| Saturday 26 September 2020 | 04:05
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 2

ر

رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 2

رها

از پله ها بالا رفتم خونه مجردی اونم طبقه دوم واقعا کلافه کننده است، به چشای شقایق نگاه کردم دوتا تیله سیاهش جذبه ای عجیبی داشت اونم به چشام نگاه کرد.

– چیزی شده!؟

دماغه عملیم رو بالا دادم، ابرو های تمیز شدم رو مرتب کردم.

– نه چطور؟!

شقایق کلافه دستش رو روی کمر باریک و خوش فرمش گذاشت.

– خستم بی خیال…

دوباره از پله ها بالا رفتم من زود تر از شقایق به آخر پله‌ها رسیدم همین که در رو باز کردم؛ شاهد بزرگ ترین گیس و گیس کشی تاریخ شدم البته به همراه فحش های رکیک.

مهناز موهای مشکی خاطره رو دورمشتاش گرفته بود می کشید.

– بی… (بوق)

خاطره هم موهای عسلی مهناز رو می کشید.

– بی… (بوق)

چشام شبیه چشای جغد بیرون زده بود گیج به در خونه نگاه کردم و دستم رو زیر چونم گذاشتم.

– همه چیز که درسته به نظرم اینجا خونمونه، اینام دوتا رفیق منن! پس یعنی چی؟ چرا دعوا می کنن؟

صدای خنده شقایق بلند شد.

– دوساعته چی می بافی؟

– ام… فکر کنم معما.

به پشت سرم نگاه کردم، شقایق پوزخندی زد.

– معما! چه معمایی؟

ابرو هام رو بالا انداختم وسرم رو تکون دادم.

– ولا خونه شده باغ وحش دارم فکر می کنم بلیتی چند بفروشم؟

شقایق با انگشتای سفید و ظریفش سرش رو خاروند با سرعت نور پرید تو حال و شروع کرد به جدا کردن دو مبارز.

مهناز یه تاب خوشگل نارنجی و یه شلوارک به همون رنگ پوشیده بود؛ گردنبند نقرش روی سینه سفید و سیبیش چشمک می زد. زنجیری که دور مچ پاش بسته بود می رقصید.

نفسی کشیدم و یه سوت زدم.

– خدا چی خلق کرده! پسر بودم مال خودم می شودی.

– عه دختر بد چشات رو درویش کن خوبه خودت دختری.

– اوهم… لطف کردی گفتی وجدونم.

انگشتم رو توی دهنم گذاشتم و مکیدم این کار باعث می شد تمرکزم و جمع کنم، چشام به چشا سیاه و پیرهن زرد و شلوار آبی خاطره افتاد این لباس واقعا بهش میومد. خاطره یکم ناز نازو بود سر هر موضوعی دعوا می کرد صد در صد این بارم مقصر بود…

تا به خودم اومدم دعوا تموم شده بود بین املل (شقایق) داشت صلح بر پا می‌کرد؛ منم خودم رو از دنیا خیال جمع کردم و رفتم کنارشون بشینم همین که اومدم بشینم خاطره فریاد زد.

– ن.. نه .. نشین

– چرا؟

مو هاش رو مرتب کرد و لب زد.

– چاقو رو بردار

– چاقو! کدوم چاقو؟

لباسش رو یکم جمع کرد، درست جای که من

می‌خواستم بشینم یه چاقو گذاشته بود آب دهنم رو به زور خوردم.

– این شمشیر و چرا روی کاناپه گذاشتی؟

– ام… برای تو نبود. برای مهناز بود.

مهناز زبونش و بیرون آورد و لب زد.

– بو دماغ سوخته میاد،

می‌خواستی من و از زندگی دک کنی؟

خاطره درست مثل مهناز زبونش رو در آورد و لب زد.

– نمی‌خواستم بکشمت فقط خواستم تو رو

بترسونم.

مغنعه مشکیم و پرت کردم رو کاناپه، نشستم.

– آها تن بیچاره من قرار بود سر بچه بازی های شما زخمی بشه، الان تموم تنم درد می‌کنه حس می‌کنم تنم زخمی شده میشه یکی از شما الافا به من برسه؟

شقایق از سرجاش بلند شد و سرم رو بوسید و لب زد.

– می‌خوای پفک بیارم بخوری؟

– آره بیار.

روبه خاطره و مهناز کردم و لب زدم.

– چرا دعوا کردین؟

مهناز دست روی سینش گذاشت، باچشای درشت و عسلیش چشمکی زد.

– به چند دلیل خاطره با رل من رل شده، نوبتش بوده نهار درست کنه اما درست نکرده.

سرم رو تکون دادم، نفسم رو آهسته بیرون دادم.

– اگه به خاطر ناهار بوده ایرادی نیست، خب یه تخمه مرغی می‌خوریم. اما اگه به خاطر رل بوده خاک… کوفت رل، درد رل، خودتون و رلاتون برین بمیرین.

خاطره اخم شیرینی کرد و برام کف زد.

– آفرین تو بزرگ بشی چی میشی؟ رل مثل نور خورشید برای گله اگه نباشه گل خشک میشه.

مهناز گوشواره های خوش رنگ و خوشگلش رو بیرون آورد.

– ببین رها رل از نون شب واجب تره، اگه یه روزی داشته باشی می‌فهمی…

شقایق پفک ها رو آورد و همه شروع به خوردن کردیم، خاطره چند تا تخمه مرغ آپز کرد چون تنبل تر از این بودم غذا درست کنم، برای اینکه یه چیزی خورده باشم نصفه تخم مرغی خوردم…

دخترا یه فیلم گذاشته بودند و داشتن نگاه

می‌کردن،کلافه مغنعم رو از زیر خاطر بیرون کشیدم و رفتم توی اتاق و لامپ رو روشن کردم.

یه چمدون و یه شوفاژ که اتاق رو گرم کرده بود چند دست پتو یه دلاور و یه میز و صندلی و کامپیوتر یه کتاب خونه کوچیک که جزوه ها و کتاب هام رو توش می‌زاشتم. در اتاق طلایی رنگ اتاق و بستم سمت دلاور رفتم و یه تنیک سفید و یه شلوار ست همون رنگ پوشیدم و رخت خواب پهن کردم و داراز کشیدم.

چشام رو که باز کردم معدم تیر کشید، احساس درد تموم بدنم رو در بر گرفت.

چشام رو با هزار و یک زیر لفظی راضی کردم تا باز شن همه جا تاریک بود، بجز نوری که از زیر در اتاق فضولی می‌کرد من و دید می‌زد چیزی معلوم نبود.

از تاریکی می‌ترسیدم با وجود اینکه اتاقم همون اتاق بود اما از ترس دست و پام یخ زد و نفسم بند اومد درست شبیه فیلم های ترسناک؛ داخل فیلما معمولاً موقعی که تاریک می‌شد جنی چیزی میومد. با هزار و یه زحمت پا هام رو تکون دادم و پریدم توی حال، خاطره و مهناز با دیدنم شروع کردن به ریز ریز خندیدن تا اومدم دلیل خندشون رو بپرسم یهو حس کردم یه چیز گرم روی پام حرکت می‌کنه.

– وای نه خدا نکنه از ترس جیشیدم؟

لبام رو گاز گرفتم و هزار بار زمزمه کردم.

– نه بابا جیش نکردی نترس.

به لباسم نگاه کردم لباسم سرخ شده بود، از خجالت سرخ شدم، به سرعت نور پریدم توی حموم بدبختانه یا خوشبختانه خونه فقط یه حموم داشت که اونم مال هر چهارتامون بود. اول یکم آب رو باز کردم با آب حموم رو شستم، بعد یه دوش گرفتم.

تازه دوشم تموم شده بود که یادم اومد با سرعت نور اومدم و هیچی با خودم نیاوردم نه حوله نه لباس زدم توی سرم.

– دست وپاچه چلفتی الان چیکار می‌کنی؟

با هزار و یه بدبختی بغضم رو خوردم و شقایق رو صدا زدم.

– شقایق جون عشقم، عزیزم خواهری چند لحظه بیا.

داشتم با موهام بازی

می‌کردم که صدای شقایق اومد.

– رها عزیزم بفرما کارت چیه؟

– راستش یکم با عجله اومدم حموم میشه یه حوله و یه دست لباس برام بیاری؟

– اره رها جون چند لحظه صبر کن.

مشغول خواندن متن اهنگ ریمیکس دیوانه رضا بهرام شدم.

****♫♫♫♫

♫در نگاهت لیلی خود پیدا نکردم♫

♫با خجالت از چشم تو گلایه کردم♫

از خود چه بیخود میکند نگاه تو هی میبرد صبر مرا

مجنونتم ای همنشین لیلی من یک دم ببین حال مرا

قلبم بلند پرواز شد از چشم تو آغاز شد ترسی از این طوفان ندارد

♫♫♫

با صدای در رفتم پشت در و دستم رو بیرون بردم شقایق یه پلاستیک دستم داد، پلاستیک رو داخل حموم کشیدم و در حموم رو بستم و لب زد.

