گناه دلم

رمان آنلاین گناه دلم پارت2

وقتی رسیدم از ماشین عروس خبری نبود و این یعنی هنوز نیومدن

_دختر کجا موندی پس؟؟

_مامان تو که دیدی طنین به زور بردتم آرایشگاه تا لحظه آخر موندم پیشش

_خیله خب برو پیش مهمونا یه سلامی بکن

به سمت جایی که دختر عموهام بودن رفتم

با دیدنم سوتی زدن

_اوههه طناز چه کردی فقط یه لباس عروس کم داری…

ارزو: اره یه داماد پیدا کنیم براش اینم امروز از ترشیدگی در بیاد

به شوخی های بچه ها فقط یه لبخند کوتاه زدم

ندا: لامصب طنین خوشتیپ ترین پسر فامیل رو تور کرد

مبینا: خب معلومه داداش من یدونست

بدون حرفی خیره شده بودم بهشون و فقط نظاره گر بودم

ارزو دختر عمو طاها که تو فامیل از همه بیشتر باهاش راحت بودم برگشت سمتمو کنار گوشم گفت:

نمیدونم چرا حس،میکنم خوشحال نیستی

خیره شدم به چشمای سبز جذابش طوری که شک نکنه گفتم:

_نه خوشحالم فقط خیلی خستم از صبح سرپام..

انگار باورش شد چون گفت:

_آره خب هرچی نباشه عروسی خواهرته اونم قُلت

بزور لبخندی بروش زدم و سکوت کردم

ولی اون گویا نمی خواست سکوت کنه

می دونی چیه طناز ، من همش فکر می کردم تو مهراب و دوست داری

با این حرفش حس کردم تنم یخ بست

سعی کردم وحشتم و از حرفش پنهون کنم
هیچکس نباید میفهمید هیچکس

_ن.. نه این چه فکریه آرزو

_اووم نمی دونم آخه همیشه نگاهت بهش یه جوری بود…

_خب من مهراب و مثل داداشم دوست دارم نگاهمم بهش فقط یه دوست داشتن خواهرانست..

_باشه عزیزم بیخیال.. میگم سفارشم امادست؟؟

با این حرفش آه از نهادم بلند شد پاک فراموش کرده بودم که به ارزو قول داده بودم یه نقاشی از چهرش بکشم..

_آرزو باور کن فرصت نشد ولی از فردا قول میدم شروع کنم به کشیدنش

_باشه تموم شد خبرم کن..

خواستم جوابشو بدم که متوجه شدم عروس و داماد اومدن

خیره شدم به در ورودی

دست تو دست هم شاد و با لبی خندون وارد شدن و بعد خوش آمدگویی رفتن سمت جایگاهشون

مجبور شدم برای اینکه بیشتر از این همه بهم مشکوک نشن برم سمتشون

با نزدیک شدنم، طنین گرم بغلم کرد و منم براش ارزوی خوشبختی کردم
گرچه این آرزو از ته دلم نبود…

بعد تبریک به طنین برگشتم سمت مهراب

سنگین باهام دست داد و بهش تبریک گفتم

هه همون یذره لبخندی هم که به روم میزد هم دریغ شد
عیبی نداره من صبورم ….

بعد تبریک رفتم سر جام نشستم

یبار به اصرار طنین باهاش رقصیدم و بعد خستگی رو بهونه کردم
خدا میدونه تا اخر شب به من چی گذشت
ولی هرجور بود تحمل کردم و این جشن مسخره هم گذشت…

صبح زودتر از همه بیدار شدم
یعنی بهتره بگم اصلا نخوابیدم
چون کل فکرم پیش اونا بود
تا صبح هق زدم و بیتابی کردم
وقتی به این فکر میکردم که الان خواهرم تو اغوش عشقمه دیوونه میشدم
نگاهی به چشمای قرمزم کردم
از گریه و بیخوابی متورم و قرمز شده بود..
ابی به صورتم زدم و رفتم تو اشپزخونه

همینکه رفتم مهراب رو تو اشپزخونه دیدم

با صدای پا برگشت سمتم و خیره شد به چشمام

کمی خیره نگام کرد و گفت:

_چرا بیداری؟

بغضی که راه گلومو سد کرده بود رو با آب دهانم فرو دادم و زیر لب زمزمه کردم

_زود پاشدم…دیگه خوابم نبرد…

به حرفم پوزخندی زدو گفت:

_زود پاشدی یا اصلا نخوابیدی
و به چشمام اشاره کرد

اهمیتی به سوالش ندادمو نشستم پشت میز

اونم بیخیال جوابش شد و باز مشغول گشتن شد

نمیدونستم دنبال چی میگرده واسه همون کنجکاو پرسیدم

_دنبال چیزی میگردی؟

بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:

_آره دنبال زعفران میگردم

_چرا؟..

