| Wednesday 28 October 2020 | 09:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین فراموشی عشق پارت7

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 7

سوار ماشین شدیم کارن پیش من نشسته بود تیامم رفت ماشین عقب؛
مرسی اومدی کمک میترسیدم بلایی سر تیام بیاره اون گنده بک.
_نگران این که بلایی سر من بیاره نبودی؟
نمیدونستم تو هستی اگه هم میدونستم خوب معلومه نه تو دزد منی و همین طور قاتل قاعدتا از پس خودت بر میومدی.
_از کجا میدونی تیام از من بدتر نیس؟
با این حرفش سکوت کردم راست میکفت از کجا معلوم؟مگه اون دوست این نیست؟!
شاید چون ندیدم جلوم ادم بکشه فکر نمیکردم اونم این جوری باشه‌.
_از این به بعد درست فکر کن پس.
ایش عصا قورت داده بیریخت بی اعصاب .
انصافا بیریخت نیست ،حوصلم سر رفته بود.
میتونم یه سوال بپرسم؟
_اوم بپرس.
چرا نزاشتی من بیام مهمونی مگه خودت نگفتی حاضر بشم؟
_لزومی ندیدم بیایی پیش یه عده قاتل دزدهمون بیرون جات امن تر بود.
بیشور خوبه خودشم میدونه خودشو دوستاشو مهموناش خلافکارن.
میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟
_اوم بپرس.
چرا منو اوردی اینجا؟منو چرا انتخاب کردی؟ اون داستانی که گفتی واقعی بود؟
_هر چی گفتم واقعی بود خودمم دلیلشو نمیدونم ولی واقعی بود این که تورو انتخاب کردمم فقط فقط دیلیش همونی بود که گفتم نمیتونستم از دختری که این همه سوال با فکرو روانم بازی کرده بود بگذرم.
ولی شاید من دوست نداشتم بیام.
_مجبوری خودتو وقف بدی.
مرتیکه جای خالی پرو ، حوصلم داشت سر میرفت رو بهش کردم میشه یه سوال دیگه بپرسم؟
چپ چپ داشت نگاهم میکرد که گفتم؛
چیه خوب سواله پیش میاد ادمای باهوش همیشه میپرسن مثل تو یوبس نمیشن.
با تعجب خنده داشت نگاهم میکرد؛
_بپرس.
تا کی قرار این وضعیف اسفناک زندگی من ادانه پیدا کنه ؟ مثل زندانی باهام برخورد بشه حوصلم سر رفته حس میکنم دارم افسرده میشم.
_همش بستگی به خودت داره ولی نگران نباش اخر هفته قرار بریم به کانادا اونجا تفریحم میکنی.
اخ جون من عاشق کانادا بودم. دیگه بینمون حرفی زده نشد ولی یه سوال مخمو از وقتی اومدم داشت میخورد باید میپرسیدم.
میشه..
_بپرس دفعه اخرته ولی.
وا شاید خواستم یه چیز دیگه بگم.
_تو وقتی و از دهنت میاد بیرون من تا اخرش میرم بپرس حرف نزن اینقدر‌.
ایییش پرو.، میخواستم بدونم خانواده عموم چیشدن ارش چیشد دنبالمن؟دلشون تنگ شده نه؟
_نه.
یعنی چی از کجا میدونی؟
_چون فکر میکنن مردی ببینم نکنه فکر کردی بدون فکر اوردم اینجا هان ؟
اونا مراسم چهلم هم گرفتن واست .

