| Sunday 25 October 2020 | 08:41
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین سناریو پارت_3

رمان آنلاین سناریو پارت_3

 

مهان:

-آجی کجا می‌خوای بری آخه؟ خونه کی میخوای بری؟

-خونه خودم

بهزاد:

-آره میخواد بره فاحشه خونه کثافت کاریاش و راحت‌تر انجام بده

مثل همیشه بجز “پوزخند” زدن کار دیگه ای می‌تونستم بکنم؟ می‌تونستم حرفی بزنم؟ وفتی که اونجوری جلوی فامیل خوردم کرد؟ جلوی خواهر هشت سالم؟ جلوی عشقی که مثلا عاشق بود؟ حق اعتراض داشتم؟ همونجور که ناجوانمردانه بدون دلیل قضاوت کردن و حکمم رو بریدن حق دفاع نداشتم!

بی توجه دوباره به بالا رفتم و سومین چمدونم رو برداشتم

مهان و مامان گریه می‌کردن بهزاد هم زیرچشمی نگاهم میکرد

پدر بود ولی چه پدری؟ پدری که حتی نگفت چرا؟ فقط نگاه سردشو دوخت به چشام، قشنگ یادمه دستشو برد بالا بزنه تو گوشم اما لحظه آخر دستشو مشت کرد و گفت «لیاقت این سیلی و هم نداری دختر من اینجوری نبود از امروز به بعد من دیگه دختری به اسم نهان ندارم تو دختر من نیستی فقط و فقط یه مهمونی یه مهمون ناخواسته». موقعی که بهش نیاز داشتم تا باهاش درد و دل کنم کجا بود؟ موقعی که شیش ماه تموم با زور آرامبخش می‌خوابیدم؟ موقعی که با اصرار خواهر کوچولوی هشت سالم غذا میخوردم حتی نیومد بپرسه چه مرگته؟ ولی دایی اومد و با کلی سرزنش و حرف با کلی برو بیا از زیر زبونم حرف کشید؟ گفتم! همه چی و گفتم از بی محبتی‌های پسرش از بی توجهی‌هاش نسبت به من از خیانتی که کرد از قلبی که شکست! برام ارزش قائل شد و کمک کرد تا خودمو جمع و جور کنم و انتقامم و بگیرم! حتی از تک پسرش.

یه روزی انتقام تموم بی مهریاشون و تمام عقده‌هام و تمام سختیام و تمام تکه‌‌های شکسته قلب شیشه‌ایم رو می‌گیرم!

مهان با گریه خودشو پرت کرد تو بغلم و گفت

مهان:

-اگه بری از هم جدا می‌شم توروخدا نرو

هق هقش اجازه حرف دیگه ای و بش نداد. سرمو بردم دم گوشش و گفتم

-اینو بدون اگه آسمون به زمینم بیاد هیچکس و هیچ چیزی نمی‌تونه تورو از من بگیره خوب؟ آدرس خونم و برات میفرستم هر موقع خواستی بیا هیچ حرفی هم نمیزنی به هیچکی در مورد حرفامون نمیگی تا وقتش برسه تاکید میکنم به هیچ کس یا چیزی حتی با خودت..این چند وقتی که من نیستم شاد باش

سرمو بلند کردم و زیر لب گفتم

-تموم کارهایی که من نتونستم بکنم و تو انجام بده ساده نباش به هرکسی اعتماد نکن با یه دوست دارم الکی دلتو نباز بزار خوشبخت شی تا بتونی زندگی کنی! مثل من نشو!

 گریش شدت گرفت انگار همچین ارومم نگفتم. برای بار آخر نگاهم و به خونه‌ای توش بچگی کردم بی‌محبتی کشیدم تحقیر شدم اما دم نزدم، ولی دیگه خونم نبود اگه هم بود به عنوان یه مهمون

به مامان بابا انداختم مامان تو آشپز خونه خودشو سرگرم کرده بود باباهم تلوزیون نگاه میکرد اما تمام حواسشون اینجا بود

==پارادوکس خیال هم، یکی از آن سخت ترین های زندگیست:

همزمان بدانی و ندانی، بدانی و نخواهی، بدانی و نمانی…

بدانی که نمی شود و خیال کنی ندانی…

بدانی که مشکلات تمامی ندارند و این سرنوشت را نخواهی…

بدانی که راه پیش نداری و باز هم در تنگنای خیالت ادامه دهی و نمانی!==

***

به ویلای روبه روم نگاه کردم

همه جا پر از بادیگارد بود بلاخره یه خلافکار حرفه ای این تجملات و داشت نداشت؟

دوتا از نگهبانا به سمتم اومدن و وسایلام و گرفتن

باغ بزرگی داشت سراسر باغ و انواع درخت و گل پوشونده بود و یه ویلا بزرگ با نمای مرمر مشکی که وسط باغ قرار گرفته بود

از پله ها بالا رفتم و در چوبی بزرگ قهوه ای سوخته رو باز کردم، کنار در چوب لباسی‌های بلند و پایه دار طلایی رنگ بود از چهار پله روبه روم بالا رفتم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد پنچره‌های قدی بود که باغ پشتی رو نمایان میکرد

