| Sunday 27 September 2020 | 12:11
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین به شرط عشق پارت 6

رمان آنلاین به شرط عشق پارت 6

بعد از‌خوندن پارت برای حمایت کردمون ما رو لایک کنید و رمان رو به دوستانتون معرفی کنید❤️

#part_6

#سوم_شخص

#فلش_بک

مرد با کسب اجازه وارد اتاق میشود و بی هیچ حرفی منتظر میشود تا رئیسش به او دستور دهد.

او یکی از افراد با اعتمادشان است و حرف گوش کن بودنش اورا تا کنون زنده نگه داشته است.

بالاخره به حرف می آید.

+پیداشون کردی.

_بله فقط کافیه شما امر کنید تا بهشون حمله کنیم.

+گفتم که ایندفعه خودمون میخوایم بریم.

_چشم.

+باید بدونن تاوان این کارشون چیه
کسی که مشتریمو ازم بدزده رو خودم مجازات میکنم.

مرد دیگر بدون هیچ حرفی کنار رئیسش می ایستد و منتظر دستورش میشود.
البته بهتر است بگویم رئیس هایشان.
هیچ گاه خودشان را به کسی نشان نمیداند اما اینبار آنها حسابی عصبانی شده بودند.

تفنگش را از کشو در می آورد و می گوید.

+بچه هارو خبر کن الان راه می افتیم.

_چشم.

مرد سریع از اتاق خارج میشود آن دو نیز جلو تر از آن به راه می افتند.

در عین سرعت همه کارهایشان را با آرامش خاصی انجام میدادند سوار بر ماشین های مشکی رنگ به سوی محل قرار آن واسته ها با جعفری میراندند.

هنگامی که میرسند یکی از آنها ماشه اصلحه را میکشد و بی توجه به محافظان آن گروه تیر هوای میزند.

یکی از آن محافظ ها میخواهد جلو بیاید که بدون هیچ تاملی تیر بر پایش میزند که فریادی میکشد شلیک دوباره تیر مصادف میشود با ورود آن دو واسته همراه جعفری به حیاط هردو تعجب کردند.

#آرمان

با شنیدن صدای داد کسی سریع از اتاق امدیم بیرون.
به سمت حیاط رفتیم که مصادف شد با شلیک تیره دیگه با دیدن اشخاص مقابلم با تعجب گفتم…
.
.
.
#آریا

با شنیدن صدای تیر سریع اسلحمو در آوردم و همراه آرمان به سمت حیاط رفتیم.

با ورودمون به حیاط چند تیر دیگه هم شلیک شد.

اسلحمو آوردم بالا و خواستم شلیک کنم که یهو جعفری اسممو صدا کرد و درحالی میرفت سمت طرف مقابل گفت نگران نباشید.

توی تاریکی شب چیزی از اون اشخاص دیده نمیشد.

با عصبانیت توی حیاط راه میرفتم.
اینا دیگه کی بودن.
نکنه پلیس باشن.
نه اگه پلیس بودن تا الان مارو دستگیر کرده بودن.

با قرار گرفتن دستی روی شونم از فکر در اومدم.

_آریا بیا بریم داخل جعفری میخواد باهامون صحبت کنه.

با حرس اسلحمو پشت کمرم گذاشتم و همراه آرمان به سمت اتاق رفتیم.

روی صندلی نشستم و خواستم چیزی بگم که جعفری وارد شد و پشت بندش دوتا خانوم وارد شدن.

باورم نمیشد.
اینا اینجا چیکار میکردن.
با تعجب به آرمان نگاه کردم.
اونم مثل‌من توی بهت بود.

جعفری نشست و دخترا رو هم دعوت کرد تا بشینن.
اونا هم مثل ما شک زده بودن.

_معرفی میکنم آقایون.
گروه آسلین.
خانوما آریا و آرمان.

سکوت کردم و‌چیزی نگفتم.

به جاش جعفری ادامه داد.

_حالا که هر‌دوی شما میخواید با من کار کنید بهتره باهم دیگه شراکت کنیم.
یعنی هردوی شما محموله های منو جا به جا کنید.

+اما آقای جعفری ما دیگه پای امضا بودیم.

_ماهم چند وقت پیش قرار بود امضا کنیم آقا آریا.
اما مشکلی واسمون پیش اومد.