تو شوک بودم نمیدونستم چی بگم دهنم قفل کرده بود پس اونا فکر میکردن من مردم میخواسم دهنمو باز کنم به چی بپرسم که با حرف کارن دهنم بسته شد‌.
_ارشم به سزای عملش رسید.افرادم خوب حالشو جا اوردن .
از تعجب چشام چهارتا شده بود رو به کارن گفتم؛
تو از کجا میدونستی که ارش با من چیکار کرده که همیچین بلایی سرش اوردی؟
_خوب یه دختر با اون وضع میاد بیرون یه پسر دنبالش زیادم سخت نیست.
چیه نکنه نارلحت شدی عاشقش بودی؟
ایی نه بابا خوب کردی اون شهین بیشور حالش جا اومد پسرش یه دوروز اب خنک بخوره حالش میاد سر جاش ببینم الدامش نمیکنن که هر باشه پسر عمو فرهاده.
_نه موادش زیاد نبود در حدی بود که یه دو سه سال اب خنک بخوره.
با کارن به خونه اومدیم داشتیم به طرف اتاق میرفتیم که بهش گفتم؛
نکنه میخوایی بیایی تو اتاق من؟
_اتاق تو! کی اتاق تو شد.
خسیس این همه اتاق دارین برو دیگه .
_ببین النا از مهلت دو هفته این دوروز گذشته ولی قرار نیس جدا بخوابیم من تا دوهفته کاری باهات ندارم ولی اینو بدون تو اول اهرش مال منی باید اینو قبول کنی من تورو از دست نمیدم.
خوشم میومد یکی اینجوری منو بخواد خوب منی که تا الان کسی نمیخواست منو اینجور خواستن قوی یه حس شیرین القا میکرد بهم در اتاق خوابو باز کردم رفتم داخل میخواستم لباسمو عوض کنم که چشم خورد به تخت.
ببینم کارن حرفت با عملت یکی نیس؟ اینا چیه رو تخت؟
_چی میگی چیا ؟
رفتم رو تخت لباس خواب یه شلاق و اسپری و ک….دم همه چی برای یه رابطه وجود داشت بهش نگاه کردم با تعجب داشت نگاه میکرد یهو اخماش رفت تو هم.
_اشغال عوضی چطور جرعت کرده پا بزاره تو اتاقم.
تیاااام تیاااام.
_*چیشده کارن یواش داداش چه خبره؟
_اون دختره عوضی دختر جک چرا وارد اتاق من شده؟
_*کارن داری چرت میگیا من بیرون بودم تو اینجا بودی.
با دهن باز داشتم به کل کل اینا نگاه میکردم ببخشید اینجا چه خبره؟
_تو دخالت نکن ایننارم بریز اشغالی بخواب میام من تیام راه بیفت.
_*خدایا یه خواب با ارامش از من صلب شده هووف.
کارن تیام رفتن نمیدونستم قضیه چیه ولی کارن خیلی عصبی شده بود میخواستم بریزم دور که یه پاکت از جعبه لباس خواب افتاد زمین برش داشتم توی پاکت چن تا عکس بود وقتی بازشون کردم حالم داشت بهم میخورد اون عکسا عکسای.!
کارن تو عکسا تو حالتای چندش اوری بود حالم داشت بد میشد مگه اون نگفته بود با کسی رابطه نداره هه همه مردا نفرت انگیزن .
وای نه من نفرت انگیزم که اینقدر بی هدف بی انگیزه منتظرم یکی پیدام کنه تا مثل بی عرضه ها برم سر خونه زندگیم من کسیو ندارم نبایدم از کسی توقع داشته باشم.
اقا کارن از این به بعد با خود واقعی من روبه رو میشی باید یه فکر درستو حسابی بکنم کارن به این راحتیا نمیزاره برم باید یه کاری کنم به دستش بیارم هر چی میگم رو چشمش بزاره اونوقت انتقام زندگی خودم بگیرم از کجا معلوم چن تا مثل منو ندزدیده و چی کارشون کرده باید یه فکر درستو حسابی کنم بسه دیگه تنبل بازی این نه فیلم ن رویا این زندگی واقعی منه اره .
صبح با نوری که خورد به چشم بیدار شدم کارنو ندیدم کارن اکثرا میومد اینجا درسته کاری با من نداشت ولی همیشه حسش میکردم اینجا.
رفتم حموم زیر دوش به این فکر کردم چیکار باید بکنم اخرش به این نتیجه رسیدم چاره ای جز از دست دادن خودم ندارم باید خودمو نابود کنم تا خود جدیدم ساخته بشه .
از جسمم میگذرم وای روحمو تقویت میکنم ، از این خودم داشتم میترسیدم وای باید برای زندگیم بجنگم تا الان زیر سلطه شهین و خانوادش بودم از این به بعد نمیزارم کسی برای من رئیس بازی در بیاره میشم یه زن قوی .
رفتم پایین نه تیام دیدم نه کارنو پس اینا کجان؟
رو به خدمتکار گفتم؛
کارن و تیام کجان؟خدمتکار یه دختر جوون بود یکم با حرص نگاهم کرد گفت؛
_ رفتن بیرون امری داشتین؟
چه با حرصم گفت هه باید به اینم جواب پس بدم نمیدونم چرا بدجنس شدم با پوزخند سر تا پاشو نگاه کردم گفتم؛
برو بالا رو تمیز کن بگو صبحانمم بیارن بعدش میخوام برم بیرون ماشینو اماده کنن سریع انجام بده.
با حرص رفت ولی کجا میخوام برم؟
صبحانمو که خوردم لباسامو با یه تیشرت نیم تنه یه شورتک با یه کتونی سفید عوض کردم رفتم پایین سوار ماشین شدم گفتم ببرنم جای تفریحی دلم میخواست یکم بگردم از خونه موندن خسته شده بودم.
جلوی یه پارک بزرگ نگه داشت فکر کنم اخر هفتس که اینقدر شلوغه نچ نچ کل روزای هفته رو هم از یادم رفته.

