| Saturday 26 September 2020 | 05:54
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین خورشید پارت ۱

رمان آنلاین خورشید پارت ۱

صبح با صدای شلیک گلوله و جیغ و فریاد من و خواهرم مهتاب وحشت زده از خواب پریدیم مادرم از آشپزخانه سراسیمه به سمت ما دوید و با یک دست روی سینه ی خودش زد و گفت یا فاطمه زهرا چی شده مهتاب گفت نترس مامان حتما به خاطر عروسی دیشبه ندیدی دیشب چقدر تیر هوایی میزدن هنوز حرفش تمام نشده بود که در خانه به شدت زده شد هرسه به سمت در دویدیم حسین یکی از پسر عمو هام بود نفس نفس میزد با کلمات بریده بریده گفت بجنبید باید برید خونه بابا بزرگ تا من نیومدم هم بیرون نیاید مادرم بهش التماس میکرد بگه چی شده ولی او فقط میگفت هیچی ازم نپرس زن عمو برید خونه بابا بزرگ تا من نیومدم هم بیرون نیاید هر سه به دنبال او راه افتادیم ولی همه همسایه ها به سمت اول آبادی میدویدند انگار که قیامت شده باشه همه حتی زن و بچه و پیرزنها به آن سمت میرفتند. وقتی به خانه پدربزرگ مرحومم که رسیدیم حسین از دیوار بالا رفت و در را برای ما باز کردو ما داخل رفتیم که مادرم بهش گفت: حسین تو این آبادی چه خبره دارم سکته میکنم ولی حسین بدون جواب دادن با عجله رفت و در را باز گذاشت و مثل بقیه به طرف اول آبادی دوید. در را بستم و پیش مادر و خواهرم برگشتم. مادرم با رنگ پریده روی پله های حیاط نشست. صورتش مثل گچ سفید شده بود. مدام دستهایش را به هم میمالید و میگفت نکنه واسه باباتون اتفاقی افتاده نکنه دعوا کرده. با صدای دوباره ی شلیک هرسه جیغ کشیدیم حتی مهتاب که تا اون لحظه سعی داشت مادرم رو آروم کنه گریه میکرد هرکدام از ما میدانست که مصیبتی در راه است ولی نمی دانست برای چه؟!

