| Saturday 26 September 2020 | 05:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۲

رمان انلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۲

بعد از سبت نام  زود  از اونجا  بیرون زدم‌

تاکسی گرفتم  رفتم  خونه

زود وارد شدم  به نفس نفس‌افتادم

همون ماشین باکلاسه   تو خونه بود

زود لباس عوض  کردم وارد خونه شدم

رفتم‌تو اشپزخونه

شادی: دور که نکردم؟؟

صدیقه: نه سر موقع

برو میز بچین

یکی یکی وسایلو بردم  تو اتاقی که میز بزرگی بود  این جور که فهمیدم  فقط همین  پسره بداخلاقه با افسانه جون بودن ولی  این میز به این بزرگی تعجب اوره

میز کامل چیدم

و رفتم تو اشپزخونه
شادی: چیدم

صدیقه: حالا برو افسانه خانوم و اقا ارشامو صدا  بزن

رفتم  دم در اتاق افسانه جون

و اروم در زدم

افسانه جون: بفرمایید

وارد شدم

شادی:  افسانه جون نهار  حاضره

افسانه جون: باشه میام الان

رفنم بیرون در اتاق عبوسم زدم

ارشام: بیا تو

وارو شدم

شادی: اوممم نهار حاضره

بلند شد تیشرتشو پوشید   امد بیرون  منم پشتش میرفتم‌

ارشام: بهتره حواستو جمع کنی که به این اون نخوری

تعجب کردم

وا این چشه

همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی

شادی: متوجه نمیشم

برگشت طرفم

با دیدن اخمش  دلم ریخت

چند ضربه  زد به پیشونیم

ارشام:  بهتره وقتی داری میدوی نگاهی به دور اطرافت  بندازی که به کسی  بر نخوری

ترسیده بودم مثل چی

با اینکه بازم‌نفهمیدم

گفتم : اها چشم

رفت

وای خدایا  این چقد عبوسه

رفتم  تو اشپزخونه  نهارمو خوردم

و بعد رفتم سر کلاس

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ یک هفته بعد ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