– مرسی گلم، فدات انشاالله جبران می‌کنم.

– خواهش بعدا که محسن اومد گیتار زد تو یه دهن این شعر دیوانه رو بخون.

– عه شقی جون پشت در بودی؟

– نچ رهی جون یکم بلند زمزمه کردی، همه شنیدم. لبام رو گاز گرفتم.

– وای ببخشین عادت دارم وگرنه غارغار نمی‌کردم.

– رهی جونم صدات شبیه چهچه بلبله، نه کلاغ…

شروع کردم به خشک کردن تنم واقعا بی نقص بودم اما این تن مغرور بجز خودش هیچ زیبای رو نمی‌دید…

لباسام رو که پوشیدم شروع کردم به شستن لباس کثیفم از اینکه با دست لباس بشورم متنفر بودم؛ اما به لطف مهناز خانم مجبور بودم.

– یکی نیست بهش بگه آخه دختره نفهم دوشاخه لباس شوری رو به خاطر اعصبانیت از رل پاره می‌کنن؟

آروم نفس کشیدم تموم زورم رو صرف لکه های کنه کردم…

لباسم رو همون طور خیس روی بند پهن کردم و رفتم به سمت آشپزخونه، مهناز و خاطره بادیدنم شروع به خندیدن کردن یه سرفه کردم و رو به شقایق لب زدم.

– ببین شقایق به در می‌گم دیوار بشنوه دست از مسخره بازیاتون بردارید.

دستم رو بالا آوردم و انگشت شستم رو تکون دادم.

– من حال خوبی ندارم یهو می‌بینی سگ شدم ها، اون وقت نیای بگید چرا گازم گرفتی؟

شقایق یه سرفه کرد، پوزخندی زد.

– سگ بشی! چرا؟

زدم زیر خنده رفتم سراغ یخچال و ظرف غذا و برداشتم و توی فر گذاشتم، لب زدم.

– چون دارید با دمم بازی می‌کننین یه اتفاق بود اتفاق که خبر نمی‌ده؟!

به طرف فر رفتم و سمبوسه ها رو بیرون آوردم و بو کردم، یه من سس فلفل روش ریختم. دیگه آب دهنم راه افتاده بود تا اومدم بخورم خاطره اومد و یکی برداشت. منم که دیدم هوا پسه با سرعت نور دوتا سمبوسه باقی مونده رو با نوشابه خوردم و از روی میز بلند شدم ظرف رو شستم؛ شقایق داخل آشپزخونه شد و موهای طلایی مو کنار زد.

– میگم عزیزم حالت خوبه؟

– ام… شقایق راستش آره اما یکم درد دارم.

سرش رو کنار گوشم آورد و موهام رو نوازش کرد.

– می‌گم عضو گروه هنر استعداد نیست عشق است شودی؟

– شقی تو که می‌دونی اهل گروه نیستم بی خی.

با دستش آروم رو سرم و لب زد.

– استاد دهقان یه لینک گروه داد این گروه هنر… همون گروه است.

ظرف رو خشک کردم و توی کابینت گذاشتم با سرعت رفتم داخل اتاق و گوشیم رو برداشتم، تا اومدم روشنش کنم یه درصد شارژ داشت تا بلند شدم شاژر پیدا کردم یه درصد هم پرید.

– اخ… باشه تو هم سعی کن دیوونم کنی، ولی من دیوونه نمیشم فهمیدید کائنات؟

تا اومدم بشینم کمرم دوباره درد گرفت زود یه پروفن خوردم، شروع به گریه کردم اما گریه دردم و دوا نکرد. اگه مامان لیلا بود یه جوشونده درست می‌کرد، کلی نازم رو می‌خرید…

خوب که فکر کردم دلم برای چشای مشکی درشت مامان لیلا، لبای پروتوزیش، دماغ سر بالاش تنگ شده بود برای خنده های که چال گونش رو هویدا می‌کرد.

ساعاتی دوازده و پونزده دیقیه شب بود که گوشیم شارژ شد، گوشی رو برداشتم و روشنش کردم هنوز هم کمرم درد می‌کرد انگار دیگه پروفون جواب

نمی‌داد یه خمیازه کشیدم.