بعد از چند دقیقه مادرم گفت دیگه طاقت ندارم بزارید برم ببینم چه بلایی داره سرم میاد. جلوی مادرم رو گرفتم وگفتم صبر کن مامان ندیدی همه مردم آبادی یه جا داشتن میرفتن حتما بابا و عمو هم اونجا هستند اگه ببینند بدون اجازه اونا زدی بیرون میدونی که چقدر عصبانی میشن. من از بالا پشت بوم خونه ها میرم ببینم چه خبر شده اینطوری کسی هم منو نمی بینه. اگه کسی اومد سرشو گرم کنید تا من بیام سعی میکنم زود برگردم. مادرم با تردید گفت باشه برو. من هم بدون معطلی از پله ها بالا رفتم. اندام باریکی داشتم وتوی بالا رفتن و دویدن از بچگی فرز بودم ولی الان نمیدونم بابت نگرانی بود یا چون حس میکردم این بار بازی نیست که اینجور موقع دویدن تمام دست و پاهام میلرزید و صدای نبض قلبم رو توی گوشهایم و همه‌ی رگهایم حس میکردم. بالاخره با هر جان کندنی بود خودم رو به بالا پشت بوم حسینیه روستا رسوندم درگیری در خانه روبروی حسینیه خانه ناصر خاکزاد بود وهمه آنجا جمع شده بودند. در حسینیه باز بود و هیچکس داخل نبود میتوانستم برم پایین بین بقیه مطمئنم کسی هم متوجه حضورم نمی شد ولی با این شلوغی اگه پایین میرفتم چیزی نمی دیدم پس همانجا ماندم. ظاهرا دعوا بین پسر عمو هام و مردای خانواده خاکزاد بود آخه عموم توی سر خودش میزد و گریه میکرد. مردم هم یک عده پسرعموهام رو گرفته بودند و یک عده هم ناصر و برادر زنش سعید را گرفته بودن تا گلاویز نشوند. برایم عجیب بود که پدرم بین آنها نیست.زنان هم یک گوشه ایستاده بودند و با هم پچ پچ میکردند و با هراس نگاه میکردند . یک دفعه صاحب همان خانه ( ناصر) به سمت انبار رفت و یک دبه با خودش بیرون آورد و رفت سمت ساختمون که صدای جیغ زنهای داخل خانه بلند شد. مردم سعی میکردند ناصر را از خانه بیرون بکشند و موفق هم شدند ولی او با رگهای بیرون زده و صدای خش دار فریاد میکشید که ولم کنید میخوام جنازشون رو آتیش بزنم. از آن بالا ماشین های پلیس و آمبولانس را دیدم که به سمت جاده روستایمان راه کج کردند ولی صدای آژیر ماشین هایشان بین این جمعیت شلوغ شنیده میشد تا اینکه به مردم نزیک شدند و همه به سمت ماشین پلیس سر کج کردند و اکثرا آرام شدند. حاج رمضان که صاحب حسینیه و ریش سفید روستا بود به سمت ماموران رفت و شروع به صحبت با یکی از آنها کرد گویا خودش به پلیس زنگ زده بود ماموران شروع به دستگیری طرفین دعوا کردند حتی عمو و پسرانش را دستبند زدند. زن عمویم به سمت همان مامور و حاج رمضان رفت وبا گریه به او التماس میکرد که شوهر و پسرانش را نبرند مدام میگفت آخه شوهر و بچه‌های من چه گناهی کردن؟ یکی دیگه غلطی کرده یکی دیگه کشته اونوقت بچه های من باید قربانی شوند جناب سروان شوهر من مریضه جون زن و بچت به ما رحم کن. زنان هم دورش را گرفته بودن و سعی میکردن او را آرام کنند. سعید پسرعمو و برادر زن ناصر داد زد همتون رو بی سیرت میکنم حسام پسر عموم هم در جوابش داد زد غلط میکنی خیلی مرد بودی خواهرت رو جمع میکردی مامورانبه سختی توانستند آنها را از هم جدا کنند و قائله را ساکت کنند حتی در این بین دو بار شلیک هوایی کردند. خاکزادها را در یک ماشین و عمو و پسرانش را در ماشین دیگری سوار کردن. آمبولانسی که همراه ماموران بود دو جنازه از خانه بیرون آورد. پیرزنی پشت سر جنازه ها بیرون آمد، شیون میکشید و خاک بر سرش میریخت ولی هیچکس طرفش نمی رفت. او را میشناختم مادر سحر بود و مادر زن ناصر. حتما یکی از جنازه ها، جنازه دخترش بود اما جنازه ی دوم کی بود؟! به دیوار کوتاه پشت بوم تکیه دادم تا بهتر ببینم. مادر سحر یک دفعه خودش را روی جنازه دخترش انداخت و در گوشش حرف میزند. من از آن فاصله نمیتوانستم بشنوم. ماموران او را کنار زدند و جنازه را داخل ماشین گذاشتند وجنازه دوم که معلوم بود مردی بلند قد است را هم داشتند داخل ماشین میگذاشتند که مادر سحر ملافه را از روی صورتش کنار زد و بروی صورتش تف انداخت و به او فحش داد و حتی میخواست با سنگی بر روی صورتش بزند که ماموران مانعش شدند . وقتی که پیرزن را کنار زدند و جنازه را داخل ماشین گذاشتند توانستم یک لحظه او را ببینم. باورم نمیشد پدرم بود بی اختیار سرم را به چپ و راست تکان میدادم. یعنی این جسم بی جان غرق در خون پدرم بود! یعنی پدرم و سحر با هم رابطه داشتند! هردو متاهل هردو بچه دار! میخواستم جیغ بکشم یا گریه کنم اما حتی نمیتوانستم پلک بزنم .مثل مجسمه خشک و بیروح ایستاده بودم و عرق سردی تمام تنم را گرفته بود.