وای خدایا  امروز باید کل کارامو زود انجام  بدم برسم به دانشگاهم

بعد اون لازانیا  جناب دستور دادن بنده نهار و شامو  حاضر کنم

تند تند کارامو انجام دادم

گذاشتم بپزه

رفتم پیش صدیقه خانوم

شادی: من باید برم  دانشگاه  غذامم امادس  تا وقتی که نهارو بکشید امدم

صدیقه: باشه

زود رفتمو به افسانه جونم گفتم  باز لباس عوض کردم

تاکسی گرفتم رفتم  دانشگاه

بماند که چقد تو انتخاب واحد عزیت شدم

زود وارد کلاسم شدم رفتم نشستم

کلاسم که تموم شد

رفتم  بیرون نشستم

تا کلاس  بعدیم شروع بشه

به ساعتم نگاه کردم ۵ دقیقه دیگه شروع میشه

زود رفتم طرف کلاس واردش شدم

ردیف اول  نشستم

کتابمو باز کردم نشستم

که در باز شد با دیدن اون شکه شده بودم  وای وای وای خدا این اینجا  چیکار داره

زود کتاب  کولمو برداشتم  رفتم میز اخر

نشستم

خدا کنه منو نبینه

کتابمو کامل  گرفته  بودم  جلو  صورتم

استاد: خب من تهرانی هستم

استاد  این درس

باید بگم که کسی که بیشتر از سه جلسه سر کلاسم نباشه میفته

و وقتی  وارد کلاس میشم کسی که   بعد من  بیاد از کلاس  بیرون انداخته میشه

اسامی رو یک دور میخونم

برایه حضور غیاب  یا قرانننن

استاد: خب

امیر کامروا

اوا نیک نام

مائنده بیات

فرید زنگنه

شادی افشار

اروم گفتم: حاضر

استاد: خانوم افشار مشکلی پیش امده

شادی: نه

استاد: پس کتابو از جلو صورتتون بردارید

خدایاااااا

حالا چه گلی  بریزم به سرم  این اگه بفهمه منم که همین جا میندازتم بیرون

این درسم میندازتم  اونم با ۹.۷۵

واییییی

اروم  کتابمو گذاشتم رو میز

ارشام: ابرویی بالا انداخت  چیز نگفت

بعد کلاس زود تاکسی گرفتم برگشتم خونه

میز چیدم

بعد صدا کردن ارشام و افسانه  جون رفتم  پایین

و بعد  خودن نهارمم به کارام ادامه دادم‌

تقریبا ۹ بود باید امشب میرفتم  پیش بچه ها

زود لباس پوشیدم به افسانه جون گفتمو از خونه زدم بیرون

اهههه لعنتی انگار تاکسی غیب  شده

به اژانسم زنگ میزدم اشغال بود

یکم راه میرم بعد میزنگم اژانس

داشتم  راه میرفتم که ماشینی  ترمز کرد  کنارم وایساد

دوتا پسر   جون ازین جقله ها امدن بیرون

پسره: به به خانوم خانوما کجا میرید  در خدمت باشیم

شادی: برو در خدمت ننت باش برو کنار میخوام برم

پسر دومیه:  افشین بی خیال بیا بریم

پسر اولیه: نع

سوارش کن

میخواستن به زور سوار   ماشینم کنن

ترس کل وجودمو گرفته بود

دستو پا میزدم

که یه باره ماشینی ترمز کرد

ارشام  ازش پیاده شد

ارشام: دارین چه غلطی میکنین بزارینش  زمین

پسره: جنابالی کی باشید

ارشام: گفتم بزارش زمین تا بهت نشون بدم کیم عوضی

پسرا منو گذاشتن زمین رفتن  طرف ارشام

یه باره ارشام حمله کرد بهشون  اون دوتا جونی نداشتن  ارشامم تا میخورد  میزدشون  داشتن میمردن

رفتم طرفشون   بازوشو کشیدم

شادی: اقا ارشام لطفا ولشون کن

که یه دباره تو دهنی بهم زد

که افتادم

اون اون منو زد

اشک تو چشمام  جمع شد

اشکام میچکید  ارشام از روشون بلند شد

ارشام: بلند شو سوار شو

شادی: نمیخوام

داد زد  میگم بلند شو سوار شو

ترسیدم زود سوار شدم

که رفت سمت خونه

شادی: من من باید برم جاییی
ارشام :  خفه شو

لال شدم دیگه

وارد خونه شد  برگشت طرفم

ارشام: کدوم گوری  میخواستی بری

شادی: هیچ هیچ جا

ارشام  داد زد :  میگم کدوم گوی میخواستی بری

شادی: پیش دوستام

ارشام: دیگه حق نداری شب بری بیرون

حرصم‌گرفته بود ولی چیز نگفتم و جیم زدم

اف لعنتی   این که نشد عقلا بخوابم فردا کلاس دارم

ساعتمو کوک کردم  و  خوابیدم

با  صدایه زنگ ساعت بلند شدم

اه لعنتی حس دانشگاهم نیست ولی به هر بدبختی بود  بلند شدم

از خونه بیرون زدم تا زود برم نهار درست کنم

رفتم اسپزخونه و به  بدبختی نهار درست کردم

ارشام وارد  اشپزخونه شد

ارشام :   بعد کلاست با من بیا اتاقم

چیز نگفتم که   رفت

از اشپزخونه بیرون امدم سریع  حاضر شدم رفتم دانشگاه

بعد کلاسم با ارشام  به بدبختی اتاقشو پیدا کردم

در زدم و وارد شدم  نشستم

شادی: خب کادم داشتین

ارشام: اره  من میخوام به مسافرتی برم که تو این مسافرت باید  یوی رو به عنوان نامزدم معرفی کنم

شادی: به من چه

ارشام: میخوام تو رو جایه نامزدم معرفی کنم

شادی: هان  چی من همچین چیزی قبول نمیکنم

ارشام : چطوره اخراجت کنم ؟

شادی: نمیتونی

ارشام: میتونی بپرسی

بلند شدم  سریع از اتاقش بیرون امدم

و یک راست رفتم خونه

صدیقه: شادی برو صدا بزن افسانه جون و اقا ارشامو

شادی: ارشام امده

صدیقه:  اره

شادی: اها باشه

رفتم پیش عاطفه

شادی: عاطفه میشه بری ارشام اینا بگی  بیان برا نهار

عاطفه: چرا که نه بدم نمیاد مخشو بزنم که

حرصم گرفت : شادی  نمیخوام اصلا

و رفتم سمت سمانه جون

شادی: سمانه جوننممممم

سمانه: نه

شادی: چی نه

سمانه: درخواست خبیست

شادی:  بزار بگم خو

سمانه: بگو

شادی: میشه تو بری اقا ارشام و افسانه جونو صدا کنی
سمانه: دختر میدونی که پاهام  جونی نداره  ازین پله ها بالا پایین کنم

شادی: باشه

ولی همه  درخواستا من خبیث نی

سمانه: هست

شادی: نیس

سمانه: هست  اینو همه میدونن همه

شادی: باشه باشه اصلا خجالت نمیکشین   با این سنتون  با یه بچه کل میندازید

سمانه  بلند خندید

سمانه: برو دختر برو  اتیش نسوزون

رفتم

اه لعنتی اینم که نشد

ولی عمرا برم به عاطفه بگم

رفتم پیش   ساجده  که شوهر داشت

شادی: ساجیییی

ساجده: اوا شادی  نگفتم  منو این جوری صدا نکن ۱۰ سال ازت بزرگ ترما

شادی: باشه باشه نزن بچه زدن ندالههه

ساجده: اره میبینم بچه

شادی:  حالا  بی خیال ساجی نیشه بری این افسانه جون و ارشامو صدا کنی

ساجده: کار تو هستا

شادی: خب یه جاش منم کار تو رو میکنم  چطوره

ساجده: باشه نونا که اکبر اقا تازه گرفته  رو با قیچی نصف کن تا بیام

شادی: باشه

زود نونا رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به برش زدن

بعد چند دقیقه ساجده امد

ساجده: خب بلند شو برو دیگه

شادی:  ساجی اگه کل نونا رو برش کنم  میری پیششون کاری دارن بکنی   خواهش خواهش

ساجده: چته تو امروز شادی

شادی: هیچی برو دیگه  لطفا

ساجده :  باشه فقط اگه کارت  تموم شد  برو ظرفا رو خشک کن

مشغول  کار شدم   ساجده هم رفت

بعد از  چند دقیقه  که کار  نونا تموم شد  رفتم سراغ   ظرفا  دستمال تمیزی برداشتم  شروع کردم به خشک کردن ظرفا

داشتم  ظرفا  رو خشک میکردم که یه باره  با صدایه

ارشام  همه برگشتیم  طرفش

ارشام: شادی بیا اتاقم‌

با حرفش یه باره بشقابی که دستم بود افتاد و خورد شد

ارشام رفت

ولی عاطفه  نادی  و شیدا  بودن که امدن طرفم

شیدا: چی شده بلا  با  ارشام  تیک میزنی

عاطفه:  نگفتم مشکوکی ییا  لینم نشونش

نادی:  چطور تو   چند هفته تورش کردی  دختر این  من  یک ساله روش دارم کار میکنم  بهم  سلام هم نمیده

شادی:  بسه بابا مگه شما کار ندارید  برید دیه

اونا که  رفتن  اروم اروم خورده  بشقابا رو جمع کردم

که صدیقه گفت:  دختر بدو  دیگه منتظره

شادی: مونده هنووووو

صدیقه: برو من جمع میکنم

همین  جور که داشتم  میرفتم  دستی پامو گذاشتم  رو یکی از خورده  شیشه ها

و جیغم  هوا رفت  و افتادم  که همه  امدن  سمتم

شیدا وایسین برم جعبه کمک اولیه بیارم

شیدا  رفت امد

اروم تیکه  شیشه رو  از پام کشید بیرون

هنوز داشتم سر صدا میکردم

ناموسا فکر نمیکردم  اینقدر درد داشته باشه

که با صدایه ارشام همه سر ها بالا  رفت

ارشام: چه خبره  اینجا

نادیا :  پاش رفته رو خورده شیشه

ارشام:  زود رفت  و بعد چند دقیقه  امد

منم  هنوز داشتم  جیغ جیغ میکردم

از پام همین جور خون میومد

ارشام: برید  کنار باید پاشو بخیه  کنم

همشون بلند  شدن

ارشام  امد  نشست  و پامو گرفت  تو دستش و با دقت داشت پامو بخیه میزد

شادی:  اییییی اروم   چته وحشی

ازشام  اخمش بیشتر شد و به کارش ادامه داد

کارش که تموم شد بلند شد

ارشام: باید استراحت کنی

شیدا و عاطفه امدن کمکم  بلندم کننن

ارشام: میبرمش

دستشو انداخت زیر  پاهام  و سرم و بلندم کرد

واییی همه  یه  جوری نگاهم میکردن

خاک تو سرت   الان تو بری اینا منو دوره میکننن

از اشپزخونه زدیم بیرون  از خونه هم بیرون اوردم

ارشام: یکم که پات  بهتر شد وحشی واقعی  رو نشونتت   میدم

لازم  نبود بخاطر  اینکه نیای   همچین بلایی   سر  خودت بیاری  دختر خنگ

هیچی نمیگفتم

وارد   اون خونه کوچیکه  شد  و منو گذاشت  رو رخت خوابم   که پحن  بود

و رفت

تا اون رفت  شیدا نادی و عاطفه امدن

عاطفه  : وایییی شادی  چیکار کردی   تو  این  پسره  نگاه به ما  نمیندازه  بعد  تو رو  اون شکلی بغل  میکنه

نادی  ناموسا  خیلی  بی شعوری   اون حق  من بود

شیدا:   بچه  ها  ولش کنید   تعریف کن    شادی  چطور تورش کردی  دختر

شادی:  بینمون  هیچی   نیست  شما    چرا  این جوری میکنین

شیدا:  ها ها باورمون شد

عاطفه:  دختر بگو  دیه

نادیا:  شادی میگی  یا بکشمت

شادی:  شما چقد   خطر ناک شدید  برید  عقب  خفه شدم

عاطفه:  شادی بگو   دیه

مونده  بودم چی بگم

بهتره  اول   با ارشام هماهنگ کنم  سوتی  ندم

شادی:  الان  حالم  خوب نیست  بعدا میگم  باشه

اونا  رفتن سر کارشون

لعنتی  پام  بدجور  هنوز  درد  میکرد

سعی کردم بخوابم که موفق  بودم و خوابم برد

اردم چشمامو باز کردم

هوا تاریک  بود

همه خواب بودن

اروم  خودمو  کشون کشون  بالا اوردم

نشستم  گوشیمو  دستم  گرفتم

ساعت   چهار صبح بود

یا قران   چقد خوابیدم

ولی الان اصلا  خوابم نمیومد

نتمو روشن  کردم  بهتره  برم  پیج  این  ارشامو پیدا کنم

اوا  کلی تو جست جو زدم  ولی پیدا نکردم
رفتم  تو پیج نادیا   صد در صد  اینجا پیداش میکنن

زدم  تو فالووینگاش

که پیجی  امد که عکی  ارشام  بود

واردش   شدم

یا خدا چقد فالوراش باباست

ولی فالوینگاش کم بود

فقط  دوتا  پست داشت   که عکس خودش بود

عجب عکسایی گرفته بود بی شعور

بی خیال  شدم  از پیجش   بیرون  امدم

رفتم تو اینستا   ول  میچرخیدم

اینقدر چرخیدم  که هوا روشن روشن شد

همه بیدار  شدن

صدیقه:  وا دختر تو  چرا بیداری

شادی:  خوابم نمیبرد

صدیقه: بگیر بخواب

شادی: کارام

صدیقه: بچه ها انجام میدن

تو بخواب

شادی : نیشه  بیام اونجا  بشینم اینجا حوصلم  سر میره

صدیقه: باشه

رو به شیدا  و  عاطفه گفت:  بچه ها کمکش کنید

هنوز همون لباس دیروز  تنم بود

شیدا و عاطفه  کمکم کردن رفتم  دست صورتمو شستم و به بدبختی رفتم تو اشپزخونه

نشستم رو صندلی

همین شکلی اونا رو نگاه  میکردم

شادی: کار نیست من انجام بدم حوصلم سر رفت

سمانه سینی برنجی اورد جلوم گذاشت

سمانه:  اینا رو پاک کن

شروع کردم به پاک کردن برنجا

تموم که شدم  صدا زدم: سمانه جون بیا برنجات  پاک کردم

سمانه امد برنجا  رو برداشت برد

شیدا: شادی میتونی گوشت  خورد کنی

شادی:  اره  بیار  شیدا سینی اورد  که توش  کلی   گوشت  بود

مشغول  خورد کردن  شدم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

ساعت۱۰ بود دیگه میخواستم برم تو اتاقا  برایه خواب

امروز  کلا همون‌ جا نشسته بودن  کمک همه میکردم  ولی کافی بود  پام بخوره به زمین   خیلی درد میگرفت

نادیا و صدیقه امدن کمکم و رفتیم تو اتاق

اینقدر  خوابم  میومد که سرم رفت رو  بالشت خوابم برد

صبح اروم چشمامو باز کردم

کسی نبود

به ساعتم نگاه کردم  ۱۱ بود

اروم بلند شدم  خب حالا  چیکار کنم کشون کشون رفتم طرف کتابام برشون داشتم

یکم  بخونم  برا  اخر ترم نمونم توش

همین  جوری داشتم  میخوندم که در باز شد

نادیا امد تو سینی تو دستش بود

گذاشت جلوم

نادیا: بهتری؟؟

شادی: اره یکم بهترم

نادیا: بخور دیگه نگاه میکنی

شادی: نادیا نیشه بعدا بیای  ببریم تو اشپزخونه

نادیا: باشه بخور یک ساعت نیم ساعت دیگه میام

نادیا رفت  نهارمو خوردم ولی نادیا  هنوز  نیومده بود

کتاب بعدیمو دستم گرفتم خوندم

که در باز  شد  شیدا امد

شیدا: نمیخوای لباس عوض کنی

شادی: اگه بشه که عالیه

شیدا رفت و از تو کمد  لباس اورد

شیدا: عوض کن بریم

به بدبختی  لباسمو عوض کردم

و با شیدا رفتین تو خونه مشغول شدم

وقتی دیه شب شد باز با  کمک بچه ها رفتم تو  خونه

فردا کلاس داشتم پامم  یکم بهتر بود اگه  بشه فردا برم دانشگاه

ساعتمو کوک کردم و خوابیدم

با صدایه الارام   بلند شدم و خواموشش کردم

باند پامو باز کردم اروم دستش زدم

دیگه درد نمیگرفت

اروم بلند شدم میتونستم راه برم

لباس برداشتم و رفتم حمام

بعد یه دوش مختصر امدم بیرون  لباسمو عوض کردم‌

لباسمو عوض کردم ارایش ملیحی کردم رفتم بالا سر صدیقه

شادی: صدیقه جونم

صدیقه اروم اروم چشماشو باز کرد

صدیقه: بله شادی

شادی:  من امروز زود کلاس دارم باید برم ولی زود میام باشه

صدیقه: باشه دختر برو

از خونه  زدم بیرون کفشمو پوشیدم

از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم

وقتی رسیدم  حساب کردم و پیاده شدم

وارد دانشگاه شدم یکم دیگه مونده بود تا کلاسم شروع بشه

زود وارد کلاسم شدم و نشستم

استاد وارد شد

و بلافاصله شروع کرد به درس دادن

با دقت گوش میدادم

کلاسم که تموم شد  زود جمع کردم از دانشگاه بیرون زدم

خواستم سوار تاکسی بشم  که با  صدایه کسی برگشتم

وا ارشام اینجا چیکار داره

خب دختره خنگ حتما کلاس داره

تاکسی که وایساده بود رو رد کردم

برگشتم طرف  ارشام

شادی: چیه

ارشام: تو سه روز پیش پات بخیه خورده  حالا امدی دانشگاه تو فکرم داری اصلا

شادی: پام   خوبه

ارشام: اره اره از رنگ صورتت معلومه

شادی:  میگم چیزی نیست دیگه

یه باره رو مو اون طرف کردم  یا قران  اینا که بچه هایه دانشگاه  هستن که زل زدن به ما

شادی: لعنتی همینو میخواستی حالا فردا همه دانشگاه میگن اینا با همن

ارشام: نیستیم؟

شادی: نه نیستیم   نیستیم اون روزم جلو همه  اون شکلی بغلم کردی کلی انداختیم تو مخمسه