باردیگارد میخواست باهام بیاد تو پارک ولی اجازه ندادم دلم میخواست حس ازاد بودنو درک کنم کارن به من حسی منتقل کرده بود که حالا حالا ها از یادم نمیره حس میکردم زندانیم بیکسم باز وقتی خونه عمو بودم اینجور نبودم .
شروع کردم به گشتن تو شهر بازی کلا دنیای اینا با دنیای ما فرق داشت اینا خیلی راحت شاد بودن یا ما خیلی افسرده داشتم به بچه هایی که با ذوق بازی میکردن نگاه میکردم به عاشقایی که دست تو دست هم دارن راه میرن یعنی امکان دا ه منم یه روزی عاشق بشم؟
دلم بستنی میخواست رفتم به سمت دکه سفارش بستنی قیفی دادم منتظر بودم بده که یهو صدایی شنیدم بغل دستم چن تا پسر بودن نمیتونستم بهشون نگاه کنم خجالت میکشیدم شایدم حس تنهاییم بهم غلبه کرده بود همین جور داشتن حرف میزدن که یهو یکیشون به ایرانی گفت؛
_خاک تو سرت هومن حالا الان موقع این کار بود بابا بمون خوش بگذرونیم بزور کشوندیمت اینجا واس من قپی میایی کار دارم کار دارم .
از تعجب دهم باز مونده بود اونا ایرانی بودن وای میتونستن کمکم کنن یه حس خوشحالی عمقی تو وجودم فرادگرفته بود میخواستم برم طرفشون ازشون کمک لخوام ولی ترسیدم اونا پسر جوون من دختر تنها.
_*امیر بخدا خستم من برای پروژه اومدم اینجا نیومدم خوش گذرونی که برمیگردم شما اینجا خوش بگذرونین.

_اره پروژتم میدونم چیه بابا به جک بگو نمیتونی اون همه اجناسو از مرز رد کنی خطرناکه.
_*خفشو امیر یکی میشنوه .
_نه بابا همشون خارجین ایرانی بلد نیستن که راحت باش.
_*احتیاط شرط عقله.
_اونو ولش هومن چن تا داف جور کردم شب بریم رو کارشون اووف نمیدونی چه س‌*ک*س*ی*ن.
_*خاک تو سر ندیدت اینقدر دوس دختر داری سیر نمیشی؟

