| Sunday 27 September 2020 | 14:19
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین جرم عاشقی پارت1

رمان انلاین جرم عاشقی پارت1

 

 

مقدمه

 

زندگی گاهی فلسفیس
گاهی عاشقانه
گاهی احمقانه
گاهی ابله هانه
زندگی گاه هیچ است
خوده خوده هیچ….

#part_1

پروا

بعد سالها اومدم ایران چقدر دلم برای ایران تنگ شده بود
من تبعید شده بودم به آلمان بخاطر دستور اقا بزرگ
حالا اومدم ایران باید کجا میرفتم مامان گفت بیام چون عمه فوت کرده منی که بعد 13 سال برگشتم ایران کجا رو بلد بودم
نگاهمو چرخوندم تا ببینم اطراف رو نگاهم افتاد روی یک مرد هیکلی و قد بلند یک برگه دستش بود
” Parva majd”
حوصله هیچکس رو نداشتم، یاد آدرسی که یکبار مامان فرستاده بود افتادم، گوشیم رو در اوردم رفتم توی تلگرام ، نگاه کردم به ادرس
میخواستم سوار تاکسی شم که صدایی از پشت سرم اومد
مرد:خانوم پروا مجد؟
نیم نگاهی به مرد پشت سرم انداختم و گفتم…
پروا:اشتباه گرفتید
دست کرد توی جیبش عکس رو در آورد!
مرد:نخیر اشتباه نگرفتم
پروا:هوف چی میخوای؟
مرد:آقا گفتن شما رو حتما ببرم تا عمارت
پروا:خودم پا دارم
مرد:از این طرف لطفا
پروا:من با شما جایی نمیام
مرد:کاری نکنید از راه زور وارد شم
پروا:اینجا داد بزنم همه میان روی سرت
مرد:هه خانوم محترم به من گفتن بیام دنبالتون باشه نمیایید من باهاتون با تاکسی میام
اینو گفت و زودتر از من سوار شد.

با چشم های گرد شده نگاهش میکردم.
چقدر این اقای ناشناس پرو هستش.
دلم میخواست بزنمش!
با حرص پام رو روی زمین کوبیدم و گفتم:
-هوف! پیاده شید. باهاتون میام.
مرد، لبخند پیروزمندانه ای زد و پیاده شد.
چمدون رو برداشت و جلو تر از من حرکت کرد.
من، جزو خانواده های اشرافی بودم و همیشه مخالف اونها بودم.
من، یک نویسنده ام.
سالهاست مینویسم و همیشه کتاب هام و فیلم نامه هام جهانی میشه.
امسال هم مرگ عمه بهانه بود، دعوت شده بودم ایران برای فیلم نامه نوشتن!
من، پروا مجد تنها نوه دختری خاندان مجد هستم.
بیست و پنج سالمه و عاشق نوشتنم و به طور حرفه ای مینویسم.
به یک پورشه مشکی رسیدیم.
صندلی عقب نشستم و یک راننده هم داخل ماشین بود بجز این اقای مغرور.
مرد ناشناس رو به راننده گفت:
-پارسا، پیاده شو! خودم میشینم.
اون اقای راننده که اسمش پارسا بود، پیاده شد و مرد مغرور پشت رل نشست.
پارسا با نگاه صمیمی رو به من کرد و گفت:
-خانوم مجد خیلی از دیدنتون خوشحالم.
-همچنین جناب!
اون اقاهه از اینه جلو بهم نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت.
نگاهش نکردم و به بیرون خیره شدم.
چقدر دلم برای ایران تنگ شده بود!

دلم میخواست بنویسم.
دست کردم توی کیفم، دفترچه ام بود اما خودکار نبود.
خودم رو کشیدم بین دوتا صندلی و گفتم:
پروا:اقایون، کسی خودکار داره؟
پارسا:من ندارم. اهورا، تو داری؟
اهورا:بله دارم. نیاز دارید؟
پروا:اهوم! میخوام بنویسم‌.
اون اقا گندهه که تازه فهمیده بودم اسمش اهورا هستش دست کرد داخل جیبش و یک خودکار بیرون اورد و جلوی صورتم گرفت.
پروا:ممنونم ازتون
اهورا:خواهش میکنم.سر جاتون بشینید! خطرناکه ترمز بزنم.
باشه ای گفتم و همون وسط نشستم و تکیه دادم.
دفتر رو روی پام گذاشتم و شروع به نوشتن کردم.
حسی که توی نوشتن داشتم توی هیچی دیگه نیست .
نوشتن، ارومم میکرد.
اهورا در حال صحبت کردن با پارسا بود.
پارسا رو به اهورا کرد و با لحن خبری گفت:
پارسا:امشب فکر میکنم مراسم داشته باشن.
اهورا:اوهوم! من بعد رسوندنشون باید به اداره برم.
پارسا:خوش به حالت!
اهورا:چطور؟!
پارسا:دلم برای یک ماموریت توپ و سخت تنگ شده.
اهورا:سرگرد رو که میشناسی. از حرفش پایین نمیاد.
پارسا:اره. کاش هیچوقت بدون اجازه اون کار رو نمیکردم
اهورا:اتفاقه دیگه. ایشالا این دوره هم تموم میشه.
پارسا:اره تموم میشه اما دوسال دیگه باید صبر کنم!
اهورا:چشم روی هم بذاری گذشته.
پارسا:خداکنه!

