| Friday 18 September 2020 | 12:10
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین مخاطب خاص پارت یک

رمان آنلاین مخاطب خاص پارت یک

رمان آنلاین مخاطب خاص پارت یک

 

 

 

از زبون آیدای قصه

حدوداً یکسالی می شه زیر سنگینی نگاه بابا زندگی می کنم، کنایه های آیلین تمومی ندارن، خداروشکر آیدین تهران نیست وگرنه باید زخم زبون های اون رو هم تحمل میکردم،مامان چیزیی نمی گه ولی چشم های قرمز رنگش ، حال بد هر روزش، شده درد روی دلم!
بیست و چهار ساعت از روزم رو تو یک اتاق شونزده متری میگذروندم، حدالامکان کم تر از اتاق بیرون میرم، اینجوری کم تر عذاب میکشم!
نمی دونم چه گناهی کردم، دل کی رو شکوندم که باید یه همچین تاوانی رو پس بدم!
نه، هیچ گناهی همچین تاوانی نداره!
این حق من نیست!
گوشه اتاق نشستم، خیره به گلای خشک شده پشت پنجره، بیچاره گل ها،اِنقدر تو این یکسال غرق بودم تو سیاهی های زندگیم که اینارو یادم رفته بود!
هی با خودم مرور می کنم، اگراون روز الیاس ایران نبود، اگر به آرین اون حرف ها رو نمی زد، هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد!
با روشن شدن صفحه گوشی چشم از گل ها بر می دارم و اگر های ذهنم رو کنار میزنم،یه پیام بود از پدرام:
– باید ببینمت!
گوشی رو بر میدارم و تایپ می کنم:
– حوصله ندارم!
به دقیقه نکشیده جوابم رو میده:
– نمی فهمی میگم باید!
پیام چند دقیقه قبلم رو کپی می کنم و براش میفرستم،
گوشی رو خاموش میکنم و روی تخت دراز می کشم؛
این پسر چرا نمی خواست باور کنه من مقصرم، چرا سعی می کرد همه چیز رو خوب کنه!
همه ی ما خوب می دونستیم حال این خانواده خوب نمیشه، مگر با قصاص!
یک ربعی می شد که پیام رو براش ارسال کرده بودم که صدای زنگ تلفن گوشام رو اذیت کرد،جواب دادم:
– بله!پیاممو مگه نگرفتی!؟گفتم که!
– لج نکن!باید ببینمت!
– بزار برای بعد!
– بعداً دوباره نمی تونم جور کنم که سپهر رو ببینی!
– سپهر!؟خر فرض کردی!؟
– چی می گی تو!؟
– می فهمی سپهر زندانیه؟اونم نه یه زندانیه معمولی!
– اره خوب می فهمم!بخاطر همین میگم فقط همین چند ساعت وقت داری ببینیش!
– پدرام فقط دروغ بگی من میدونم و تو!
-دروغ نمیگم!سریع آماده شو نیم ساعت دیگه دم درتونم!
بدون خداحافظی تلفن رو قطع می کنم و آماده میشم؛
مانتو سرمه ای که با سپهر خریده بودم عجیب با شالی که آرین بهم هدیه داده بود، ست بود!
جلو آیینه که وایمیستم، تموم اتفاقات این یک سال رو سرم آوار میشه، چقدر این سال تلخ و سرد بود، امسال
برای من همش زمستون بود!
قبلنا زمستون رو دوست داشتم، اونوقت ها هم آتاجان زنده بود، هم بی بی می تونست برامون قصه بگه!
حالا از زمستون متنفر بودم، زمستون برای من پر شده بود از برف هایِ خاطره، اونم از نوع تلخش!
نمی دونم چقدر می شد که جلو آیینه وایستاده بودم و تو آیینه این یکسال تلخ رو مرور میکردم که باصدای شاکی پدرام از دنیایِ توی آیینه بیرون اومدم:
– کجا موندی تو!خیلی وقت نداریم آیدا!
دید که جوابی نمی دم اومد و بازوم رو کشید ،چشمش که به صورت خیسم افتاد وارفته روی تخت نشست:
-بالاخره تونستی!
شوری اشکام داشت حالمو بد می کرد با این حال جواب دادم:
-اره بالاخره تونستم گریه کنم!
از روی دندون های قفل شدش می شد فهمید عصبانیه،نمی دونستم این عصبانیت از دست منه یا از اشک های که دیر اومدن و من رو محکوم کردن به سنگ دلی!
چند دقیقه رو، اون نگاه می کرد و من همچنان گریه،
چشمام قصد کرده بودن عوض یکسالِ خشک حسابی ببارن!

