیزی نگفتم

اروین‌:خیلی ممنون بابت تلافی گلتون

چیزی نگفتم
اروین:چقد زحمت دادم راضی نبودم به اینجور کارا
چیزی نگفتم اروین با کلافه کی گفت : میزدی تو دهنم بهتر بود تا منو شبیه مرغ و خروس کنی به زور جلوی خندم رو گرفتم اعتراف سنگینی بود
ولی باز چیزی نگفتم اروین دسی به موهاش کشید و باهمون اخم هاش گفت :حق داری ببخشید من اون شب واقعا داشتم شوخی میکردم
جدی جدی نبود واقعا نمیدونم چم شد فکر نکن هیزم یا چیزی به تو هم علاقه ای ندارم تو اون تیپ دختری نیستی که دوسش داشته باشم باور کن راس میگم ببخشید
کنترلمو از دس دادم و یه کشیده محکم زدم تو صورت اروین و انگشت اشارم رو گرفتم به سمتش‌وگفتم:من درحد تونیستم! اوه یس‌عزیزم راس میگی چون تو ژیگولی بیش نیستی که در حدم باشی خوبه میدونی.. برگشتم رفتم عصبی بودم بی تربیت احمق

پارت75از زبان رها

اروین:واقعا راس میگم رها معذرت میخوام ب جون داداشم ک میخوام غمش نباشه راس میگم من ب تو حسی نداشتم فقط همش از رو بچگی یا خنده بود معذرت میخوام کنترلمو از دست دادم
قدم هام کند شدن و وایستادم برنگشتم طرفش ولی گفتم بخشیدمت چون نمیتونم ب خاطر تو احمق فکرامو داغون کنم خاطره اونشب رو هم از ذهنت پاک کن ممنون
و بدو رفتم بیرون
نفس عمیقی کشیدم نمیدونم چرا حالم گرفت سگ شدم چم شد تا ی ساعت پیش ک میخندیدم با اروشا
اها درسته اروشا نیست ولی چ ربطی داره حالم جوری گرفت ک میخواستم بزنم زیر گریه ولی چرا رها چرا داشتم خونه میرفتم ک دیدم اروشا واستاد پیش فواره خوشگلی وسط مجتمع قرار داشت
دستاشو هم ب پهلوش زد بود و باپاش محکم ضربع میزد زمین گریه از یادم رفت این دختر ژلوفن من بود قرص ارام بخش تو گوشیم اینطوری سیوشده
از پشت رفتم و اون کمر باریکش رو از پشت بغل کردم اصلا نترسید تکون هم نخورد فقط برگشت طرفم و منو بغل کرد
من از لب و دماغ اروشا میشدم قد بلند خودم بود پنج دقیقه تو اون حالت موندیم ک اروشاهولم داد اونور و گفت:
ولمون کن بابا فاز ورداشتی دختر چیشد اینو بگو خروس هیزمون از مرغ پروبال شکستمون معذرت خواهی کرد یا نه
رها:دختر این چه مثال های بود زدی اخه دیوث
اروشا:زود باش بنال وقت نداریم ساعت9 میریم هم شام هم خواستگاری بدو گلم
دستش رو گرفتم کشون کشون بردمش تو خونه ساعت 7:10دقیقه بود چ خوب ک اروین زیاد وقت نگرفت
وارد اتاق ک میشدم اروشا گفت بابا برو ب جهنم بینم دختر زود باش بگو خو میدونی ک من خیلی فضولم داری اذیت میکنی
بالبخند بهش گفتم:‌
دقیقا
اروشا مشتش رو حاظر کرد بزن تو صورتم ک بلند گفتم
معــــــــــــــذرت خواهی کرد اونم بسیار خوب
اروشا:خوبه خوشم اومد
رها :مگه میشه نیاد تو با اون جوری رفتار کردی ک فک کردم همین الانه مای بی بی لازم شه تا اخر عمرش
اروشا:خخخخ حال کردی جذبه رو اخه خدا من جذب کننده ای کی بودم وایییــــــــــــــــی