ارشام: کدوم مخمسه شادی بس کن دیگه ما بایدددد نامزد کنیم

زدم به سینش داد  زدم :  من نامزد تو نیستم اقایه تهرانی

اقا برو  با اون دختر  خاله سه پیچت دیگه یا  اونا که برات  سر دست میشکننن

و رومو برگردوندم   خواستم برم که دستمو  کشید

بدون حرف دنبال خودش میکشیدم

منو پرت کرد تو  ماشین    خودشم سوار شد

کاملا معلوم بود از عصبانیت رو به انفجاره

اخم کرده بود و فقط میرفت

شادی: داری کجا میری

ارشام داد زد:  خفه شو شادی  نزار بلاییی سرت بیارم

ترسیدم و چسبیدم به صندلی

نمیدونم این همه جرئت از کجا اوردم که باهاش این شکلی حرف زدم

اخه کدوم خری بدش میاد با این ازدواج کنه

ولی این یه ازدواج صوریه

حتی در حد صوریم نیست

اون فقط میخواد معرفی کنه

از پنجره بهش نگاه کردم که وارد مغازه ای شد

بعد چند دقیقه  امد بیرون

سوار شد

و کیسه پلاستیکی انداخت رو پاهام

ارشام:  بخور یکم رنگ به صورتت باشه

با این کارش    انگار پشیمون تر شدم

ارشام: میگم بخور

و ماشینو روشن کرد

پلاستیکو باز کردم   اب معدنی بیرون اوردم گرفتم سمتش

ارشام: نمیخوام

شادی: خب منم نمیخورم

ارشام ازم گرفت زود خورد

کیکی باز کردم   نصف کردم  نصفشو بدون حرف گرفتم سمتش

ارشام  دستمو عقب داد

ارشام: من صبحانه خوردم توییی که    یه باره از خونه میپری بیرون

کیکو خوردم دیگه نمیتونستم بخورم پلاستیکو گذاشتم کنارم

ارشام: کلاس داری

شادی: نه

ارشام  رسوندم خونه

و خودش رفت

وارد خونه شدم

لباس عوض کردم

رفتم تو اشپزخونه  سلام  بلندی دادم

همه جوابمو دادن

شادی: صدیقه غذا  پختین

صدیقه  اره امروز سمانه پخت تو برو اتاق اقا ارشامو تمیز کن

شادی: باشه

دستمال و ……

برداشتم رفتم بالا

مشغول تمیز کردن شدم

یادم افتاد  به اولین روزی که امدم اینجا

لبخندی زدم نشستم رو تخت دراز کشیدم

به سقف نگاه میکردم

بدون حدف خواصی

که یه باره در باز شد

یه باره  بلند شدم

ارشام امد طرفم

ارشام :  اینجا چیکار میکنی

به وسایلم اشاره کردم

ارشام :  لازم نیست نمیخواد

وسایلمو جمع کردم  برم

ارشام:  شادی

برگشتم

شادی: هوم

ارشام: دو روز دیگه باید بریم

شادی: کجا بعدا

ارشام: مسافرت

شادی: بعدا من افسانه جونو چیکار کنم  بقیه رو چیکار کنم  همین الان میگن  تیک  میزنی  موندم چی بگم   حالا نمیشه بری سراغ بکی دیه

ارشام نشست رو تخت

ارشام:  وایی افسانه جون  گفتی  دهن لق

ارشام:  زیاد حرف میزنی

دستمالی از وسایلم بردلش پرت کردم طرفش که تو هوا گرفتش

یه باره خیز برداشت سمتم که قرار کردم

پسره بی شعور وسایلو بردم پایین و رفتم   تو اشپزخونه

شادی: چیکار کنم دیه

شیدا: هیچی بیا نهار

نهارو خوردیم

کل روز  داشتم کار میکردم

خودمو تو رخت خوابم انداختم خوابیدم  فردا کلی کلاس داشتم   ساعتممم  کوک   کردم خوابیدم

با صدایه ساعت بلند شدم

دست صورتمو شستم  لباس عوض کردم و رفتم تو  اشپزخونه  شروع کردم به پختن  غذام  تموم که شدم گذاشتمش کنار و رفتم که لباس  عوض کنم  برم دانشگاه  خواستم مانتو مشکیمو  بپوشم ولی کثیف  بود  و مانتو مشکی دیگه  ای نداشتم  یکم که  گشتم مانتو جلو بازمو  برداشتم

شلوار نودمو پوشیدم
زیری مانتومو زدم تو شلوار  مدلش جوری بود که پف وایمیستاد

ارایش ملیحی کردم و شالی انداختم

امید وارم حراست گیر نده

یه بیسکویت  برداشتم خوردم و از خونه زدم بیرون تاکسی گرفتم

از خونه زوم بیرون و تاکسی گرفتم

وقتی رسیدم  پیاده شدم وارد دانشگاه شدم

کل دانشگاه یه  مدلی نگاهم میکردن

یا خدا  یه  روز  لباسم این جوریه  ها پس بقیه رو چرا این شکلی نگاه نمیکننن دوتا دختر امد  از  کنارم رد  شدن