قدم برداشتم…

دو سَمتم دقیا بالای در پله های مرمر سفید و شفافی بود که به بالا و پایین راه داشت پایین در اصل سالن ورزش و استخر طبقه پایینش هم پارکینگ بود؛ سمت چپ سالنی با دیزاینی طلایی و زرشکی بود که از یک دست مبل شیک و ساده میز هایی چوبی با منبت کاری های زیبا و فرش های دستبافت و زیبا سراسر روی  دیوارها تابلوهای نقاشی، فرش و… خودنمایی میکرد، پشت سالن پذیرایی حالی با دیزاین کرم قهوه‌ای بود که از یک دست مبل راحتی و یک کاناپه پر از بالشتک های کوچیک و بزرگ همراه با میز گرد بزرگی و سینما خانواده تشکیل شده بود، سمت راست سه پله به پایین میرفت و سالن غذاخوری و با میز غذاخوری دوازده نفره‌ای از جنس چوب درخت گردو بود پشت سالن راهرویی بود که به اشپز خانه ای مجهز راه داشت

از پله ها بالا رفتم…

یه سالن شیک با راحتی هایی به رنگ فیلی که دور تا دور به شکل یو(U)چیده بودن  پنجره های سراری (قسمت جنوبی خونه تماما شیشه بود) پرده های حریر طوسی و آبی روشن پوشونده بود فرش های دست بافت آبی و فیلی میز های چوبی و شیک سمت چپ یه راهرو بود که به پنج اتاق خواب برای میهمانان ختم میشد و انتهای اون کتابخانه‌ای طویل پر از کتاب های مختلف که در قفسه های چوبی تیره بود و مبلمان راحتی به رنگ قهوه‌ای در وسط کتابخانه خودنمایی میکرده. طبقه سوم مبلمان سفیدی روبه پنجره داشت که کناره های اون گلدون‌هایی با گل‌های مختلف ازجمله بامبو، شعمدونی، گل یخ و… بود که فضای آرامشبخشی و ایجاد کرده بود به سمت دیگه‌ای راه افتادم که راه رویی مخفی که سراسر آینه های تکه تکه شده دیوارهای سفید رنگ رو تزئین کرده بود و مابینشون درهای اتاق افراد خاص قرار داشت انتهای راهرو به سمت چپ که از اول راهرو دید نداشت پیچیدم دوتا در مشکی روبه روی هم  سمت چپ اتاق کارم وسمت راست اتاق خوابم بود

به سمت اتاق خواب رفتم روبه روم دقیقا وسط دیوار شیشه ای (پنجره های قدی) در تراس بود وسط اتاق یه تخت دونفره که دوطرفش پاتختی های کوچیک بود کنار تخت میزارایش و کمد  و پارتیشن چوبی بود روبه روی تخت هم یه تلوزیون ال ای دی چهل و هشت اینچ بود و کمی اونور تر سه تا مبل یه نفره  میز وسط گرد که پشتش یه باکس مشروب بود دکور اتاق تماما مشکی رنگ بود

لباسام و دراوردم و یه هودی و شلوار شیش جیب طوسی از تو چمدونم برداشتم و عوض کردم

نه صبونه درس حسابی خورده بودم نه نهار الانم که ساعت هشت بود

رفتم تو آشپزخونه یه خانم مسن حدودا پنجاه ساله و دوتا خانم جوون تر حدودا هیچده نوزده میخوردن

سرفه مصلحتی کردم که متوجه من بشن

-سلام

خانم مسن:

-وایی سلام خانم خوش اومدید

دوتا دخترا:

-سلام خانم خوش اومدید

-ممنونم

خانم مسن:

-خانم جان من ماه منیرم همه ماهی صدام میکنن این دوتا هم دخترای دوقلولوم سوگل و نازگلن

-خوشبختم منم که می‌دونید نهان هستم. فقط یه چیزی غذا حاظره من از صبح چیزی نخوردم

ماهی-وای خاک به سرم شما بفرمایید من الان میز و میچینیم

-ممنونم

به سمت راحتیا رفتم و موبایلم و برداشتم و به مهان زنگ زدم

با اولین بوق تماس و وصل کرد و با بغض گفت

مهان:

-آبجی!

-جونه آبجی دردت به سرم چرا بغض می ‌کنی فدات شم؟

انگار همین جملم کافی بود تا بغضش بشکنه

مهان:

-آبجی از اون موقعی که رفتی مامان داره گریه میکنه بابا ناراحته خواهری دلم برات تنگ شده

-فدای اون دل مهربونت بشم می‌خوای بیای پیشم؟

مهان:

-اجازه ندارم

-خوب بگو میری خونه مهسا هوم؟

مهان:

-حالا یه کاری میکنم آدرس و میدی؟

-نمیخواد یکیو میخواستم بفرستم بیاد موتورم و بیاره میگم تورو هم بیارن خوبه؟

مهان:

-اوهوم

-دیگه گریه نکنیا باشه؟

مهان:

-باشه میبینمت

-میبینمت

قطع کردم…

داد زدم

-امیر

امیر با عجله در و باز کرد و دوید سمتم و گفت

امیر:

-بله خانم؟

-امیر خودت شخصا با یکی برو خونه پدرم هم موتورم و بیار هم خواهرمو

امیر:

-چشم خانم با اجازه

به سوگل که داشت از آشپز خونه بیرون می‌اومد بود گفتم

-سوگل خواهرمم داره میاد اینجا اتاقش و آماده کن

سوگل:

-چشم خانم

-بی بلا

به سمت پنجره رفتم و به ماه خیره شدم و سیگاری آتیش زدم نمیدونم چندمین سیگار روشن کردم و چقدر گذشت که با حلقه شدن دستی دور کمرم به خودم اومدم

-جوجه اردک زشت من اومده؟

با ناز گفت

مهان:

-من جوجه اردک زشتم؟ دلت میاد به من اینو بگی؟

برگشتم سمتش و بغلش کردم

– نکنه فکر کردی زیبایی افسون کننده ‌ای داری؟

نخودی خندید و خودشو جمع کرد تو بغلم

نگام به چمدون کنارش افتاد

-این چیه دیگه؟

نیشش و تا جایی که امکان داشت باز کرد و گفت

مهان:

-با بابا دعوام شد منم بند و بساط و جمع کردم

اخم کردم و گفتم

-چرا؟

مهان:

-از دهنم پرید گفتم میام پیش تو بابا هم کلی داد و بیداد راه انداخت

-خیلی خوب ولی کار درستی نکردی

 بلند گفت

مهان:

-می‌موندم تهمتایی که بهت میزدن و می‌ شنیدم و دم نمی‌زدم؟ اگه اونجا می‌موندم یا حرفی از دهنم می‌ پرید یا اینکه با دستای خودم کل فامیل و خفه می‌کردم مخصوصا سپهر گاومیش رو

-مهان صداتو بلند نکن همینجوریشم اعصابم سگیه

سرشو انداخت پایین و سکوت کرد

-با نازگل یا سوگل برو بالا اتاقی که برات آماده کردیم و نشونت بده بعدش لباساتم عوض کن بیا شام

مظلوم گفت

مهان-باشه

چمدون صورتیشو برداشت و رفت

دست به سینه به آسمون خیره شدم. امروز واقعا روز سخت و پر تنشی داشتم

با صدای سوگل برگشتم

سوگل:

-خانم بفرمایید شام

-باشه بریم

به سمت میز رفتیم و سر میز نشستم، سوگل داشت میرفت سمت آشپزخونه  که گفتم

-سوگل؟

سوگل:

-جانم؟

-شماهم از امشب اینجا با ما غذا می‌خورید

سوگل:

-آخه نمیشه

-چرا نشه خوبم میشه حالا برو خواهر و مادرت رو خبر کن

سوگل چشمی گفت و رفت مهان و ماهی و دوقلوها هم اومدن و کنارم نشستن. قرمه سبزی داشتیم

ماهی جون:

-بفرمایید خانم جان

-اول شما

لبشو گزید و گفت

ماهی:

-این چه حرفیه خانم؟

-شما بفرمایید منم میکشم

ماهی اول برای خودش کشید بعد برای ما، مهان با غذاش بازی میکرد

-مهان چرا نمیخوری؟

مهان:

-میلم نمی‌کشه

با پایان حرفش چونش لرزید

با دندونای کلید شده گفتم

-مهان الان اعصابم به طور افتضاح خط خطیه رو اعصابم راه نرو بشین غذاتو بخور یه بار دیگه هم بخوای گریه کنی می‌فرستمت بری خونه

مهان باشه‌ای گفت و از ترس اینکه نره هول هولکی غذاشو می‌خورد 

-گفتم غذاتو بخور نه اینجوری که

مهان:

– می‌دونم که روی حرفت هستی اگه مثل بچه آدم نخورم شوتم میکنی بیرون

ماهی جون:

-دخترم خانم دیگه اونجوری نیست که خواهرش و بیرون کنه

مهان:

-نبابا ماهی جون اینو اینجوری نبین وگرنه یه اخلاقی داره که

-به به چیزای جدید میشنوم

مهان:

-ها..نبابا..مگه من چیزی گفتم..نچ اشتباه شنیدی

خندیدم و بلند شدم

-ماهی جون دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود

ماهی:

-نوش جونت دخترم همچین گفتی گشنمه گفتم الان میز و هم میخوری مطمئنی سیر شدی؟

لبخند تلخی روی لبام اومد، مهان با نگرانی نگام کرد

با همون لبخند گفتم

-ممنونم سیر شدم

نازگل:

-خانم چیزی لازم داشتید منو صدا کنید

-ممنونم عزیزم در ضمن از کلمه خانم خوشم نمیاد با اسمم راحت ترم شب خوش

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سناریو
  • ژانر: پلیسی جنایی-معمایی-عاشقانه
  • نویسنده: Mersede_wts
  • طراح کاور: Nani
  • 51 روز پيش
  • Mersede_wts
  • 3,051 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16211
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Liu
    چهارشنبه 9 سپتامبر 2020 | 7:46 ب.ظ

    مرسده چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایی تو نگرانت شدم

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.