تا خواستم چیزی بگم جعفری ظربه آرومی به میز زد و گفت.

_وقتی من میگم شراکتی‌.
قرار نیست رو‌حرف من حرفی بیاد.
خودتون میدونید یا شراکت یا هیچ.
یعنی دور محموله منو خط بکشید.

_اما آقای…

_دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.
1هفته فرصت دارید فکر‌ کنید و جواب رو بهم بدین.
اینو هم بدونید که این معامله کم سودی نیست.
.
.
.
باورم‌نمیشد این گروه واسطه که مدت ها جعفری درموردش حرف میزد همین دوتا خواهر باشن.
آسمان و آیلین ستوده.
امشب با دیدنشون کلی تعجب کردم.
با اون لباس ها و اسلحه ها.

هیچوقت فکر نمیکردم رقیبم یک دختر باشه.
اونم کسی که توی شرکت من کار میکنه.

_داری به چی فکر میکنی.

با شنیدن صدای آرمان سیگارم رو‌توی جا سیگاری خاموش کردم و برگشتم سمتش‌.

+به اتفاقی که امشب افتاد.

_من که هنوز توی شکم.
کی فکرشو میکرد یک طراح مد خلاف کار باشه.
وایی من همیشه میگفتم این دختر چقدر خنگه‌.
اینا به ماهم رکب زدن.

دستی به ته ریشم کشیدم و به فکر فرو رفتم.
حالا باید چیکار میکردیم.
من این معامله رو‌میخواستم.
این معامله‌ میتونست سود زیادی بهمون برسونه.

دستم رو گذاشتم‌ روی‌شونه آرمان و خواستم چیزی بگم که یهو در با شدت باز شد و قامت رویا نمایان شد.

+دختر مگه من صد دفعه نگفتم بدون در نیا تو.

_ببخشید داداش.
مامان گفت صدا تون کنم واسه شام.

همزمان با آرمان از جامون بلند شدیم و به سمت رویا رفتیم.

_راستی مامان یکمم عصبانیم هست.

+چرا اونوقت.

_نمیدونم خودتون بیاید میفهمید دیگه.

تا خواستم چیزه دیگه ایی بگم رویا فرار کرد و از اتاق رفت بیرون.
.
.
‌.
#آیلین

ساعت 2ظهر بود و کم کم شو داشت جمع میشد.

_خب آیلین بریم دارم میمیرم از گشنگی.

+باشه بزار من پایه دوربینم رو جمع کنم بعد بریم.

سه پایه دوربینم رو‌جمع کردم و توی کیفش گذاشتم.
همراه آسو داشتم میرفتیم بیرون که کسی فامیلمم رو صدا زد.

_خانم ستوده.
میشه چند لحظه وایستید.

با دیدن افروز اخم کمرنگی میون ابرو هام نشست.

+بفرماید.

_اگه میشه ناهار رو باهم بخوریم.

+نمیشه جناب افروز.

دست آسو رو گرفت و با خودم به سمت بیرون کشیدم که با شنیدن صدای دوباره افروز توی جام متوقف شدم.

انقدر که فامیلم رو پر تحکم صدا کرد ناخداگاه توی جام ایستادم.

_میخوام درباره معامله جعفری حرف بزنم.

با شنیدن اسم جعفری یاد اتفاق چند شب دیش افتادم.

هنوزم باور نمیکردم کسی که صاحب شرکت موده توی کار خلاف باشه.

و این معامله.
.
.
امیدوارم از‌ خوندن پارت لذت برده باشید❤️
با نظراتتون به ما انرژی بدید💋
پارت گذاری هفته ایی یک بار✨

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: به شرط عشق
  • ژانر: عاشقانه_هیجانی_معمایی_صحنه دار
  • نویسنده: نرگس و نگار نصرلهی
  • 24 روز پيش
  • نگار_نرگس
  • 6,696 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=16125
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Reyhaneh
    پنج‌شنبه 24 سپتامبر 2020 | 5:37 ب.ظ

    سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون میشم عزیزم 😘😘😘

  • نگار_نرگس
    جمعه 25 سپتامبر 2020 | 10:59 ق.ظ

    سلام عزیزم چشم حتما❤

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.