رها:عــــــــــق گاو برو کنار حالمو بهم زدی
اروشا: میگم رها بیا بریم دوش بگیرم از کی باهم نرفتیم حموم
فکر خوبی بود راس میگفت دسش رو گرفتم و ب سمت حموم راه افتادیم تو حموم کلی کف ب خوردم داد
بــــــیشور صدای جیغمون رو هوابودک در حموم زده شد و صدای بابام اومد ک گفت:
ببخشید مزاحم اوقات شریفتون میشم اگه میشه زود تر بیایین بیرون چون ساعت 8 شد باید تا 9اونجا باشیم لیدی ها
دوتایی باهم گفتیم :
چشــــم مستر
بعد دو دقیقه زدیم بیرون اروشا ک موهاشم خشک نکرد فقط ب سمت لباس حجوم اورد ینی حمله کرد منم خودمو خشک کردم و رفتم ب سمت موهام سشوار کشیدمش و ی رژ قرمز پررنگ زدم
همین خوبه ب سمت لباس رفتم دیدم اروشا همه چی پوشیده
اوه سرعت عمل
اروشا:ما اینیم دیگه چ میشه کرد
رها:ثابت شده عزیزم
ب سمت رژ ها حجوم برد ی رژ بنفش کمرنگ زر ک صدام در اومد
اروشا مگه بهت نگفتم اونو نزن خیلی بهت میاد دوس ندارم رگ غیرتم میزنه بالا
اروشا در کمال بی خیالی گفت برو بابا فاز نگیر
بله 😐
ی مانتو ابی پرنگ ساده کوتا ورداشتم با ی شلوار لوله تفنگی سیاه پاره پاره برداشتم
پوشیدم با ی شال قدی ابی پر رنگ ب اروشا توجه کردم ک 😡😡😡
بیشــــــــــــــــور تو باز تیپ سیاه زدی داریم میریم خواستگاری چ باخیال راحت ی رژم زدع واستاده کنار
اروشا ب خودش نگاه کردو گفت وا
ی مانتو جلو باز کوتاه سیا پوشیده بود و از زیرش ب رنگ بنفش ی زیر سارفونی یغه گرده ک روش ب رنگ سیاه ی لب بزرگ کشیده شده بود
با ی روسری ساده بنفش و شلوار مشکی ک یکیش کلا زانو نداش
اروشا:خوردی؟
با گیجی گفتم چی رو
_منو سیر نشدی پس موندم ریخته زمین اونم بخور
اروشا میگم بیا تیپت رو عوض کن تا ک اینو گفتم کتونی سیاه اسپرتش رو از رو زمین برداشت و بدو از اتاق رفت بیرون
کفش ابی رو برداشتم منم از اتاق رفتم بیرن ک اروشا ی دست زدو گفت
عروس کفش خریدو اومد هوهو مبارکش باد
بابا لبخندی زد و گفت دختر شیطونی نکن
ب پرهام نگاه کردم ی کت شلواره سرمه ای مات ک زیرش ی بولیز سفید پوشیده بود و ی دس گل رز خونی و جیگری دستش بود
رها:اوووف پرهام جیـــــگر کی بودی تو
ک مامان همون موقع از اتاق بیرون اومد و گفت جیگر من
مامانم از اون مانتو ها ک شکل سارافون میمونن بلندو کرمی رنگ پوشیده بود پوشیده بود یغه اسکی بود و ی گردنبند خوشگل سیاه انداخته بود ی شال کرم مشکی قدی هم سرش بود با ی ساپورت و ی کیف دستی
اروشا ی سوتی زد و سرش رو به این طرف و اون طرف تکون دادوگفت:
خانوم شمـــــــــــا جیگر کی بودی جیــــــــگرم
همه لبخندی زدیم بابا هم ی تیپ کت شلواری مشکی زده بود ولی بلوزش کرمی بود ست کردن اینا باز
اروشا درو باز کرد و گفت پیش ب سوی خواستگاری و بدو رفت طرف ماشینمون
بالاخره ساعت 9:15ب خونه سحر اینا رسیدیم