برگشت نگاهم کرد و بعد مکثی دوباره به گشتنش ادامه داد و بلاخره پیداش کرد

ولی من دیگه من نبودم

اخخخخ قلبم این چ سرنوشتیه

خب معلومه خانوم درد داره و آقا بخاطر عشقش این موقع صبح اومده دم کرده زعفران درس کنه
میشه یه عاشق این چیزا رو ببینه و نمیره؟والا بخدا که نمیشه
پس چرا من زندم،چرا نفس میکشم ….

سرمو گذاشتم رو میزو ترجیح دادم حتی نگامم بهش نخوره
ایکاش تو یه خونه زندگی نمیکردیم
اخه این چ شرطیه بابا گذاشت
من چطور هرروز ببینمشون و تحمل کنم

انقدر تو خودم بودم که نفهمیدم مهراب کی رفت….

بی میل یکم نون و مربا خوردم و رفتم تو اتاقم و لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون
ترجیح دادم یکم قدم بزنم بلکه اروم بشم چون اگه یکم دیگه تو اون خونه لعنتی می موندم از حجم این همه بغض قطعا خفه میشدم…

بی هدف تو خیابون قدم میزدم
هربار که دو زوج دست تو دست هم می‌دیدم حالم خراب تر از قبل میشد
دلم میخواست برم یه جای دور بدور از هر آدمی….

یک ساعت بعد رفتم خونه
همینکه درو باز کردم با مهراب سینه به سینه شدم ….کمی عقب رفتم بلکه راشو بکشه و بره ولی اون انگار از اذیت کردن من لذت میبرد چون
پوزخندی زدو گفت:

_عجیبه امروز زیاد رودررو هم میشیم

اوهومی زیر لب گفتم و
خواستم بی اعتنا برم که با حرفش وایستادم و برگشتم سمتش

_خوبه که متوجه اشتباهت شدی

با اینکه متوجه منظورش شده بودم ولی باز خودمو زدم به گیجی و گفتم

_اشتباه!!

با این حرفم کمی خم شد سمتم و آروم پچ زد

_اره دیگه، نکنه هنوز فکرای مزخرف تو سرته؟!!

گلوم از حجم بغض میسوخت
دلم میخواست داد بزنم عشق من یه اشتباه نبود
دلم میخواست داد بزنم نامرد لااقل انقدر زخم زبون نزن
ولی ترجیح دادم جوری رفتار کنم که فکر کنه بیخیال شدم…
مثل خودش آروم زمزمه کردم…

_اووم اره یه حرف احمقانه بود فراموش کن

سرشو به نشونه موافقت تکون داد و گفت:

_خوبه ..خوشحال شدم ..پس فعلا

گفت و خیلی زود از کنارم گذشت…

به رفتنش خیره شدم
آره خوشحال باش
به وقتش …همه چی به وقتش

.
.

یماه از ازدواج طنین و مهراب میگذشت
سعی کردم عادی رفتار کنم تا رفتار مهراب باهام مثل قبل بشه
و همینطور هم شد
اون فکر کرد که من همه چیزو فراموش کردم
ولی از فکر پلید تو سر من خبر نداشت….

داشتم تو حیاط،نقاشی میکشیدم که طنین هم اومد پیشم

_چی،میکشی؟..

بعد هم خم شد سمت بوم نقاشیم
کمی خیره نگاه کرد و گفت:

_اووم چه منظره دلگیری

از این حرفش دروغ چرا کمی دلگیر شدم و با ناراحتی گفتم:

_مگه قراره همش طبیعت کشید

انگار از لحن حرف زدنم پی به دلخوریم برد که گفت:

_نه ولی حیف این هوای خوب بهاری نیس
که بجاش، یه غروب دلگیر میکشی؟

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_نمیدونم حسم اینطور خواست..