نمیدونم چقدر اونجا ایستاده بودم. وقتی به خودم اومدم دیدم همه رفته بودند. با حالی زار و نزار تن خسته ام رو دنبال خودم میکشوندم توی سرم غوغایی به پا بود از طرفی دلم میخواست دلم میخواست گریه کنم از طرف دیگه دلم سنگ شده بود و خیال باریدن نداشت برای پدری که خیانت کرده بود. دلم میخواست این راه کوتاه هزار سال طول بکشه چون نمی دانستم چه جوابی باید به مادر منتظرم بدم. وقتی رسیدم کسی نبود ولی صدای شیون و گریه مادرم رو می‌شنیدم رفتم طرف صدا که از از خانه امان میامد آخه خانه هایمان به هم نزدیک بود پس از اینکه من حامل این خبر شوم باشم، معاف شده بودم . در خانه باز بود و مادرم و مهتاب وسط حیاط نشسته بودند و گریه و زاری میکردند و عده ای هم دورشون رو گرفته بودند. مادرم تا مرا دید دستانش را به سمتم باز کرد گفت: بیا مادر ببین چطور بیکس شدیم چطور یتیم شدین و من خودم رو در آغوش مادرم انداختم و بغضم برای مظلومیت او و خواهرم شکست برای پدری که بی آبرو رفت. ساعتی بعد عمه و بقیه فامیل از شهر آمدن از پچ پچ مردای فامیل که بعضی ها شون برای پیگیری کارای عموم و پسرانش به کلانتری رفتند مادرم متوجه اصل ماجرا شد. کاش میمردم و حالش را نمیدم گریه اش دل سنگ را آب میکرد برایم عجیب بود که پدرم خطا کرده بود و مادرم خجالت میکشید. همان شب بعد از غروب عمو و زن عمویم همراه پسرانش و جمعی از مردان فامیل از کلانتری برگشتند. ولی ناصر و برادر زنش سعید هنوز بازداشت بودند. سه روز طول کشید تا جنازه پدرم را برای تدفین به ما تحویل دادند . سه روز ناراحتی و گریه و پذیرایی از آن همه مهمان و بدتر از آن حرف و نگاه های شماتت بار مردم همه ما را از نفس انداخته بود. زنان فامیل که میدیدند من فقط مادر و خواهرم را دلداری میدادم و مثل آنها بی تابی نمیکنم غیبت مرا میکردند و حتی برای پذیرایی از من کمک میخواستن. همیشه همینطور بود من بر عکس مادر و خواهرم، حرف دیگران برایم مهم نبود. آنها حاضر بودند زیر بار ظلم باشند اما کسی پشت سرشان نگویند که زبان درازند یا مقصرن یا بی عاطفه. ولی من همیشه خودم را مسئول میدیدم که بجای آنها حرف بزنم خودم از حق خودم دفاع کنم خصوصا بعد از پدرم. روز چهارم مراسم خاکسپاری انجام شد در فامیل ما رسم نبود زنان در خاکسپاری شرکت کنند و بعد از تدفین مارا سر خاک بردند. از زنانی که شوهرانشان در خاکسپاری بودند شنیدیم که میگفتند که پدرم از کتک و ضربه های چوب کبود شده بود و در آخر هم به تیر زده بودند. همه در مورد رابطه او و سحر حرف میزند و درباره اعترافات ناصر در کلانتری نقل قول میکردند.