که یکیشون گفت:  خجالتم نمیکشه   با استاد تیک میزنه  دختره  هرزه

وا این  با من بود   عصبی شدم  زود رفتم طرف اتاق ارشام بدون در زن  درو باز کردم

دختر با لوندی نشسته بود رو میز ارشام

خشم تمام وجودمو  گرفت صورتم گر گرفت

رفتم طرفش

شادی: خوش میگذره

ارشام: شادی

شادی: بهتره با این برید مسافرت جناب تهرانی

خدانگهدار لز  اتاقش بیرون امدم

رفتم  سر کلاس

کل کلاس حواسم پرت بود

کلاسم که تموم  شد گوشیمو در اوردم زنگیوم به  صدیقه

صدیقه: بله

شادی:   صدیقه شادیم من امروز نمیام کار دارم

صدیقه: کجا میری

شادی: کار دارم   خدافظ

قطع کردم

پسره بی شعور گوسفند

منو میخواد به اسم نامزدش معرفی کنه بعد با بقبه میلاسه

کلاس بعدیم شروع شد رفتم سر کلاس

نشستم که یه دختره امد سمتم

دختره: اون مال منه بکش کنار

با گیجی نگاهش کردم

دختره:  ارشام  جون  مال منه فهمیدی دختره هرزه هرجاییی

حرصم گرفت داشتم منفجر میشدم

بلند شدم یکی کوبیدم تو گوش دختره

شادی: کاملا  واضحه هر جاییی کیه

و از کلاس بیرون امدم

من کاری نکردم بعد کل دانشگاه بهم متلک میندازن

رفتم طرف اتاق ارشام

این بار در زدم  که با صحنه بد تری  مواجه نشم

یه پسره رو به روش نشسته بود

پسره با دیدن من بلند شد رفت

شادی: تو با بقیه لاس میزنی متلکشو به من میندازن

شادی: من با کسی لاس نزدم

شادی: بله بله  کاملا واضحه

تو لاس میزنی بعد تو دانشگاه  پشت من میحرفن

ارشام:  تو با حرف مردم زندگی میکنی

شادی: اره  چون این یه شایعه هست  و من هیچ سنمی با تو ندارم
این فقط یه تظاهره

ارشام دستی تو موهاش کشید

ارشام: رسمیش میکنیم

پوزخندی زدم

شادی: لازم نکرده من با کسی  که دنبال  لاس زن با این اونه کاری ندارم

ارشام داد زد  : من با کسی  لاس نزدم اینو تو مغزت فرو کن

و لبتابشو گذاشت جلوم و فیلمی گذاشت

فیلم  دوربین  اتاق ارشام بود

دختره امد رو میز ارشام نشست

دختره: ارشام جون این جوری نباش من عاشقتم

ارشام: برو بیرون

وا وا وا دختره پرو

دیگه داشتم اوق میزدم از لحن حرفیدن دختره

که یه باره من امدم تو اتاق

شادی: اصلا اصلا تو باید از اولم مینداختیش بیرون

ارشام  لب تابشو بست و یکی از ابرو هاشو  بالا داد

ارشام: عقد ما یه عقد صوریه

شادی: اگه   این جوریه چرا نرفتی یکی دیه رو  پیدا کنی

ارشام:    متاسفانه افسانه جون شما رو انتخاب کردن  و به دوستم معرفیت کردم فهمیدی؟

شادی: نه خیرم نفهمیدم  پسره خل چل  و یه لگد زدم به پاش و فرار کردم

بی خیال کلاسایه  دیه  برگشتم خونه

رفتم  بالا

در اتاق    افسانه  جون زدم

افسانه جون: بیا تو

وارد  شدم

شادی:  افسانه جون  نهارتون امادست

افسانه جون: ممنون دخترم

از  اتاقش امدم  بیرون

خداوکیل افسانه  جون از چیه من خوشش امده ناموسا

در اتاقو یه باره باز کردم  رفتم تو

ارشام  رو  تخت دراز کشیده    بود که با باز شدن      در  اتاق پرید

اوا خاک تو سرم  این چرا    پیرهن نداره

زود چشمامو گرفتم

خاک تو سرم پس لباسش کو

اروم لایه چشمامو باز کردم  دیدم رو به روم وایساده

هول کردم عقب رفتم

ارشتم : چیکار داری

شادی:  اومممم چیره چیزه  این نهارت امادست بیا بخور

ارشام  امد طرفم

یکم ترسیدم یعنی یکم نه خیلی  چون اخم  کرده بود

دوتا ضربه زد رو پیشونیم

ارشام:  در زدن یادت نره

شادی: باشه

و زود از  اتاقش پریدم بیرون

رفتم تو اشپزخونه

عااطفه: کلک چیه قضیه ما که اخر نفهمیدیم

پارت بعدی هفته دیگه یکشنبه

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پسر مغرور دختر شیطون
  • ژانر: عاشقانه . اجباری .
  • نویسنده: فائزه پیرمرادیان
  • 20 روز پيش
  • فائزه پیرمرادیان
  • 10,260 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16307
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.