| Tuesday 29 September 2020 | 07:19
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان جدال شیاطین و فرشته ها پارت۱

رمان جدال شیاطین و فرشته ها پارت۱

پدرم دستمون رو گرفته بود و می کشید در جنگل می دویدیم و ترس و هراس تو دلمون جلون می داد. خیلی خسته شده بودیم ولی با این حال ، برای نجات جونمون از دست اون موجودات خونخوار و پلید باید ادامه می دادیم. بالای سرم رو نگاه کردم ؛ جنگل تو مه غلیظ و تاریکی عمیقی فرو رفته بود و نسیم خنک و سوزناکی می وزید ، که لرز رو تا مغز و استخوان می برد. هنوز هم صدای زمزمه های پدرم با خودش تو گوشم زنگ می زنه که چطور خودش رو سرزنش می کرد: ((_ اه… من چیکار کردم… با این کارم آینده این بچه هاروخراب کردم، بخاطرش حتی به مردم سرزمینم هم پشت کردم اما الان… باید مجازات این کار هام رو با جونم بدم… اما نمی زارم این بچه ها فدا بشن…)) با این که فقط 4 سالم بود، اما این حرف هارو خیلی خوب یادمه؛ پدرم داشت خودش رو سرزنش می کرد… کاری که اگه نمی کرد… به خواهرم نگاه کردم که صورتش خیس از اشک شده بود و هق هقش تنها صدای شکننده سکوت جنگل بود. نفسم رو عمیق بیرون فرستادم و به بخاری که از دهانم خارج میشد تا با مه صبحگاهی جنگل یکی بشه خیره شدم. در افکارم غرق بودم که دهانه ی غار روبرومون توجهم رو جلب کرد که درتاریکی مخوفی فرو رفته بود… پدرم مارو داخل غار برد، بوسیدمون با بغضی که در صداش انعکاس پیدا کرده بود گفت: ((متاسفم عزیزای دلم، اگه به خاطر من نبود الان به این وضعیت نمی افتادید… گوش کنید؛ شما باید فعلا تو این غار بمونید وتحت هیچ شرایطی نباید از اینجا بیرون بیاید این نامه ایی که الان بهتون می دم رو بخونید درش حقایق مهمی نهفته که لازمه بدونید وقتش که شد به دیواری که این نزدیکی هست فرار کنید و زندگی آسوده ایی داشته باشید و همیشه به خاطر داشته باشید که من… دوستتون دارم…)) و بدون این که اجازه ی حرفی رو بهمون بده ،نامه ایی رو کنار مون گذاشت و از غار خارج شد… به مسیر رفتنش خیر شده بودم که با صدای گریک به سمتش برگشتم… گریک: (( نامریی…آ… به نظرت چه بلایی سر پدر و ما میاد من… می ترسم… نمی خوام هیچ کسی صدمه ببینه، چون اگه مادر ؛پدر رو… هق هق… هق… هق… سعی کردم خواهرم رو آروم کنم: ((_ اوه گریک نمی خواد نگران چیزی باشی ، مطمئن باش که همه چیز درست میشه خواهر کوچولو… گریک: _ آروم؟ گفتم: _ آره مطمئن باش مامان نمی تونه بابا رو بخوره اون دلش… اما برای لحظه ایی مردد شدم که حرفم رو درست بزنم چون مادر قانون مند و یک تایتان پس هر چیزی ممکن بود… این بی انصافی محض بود… اما من و گریک خیلی کوچیک بودیم تا بتونیم جلوی اتفاقات و قانون های احمقانه دووم بیاریم پس ساکت شدم. تو فکر بودم که با صدای گریک به خودم اومدم وچیزی که تو فکرش بودم رو از یاد بردم و روم رو سمتش برگردوندم که با چیزی که گفت اخم هام تو هم رفت گریک: می دونستم حتی تو هم به حرفات ایمان نداری ،خواهر مارو ببین! بهش توپیدم: کی ایمان و اعتماد نداره من ندارم؟من؟ حداقل مثل بعضی ها گریه نمی کنم گریه اووی فسقلی! گریک: _ دهن منو تو این وضعیت باز نکن نورا، کاری نکن یه کف گرگی برات بیام ها ؛ بزرگ ترم که باشی عقلم بیشتر از تو کار میکنه چلغوز. بعد از تموم شدن حرفش برام زبون درآورد خیر ندیده ی پررو با حرص بهش توپیدم: چلغوز خودت و ریختته بی ادب پررو از کی تا حالا تو عقلت بیشتر از من کار میکنه؟؟ برات عقابی میاما! دهنتو باز کنی همین تخته سنگو میکنم تو حلقومت؛ دختره ی تخته سنگ و به تخته سنگی که کنارم بود اشاره کردم. با این حرفم چشم هاش رو ریز کرد و گفت: آره؟ با پرویی گفتم: آره گریک با شنیدن این حرف با حرصی که تو صداش مشهود بود گفت: ا…واقعا؟ منم سرتو میزنم تو دیوار غار اصلا طلسمت میکنم بی خیال خواهری و فامیلی ( مگه بلدی طلسم کنی بچه 3 ساله؟؟) با خشم رو بهش غریدم: منم موهای قهوه ایتو میکشم و له می کنم ،زیپ دهنتم خودم میبندم! گریک با اخم گفت: یعنی کلا اعلام جنگ میکنی دیگه؟ تایید کردم : دقیقا! گریک: پس بجنگ تا بجنگیم!! ایستادم و گفتم: _ برو بریم با شماره 3؛ 3،2،1!! یعنی باهم پریدیم رو هوا به طوری که سرمون خورد به دیوار غار؛ افتادیم رو هم دیگه و رو هم مثل کرم میلولیدیم ،موهای همدیگرو می کشیدیم و ناخن هامون رو به صورت هامون میدیم و بهم فحش می دادیم: اون یه کف گرگی اومد ،منم یه جفت پا اومدم براش ؛با موهاش تو هوا طناب درست کردو مثل کابوی های واقعی طناب یا همون موهاش رو تو هوا چرخوند و انداخت دور گردنم و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم موهاش رو دور گردنم قفل کرد نامرد! داشتم مرگ رو به چشم می دیدم!! به خس خس و خرخر افتاده بودم و نمی تونستم درست نفس بکشم ، داشتم برای ذره ایی اکسیژن جون می دادم. واقعا داشت من رو می کشت! تنها راه ممکن برای خلاصی از این وضعیت این بود که یه اردنگی و یکه فن کاراته روش سوار کنم. یه لگد به جای حساسش زدم که جیغش در اومد و با شل شدن دستاش تونستم خودم رو از بند موهاش رها کنم و با ولع نفس بکشم ( هوا و اکسیژن موجود در هوارو ببلعم) به سرفه افتادم و گریک هم فقط جیغ میزد: _ آی آی آی آی درد گرفت؛ چاه وحشی مگه سر آوردی؟! اگه نتونم بچه دار بشم چی؟!! پوزخندی زدم ،انگار نه انگار داشته من رو می کشته ، به فکر بچه دار شدنه،تو اول ببین کسی میاد با این کارات بگیرتت بعد حرص بخور… نفس هام که منظم شد بهش توپیدم: _ اولا ببین با این کارات کسی میاد بگیرتت بعد فکر بچه باش،بعدشم نه، تو قصد کشتن منو داری! قصد کشتن تنها خواهرتو، بزرگترتو شیرین عسلتو! گریک : _ اوی اوی اوی چرند نگو تو شدم نیستی چه برسه به شیرین عسل! بعدشم مطمئن باش از تو بهترم! با حرص از این پررویی چشم هام رو تو حدقه چرخوندم و تو دلم گفتم خیلی بهتر از منی خیلی!! هه! رو بهش غریدم: خفه گریک: خودت خفه من : _ خفه شدی گریک: الاغ شدی من : یابوی منم شدی. (نه الان یکی به من بگه فرق یابو و الاغ چیه دقیقا) گریک وسط کلکل کردنمان پرید و گفت: _ حرف زدن بسه بیا ادامه بدیم ! من: _ باشه! دوباره ادامه دعوا رو شروع کردیم و حالا تو این گیر و دار اصلا متوجه اطرافمون نبودیم،خودتون وضعیت مارو تصور کنید! ما مشغول دعوا ،صدا هم که تا آخر بالا به به و دیگر چه شود!! تو حال خودمون بودیم که با صدای مهیب و بلندی که شنیدیم و لرزه ی ناگهانی غار تازه یادمون اومد که تو چه وضعیت و مخمصه ایی گیر افتادیم!! تو یه غار نمور، بابامون هم که غیبش زده بود و نسبت به وضعیت فعلیش اطلاعی نداشتیم ،من و گریک هم تنهای تنها گیر افتاده بودیم! سرم رو بالا آوردم اما با چیزی که دیدم مو به تنم راست شد. داشت به ما نگاه می کرد،به گریک نگاه کردم که اونم از ترس خشکش زده بود تو فکر رفته بودم که با صدای جیغ گریک به خودم اومدم… و به خودم که اسیر دستای اون موجود پلید شده بودم خیره شدم ،یعنی قرار بود به این زودی بمیرم؟ توسط موجودی که پدرم سال ها پیش جونش رو نجات داده و نکشته بود؟ موجودی که 12 تا 15 متر طول داشت ؟ موجودی که تا حالا باهاش زندگی کرده بودیم… حالا واقعا لحظه ی پایان زندگیمون توسط این هیولا بود؟ یعنی آخرش اینطوری تموم میشد؟…. من و گریک اینطوری میمیریم؟ ای واااای نه!!! ما باید زنده بمونیم،باید زندگی کنیم و به آرزوهامون برسیم ، فامیل پدریمون که هیچ وقت ندیدیم رو ببینیم، منو پدرو گریک با هم بریم تو چمنزار ها و با احساس آرامش و امنیت تمام ؛ دنیا های جدید و کشف نشده رو ببینیم. تابه خودم اومدم دیدم که یه تایتان غول پیکر با دست ها و لبخند کریهش منو نگاه میکرد من رو گرفته بودومیخواست ببلعتم به خواهرم که جیغ می کشید و منو صدا می کرد نگاه کردم: گریک: _ ای وای نورا ! خواهر بزرگ ترم…آهای هیولاااا زود باش بیارش پایین!! ولش کن! میدونی ماها کی هستیم ؟ دختر های سر دسته و رییس بزرگ تر شماها!! چه طور جرات میکنی ؟ ها؟ بزارش زمین همین حالا! اما تایتان بهش کوچیک ترین توجهی نکرد ،سعی کردم لا اقل جون یکیمون رو نجات بدم ، پس صداش زدم: _ گریک… خودتو نجات بده همونطور که پدر می خواست برو سمت دروازه و دیوار های بشریت و اونجا یه زندگی آروم داشته باش و مطمئن شو که کمکت می کنن برو… من دیگه… کارم تمومه… خودتو نجات بده… گریک با گریه و در حالی که هیستریک وار سرش رو تکون می داد گفت: ((نه!!! مسخره بازی در نیار، من نمیزارم تو بمیری یادت رفت چقدر آرزو داشتیم؟ ما باید زنده بمونیم!! چی شد؟ اینقدر زود ناامید شدی؟! من تنهات نمیزارم من نا امید نمیشم نجاتت میدم، تو خواهر منی، بعد از بابا و مامان که خودش یه تایتانه و برادری که اصلا برادر به حساب نمیاد… تو… تو تنها کسی منی نورا ! تو خواهر بزرگتر من و آینده این سرزمین و سرزمین پدریمون هستی… من چطور می تونم تنها کسم رو اینجا رها کنم و فرار کنم و برم؟ نه رهاتر نمی کنم!!) داد زدم : -احمق اگه تو فرار نکنی و زنده نمونی هیچ کدوممون به آرزوهامون نمی رسیم!! به هر حال ما و همه موجودات یه روزی طعمه مرگ میشیم و به نظر میاد که من اینجا کارم تمومه ولی… تو باید زنده بمونی، تو هنوز خیلی جوونی… گریک داد زد:_ خب تو هم خیلی جوونی، اختلاف سنیمون فقط 1 ساله تو 4 سالته و من 3 ساله تازه فرشته ها تا اونجایی که من یادم میاد جاودانند یعنی هیچ وقت نمیمیرن…)) سعی کردم قانعش کنم زیاد وقت نداشتم عجیب بود که اینقدر تایتانه طولش می داد پس تصمیم گرفتم بگم: – آره ولی…اونم شرایط داره… اگه آسیب جدی نبینن و کشته نشن زنده میمونن در غیر این صورت طعمه مرگ میشن… خواستم ادامه بدم که حرفام رو قطع کرد… گریک داد زد: -کافیه دیگه… هیولا! حالا که گوش نمیدی خودم خواهرم رو میارمش پایین ،قدرت و قدت هم برام نیست چون نقطه ضعفت رو میدونم !! حالا بگیر که اومدم!! با تمام توان داد زدم:

  • -گریک نه!!! اما دیگه دیر شده بود اون با سرعت به طرف تایتان می دوید اما تایتان به گریک اهمیتی نمیداد و به من خیره شده بود که ناگهان دقیقا در همان حال با دستی که من رو گرفته بود، همون دستو به سمت دهانش برد؛ نمی تونستم اشک های گریک رو درحالی که به سمتمون می دوید تا منو نجات بده ببینم چون ،تا رسیدنش به ما یک متر فاصله بود و همینطور نمی تونستم نسبت به زندگی

    ناامید بشم چون من آرزوهای زیادی دارم وباید به همه ی آنها برسم، من باید مواظب خواهر کوچک ترم باشم!! در آخرین لحظات بودم و سرم به دهن تایتان نزدیک شده بود صورتم رو با چندش جمع کردم اه! حیف که اینا هیچی از بهداشت فردی دهان و دندان نمی دونن حالم بد شد از بوی گند دهنش پیف پیف!! هیچ خدایا چی میشد لا اقل یه تایتان خوشگل و خوشتیپ من رو می خورد اینطوری کم تر حسرت می خوردم

    هی وای من هی وای من!!

    چشمام رو بستم که لحظه مرگم رو نبینم که ناگهان نمی دونم چیشد بدون این که بخوام نوری از بدنم ساطع شد، بطوری که تایتان دستاش رو در هوا تکون داده و خیلی سریع منو به سمت آسمان پرتاب کرد!! داشتم سقوط می کردم و چیزی نمونده بود که با زمین برخورد کنم

    که ناگهان بین زمین و آسمان متعلق شدم… می تونستم حدس بزنم که چشمای اون تایتان بلا گرفته از بین رفته و کور شده و بخاطر برخورد نور شدید عمل ترمیم چشمام کند شده،ولی…

    نعره هاش خیلی رو مخ بود، اه گوشام کر شد، یکی اینو خفش کنه بابا!! هوشیاری زیادی نداشتم…

    ولی می‌تونستم وضعیتم رو تا حدودی ارزیابی کنم…چشمام رو باز کردم و یکم دید زدم پاهام هنوز تو هوا معلق بود و تکون نمی‌خورد، چیه می خواستید نباشه؟چقدر بد خواه دارم من!! فقط می تونستم سرم رو بلند کنم و چشمام رو باز کنم و گوشام هم می‌شنید. با صدای گریک…

با صدای گریک هوشیار شدم: گریک : نامریی،نامریی کجایی؟! اینم فاز معلوم نیست یه بار میگه نورا یه بار میگه نامریی… هیی خدا… صداش زدم: گریک بیا سمت من، من سمت راست تایتانم ( چیه می خواستین سمت چپ باشم؟) بیا ولی مواظب باش تایتان بدجوری دستاش رو تو هوا تکون میده! چند لحظه بعد گریک بهم رسید و پرسید:

((-ببینم تو خوبی؟))

جواب دادم:

((-آره فقط می‌بینی که رو هوا معلقم یه کمکی کنی به جایی بر نمی‌خوره.)) سرش رو تکون داد و گفت :

((اوه راستی… ببخشید))

کمکم کرد بیام پایین ولی وقتی روی زمین فرود اومدم و تونستم تکون بخورم، تازه به عمق فاجعه ایی که درش بودیم پی بردم، تازه فهمیدیم که تایتان های بیشتری دارن میان سمتمون که متاسفانه مادر و برادرمون هم پشت سر بقیه بودند ولی خبری از پدر نبود ( چه لفظ قلمی) با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکردیم تا شاید ردی از پدر پیدا کنیم اما چیزی جز تایتان به چشم نمی‌خورد. گریک با صدای بلندی صدا زد: _ بابا؟ بابا؟ و خطاب به مامان ادامه داد: _ مامان بابا کجاست؟ بهمون بگو، اینجا نمی بینمش، بهمون بگو این حق ماست که بدونیم. نمی خواستم به چیزی که ذهنم رو درگیر کرده بود فکر کنم پس تایید کردم: _ آره راست میگه این جا یه تایتان عاقل پیدا نمیشه که بهمون بگه چه خبره؟ اما همه تایتان ها فقط بهمون خیره شده بودند و مثل غذاشون بهمون نگاه می‌کردن. واقعا چه فکری پیش خودم کردم؟ تایتان ها که عقل ندارن تنها چیزی که بهش فکر میکنن کشتار و اشتهای سیری ناپذیرشون راجب انسان هاست! تو فکر بودم که با اشاره مامان توجهم جلب شد و حواسم رو جمع کردم. تایتانی که برای بلعیدن ما اومده بود ولی نتونسته بود، با علامت و اشاره مامان پیشش رفت. چشم هاش ترمیم شده بود و میتونست ببینه. مامان با خشم مشت محکمی بهش زد شدت ضربه به حدی زیاد بود که فک و دهان و سرش رو از تنش جدا کرد و سرش روی هوا می چرخید و به سمت ما می اومد و تایتان های دیگه هم کنار رفته بودن، چیزی نمونده بود که بهمون برخورد کنه پس داد زدم : _ گریک مواظب باشه برو کنار!! و خودم هم با گریک جاخالی دادم اون تایتان افتاد و مرد،و تایتان های دیگه با ترس از سر راه مادرم کنار رفتند تا آسیب نبینن. بعد مامان از اونجایی که یاد گرفته بود حرف بزنه شروع به حرف زدن کرد: مامان با صدای تایتانی: (( تموم شد… کار پدرتون دیگه تموم شد!)) نمی خواستم باور کنم چیزی رو که اتفاق افتاده بود پس ناباور گفتم: ا…چی؟! یه بار دیگه بگو… مامان!! گریک هم عصبی و ناباور داد زد: یعنی چی که کار پدر تموم شد؟ ها؟! واضح تر حرف بزن!! انگار گریک هم نمی توست و نمی خواست باور کنه اتفاقی که افتاده بود رو… اما اون تایتانی که به اصطلاح مادرمون به حساب می اومد با خونسردی و بی رحمی تمام گفت: (( درست شنیدید، همونطور که گفتم پدرتون خورده شده.)) و قبل از اینکه فرصت تحلیل حرف هاش رو پیدا کنیم با صدای خشک و بی روحی ادامه داد: ((و شماها هم امروز همونطور که پدرتون بلعیده شد، بلعیده میشین، عجیبه که شماها تا الان زنده موندین! اون تایتانی که اومد قرار بود شماها رو ببلعه ولی نتونست، اونو کشتم تا بتونم کار شماها رو خودم تموم کنم. تازه این رو هم باید که من همیشه… از انسان ها متنفر بودم!! روحیه و شخصیت یک تایتان هم همینه!! و شما انسان های احمقی هستید! اگه به خاطر پدرتون نبود، همون موقعی که به دنیا اومدید میکشتمتون و دنیا رو از وجودتون پاک میکردم… ما دنیا رو از وجود نحس شما انسان ها پاک میکنیم! حتی یه نفر رو هم زنده نمی زاریم!!)) و با تموم شدن حرف هاش قهقهه ترسناکی زد!! با شنیدن این حرف ها انگار آب یخی روم ریختن و از یه رویای طولانی بیدارم شدم. مطمئنم گریک هم همین حال رو داشت… تو دلم نالیدم… خدایا نه… اول پدر… حالا هم خودمون… در تمام این چهار سال زندگیم، فکر می کردم؛ مادرم من و گریک رو دوست داره و بهمون صدمه ایی نمیزنه و آزمون محافظت میکنه اما… همه چیز عوض شد. حتی تصور این موضوع که در تمام این سال ها ازما… از بچه هاش متنفر بوده و میخواسته مارو بکشه سخت بود چه برسه به… میدونستم تایتان ها بی عقل ،خشن و عاشق کشتار و نابودی انسان ها هستن… ولی دیگه باورم نمیشد که؛ اگه انسان یا شبه انسانی در کنارشون زندگی کنه آخرش مرگه… کنار اومدن با این حقیقت تلخ که مادر خودمون خواستار مرگ ماست تقریبا غیر ممکن بود!! در بهت به سر می بردم و انگار هزاران، هزار تیغه و شمشیر تیز و سمی رو درون قلبم فرو کرده بودن… بغض سنگینی تو گلوم نشسته بود و دلم سنگین شده بود، اما در کمال تعجب اشکی در کار نبود! هنوز هم در بهت بودم که گریک با عصبانیت تمام و بغضی که افشگار حال درونش بود ،فریاد کشید: ((-آخه تو دیگه چه‌جور مادری هستی ؟ میخوای بچه های خودت رو بکشی و بخوری؟! هیچ مادری با بچه هاش اینطوری رفتار نمیکنه… آخه کی بچش رو میخوره؟ بعد با پوزخند تلخی ادامه داد: هه!مادر؟چنین کسی اصلا لیاقت اسم مادر رو داره؟! برای اینکه چیزی گفته باشم بلند گفتم: خداییش هیچکس بچه هاشو نمیخوره!!)) گریک جوابم رو داد: _همین رو بگو… داشت حرف میزد که صداش با فریاد مامان قطع شد: ((دیگه کافیه! الان دیگه شروع میکنم!!)) این رو گفت و به سمتمون حمله ور شد… چشمام رو بستم تا این صحنه دلخراش رو نبینم. تو گوشم صدا و انکعاس ترک خوردن چیزی رو تو گوشم شنیدم… هه… نمیدونم صدای چی بود… ولی قبل از اینکه مامان بهمون برسه با صدای بلندی که اومد زمین زیر پاهام لرزید ،چشمام رو باز کردم ببینم چه خبر شده که مبهوت با تایتان غول پیکری که از بین انبوهی از بخار و دود ظاهر شده بود مواجه شدم. قدش حدودا 60 متر بود و از نظر ظاهری با تایتان های دیگه تفاوت داشت. یه سر بزرگ با رد ها و راه راه های سفید، بدن تنومند و ماهیچه‌ایی که این برخلاف ظاهر تایتان های معمولی بود. چون پوسته‌ی‌تایتان ها تقریبا مثل پوست انسان هاست ولی این یکی فرق داشت. تایتان غول پیکر دقیقا جلوی مامان و ما ظاهر شده بود (این همون بین ماهست) و مانع رسیدن مامان به ما شده بود،به نوعی ناجی ما بود.دوباره به ارزیابی ظاهرش پرداختم خیلی،خیلی بزرگ بود به طوری که مطمئنم از دیوار بشریت هم می‌زد بیرون.

به صورت گریک نگاه کردم اونم وضعش مثل من بود. با حیرت به اون تایتان خیره شده بودیم و فکر کنم مامانم بقیه تایتان ها هم کب کرده بودن! ( تو شک بودن) جو رو سکوت سنگینی گرفته بود که ناگهان مامان با خشم و ناراحتی فریاد زد:((آهای تو! از سر راهم برو کنار ، چطور جرات میکنی راه من رو مصدود کنی؟ میدونی من کیم؟ من رئیس تمام تایتان ها هستم!!))

بعد با اینکه باورش برام سخت بود که تایتان های دیگه هم بتونن حرف بزنن اون تایتان غریبه در کمال خونسردی لب به سخن گشود: تایتان غریبه: هیچ میدونی داری چیکار میکنی؟ مامان:

((ا… چی؟تو چی گفتی غریبه؟ تایتان غریبه: گفتم میدونی داری چی کار می‌کنی؟)) مامانم با گیجی گفت: _ این که معلومه، من دارم قانون تایتان هارو به عنوان رئیس تایتان ها اجرا میکنم. و بعد در حالی که لحن صداش آمیخته به خشم شده بود فریاد زد: ((- اصلا وایسا ببینم! تو کی هستی؟ فکر میکنی تو خودت کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی و بهم میگی چیکار کنم و چیکار نکنم؟!))

