| Monday 19 October 2020 | 21:33
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین ناکامان پارت ۵
      • رمان انلاین ناکامان پارت ۵

  • مهبد
    پاکت سیگار را از روی میز برداشتم و به بالکن رفتم.
    حیاط خانه در شب دقیقا مثل جنگل های ارواح داخل فیلم بود..درخت ها تقریبا همه جای حیاط را گرفته بودند.بعضی هایشان اینقدر بلند بودند که کم کم ۵۰ سالی داشتند..
    فندک را از توی جیبم بیرون اوردم و سیگار را اتش زدم.
    چه بیست سال پیش چه الان این خانه همیشه برای من فقط خانه ی ارواح بود.همیشه دلم میخواست حداقل دیگر اینجا زندگی نمیکردم. حتی با وجود حیاطی که اینقدر دوستش داشتم.
    حتی این ارزو هم برای من محال بود..
    پک عمیقی به سیگار زدم و گوشی را از جیب شلوارم بیرون اوردم.
    ساعت۱۱ شب بود.امیر دیگر باید میرسید.
    لبه ی بالکن خم شدم و به حیاط نگاه کردم. هیچ چیز مثل سیگار توی این هوا کیف نمیداد.
    قفل صفحه ی گوشی را باز کردم .۵ پیام جدید.
    همه از رها.
    بدون اینکه بازشان کنم از روی صفحه ی اصلی کنارشان زدم.
    گوشی را توی جیبم انداختم. نمیخواستم کیف سیگارم را خراب کنم. امروز به اندازه ی کافی چیز هایی که نباید دیده بودم.
    دود سیگار را بیرون فوت کردم .امشب پیش از حد سرد بود..
    با تقه ای که به در اتاق خورد سرم را چرخاندم.
    مستخدم:آقا شام میخورین؟
    در چهارچوب در ایستاده بود و دست هایش را جلوی بدنش در هم قفل کرده بود.یکی دیگه از چیز هایی که قطعا نمیخواستم بیشتر از این توی این زندگی کوفتی ببینم همین ادا ها بود.
    به طرفش چرخیدم و صاف ایستادم.گفتم: برو میام الان.
    چشمی گفت و در اتاق را بست و رفت.
    پک عمیقی به سیگار زدم و روی لبه ی ایوان فشارش دادم تا خاموش شود.
    به اتاق برگشتم و در بالکن را بستم.
    گوشی رااز جیبم بیرون اوردم و روی تخت انداختم.
    خوابم‌ می امد ولی گشنه هم بودم. اخرین باری که چیزی خورده بودم یادم نمی امد.
    از اتاق بیرون رفتم و به طرف سالن اصلی رفتم.
    قبل از اینکه از آخرین پله پایین بروم مستخدم پیری که بی بی صدایش میکردم‌ سریع و جلو آمد و آرام جوری که من هم به سختی میشنیدم گفت: آقا هم پایینه.
    ترس در صدایش معلوم بود.اینها فقط یک مهر برده داری کم داشتند.
    گفتم: شام میخوره؟
    سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
    گفتم:برام بیار بالا.
    میخواستم برگردم که دستم را گرفت و گفت: خوبیت نداره اقا.
    با دست آزادم دستش را از دستم ارام جدا کردم و گفتم: بیار بالا بی بی دارم از گشنگی میمیرم. اگه چیزی گفت بگو کار داشتم.
    نگاه معنی داری کرد.
    قبل از اینکه چیزی دیگه بگه از پله ها بالا رفتم.حداقل امشب حوصله ی دعوا را نداشتم.
    در اتاق را بستم.
    به طرف تخت رفتم و خودم را از پشت رویش انداختم.
    گوشی را از زیر بدنم بیرون کشیدم.
    میخواستم بزارمش روی میز کنار تخت که متوجه پیام ها شدم.
    باز هم رها بود.
    دکمه ی کنار گوشی را زدم تا صفحه اش خاموش شود و روی میز پرتش کردم و چشم هایم را بستم.
    فردا خیلی کار داشتم. باید هم شرکت میرفتم هم به کارخانه سر میزدم. قرار تحویل جنس ها هم بماند.. باید یک منشی دیگه هم به جز رها برای چنین مواقعی استخدام میکردم.
    چشم هایم را بیشتر روی هم فشار دادم تا نور چراغ را نبینم. لامصب را یادم رفت خاموش کنم.
    سعی کردم به چیزی فکر نکنم..بدون اینکه بخواهم خوابم برد..
    نمیدانستم چقدر در آن حالت بودم که صدای امیر بیدارم کرد
    امیر: خوابیدی؟
    چشم هایم را باز کردم.
    سینی غذا را روی زمین گزاشت و گفت:پاشو.
    روی تخت نشستم. این کی امده بود؟
    دستم را روی چشم هام فشار دادم تا سوزشش کمتر بشه.
    گفتم:کی اومدی؟
    روی زمین نشست و گفت: یه ربعه.
    به ساعت روی دیوار نگاه کردم.۱۱ و نیم..
    بلند شدم و از تخت پایین امدم. گردنم را چند بار به اطراف خم کردم.هنوز خوابم می امد.
    کنارش نشستم .
    توی سینی دوظرف غذا بود.
    نگاهش کردم و گفتم:مگه غذا نخوردی؟
    قاشق را برداشت و گفت: لامصب توافق نکردیم.
    قاشقی توی دهانش گزاشت و با دهان پر ادامه داد: کثافتا زدن زیرش.قبل شامم زدن زیرش.تا همین نیم ساعت پیش داشتم فک میزدم باهاشون.
    قاشق را برداشتم و شروع به خوردن کردم.
    امیر: رها هم بودا.
    گفتم: مینداختیش جلو درست میشد اینم.
    نگاهم کرد.بدون توجه بهش قاشقی توی دهانم گزاشتم.
    امیر: دعوا کردین؟
    گفتم: کوفتتو بکن.
    تک خنده ای کرد و گفت:دیدم اعصابش خورد بودا.تازه میخواست بیاد اینجا.
    نگاهش کردم و گفتم:اوردیش؟
    با حالت جدی دست توی جیبش کرد و در اورد.بعد کف دستش را جلویم گرفت و گفت:نه انگار نیست.
    مسخره ای نثارش کردم.
    خندید و گفت:اخه میوردمش که الان ازت اویزون بود.
    جوابش را ندادم.ولش میکردی تا صبح چرت و پرت بهم میبافت.
    باهمان خنده اش گفت:خدایی نمیدونم بااین اخلاقت چطوری خوشش میاد ازت؟
    قاشقم را پر کردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:کوفتتو میکنی یا بشقابو بکوبونم توصورتت؟
    دستش را به حالت بستن زیپ روی دهانش کشید و گفت:بستمش.
    گفتم:چرا قبول نکردن؟
    قاشقی دهانش گزاشت و گفت:گفتن اول باید راجع به شرکت تحقیق کنن.
    گفتم: گفتی نه؟
    سرش را تکان ارامی داد و گفت:نه. اتفاقا گفتم باشه.
    بعدش قرار دادا دیدم. پشیمون شدم.نوشته بود میخواست کل درامدای شرکتو حسابداری نشونش بده.
    تک خنده ای کردم.
    امیر هم متعاقب خنده ای کرد و گفت: منم شک کردم .
    گفتم:شرط میبندم شرکت و سهامشونم کاغذیه.
    امیر:من یه لحظه شک کردم نکنه ماموری چیزی باشن.
    به این یک قلم فکر نکرده بودم.
    نگاهم کرد و گفت:خیلی وقته کسیو نفرستادن.
    قاشق را توی سینی گزاشتم وپارچ آب کنار سینی را برداشتم و گفتم:مگه بابا میزاره.ماهی یه بار همه را میریزه بیرون.
    امیر: تو این یه مورد بهش حق میدم.
    به سینی نگاه کردم .لیوانی نبود.
    گفتم: لیوان نیوردی؟
    امیر نگاهی کلی به سینی کرد و گفت: از دمش بخور بابا.
    پارچ آب را بالا بردم و سعی کردم جوری که روی خودم نریزه آب بخورم. قطعا اگه یکی از این خدمتکار ها توی این وضع من را میدید دیگه فکر احترام گزاشتن از سرش می افتاد.
    امیر نگاهم کرد و خندید.
    با پارچ آب خوردن هم انگار میچسبید.
    پارچ را روی زمین گزاشتم و همونطور که نشسته بودم پشتم را به تخت تکیه دادم و گفتم: رها را بابا فرستاد باهات؟
    امیر: اره.انگار بهش اعتماد کرده .
    نفس عمیقی کشیدم.. تمام بدبختی های من از اعتماد کردن های بابا بود..
    اعتمادش به هر کسی جز اعضای خوانواده ی خودش.
    .
    .
    .
    مهرداد
    سوییچ را چرخاندم و همینطور که به در خانه ی درندشت مامان نگاه میکردم ماشین را خاموش کردم.
    دست بردم و پوشه را از روی صندلی شاگرد برداشتم.
    نفسم عمیقی کشیدم.
    چاره ای نبود.نمیتواستم به پیک اعتماد کنم.همینطوری هم کم بدبختی نبود اگر اتفاقی می افتاد این هم اضافه میشد.
    گوشی را از جلوی کیلومتر برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
    در ماشین را بستم.
    کوچه خلوت بود و فقط با دو تیر برقی که اول و اخر کوچه بود روشن شده بود.
    از پشت به در ماشین تکیه دادم و شماره ی مامان را گرفتم. اگر میخواستم به غریبه زنگ بزنم اینقدر عذاب نداشت.
    بعد از هفت هشت تا بوق بالاخره برداشت.
    مامان:الو؟
    برای اینکه سریع تمامش کنم گفتم:دم درم.
    باشه ای گفت.
    گوشی را قطع کردم و به صفحه اش نگاه کردم. یادم نمی امد چه وقت و چرا مامان ۲ سیوش کرده بودم در حالی که در اصل مامان ۱ باید حساب میشد..
    دکمه ی کنار گوشی را فشار دادم و توی جیبم انداختمش.
    ساعت هفت شب بود..تا جایی که میدانستم شوهرش همیشه حدود ۸ و ۹ می امد. این را یک بار که ساعت ۹ اینجا امده بودم این را فهمیده بودم. آن شب حسابی از خجالتم در امده بود.
    بعد از دوسه دقیقه بالاخره در را باز کرد.
    تکیه ام را از ماشین برداشتم و به طرفش رفتم.
    روبرویش ایستادم. خیلی وقت بود ندیده بودمش.زیاد تغییری نکرده بود..هنوز هم شبیه قبل بود.
    موهای مشکی و بلندلختش دورش ریخته بود.لباس آبی بلندی پوشیده که یک دست تا مچ پایش بود. سردش نبود؟
    بی مقدمه پرسید: اوردیش؟
    درحالت عادی هرکس بود اول حداقل سلام میکرد.حال پرسیدنش پیش کش.
    پوشه را به طرفش گرفتم و گفتم: بابا نمیدونه مهبد برش داشته.
    پوشه را گرفت و گفت:فکر کردم خودت میری میاری.
    حتی از کوچکترین مسائل زندگی ام هم خبر نداشت.
    پوشه را باز کرد و محتویاتش را باهم بیرون اورد.
    مامان: همش هست؟
    گفتم:اره.
    چند تا از برگه ها را رندم نگاه کرد و گفت: پس فردا زنگت میزنم بیای بگیری.
    باشه ای گفتم .
    برگه ها را داخل پوشه برگرداند و دکمه ی پوشه را بست.
    نگاهم کرد.
    کمی مکث کرد و طوری که انگار در گفتنش تردید داشت گفت: هنوز پیش مامانی؟
    مگر فرقی هم میکرد؟
    به پوشه اشاره کردم و گفتم: مواظب باش دست کسی نیفته.
    هرچه هم که بود هرچه هم که انتظاری نداشتم ولی باز هم ته دلم کمی محبتش را میخواست.
    چرخیدم تا به سمت ماشین بروم.
    چند قدم هنوز دور نشده بودم که گفت: کاری نکن بابات بره سراغشون.
    سرجایم ایستادم.
    ادامه داد: خودتو دیگه قاطیشون نکن.
    به طرفش چرخیدم.
    چند ثانیه بی حرف نگاهش کردم.
    اصلا میندانست من هم پسرش هستم؟
    پوشه را بالا گرفت و گفت: همین مدارک مسخره هم بیفته دست کسی زندگیمون سیاه میشه چه برسه تو که چسبیدی به اونا.
    نه تنها قبول نداشت من هم پسرش هستم بلکه از چیزی هم انگار خبر نداشت.
    بیشتر از این میماندم قطعا از اینکه چرا هنوز نمردم هم شکایت میکرد.
    خداحافظی کوتاهی کردم و به طرف ماشین رفتم.
    پشت فرمان نشستم.هنوز دم در ایستاده بود.
    ماشین را روشن کردم و دنده عقب را زدم و بدون اینکه نگاهش کنم از کوچه خارج شدم.
    دور زدم و وارد خیابان اصلی شدم.خیابان شلوغ بود.نمیشد تند رفت.دلم میخواست تا میشد پایم را روی گاز فشار بدهم.
    اهی کشیدم..مهبد حق داشت این همه سال حتی سراغش هم نگرفته بود..
    .
    .
    .
    مهتا
    بهار: گرفتی منو؟
    نون را از توی پلاستیک در اوردم و جلویش گزاشتم و گفتم: به روی خودش نمیورد ولی.
    بهار: مطمئنی خودش بود؟
    تکه از نان کندم و گفتم: هوم برو دعا کن به تورش نخوریم.
    با کف دست محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:خو ما دو روز دیگه میفتیم جراحی معلومه به تورش میخوریم.
    نگاهش کردم و گفتم:بهش نمیومد وحشی باشه.
    با حرص گفت: من کلی چیز نثارش کردم مرتیکه را.معلومه منو ببینه از وسط دوقسمم میکنه. قشنگ به تورش بخورم میندازدم. تو که چیزی نگفتی بخواد کارت داشته باشه.
    دستش هایش را توی موهایش کرد وبا لج جیغ کوتاهی کشید.
    با دست به عقب هلش دادم و گفتم:گمشو اونور تا موهاتو نریختی تو سفره.
    دوباره جلو امد و گفت:میشه جامو با یکی عوض کنم؟
    لقمه ای توی دهنم گزاشتم و نگاهش کردم.
    صورتش را توی هم کشید و همینطور که از عصبانیت خودش را تکان میداد با ناله گفت:نمیشه.لعنت بهش اخه از بین این همه وقت صاف حالا این گوهو ببینم.
    به تخم مرغ گوجه ی وسط سفره اشاره کردم و گفتم: کوفتتو بکن فعلا.
    نان را باحرص برداشت و گفت: حداقل بیاد جاش بِکُشَتَم برم اونور تخم مرغ نبینم دیگه.
    لقمه ی دیگری گرفتم و گفتم: اونطوری که فکر میکنی نیست.مردی خیلی اروم بود. بهش وحشی نمیومد.
    لقمه ای دهانش گزاشت و گفت: تو یکی بهت بگه مرتیکه منحرف ولش میکنی بره؟ تازشم دوباره ببیندم هی میخواد شیدا شیدا کنه.
    معلوم نی چه خریه با من اشتباهش گرفته.دوست دختری چیزیشه یقین مرتیکه.
    تک خنده ای کردم و گفتم: اگه این باشه که میاد میچسبه بهت.
    نگاه معنا داری بهم انداخت و چند لحظه همینطور که نگاه میکرد سکوت کرد.
    گفتم:هان؟
    بهار:راس میگی ها.
    یک تای ابرویم را بالا اندختم وخبیثانه نگاهش کردم.
    لقمه ای که گرفته بود روی سفره گزاشت و جوری که انگار داره برای فیلسوف ارشد کنفراس میده گفت:ببین اگه منو جای یکی دیگه گرفته باشه پس حتما اون
    آدمه براش مهم بوده که اینقدر قاطی کرده بود.
    بشکنی زد و گفت: اگه عشقش باشه که کلا کاریم نداره.
    دست هایش را محکم بهم زد و با ذوق ادامه داد :ایول نمیتونه کاریم داشته باشه.
    احتمالا همین بود.آن شب خیلی از دیدن بهار شوکه شده بود.قطعا شیدا فرد مهمی برایش بوده.
    بهار لقمه ی بزرگی توی دهانش گزاشت و گفت: هیچ وقت تخم مرغ اینقدر خوش مزه نبود.
    غذا را تمام کردیم.بهار باقی نان ها را داخل پلاستیک برگرداند.
    ماهیتابه را برداشتم و داخل ظرف شور کوچک گوشه ی اتاق گزاشتم.
    بهار:ولش کن فردا میشورمش.
    حوصله ی شستنش را نداشتم. بشقابی از بالای سینک برداشتم و برعکس روی ماهیتابه ی چرب گزاشتم تا بویش شب عذیت نکند.
    بهار سفره راناشیانه جمع کرد و گوشه ی اتاق گزاشت و گفت: دستاش هنوز سوخته بود راسی؟
    مانتویم را از روی چوب لباسی برداشتم و گفتم: نه.خوب شده بود انگار.
    بهار: آبه را بهش نداده بودیی قشنگ دهنش صاف بودا.
    گفتم: اره.اتو کو؟
    به گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت: گزاشتمش پای پنجره.
    به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم و گفتم:نیست که.
    دستش را دایره وار تکان داد و گفت:پنجره را باز کن پشتشه.
    با تعجب گفتم: گزاشتی پشت پنحره؟
    روی تخت دراز کشید و گفت:ها..گزاشتم سرد بشه.
    به طرف پنجره رفتم و بازش کردم.جدی پشت پنجره بود. قطعا اسکل تر از این بشر وجود نداشت.
    گفتم: نمیگی یه وقت بارون میاد خر؟
    بهار:چیزیش نمیشه.این بدبخت توی خودشم ابه.
    دلم میخواست اتو را توی صورتش بکوبونم.
    خم شدم و اتو را برداشتم.کم مانده بود منجمد بشه.
    روی زمین نشستم و بالشتم را از روی تخت برداشتم و مانتویم را رویش پهن کردم.
    بهار:درجشو زیاد نکن راسی.
    نگاهش کردم.
    با خنده ادامه داد: صبح یهو داغ کرد نزدیک بود شلوارم به درک واصل بشه.
    مانتویم را بایک حرکت به طرفش پرت کردم و گفتم: خرابش کردی اشغال اینم؟
    جا خالی داد و خندید و با خباثت گفت: خداوکیلی این دیگه تقصیر من نبود.
    مانتو را توی هم مچاله کرد و به طرفم انداخت.
    برش داشتم و دوباره روی بالشت پهنش کردم و گفتم:تا دیروز سالم بود. این سومین اتوعه.
    بهار: دفعه اولش تقصیر اون شقایق عن بود.
    اتو را به برق زدم و گفتم: بدبخت یه بار اومد اتو کرد کلش.
    بهار: همونم.بعد اون خراب شد.
    گفتم: اونم کار خودت بود.بدبخت شقایق میخواست پولشم بده.
    گفت: نزاشتی که نکبت.
    دستم را به کف اتو زدم.داغ شده بود.
    پتویش را رویش کشید و گفت: راسی یادم بنداز فردا برم گوشیو بگیرم.
    همینطور که اتو میکردم گفتم:باشه.
    بهار:میگمو.
    بدون اینکه نگاهم را از مانتو بردارم گفتم:چی؟
    بهار:زشت نیس به امیر زنگ نزدم؟
    قشنگ به لحظه نمیکشید تغییر فاز میداد.یا کلا فازش احساسی بود و فقط وسطش به عنوان تبلیغ چیز های دیگر هم داشت.
    گفتم: نه.
    گفت:حقش بود نه؟
    گفتم: اری.
    سرش را به طرفم چرخاند و گفت: میخوام باهاش بهم بزنم.
    سرم را بالا اوردم ونگاهش کردم.این بار هزارمی بود که این تصمیم را میگرفت.
    با دیدنم خودش هم متوجه فکری که میکردم شد و لبخندی زد و گفت:جدی میگم.خستم شده.
    نگاهم را ازش گرفتم و دوباره به مانتو نگاه کردم. گفتم: میتونی؟

  • دوستان اگه ابن رمان را دنبال میکنید لطفا لایک کنید تا آمار را داشته باشم.ممنون

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناکامان
  • ژانر: عاشقانه - پلیسی جنایی - پزشکی
  • نویسنده: Far
https://beautyvolve.ir/?p=16160
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.