سعی کردم تمرکز کنم روی نوشتن
به اطراف نگاه کردم نمیدونم چرا مردم انقدر عادی گذر میکردن از این همه زیبایی
دنیای اطراف پر بود از چیز های عجیب و خارق العاده
انسان با تفکر به دنیا میاد
میتونه بزرگ شه ایده پردازی کنه
با رویا هاش دنیا رو شکل بده
این دنیا پر بود از چیز های خارق العاده ولی مردم به راحتی از کنارشون رد میشد
ادما با رویا پردازیشون میتونن دنیا رو بسازن اگر رویا نبود هیچی وجود نداشت
چون ادما اول رویا میسازن بعد عملیش میکنن

بعد کلی نوشتن خسته شد، دفترمو جمع کردم دوباره رفتم جلو.
پروا:اقای… ببخشید فامیلتون رو نمیدونم ممنونم بابت خودکار .
گرفتم جلوش.
اهورا:اهورا راد هستم، اگر میشه اسمم رو صدا کنید با فامیلیم میونه خوبی ندارم! خودکار هم قابل نداره پیشتون باشه .
پروا:خیلی ممنون از لطفتون بفرمایید.
اهورا:اهل تعارف نیستم، خودکار مال خودتون، پیشتون باشه دوست داشتید چیزی بنویسید این همراهتون باشه.
پروا:ممنونم ازتون، اما این سری استثتا بود خودکار همراهم نبود.
پارسا:اهورا ادمی نیست که الکی چیزی رو بده به کسی، مطمئن باشید، وقتی چیزی رو میده بهتون از ته قلبش بوده.
پروا:اما اینطوری که نمیشه

اهورا:پارسا درست میگه،شما هم ناراحت نباشید زیر دین نمیرید.
پروا:ممنونم ازتون!
اهورا:خواهش میکنم!
پارسا:خانوم مجد، شما نویسنده اید درسته؟
پروا:خانوم مجد سنگینه اسمم پروا هست، اره نویسنده ام.

پارسا:اوهوم درست پس کتاب تاریکی شبانه هم اگر اشتباه نکنم مال شماست.
پروا:بعله اون کتاب سه سال نوشتنش کار برد.
پارسا:خیلی قشنگ بود کتابتون.
پروا:نظر لطفتونه.
پارسا:من خیلی کتاب میخونم برعکس این گشاد!!
اهورا:درست صحبت کن هرچی نباشه رده ام از تو بالا تره.
پارسا:تو اداره که نیستیم .
اهورا:هوف خدا از دست تو.
پارسا:ولش کن حالا در کل خواستم بگم کتابابتون عالیه!
پروا:مرسی!
پارسا:یک سوال بپرسم نگید فضولم ولی بشدت سواله برام؟!
پروا:راحت باشید.
پارسا:چرا بقیه اشراف زاده ها مثل بت هستن ولی شما کاملا برعکس اونا؟
اهورا با تذکر اسم پارسا رو صدا کرد.
پارسا:ااا خب سوال شد!
پروا:نه بابا عیبی نداره، اره از بچگیم از اموزش های مسخرشون فراری بودم بابا هم که میدونست هیچ وقت مجبور نمیکرد دختر چهار پنج ساله شیطونش اون اموزش های سخت رو ببینه، بعد مرگ بابا هم که اون موقع من تازه یازده سالم بود چهلم بابا بین همه جو افتاد که دخترش هنوز اموزش ندیده بابابزرگ عصبانی بود چیزی نگفت مامان که ازدواج کرد من نرفتم پیش مامان و شوهرش رفتم پیش بابا بزرگ توی عمارت بعد چند وقت اقا بزرگ تبعیدم کرد به انگلستان از سیزده سالگی اونجا بودم تا بیست سالگی اونجا هم درس خوندم هم کار کردم مشکل مالی نداشتم اما علاقه داشتم پنج سال پیش هم مهاجرت کردم به پاریس.
پارسا:ببخشید اینجوری میگم اما بابا بزرگتون بسیار بسیار مرد مغرور سرد بی اخلاقیه…
اهورا بازم تذکر داد.
پروا:جناب اهورا بزارید راحت باشه خودم از اخلاق بابابزرگم خوشم نمیاد نگران هم نباشید ادم دهن لقی نیستم بگم بهشون…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جرم عاشقی
  • ژانر: پلیسی_عاشقانه_گاهی طنز_هیجانی
  • نویسنده: سیده ثمین سرابی
https://beautyvolve.ir/?p=16269
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.