_بیخیال حالا، میگم پایه ای شب بریم پارک
من و تو و مهراب…

اول خواستم بگم نه ولی با فکری که به سرم زد گفتم باشه…
و قرار شد شام بریم بیرون بعدشم پارک

ـــــــــــ
وقتی مهراب اومد سه نفره رفتیم و سوار ماشین شدیم
امشب حسابی به خودم رسیده بودم
یه مانتو قرمز با کیف و کفش قرمز و شال و شلوار سفید

ولی،برعکس من طنین ی تیپ ساده مشکی و ابی زده بود…

به پیشنهاد طنین رفتیم یه رستوران ایتالیایی
گرچه اگه به من بود دوست داشتم تو یه فضای باز و تو یه جای سنتی شام بخورم

_خب خانوما چی میخورین؟

طنین: من میگو میخورم

تو چی طناز؟

_منم میگو

سری تکون میده و میگه

_باشه پس،امشب همه میگو میخوریم..

یه رب بعد غذا رو اوردن و تو سکوت مشغول خوردن شدیم

هنوز ده دقیقه نگذشته بود که سنگینی نگاهی رو احساس کردم
همینکه سرمو بلند کردم نگام به نگاه پسری گره خورد
هووم همون چیزی که می خواستم..!

وقتی متوجه شد که منم نگاش میکنم اشاره زد برم بیرون
اووه این دیگه زیاد روداره

_چیزی شده؟

برگشتم سمت مهراب که این سوالو پرسیده بود

_چی!!

_گفتم چیزی شده انگار بجایی نگاه میکردی
و همزمان برگشت پشت سرشو نگاه کرد

دیدم که متوجه پسره شد …

با دیدن پسره اخمی کرد و رو بمن گفت:

_بیا بشین جای من

بدون حرفی نشستم جای مهراب
خوبه منم همینو می خوام …
میدونم نامردیه
می دونم کارم اشتباهه نباید زندگی خواهرمو تباه کنم
ولی هیچ چیز دست من نیست…
خواستم ولی نشد..
نمی تونم بدون مهراب زندگی،کنم
تمام وجودم خواهان مهراب بود …

بعد شام رفتیم پارک…

یسریا متعجب با قیافه هیجان زده نگاهمون می کردن
دو نفر مثل هم …
.
.

همینطور که داشتیم قدم میزدیم
ساعت گوشیمو که رو زنگ تنظیم کرده بودم بصدا در اومد
طوری که انگار شخص مهمی هست و هیجان دارم ، رو کردم سمتشون و گفتم:

_اووم شما قدم بزنید منم الان میام

بدون توجه به نگاه کنجکاوشون چند قدم ازشون فاصله گرفتم و مشغول صحبت کردن با فرد خیالیم شدم
گهگداری هم بین حرفام می خندیدم

پنج دقیقه بعد بسمتشون حرکت کردم

طنین: کلک کی بود که انقدر خوشحال بودی
همینطور که زیر چشمی به مهراب نگاه میکردم زیر لب در جواب طنین گفتم:

_شخص خاصی نبود

به این حرفم ذوق زده لبخندی زدو گفت:

_آها پس شخص خاصی بود

ترجیح دادم سکوت کنم حرفی نزنم
فقط به لبخندی اکتفا کردم

ولی مهراب ، کنجکاو با ابروهای بالا رفته نگام میکرد

بی توجه به نگاهش قدم زدم سمت نیمکتی،و روش نشستم اونا هم اومدن کنارم نشستن

_وای،مهراب من دلم بستنی می خواد اونم قیفی

با این حرف طنین ، مهراب با لبخند مهربونی رو کرد سمتش و گفت:

_باشه عشقم الان می رم می خرم
تو چی طناز ؟تو هم قیفی می خوری؟

از این همه عشق تو چشمای مهراب که سهم طنین بود ، از اون عشقمی که با لبخند به طنین گفت بغض مزاحمی چمبره زد تو گلوم و زیر لب با صدای خفه ای در جواب سوالش آره ای زمزمه کردم…

برام سخت بود ، سخت چیه مثل مرگ بود دیدنشون کنار هم،سخت بود ببینم کسی که بیشتر از خودم دوستش دارم لبخند هاشو خرج دیگری می‌کنه…خیلی سخت بود…

مهراب رفت و چند دقیقه بعد با سه تا بستنی برگشت…

خوب طناز،نمیخوای بگی اونی که داشتی باهاش حرف میزدی کی بود؟

_گفتم که شخص خاصی،نبود یه دوست بود
با این حرفم طنین کمی خم شد سمتم و گفت

_یعنی الان غریبه شدم؟

_طنین عزیزم بهتره زیاد سوال نپرسی بخواد خودش میگه..