پارت76از زبان رها

مامانش عین مامانم ساده و مجلسی تیپ زده بود و باباش هم ی بولیز و شلوار مجسلی پوشیده بود
اول از همه اروشا وارد خونه شد 😐کوچیک بزرگ حالیش نیس ک
منم اخر از همه کوچیک بزرگ حالیمه 😐
بعد نشستنمون
شروع ب بگو بخند کردن پرهام سرش رو ب زمین انداخته بود مامی جون سحر گفت ماشاالله چ دختر گلی دارین چ پسر نجیبی ماشاالله گوش شیطون کر
از اینکه اروشا رو نادیده گرفت دلم گرفت بیچاره ژلفنم بهش نگا کردم ک داش چش ابرو میومد واس پرهام و ریز میخندیدن
چ خوب ک براش هیچی مهم نبود بعد،کلی حف زدن همه ساکت شده بودن سکوت بدی بود فک کنم اروشا هم فهمید بود ده دقیقه تمام سکوت کردن ک بالاخره این گاو میش جلوی خودش رو نگرفت
همو اروشا رو به همه گفت:خـــــــــب میگن سکوت علامت رضاست ولی ن اینجا باید عروس سکوت کنه
همه خندیدن ولی من براش چش ابرو اومدم ک نکن بی خیال شونه ای بالاانداخت و ادامه داد:عـــــــروس گلمون کی چایی میارن مثل اینکه شما بزرگترا چایی نمیخوایید ولی این پرهام ما دارا لح لح میزنه من دلم نمیاد
این دفعه منم بلند زدم زیر خنده دیدم جمع خیلی صمیمی شد خوبه اروشا باید مشاوره میشد
لبخند روی لب همه بود دوباره صداشون رفت بالا ک بالاخره مامان سحر گفت عزیزم خوشگلم اون چایی رو بیار
یهو گفتم :فقط ببین استرس نگیری چایی هارو خراب کنی ها دستات نلرزه ک خودت رو بسوزنی
همه میخندیدن و این ینی جوابشون بلس
پرهام یکم جون گرفت
منو اروشا انگار برا بچه صدمیمون اومدیم خواستگاری ک انقد کار بلد هستیم برعکس مامان و بابام یهو
ی فرشته از اشپزخونه اونا اومد بیرون با چشای ک دایرش بزرگ تر بود وسبز بودن چشاش برق میزد ی لباس حریر ساد سفید با شال سفید اومد بیرون
چایی رو ب ترتیب گرفت و اخر از همه ب اروشا گرفت ک ابرهاش رو بالا پایین انداخت بعد گرفتن چایی اومد وسط مبلی ک کنار من اروشا قرار داشت نشست
بعد خوردن چایی ها بابام بود ک گفت :
بالاخره اومدیم سر اصل مطلب انشااالله که بخیر و خوشی.
عروسمون و پسرمون برن اتاق مام واسه بقیه کارا برنامه ریزی کنیم بابای سحر گفت هرچی خدا بخواددخترم پاشو اقا پرهام رو ب اتاقت راهنمایی کن
پاشدن و دوتایی با چشای برق زنون رفتن تو اتاق
تا که رفتن شیطون اومد کنار خودم اروشا 😕
اروشا:ببین الان امپر فضولیم میترکه از من گفتن بود
_منم اروش چیکار کنیم تو نقشه ای داری؟
نه ندارم ولی الان میام چشام چهارتا شد پاشد بره دسشویی ک همون اتاقک چسبید ب اتاقی بود
که اون دو کفتر رفتن وقتی داشت میرفت داخل دسشویی برگشت طرفم و ابرهاش رو باخنده بالا پایین انداخت
ایـــــــــــول ب هوشت دخترحتما الان میره گوشش رو میچسبونه دیوار ببینه چی میگن
بعد چند دقیقه ک طولانی با قیافه ای قرمز و خندان اومد بیرون و بم گفت پاشو توم برو ببین چی میگن
رها:خو تو تعریف کن من تنبلیم میشه
اروش خندید و گفت هیچی سحر میگه ما ک دوس بودین اشناهستیم براچی گفتن بیاییم اتاق
پرهامم میگه عیب نداره کلا هرچی سحر گفت پرهام گفت عیب نداره سحر عصبی شده بود ک زدم بیرون
بعد شام خوردن و ب مذاکر رسیدن قرار شد اون انگشتری ک خریدم رو دستش کنه و ی صیغه محرمیت بینشون بخونن بلکه اوناهم ومــا برگردیم طهران
تا جشن نامزدی بگیرن خسته کوفته ب خونه برگشتیم و ب خواب در بغل ژلو فرو رفتم

پارت77از زبان آروین

توراه برگشتم به خونه از خجالت مردم به خونه که رسیدم اول همشون تعجب کردن
مخصوصا پسرا ولی به مامان و بابا هیچ توضیحی ندادم ینی نداشتم که بدم 😐
به پسرا هم گفتم بیخی چون عصبی بودم گیر ندادن بهم
ولی بعد چند دقیقه همشون زدن زیر خند حتی آرتین داشت باخنده نگاهم میکرد غش غش خندیدن علی میگفت خروس بودن خیلی بهت میاد خــــــــــــــــــــــــروس
منم با خنده اونا خندم گرفتم و کلی خوش و بش کردیم لباسارو انداختم دور الا همشون خوابن قرا بود دو سه روز بعد علی و شروین برگردن طهران
خوابم نمیگرفت چرا نمیدونم ب همه چی این مسافرت فک کردم از اول تا اخر
یه لبخندی زدم اشنایی با پرهام و اون وحشی ها باعث شده بودن حوصلم سر نره
به اروشا که وقتی گفت پدر مادر ندارم
به سیلی که رها بهم زد
به گردش های باهم بودنمون
حس میکنم یه چیزم کمه اون چی بود که حس کمبود داشتم یکم که تو جام تکون خوردم
فک کردم
یه زن بگیرم یه زن خوشگل
واه واه زن خوشگل کجا بود الا همه پلاستیک شدن
چ جالبه ک اروشا و رها عملی نبودن و خیلی ریلکس بودن اخه دیگه جوری شده ک دخترای خوشگل هم کرم دارن و عمل میکنن
انقد تکون خوردم تا شروین رو از تخت انداختم پایین 😂😂😂
شروین با اعصابانیت و چشای خمار و صدای ک رگ خواب توش بود،گفت :
تو ادم نمیشی نه ؟!
من:نـــــــــــــــــــه😌
شروین میدونم حیوون میمونی
خندیدم و رفتم کنار تا بیاد بخوابه تا ک دراز کشید دوباره بی هوش شد
چ خوب ک شروین با هستی باهم دیگه دوس شدن چو شروین برگشت ب روزای قبلش و عین اون روزا شایدم بیشتر سرحال تر شد
ساعت سه بامداد بود ک با تکون های مکررم
بالاخره خوابم برد

