| Tuesday 29 September 2020 | 07:12
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان انلاین ناکامان پارت ۶

  • دوشنبه, 7 سپتامبر 2020
  • 12:03 ب.ظ
  • جنایی
رمان انلاین ناکامان پارت ۶

رمان انلاین ناکامان پارت ۶

مهرداد
روبروی ماکارونی ها ایستادم.
تنوعش این بار زیاد تر شده بود. یکی از بسته ها که ماکارونی هایش شبیه صدف بود را برداشتم‌.به نظر خوش مزه می امد. توی چرخ انداختمش وگوشی را از جیبم در اوردم . شماره ی خانه را گرفتم.
بعد سه چهار تا بوق مامان جواب داد.
مامان:سلام جونم.
ناخواسته لبخندی زدم.
گفتم:سلام..کی اومدی؟
مامان: دو ساعتی میشه.کجایی؟
گفتم: اومدم فروشگاه.لیسته که نوشته بودی بردم.چیز دیگه نمیخوای؟
مامان: چرا صبر کن.
گوشی را با شانم گرفتم و یکی دیگر از بسته های ماکارونی را برداشتم و رویش را نگاه کردم.
مامان: تخم مرغو نوشتم؟
گفتم:اره .برداشتم.ماکارونی درازا را چند گرمی بردارم؟
مامان: یک و دو دهمیا را بردار. نازکن.
بسته ای که برداشته بودم سر جایش گزاشتم و یکی دیگر که انگار کوچکتر بود برداشتم.
مامان:شیر و پنیر و لوبیا هم نداریم.
ماکارونی را توی چرخ انداختم و گوشی را با دستم گرفتم.
گفتم: لوبیا برنداشتم.
مامان: از اون بسته بندیا بردار.لوبیا قرمز که میریزن توی خورشت.
چرخ را هل دادم و گفتم:باشه. شوینده چیزی نمیخوایم؟
مامان: نه داریم.پوریا گرفت.
باشه ای گفتم.
مامان:راسی‌ ببین اگه ماهی خوبم داره بخر.
گفتم: فرق نداره نوعش؟
مامان: نه .یه چیز خوب بخر.
گفتم:کلیکا بردارم؟
مامان:نه این ریزه پاک کردنش سخته.
همینطور که چرخ را هل میدادم به اطراف هم نگاه میکردم تا اگر چیزی یادم رفته بود بردارم.
مامان: چیزی دیگه یادم اومد زنگت میزنم.
باشه ای گفتم و خداحافظی کردم.
گوشی را توی جیب کاپشنم انداختم.
تا جایی که یادم می امد چیزی را جا ننداخته بودم.
برای اطمینان چرخ را گوشه ای نگه داشتم و لیست را از جیبم در اوردم.
نگاهی کلی ای به لیست انداختم. فقط همان ماهی و لوبیا مانده بود.
البته به جز شکلات محبوبم.
لیست را داخل چرخ انداختم و هلش دادم.
کنار قفسه های حبوبات ایستادم.
خوبی لوبیا قرمز این بود که لازم نبود دنبالش بگردی.خودش خودش را نشان میداد.
یکی از بسته هایش را برداشتم و وقتی از تاریخ انقضایش مطمئن شدم داخل چرخ دستی انداختمش.
به طرف جایی که شکلات ها بود رفتم.
کمی از قفسه ها فاصله گرفتم تا دیدم وسیع تر شود.
چشمم به شکلات تخته ای هایی افتاد که انگار بسته اش جدید بود.
به طرفشان رفتم و برش داشتم.
به بسته اش نگاه کردم.جدید نبود.همان قبلی ها بود..
ولی بازهم بهتر از هیچی بود.
توی چرخ انداختمش و دوباره نگاه کردم.
انگار این بار خبری از نوع جدیدی نبود. دلخوشیم از فروشگاه امدن فقط همین بود.
بیخیالش شدم و چند بسته شکلات تلخ رندم از هرکدام از بسته های متفاوت برداشتم .
دوباره چرخ را هل دادم و به طرف جایی که یخچال ماهی ها بود رفتم.چند یخچال سرتاسری بود که به صورت مربعی کنار هم قرار داده شده بودند و وسطش پیشخوانش قرار داشت.
کنار یخچال ایستادم و داخلش را نگاه کردم.
از ماهی زیاد خوشم نمی امد.برعکس پوریا که ولش میکردی کل سال را ماهی میخورد. انواع اقسام ماهی ها از بسته بندی شده تا نشده و چند نوع جونور دیگه که نمیدونستم چی هستند داخل یخچال بود.
یکی از بسته بندی ها توجهم را جلب کرد.در یخچال را باز کردم و برش داشتم. دقیق نگاهش کردم.به نظر بد نمی آمد.ماهی خریدن تخصص من نبود.مجبور بودم از روی قیافه اش تصمیم بگیرم.
تاریخش را نگاه کردم.تا دوماه دیگر وقت داشت.
میخواستم داخل چرخ بگزارمش که صدای جیغ مانندی توجهم را جلب کرد.
“بومیده ولش کن اینارا”
“مگه نمیگی تخم مرغ نمیخوای ”
صداها به نظرم اشنا می امد.همینطور که دستم هنوز توی هوا بود سرم را به طرفشان چرخاندم.
با دیدنشان چشم هایم ناخواسته گرد شد.اینجا چه کار میکردند؟
سر ماهی بحث میکردند؟
دختری که فامیلش مثل من بود بالاخره بسته ی ماهی را از دست ان یکی کشید .
وقتی چرخید تا توی چرخ بگزاردش متوجهم شد.
با تعجب نگاهم کرد.
شیدا:خیلی نکبتی خو نمیشه تو اتاق با این..
آن هم ناگهان متوجهم شد.حرفش را قطع کرد و با دهان باز نگاهم کرد.
دستم توی هواخشک شده بود.
آن دوهم بد تر از من هنگ کرده بودند.
چون این فروشگاه نزدیک بیمارستان و خوابگاه بود احتمالا اینجاامده بودند.ولی اخر بین این همه وقت صاف امروز؟
زود تر همه شیدا به خودش امد و با سر سلام کرد.لب پایینش را گاز گرفته بود.
دست خشک شدم توی هوا را پایین آوردم.
حتماآن یکی بهش گفته بود وگرنه با شناختی که بار اول ازش داشتم تاالان فوش داده بود.
سعی کردم نگاهش نکنم و سلام کوتاهی کردم.
یادم می امد که اسم آن دختر هم مهتا بود.چون شبیه اسمم بود یادم مانده بود.
جفتشان نگاه کوتاهی به هم انداختند.
بسته ی ماهی ای که دستم بود بدون اینکه بیشتر نگاهش کنم داخل چرخ انداختم.هرچه بود قابل خودن که بود.
معلوم بود جفتشان معذب شده بودند.
سرم را به نشانه ی احترام کمی خم کردم و چرخیدم که سریع از انجا دور شوم. بعد از آن گندی گه ان شب زده بودم بیشتر از این خوبیت نداشت جلوی شیدا بایستم.                                                                     هنوز چند قدم نرفته بودم که با آخ بلندی که شنیدم ایستادم. قشنگ جا خورده بودم. صدای پشت بلند گو هم اینقدر بلند نبود.سرم را به طرفشان چرخاندم.
شیدا خم شده بود و ساق پایش را محکم گرفته بود.صورتش از درد جمع شده بود.
مهتا بسته ماهی که هنوز دستش بود توی چرخش انداخت و به طرفش رفت و طوری که صدایش را به زور میشنیدم با حرص گفت:مگه مریضی ؟
اینطور که معلوم بود از عصبانیت با پا به یخچال کوبیده بود.
ولی انگار خیلی درد داشت.
قدمی نزدیک شدم.
رنگش پریده بود.
اینقدر عصبانیش میکردم؟
همانطور که پایش را میمالید نگاهم کرد. رنگش مثل گچ شده بود.
مگر چه قدر محکم زده بود؟
با شَک گفتم:خوبین؟
روی زمین نشست و همینطور که ساق پایش را گرفته بود از پشت به یخچال تکیه داد.
نگاهش کردم. صورتش از درد جمع شده بود و داشت با دندان لبش را گاز میگرفت.
ناخواسته ذهنم‌ به چند سال قبل رفت.یادم می آمد شیدا میگفت وقتی ظربه میخورد از حال میرود.چه ارام چه محکم.
میگفت در این شرایط باید منتظر بماند تا بدنش ری استارت شود. و این شرایط درست مثل دختر روبرویم بود.
این دختر واقعا که بود؟  شیدا که نبود پس فقط یک احتمال وجود داشت.     اگر این هم مثل شیدا بود این باید جواب میداد.پرخیدم و یکی ازشکلات هاکه درجه تلخیش کمتر بود را از توی چرخ برداشتم و بسته اش را باز کردم. جلویش روی زانوهایم با فاصله ازش خم شدم و شکلات را به طرفش گرفتم و گفتم: رنگت پرید..اینو بخور.
ثانیه ای نگاهم کرد وشکلات را گرفت.انگار میدانست با همین رو به راه میشود.
سریع ایستادم تا جلوی نگاه کردن خودم بهش را بگیرم.نمیتوانستم نگاهش نکنم.
اگر شیدا نبود قطعا نسبتی داشتند وگرنه اینهمه شباهت غیر ممکن بود.
نمیدانستم با شیدا حرف میزدم یا با کسی که شبیهش بود.
تکه ای از شکلات را شکست و داخل دهانش گزاشت .حدود یک دقیقه ای صبر کرد تا حالش بهتر شود و بعد دست مهتا را گرفت وبا احتیاط ایستاد.
شیدا:ممنون.
سعی میکرد نشان ندهد درد دارد. میخواستم چیز های بیشتری راجعبش بدانم.نمیتوانستم همینطور ولش کنم.
بدون اینکه نگاهش کنم رو به مهتا گفتم: وسیله دارین؟
گفت:نه..با اسنپ میریم.
به چرخش اشاره کردم و گفتم: چیزی دیگه میخواین بردارین؟
سرش را به نشانه ی منفی آرام تکان داد و گفت:نه.
گفتم: بیاین میرسونمتون.
شیدا سریع گفت:نه..مزاحمتون نمیشیم.
چون باهم خرید امده بودند و این فروشگاه هم آمده بودند حتما خوابگاهی بودند.
گفتم:خوابگاه سر راهمه .بیایند.

.
.
.
مهتا
دلم میخواست میتوانستم همین جا بهار را چال کنم.
بهار کل وزن هیکلش را رویم انداخته بود و راه می امد.چی میشد اگر همین الان وسط خیابان پرتش میکردم؟
مهرداد پلاستیک های خرید خودش و مارا دستش گرفته بود و به طرف ماشینش میرفت.
بی حرف فقط پشت سرش راه میرفتیم. ارام قدم برمیداشت تا بهار عذیت نشود.
کاپشن مشکی چرمی روی هودی طوسی اش پوشیده بود و کلاه هودی اش را از پشتش بیرون داده بود. با اینکه سرد بود ولی این دیگر خیلی بود.گرمش نمیشد؟ آن هم داخل فروشگاه.
وارد پارکینگ فروشگاه شد و کنار سورن مشکی ای ایستاد.خم شد وپلاستیک ها را روی زمین گزاشت و سویچش را از جیب کاپشنش بیرون آورد.
دزدگیر را زد و در هارا باز کرد و گفت:برید داخل.
بی حرف به طرف در عقب رفتیم.
در را باز کردم و شیدا اول سوار شد.
پلاستیک هارا داخل صندق گزاشت و به طرف در راننده رفت.
سوار شدم.
پشت فرمان نشست و از آینه به بهار نگاه کرد وگفت: میخوایند ببرمتون بیمارستان؟
بهار:نه خوب شدم.چیزی نیست.