با این حرف مهراب طنین صاف نشست سرجاش و گفت:

_باشه ولی بلاخره میفهمم
بعد هم به خوردن بستنیش ادامه داد

هنوز نیم ساعتم نشده بود که گوشی طنین بصدا در اومد

الو …. چرا چیشده؟

…..
_باشه باشه من چند دقیقه دیگه خودمو میرسونم

_چیشده عشقم

طنین نگاهی بهمون انداخت و شرمنده گفت:

_باید برم بیمارستان، حال مادر دوستم بد شده باید بره پیشش از اونجایی هم که زیاد مرخصی گرفته تا کسی رو جایگزین نکنه نمیتونه بره
میشه من امشب بجاش شیفت وایستم
میدونم شبمون خراب شد ولی جبران میکنم

_پووف باشه برو ولی خودتو زیاد خسته نکن

_مرسی عشقم

انگار که با این کار، طنین حسابی زده بود تو ذوق مهراب ولی سعی کرد حداقل جلوی من بروی خودش نیاره
از رو نیمکت بلند شدو گفت:

_پس،پاشین بریم…

اول طنین رو رسوندیم و بعد به سمت خونه حرکت کردیم

سکوت داخل ماشین رو مهراب شکست

_خوبه که همه چیو فراموش کردی

متعجب برگشتم سمتش؟؟

_متوجه نشدم؟؟

_خوبه که با یکی اشنا شدی ، این یعنی متوجه شدی که دوست داشتن من اشتباست…

_آها اره پسر خوبیه باهاش خوشحالم

“اره جون عمت پسر کجا بود”

_خوبه ….

باز سکوت شد که اینبار من سکوت رو شکستم

_میگم تو با شغل طنین مشکل نداری؟ آخه هیچوقت خونه نیست اولویتش همش،کارشه و تفریح..
تو هم پزشکی ولی اینجور که من متوجه شدم بیشتر واسه طنین وقت میذاری و کارو از زندگی جدا کردی…

با این حرفم کمی سکوت می‌کنه و بعد چند لحظه میگه:

نه مشکلی نیست درکش میکنم، من از اول همه اینا رو دیدم و پسندیدمش،
مهم بودنشه

_پس خوش بحال طنین
بعد هم یه لبخند مسخره رو لبام نشوندم

دروغ چرا به طنین خیلی حسودیم میشد
شاید این خوب بودن مهراب بود که نمی تونستم فراموشش کنم

وقتی رسیدیم خونه همینکه از ماشین پیاده شدیم مهراب خواست از بغلم رد بشه که من از قصد خودمو خواستم بندازم که دست انداخت دور کمرمو نگهم داشت

_مواظب باش دختر داشتی با سر می خوردی زمین

_واای مرسی مهراب پاشنه کفشم بلنده پام پیچ خورد

_پات که طوریش نشد؟

_نه خوبه مرسی
بعد هم با یه شب بخیر ازش دور شدم
اینم قدم اول….

صبح مثل همیشه زودتر از همه بیدار شدم که احساس کردم صدای،بگو مگو میاد
درسته کارم اشتباه بود ولی یه،حسی وادارم کرد از پله ها برم بالا

دم در اتاقشون گوش وایستادم …

_مهراب من الان خیلی خستم میشه بزاری بعد…

_نه الان باید حرف بزنیم طنین
دیشب نخواستم جلوی خواهرت،حرفی بزنم ولی لطفا یکم برای زندگیت وقت بزار درسته کارته منم حرفی نزدم ولی قرار نشد برای دیگرون هم شیفت وایستی
به تو چه که نمیتونه بمونه و مادرش مریضه
یکمم به من فکر کن همش یا یکی مادرش مریضه یا یکی حال خودش بده یا یکی جایی دعوته تو هم بدون اینک نظر،منو بپرسی قبول میکنی تو که دیگه مجرد نیستی

_باشه عشقم دیگه سعی میکنم شیفت کسی رو قبول نکنم حالا اروم شدی

_اگه تو بزاری آره

_باشه دیگه گفتم که حق با توعه
حالا میزاری بخوابم خیلی خستم

باشه بخواب منم باید برم بیمارستان عمل دارم باشه عشقم موفق باشی

قبل از اینک مهراب درو باز کنه از پله ها سریع اومدم بیرون

پس حرفای دیشبم روش اثر گذاشت خوبه …..

دوستان لایک و نظر یادتون نره

پارت بعدی هفته دیگه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *