| Saturday 26 September 2020 | 04:11
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

عشق به توان دو-پارت1

عشق به توان دو-پارت1

عشق به توان دو-پارت1

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه:                  خواب بودم خواب دیدم مرده ام                بی نهایت خسته و افسرده ام                     
                         تا میان گور رفتم دل گرفت                       قبر کن سنگ لهت را گل گرفت
                        روی من خروار ها از خاک بود                    وای قبر من چه وحشتناک بود
                         بالش زیر سرم از سنگ بود                        غرق ظلمت سوت و کور و تنگ بود
                          هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت              سوره ی حمدی برایم خواندو رفت

و اما بعد…

{درسا}

-سلام مامان خونه ای؟؟
-اره دخترم…شما کجایی؟؟
-با سوگند اومدیم بیرون
-کی بر میگردی؟؟
-میام…سعی میکنم تا دوس ساعت دیگه خونه باشم
-باشه ولی تاریک نشده برگرد عزیزم
-باشه مامانی قول میدم بای بای
-خداحافظ…مراقب خودت باش
-باشه
گوشیمو گذاشتم تو کیفم که سوگند گفت
-درسا برنامه چیه؟؟چکار کنیم؟؟
-بریم اِرم دیگه…فقط اون دوست پسره دیوونت که نمیاد؟؟
-عَه درسا گیر نده دیگه…اونم قراره بیاد
-باشه ولی اگه مثله دفعه قبلی شُل بشی توی بغلش من میدونمو تو…اوکی؟؟
-اوکی بابا ندید پدید…هزار بار گفتم به این سامیاره جواب مثبت بده تا بفهمی بغل کردنش چه قدر ارامش داره
-همینم مونده با اون بالاشهری رفیق شم…هِه
یه نگاهی بهم کردو به راهش ادامه داد…ده دقیقه بعد رسیدیم باغ اِرم…بلیط خریدیم و رفتیم تو…سوگند سریع زنگ زد به دوستش و منتظر شدیم تا اونم بهمون ملحق بشه…داشتم از خودمو گل و گیاها عکس مینداختم که دیدم ساسان و سامیار اومدن…راستی ساسان همون رفیقه سوگنده و برادر همون کسی که منو دوست داره، یعنی سامیار
اعصابم خورد شد و رفتم به سمت سوگندو گفتم
-من رفتم خداحافظ
داشتم میرفتم که سامیار دستمو گرفت گفت
-نرو
دستمو از دستش کشیدم بیرون و زدم تو گوشش..همه داشتن نگاهمون میکردن..سامیارم سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت..ولی من در جوابش گفتم
-این سزای کسی که به من دست بزنه
یه نگاهی خشمگین به سوگند کردمو سریع از اونجا زدم بیرون..یه تاکسی گرفتم و راه افتادم به سمت خونه
همین که رسیدم خونه، یه سلامی کردمو رفتم تو اتاقم..مامن هرچی گفت چی شده..چیزی نگفتم و رفتم درو هم از تو قفل کردم، نشستم روی تخت سرمو گرفتم توی دستام..چشمام شروع کرد به باریدن..مامان اومد پشت در و هی میزد توی در و می گفت
-درسا جان دخترم چی شده…یه چیزی بگو
اعصابم خیلی خورد شده بود..بلند شدم درو باز کردمو گفتم
-هیچی مامان…توروخدا تنهام بذار
-اخه برای چی باید ولت کنم الان؟؟
-ماماااان تورو خاک بابا قسمت میدم ولم کن
مامان سرشو انداخت پایینو از همون راهی که اومد برگشت..در رو اروم بستم و…
***
راستی بگذارید براتون بگم که اسمم درساست و فامیلم رادمنشه..16سالِ و رشتمم انسانیِ، کلاس یازدهم..شیراز زندگی میکنیم با مادرم و تنها کسی که برامون مونده داییمِ که الان توی شهر ریو برزیل زندگی میکنه و هر چند وقت یک بار به ما سر میزنِ و متاسفانه پدرم توی یک حادثۀ رانندگی فوت کرد و داداشمم الان سربازِ،خرج خونمون رو مامانم با خیاطی هاش میده..دلم خیلی براش میسوزه چون همش کار میکنه تا خرجه منو داداشمو بده..بذار از ظاهرم بگم براتون..چشمام ابی و سبزه و رنگ پوستم هم رنگ دندونامه و موهایه جوگندمی دارم دقیقا مثله یه دختر اروپایی
قدم 165 و وزنمم 45
***
صبح ساعت 10 با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم..توی آینه یه نگاهی به خودم کردمو یه دستی توی موهام کشیدم..رفتم توی دستشویی و صورتمو شستم..رفتم و اروم صدا زدم
-مامااان
یه سرکی توی اشپز خونه کشیدم..میز صبحونه چیده شده بود ولی خبر از مامان نبود..یه چایی برای خودم ریختم و شروع کردم به خوردن..همین که چایی رفت پایین چشمام از کاسه زد بیرون..دهنم رو یه ذره مزه مزه کردم..دیدم به جای چایی یه چیز دیگه خوردم  که کاملا تلخ بود..از خوردن صرف نظر کردم و رفتم تو اتاقم تا حاضر بشم برم کتابایِ مدرسه رو بخرم..وایستادم جلوی آیینه و با کش موهامو از پشت به صورت دم اسبی بستم..در کمدمو باز کردم و یه نگاهی انداختم و یه شال مشکی، مانتو لی و یه شلوار لی انتخاب کردم..لباسام رو پوشیدم و یه ذره هم به خودم رسیدم ولی زیاد اهل ارایش نبودم..اخه همین جوریشم خوشگلم [مسخره نکنیدا خخخ]، یه رژ تقریبا قرمز زدم و بعد از کارای دیگه کولمو برداشتم و یه جفت کتونی سفید پوشیدم و از خونه زدم بیرون

https://beautyvolve.ir/

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: عشق به توان دو
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: سید علی جعفری
https://beautyvolve.ir/?p=16108
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.