ماشین را روشن کرد و گفت: کدوم خوابگاهید؟
بهار:کرمانی.
ماشینش به طرز جالبی تمیز بود.همیشه انتظار دیگری از ماشین پسر ها داشتم..
دنده عقب گرفت و از پارکینگ خارج شد.
بهار ارام طوری که فقط من بشنوم گفت: دارم میمیرم مهتا.
منظورش از خجالت بود
با همان ارامی گفتم: خفه شو تا پارت نکردم.
بهار:بیا بکشم. این خفت تموم شه.
نگاهش کردم.رنگش برگشته بود ولی الان از خجالت یا هرچیز دیگری سرخ شده بود.
ماشین به طرز بدی ساکت بود.بی حرف فقط رانندگی میکرد.هیچ وقت نمیدانستم خوابگاه لعنتی اینقدر دور بود.چرا نمیرسیدیم؟
بهارسرش را نزدیکم آورد و گفت: ازش معزرت بخوام؟
واقعا نمیدانستم در این شرایط چه کار باید کنیم.
بهار:بیشعوریه هیچی نگم.
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.
بهار به اینه ی ماشین نگاه کرد و گفت:دکتر..
مهرداد هم متقابل نگاه کوتاهی به اینه کرد و دوباره به روبرویش خیره شد و گفت:بله؟
معلوم‌بود نمیخواست زیاد به بهار نگاه کند.
بهار:بابت اون شب..شرمنده..اون شب عصبانی بودم.
مهرداد چند ثانیه مکث کرد و گفت:تقصیر من بود.شما ببخشید.اشتباه گرفتمتون.
بهار لب پایینش را گاز گرفت.
ادامه داد: خیلی شبیه یکی هستین که میشناختم.
انگار برای گفتن چیز‌ی تردید داشت..احتمالا میخواست از بهار بیشتر بداند تا نسبت احتمالی اش با کسی که میشناخت را بفهمد.
بهار: میتونم کمکی کنم؟
جوری که انگار میخواست بیخیال باشدگفت:فکر نکنم بشناسیدش..اگه خوابگاهی هستید.
صدایش هنوز هم حالت گرفتگی داشت.این از سرماخوردگی‌یا چیز دیگری نبود احتمالا مدل صدایش همینطور بود.
بهار: من کرمانشاهیم ولی اصفهانم‌ فامیل دارم.
کمی مکث کرد ونگاه کوتاهی از اینه به بهار انداخت و گفت: میتونم فامیلتونو بپرسم؟
بهار: راد.
سکوت کرد.
چون پشت صندلی شاگرد نشسته بودم میتوانستم نیم رخ صورتش را ببینم.
مثل آن شب موهایش را بالا نزده بود. معلوم بود در فکر بود.
تا برسیم دیگر چیزی نگفت.
کمی با فاصله از خوابگاه کنار خیابان نگه داشت و گفت: فکر کنم برم جلوی درش براتون شر بشه.
بهار سریع گفت: ممنون.
با نهایت سرعت پیاده شدیم.
مهرداد بعد از ما پیاده شد و در صندوق را باز کرد و پلاستیکی که خرید ها داخلش بود رابرداشت و به طرفم گرفت.
هنوز هم سعی میکرد به بهار نگاه نکند.
گفت: مواظب باشین.
تشکر کوتاهی کردم و خداحافظی کردیم.سوار شد.
منتظر ماندیم تا بردود و بعد به طرف خوابگاه راه افتادیم .بهار کمی میلنگید.
گفتم: درد داری؟
بهار:داره کنده میشه.
گفتم: میخوای بریم عکس بگیری؟
دستم را گرفت و گفت:نه بیخیال..میگم
گفتم:ها؟
گفت:فکر کنم جدی جدی عشقی چیزیش بوده. فقط نمیدونم چطوریه ازش خبر نداره .
گفتم:انگار ولش کرده رفته.
بهار: فکر کنم..چون نمیخواست زیاد حرف بزنه راجع بهش. هرکی دیگه بود تهمو میکشید بیرون.
گفتم:نگاهتم نمیکرد.
بهار تک خنده ای کرد و گفت:ها دیدی.
گفتم:اره ضایع بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: شکلاته که داد.
نگاهم کرد و ادامه داد:به نظرت چون دکتر بود میدونست؟

دوستان لایک کنید تایک امار تعداد خواننده ها داشته باشم.ممنونم

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه پلیسی جنایی پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=16384
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.