خدارو شکر چیزی نگفتم وگرنه اینا از گرگم بدتر بودن چون بغل هم ایستاده بودیم و یکیشون پشتش به من بود قیافه هیچ کدوم معلوم نبود نمیتونستم ببینمشون ولی صدای یکیشون خیلی اشنا بود تو فکر بودم که با تکون دادن دست بستنی فروش از خیال اومدم بیرون، بستنیمو گرفتم اروم رفتم پشت میخواستم سر از کار اون پسرا در بیارم چه جنسی میخواستن ببرن که میگفت یواش حرف بزن؟
حس فضولیم زیادی فعال شده بود باید میفهمیدم.
اون پسرام بستنیشونو گرفتن راه افتادن پشت بهشون داشتم میرفتم لعنتیا چه قدیم داشتن صدای خندشون بلند بود تند راه رفتم تا گمشون نکنم همین جور با عجله رفتم که پام گیر کرد به یه چاله میخواستم بخورم زمین از یکی گرفتم ولی بستنیم مستقیم افتاد رو کمر یکی از اون پسرا.
وایی بدبخت شدم میکشنم اه به خشکی شانس‌.
وقتی پسرا برگشتن میخواستم عذر خواهی کنم که با دیدنش خشکم زد .

با چشای گرد شده داشتم نگاهش میکردم یه حس خیلی خوبی تو دلم تزریق شد حالا دیگه میتونستم نجات پیدا کنم باورم نمیشد اینجاس اونم داشت نگاهم میکرد. میخواستم یه چی بگم که همون پسره که بستنی افتاد روش گفت؛
_کوچولو بلد نیستی راه بری با رورورک برو اینور اونور ببین با لباس نازنینم چیکار کردی .
معذرت میخوام پام گیر کرد افتادم یه لباس این ادا ها رو نداره که.
_واسه تو که نمیدونی این چه لباسیه اره اصلا میدونی قیمتش چنده و از کجا خریداری شده؟
یا همین الان یکی مثل اینو میخری یا خسارتشو میدی البته فکر نکنم بتونی حتیپول یه دکمشوبدی.

عصبانیت کل وجودمو گرفته بود چرا کاری نمیکرد اون چرا ازم طرفداری نمیکرد مگه نه این که منو میشناخت مگه نه اینکه فامیل بود پس چرا سکوت کرده بود نگاهم میکرد؟
بهش نگاه کردم رو یهش گفتم؛
میشه به دوستتون بگین مودب باشن؟
_نه،شما لباسشو کثیف کردین خسارتشو باید بدین خانم.
چرا هومن اینجوری میکنه یعنی منو نمیشناسه این امکان نداره مگه میشه اخه .
_هومن میخوایی تو برو با بچه ها من خسارتمو از این خانم خوشگله بگیرم بیام پولشو که نمیتونه بده شاید طور دیگه بتونه.

وقتی این حرفو زد با اون چشای هیزش کل بدنمو رصد کرد ،هومن سکوت کرده بود فقط نگاهم میکرد دوتا از پسرا دیگه هم فقط میخندیدن عصبی شده بودم هم بخاطر بی توجهی هومن هم رفتار این پسره .
با این حرفیم که زده بود اعصابم داغون شده بود نتونستم خودمو کنترل کنم محکم یه سیلی زدم به گوش پسره نفهم.
_دختره احمق الان حالیت میکنم.