پارت78از زبان آروشا

صب ساعت چهار بود ک با کابوس از خواب پریدم
کابوس ولم نمیکرد همش خواب میدیم اون زنه (مامانش) با ی چاقو وایستاد توخونه و عین جنا میخنده بعضی موقع ها این خواب رو میدیدم نمیدونم دلیلش چیه
پاشدم رفتم حموم ی دوش گرفتم و اومدم بیرون نگام ب حیاط بزرگ ک نمیشه گفت مجتمع ی شهر متوسطی بود برا خودش انقد بزرگ بود
دلم پیاده روی خواست یکم فک کردم تا پنج اماده شدم
ی شلوار ورزشی خاکستری رنگ ک یکم گشاد بود باسوشرتی ک تا پایینی باسنم بود برداشتم
زیپش رو تا اخر کشیدم و کلاهش رو انداختم رو سرم موهامم چون خیس بود نبستم و ول کردم تو کلاه
هدفون سفید رنگمو برداشتم و عطر سلطانم روخودم خالی کردم
با ی کتونی اسپرت مشکی رنگ
از خونه زدم بیرون
نمیدونستم از کجا شروع ب پیاده روی کنم بالاخره تصمیم گرفتم از سمت خونه دوست عمو اینا رد شم و برم
اون طرف ب طرف سرسبزی برم دیگه لب دریا نرفتم همش اونجا بودیم اهنگ اسپانیایی Despacitoروب هدفون وصل کردم و راه افتادم اوفــ این اهنگ ک میخوند از خود بی خود میشدم
توراه همینطور ک راه میرفتم تکون های ریز ریز هم میخوردم روحیم کلا عوض شد من عاشق این اهنگ بودمخیلی دوسش دارم
ریتمش ی جوری بود نمیتونستم خودم رو کنترل کنم
به خاطر اینکه همینجا نرقصم تصمیم گرفتم یکم سرعتم رو بیشتر کنم
همینطور ک اهنگ تموم میشد میزدم از اول اون رو میخوند
به وسط درخت های بید بلند ک رسیدم از
دویدن دس کشیدم کسی اون اطرف نبود
دستمو گرفتم بالا و ی نفس عمیق کشیدم و با
اهنگ لب خونی کردم تا اخر این راه پر درخت راه رفتم ی پیچ بود ک باید میپچیدم اون طرف
چشامو بستو خواستم بدوم ک تو اون پیچ خوردم ب ی چیزی هدفون از گوشم افتاد زمین کلاه سوشرت هم از سرم افتاد و موهام همشون ریختن بیرون
اینو از بادی ک ب گردنم خورد حس کردم حس کردم چیزی تو کمرم حلقه کرد یکی از چشامو اروم داشتم باز میکردم ک بلند گفتم خدایا ببین نزار اینطوری بمیرم من جوون…
خواستم حرفمو کامل بزنم ک دیدم تو دستای آرتین بین زمین هوا هستم ارتینم صدو هشتاد درجه خم شده تا منو بگیره
چشامو کامل باز کردم ب اینور اون ور نگا کردم دیدم ارتین لبخند محوی زده
تو همون حالت با تته پته گفتم
ب ب بچی خندیدی
ارتین:هیچی خدا گفت بت بگم هنوز نمردی
تو دلم گفتم تو با این بازو هات من نگه داشتی انتظار داری بمیرم
تو چشام سرد و یخی بدون هیچ حسی زل زد منم بد تر ازخودش
من:اقا ارتین اگه میشه بلندم کنید کمرم درد گرفت
ارتین:اوه باشه بلندم کرد هنوز دستاش دور کمرم حلقه بود
باد اومد و موهامو از کنار گوشام بلند کردو ریخت تو صورت ارتین خودم رو کشیدم کنار و خم شدم هدفون رو برداشتم و کلاه رو گزاشتم رو سرم
بعد رو ب ارتین گفتم راستی :سلام صب بخیر اقای سالاری
ارتین:صب بخیر خانوم راد
ی لبخندی زدم و گفتم با اجازه هدفون رو گذاشتم تو گوشم و دوباره ب اهنگ خوبم گوش دادم
و از پیچ رد شدم و رفتم ب پیاده رویم برسم
ساعت شیش شده بود هوا از گرگ و میش گذشته بود
و کم کم ادما داشتن زیاد تر میشدن
منم با لبخند ب همه نگا میکردم 😊😊
خسته کوفته کنار ی بوفه ای ک وسط درختا بودن وایستادم و ی کیک شکلاتی و قهوه داغ سفارش دادم
بعد سفارش هارو ب دسم داد پولش رو حساب کردم و رفتم روی صندلی ک زیر ی درخت بود نشستم تا میل کنم
داشتم همینطور میخوردم ک یکی نشست پیشم با تعجب برگشتم طرفش دیدم ارتین
نشست و دستش رو گذاشت رو زانو هاش و خم شد ب طرف جلو چشام چهارتا بود نفس کشیدنش تند بود
اینو از حرکت کمرش ک خم شد بود بالا پایین میشد فهمیدم چ هیکلی مردونه ای داشت
بی خیال برگشتم ب رو ب رو و کیکم رو با قهوم خوردم بعد تموم کردنش برگشتم طرف ارتین ک دیدم داره بهم نگاه میکنه
تیکه اخر کیک ک تو دهنم بود پرید تو گلوم ب سرفه افتادم محکم سرفع میکردم پایین
نمیرفت داشتم خفه میشد پاشدم بالا پایین پریدم ارتینم هی میگف ی جا واستا هرکی اون اطراف بود ی نگاهی ب بالا پایین انداختم و سرفه های پی در پی و اسرار ارتین ک میخواس ب کمرم مشت بزنه تاحالم جا بیاد ولی نمیتونست اونم داشت پشت سرم میپرید یهو دستم رو گرفت و کشید سمت خودش وگفت گفتم ی جا واستا یکی دوتا مشت زد و نفسم سر جاش اومد ولم کرد دستامو گذاشتم رو زانوم و خم شدم دوتا سرفه کوچیک هم کردم و بلند شدم از چشم دوسه تا قطره اشک ریخت دستمو زدم ب پهلو و اون یکیش رو گزاشتم رو سینم و ی نفس کشیدم به ارتین نگاه کردم دوباره بی حالت داش نگام میکرد یهو از دهنم پرید:چــــــــــــاکریم داوش
باحالت لوتی واری گفتم تا ک گفتم دوتا دستمم گذاشتم جلو دهنم و باچشای گرد زل زدم ب ارتین ک ی لبخندخیلی کوچیکی رو لبش نقش بست بی خیال اشغال خوراکی هارو برداشتم ورفتم انداختم تو سطل اشغالی ساعت۷ بودب سمت خونه رفتم

پارت79از زبان آرتین

ی ساعتی میشد کـ اروشا رفته ولی هنوز کمر باریکش رو تو بین دستام حس میکردم یا وقتی باد زدموهاش ریخت رو صورتم بوی موهاش عقل از سرم پروند فقط ب خاطر اینکه دوباره اون بو رو بتونم حس کنم بی اراده رفتم کنارش کاش میدونستم اسم شامپوی کـ میزنه چیه
ی صدای از درونم گفت فقط ب خاطر شامپو برگشتی یا خود دختره
لال شو بابافقط بوی شامپوی ک زد بود منو ب سمتش کشوند وگرنه با اون کاری ندارم
اصن شاید بوی عطرش بود هرچی که بود مستم کرد
ساعت هشت بود دستامو تو جیب شلوار ورزشی کردم و رفتم خونه
وقتی رسیدم فقط مامان بیدار بود
اومد کنارم و دم در بوسم کرد
ماشاالله شیر پسر من صب بخیر نور چشمیم
منم دستامو گزاشتم روی گوشاش و سرش رو نزدیک خودم کردم از پیشونیش بوسش کردم
صب بخیر گوهر نایاب خوبی بابا کجاست خوابه؟
خوبم پسرم نه بابات ی ساعتی میشه با اقای راد رفتن بیرون صبونه خوردی؟
نه نخوردم
باشه برو ی دسی ب صورتت بزن اون سه تا چلمنگ رو هم بیدارن کن بزار بیان صبونه دور هم باشیم
چشــــــــــــــــــــم عشقم
لبخندی زد و ب سمت اشپزخونه رفت
بعد از شستن دس و صورتم ب اتاقم رفتم علی ب شکم خوابیده بود

یدونه محکم زدم رو باسنش ک عین جت پاشد نشست رو تخت منگ میزد اینور اونور رونگاه میکرد تا ک منو دید گفت
الان من ب شوهرم چی بگم الا کبود میشه جاش چی بگم بگم کی زد
تعجب کردم منگ خواب بود داش شوخی میکرد
لبخندزدم و گفتم پاشو صبونه امادس مامانم منتظرته
باشه الان میام از اتاق در اومدم و رفتم اتاق بغلی ک واس اروین و شروین بود

هم دیگرو جوری بغل کرده بودن ک تازه عروس دوماد همچی نمیکرد
ب سمتشون رفتم اروین رو ناز کردم و سعی کردم صدام دخترونه باشی گفتم پاشو عزیزم پاشو عشقم وقت صبونس
اروین با تعجب پاشد چون پشتش ب من بود چیزی ندید دوبارع گفتم عشقــــــــــم ک اروین عین جت پریدروی شروین ،شروینم عین خر داد کشید نعـــــــــــــــر خر گمشو اون ور
پاشدم و گفتم وقت صبونس تا دو دقیقع بعد پایین نباشین از هیچی خبری نیست تا شام حالا خوددانی
داشتم میرفتم ک اروین گفت :شروین خواب میدیم ی دختر داره بلندم میکنه
باتعجب برگشتم سمتش ینی نفهمید منم
شروینم گفت :همون مگر اینکه تو خواب ببینی پاشو از روم میخوام برم صبونه بخورم
رفتم پایین و نشستم دور میز
یکی یکی امدن علی دست مامانم رو بوسید و گفتم صب بخیر مادر دوم من
شروینم همین کارو کرد اروین با صورتی نشسته چشای ک تا نصف باز بود داشت ب سمت مامانم میرفت ک مامانم گفت
خجالت بکش سی سالته صورتت رو نشستی دس ب من نزن اروین لباشو غنچه کردو گفت دلت میاد
مامانمم گفت اره چرا نیاد بعد رو انگشت پاهاش واستادو گردن اروین رو گرفت و خم کرد ب طرف پایین
اروینم هی داد میکشید وای ننه وای ننه جون ولم کن مامانم قشنگ برد سر اروین رو زیر سینگ ظرف شویی گرف و اب رو باز کرد و رفت اونور اروینم قشنگ خیس شد
علی و شروین میخندیدن و میگفتن حقته
بالاخره اومد سر میز
همه چی حاضر بود
همه مشغول خوردن و بحث بودیم ک یهو اروین گفت مامان تو برادر زاده اقای راد رو میشناسی؟؟
مامان با چشای ذوق زد نگاش کرد گفت اره همون ک قد بلند چال گونه هم داره اون پسرم
اروین:اره همون
مامان:اره اره اره پسرم میشناسم چطور خوشت اومد بریم خواستگاریش ماشاالله دختر خیلی نجیبی هستش
منو علی و شروین با چشای باز نگاهمون رو دوختم ب لب اروین ک لبخندی زد ینی چی این لبخندش؟
مامان ذوق زده شده بود ک اروین گفت:نه عزیزم فقط میخواستم ببینم میدونی چرا مامان و باباش مردن؟؟؟
قیافه همه عوض شد مخصوصا ماما یدونه زد پس کلش و گفت همین؟؟؟
اروین:اره دیگه خیلی کنجکاوم
مامان شروع ب گفتن کرد:هیچی تو خونه بودیم ک ب بابات زنگ زدن و گفتن ک اقای ارسلان راد فوت کردن
بابات و اردلان همون برادرش داغون شده بودن انگار ده سال پیر شدن
سر قبرش ک دفن میکردن ن دخترش بود ن زنش یادمه از مامان رهاپرسیدم گفتم اینا کجان گفت اروشاروبستری شده
گفتیم چ جوری مردن کسی چیزی نگفت حتی نگفتن زنش چ جوری مرد یا اصلا اونم مرد منم زیاد خبر ندارم فک کنم تصادف کردن و مامان و باباش مرد دختر خودشم بستری بود حتما اینطوریه
اروین اهانی گفت مامان زل زد تو چشاش و گفت خب ؟؟؟اروینم گفت خب ک خب فضولیم رفع شد چشاشو ریز کردو گفت ولی مامانش روکجا دفنش کردن
ماما یدونه محکم زد تو سرش و گفت صبونت رو بخور چلمنگ بعد صبونه ب مامانم کمک کردم ک میزو رو جمع کنیم
از اشپزخونه ب سمت پزیرای رفتم چون مامان و بابا اکثر اوقات تو مجتمع بودن بزرگترین خونه مجتمع واس ما بودبه منو اروین هم ی خونه تو تهران گرفته بودن