– آخ خدا کنه این درد لعنتی تموم شه، گروه بسته نشده باشه تا بتونم اون نقاشی که روش کار

می‌کردم رو پست کنم.

گوشی روشن شد لیست تماسام رو چک کردم، مامان و رضا هیجده بار تماس گرفته بودند، رضا داداشم بود ولی از یه مامان دیگه بابام بینمون فرق می‌زاشت ولی مامان نه.

ایترنت رو روشن کردم و مخاطب های زیادی نداشتم بجز دوستای دبیرستونم و خونوادم… خوب که چک کردم دیدم مامانم آنه، به انگشتام کشی دادم و نوشتم.

– سلام مامانی

– خوبی؟

– ببخش جواب ندادم

– گوشیم شارژ نداشت و خواب بودم

-💞💞💞💞

– مامان بوس دوست دارم

هنوز نوشتنم تموم نشده بود که جواب داد:

– سلام عزیزم

– خوبم ممنونم، تو چطوری؟

– شقایق گفت خوابی

– قلبم مراقب خودت باش

-😙

– 💖

– خوب بخوابی های

لبخندی زدم، بغض گلوم رو فرو بردم، لب زدم.

– وای مامانی خوشگلم دلم برات تنگ شده.

لینک گروه رو در بخش جست و جویی تلگرامم سرچ کردم.

– خب خدا رو شکر بالا اومد.

دستم رو از زیر چونم کشیدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت یک بامداد بود.

– وای خدا فکر نکنم گروه باز باشه؟

نفسم رو بیرون دادم و مشغول تایپ شدن شدم.

– سلام.

انتظار نداشتم کسی جواب بده تا اومدم نت رو خاموش کنم صفحه گوشییم روشن شد.

– سلام

– حالتون خوبه؟

– خوش اومدید.

– میشه خودتو معرفی کنی؟

دماغم رو جمع کردم و زیادی اهل چت نبودم اما مجبور بودم.

– بی خیال بابا ولش کن.

– نه چی چی رو ولش کن شاید استاد دانشگاه باشه حالا خودت رو معرفی کنی چی میشه؟

– وجدون میشه بی خیال شی؟

– باشه من میرم.

– خوش اومدی وجدونم.

موهام رو نوازش کردم و از شدت کمر درد روی شکمم دراز کشیدم، و نوشتم.

– رها رویایی

– بیست ساله

– اصفهون

– دانشجو دانشگاه هنر قزوین

– و شما میشه خودتون رو معرفی کنین؟

رفتم پست بچه ها رو دیدم یه پست که آهویی بود که به جلو خیره شده و مرگ خود رو دید می‌زد اما از دست شکارچی فرار نمی‌کرد، نظرم رو جلب کرد رفتم و عکس نقاشش و دیدم.

چشمانی مشکی، ریش پروفسوری، موهای به رنگ قهوه‌ای سوخته،پوستی سبزه و صورتی نسبتاً گرد و دماغی نخودی… در کل خوب بود ولی خنده داشت برام تیپش خنده داشت اما ساده به نظر می‌اومد.

وقتی به خودم اومدم دیدم که همونی که نقاشیش رو پسندیدم و به تیپش خندیدم، همونیه که چند دقیقه پیش ازم خواست خودم رو معرفی کنم نوشته بود.

– خوش بختم دختر نجات یافته و آزاد اصفهون.

– منم سجاد یاری

– بیست و هشت ساله

– اهل شیراز هستم

– اما دانشگاه غیر حضوری ترکیه درس می‌خونم

به ساعت روی گوشیم نگاه کردم ساعت دو خوردای بودچشام دیگه داشت سنگین می‌شد.

– وای نه ساعت دوبامداده!

با سرعت نور نوشتم.

– خوش وقتم

– شب خوبی رو داشته باشین

– فعلا

دیگه منتظر پاسخش نموند و نت رو خاموش کردم شروع کردم به خندیدن برام جالب بود تیپ ساده و بامزه سجاد پسری که ترکیه زندگی می‌کرد…

سلام دوستان عزیز سپاسگزارم که رمانم رو دنبال می کنین،دوستان اگه رمان رو دوست داشتید لایک بدین.

لطفاً اگه نظری دارین بفرمایید با گوش جان منتظر نظراتتون هستم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: آواز بی صدای عشق مجازی
  • ژانر: عاشقانه، غمگین
  • نویسنده: آرشیدا
https://beautyvolve.ir/?p=16539
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.