(کارن)
یعنی چی رفت بیرون ؟
_نمیدونم اقا گفتن میرن برای گردش .
تیام زنگ بزن بادیگارش ادرسو بپرس بریم سریع.
_اوکی کارن سوار شو سمت شهربازین.
به طرف شهر بازی رفتم دختره احمق خودسر پا میشه میره بیرون نمیگه خطر ناکه کلا منو میخواد دق بده وقتی رسیدیم پیاده شدم به طرف شهر بازی رفتم تیامم پشتم بود همین که وارد شدیم چشم خورد به النا که روبه روش چن تا پسرن داشتم با تعجب نگاهشون میکردم که النا یه سیلی زد به گوش یکیشون لعنتی حتما مزاحمن سریع رفتم سمتشون .
(النا)
پسره با صورت قرمز داشت نگاهم میکرد یه قدم اومد جلو نمیخواستم فکر کنه ترسیدم برای همین از جام تکون نخوردم دستشو برد بالا چشامو بستم منتظر سیلی بودم که با فریاد پسره چشامو باز کردم.
وقتی چشامو باز کردم کارن دست اون پسررو محکم گرفته بود با فک قفل شده داشت نگاهش میکرد پسره از درد صداش در اومده بود خوب میدیدم که چطور کارن عصبی شده .
تیام هم قیافش خشن شده بود روبه به روی اون چن تا پسر دیگه ایستاده بود با ترس به هومن نگاه کردم داشت با حرص نگاهم میکرد چرا مگه اون الان واسه من ادا در نیومد .
کارن زیر لب با عصبانیت گفت؛
_نمیخوام مردم اینجا جمع بشن گورتو گم میکنی از اینجا میری وگرنه کاری میکنم اسمت از ذهن همه بره حرومزاده. برو خدارو شکر کن الان رو مود نیستم وگرنه کسی کا روی عشق من بخواد دست بلند کنه میکشمش.
با حرفی که کارن زدم چشام چهارتا شده بود عشق؟ یعنی اینقدر کارن تو حرفاش جدی بوده؟ یا الان داره اینجوری میگه .
اون پسرا سریع رفتن ولی هومن ایستاده بود کارن اومد روبه روم؛
_حالت خوبه اذیتت که نکرد مگه نگفته بودم تنهایی نمیایی بیرون؟
یه نگاه به کارن انداختم یه نگاه به هومن کارن دید نگاهم به پشت سرشه برگشت هومنو دید با اخم بهش گفت؛
_تن تو هم میخاره،بخوارونمش؟
اب دهنمو قورت دادم نباید هومن میگفت که منو میشناسه وگرنه تمام امیدم از بین میرفت بهش نگاه کردم انگار حرفمو از چشام خوند که رو به کارن گفت؛
_نه فقط خواستم از طرف رفیقم عذرخواهی کنم از شمام هم عذر میخوام خانم.
وقتی اینو گفت سریع از اینجا دور شد کارن با چشای ریز شده داشت نگاهم میکرد نمیخواستم بددنه اونو میشناسم باید هر طور شده خودمو از دستش خلاص کنم من برده اون نبودم که ه چی اون بگه اطاعت کنم .
تیام تا گفت ماشین امادس سریع گفتم:
من نمیرم خونه قلبم دیگه داره وایمیسه تو اون خراب شده همش منو اونجا زندانی میکنی الان دیدی که فرار نکردم اینجام با بادیگارد خودت اومدم یا منو میبرین میگردونین یا اینقدر جیغ میزنم تا مردم جمع بشن.
با جدیدت تو چشای کارن نگاه کردم خیلی ادعا میکرد ولی وقتی اون عکسا اومد تو ذهنم ازش بدم میومد همه مردا اینقدر بیشرف بودن اون از ارش اون از هومن اینم از کارن.شایدم شانس منه اینجور.
نمیدونم چرا کارن تو فکر بود خیلی ساکت بود اروم سرشو تکون داد قبول کرد رو به تیام گفت:
_میریم یه رستوران منم حوصله خونه رو ندارم.
خوبه حداقل از اون اتاق حوصله سر بر بهتر بود با اون دکور تیره دلگیرش.
(کارن)
چرا اینقدر قیافه اون پسره واسم اشناس؟ کجا دیده بودمش مطمعنم دیدمش من هیچی رو فراموش نمیکنم ولی این چند وقت از بس سرم شلوغ بود قاطی کردم باید یادم بیاد حس میکردم النا هم مشکوک شده کار خاصی نکرده بود ولی این حس شیشم من همیشه مطمعن بود همیشه.
بعد غذا راه افتادیم به طرف خونه النا خوابش برده بود ولی من ذهنم به هر طرف پر میکشید الانه که قدر بابا رو میدونم ای کاش نمیرفت .
وقتی رسیدیم النا رو بغل کردم مثل یه جوجو بود خیلی ملوس حساس با بادی که اومد یکم لرز کرد محکم تر به خودم چسبوندمش.
النا امید وارم قبولم کنی مطمعن باش اونقدر خوشبختت میکنم که حد نداره درسته تا الان با رویات زندگی میکردم وای از وقتی اومدی دلم برات رفته حس علاقم چن برابر شده اونقدر دوست دارم که تحمل دوریتو نداشته باشم.
گذاشتمش رو تخت لباسشو از تنش در اوردم
بدن بینقصش زیر دستام بود ولی نمیخواستم تا موقعی که خودش میخواد بهش دست بزنم باید خودشم بخواد تا بتونم با خیال راحت باهاش باشم.
دلم نمیخواست لباس بپوشونم بهش فقط لباس زیر تنش بود خودمم لباسمو با یه شلوارک عوض کردم همون جوری رفتم رو تخت النا رو از پشت به اغوش کشیدم خودمم نفهمیدم کی خوابم برد.
(النا)
با احساس خفگی از جام پاشدم اولین چیزی که به چشم خورد سینه کارن بود .
این چرا اینقدر نزدیک من خواییده اه اه میخواستم دور بزنم که دیدم زیادی راحتم به خودم نگاه کردم هیچی تنم نبود به جز لباس زیر .
یعنی چی چیکار کرده نه نه اگه کازی میکرد میفهمیدم نکنه بیهوشم کرده با این فکر یه جیغ کشیدم کارن سیخ نشست تو جاش با چشای گرد شده خابالو نگاهم کرد.
پتو رو پیچیدم دور خودم با حرص بهش گفتم؛
کارن من چرا لختم ؟ زود باش جواب بده. منو بیهوش کردی؟ تو غذام چیزی ریخته بودی نه؟
چرا من چیزی تنم نیست زود باش بگو چرا مثل بز نگاهم میکنی؟
_چه خبرته اول صبح ببسنم تو توی خودت چی دیدی که فکر میکنی یه همچین نقشه های بچه گونه ای بکشم برای با تو بودن؟ این همه دختر هست وتسه این کار باید این کارارو بکنم؟ بعدشم بکنم به تو ربطی نداره تو واسه منی هر کاری بخوام میکنم.
حالا هم اینقدر جیغ جیغ نکن پاشو دوشتو بگیر بیلیط داریم داریم میریم امریکا سریع .
راستی این جیغ جیغات به درد میخوره ها بیدار میکنی ادمو هه.
با حرص نگاهش کردم این الان چی گفت بالشو به طرفش پرت کردم که خورد تو کمرش بلند زد زیر خنده.
کجا میخواستیم بریم امریکا نکنه منو میخواد ببره یه بلایی سرم بیاره؟ خب خنگ بخواد اینجا میکنه دیگه.
هوووف دیوانه میشم من.

پارت گذاری روزای جمعه

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: فراموشی عشق
  • ژانر: پلیسی هیجانی
  • نویسنده: hani
  • 54 روز پيش
  • Haniyeh Abaasi
  • 14,310 بازدید
  • 6 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16163
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • حدیثه
    یکشنبه 20 سپتامبر 2020 | 12:40 ق.ظ

    ببخشید میخواستم بدونم رمان تموم شده؟؟؟
    اگه تموم نشده چه وقتایی پارتهاشو میزارین ؟ممنون

    • مدیر سایت
      یکشنبه 20 سپتامبر 2020 | 12:53 ق.ظ

      سلام عزیز به نویسنده میگم بیان پاسخ شمارو بده حتما

    • ناهید کاویانی داراني
      دوشنبه 21 سپتامبر 2020 | 4:13 ب.ظ

      رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند

  • حدیثه
    یکشنبه 20 سپتامبر 2020 | 11:44 ب.ظ

    ممنون فقط سریع تر مرسی

  • حدیثه
    سه‌شنبه 22 سپتامبر 2020 | 4:52 ب.ظ

    آها مرسی
    رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون

  • Haniyeh Abaasi
    سه‌شنبه 22 سپتامبر 2020 | 5:00 ب.ظ

    گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.