با سر و صدایی که از بیرون اتاق میومد نگاهش رو از صورتم گرفت:
– تو همینجا بمون، من ببینم پایین چه خبره!؟
میدونست گنجایش اتفاق جدید رو ندارم، تواناییه زخم شدن یه درد دیگه رو دلم رو نداشتم!
صداها کم کم داشتن تبدیل میشدن به ناله، ناله هایی که شبیه به لالایایی شبانه مامان بودن!
اول فک کردم آیدین اومده تهران و مامان داره باهاش درد و دل می کنه ، پشت بندش بی بی داره برای اون دردودل ها اشک می ریزه،بابا هم داره میگه بس کنین تا کی می خواین آبغوره بگیرین!
اما وقتی پنج دقیقه بعد پدرام با رنگ پریده و عرق روی پیشونیش میبینم، تمام تصوراتم بهم می ریزه، تازه میفهمم یه جنازه دیگه افتاده رو دستمون:
– چی شده !؟
جواب نمی داد فقط راه می رفت و هر از چندگاهی چند تا ضربه به سرش می زد، این رفتارش داشت دیوونم می کرد، داد زدم:
– با توعم پدرام میگم چی شده!؟
دستای لرزونش رو جلوی صورتم می گیره:
-یه دیقه خفشو ببینم چه بلایی سرمون اومده!؟
ترسیده بودم:
-چه بلایی!
-دِ میگم دو دیقه خفه شو!!
اونقدر با حال خراب جملشو میگه، که ساکت میشم!
چقدر الان به حال اون جنازه غبطه می خورم ، ای کاش من جاش بودم، از موندن تو این جهنم، از زندگی کردن با خاطره ها خیلی بهتره!
چند دقیقه که با خودش کلنجار میره میاد روبروم وایمیسته:
– ببین، یه چی بهت میگم، قول بده آروم باشی!؟
سوالش احمقانه بود، اگر قرار بود خبرش دلم رو آشوب کنه من نمی تونستم جلوی این آشوب رو بگیرم:
-بگو!!
دستاش رو با همون لرزش بالا و پایین می کرد:
– فقط قول بده آروم باشی!
انقدر این حرف رو تکرار می کنه که شاکی میشم:
– دِ بگووو دیگه!اینجوری که بیشتر داری حالمو بد میکنی!

– میگم..میگم.. فقط چند دیقه بهم فرصت بده بتونم بگم!
یعنی انقدر این خبر تلخ بود،چند دقیقه ای همین طور منتظر خبر وایستادم اما خبری نشد و همچنان پدرام ساکت بود و دستاش میلرزید، هرازچندگاهیم مِن مِن می کرد که بگه ولی نمی تونست!
دیگه نمی تونستم صبر کنم؛از اتاق میزنم بیرون، پله ها رو با سرعت پایین میام تا به ناله ها نزدیک بشم؛
امیر علی رو که میبینم دلم هُرّی میریزه و بلند داد میزنم:
-یحیی!!
همین کلمه کافی بود که این ناله هایی که از اولش یکم ضعیف شده بودن دوباره جون بگیرن!
پدرام با بلند شدن صدای ناله ها سریع پایین میاد، از واکنشم تعجب می کنه!
حقم داره، یحیی تمام زندگی من بود، یحیی بود که من تونستم این یک سال رو تحمل کنم وَ اِلّا مُرده بودم؛
اما این روزها آیدا خلج وقت نداشت برای مُردن کسی قصه بخوره، دردای قلبم خیلی بیشتر و مهم تر از گریه کردن برای یه مُرده بود!
صدای کلافه پدرام رو که زیر لب ،جوری که کسی نشنوه حرف می زد می شنوم:
– نه بابا انگار واقعنی عوض شدی،یا بهتر بگم عوضی!
به روم نمی آرم که حرفاش رو شنیدم، نه حوصله بحث داشتم نه وقت جنگیدن با واقعیتی که وجود داشت،
من عوض شده بودم ولی مطمئن نبودم که عوضی شده باشم!
روی آخرین پله میشینم و به قیامتی که روبرومه نگاه میکنم،پدرام سعی می کنه بی بی رو آروم کنه، گریه زیاد اصلاً براش خوب نبود!
آیلین گوشه آشپزخونه گریه می کنه، خوب میفهمیدم که گریه های آیلین بیشتر برای درد خودشه تا رفتن عمو یحیی!
بابا اخم کرده نشسته ، بیچاره هنوز یک سال نشده بود، داغ دلش تازه شد؛این مرد چرا گریه نمی کرد، چرا می ریخت تو خودش! اگر روزی پسر دار میشدم حتما بهش گریه کردن رو یاد میدادم تا مثل بابا درداش تلنبار نشه که اونقدر بمونه رو دلش که فاسد بشه، مطمئن بودم اگر بابا می تونست گریه کنه هیچوقت دنبال انتقام نمی رفت!
از روی پله بلند میشم،تماشای این قیامت فقط برای چند دقیقه جالب بود، بعد چند دقیقه میشد خوره ی مغز و اعصاب آدم رو بهم می ریخت!
میرم اتاق تا یکم استراحت کنم، باید آماده شم برای قیامت های بعدی!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مخاطب خاص
  • ژانر: عاشقانه/اجتماعی/(نیمه) جنایی
  • نویسنده: الف_الف
https://beautyvolve.ir/?p=16107
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • هلنا : واقعا عالی😍...
  • محمد : عالی آفرین از سلیقت خوشم اومد👌💓...
  • nafas : عالی بود 🥰🥰🥰🥰🥰...
  • parnian ebtekar : مرسی عزیزم نظر لطفتونه...
  • parnian ebtekar : ممنون از دوستای گلم شما لطف دارین...
  • K84as : عاااالی بود واقعا من ک خیلی مشتاقم هرچه زود تر ادامه رمان رو بخونم پر انرژی و با...
  • زهرا : سلام نویسنده جان میگما رمانت خوبه‌ها ولی یکم دیر پارت میذاری اگه میشه این مورد ر...
  • nafas : عالی بود من از همین پارت اولش لذت بردم با تموم رمانا که یه جوری اشنا میشن این مت...
  • Liu : ممنونم گل نظر شما هم به دل میشنه کیوتم...
  • Liu : ممنون گلم حتما این چند وقت به نت دسترسی نداشتم ممنون بابت نظرت...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.