ناصر

از مدتها قبل متوجه رفتار شک برانگیز سحر شده بودم، مدتی بود که پسرش را از من به بهانه های مختلف دور میکرد. یک روز پسرم را با خودم بیرون بردم که دیدم آرنج پسرم سوخته از او پرسیدم که چگونه این طور شده ولی او حاضر نبود چیزی بگوید و فهمیدم که از مادرش میترسید به او قول دادم که به مادرش هیچ چیز نگوییم و او هم گفت: مامانی همیشه بهم یه شیر بد مزه میداد و همیشه هم میگفت دیر بخواب چون صبحها حوصله ندارم زود بیدار شی. یه روز جامو خیس کرده بودم و سریع رفتم به مامانی بگم که دیدم یه مردی خونمون بود. مامانم گفت اون دایی تو ولی من بهش گفتم من فقط یه دایی دارم اونم دایی سعیده ولی مامانی بهم گفت اون هم داییت ولی با بابایی قهره تو نباید به بابایی بگی اگه بهش نگی من هرچی بخوای برات میگیرم . بعدش مامانی خیلی باهام خوب شد و هرچه قدر میخواستم باهام بازی میکرد تا اینکه یه روز خونه بی بی بهش گفتم پس اون یکی دایی کو ؟ بی بی بهم گفت که دایی سعید که خوابیده تو کی رو میگی گفتم همون دایی که از دایی سعید بلند تره با بابایی هم قهره و چشماشم سبزه. بی بی با تعجب به سحر گفت : این بچه چی میگه سحر؟! مامانی گفت چرت وپرت میگه از بس ای کارتون ها رو می‌بینه بعدش بی بی گفت چته سحر چرا زرد شدی چرا میلرزی ولی مامان گفت حالم خوب نیست میخوام برم خونه استراحت کنم بعد هم منو بغل کرد آورد خونه گفت تو پسر بدی هستی چی داشتی به بی بی میگفتی بعد هم دستم رو سوزوند و گفت اگه دیگه به کسی گفتی بازم میسوزونمت. من خیلی دردم اومد و گریه کردم ولی اون بیشتر از من گریه میکرد میگفت ببخشید دستت رو سوزوندم اشتباه کردم بعد هم برای دستم پماد زد و بست و پیراهن آستین بلند تنم میکنه تا تو دستم رو نبینی به من گفته اگه تو بفهمی اون مرده میاد خونمون مامانم رو میزنی ومن دیگه مامان ندارم بابایی تو رو خدا به مامان نگو بهت گفتم ترو خدا دعواش نکن. بعد از صحبتهای پسرم اورا بغل کردم و آرامش کردم و به او قول دادم که به مادرش هیچ چیز نگویم و یک دل سیر برای مظلومیتش گریه کردم میخواستم همان لحظه سراغ سحر بروم و او را بکشم اما نمی توانستم هنوز هم ته دلم او را باور داشتم اورا دوست داشتم آخر من و او از بچگی با هم بزرگ شده بودیم بعد از مرگ مادرم پدرم ازدواج کرد زن جوانش شرط کرده بود که من در زندگی آنها نباشم من را هم عمویم و زنش که خاله ام بود همراه بچه هایشان سعید و سحر بزرگ کردند. میخواستم به سعید بگویم ولی میدانستم آدم عصبی است و همه چیز را خراب میکند پس باید خودم همه چیز می فهمیدم. آن روز تا شب بیرون بودیم و زنم مدام به من زنگ میزد یا اس ام اس میداد که نگران است و میخواست ما برگردیم من هم به پسرم گفتم الان که بر می گردیم به مادرت نگو به من چیزی گفتی و همینطور هم شد آن شب فرصت اینکه با بچه تنها باشد را ندادم. یک هفته گذشته بود و کار من جاسوسی زنم شده بود حالا دیگر تمام رفتارهایش برایم شک برانگیز شده بود حتی عادی ترین کارها. بسیار عصبی و پرخاشگر شده بودم حتی دیگر به اینکه بچه از من نباشد هم شک میکردم واو را برای آزمایش ژنتیک بردم هزینه آزمایش خیلی زیاد بود ولی دیگر برای من مهم نبود من فقط میخواستم از ان شک کشنده که ذره ذره شیره ی جانم را میکشید ، خلاص شوم.

دو ماه طول میکشید تا جواب آزمایش را بگیرم . در این دوماه از فشار عصبی بیمار شده بودم . فکر اینکه حامد پسر من نباشد مرا از پا در آورده بود فکر اینکه سحر دروغ به این بزرگی به من گفته باشد دیوانه ام کرده بود. خانه نشین شده بودم و به سحر اجازه نمیدادم به من نزدیک شود شاید اشتباه میکردم ولی من در ته چشمانش از اینکه من بیمارم شادی را تصور میکردم. خاله ام برای مراقبت از من در خانه ام مانده بود. پیرزن بیچاره فکر میکرد که کسی مرا طلسم کرده که اینطور ناگهانی بیمار شدم واین همه از زنم دوری میکنم کارش شده بود رفتن پیش فلان دعانویس و فلان رمال، دلم میخواست به او بگم آن کسی که مرا به این حال انداخته دختر خودته ولی دندان روی جگر گذاشته بودم به انتظار جواب آزمایش روز اول که برای آزمایش ژنتیک رفتم فکر میکردم اگر جواب منفی باشد حتما هردوی آنها را آتش میزنم ولی در این مدت بیماری تنها آرزویم این بود که حامد پسرم باشد حتی حاضر بودم سحر را به خاطر او ببخشم. در این مدت از بس به پسرم نگاه کرده بودم که تمام کارها و حرکات او را حفظ شده بودم و بدون او و عطر تنش خوابم نمی گرفت. در طی این مدت هرکس که به عیادتم می آمد سرتاپا چشم و گوش میشدم تا ببینم کدام یکی از آنها همان کسی است که سحر با او به من خیانت میکند ولی چیزی دستگیرم نشد. بالاخره روز جواب آزمایش رسید که…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: خورشید
  • ژانر: عاشقانه هیجانی انتقامی
  • نویسنده: زینب بدوی ( وداد)
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=16326
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.