پارت80از زبان آرتین

دلم برا خونه تنگ شد ی خونه خیلی بزرگی بود ک وسط حیاط ی حوز بزرگی بود
ک ویلای منو با ویلای اروین تقسیم میکرد اینورحیاط ویلای من بود اون ورحیاط ویلای
اروین بود
پشت خونه هم حیاط پشتی داشت ی استخر خیلی بزرگی داخلش بود دور تا دور حیاط درخت بود دلم برا خونه خودم به تنهایی
سکوت خونم تنگ شده بود
روی مبل کنار پسرا نشستم شروین ک این روزا کلا تو گوشی بود اروین و علی هم داشتن ی چیزی برنامه ریزی میکردن گردشی جایی ولی تاک نشستم لال شدن و زل زدن بم
_ها چیه چرا لال شدین از من حف میزدین ؟
علی:نه تو کی هستی؟
اروین :عشقم ببین این ارتین دوباره مزاحمم شد
علی لبخند میزد ولی من عین بززل زدم بهشون و از رو میز ی سیب برداشتم و همینطور ک میخوردم ب دوتاشون زل زدم اونام ب من
یهو شروین ی دادیــــــــــــــــــی کشید
از روی ذوق بالا پایین میشد رو مبل علی یکی زد پس کلش و گفت چته حیون
شروین باخوشحالی گفت بالاخره بعد چند روز هستی بهم گفت دوست دارم
مارو میگی حالا سه تامونم عین بز بهش نگا میکردم با لبخند سرش رو بالا گرفت و ب ما نگاه کرد وقتی نگا کرد لبخندش رو جم کرد
گفت زهر مار وقتی یکی بهتون گفت دوست دارم مخصوصا اونی ک دوسش دارین این حرفو بگه حال منو درک میکنید
اروین نگاهی ب علی و من انداخت و گفت حالا شایدیکی پیدا بشه ب من بگه دوست دارم ولی ب این دوتا سنگ امیدی نیس
علی ی پس گردنی هم ب اروین زد و گفت پ تاحالا این همه دختر خودشون پیشنهاد میدن چیه
اروین نگاه عاقل اندرسفهی ب منو علی انداخت و گفت اونا ب خاطر پز دادن و قیافه هاتونه یا هیکل یا پول یا کلاس گزاشتن ب دخترای دیگس
دو روز بعدم ولت میکنن میگن ب درد نخور بود فقط همین دلتون رو خوش نکنید ک کسی از ته دل بگه دوستون دارم اینو ک گفت با شروین زدن زیر خنده
منم لبخندی زدم و گفتم چ بهتر اینبار علی زد زیرخند
علی گفت اینارو ول کنید داشتیم میگفتیم بریم پیست دوچرخه سواری نظرتون چیه مام دیگه کم کم میخواییم بریم نظرتون؟
شروین: عالیه بریم هستی روهم میارم
اروین:اهوم ب پرهامم میگیم با نامزدش سحر بیان
علی :چیزه همون میگم ب خواهرش هاهم بگیم دیگه
اروین چپ چپ نگاش کردوه گفت نخیر اون دوتا وحشی نیاین بهترنیست
علی:نه نیست
اروین:ببینم ب توچه
علی:نقشه از من بودپس میگم بیان خودشم اونا هرجا رفتن ب ماگفتن یا کلا دورهم بودیم زشته اینبار بگیم فقط با نامزدتت بیا مگه نه بچه ها؟!
سر تکون دادم و گفتم حق با علیه
از اون گذشته از اقای راد زشت میشه
اروین هیچی نگفت و گفت خوددانی علی گفت حاظر شید امروز بریم یا فردا میرید؟
من:ب پرهام بگو ببین کی میرن کی میتونن برن بریم
علی گوشی رو برداشت و ب پرهام زنگ زد و قضیه رو تعریف کرد
اها