تایتان غریبه: ((-من تایتان غول پیکر و ناشناس و فرستاده ی اورانوس بزرگ هستم.کسی که من و همه ی تایتان ها را آفرید تا خداوندگار زمین و بشریت باشیم و بر زمین فرمانروایی کنیم. من در رستگاری و کمک به او خدمت میکنم هر چند که او از کمک ها بی نیاز است.)) اوهوک چه لفظ قلمی هم حرف میزنه… دآخه اگه اورانوس هدفش رستگاری بود که شما رو نمی آفرید، خداوندگار زمین؟! هه باشه تو راست میگی!! اصلا اگه از کمک ها بی نیازه چرا به قول خودت آفریدتت که بهش خدمت کنی؟ هان؟ نه واقعا چرا؟ سوال اینه که دقیقا چرا؟ اون اگه هدفش رستگاری بود که شما رو نمی‌آفرید،خداوندگار زمین؟!هه باشه تو راست میگی!! اصلا اگه از کمک ها بی نیازه چرا به قول خودت آفریدتت که بهش خدمت کنی؟ هان؟ نه واقعا چرا؟ سوال اینه که دقیقا چرا؟ چرا خودش شخصا اقدام نمیکنه؟ همه این سوالات تو ذهنم چرخ می‌خورد، اما از یه طرف ناشکری بود که این حرف ها رو بزنم، چون چون این تایتانه از طرف اورانوس نجاتمون داده بود،اما موضوع اینجا بود که این موضوع که اورانوس بخواد ما از بین این همه موجوداتی که وجود دارن زنده بمونیم مشکوک ،اما خب خیالم راحت شد که اسم تایتانه رو درست حدس زده بودم… مامان با این حرف تایتان غریبه خشک شد و به سختی پرسید: مامان: خب حالا چی میخوای؟ صبر کن ببینم نکنه مامان این یارو اورانوس رو می‌شناخت؟ به هر حال سازندشونه نمی‌شناختش عجیب بود… دوباره حواسم روبه حرفاشون جمع کردم.

تایتان غول پیکر با خونسردی جواب داد:

((-من پیغام مهمی از سوی او آوردم.)) مامان: ((-خب بگو بدونیم پیغامت چیه؟))

تایتان غول پیکر:

((- خوب گوش کنید،پیغام اینه که اورانوس بزرگ فرمودند که هیچ کس حق صدمه زدن به این دو شبه انسان و موجودات پری گونه را ندارد وگرنه…)) من: _ ا… بخشید… دیگه به حرفای اون تایتان گوش نکردم من و گریک که تا اون موقع فقط ساکت مونده بودیم و به گفتوگوی مادرمون و اون تایتان ناشناس گوش می کردیم کلی سوال تو ذهنمون بود اما گریک سکوت کرده بود و حرفی نمیزد. پس تصمیم گرفتم مداخله کنم تا جواب بعضی از سوال هامون برسم چون از تایتان روبروم معلوم بود اطلاعات زیادی نمیشه ازش گرفت اما ، همون اطلاعات کم هم بهتر از بی اطلاعی بود. واقعا این اورانوس کیه؟ خالق تایتان ها؟ هدفش از بوجود آوردن تایتان ها چیه؟یعنی واقعا اون این تایتان ها رو خلق کرده؟ اخه ممکنه یه فرد چقدر پلید باشه که بیاد و این موجودات پلید رو بوجود بیاره؟ سوال ها تو ذهنم چرخ میخوردن و گیرم کرده بودن… به خودم اومدم و دیدم که اون تایتان به من خیره شده و منتظر ادامه حرف هامه پس نفس عمیقی کشیدم و به حرفم ادامه دادم: _ خب… این اورانوس دقیقا برای چی…نمیخواد ما بمیریم و بلعیده بشیم؟ واقعا هم برام جای سوال بود؛ به گریک نگاه کردم و از نگاهش فهمیدم که اونم چنین سوالی براش پیش اومده، منتظر جوابم از طرف تایتان شدم که با حرفی که زد و کاری که کرد مبهوت شدم. اون تایتان کمی بهم خیره شد و بعد،با تردید جواب داد: _ چون او این قانون رو قرار داده که ما نمی توانیم موجودات شبه انسان و یا فرشتگان و پری زادگان و موجودات خارق العاده را بکشیم… بعد به سمت مامان و بقیه تایتان ها برگشت و ادامه داد: _ ودرمورد شماها… حق ندارید به این دو فرشته کوچولو آسیب برسانید وگرنه… بوم!! فهمیدید؟ و همراه با ادامه حرفش دست بزرگش را به سمت یکی از تایتان های 3،4 متری برد و سرش را با دستش فشار داد ،به گونه ایی که سر آن تایتان با فشار ترکید و مرد!! تایتان ها طوری ترسیدند که همه کنار کشیدند! بعد تایتان غول پیکر به سمت ما آمد، خم شد و دست بزرگش ( درازش) را به سویمان گرفته و نوری طلایی و قدرتمند از دستش به سوی ما ساطع شد… خوب یادم میاد که داد من و گریک در اومد! سرم درد گرفت و نیروی عجیب و فوق العاده قدرتمندی رو درونم حس میکردم ،میزان انرژی به حدی زیاد بود که حس میکردم بدنم نزدیکه که تجزیه بشه. وقتی کارش تموم شد… به روی زمین افتادیم. وجود جسمی سردی رو صورتم حس میکردم، وقتی درد قطع شد و به خودم اومدم، متوجه بال های سبز و سیاه رنگ بزرگ و قدرتمندی که بر روی پشتم بوجود اومده بودن شدم. با وحشت متوجه نقاب سیاهی که روی صورتم بوجود اومده بود شدم. روی کفش هام علامت عجیبی شبیه بال بود و روی سرم علامت عجیبی شبیه بال بود و روی سرم علامت چیزی شبیه حلقه بوجود اومده بود. خیلی عجیب شده بودم!! نگاهی به گریک انداختم…نگاهی به گریک انداختم؛ اون بال های قهوه ایی پرپشتی پشتش ، و نقاب عجیبی روی صورتش ،علامت حلقه مانند و بال رو کفشش که شبیه من بود بوجود اومده بود.ولی همه اونا به رنگ قهوه‌ایی بود! با حیرت گفتم: _ وای…!! بلاخره صدای گریک هم در اومد: _ تو… با ما چیکار کردی؟چرا ما اینجوری شدیم؟ ها؟! اینو گریک با خشم به تایتان غول پیکر گفته بود. اون تایتان جواب داد: من کاری جز نمایان کردن صورت و قدرت های واقعی و جادویی (هویت) شماها نکردم، شما فرشته های روشنایی قدرتمندی در آینده خواهید شد این هویتتون به شما کمک میکنه تا زنده بمونید… و بعد قبل از اینکه کسی بتونه حرفی بزنه اون ناپدید شد همونطوری که اومده بود رفته بود… مامان که خشم تمام صورتش رو پوشانده بود رو به تایتان های دیگه فریاد زد: (( ببریدشون خونه خودتون میدونید کجا رو میگم!!)) با این حرف تایتان ها به سمتمون اومدن و ما رو به سمت خونه راهنمایی کردن…جایی که بی شباهت به زندان نبود. در اون لحظه متوجه شدم تو چشم های گریک اشک نشسته اما من نمیتونستم گریه کنم. و پر از حس های متفاوت بودم… با خستگی زیاد و ذهنی پر از سوال های بی پاسخ (جواب) به خونه برگشتیم و هیچ کس حرفی نزد اما این سوال در ذهن من چرخ میخورد که چه سرنوشتی در انتظار ماست آیا جوابی برای سوالات ما وجود داره یا نه… پایان فصل اول

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان جدال شیاطین و فرشته ها
  • ژانر: تخیلی، طنز، هیجانی، ترسناک، ماجراجویی، راز آلود، معمایی،جنایی، اکشن، شونن، جادویی، عاشقانه با چاشنی حماسی و...
  • تعداد صفحات: نامشخص
  • حجم: نامشخص
https://beautyvolve.ir/?p=16319
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.