ساعت چند
…..
اهان پس امادشید وسایل ایناهم بردارید
…..
اوکی قربونت خدافظ
علی:بچه ها پاشید حاظر شید گفتن ساعت ۱۱از خونه بزنیم بیرون بریم دنبال هستی و سحر میشه۱۲از اونجا بریم پیست تا شب
تا ک اینو گفت شروین بدو بدو رفت بالاتو اتاق اروین هم پشت سر اون با سرعت نور
رو ب علی گفتم حالا این ناز میکرد
خندیدو گفت پاشو داداش دیر میشه دوساعت وقت داریم
تو برو بالا من به مامان بگم بیام رفتم اشپزخونه دیدم نشسته پای گوشی داره لبخند میزنه رفتم کنارش و از کنار گوشش خم شدم طرفش گفتم: به چی میخندی
_ هیچی خاله گوهرت عکس نوه هاشو فرستاد بهم دارم ب اونا میخندم
_اوه مامان چ بزرگ شدن خدا نگه داره
گوشی رو گذاشت رو میز برگشت طرفم و گفت منم نوه میخوام خندیدم و گفتم مامان عزیزم اخرو اولش میاد منم عروسی نکنم تو اروین رو داری
یکی اروم زد تو صورتش و گفت چرا نخوای
اینارو ول کن مامان میخواییم بریم پیست دوچرخه سواری با بچه ها و بچه های اقای راد تو نمیایی
لبخندی زدو گفت من با شما جونا بیام بهم خوش نمیگزره برید خوش بگزره بهتون گلم
بوسه ای ب گونه های خوش فرمش زدم و اومدم بیرون و رفتم اتاقم
اروین و شروین هم تو اتاق من بودن
مستقیم بدون توجه به اونا رفتم تو حموم و درم بستم لباس هارو در میاوردم که شنیدم اروین میگه :کوه غرور،سنگ پا،کم‌حرف، مردمغرور،مردیخی،مردسردویخبندون رفت حموم
لبخند نشست رو لبم و بلندگفتم:شنیــــــــــدم
اروین:عـــــه توروخدا راس میگی خب معلومه میشنوی دوتا گوش سالم خدا بت داد میخوای نشنویی
پروی نثارش کردم و رفتم زیر دوش گرم وایستادم یه ساعت بعد از حموم اومدم بیرون ساعت ده شده بود
چرا حاظر نمیشد؟
شروین:منتظر بودیم تو بگی
_زر نزن بابالوس پاشید حاظر شید خب
شروین پاشد دست اروین رو گرفت گفت پاشو عشقم بریم اینا به ما نمیخورن و از اتاق زدن بیرون
بعد من علی رفت دوش گرفت داشتم موهامو سشوار میکشیدم و یه طرفه شونه زدم خوبه

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دست سرنوشت
  • ژانر: عاشقانه💑 پراز لحظات طنز🤗🤡پراز لحظات احساسی
  • نویسنده: کیمیا عیوضی
  • تعداد صفحات: 503
https://beautyvolve.ir/?p=16645
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.